پنجشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۱
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
11:40 - 1401/08/07

آخرین دیدار/ به یاد شهید مصطفی برزمهری

مصطفی حدوداً ۲۷ سال داشت، من و مهران حدود ۱۷ ساله بودیم و مصطفی به عنوان برادر بزرگتر درس زندگی به ما می داد. به گردان رسیدیم. مصطفی با دیدن من گفت: به به؛ داداش رضا می بینم برای خودت محافظ آوردی؟ خندیدم و گفتم...

ندای اصفهان- رضا قاسمی پور

قمقمه را زیر شیر تانکر آب گرفتم؛ دستم را دراز کردم تا شیر را باز کنم، صدای صوت خمپاره شنیده شد و بلافاصله صدای مهیب انفجار! قمقمه از دستم افتاد. بدون اراده فریاد زدم مصطفی، مصطفی. به طرف سنگر دویدم؛ همه جا را بوی باروت و گردوخاک گرفته بود. خودم را به سنگر رساندم، مصطفی را ندیدم. باز هم داد زدم مصطفی. بقیه بچه ها با صدای انفجار از سنگرها بیرون آمده بودند.

کمی گرد و خاک خوابید، چشمم به مصطفی افتاد؛ آرام روی خاکریز خوابیده بود. مثل همیشه لبخندی گوشه لبش بود. ناگهان یاد مجید افتادم، داد زدم مجید. صدای لرزانی گفت چیزی نشده، خودم را به او رساندم. بدنش غرق در خون بود. تعدادی ترکش به شکم و پهلویش اصابت کرده بود ولی هنوز زنده بود. بچه ها مجید را روی برانکارد گذاشتند و به طرف آمبولانس بردند. من به طرف مصطفی رفتم. چشمانم سیاهی رفت، کنار مصطفی نشستم؛ دیگری چیزی ندیدم. چشمم که باز شد دیدم داخل سنگر دراز کشیده ام و چند تا از بچه ها دور وبرم نشسته اند…

شهید مصطفی برزمهری- گلستان شهدا اصفهان- شهادت سوم شهریور 1361

غروب یک روز گرم مردادماه برای رفتن به جبهه در محل اعزام نیرو بودم. تعداد زیادی از رزمندگان که از مرخصی برمی گشتند یا ماموریت جدید داشتند منتظر رسیدن اتوبوس بودند. در میان رزمندگان نوجوان هم سن و سال خودم توجهم را جلب کرد. برخلاف بقیه رزمندگان چهره ای ناراحت داشت. سعی می کرد از بقیه فاصله داشته باشد. پیش او رفتم تا سر صحبت را باز کنم. سعی می کرد فاصله اش را با من حفظ کند. هرچه پرسیدم جوابی نداد. اتوبوس رسید، بچه ها یکی یکی سوار می شدند، من صبر کردم تا با فرد جدید وارد اتوبوس شوم و در کنارش بنشینم. اتوبوس که حرکت کرد سعی کردم سر صحبت را  باز کنم. اسمش را پرسیدم، نگاهی به من کرد و با بی میلی گفت مجید! پرسیدم کلاس چندمی: جوابم را فقط با لبخند سردی داد. ازش پرسیدم مرتبه اولی است که جبهه می روی؟ به نشانه تایید سرش را پائین انداخت. در طول مسیر فقط من صحبت می کردم، مجید هر از گاهی با لبخندی یا تکان دادن سر فقط جوابم را می داد.

صبح به محل تقسیم نیرو در اهواز رسیدیم. من که برای چهارمین مرتبه بود اعزام می شدم از مسئول اعزام نیرو خواستم مرا به گردان قبلیم بفرستد. مجید گفت میشه منم بیام پیش تو؟ با کلی خواهش و تمنا از مسئول مربوطه خواستم که مجید هم با من بیاید. در مسیر تا رسیدن به گردان مجید شروع کرد از خودش صحبت کردن؛ گفت پدرش از پولدارهای شهره است و فکر می کرد بقیه اگر این موضوع را بفهمند باهاش دوست نشوند. خندیدم و گفتم ما اینجا همه با هم برادریم، من و مهران و مصطفی با هم عقد اخوت بسته ایم. تو هم به جمع ما اضافه می شوی؟ فقط لبخندی زد.

مصطفی حدوداً بیست و هفت هشت سالی داشت، من و مهران حدود هفده ساله بودیم و مصطفی به عنوان برادر بزرگتر درس زندگی به ما می داد. به گردان رسیدیم. مصطفی با دیدن من گفت: به به؛ داداش رضا می بینم برای خودت محافظ آوردی؟ خندیدم و گفتم نه داداش این داداش مجیده!..  مجید را در آغوش گرفت و گفت خوش آمدی داداش. بعد دستش را دراز کرد و گفت «بخونیم آقا مجید؟ صیغه اخوتو؟» مجید نگاهی به من کرد من هم دستم را دراز کردم روی دستان مجید و مصطفی گذاشتم و با سر به مجید اشاره کردم. از اون روز جمع چهار نفره ما یعنی مصطفی برادر بزرگ، مهران، مجید و من؛ که هم سن و سال و حدوداً هفده ساله بودیم، رونق بیشتری گرفته بود. هر روز عصر گوشه ای دور هم جمع می شدیم و مصطفی برایمان از تجربیات و آموخته هایش می گفت. خیلی سفارش احترام پدر و مادر را می کرد و می گفت من که بابام را ندیدم اما شماها قدر اونها را داشته باشید. مصطفی توضیح داده بود که خداوند بعد از چندین سال چشم انتظاری پدر و مادرش او را به آنها داده؛ اما هنوز به دنیا نیامده بوده که پدرش به رحمت خدا رفته بود. می گفت مادرش هم پدر بوده برایش هم مادر.

***

چند روزی گذشت برای پدافند به خط مقدم اعزام شدیم، با مجید که اولین مرتبه بود به خط آمده بود صحبت می کردیم که نترسد.  ولی او خیلی شجاع تر از ماها بود.

عصر آن روز هم مثل همیشه ما چهار نفر دور هم جمع شدیم. در بین صحبت ها مصطفی گفت داداشای گلم من را حلال کنید اگه نتونستم برادر خوبی برای شما باشم. خندیدم و گفتم داداش مصطفی نکنه ترسیدی و می خواهی برگردی؟ خندید و گفت نمی دونم چرا حس می کنم این آخرین مرتبه ای هست که من با شماها در این جمع هستم.

شب اول استقرار در خط، مجید برای نگهبانی داوطلب شد. بعد از شام از سنگر بیرون آمدم. مصطفی دنبالم به راه افتاد و گفت کجا؟ گفتم بهتره یک سری به مجید بزنم، گفت منم میام. به سنگر که رسیدیم مجید گفت: آب قمقمه ام تمام شده برایم آبش می کنی؟ مصطفی قمقمه را گرفت چند قدمی رفت و برگشت، قمقمه را به من داد و گفت از آب تو خواست نه از من. خندیدم و قمقمه را گرفتم به طرف تانکر آبی که پشت سنگر تدارکات بود و دور تا دورش گونی پیچیده شده بود و روزها چندتا قالب یخ داخلش می انداختند تا آب ها کمی خنک تر شود حرکت کردم…

رضا قاسمی پور

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


دوره جامع آموزش خبرنگار کوله پشتی/ ثبت نام تا 30 تیر/ کلیک کنید
دوره جامع آموزش خبرنگار کوله پشتی/ ثبت نام تا 30 تیر/ کلیک کنید
 توانبخشی کوشا/ با مجهزترین امکانات 09134126065
توانبخشی کوشا/ با مجهزترین امکانات 09134126065
آموزش سواد رسانه به کودکان- خرید کتاب قصه های کرمیلو
آموزش سواد رسانه به کودکان- خرید کتاب قصه های کرمیلو
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715