ندای اصفهان

«انسان در راه بی نهایت»- آموزش مواضع حزب جمهوری اسلامی (جلسه هفتم)

کدخبر: 93449
۲۰ اسفند ۱۳۹۶ در ساعت ۳:۰۹ ب.ظ

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر هفتمین جلسه سخنرانی آیت الله شهید دکتر بهشتی در میان اعضای حزب جمهوری اسلامی است که در آن به شرح مواضع حزب می پردازد.

توضیح آنکه در سال ۱۳۵۹ شورای مرکزی حزب با محوریت شهید بهشتی اقدام به انتشار کتابی با عنوان «مواضع ما» می کند، اما اهمیت و فشردگی مباحث نیازمند آن بود که در سلسله جلساتی به شرح آن در میان اعضای حزب بپردازند.

پایگاه خبری تحلیلی ندای اصفهان مفتخر است که به تدریج برای اولین بار دست به انتشار این سخنرانی ها در فضای مجازی بزند.

این سخنرانی ها در حکم تاریخ و اسناد انقلاب اسلامی ایران است که از زبان سیدالشهدای انقلاب اسلامی ایران مطرح می شود و امید است که مورد توجه علاقه مندان و پژوهشگران قرار گیرد. سایر آثار منتشر شده حزب جمهوری اسلامی را می توانید از اینجا دریافت کنید.

اصل این سخنرانی در جزوات آموزشی منتشر شده توسط حزب جمهوری اسلامی اصفهان موجود است.

بسم الله الرحمن الرحیم

این مقطع از بحث پیرامون انسان است. جلسه قبل ویژگی های انسان را بیان کردیم؛ به طور کلی پنج ویژگی برای انسان نام بردیم:

۱- اندیشه دوربرد ۲- شناخت خیر و شر، زیبا و زشت، نیک و بد، حسن و قبح ۳- اختیار و انتخاب آگاهانه و آزادانه ۴- احساس مسئولیت ۵- خلاقیت و ابتکار.

در این قسمت از بحث مطالب دیگری را در رابطه با شناخت انسان مطرح می کنیم؛

اولین مسئله غرایز است: یک سلسله انگیزه های درونی وجود دارند که محرک انسان می باشند و او را به حرکت و جنبش و کار و تلاش وامی دارند؛ این انگیزه ها متنوع هستند. انواع اصلی آن ها را در اینجا مطرح می کنیم:

حبّ ذات و علاقه به بقا که انسان در راه به دست آوردن آن از هر چیزی که زندگی او را تهدید می کند می گریزد یا به جنگ با او می رود. غریزه جنسی، افزون طلبی، حبّ جاه، مال دوستی و مقام دوستی و برتری طلبی، انتقام جویی و کینه همه این ها در نهاد انسان هست و همین انگیزه ها او را به تلاش ها و کوشش ها وادار می کند.

مثال: وقتی انسان گرسنه می شود، نیاز به غذا در رابطه با همان میل غریزی به بقا و جلوگیری از مرگ در شکل احساس گرسنگی ظاهر می شود و او را به تلاش در جهت به دست آوردن غذا وادار می کند. همین طور تشنگی. انسان وقتی تشنه می‌شود ممکن است آن را تحمل کند ولی زمانی می رسد که احساس می کند از تشنگی در حال مرگ است در این موقع همه تلاش خود را برای یافتن آب می کند. اگر حیوان درنده ای یا انسان ددمنشی به او حمله کند از خودش، از بقاء خودش، از جان خودش دفاع می کند. این غرائز انگیزه حرکت و تلاش و کار برای انسان هستند و نقش انگیزه بودن و محرک بودن این ها غریزی است و احتیاجی به محاسبه این ندارد که آیا حرکت بکند یا نکند، به طور اتوماتیک او را به حرکت وا می دارد. در حقیقت خودکار است، مثل حیوانات.

البته در انسان انگیزه های دیگری هم هست که باید مورد شناسایی قرار گیرند. ضمنا میان انسان و حیوانات دیگر تفاوت هایی وجود دارد. در جانداران دیگر این انگیزه ها معمولا نقش شان، نقش متعادلی است مگر اینکه یک جانداری بیمار شود. خوردن، نوشیدن، تمنیات جنسی، لانه و مکان خواستن در همان محدوده معمولی است. زنبورهای عسل که ساختمان پیشرفته تری با اشکال هندسی دقیق می سازند قرن هاست که برای خودشان کندو می سازند ولی هیچ گاه پیش نیامده است که زنبوری یک کندو در گرمسیر، یکی در سردسیر، یک کندو در کنار دریا و یکی در پاریس و… ساخته باشد. احساس نیاز به یک مأوی او را برمی انگیزد که یک کندو بسازد. نقش محرک بودنش در همان محدوده نیاز طبیعی است.

انسان هم با همین احساس به تامین مسکن برانگیخته می شود ولی در درون او این محدودیت به طور طبیعی و خودکار نیست، در او غریزه تنوع طلبی و افزون طلبی، خلاقیت و ابتکار هم هست وقتی این غرائز دست به دست هم می دهند آن وقت می بینیم که یک نفر با دو یا چهار بچه هفتاد نوع خانه دارد. این سلاطین و سران استکبار انواع و اقسام قصرها و کاخ ها را دارند. در اصفهان زمانی [که] بانک سپه را می ساختند، محلی هم در آن ساختند تا هر وقت محمدرضا از آنجا عبور می کرد یک ساعتی را در آنجا بماند، گاهی سالی یک بار هم به آنجا نمی رفت. این افزون طلبی ها در حالیکه بسیاری از مردم برای داشتن یک اتاق برای شش نفر عضو یک خانواده جان می کندند نشانه عدم تعادل در زندگی انسان است.

بنابراین این غرایز و کشش ها و نیازهای طبیعی که انگیزه ای بر کار و زندگی انسان است می تواند نقش نامتعادل ایفا کند، ولی در زندگی حیوانات نقش متعادل دارد بدین ترتیب غرائز به عنوان انگیزه و محرک، بسیار مثبت و مفید هستند ولی یک شرط دارد شرطش آنست که در کنترل باشد و مهار شود، این شرط عامل است که انگیزه ها را در جهت سعادت و خیر و کمال فرد و جامعه به کار می گیرد و اگر کنترل نشود و سرکش شود آن وقت منشأ فساد و تباهی خواهد بود. انگیزه ها در کنار تقوی و خودمهاری و تسلط بر هواهای نفس و خویشتن داری عواملی سازنده هستند و بدون آن ها خطری هستند که سعادت فرد و جامعه را تهدید می کند.

[غرایز اصلی انسان]

در انسان کشش ها و تمایلاتی را مشاهده می کنیم که ریشه در ذات و طبیعت او دارند و بخشی از ساخت اصلی او را تشکیل می دهند. حتی انسانی هم که در راه خدا فداکاری می کند آدم خویشتن دوستی است زیرا او عاشق یک کمال برتر است و در راه رسیدن خودش به آن کمال برتر فداکاری و جانبازی می کند و این خویشتن دوستی عالیست. اگر همین خویشتن دوستی آدمی را برانگیخت تا انسان دیگری را به ناحق بکشد منشأ سقوط است. اگر کسی شما را مورد حمله قرار دهد و هفت تیری جلوی شما بگیرد و بگوید دیگری را بکش و الا تو را می کشم، آیا در این موقع می توانید او را بکشید تا جان خود را حفظ کنید؟ نه در اینجا حق ندارید چنین کاری بکنید. اگر خود مهاجمی را که می خواهد تو را مجبور به قتل کسی کند کشتی اشکالی ندارد حتی این عمل عالی است و این نقش مثبت و مطلوب خویشتن دوستی است و این نقشی است که با حفظ حیات کل انسانیت هماهنگ است زیرا به انسان برخورد قدرتمندانه در مقابل ظلم و تجاوز می دهد. اگر تحت تاثیر این تهدید دیگری را کشتی خویشتن دوستی، تو را به ابزار ظلم مبدل می کند. اگر ضعیف هستی کشته شو حق نداری ضعف خودت را با کشتن کسی جبران کنی. نمونه ای از این مسئله را نقل می کنم.

یک بار در سال ۵۴ که چند روزی مرا به کمیته ساواک و شهربانی برده بودند یکی از بازجوها تحت تاثیر بعضی از مسائل قرار گرفته بود و می گفت من در خانواده خوبی به دنیا آمده ام و اول هم آدم بدی نبودم ضرورت ها مرا به اینجا کشاند، من به اجبار به اینجا آمده ام. به او گفتم انسانِ اسلام هیچ گاه مجبور نیست و عذر بدتر از گناه نیاور. ضعف است که انسانی را آلت و ابزار ستمگران می کند. لا تَقیَّه فی الدِّماء وقتی مسئله خون به میان آمد دیگر تقیه نیست این ها همه حب ذات است.

یکی دیگر از انگیزه ها سودجویی است (لازم به تذکر است که آنچه در اینجا نوشته ایم چنان نیست که مقابل هم باشند، اگر تحلیل کنیم ممکن است همه آن ها به دو غریزه اصلی منتهی شود ولی شکل های مهم آن این است).

سودجویی= هر کس به دنبال منفعتش می رود.

لذت خواهی= هر کس به دنبال چیزهایی که خوشایندش هست می رود.

برتری طلبی و تفوق جویی= معمولاً انسان ها دوست دارند که یک سر و گردن از دیگران بلندتر باشند و این اگر به همین ترتیب جلو رود به عُجب می رسد یعنی عنق و برتری طلبی.

انتقام جویی= انتقام جویی یک غریزه است افرادی که مورد تعدی و تجاوز قرار گرفته اند قدرت عفو ندارند و تا ظالم را مجازات شده نبینند آرام نمی گیرند. این امر به خودی خود خوب است؛ آدم هایی که در مقابل ظلم بی تفاوت و ظلم پذیرند ناقص هستند. در مقابل کسانی که هر وقت قدرتش را داشتند از ظالم انتقام می گیرند، دارای کمال هستند لذا جامعه محرومان و مظلومان را همیشه به صورت یک مجموعه نیروها برای تسلط بر متجاوز و ستمگر و ظالم در می آورند. در عین حال انتقام باید به اندازه باشد و از حد نگذرد مثلاً یک نفر یک سیلی خورده حق دارد یک سیلی بزند اگر بیشتر شد تجاوز است.

زیبایی دوستی= علاقه به جمال و تجمل در طبیعت انسان است مثلاً از دیدن گل زیبا خوشمان می‌آید و لذت می بریم؛ این خاصیت برای بسیاری از جانداران یا مطرح نیست یا اگر باشد بسیار ضعیف است ولی برای انسان پیشرفته به عنوان یک مسئله مهم است. غریزه جنسی.

این ها نمونه های عمده این کشش ها و تمایلات هستند. این کشش های فطری که غرائز نام دارند برای ادامه زندگی انسان ضروری و در تکامل و تعالی او بس موثر است؛ این ها هم برای ادامه زندگی و هم برای تکامل انسان و پیشرفت در میدان زندگی ضروری هستند. برتری طلبی سبب می شود که بچه‌ها در کلاس به طور طبیعی سرِ به دست آوردن معدل بیشتر با هم رقابت کنند و این انگیزه آن ها برای درس خواندن است حتی در عوامل معنوی هم این مسئله به چشم می خورد. مثلاً عارفان حق پرست می کوشند تا در راه قرب به خدا در یک مسابقه سازنده شریک باشند اما این میل پیشرفت و ترقی و بالا رفتن و رشد شرطش آن است که با قدرت اندیشه و تشخیص و اختیاری که در آدمی وجود دارد مهار شود. آدم می تواند از طغیان و انحراف این غرائز جلوگیری کند یا آن‌ها را تعدیل و ترکیب و هدایت نماید.

گاهی میل ها با هم ترکیب می شوند؛ مثلاً شما می خواهید غذا بخورید اگر غذا را خوش آب و رنگ تهیه کنند بیشتر خوشتان می آید، اگر ظرفش قشنگ باشد باز بیشتر خوشتان می آید، اگر قاشق و چنگال باشد باز بیشتر خوشتان می آید، اگر قاشق و چنگال هم قشنگ و تمیز و خوب باشد میل تان بیشتر می شود لذا می بینید که در اینجا میل به غذا با میل به زیبایی ترکیب شده. نیاز به مسکن انسان را وادار می کند که اتاقی بسازد اما بعد اتاقش را آرایش می کند در حالی که در اتاق سیاه و دود زده هم می توان خوابید اما آن را رنگ آمیزی می کنند یعنی تحت تاثیر آمیختگی های این انگیزه ها قرار می گیرد و آنچه مهم است رعایت حدود این غرایز است.

انسان با موضع گیری صحیح در مقابل این غرایز و کشش های گوناگون می تواند به فلاح برسد و قله رفیعی را که جهان بینی اسلام در چشم انداز او قرار داده است فتح کند، این است که قرآن هم می گوید: «زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَهِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَهِ وَ الْأَنْعَامِ» (آل عمران، آیه ۱۴)

می گوید: در دیده انسان آذین داده شده، جاذبه وارد علاقه خواستن ها از قبیل علاقه به زن، علاقه به فرزندان، علاقه به ثروت، علاقه به اینکه انبارهای انباشته از زر و زیور داشته باشد.

علاقه به فرزند و همسر و مال جزء علاقه های طبیعی است. زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ اصلا بنین به عنوان پسران گفته می شود و این چیزی بیش از فرزند است، یعنی علاقه به قدرت می دهد، برای اینکه در نظام های قبیله ای هر کس پسرش بیشتر بود قدرتمندتر می‌شد. عبدالمطلب هم نذر کرده بود که اگر ۱۰ پسر داشته باشد دهمی را در راه خدا قربانی کند، پسرها مثل لشکر پدر بودند. اینجا از بنین به احتمال قوی حب قدرت برداشت می شود و لذا به دنبالش حب مال مطرح شده است.

این میل ها به دست توانای آفریدگار در درون انسان تعبیه شده و اصلش جزء نظام آفرینش و برنامه خلقت انسان است. اما اگر این تمایلات مانع پرداختن به وظایف الهی شد آن وقت دچار انحراف شده است. ضعیف بودن ناپسند است و علاقه به قدرت بسیار خوب است. انسان دوست دارد که نیرومند باشد، پسرانی و افرادی داشته باشد که موجب قدرتش بشوند ولی اگر خواست هر کسی را که از او پشتیبانی می کند به عنوان افراد خود قبول کند و از مرز معتدل خود گذشت آن وقت نظیر قدرت طلبی طاغوت می شود.

همه طاغوت ها قدرت طلبند اما در راه کسب قدرت، حلال و حرام و خوب و بد نمی شناسند همین است که قرآن می‌گوید این ها کشش های طبیعی برای انسان هستند ولی انسان باید مواظب باشد و بداند که اولاً: همین چیزها در آخرت پاک تر و خالص ترش برای کسانی که در این دنیا با حساب زندگی کرده باشند وجود دارد و ثانیاً رضوان من الله اکبر. همه این ها در مقایسه با رسیدن به رضای الهی و خشنودی حق قابل فدا کردن است. فرق است بین انسانی که دستش به قدرت نرسد [برسد؟] اما برای رضای خدا از آن دست بردارد این انسانی است که طالب رضوان من الله اکبر است.

با مهار کردن این غرایز است که انسان می تواند به آن فلاح و رستگاری که خداوند برایش مقدر کرده برسد اگر این ها را رعایت نکند به اسفل السافلین می رود و خداوند هم انسان را همین طور خلق کرد در او یک گوهر گرانبها با فرمول بندی و معادله بسیار عالی به وجود آورد بعد هم او را در لجنزار طبیعت رها کرد گفت: حالا شنا کن، دست و پا بزن، می توانی بیرون بیایی. «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ، ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ، إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ، فَمَا یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ، أَلَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحَاکِمِینَ. (سوره تین، آیات ۴ تا آخر)

ما انسان را در بهترین اندازه آفریدیم بعد او را به نقطه آغاز بازگردانیم یعنی طبیعت، (آن پایین ترین حد) بچه شیرخوار همه جنب و جوشش برای این است که شیری به دست آورد ولی حال باید حرکت آغاز کند از این “اسفل السافلین” بالاتر آید و خودش را نجات دهد. در آیه دقت کنید: می گوید ما انسان ها را به اسفل سافلین بردیم مگر آن ها که ایمان آوردند و کار خوب کردند یعنی از آنجا باید خودش حرکت کند. حرکت رشدیاب کار خود انسان است. الذین آمنوا و عملوا لصالحات همین ها هستند که از اسفل سافلین نجات می یابند. لهم اجر غیر ممنون به آن ها پاداشی بی منت داده می شود و این پاداش هم در این دنیا است و هم در آن دنیا. پس آگاه باش و دین و پاداش را باور داشته باش، فما یکذّبک بعد بالدّین. دیگر چه چیزی هست که تو را از باور کردن روز جزا باز دارد. الیس الله باحکم الحاکمین. مگر خدا از هر قاضی قاضی تر نیست؟ اگر انسان بخواهد به آن اوج و فلاح برسد از اسفل سافلین نجات پیدا می کند. او باید آگاهی و گزینش خود را اعمال کند و از طغیان هر یک از این ها جلوگیری کند.

فرق انسان با همه موجودات دیگر همین است که در میدان وسیعی رهایش کرده اند و گفته اند خودت را بساز و در این خودسازی هم می تواند “اصحاب الیمین” باشد هم “اصحاب الشمال“. مثلاً کودک در قرارگاه خودش حیوان بی آزاری است ولی وقتی که سنش بالا می رود به یک حیوان ددمنش تبدیل می شود؛ از خوک، خوک تر و حریص تر و از پلنگ، درنده تر و می تواند انسانی باشد از فرشته برتر.

بار دیگر از ملک پرّان شوم                             آنکه اندر وهم ناید آن شوم

به راستی مسجود ملائکه شود آن چنانکه فرشتگان در برابرش سجده کنند از طرف دیگر می‎تواند در آن افت و سقوط انسانیت برود. «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ». (اعراف، آیه ۱۷۸)

اصلاً دیگر ابزارهای آگاهی به او آگاهی های مفید نمی دهند، دل دارد اما دلش به او خبرهای نورانی نمی دهد، تفقه به این دل ندارد. دل دارد احساس دارد اما دل و احساسش به جای آنکه آواهای رحمانی و یزدانی را به گوش جانش برساند ابزاری می شود که او را به سقوط و نیستی می کشاند. گوش دارد اما در خدمت صداهای باطل است یک کلمه حق هم با آن نمی شنود و در برابر حق “کر” است «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ». (بقره، آیه ۱۶۶) چشم دارد اما یک حق را هم نمی بیند. این ها مثل چهارپایان هستند نه، از چهارپایان هم بدتر هستند چون چهارپا در حد همان هدایت غریزی زندگی حیوانی خودش را دارد. این بدتر از آن هاست.

[انسان در راه بی نهایت]

انسان در هر دو سوی شخصیت خود «بی نهایت» است. در سوی رشد و کمال از فرشتگان پیشی می گیرد و به قرب و معرفتی استثنایی می رسد، در سوی سقوط و انحطاط نیز از پست ترین موجودات، پست تر و گمراه تر می گردد. انسان با مایه ها و غرائز و استعدادهایی آفریده شده است و می تواند در هر یک از این دو مسیر بی نهایت قدم گذارد و تا دورترین نقطه برود، هم می تواند فرعون باشد هم می تواند موسی باشد. هم می شود ابوجهل باشد هم می شود محمد(ص) باشد. هم می تواند نمرود باشد و هم می تواند ابراهیم باشد هم می تواند آتیلا باشد و هم می تواند سقراط باشد. به همین دلیل است که هر انسانی برای خودش عالمی دارد و در این عالم، خودش به دست خودش عالمی می سازد. در این رابطه اگزیستانسیالیست ها هم بینش شان نسبت به انسان همین است.

اگزیستانسیالسم یعنی وجودی= یعنی آن تفکر فلسفی که وجود و هستی را شناخته و دریافته و به او اصالت داده است؛ این مکتب دارای دو جناح است: ۱- جناح معتقد به خدا ۲- جناح منکر خدا. ولی در هر دو جناح می گویند انسان مثل یک وجود بی شکل به وجود آمده و بعد خودش خودش را شکل می دهد و تعبیرشان به قدری است که از نظر دقت فلسفی درخور نقد است ولی تعبیر جالبی است و در عین حال می گوید انسان وجودش مقدم بر ماهیت اوست چون ماهیتش را خودش می سازد، انسان را به عنوان یک وجود بی نام و نشان به وجود می آورد آن وقت نام و نشان ها را خودش برای خودش تهیه می کند، او را می گذارند تا چیستی و ماهیتش را خودش بسازد به او فقط یک هستی لرزان و لغزان و شکل پذیر داده می شود. این مکتب برای انسان خودسازی فراوان قائل است و لذا بعضی از مترجم ها اگزیستانسیالیسم را به «اصالت بشر» ترجمه کرده اند البته این از نظر لفظ صحیح نیست اما از نظر محتوای مکتب در رابطه با انسان این طور ترجمه کرده اند.

اجمالاً می گوییم که دید اگزیستانسیالیسم نسبت به انسان در این جهت مثل اسلام است ولی یک فرق دارد و آن این است که جناح مادیگرای اگزیستانسیالیسم معتقد است که: انسان می تواند خود را بسازد و باید چگونه ساختنش را انتخاب کند اما او در میان کشش ها و انگیزه های گوناگون که جلوی پایش گشوده اند حیران و سرگردان است. آدمی را همیشه موجود زبون و بیچاره ای در برابر این دو راهه ها و چندراهه ها می داند ولی اسلام می گوید در انسان چراغ هدایتی روشن است. هم چراغ هدایت درون است و هم برون. چراغ هدایت درونش قدرت شناختی است که خداوند به انسان داده تا زشت و زیبا و نیک و بد را بشناسد. ثانیاً گرایشی به نیکی داده که اگر انسان این گرایش را بشناسد و بیابد و در آن حرکت کند دیگر سرگردان نیست مهم آن است که انسان در عمق وجودش به خیر، عشق به حق را بیابد.

بشنو از نی چون حکایت می کند                              از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند                                        از نفیرم مرد و زن نالیده اند

هر کسی از ظن خود شد یار من                                واز درون من نجست اسرار من

و آخرش می گوید:

آتش است این بانگ نای و نیست باد                               هر که این آتش نداند نیست باد

این آتش عشق در درون من است، من که خود از نفخه الهی بودم و جدا شده از مبدأ حق و خیر و جمال و کمال مطلق بودم در میدان تاریک طبیعت گم شدم.

اینک خود را باز می یابیم و مقصود و راه خویش را به سوی آن معبود و معشوق باز می شناسیم. اسلام می گوید: انسان توانایی شناخت این مقصد و مقصود را دارد و می تواند در راستا و صراط مستقیمش به حرکت و جنبش و تلاش درآید. فرق اسلام با اگزیستانسیالیسم مادی در همین است البته جناح مومن به خدای اگزیستانسیالیسم مطلبی کم و بیش شبه عرفانی دارد.

هدایت الهی:

«با این حال خدای مهربان وسیله ای را که وی بتواند بر سر این دو راهی دائمی راه رشد و کمال را بشناسد و برگزیند به وی سپرده است، هدایت الهی چراغی است که او را از تاریکی اشتباه و حیرت بیرون می آورد.» (این ها کلماتی هستند که ناظر بر همین مکاتب می باشند.)

اشتباه و حیرت= ضلال و ضالین شدن، اهدنا صراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین. این هدایت انسان را از گمشده ها و ضالین جدا می کند و به سوی مهتدین و راه یافتگان و در زمره آنان قرار می دهد.

از تاریکی و اشتباه بیرون می آورد و زمینه را برای بهره گیری از خصلت های ذاتی انسان در خط تکامل فراهم می سازد این هدایت هم از درون انسان و هم از برون به وسیله پیامبران تامین می گردد و آدمی را در گزینش راه حق کمک می کند.

هدایت درونی انسان به وسیله شناخت فطری او از خیر و شر و قدرت خداداد او بر تشخیص حسن و قبح مایه می گیرد «وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا، فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا». به او قدرت داده که خیر و شر را بشناسد و لذا دائما می گوید “افلا تعقلون” عقل عملی و خیر و شر شناس را به کار انداز. همین دریافت فطری و وجدان سالم و طبیعی انسان دستگیر و راهنمای او می گردد و وی را از سقوط و زشتی ها باز می دارد.

ولی در ما یک زمینه دیگر هم هست که قابل توجه می باشد و آن حق پرستی و میل انسان به حق است. در درون انسان زمینه برای نفوذ شیطان هم هست اما میل به حق به صورت یک میل غالب و قاهر می تواند انسان را بر نفس عماره اش مسلط کند.

اما زمینه اصلی هدایت در انسان از این نظر عمیق تر است. در سرشت آدمی چیزی است که او را به سوی حق روانه می سازد؛ “حق جویی” محرک اصلی انسان در نیل به آرمان های شریف انسانی و کشف رازهای جهان و افزایش دانش و پیشرفت علمی اوست. حتی اگر علم های طبیعت شناس با انگیزه حق پرستی رازهای جهان را کشف کرده اند در بسیاری از مراکز علمی جهان پرفسورها و اساتید محققی که از صبح تا شب در محل تحقیق کار می کنند و ناهارشان را دو تکه نان و کره تشکیل می دهد.

یکی از دانشجویان پزشکی می گفت مدت ها شاگرد یک استاد پنجاه ساله هستم، هر قدر کوشیدم که یک بار زودتر از او وارد محل تحقیق بشوم هنوز نشده، هر قدر و هر قدر سعی کردم دیرتر از او از آنجا بیرون آیم باز پیش نیامده است مگر یکی دو بار که بیمار شده بود یا حادثه ای برایش پیش آمده بود. چنین شخصی دیگر نمی تواند یک کاوشگر مزدور باشد زیرا انگیزه او مال نیست او عاشق شناختن است و می خواهد حقایق طبیعت را بداند. اگر این انگیزه نبود تلاش آدمی در جهان شناسی و انسان شناسی و نیل به آرمان های شریف و کشف رازهای جهان متوقف می‌شد و به رکود می گرایید. بدین گونه می یابیم که هدایت و کمال آدمی در درجه اول از فطرت ذات وی نشأت می گیرد و او از درون و باطن خود هدایت می شود.

انسان «کمال طلب» است. کمال طلبی نکته بسیار ظریفی در مورد انسان است. آدمی: ۱- احساس کمبود می کند. ۲- احساس کمبود او را به حرکت وامی دارد تا در جهت رفع کمبود تلاش کند. ۳- این کمبود را تبدیل به بود کند. برای تبدیل نقص به کمال برانگیخته می شود. کمال دوستی، رشدخواهی، ترقی خواهی او چیزهایی است که انسان خودآگاه در درون خودش می‌یابد. یکی از چیزهایی را که انسان را به سوی خدا رهنمون می شود همین احساس نقص در خودش و شوق به کمال در درونش است. لذا یکی از راه های خداشناسی عقل عملی است.

من عرف نفسه فقد عرف ربه؛ هرکه خود را بشناسد خدایش را می شناسد، این واقعیت است.

نتیجه: انسان کمال طلب است، چشم اندازها و آفاق بی نهایت را می جوید. احساس نقص و کاستی در خویش و رنجی که از آن می برد، دورنمای پرجاذبه کمال که به کمک بصیرت خویش می بیند. وقتی نقص خود را دریافت می خواهد یک هادی درونی او را به قسمت کمال برد و برای مقابله با موانع او را برمی انگیزد. هرقدر عشق به کمال در انسان قوی تر باشد برخوردش با موانع نیرومندتر است. «فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَه، وَ ما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَهُ، فَکُّ رَقَبَهٍ، أَوْ إِطْعامٌ فی‏ یَوْمٍ ذی مَسْغَبَهٍ، یَتیماً ذا مَقْرَبَهٍ، أَوْ مِسْکیناً ذا مَتْرَبَهٍ، ثُمَّ کانَ مِنَ الَّذینَ آمَنُوا وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَهِ» (سوره البلد، آیات ۱۱ الی ۱۷)

این ها اصحاب میمنه هستند و یمن وجود را دریافته اند و هم اینان هستند که می تواند در تنگناها خودشان را وارد کنند و راهی به سوی سعادت بگشایند. حرکت به سوی خدا هم سعی است و هم کدح. «یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَى رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ». (انشقاق، آیه ۶) اگر صبور باشید به او می‌رسید.

فملاقیه” بدین ترتیب تلاش به سوی کمال نیز از سرشت آدمی برمی خیزد، تلاشی که در همه مراحل آن خود را همواره در محدوده مرزها و کمبودها می یابد و کمال مطلق را فراسوی خویش می بیند. موسی در پای کوه طور شعله فروزانی را فراسوی خویش می بیند و باید در آن شب های تاریک تلاش خود را ادامه دهد تا به او برسد.

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل          کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

و خود را در تکاپو برای رسیدن به همین دریافت “هر دو مرز” خویش و عشق به رسیدن به هستی “بی حد و مرز” راهنمای انسان به حقیقتی مطلق است که آدمی در راه رسیدن به آن سرسختانه تلاش می کند. “یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَى رَبِّکَ کَدْحًا” و با هر تلاش این حقیقت برای او بارزتر، نزدیک تر و دریافتنی تر می شود. “فملاقیه” انسان با هر عمل صالحی خدا برایش شناخته تر می شود.

حال این بحث را به صورت زیر جمع بندی می کنیم:

انسان دارای اندیشه دوربرد، قدرت تشخیص نیک و بد، قدرت انتخاب و اختیار، قدرت سازندگی و ابتکار است و در سرشت او جاذبه ها و ابزارهایی برای حرکت و پویایی و فرا راه او حقیقت و کمال مطلق و در خمیرمایه ذاتش تلاش برای رسیدن به آن، انسان با همین ویژگی هاست که خود را مسئول می یابد و به خاطر همین مسئولیت نسبت به دیگر آفریدگانی که از چنین موهبتی برخوردار نیستند برجسته و ممتاز است.

«وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً»، ما بنی آدم را آفریدیم و به آن ها نسبت به بسیاری از آفریدگان امتیازاتی دادیم. «وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» به آن ها امکان سوار شدن بر هر مرکبی را دادیم. «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی‏ آدَمَ» به انسان ها ارزش خاص دادیم. «وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ». نعمت های پاکیزه به آن ها دادیم. (سوره اسراء، آیه ۷۲)

انسان مسئول است، این مسئولیت در رابطه با محیط طبیعی و خویشتن خویش و محیط اجتماعی مطرح می گردد. بعد از این بحث کم کم به سمت درک وحی و نبوت به عنوان هدایت برونی می رویم.

 پاسخ به سوالات

س-۱: سوال شده است که شما در صحبت هایتان عنوان کردید که غرایزی چون حبّ جاه و مال، انتقامجویی و امثالهم ریشه در ذات انسان دارد. آیا این سخن را با مبحث قرآن که خود حضرت عالی نیز سابقا آن را طرح کردید در ذات نمی بینید که می فرماید:…..

این تناقض را چگونه قابل حل می یابید، آیا در این مبحث برای اکتسابات نقشی قائل نیستید؟

ج- آیه در مورد علم است و آنچه ما در اینجا بیان کردیم راجع به انگیزه بود. انگیزه، با علم فرق دارد (بچه از همان اول که به دنیا می آید دنبال خوراکی می گردد) این می شود غریزه، اما حال این را می خواهد پیدا کند، ببینید این شیر را کجا پیدا می کند، در سینه مادر پیدا می کند. اینجاست که ابزار معرفتی اش را به کار می اندازد تا جایی را پیدا کند. بنابراین دو تا با هم هیچ منافاتی ندارد.

و اما اکتساب، انسان غریزه را اکتساب نمی کند. غریزه در انسان هست غریزه اکتسابی نیست. میل به غذا اکتسابی نیست، غریزه جنسی، میل زن به شوهر و شوهر به زن، اکتسابی نیست، میل به قدرت است این ها غریزه است، در تضاد هم نیست.

س-۲: مرحوم استاد شهید مطهری در درس های شناخت می گوید انسان اگر خود را بشناسد در حقیقت خدای خود را شناخته، به طوری که جدا از هم نیست و خویشتن شناسی مقدمه خداشناسی نیست، بلکه عین خداشناسی است و جمله من عرف نفسه فقد عرف ربه، را ایشان صحیح نمی دانستند ولی جناب عالی به این جمله استناد فرمودید و نشان می دهد این جمله را درست می دانید؟

ج- حال چون من نظر ایشان را نخواندم نمی توانم چیزی بگویم ولی در هر حال این مطلب صحیح است و آنچه شما در اینجا نقل کردید در مورد انسان شناسی است. یک وقت می‌گویند انسان شناسی مقدمه خداشناسی است، یک وقت می گویند انسان شناسی مرحله ای از خداشناسی است. این دو مطلب با هم فرق دارد و آنچه شما نقل کردید اگر درست نقل شده باشد مربوط به این دومی می شود و مفهومش آنست که انسان شناسی مرحله ای از خداشناسی است نه مقدمه ای بر آن.

مطلبی که ما بر روی آن تکیه کردیم همین بود که اگر عشق به کمال (خدا) را دریافت در واقع خدا را به وسیله آن عقل عملی و حق دوست دریافته است. فقط عَرَفَ معنایش این است که خودش مرحله ای از خداشناسی است و جدا از آن نمی باشد.

س-۳: حد زیبایی دوستی چیست و ارتباط آن با تنوع طلبی چگونه است. لطفا توضیح دهید؟

ج- تنوع طلبی و تازه طلبی یک مطلب است و زیبایی دوستی مطلبی دیگر است. گاهی اوقات این دو با هم مخلوط می شود و نمودهایی را در زندگی انسان به وجود می آورد.

تازه دوستی= لکل جدید لذا. نو بودن به تنوع طلبی مربوط می شود. مثلا ممکن است کسی سه دست لباس داشته باشد، یکی از آن ها از بقیه زیباتر باشد ولی او برای تنوع هر بار یکی از آن ها را می پوشد. این همان تازگی پسندی است.

س-۴: آیا دانسته های غریزی هم جزء آگاهی های انسان است؟ اگر جواب مثبت است پس چرا در مواضع تفصیلی آمده است که نخستین آگاهی های انسان از راه حس به دست می آید و حال آنکه بسیاری از آگاهی ها و دانسته های غریزی در انسان وجود دارد که از راه حس به دست نیامده اند و چه بسا مقدم بر حس باشند. آیا باز هم با توجه به این مطلب، نخستین آگاهی ها از راه حس است؟

ج- در آنجا غریزه کلمه درستی نیست. این بحث را ما در شناخت گفتیم. ما گفتیم نخستین آگاهی هایی که انسان به دست می آورد (نه آگاهی هایی که با خودش همراه هستند و با خودش به وجود آورده است آن هایی که به دست می آورد) این مطلب که آیا انسان آگاهی هایی قبل از حس دارد یا نه، مورد بحث است و اینکه آیا چنین آگاهی هایی بالقوه است یا بالفعل این هم قابل بحث است. بدیهیات در منطق ارسطویی و منطق صوری باید مورد بررسی قرار گیرد ولی ما نخواسته ایم بر روی آن بحث کنیم. اینجا موضوع مورد مطالعه ما غریزه است و در آنجا هم بحث ما بر روی نخستین آگاهی بود و معمولا اصطلاح غریزه در اینجا به کار نمی رود. غریزه بیشتر در مورد همین انگیزه ها به کار می رود.

س-۵: آیا در فطرت انسان دو نوع غریزه متضاد نهاده شده؟ توحیدی و ظلم و تجاوز، آیا تکذیب توحید و پیغمبر که یک سنت الهی است، طبق آیه «فَإِن کَذَّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَ رُسُلٌ مِّن قَبْلِکَ» (آل عمران، آیه ۱۸۴)  با غریزه خداشناسی و توحید تضاد ندارد؟

ج- به آقایان عرض کردم که در انسان هم میل به غیر خدا هست و هم میل به خدا و گفتیم که این را باید هدایت کرد. این مسئله که تکذیب پیغمبران سنت است مربوط به تاریخ می شود و به انسان مربوطش نکنید. البته در آن عوامل اجتماعی هم دخالت دارد ولی در هر حال منادیان حق همیشه در محیط اجتماعی با لبیک روبرو نمی شوند بلکه با مخالفت های قدرت های حاکم و ضد خدا هم روبرو می شوند و یصدون عن سبیل الله در آنجا سنت مربوط به اجتماع است (البته انسان اجتماعی) و به انگیزه های درونی انسان هم مربوط می شود.

س-۶: به نظر می رسد خود مکتب اگزیستانسیالیسم سارتر، یک حرکت سیاسی ملی است، در مقابله حمله آلمان ها به پاریس، سارتر که خود یک مادیگرا بود به علت اینکه سربازان فرانسوی معتقد به جبر تاریخ بودند و می خواستند تسلیم قوای آلمان ها شوند و سارتر در این مورد اصالت انسان را بر جبر تاریخ ترجیح داد؛ بنابراین اگزیستانسیالیسم در کتاب ها و نوشته جات طرفدار اصالت انسان است و لاغیر.

ج- حالِ سارتر چه بوده است مورد بحث نیست ولی اگزیستانسیالیسم که با سارتر شروع نمی شود. این مکتب با یک متفکر جوان دانمارکی شروع می شود و اوست که در برابر اندیشه حاکم بر بخش عظیمی از غرب اندیشه جبر مادی قیام می کند و مایه های فکری این اندیشه را بنا می نهد و درست مقارن با همین حرکت اوست که آن سوی دیگر باز حرکت جبری مارکسیستی شروع به رشد می کند و با کمی تفاوت تقریباً مقارن هم بودند. بعدا این شاخه های مختلف منتقل شد. در یک سو “یاسپرس” بود که با اعتقاد به خدا مطلب را دنبال کرد و از یک سو”هایدلبرگ” که در آغاز با نوعی تفکر مادی آن را دنبال می کند و سارتر خود از شاگردان هایدلبرگ بود. بنابراین مسئله این طور نیست که اگزیستانسیالیسم را یک سره به سارتر منتقل کنید.

س-۷: لطفا بفرمایید این آیه “ثم رددناه اسفل سافلین” با آیه “إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً” (سوره دهر، آیه ۳) چه تناسبی دارند.

ج- خداوند انسان را آفرید. اول انسان را مسجود ملائکه و در بهشت و متنعم آفرید تا اینجا زمینه آلوده شدن را داشت، شیطان او را فریب داد و آلوده اش کرد “قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعًا” (سوره طه، آیه ۱۲۲) هبوط کنید بروید به اسفل سافلین در طبیعت تاریک حرکت به سوی خدا را آغاز کنید. این منافاتی با انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا پیدا نمی کند؛ خداوند راه را به او نشان می دهد و با همان هدایت درونی و هدایت بیرونی راه را انتخاب می کند.

س-۸: «الّا الّذین امنوا» در سوره تین استثنا است از «رددناه اسفل سافلین».

ج- ایشان این طور فهمیده است که ما انسان را به اسفل سافلین فرستادیم مگر انسان های پاک با ایمان را یعنی آن ها را به آنجا نفرستادیم، «وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ، وَطُورِ سِینِینَ، وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ، لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ، ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ، إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ. (سوره تین، آیات ۱ تا ۶)

این نویسنده سوال معنی این استثناء را این طور فهمیده، این اگر به معنی پاداش بود صحیح بود. یعنی ما آن ها را به جهنم بردیم مگر مومنان را، ولی این در آن رابطه نیست بلکه در رابطه با آفرینش است یعنی انسان را آفریدیم و بهترین ساخت و بهترین جایگاه را هم داشت (در بهشت الهی بود) اما بعد دچار هبوط شد و حال باید از طبیعت دو مرتبه شروع کند. آیه چیزی بیش از این را می خواهد بگوید. صرفا گروه بندی نیست، بیان مسیر هم هست، یعنی استنباط من با همان داستان هبوط متناسب است. وقتی آن ها را به اسفل سافلین بازگرداندند در برابر این بازگرداندن کسانی که ایمان و عمل صالح ندارند در همانجا می مانند و آن هایی که ایمان و عمل صالح دارند به جایگاه قربشان برمی گردند. یعنی این ردی که قلم تقدیر در مسیر او نهاده بود را با آن جبران کرد. البته باز هم تکرار می کنم که اگر در رابطه با جهنم بود «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ» (اعراف، آیه ۱۷۸) چنین تعبیری اشکال نداشت اما در اینجا به دنبال خلقنا الانسان آمده لذا همان معنایی است که قبلاً گفته شد.

داستان قرآن در مورد انسان طوری است که وقتی الانسان می گوید (البته الانسان گاهی الف و لام عطف است و گاهی الف و لام جنس ولی این ها عطف می شود) مانند آیات خلقت که می گوید ما انسان را از خاک آفریدیم «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ طِینٍ، ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَهً فِی قَرارٍ مَکِینٍ» (سوره مومنون، آیه ۱۲ و ۱۳). این ها زبان قرآن است در برتری طلبی.

س-۹: در مورد برتری طلبی که اشاره فرمودید وقتی قرآن می فرماید «وَالسابِقوُنَ السابِقوُن» (سوره واقعه، آیه ۱۰) اشاره به همین مطلب است یا نه؟ همچنین آیاتی مانند «فَأُولئِکَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلی» (سوره طه، آیه ۷۷)؟

ج- البته اشاره به این مطلب نه، ولی مبتنی بر این مطلب است برای اینکه انسان تعالی طلب است، استعلاء بد است یعنی انسان در روی زمین بخواهد در جامعه، برتری طلب و تفوق طلب و ریاست طلب باشد این بد است، اما اگر انسان تعالی طلب و پیشرفت طلب باشد بسیار خوب است. استعلاء به این معناست که انسان بخواهد بر دیگران اعلام برتری کند. بنابراین رو به علوّ رفتن به شرط اینکه مستلزم بازداشتن دیگران از تعالی نباشد بسیار خوب است.

والسلام

واحد آموزش

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , ,