دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: سیاسی
چاپ خبر
۱۲:۳۸ - ۱۳۹۶/۱۱/۱۸
گفتگو با مصطفی نیلی پور از مبارزان انقلاب اسلامی
 باید مرداب را خشکاند!/ از مبارزات دانش آموزی تا تغییر نام «همایون شهر» به «خمینی شهر»   

آن زمان فعالیتهای مذهبیون فقط روی بهائیت بود. جالب اینکه یکی از همین روحانیونی که برای فعالیت ضد بهائی می‌آمد می‌گفت شمایی که به کازرون برای دیدار آقای مدنی می روید، سفرتان سفر معصیت هست و باید نماز را کامل بخوانید!

ندای اصفهان – جلال طاهری

مصطفی نیلی پور متولد ۱۳۲۶ در محله میدان شهدا و نزدیک خانه آیت الله خادمی بوده است. او از مبارزان انقلاب و رزمندگان دفاع مقدس است که اوایل انقلاب هم مدتی فرماندار خمینی شهر و مسئول سیاسی استانداری بوده است. نیلی پور کسی است که در مقام فرماندار نام «همایون شهر» اصفهان را در حرکتی انقلابی به «خمینی شهر» تغییر نام داد.

در ادامه گفتگوی ندای اصفهان با نیلی پور را می خوانیم.

***

پدرم درودگر و مادرم حافظ قرآن بود درحالی که سواد هم نداشت. دو برادر و دو خواهر داشتم و من کوچکترین فرزند بودم.

ورود به مبارزات

به دبیرستان صدیق اعلم که نزدیک خانه آیت الله خادمی در خیابان جامی بود می رفتم. در مدرسه معلمی داشتیم که ما را به دیدار دوستان شهید نواب صفوی می‌برد. سال اول دوم دبیرستان بودیم که وارد کار تشکیلاتی اینها شدیم.

شهید نواب درچه‌ای بود و فامیل اصلی اش هم میرلوحی بود. معلمم که ما را می‌برد هنوز زنده است ولی پیر شده است. همینطور آقای حسن حدادی که از مبارزین بود، ما با اینها یک تیم تشکیل دادیم. بعد از سال ۴۲ فعالیتهای ما زیادتر شد.

بعد از آن تعدادی از دانش آموزها را جمع کردیم و یک جمع مبارز دانش آموزی در زیرزمین خانه درست کردیم و یکی از کارهایی که می کردیم رصد معلمها و دانش آموزها بود که چکسی انقلابی است یا کی با ساواک ارتباط دارد! مثلا یک معلم جبر داشتیم که بعدا از یاران شهید رجایی شد و به تهران رفت.

رشته داروسازی دانشگاه اصفهان قبول شدم ولی بخاطر مبارزات نرفتم. آن زمان ۴ سال که درس می خواندی می‌شدی آقای دکتر ولی بخاطر مبارزات نرفتم. در عوض رشته دبیری دانشگاه اصفهان را انتخاب کردم.

فعالیت های دانشگاهیان

در دانشگاه هم اعلامیه پخش می‌کردیم. آن زمان نمازخانه در دانشگاه نبود و خانمهایی که روسری داشتند خیلی کم بودند. رئیس دانشگاه آن موقع دایی فرح بود. رییس ساواک آن زمان هم تیمساز نقوی بود. در ماه مبارک رمضان در دانشگاه غذای گرم می‌پختند و هرچقدر اعتراض می‌کردیم اثر نداشت.

آنقدر پیگیری کردیم که یک اتاق ۳ در۴ برای نمازخانه به ما دادند. خانمهایی که برای نماز می‌آمدند هم چادر نداشتند، ما چند چادر فراهم کردیم و از این طریق نیروهایی انقلابی را شناسایی می کردیم.

وضعیت مذهبیون در اصفهان

رژیم خیلی از مذهبی‌ها را مشغول کارهای معمولی کرده بود، مثلا خیلی‌ها را مشغول مبارزه با بهایت می‌کردند درحالی که خود رژیم بهایئت را تقویت می کرد.

یکسری را هم درگیر مسیحت می‌کردند مثلا همین بیمارستان عیسی بن مریم متعلق به آقای حسن دهقان بود؛ ایشان ایرانی بود که مسیحی و اسقف شده بود. بیمارستان خوبی هم بود، آنجا برای مریض هایی که می آمدند تبلیغ مسیحیت می‌کردند.

عده ای از مذهبی‌های سنتی هم بودند که کاری به کار چیزی نداشتند. یک سری هم افراد مرتجع بودند که تفکراتشان به چند صد سال قبل بر می‌گشت، در این میان مسلمانهای مبارز خیلی کم بودند.

تعداد عرق فروشی‌ها در چهارباغ از تعداد کتابفروشی ها بیشتر بود. کتابفروشی هایی هم که کتابهای روشنگرانه می‌آوردند مورد رصد ساواک بودند.

خفقان حاکم در زمان شاه

جوّ خفقان آنقدر زیاد بود که وقتی سر سفره غذا اسم شاه را می‌آوردیم که چقدر ظلم می کند پدرمان با ترس می‌گفت صحبت نکن می گیرندت! چون یک جو خفقان و امنیتی شدید ایجاد شده بود.

 مساجد اصفهان زمان شاه

رییس اوقاف آن زمان سرهنگ زاهدی بود که یک نفر ساواکی بود و مسائل مساجد را به ساواک گزارش می داد. درس خواندن آن موقع سخت بود چه اینکه برخی اساتید هم رابط ساواک بودند که دانشجوهایی که مبارز بودند را شناسایی می‌کردند.

در رشته دبیری علوم درس می خواندم اما دانشگاه اصفهان اغلب اساتید چندان باسوادی نداشت بلکه دکترهایی از امریکا و فرانسه بودند که اجازه فعالیت در آن کشور را نداشتند.

من برای لیسانس ۱۹۵ واحد گذراندم که چیزی شبیه به ارشد بود و سال ۴۹ فارغ التحصیل شدم. آن زمان کنکور بصورت متمرکز فقط در تهران برگزار می شد. با دوستان دانشجوی مبارزی که شناسایی کرده بودیم در مساجد جلسه می گذاشتیم، از جلسات قرآن تا جلسات سیاسی را در مساجد برگزار می کردیم.

قرارهایمان را در یک مسجد نمی‌گذاشتیم بلکه در چند مسجد می گذاشتیم تا شناسایی نشویم. مساجدی را هم شناسایی می کردیم که چند راه فرار داشته باشه مثلا مدرسه شمس آبادی، مسجد منوچهری خیابان خواجو.

وقتی دانشجو بودم در شهرضا و خمینی شهر هم تدریس می‌کردم و در مسجد ملاحیدر جمعه‌ها برنامه می گذاشتیم. اما جلسات را با نگاه امنیتی برگزار می‌کردیم؛ یعنی مدام نبود و ساعات را هم تغییر می‌دادیم.

وضعت نیروی هوایی و استخدام در آموزش و پرورش

برای سربازی وارد نیروی هوایی شدم. سال ۵۰ بیش از ۱۵ هزار امریکایی در پایگاه شکاری بود که در فیش حقوقی شان که به ما نشان می دادند یکی از عنوانهای حقوقی «حق توحش» بود! آن موقع سال ۵۱ پنج هزار تومان در ماه حقوق پیشنهاد کردند که استخدام نیروهوایی شوم ولی قبول نکردم و به عنوان معلم به کازرون رفتم و با ماهی ۹۰۰ تومان کار می کردم.

جلسات با آیت الله مدنی

همان موقع آیت الله مدنی به نور آباد ممسنی بین شیراز و کازرون تبعید شده بود و هیچ کس هم ایشان را نمی شناخت. ما با دوستان فرهنگی آنجا جلساتی راه انداختیم و هفته ای یکی دو روز جمعی را می بردیم پیش ایشان. البته ممنوع الملاقات بود و برای همین به ژاندارمری برای این دیدارها رشوه می دادیم. ایشان از شاگردان آیت الله خویی بود که وقتی امام به نجف رفتند، وی از ارادتمندان امام شده بود.

وضعیت مذهبیون در شیراز

در استان شیراز فعالیتهای مذهبیون فقط روی بهائیت بود و به شدت کار می کردند. جالب بود که یکی از همین روحانیونی که برای فعالیت ضد بهائیی می‌آمد می‌گفت شمایی که به کازرون برای دیدار آقای مدنی می روید، سفرتان سفر معصیت هست و باید نماز را کامل بخوانید!

دیدار با آیت الله حائری شیرازی

در شیراز با آیت الله حائری دیدار داشتیم. ایشان نظرشان این بود که باید مرداب را خشکاند و نباید وقت را برای بهائیت تلف کرد. می گفت بهائیت پشه این مرداب هست و ما باید تلاش کنیم مرداب را بخشکانیم که همین رژیم حامی بهائی هاست.

قذافی سمبل مبارزه دانشجویان بود

آن موقع مبارزها بیشتر گروههای الحادی بودند؛ یک سری توده ای‌ها و یک سری مائوئیست و مارکسیست بودند. سمبل مبارزه دانشجویان آن موقع قذافی و عرفات و چگوارا بود، تا اینکه امام خمینی را دیدند و فهمیدند که امام سمبل مبارزه در ایران باید باشد.

سماورساز مبارز

ما اعلامیه های امام را با ۴ دستگاه تکثیر می کردیم. خاطرم هست یکی از دوستان سماورساز بود و در سماورهای او اعلامیه ها را قایم می کردیم.

دبیرستان سعدی دبیرستان ممتاز اصفهان

سال ۵۵ به اصفهان برگشتیم. آن زمان بهترین دبیرستان استان اصفهان که نظام جدید بود دبیرستان سعدی خیابان حکیم نظامی بود که من به آنجا رفتم. بچه ها را می بردیم عملیات زمین شناسی در منطقه زفره که گسل قم هست و آنجا در دل کوه فریادهایمان را علیه رژیم می زدیم.

خاطرم هست که خیلی از دانش آموزان آن مدرسه بعدا از فرماندهان جبهه شدند و در مبارزات سال ۵۷ حضور جدی داشتند، مثل محمد ابطحی که از بچه های خمینی شهر بود و در آن سال شهید شد. یا شهید پورمعراج و شهید مطیع را می توان نام برد.

تغییر نام خمینی شهر

نامگذاری شهرستانها در همه جای دنیا یک جدول و دستورالعمل خاص دارد. دلم می خواست که اسم امام (ره) همه جا بدرخشد. اول از تابلوی خود فرمانداری شروع کردیم و مدتها این بحث طول کشید چه اینکه حتی با وزیر کشور هم درگیر شدیم.

قبل از انقلاب جلسه‌ای در مدرسه چهارباغ بود که بعد از اسم امام سه صلوات می‌فرستادیم. مقصود اینکه آنقدر روی این بحث تاکید داشتیم چرا که امام به ما عزت و شرف داد. منافقین هم در آن زمان اوج رذالت و پستی شان بود حتی رییس آموزش و پرورش آنجا نمی توانست با منافقینی که در مدارس بودند برخورد کند و خیلی سخت بود.

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
سفریاران، بلیط ارزان هواپیما، تور گردشگری سراسر کشور
سفریاران، بلیط ارزان هواپیما، تور گردشگری سراسر کشور
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز