شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۷
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۹:۴۴ - ۱۳۹۷/۰۲/۰۷
درمانی برای یک درد!
 ۱۰ فضیلت فکری در ساحت اندیشه و گفتگو   

کلام من متوجه روحیه علمی ما طلاب در حیطه تفکر و گفتگو است. به نظرم می آید ما طلبه ها از خیلی فضایل فکری لازم برای درست و علمی اندیشیدن و گفتگو کردن غافلیم، و این عاملی شده تا در این دو حیطه موفقیت چندانی نداشته و با شکست روبرو شویم

ندای اصفهان- سید علی اصغر میریان (حوزه علمیه اصفهان)

چندی است دست به قلم نبرده ام[۱]؛ نمی دانم، چند وقتی است رمضان شده و روزه از طعام و شراب گرفته ام، ان شاء الله که صیام این شهر از بطن به باطن، از باطن به زبان و از زبان به قلم سرایت کرده و آن را هم از حقیقت روزه بهره مند ساخته و آماده پذیرش حقیقت های عالم کرده باشد. امید که در این ماه تجدید قوای روحی و نظم فکری و رهایی از بعضی آشفتگی های ذهنی صورت گرفته باشد و ثمره آن فکری نو اندیشه ای بدیع و نوشتاری جدید بشود، در مسیر رسیدن و رساندن به حق و تقرب به حقیقت.

بگذریم؛ اما این بار به نظرم رسید و احساس وظیفه ای پیدا شد تا کمی در مورد جایی که در آن بزرگ شده ام، رشد علمی یافتم و همچنان در فضایش تنفس می کنم بنویسم، کمی در مورد حوزه.

همان جا که در زمان جعفر بن محمد ع تاسیس شد و روز به رشد حرکت کرد تا کم کم تنومند و قوی شود و بزرگانی مثل شیخ صدوق، شیخ طوسی، هشام بن حکم، ملاصدرا، ابوعلی سینا، جابر بن حیان، ابوریحان بیرونی، میر فندرسکی، فارابی و تعداد کثیری از دانشمندان را در خود تربیت کند که الحق و الانصاف تعدادی از ایشان آوازه جهانی پیدا کرده و در تاریخ بشریت کم نظیر و گاهی بی نمونه بوده اند.

اما چرا این درخت، این «مرکز علمی اسلام»، امروزه مثل قبل شاداب و پویا نیست و بازدهی کمی پیدا کرده و حتی در فضای علمی و متاسفانه در جامعه منزوی شده؟ چرا امروزه مثل قبل شور و پیشرفت و نشاط علمی ای که سالیان دراز شاهدش بوده ندارد؟ چرا امروزه شاهد پیدایش و رشد عالمانی که جهانی به علم آنها و پشتکار تلاش آنها، کارکرد و جایگاه اجتماعی فعال و موثر آنها حسرت می خورد نیستیم یا اگر هم باشیم خیلی محدود؟

چرا امروزه بسیاری از طلاب سردرگمی، و احساس پوچی و بی فایده بودن دارند و نقش خود را در مناسبات و روابط جامعه کمرنگ می بینند و گاه ظاهری و سطحی نه عمیق و حقیقی؟ چرا حوزه که به عنوان مرکزی است که طبق آموزه های تشیع، بر حق است؛ و دنبال استنباط حق، و مدافع و مبلغ حقیقت، امروزه دارد روز به روز از این عنوان و اینکه منبعی باشد برای بهره وری فکری و تغذیه علمی جامعه، فاصله می گیرد؟

چرا بسیاری از حوزویان از علوم جدید خصوصا علوم انسانی جدید بی اطلاع هستند و نظرات علمی و قابل توجهی از سمت حوزه صادر نمی شود جز در بعضی مسائل و آن هم تعدادی محدود و ایضا کتابهایی در این زمینه ها به تحریر در نمی آید در حالی که احیای علوم انسانی اسلامی همواره از انتظارات و توقعات جدی و مهم رهبر انقلاب از ما طلبه ها بوده؟ چرا بین ما حوزویان بحث و گفت و گوهای جدی و در فضای کاملا علمی و آرام صورت نمی گرد؟

چرا کرسی های آزاداندیشی حوزوی که مورد تاکید رهبری هم هست در حوزه به طور محدود آن هم به شکلی که شاید در اکثر موارد نتوان نام «گفت و گویی علمی درفضایی آرام» (= کرسی آزاد اندیشی) را به آن اطلاق کرد صورت می پذیرد؟ چرا این گفت و گوها و کرسی ها بین حوزوی ها و دانشجویان و اساتید حوزه با اساتید دانشگاه صورت نمی گرد، که به اینوسیله گامی در جهت اتحاد و همدلی برداشته شود؟

چرا نظرات بدیع و نو، برداشت های تازه و جدید و در یک کلمه شکوفایی علمی در حوزه کم شده و مقالاتی که سالانه از سمت حوزه ارایه می شود، حاوی این شکوفایی و مطالب جدید نیست بلکه در غالب موارد تکرار مکررات و تغییر عبارات یا مطالبی بدون ارزش علمی یا فایده عملی است؟

این چراها و ده ها چرای دیگر، امروزه در بین ما طلاب کثیرا مطرح می شود؛ در میان گعده هایمان بسیار از آن می گوییم و می شنوییم و گاهی هم از غیر حوزویان هم صریحا یا کنایتا می شنویم؛ ولی چه پاسخی برای آن داریم. درمان این درد را چه می دانیم آیا به جز شکایت کردن و تقصیر را گردن دیگران انداختن، از مرکز مدیریت و اشکالات سیستم آموزشی گرفته تا بچه تازه متولد شده مشتی حسن، کار دیگری هم کرده ایم؟ فکر دیگری هم اندیشیده ایم؟ بهتر نیست به جای اینکه پیکان تقصیر را سوی دیگران نشانه رویم کمی هم خودمان را مقصر بدانیم و برای بهبود شرایط و پیشرفت و شکوفایی دوباره و بیش از پیشمان تلاشی روز افزون کنیم.

قصد علت یابی و ارایه پاسخ، یا راه چاره و برون رفت برای همه چراهایی که گفتم ندارم؛ چون این در مقال نمی گنجد (و البته هرچند نیاز به نگاشتن نوشتارهایی مستقل در خصوص آنها به شدت احساس میشود، خصوصا در این وضعیت بحرانی و اورژانسی امروز حوزه ها) و قصد نصیحت و توصیه هم که ابدا ندارم؛ چون اولا مرا چه به نصیحت و ثانیا شما دوستان طلبه ام را چه به شنیدن آن؛ که دیگر از بیان درد بدون درمان، و توصیه و نصیحت های منفعت طلبانه برخی و تسکین وارانه برخی دیگر به جد خسته شده ایم.

هدف من آن چند چرای آخری بود. آری کلام متوجه روحیه علمی ما طلاب است در حیطه تفکر و گفت و گو. به نظرم می آید یکی از علل اصلی آن چراها این است که ما طلبه ها از خیلی فضایل فکری لازم برای درست و علمی اندیشیدن و گفت و گو کردن غافلیم، و این عاملی شده تا در این دو حیطه موفقیت چندانی نداشته باشیم و با شکست روبرو شویم؛ و در نتیجه:

۱- از تولید علم و شکوفایی علمی فاصله گرفته و فضای مرده علمی و تکرار مکرراتی بر ما حاکم شود.

۲- از فضای تعامل علمی میان خودمان و دانشگاه و بلکه جامعه جهانی، روز به روز دور و دور تر شویم. که البته این دور شدن هم در توقف تولید علم تاثیر به سزایی دارد.

۳- و در پایان به گروه و قشری منزوی تبدیل شویم که روز به روز از فضای علمی کشور فاصله می گیرد و البته به تدریج از آحاد جامعه هم دور می شود و در نهایت می شود آنچه نباید بشود یعنی… .

نکته: مطالبی که در این مقاله به آن پرداخت شده نه فقط ناظر به حوزه های علمیه بلکه حکایت حال تقریبا تمام جامعه علمی کشور است البته با ضریبی پایین تر یا بالاتر در مواضع مختلف؛ و در حقیقت آنچه باعث شده محور مقاله، حوزویان قرار بگیرند، زیست علمی بنده در فضای حوزه و احساس تعهد افزون نسبت آنجاست.

متن مقاله

قسمت اول:

در این قسمت به بیان نمونه ای از موفقین در عرصه اندیشه و گفت و گو پرداخته ام و سپس اندکی هم به خوداندیشی و خودکاوی خودمان پرداخته ام:

کمی در مورد شهید بهشتی و از ایشان می گویم؛ معتقدم ایشان یکی از حوزویان موفق در این حیطه است و شنیدن جریانی که از ایشان نقل خواهم کرد و نشان دهنده این روحیه علمی و فضایل فکری در ایشان است، جالب و مفید خواهد بود؛ ان شاء الله.

شرح جریان

در مدرسه حقانی بر سر بعضی صحبت های دکتر شریعتی، جنجال به پا شده بود؛ از گوشه و کنار بعضی اساتید مدرسه موضع های تند و تکفیر مآبانه ای گرفته بودند و این موضع گیری ها باعث ایجاد تنش شده بود، به حدی که بعضی شاگردان آن اساتید سر همین مساله از مدرسه رفته بودند ؛ اما در میان این هیوهای تند مزاجانه و برخورد های افراطی،  شهید بهشتی به  ایراد سخنرانی ای پیرامون دکتر شریعتی و شخصیت او، اندیشه های او و آن صحبت های جنجالی که گفته بود، پرداختند[۲]؛ اما در این سخنرانی چه گذشت؟

ابتدا ایشان از تحصیلات دکتر و کمی از سیر زندگی و خصوصیات علمی و اخلاقی او گفتند و بارها تاکید کردند که او فردی در مسیر رسیدن به اندیشه های اصیل اسلامی است و نه به مقصد رسیده و او را در این مسیر فردی پرتلاش معرفی کردند؛ همچنین دکتر را فردی اهل مطالعه زیاد، انتقادپذیر، اهل ذوق و با استعداد و البته تاثیرگذار بر قشر خاصی از جوانان معرفی کردند و در ادامه، آن صحبت های جنجال آفرین دکتر را دستاوردی از حرکت دکتر در این مسیر به سوی کمال دانستند.

همچنین در عین حال اشاره کردند که از آن صحبت های دکتر ممکن است برداشت دیگری غیر از آن برداشت جنجالی که بعضی کردند داشت، که قراینی هم موافق این دید بیان کردند که اگر آن اساتید به آن توجه می کردند این جنجال و اختلافات پیش نمی آمد.

برایم جالب بود در این سخنرانی شهید، بسیار بر این مطلب تاکید داشتند که مدرسه حقانی فضایی است برای برخورد سالم آرا و نظرات و اساسا شعار مدرسه را این می دانستند، به حدی که گفتند اگر بخواهد جز این باشد و این تضارب آراء در فضای آرام و به دور از جنجال صورت نگیرد و تعصب، تحجر، جمود، مطالب را زود در چارچوب های محدود آوردن و تاختن، آهنگ مدرسه شود، من از این مدرسه نیستم و از اینجا می روم.

شهید در میان سخرانی و جهت تاکید بر ایجاد این فضا در مدرسه به گذشته خودشان هم اشاره ای کردند که شنیدنی است:

من (شهید بهشتی) از وقتی که فهمیدم این شیوه های جنجالی طلبگی به جای اینکه هادی باشد مضل است، به توفیق الهی رها کردم. چون بنده طلبه ای بودم بسیار بحاث، اصلا تا حدی که مباحثه من در مدرسه فیضیه معروف بود؛ مثلا موقع مباحثه کفایه با آقاموسی شبیری و رفقای دیگر جلوی کتابخانه بحث می کردیم فریاد بنده در همه مدرسه می پیچید؛

حماقت، حماقت، که چی؟ ما می خواهیم حرف همدیگر را بفهمیم، پس چرا سر همدیگر داد بزنیم؟ توفیق الهی شامل من شد که بتوانم این شیوه را رها کنم. ما باید حرف همدیگر را گوش دهیم نه اینکه هنوز حرف من تمام نشده بگوییم حرفت را فهمیدم، حالا جوابت را بشنو. یا اگر کسی حرف زد او را ملامت کنیم که چرا حرف زد… .[۳]

خود اندیشی و خودکاوی، ذیل شخصیت شهید

بله؛ از شهید شنیدیم و از روحیات علمی او و برخوردش با نظرات و افراد مخالف. اما بیاییم در خودمان تفکر کنیم، به راستی که تا چه اندازه اینطور می اندیشیم، مینویسیم،  مباحثه می کنیم و با دیگران برخورد می کنیم؟

آیا وقتی که در حال تفکر به نظرات مخالف و متناقض آنچه خودمان باور داریم و به آن رسیده ایم هستیم واقعا و بدون تعصب و جمود و پیداوری و… به آن فکر میکنیم یا رفتاری کاملا برعکس داریم؟ یا وقتی در حال گوش دادن به کسی که در حال بیان نظری مخالف ماست و ما به عنوان مخاطب او نشسته ایم هستیم، واقعا در حین صحبت کردنش با تمام وجود به او گوش می سپاریم یا دایما درحال پیدا کردن صحبتی و فرصتی برای حمله به او میگردم بی آنکه لحظه ای عمیقا روی آنچه گفت فکر کنیم.

چه بسا او چیزی، دلیل یا استدلالی بگوید که آنچه را تا به حال فکر می کرده ایم درست است، پی بطلانش ببریم یا آنچه را غلط می پنداشته ایم بر حق بیابیم. چه تضمینی هست که همیشه حق با ما باشد و ما با حق؟ آیا حقیقت، حق انحصاری گروه یا شخصی خاص است و آن شخص هم لزوا من هستم و یا آن گروه هم من و همفکران من؟ چرا؟

قسمت دوم:

در این قسمت به بیان تعدادی از مهم ترین فضایل فکری و توضیح و شرح برخی از آنها می پردازیم:

۱- تواضع فکری

به معنای اطلاع از نادانی هاست و اظهار نظر نکردن جز در آن زمینه که اطلاعات کافی و تخصص لازم در آن را داریم.

صرف نظر از چرایی آن، اما ما طلاب خودمان در مقابل بسیاری از سوالات معرفتی مردم مسئول می دانیم، و طبیعتا به دنبال این احساس مسئولیت اقدام به پاسخ گویی می کنیم در حالی که در بسیاری از موارد، اگر نگوییم اکثر موارد، شایستگی پاسخ گویی به آن سوالات را نداریم؛ به این معنا که اطلاعاتمان پیرامون موضوع سوال شده به قدر کفایت نیست.

یک نمونه از بیشمار نمونه، آنچه اخیرا از یکی از دوستان طلبه که البته از رابطین مجموعه های فرهنگی هم بود مشاهده کردم؛ که این برادر عزیز به صرف اینکه چند کتاب مقدماتی و مختصر در خصوص تربیت مطالعه کرده بود، ادعای مربی بودن می کرد و تازه روش تربیتی خودش را روش استاد صفایی حائری (عین صاد) می دانست، درحال که فقط دو کتاب از کتب ایشان را مطالعه کرده بود.

نکته جالب اینجا بود که کسی که آشنایی اجمالی با آثار استاد صفایی داشته باشد می داند که ایشان برای خداشناسی از خداشناسی به شکل مرسوم استفاده نمی کنند بلکه از خودشناسی شروع می کنند و از انسان،  با این وجود این برادر عزیز برای بچه های کلاس هشتم از خداشناسی شروع کرده بود، آن هم با برهان امکان و وجوب فلسفی؛ و علاوه بر این علی قول خودش با پدر و مادر متربیانش هم ارتباط داشت و به آنها توصیه هایی در زمینه تربیت فرزند داشت و مشاور خانواده ای هم شده بود برای خودش.

این درحالی است که امروزه در زمینه تربیت صحبت ها و کتاب ها و مقالات بسیار زیادی نوشته و طرح می شود، اینکه تربیت هر فردی با فرد دیگر چه تفاوت هایی باید داشته باشد چه در روش تربیت چه در محتوای آموزشی و چه در مربی او؛ اینکه تفاوت های آدمیان در شرایط مختلفی که زندگی میکنند، در سنین متفاوت، استعدادهای مختلف، سنخ های روانی، تیپ های شخصیتی، علاقه ها و… چه مقدار در چگونگی تربیت موثر است.

جالب است بدانید که آدمیان به حدی پیچیده و مختلف اند که “ژان پیاژه” یکی دانشمندان و بزرگان علم روان شناسی، فقط روی موضوع “روان شناسی رشد یادگیری کودکان، در سنی خاص” قریب به چهل سال تحقیق و مطالعه می کند تا بعد این مدت نتیجه تحقیقاتش را در چند کتاب به چاپ می رساند؛ یعنی بعد این مدت تحقیق پیرامون انسان آن هم در سنین کودکی آن هم در روان شناسی رشد یادگیری به اظهار نظر می پردازد. حال انسانی به این پیچیده گی چطور ممکن است با چند ماه مطالعه چند کتاب مختصر در زمینه تربیت شناخته شود، و بتوان به راحتی به امر تربیت او پرداخت؟ الله، الله، که کمی تواضع فکری داشته باشیم.

نکته ای جالب و مهم:

به نظر می رسد گاهی این پیش فرض در ذهن ما طلاب باعث این تلقی غلط که گفته شد[۴]، می شود؛ اینکه:

چون اسلام دینی است که تمام نیازهای بشر را در همه زمینه ها پاسخگو است، پس من هم که طلبه این اسلام هستم باید در همه این زمینه ها اظهار نظر کنم و بگویم که اسلام چنین می گوید.

اما چه اشکالی به این پیش فرض هست؟

اولا اینکه اسلام در صدد رفع و پاسخ گویی به کدام نیازهای بشر است، و محدوده ای برای آنها است یا به همه آنها پاسخ می گوید، اختلاف نظرهای بسیاری است و هرچند آنکه قائل به رفع همه نیازها برای آدمی است هم ناخودآگاه کلامش تخصیص می خورد به چیزهایی که قطعا اسلام در مورد آنها هیچ نگفته، یا اگر هم گفته، در زمان حضور معصومین یا بعدش نوشته نشده، و یا اگر هم نوشته شده، به دست ما نرسیده؛ برای مثال فیزیک یا شیمی از این گروه هستند.

ثانیا و نکته مهمتر اینکه، بر فرض هم که اسلام همه نیازهای معرفتی و نظری و عملی بشر را پاسخگو باشد؛ اما این به طور قطع مشخص است که این علوم هنوز از متون اسلامی استخراج نشده و آنچه امروز از متون اسلام استخراج و استنباط شده، عمدتا احکام فقهی و البته تفسیر است و مختصر اطلاعات از علوم دیگر.

و ثالثا فرضا که اسلام پاسخ گوی تمام نیازها و نظر اسلام و پاسخ اسلام هم استخراج شده باشد؛ ولی ما طلبه ها چه مقدار از این پاسخ ها و نظرات را می دانیم؟ یعنی چند کتاب در رابطه موضوعات ذکر شده می دانیم و می شناسیم و خوانده ایم؟

بنابراین کمی با احتیاط تر برخورد کنیم و به خودمان اجازه ندهیم در هر زمینه ای وارد شویم و نظر خودمان را به عنوان نظر اسلام به افراد تحمیل کنیم؛ و هو اقرب للتقوی.

۲- پرهیز از خودشیفته بودن

خودشیفتگی بدین معنا که صفات یا دستاوردهای خود یا گروه خود را بیش از آنچه باید و شاید ارزیابی کنیم. به عبارت دیگر در باب خود یا گروه خود مبالغه و اغراق کنیم، به طوری که همیشه حق را منحصر در آنچه خودمان به آن معتقد هستیم بدانیم، نظرات سایرین را یعنی سایر گروه های مخالف را، بی بهره از حقیقت بدانیم؛ اما خودشیفتگی در ادامه باعث آن می شود که حاضر نباشیم سخنی از مخالفینمان بشنویم؛ چه برسد به آنکه بخواهد “گفت و گوئی” شکل بگیرد و “تفکری” روی آنچه گفته اند انجام شود.

نمونه هایی بارز از خودشیفتگی در بحث های اعتقادی بین ما طلاب و مخالفین تبلور می یابد؛ آن هنگام که بدون برسی دقیق دیگر ادیان و مکاتب فکری و سنجش آنها و مقایسه آنها، همه آنها را با چوب “باطل بودن “و صرف اینکه “مسلمان شیعه” نیستند، می رانیم و حتی حاضر به خواندن دعاوی و دلایل آنها و البته از چند کتاب که خودشان[۵]  نوشته باشند، نمی باشیم و فقط خودمان را محصور در چند کتاب کلامی خودمان کرده ایم و اگر هم چیزی از ایشان خوانده ایم در این کتاب ها بوده است و بس.

این درحالی است که به نظر می رسد، آنچه در عمل و واقع باعث گرایش و تعلق ما به دینی که امروز به آن تعلق و وابستگی داریم شده، صرف تقلید آباء و اجدادی است، یعنی تاثیرپذیری تام از محیط و پدران و مادران و سایر اطرافیان؛[۶] و باز هم این وضعیت نه فقط برای ماست که متدینان سایر ادیان و طرفداران سایر مکاتب هم در انتخابشان، در اکثر مواقع، وضعی کاملا شبیه به وضع ما را دارند. و اساسا این گونه انتخاب کردن ها در طول تاریخ بشر از فراگیرترین امور مشترک بین انسان ها بوده است. اما آیا عقلانیت و عاقلانه رفتار کردن، اقتضای چنین انتخابی را دارد؟

۳- پرهیز از پیش داوری

پیش داوری به این معنا است که به نحوی غیر عقلانی، یعنی بدون داشتن داشتن دلیلی محکم و شناخت کافی، با فرد یا گروه یا نظریه دیگری، مخالفت بورزیم. این کار خلاف مسئولیت عقیدتی ما به حساب می آید چون اقتضای مسئولیت فکری این است که مادامی که شناخن کافی یا دلیل معتبر نداریم تعلیق حکم کنیم و هیچ رایی اتخاذ نکنیم.

نمونه ای از پیش داوری وقتی است که، ما با مخالفین مذهبی یا جناح سیاسی خودمان، خودشیفتگی نکرده باشیم و حاضر شده باشیم حرف هم را بشنویم و یا گفت و گو کنیم؛ اما به خاطر پیش داوری قبل از آنکه کلام و ادعا و دلایل آنها را به طور کامل شنیده باشیم، درست فهمیده باشیم و به دلیل محکی بر علیه آن دعاوی و دلایل دست یافته باشیم به رد آنها و قضاوت در مورد ایشان پرداخته ایم؛ و در نتیجه ی این پیش داوری، ما به تفکر و گفت وگو پیرامون دعاوی و دلایل ایشان، پایان می دهیم.

نمونه ای دیگر از پیش داوری که حیفم آمد بیانش نکنم، زمانی است که به صرف اینکه شخصی نظریه ای اظهار کرده یا کلامی از او به ما رسیده که این کلام و نظریه با ایده ما جور نمی آید و یا خلاف اعتقادات مذهبی ماست[۷]، تهمت نافهمی یا حتی عناد در فهمیدن[۸]  را به او می زنیم. و طبیعی است که در اینصورت هم، حاضر به خواندن و شنیدن و گفت و گو کردن با او در مورد نظریاتش نیستیم.[۹]

۴- شهامت فکری

به معنای نهراسیدن از رویارویی با ایده ها، و افکار و اطلاعاتی است که با ایده ها و افکار و اطلاعات قبلی مان هماهنگی ندارد. و به تعبیری قدم گذاشتن در راه اندیشه یا گفت و گو به معنای واقعی کلمه، راهی که در آغاز نتیجه آن مشخص نیست.

اینکه گاهی از تفکر کردن یا گفت و گو یا مطالعه کتب مخالفین اعتقاداتمان می ترسیم، بخاطر شهامت فکری نداشتن است، چون نمی دانیم چه نتیجه ای در انتظار ماست (چیزی که تا به حال درست می پنداشتیم یا گزاره ای مخالف یا متناقض با آن)، ما می ترسیم از اینکه حقیقت را غیر آنچه تا به حال باور داشته ایم بیابیم و این نه بخاطر پیش داوری یا خودشیفتگی یا تواضع فکری نداشتن است بلکه بخاطر “شهامت نداشتن” در تفکر است.

و البته درست است که کسب شهامت فکری و سایر فضیلت های فکری نیاز به تمرین و زحمت دارد ولی الحق که همه آنها و من جمله این مورد اخیر از ملازمات همیشگی طالبان حقیقت و طلاب راه حق است و هر متفکر حقیقت طلب یا هر آنکه به این قصد وارد گفت و گو می شود، لابد از اکتساب آنها هست. رزقنا الله بفضله.

۵- انصاف فکری

توانایی برخورد عادلانه با همه دیدگاه ها، به دور از دخالت احساسات و منافع فردی یا جمعی است. یعنی هرچند من احساس خوشی نسبت به نظری ندارم، هرچند پذیرش آن برای من ضررهایی به دنبال دارد یا نپذیرفتنش منافعی، اما چون به نظرم صحیح رسیده با تمام وجود آن را بپذیرم و مدافع آن باشم حتی به قیمت ضرر کردن، یا بی بهره شدن از منفعتی، و در عین بی اعتنایی به احساسات و پایمال شدن آن.[۱۰]

دو نمونه از موارد رعایت نکردن انصاف فکری:

نمونه اول: یکی از همکلاسی های طلبه ام که در بحث و گفت وگو های کلاسی، در بعضی از مواقع جانب رفیقش را می گرفت و یا اگر دوستش حرفی می زد یا نظری می گفت که حتی مخالف نظر حقیقی خودش هم بود، اما مخالفتی با او نمی کرد، و اشکال یا ایرادی به او نمی گرفت! و این نه به آن خاطر بود که بخواهد از او تقلید کند، بلکه از این جهت بود که مخالفت با دوستش را مخالف احساساتش می دید و این احساسات مانعی شده بود که از انصاف فکریش در برخورد با نظرات مشکل ایجاد می کرد و مانع آن می شد.

نمونه دوم: که هرچند این نمونه را در یک فیلم سینمایی مشاهده کردم اما جهان خارج از پرده سینما هم پر است از این دست نمونه ها.

داستان فیلم[۱۱] از مدرسه ای حکایت می کرد در دهه ۱۹۷۰ میلادی از مدرسه هایی بود که روش آموزش سنتی و خشک و پادگان مانندی داشتند و کتابهای آموزشی آنها هم کسل کننده، و بدون در نظر گرفتن علایق دانش آموزان بود؛ اما در این وضع معلمی پیدا شد که روشی نو در آموزش داشت، و سعی می کرد به علاقه دانش آموزان بها دهد تا در آن راهی که علاقه و استعدادش را داشتند وارد شوند، نه آن راهی که مدرسه یا والدینشان برای آنها تعیین می کردند.

او حال و فضایی جذاب و دوست داشتنی را برای تدریسش به وجود آورده بود؛ این معلم که به سرعت با استقبال گرم دانش آموزان روبرو شد، اما در عین حال از سوی سایر دبیران مدرسه و مدیر مدرسه با مخالفت جدی ای مواجه شد که در عمل مانعی برای تدریسش بوجود آورده بود. اما علت مخالفت آنها با دیدگاه و روش آن معلم چه بود؟

بله درست حدس زدید منافع مدرسه و معلمان، چون تدریس به روش آن معلم مستلزم آن بود که روال مدرسه تغییر کند و انتخاب رشته توسط خود دانش آموزان تعیین شود نه به میل مدرسه و والدین آن ها، و این باعث می شد مدرسه دیگر مانند قبل خواستار نداشته و دانش آموزان کمتری وارد آن شوند؛

نهایت امر این شد که منافع آنها مانع از انصافشان در برخورد با حقیقت شد و برای آن معلم مانع ایجاد کردند و با دلایل مغالطه آمیزی خودشان را متقاعد کردند و آن معلم را از مدرسه اخراج کردند؛[۱۲]

۶- صداقت فکری

به معنای رعایت استانداردهای مشابهی که از دیگران انتظار داریم. مثلا اگر از دیگران می خواهیم بر دیدگاهایشان دلایل روشن بیاورند ما نیز برای دیدگاه های خودمان دلایل روشنی ارائه دهیم. اگر از دیگران انتظار داریم شرایط گفت و گو را رعایت کنند اگر انتظار داریم جدل و مغالعه نکنند یا هر چیز دیگری خودمان هم به این توقعات جامه عمل بپوشانیم.

۷- جزم و جمود نداشتن

جزم و جمود به این معناست که در امور اعتقادی و باورهایمان قعیت و قاطعیتی داشته باشیم که با بینه، دلیل، شاهد یا قرینه ای که بر صحت عقیده خود داریم اصلا تناسبی نداشته باشد. اگر نظر یا عقیده ای را با چنان قطعیت اتخاذ یا بیان کنیم که گویی واقعیت اثبات شده ای است و حال آنکه درواقع چنین نیست، دستخوش جزم و جمود شده ایم.

نمونه های زیادی از این جزم و جمود را در بحث های درسی خودمان می توانیم مشاهده کنیم، وقتی که با اصرار بر صحت نظری که خودمان اتخاذ کرده ایم پا فشاری می کنیم حال آنکه در واقع و نفس الامر، دلیلی به محکم که در قطعیتش متناسب با ان نظر باشد نداریم و شاید در اکثر مواقع خود نیز اذعان می کنیم که اصراری بیش از اندازه، و نامتناسب داشته ایم.

در واقع محکم بودن و قطعیت داشتن بر یک مطلب رابطه مستقیم دارد با قوت ادله ای که بر آن اقامه شده؛ یعنی هرچه ادله قوی تر و بیشتر باشد، باید قاطعیت بر آن نیز بیشتر شود و هرچه ادله کمتر شود از اصرار و قطعیت ما برآن باید کاست.[۱۳]

۸- پشت کار فکری

به معنای تمایل به ادامه راه از میان پیچیدگی ها و احتمالا ناکامی هاست. اینکه بدانیم غالبا رسیدن به پاسخ، حتی درک خوب پرسش ها نیازمند جدیت و قبول مرارت های فکری است. جهان و واقعیت هایش چندان ساده و در دسترس نیست که با یک دست دراز کردن به چنگ آید.

به عنوان نمونه یکی از دوستانم [۱۴] که قبلا با او ارتباط داشتم، برای او در زمینه های مختلف از جمله اعتقادات سوالاتی پیش آمده بود که البته به گمان خودش تلاش خودش را در پیدا کردن جواب آنها انجام داده بود، اما به نتیجه نرسیده بود و این سوالات اینقدر ذهن او را درگیر کرده بود و برایش اهمیت پیدا کرده بود که مدت زیادی از شرکت در کلاس های مدرسه خودداری کرد و به تفکر روی آنها پرداخت و نهایت این تلاش او و ناکامی اش این شد که فردی مایوس و ناامید و بی نشاط شد. [۱۵]

اما مگر او چقدر تلاش کرده بود؟ درحالی که مقدار زیادی از وقتش را در روز صرف اموری غیر از پاسخ به سوالاتش می کرد و تا آنجا که من اطلاع داشتم روزانه چهار ساعت مطالعه می کرد، اصلا بر فرض که روزانه بیست ساعت هم مطالعه می کرد اما مگر چه مدت اینطور عمل می کرد؟ فقط دو یا سه سال (چون از سنی که این سوالات برایش پیش آمده بود تا زمانی که ناامید شد سه سال می گذشت!) اما واقعا در این مدت کم می توان انتظار داشت همه سوالات حل شود و به نظم و آرامش فکری ای دست یافت، خصوصا که بعضی از آن پرسش ها از سوالات و دغدغه های بشریت بوده که اندیشمندان زیادی به آن پرداخته اند؟

قطعا و ابدا تلاش کافی و وافی از سمت او انجام نشده بود؛ اما با این حال او فکر می کرد به ته خط رسیده و از خط پایان علم عبور کرده و قله های آن را فتح؛ و این نبود جز به خاطر اینکه آن دوست عزیز فاقد پشتکار فکری و صبر علمی بود؛ و کم نیستند کسانی که فاقد این پشتکار و یا از پشتکار کمی برخوردارند، درحالی که این ویژگی هم در مسیر کشف حقیقت بسیار مورد نیاز و شاید اصلی ترین آنها باشد.

به مناسبت این مطلب، نکته ای به نظرم رسید که مرتبط با پشتکار فکری است و فکر می کنم بیان آن خالی از لطف نباشد:

اینکه چگونه به حقیقت نظر داشته باشیم، از جمله علل پشتکار علمی ماست و در تعامل با مخالفینمان هم به نحو چشمگیری موثر است؛ با این توضیح که:

گاهی نسبت به حقیقت چنین نظری داریم:

برای مثال فرض کنید که در یک روز آفتابی که حتی لکه ای ابر در آسمان نیست، شخصی که دارای چشمانی سالم است و حتی عینکی هم بر چشم ندارد، به شما مراجعه می کند و می گوید «به نظر من الان شب است و چه ستاره های زیبایی در آسمان نمایان شده، چه شب تاریک و زیبایی…»

حال واکنش اولیه من و شما به چنین فردی (البته بعد از اینکه اطمینان پیدا کردیم عاقل است) چیست!؟

اگر منصف، دلسوز و به اعصاب خودمان مسلط باشیم، ابتدا کمی شواهد روشنِ اینکه روز است را برایش بیان می کنیم اما بعد از این، چنانچه دیدیم حرف حق ما را نمی پذیرد، عصبانی می شویم و به او پرخاش می کنیم و درصورت مشاهده اینکه باز هم مصرّ بر حرف خودش هست حتی چه بسا با او دست به یقه شویم.

نکته جالب دیگر در چنین حالتی این است که ما در این شرایط، حتی اگر برای فرد دلایلی بیاوریم که حرف خودمان را اثبات کنیم، اما به هیچ عنوان حاضر نیستیم دلایل او را بشنویم! چون حقیقت برایمان چنان روشن به نظر می آید که احتمال خلاف آنچه فهمیده ایم نمی دهیم؛ چه برسد به اینکه دلایل مخالفمان را بشنویم (با این احتمال که شاید او درست بگوید).

و گاهی نسبت به حقیقت این چنین نظر می کنیم:

برای مثال فرض کنید شما در غاری تاریک در حرکت هستید و شخصی همراه شماست و در وضعیتی بوده اید که چند روز در این غار مانده اید و از بیرون از آن هیچ آگاهی ندارید. در این شرایط فرض کنید شما به این نتیجه رسیده اید که الان روز است اما رفیق شما ادعا می کند شب است! و البته فرض بر این باشد که فهمیدن این موضوع خیلی مهم و حیاتی است.

حالا در این شرایط واکنش من و شما نسبت به او چگونه است؟

ناگفته معلوم است ما واکنشی بسیار متفاوت از واکنش نسبت به فرد در حالت اولی که بیان شد داریم؛ اولا با میل و رغبت دلایل خودمان را بیان می کنیم و ثانیا با میلِ چه بسا بیشتری دلایل طرف مقابل را می شنویم؛ و چه آن شخص حرف ما را بپذیرد و چه نپذیرد، نسبت به او خشمگین نمی شویم! اما چرا؟!

چون اولا قبول داریم که حقیقت مطلب در چنین حالتی به وضوح حالت قبل نیست. پس احتمال می دهیم در اشتباه باشیم. و ثانیا طرف مقابل خود را مخالف حقِّ واضح و روشن نمی بینیم و بنابراین نسبت به او نه تنها خشمی نداریم بلکه چه بسا احساس محبت هم بکنیم که او هم مانند ما در غاری گیر افتاده و دنبال رسیدن به این است که الان روز است یا شب.

اما به نظر شما ما نسبت به مخالفین خودمان کدام یک از این دیدها را داریم…؟

آیا بهتر نیست از این لحظه جور دیگری به آنها نگاه کنیم…؟

آیا واقعا حقیقت به این واضحی است و مخالفین ما منکر حقی با این وضوح…؟

این بیان به خوبی نشان داد که واضح پنداری و سهل الوصول پنداری حقیقت، علاوه بر کم کردن پشتکار فکری در تعامل با مخاطب، در تشکیل یا عدم تشکیل گفت و گویی آرام هم تاثیر گذار است.

۹- هم گامی فکری

توان قرار دادن خود در موقعیت دیگران به دور از تنگ نظری است.

برای نمونه، شاید برای شما هم پیش آمده باشد در یک گفت و گو برای یک لحظه به شخص مقابلتان حق داده باشید و خودتان را جای او گذاشته باشید و آن طور که او به موضوع مورد بحث نگاه می کند و آن را می فهمد، نگاه کرده فهمیده باشید؛ که در اینصورت بعد از آن هم ادعای طرف مقابل را بهتر می فهمید و هم استدلالش را؛ و چه بسا در مواردی به او حق بدهید و نظر او را ترجیح دهید بر آنچه خودتان ادعا داشته اید.[۱۶]

نکته ای مهم:

آنچه از فضایل فکری گفته شد، در عین اینکه برای تشکیل گفت و گو  ناچار از وجود بعضی از آنها هستیم و بعضی دیگر اگر نباشند موفقیت آمیز بودن گفت و گو را کاهش و کیفیت آن را ضعیف می کنند، اما تعدادی از این صفات برای اینکه در وجود گفت و گو کننده نهادینه شود و قوت پیدا کند، خود نیازمند، تشکیل گفت و گو و تمرین و کارورزی آنها در گفت و گو است؛ یعنی خود گفت و گفت و گو، محلی هم برای تمرین و تقویت فضایل فکری است. برای مثال هم گامی فکری از همین موارد است.

۱۰- پرهیز از تعصب

تعصب به این معنا است که نسبت به چیزی شور و شوق افراطی، غیرت و حمیت بی دلیل، و تصورات ناسنجیده و مبالغه آمیز داشته باشیم. مانند وقتی که کسی بستگان و آشنایان خود را (حتی با وجود ویژگی های منفی) از نیکانی که با او نسبتی ندارند، بهتر بداند؛ که در اینصورت دچار تعصب شده.

به امید روزی که همه ما طلاب، بلکه همه ما مسلمان ها، بلکه همه انسان ها، واجد این فضایل فکری شویم. و در مسیر رسیدن به حقایق عالم، با بهتر اندیشیدن و تشکیل گفت و گوهای علمی و آرام، قدمی مهم و ضروری را برداریم.

پی نوشت

[۱] . اسّ و اساس این متن در تاریخ ۸/۴/۱۳۹۶ به قلم بنده (سید علی اصغر میریان) نگاشته شد. و در تاریخ ۱۳/۴/۱۳۹۶ به لطف الهی تکمیل گردید.

[۲]. متن این سخنرانی به همراه چند سخرانی دیگر از شهید بهشتی پیرامون دکتر شریعتی بعدا در کتابی با عنوان «دکتر شریعتی جستجوگری در مسیر شدن» به چاپ رسید.

[۳] . برای مطالعه بیشتر مراجعه شود به کتاب «دکتر شریعتی جستجوگری در مسیر شدن» اثر شهید آیت الله دکتر بهشتی (ره).

[۴]. اینکه ما طلاب خودمان در مقابل بسیاری از سوالات معرفتی مردم مسئول می دانیم، و طبیعتا به دنبال این احساس مسئولیت اقدام به پاسخ گویی می کنیم، در حالی که در بسیاری از موارد، شایستگی پاسخ گویی به آن ها را نداریم.

[۵]. دقت شود که فرق فارقی است بین اینکه دعاوی و دلایل یک مکتب و یک دین از خود دینداران و دانشمندان و متعلقان آن دین شنیده شود یا اینکه آنها از کتابهای مخالفین آن مکتب خوانده و بررسی شود؛ چون همت موافقین اثبات آن مکتب و دین و همت مخالفین ابطال و رد آن است.

[۶]. و البته همانطور که می دانید قرآن کریم هم موید این مطلب است و در آیات مختلف آن طور انتخاب کردن را (تقلید آباء و اجدادی را) نفی و طرد می کند.

[۷]. مثل اینکه خداپرست نباشد یا در مورد نبوت پیامبر نظری خاص داشته باشد یا اصلا قبول نداشته باشد یا مثلا در مورد احکام اسلامی نظریات منحصر به فرد و مخالف اجماعی باشد یا هرنوع مخالفت دیگری با معتقدات ما.

[۸]. عناد در فهمیدن یعنی فردی بخاطر منافع شخصی اش حاضر نیست زیر بار مطلب حقی برود و آنها را بفهمد یا بپذیرد.

[۹]. البته در این موارد اشتباه دیگری هم که صورت می پذیرد این است که ما به خاطر یک نافهمی و یا عناد در فهمیدن (که فرضا که اینطور باشد و فرد واقعا نافهمی کرده باشد یا عناد ورزیده باشد)، و یا اینکه در زمینه ای کلامی خلاف اعتقادات دینی ما از او صادر شده؛ در سایر زمینه ها و حتی در سایر علومی که او در آن حرفی زده و نظریه ای داده هم این تکفیر و نافهمی را سرایت می دهیم و دیگر حاضر به خواندن و بررسی سایر دعاوی او در سایر زمینه ها هم، نمی شویم چه برسد به گفت وگو. حال آنکه این احتمال منتفی نیست که در بین آنها دعاوی مستدل و صحیحی پیدا شود.

[۱۰]. و این سرکوب احساسات به معنای منفی آن نیست، چون احساسات باید در جایگاه خودشان باشند؛ و نباید در فهم و برداشت ما از واقعیات یا قضاوت در مورد نظرات و افراد دیگر تاثیرگذار باشند.

[۱۱]. نام این فیلم «انجمن شاعران مرده» است.

[۱۲]. شایسته بود در متن به مناسبت مثال سخنی هم از وضعیت آموزشی حوزه و کتب آنها هم به میان آید که برای دوری از اطاله سخن خودداری شد؛ اما همین قدر بگویم که یکی از علل مهم و موثری که باعث مشکلات کنونی حوزه هست همین نظام آموزشی قدیمی است که بدون بهره گیری از روش های جدید و نوین آموزش همچنان به سبک قبلی در حال جریان است.

صد البته من ادعای اینکه صاحب نظریه و تخصص در امر آموزش و روش های آن هستم را ندارم ولی اینکه اجازه نقد به خود داده ام اولا به تبع بزرگان و آگاهان و صاحب نظران در حوزه مانند مقام معظم رهبری (ره) (که بسیار از نقدهای روش آموزشی و کتب حوزه گفته اند)، بوده است و ثانیا آنچه گفتم هم نقل از همین بزرگان بوده (منتهی با بیان خودم) و نه چیز دیگر. امیدوارم که درآینده ای نزدیک شاهد تحول در کتب و روش آموزشی حوزه باشیم.

[۱۳]. این درحالی است که طبق نظر محقیقن و مدققین، در اکثر مواقع ما استدلال به معنای واقعی کلمه نداریم (یعنی برهان منطقی)، و شاذا استدلال واقعی تشکیل می شود؛ درصورتی که علی القاعده، یقین منطقی فقط از برهان صادر می شود؛ حال آنکه در بسیاری موارد طوری با قطعیت معتقدیم و نظراتمان را بیان می کنیم که کأنه در همه زمینه ها، تمامی نظرات ما از پشتوانه برهانی برخوردار است، اما همانطور که گفته شد، چنین نیست.

[۱۴]. البته خودم شخصا یا با واسطه، در بین طلاب هم از این موارد زیاد برخورد داشته ام.

[۱۵].  هرچند در واقع عوامل دیگری (مثل سن جوانی  و مشکلات دوران بلوغ، اختلافات خانوادگی، شکست ها و ضربه هایی که از بعضی رفاقت هایش داشت و…) هم در ناامیدی و یأسش موثر بود.

[۱۶]. برای خود بنده بارها پیش آمده که همگامی فکری را به کار بسته ام و بعد از آن، یا از نظر خودم برگشته ام یا هردو نظر را از لحاظ قوت استدلالی برابر دیده ام و از ادامه اصرار کردن به نظرم خودداری کرده ام.

سید علی اصغر میریان

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , ,

مطالب مرتبط

  1. قلمکاریان گفت:

    قابل تامل بود.
    ایشالا که کل جامعه علمی کشورمون به این فضایل آگاه بشند.

  2. ناشناس گفت:

    مطلب بسیار دقیق و آموزنده ای بود.

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
سفریاران، بلیط ارزان هواپیما، تور گردشگری سراسر کشور
سفریاران، بلیط ارزان هواپیما، تور گردشگری سراسر کشور
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز