چهارشنبه ۰۱ آذر ۱۳۹۶
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: بین الملل
چاپ خبر
۱۹:۳۴ - ۱۳۹۶/۰۷/۲۹
اختصاصی ندای اصفهان؛
 «سیاست خارجی» و تحلیل روابط دو ابرقدرت شرق و غرب/ سخنرانی منتشر نشده استاد جلال الدین فارسی   

استاد جلال الدین فارسی در این سخنرانی که در جمع شاخه کارمندان حزب جمهوری اسلامی ایراد شده است به تحلیلی پیرامون جنگ سرد و تهدید هسته ای میان دو ابرقدرت شرق و غرب (شوروی سابق و آمریکا) و فرضیه های احتمالی آن می پردازد...

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود، سخنرانی استاد جلال الدین فارسی است که در جمع شاخه کارمندان حزب جمهوری اسلامی ایراد شده است و در آن پس از تعریف برخی اصطلاحات دیپلماسی، به تحلیلی پیرامون جنگ سرد و تهدید هسته ای میان دو ابرقدرت شرق و غرب (شوروی سابق و آمریکا) و فرضیه های احتمالی آن می پردازد.

شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» که به زیبایی بیانگر خط مشی جمهوری اسلامی ایران از آغازین روزهای انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ است، باید همواره محور سیاست خارجی جمهوری اسلامی باشد و در این سخنرانی نیز این محور به چشم می آید.

پایگاه خبری ندای اصفهان با توجه به اهتمام و ارزشی که برای اسناد تاریخی به عنوان هویت های ماندگار انقلاب اسلامی قائل بوده است به تهیه و بازنشر برخی از متون اصیل می پردازد.

***

جلال الدین فارسی در سال ۱۳۱۲ در مشهد مقدس به دنیا آمد. پدرش محمدعلی به تجارت و بازرگانی مشغول بود. فارسی در کلاس اول دبیرستان با دکتر علی شریعتی آشنا شد. دوره دوم دبیرستان مصادف با اوج مبارزات نهضت ملی ایران و دوره دو ساله حکومت دکتر مصدق بود که در تظاهرات و مبارزات نهضت ملی شرکت می کرد.

در دوران حکومت پهلوی، او مدتی ناظم دبیرستان کمال در محله نارمک تهران بود، سپس برای یادگیری جنگ چریکی به لبنان رفت. وی در دوران ستم شاهی پهلوی از مبارزان فعال انقلابی بود که در زمینه کارهای تشکیلاتی و نیز نویسندگی، به فعالیت می‌پرداخت. وی در جریان مبارزات علاوه بر تبعیت از امام خمینی (ره)، با افراد و گروه هائی همچون علامه مطهری و هیئت موتلفه اسلامی در ارتباط بود. پس از پیروزی انقلاب، به عضویت مجلس خبرگان قانون اساسی و ستاد انقلاب فرهنگی ایران درآمد.

بسم الله الرحمن الرحیم. سیاست خارجی که مورد بحث ماست در درجه اول سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران است. اما به عنوان مقدمه به سیاست خارجی به عنوان یک علم نگاه می کنیم و سپس به سیاست خارجی دولت هایی که با جمهوری اسلامی ایران طرف هستند می پردازیم تا در پرتو شناخت دشمنان این جمهوری و این انقلاب و با شناخت روابط و مناسبات بین المللی و روابط نیروهای بین المللی بتوانیم راهی به یک سیاست صائب خارجی پیدا کنیم.

سیاست خارجی یعنی مجموعه عملیات یک دولت نسبت به خارجیان و نسبت به بیگانه. این عملیات اعم از برقراری روابط دوستانه، همکاری، معامله، روابط خصمانه و خلاصه اعم از دوستی یا ستیز می باشد.

ابتدا به نظر می رسد که این مجموعه عملیات و این کارهای مورد نظر همان است که به نام سیاست خارجی در کشور و دنیا می شناسند و آن موسسه دولتی و وزارتخانه ای که به این مهم می پردازد وزارت امور خارجه ما یا هرکشور دیگر است اما با مختصر دقتی پی می بریم که این سیاست خارجی اعم از کار این وزارتخانه و از مفهوم متداول سیاست خارجی است؛ شما اگر به نقش و کار وزارت دفاع ملی بپردازید می بینید که کارش دفاع ملی در برابر تهاجم بیگانه و خارجی است پس سیاست خارجی به معنای اعمش حداقل دو وزارتخانه را در بر می گیرد که عبارتند از وزارت امور خارجه و وزارت دفاع ملی.

چه در جمهوری اسلامی و چه در هر دولت دیگر به همین جهت است که گفته اند با شروع جنگ، کار وزارت خارجه نسبت به دولت مهاجم که جنگ با آن شروع شده خاتمه می یابد. اما اگر حتی به عملیاتی که به آن نام جنگ اطلاق می کنیم و در حقیقت جزئی از سیاست خارجی است بپردازیم و در این عملیات دقت کنیم به حقایق دیگری می رسیم.

در تصحیح این تعریف که از سیاست خارجی می شود و با این تصور که در اذهان وجود دارد طرح عملیات جنگی یا علم و فن جنگ را استراتژی می خوانند.

استراتژی در قرن نوزدهم توسط «کلاوزیسک» استراتژی دان معروف آلمانی تعریف شده است و در دنیا در همه دانشگاه های جنگ و در میان نظامیان و سیاستمداران نظامی معروف این تعریف پذیرفته شده است. این تعریف می گوید که، استراتژی نظریه به کار بردن نیروها به عنوان وسیله ای جهت رسیدن به هدف جنگ است. نبرد یا در بعضی مواقع رزم، عبارت از یک عملیات جنگی محدود است که در یک صحنه و در یک میدان توسط یک ارتش علیه ارتش متخاصم انجام می‌گیرد که البته با یک نبرد نتیجه جنگ تعیین نمی شود، گاهی مجموعه نبردهاست که نتیجه جنگ را معلوم می کند.

اگر به خاطر داشته باشید عبدالنالصر بعد از شکست اعراب در سال ۱۹۶۷ اسرائیل گفت که این جنگ نبود، ما یک نبرد را باختیم و درست هم می گفت، چون یک امتی مثل امت اسلام و یا ملتی مثل ملت عرب با یک جنگ شکست نمی خورد. در حیات چنین ملت‌ها در مقایسه با چنین دشمنی های نسبتاً کوچکی مثل اسرائیل این جنگ در حقیقت یک نبرد بوده و به همین جهت هم دیدیم که در آن نبرد هدف اسرائیل که تسلیم شدن اعراب و اعتراف موجودیت اسرائیل بود انجام نگرفت.

کلاوزیسک می گوید: نبردها را باید طوری طراحی کرد و به عمل درآورد که هدف جنگ برآورده شود که این هدف در دنیا یا تسلیم شدن است یا نابودی همه نیروها یا یک هدف دیگر پس از تحقق این دو. آن زمان که کلاوزیسک در کتاب «فن و جنگ» که یکی از آثار بسیار ارزنده در تاریخ نظامی عالم و در ادبیات نظامی است این تعریف را کرده، جنگ ها یک بعدی بوده یعنی بیشتر جنبه نظامی داشته است، البته به طور مطلق نمی شود گفت حتی جنگ در آن زمان هم یک بعدی بوده یعنی اصلاً بعد سیاسی یا روانی یا اقتصادی نداشته، اما این ابعاد نسبت به بعد نظامی تحت الشعاع ضعیف تر بوده اند. به مرور با تکامل جنگ هم ابعاد دیگر تکامل پیدا کرد و بسیار نیرومند شده تا آنجائی که گاهی بعضی از ابعاد غیرنظامی در سرنوشت جنگ نعیین کننده شده اند. بعدها جنگ کلی و چند بعدی شده است. در کنار استراتژی نظامی با مفهومی که کلاوزیسک تعریف کرده است استراتژی عمومی نیز به وجود آمده است؛ یعنی اگر یک ملت استراتژی نظامی داشت یعنی اگر بلد بود که یک نیروی نظامی را تدارک کند و بعد این نیروی نظامی را در یک نبرد و یا در سلسله نبردهایی به کار برد و این امر اگر منتهی به تسلیم یا شکست دشمن هم بشود کافی نیست.

استراتژی تنها یک جزئش نظامی است که ملت استراتژی اقتصادی، استراتژی سیاسی، استراتژی فرهنگی، استراتژی علمی و تکنولوژی هم باید داشته باشد. از مجموعه این استراتژی ها، استراتژی ملی آن ملت به دست می آید.

طراحان چنین استراتژی نمی توانند فقط نظامیان باشند بلکه باید نظامیان و غیرنظامیان هردو در آن شرکت کنند و بعدها وقتی که جنگ ابعاد غیر نظامیش قوی تر شد، استراتژی های دیگری آمدند و این تعریف را تغییر دادند.

نیدل اف، مائو، سوفلوسکی مارشال روسی و دیگران عده کثیری در تاریخ استراتژی هستند. این ها آمدند تعریفی را درست کردند، البته این تعریف متعلق به هیچ یک از این ها نیست، از مجموعه حرف هایی که این چند نفر زده اند چنین تعریفی به دست می آید که، استراتژی عبارت است از «علم فن تهیه نقشه ها و وسایلی که وضع کلی مبارزه ای را که در آن نیرو به شکل مستقیم و غیرمستقیم به کار می رود چنان در جهت تحقق هدف سیاست ترتیب دهد که وسایل دیگر از عهده تحقق عاجز باشد.» یعنی نقشه ها تدابیر و وسایلی که وضع کلی مبارزه یا کشمکش که یک بعدش نظامی است چنان تغییر دهد که آن هدفی که قبلاً سیاست به طور مسالمت آمیز و غیرسیاسی تعقیبش می کرد و سرانجام نتوانسته بود تعقیبش کند لازم می شود که وسایل خصومت‎آمیز و غیر سیاست به کار برده شود تا این سوال و این امکانات آن هدف سیاست را به تحقق برساند.

به همین جهت است که همان کلاوزیسک با گرایشش که در سیاست به علم نظامی داشته خودش گفته که جنگ چیزی جز ادامه سیاست نیست، اما با وسایلی به جز سیاست.

از روی همین تعریف می فهمیم که جنگ ادامه سیاست است، بنابراین سیاست خارجی اگر در زمان صلح توسط وزارت امور خارجه اداره می شد امتداد این سیاست به وسیله وزارت دفاع حداقل در دوران جنگ انجام می گیرد. بنابراین می بینیم، که جنگ جزئی از سیاست خارجی است با این تفاوت که وزارت دفاع هم نیست که جنگ را اداره کند، یعنی سیاست خارجی در دوران کشمکش مسلحانه وزارت دفاع ملی هم نیست که اداره کند، در اثبات این نظریه تعریف دقیق و جامع و مانعی را که از استراتژی شده و در کتابی در دانشگاه جنگ فرانسه از سال ها پیش تدریس می شده است و به نظر من بهترین تعریف است برایتان می خوانم:

«استراتژی عمومی یا استراتژی به معنای عام عبارتست از توسعه سیستماتیک یا توسعه هماهنگ و کاربرد نیروهای یک ملت از جمله قدرت نظامی» یک جمله معترضه «در زمان صلح و در زمان جنگ برای رسیدن به اهداف ملی در صحنه بین المللی»؛ ملاحظه می فرمائید که استراتژی عمومی ملی یک ملت عبارتست از دو سلسله کار، یک سلسله توسعه هماهنگ نیروهای ملت است و سلسله بعدی کاربرد نیروهای ملت که هم در زمان صلح می شد و هم در زمان جنگ عملی است؛ یعنی یک ملت مثل ملت ما باید تمام نیروهایش را از نیروی نظامی، نیروی اقتصادی، نیروی سیاسی، نیروی انسانی، نیروی علمی، قدرت تکنولوژی گرفته تا قدرت اعتقادی قدرت روحی و مجموعه نیروهای ملی همگی را در دوران صلح باید توسعه هماهنگ بدهد.

توسعه هماهنگ یعنی چه؟ یعنی رشد دادن نیروهای مختلفی که همه در ارتباط عضوی یا ارتباط ارگانیک هستند نه اینکه یک نیرو چنان رشد داده شود که دیگر نیروها را از بین ببرد، مثلاً یک ارتش بزرگ و وسیع تشکیل داده شود و بودجه ای به این ارتش اختصاص یابد که نه دیگر به فرهنگ نه به سواد مردم، نه به بهداشت مردم رسیدگی شود و باعث فساد اخلاقی هم بشود، چنانچکه آن رژیم طاغوت همین کار را می کرد، خیلی از رژیم ها همین کار را می کنند.

این نیروها باید هماهنگ و در ارتباط با هم و در یک راستای مشخص رشد و توسعه داده شود. آن وقت مجموعه این نیروها در زمان صلح و در زمان جنگ برای رسیدن به اهداف ملی کاربرد خواهد داشت. در صحنه بین المللی هم مجموعه این نیروها را چه در زمان صلح و چه در دوران جنگ می توان هم به طور مسالمت آمیز و با روابط دوستانه با دیگر ملت ها به کار برد و هم می توان علیه دشمنان به صورت جنگ به کار برد.

با این تعریف جامع و مانع ما اولاً حقیقت بزرگی را فهمیدیم، دوماً اطلاق سیاست خارجی در این کار به این استراتژی کار خطائی است، چون این عملیات عمدتاً در داخل است و نه در خارج، «توسعه هماهنگ یا سیستماتیک نیروهای ملت از جمله نیروی نظامیش در دوران صلح» این ربطی به خارج ندارد به مفهومی که مورد سوال است نه سیاست خارجی است و نه جنگ است.

همه این ها یک امر داخلی است، فرهنگ یک کشور، اقتصاد یک کشور، کارخانه هایی که تأسیس می کند، مراکز تبلیغ که درست می کند، تمام این ها همین استراتژی است که برای مقابله با دشمنان خارجی است اما همه این ها یک امر داخلی است؛ اینجاست که باید این تعاریف را به اصطلاح ها تغییر داد. آنچه که مورد نظر ماست و مورد نظر دیگران هم باید باشد، سیاست خارجی با مفهوم استراتژی عمومی آن است، پس ملت ایران باید توجه داشته باشد که آنچه به نام سیاست خارجی گفته می شود همه استراتژی نیست، اطلاق و انتخاب این الفاظ اشتباه است، این خود بخشی از عملیات همین استراتژی را چه برای دولت های خارجی و چه برای ما انجام می دهد. این دو تا با هم متداخلند، آنکه عامش شامل است استراتژی عمومی ماست و یک بخشش هم آن چیزی است که ما به آن سیاست خارجی می گوئیم و وزارت خارجه ما عهده دار او است.

دیپلماسی چیست؟

می رسیم به اصطلاح دیپلماسی: سیاست خارجی چیست؟ دیپلماسی چیست؟ دیپلماسی یک تعریف لغوی دارد یعنی سیاست یا فن ارتباط با کشورهای خارجی. این معنی لغوی آن است اما یک تعریف اصطلاحی هم دارد و دیپلماسی اصطلاحاً به علم و فنی اطلاق می شود که روابط حسنه میان دوست ها را برقرار و نگهداری می کند. من یک تعریف دیگری برای دیپلماسی کردم، این تعریف شاید دقیق تر باشد «رفتار خارجی یک دولت از خلال ماموران رسمی آن». دیپلماسی بیشتر رفتار و سلوک یک دولت است که منعکس می شود در رفتار ماموران و دیپلمات های مختلفی که در کشورهای مختلف دارد. این دیپلماسی که می بینید باز خود جزئی از سیاست خارجی است، البته به همان معنای متداول محدودی که در نظر ماست.

سیاست خارجی چیست؟

حالا فرق دیپلماسی یا سیاست خارجی چیست؟ سیاست خارجی لازمه اش برقرار کردن روابط با دولت های دوست و دشمن است، چون علاوه بر دولت ها ما باید با ملت ها حتی با اشخاص روابط برقرار کنیم. اما دیپلماسی کارش فقط ایجاد رابطه از طریق ماموران رسمی ماست با دولت ها یا ماموران رسمی دولت های دیگر و کاری با ملت ها و توده ها ندارد، آن دولت هایی که کاری با توده های مردم ندارند و به لحاظ طبیعتشان نفعی ندارند، همیشه رابطه نزدیک شان با دولت هاست، سیاست خارجی آن ها به دیپلماسی محدود شده است، اما دولت هایی هستند که علاوه بر روابط با دولت ها رابطه با توده های مردم نیز دارند که این هم یک بخش از سیاست خارجی را تشکیل می دهد. در همین رابطه اگر دولت صاحب مکتب و ایدئولوژی باشد با دشمنانش وارد رقابت می گردد و میدان آن افکار عمومی مردم و افکار عمومی جهان است و اذهان و قلوب توده های مردم زیرسلطه یا زیرحاکمیت دولت هاست. در همین رابطه عرض می کنم که در ابتدای انقلاب وزارت خارجه ما باید بخشی داشته باشد که رابطه با ملت های اسلامی را تنظیم و برقرار و اجرا کند چونکه خارجی به معنی بیگانه، مفهومی دارد که ملت های عالم همه براساس این مفهوم روابط خودشان را با دیگران تنظیم می کنند و مرز میانِ فردی بیگانه یا فردی خارجی را مشخص می کنند در حالی که وزارت خارجه ما کار دیگری هم دارد و غیر از خارجیان با مسلمانان هم که داخلی هستند وزارت خارجه باید رابطه برقرار کند.

بنابراین یک سازمان ارتباطی با دولت ها و ملت های اسلامی (تاکید می کنم حتی دولت ها) باید وجود داشته باشد چون دولت اسلامی هرچقدر هم فاسد باشد برای ما با دولتی مثل شوروی یا انگلیس یا امریکا فرق می کند، ما این دولت ها را نمی توانیم کنار قرار دهیم چون آثاری که بر این دولت ها حاکم است روی ملت هایش نیز اثر می گذارد و روی همین ضابطه رابطه ای که مثلاً با دولت ترکیه داریم بیشتر به لحاظ مردمش می باشد، اگر ما گندم یا تراکتور از دولتش می خریم منافعش ۹۰ درصد یا بیشتر عاید مردم مسلمان ترکیه می شود یا مثلا اگر با پاکستان روابطی مشابه برقرار می کنیم به لحاظ نفعی است که عاید مسلمانان پاکستان می شود. ما موظف به این کار هستیم پس در جلسه آینده بحث در زمینه این موضوعات می باشد:

۱- استراتژی امریکا ۲- استراتژی ابرقدرت شوروی ۳- استراتژی دولت بزرگ چین ۴- استراتژی پیمان آتلانتیک شمالی ۵- استراتژی هسته ای فرانسه ۶- استراتژی دریایی و هوایی ۷- استراتژی بین المللی در اقیانوس هند.

بعد از آن می پردازیم به اینکه مسائل سیاست خارجی ما با توجه به واقعیت ها در این بحث چقدر است، و با توجه به وضع امت اسلام در کشورهای اسلامی و خارج کشورهای اسلامی این مسائل چه مسائلی هستند که در استراتژی ما و در استراتژی بین المللی ما مطرح هستند. سیاست خارجی ما در پاسخ به این مسائل چه دارد که بگوید.

استراتژی ابرقدرت آمریکا

آمریکا از دیرترین ازمنه سعی کرده  یک هدف بزرگ را عملی کند آن این که هویت خودش را در نیمکره غربی حفظ کند. برای این کار سیاست خارجی آمریکا متوجه بوده که باید از مداخله دولت های بیرون قاره امریکا در قاره آمریکایی جلوگیری کند، یعنی قاره آمریکا را ایالت متحده آمریکا در قبضه خودش داشته باشد و منطقه خودی و نفوذی خودش بداند و نگهدارد. اصل «مونروئه» که در سال ۱۸۲۳ اعلام شده یعنی تقریباً تا شروع جنگ جهانی اول نزدیک ۱۰۰ سال و تا به امروز ۱۵۰ سال از آن می گذرد به نام سیاست «حکومت بر قاره امریکا» اعلام شده و به همین شکل استوار بوده که دیگران را از مداخله در ایالات آمریکا منع کند و خودش هم ملزم بوده که کاری به کار دیگران نداشته باشد، چون موقعیت جغرافیایی خود ایالات آمریکا این حالت را ایجاب می کرده است.

از طرفی آمریکا می دانسته که دولتی که بخواهد مقام و موقعیت اروپا را در نیم کره غربی به خطر بیندازد از اروپا برمی خیزد یعنی در اروپاست که دولت های صنعتی پیشرفته و مقتدر وجود دارند، بنابراین امریکا سعی کرده که در اروپا دولت ها به وضعی که هستند بمانند و هیچ کدام بر دیگری تفوق و غلبه پیدا نکنند چون تفوق یک دولت بر دولت دیگر معنی اش این است که یک ابرقدرت در اروپا تشکیل شود، ابرقدرتی که با ناوگان دریایی خودش می تواند به سواحل آمریکا برسد یا در خارج این قاره منافع آمریکا را به خطر بیاندازد و یا حتی او را در خانه خودش مورد تهدید قرار بدهد پس یک اصل در سیاست آمریکا بوده است. اتفاقاً انگلستان هم همین سیاست را پیروی کرده است؛ انگلستان با اقتدار و تفوقی که داشت نگذاشت هیچ دولتی در اروپا دولت های دیگر را پایمال کند تا تهدیدی برای بریتانیا به وجود بیاورد. در چندمین دهه که این سیاست توسط انگلستان اعمال می شد توسط امریکا تعقیب شده است. بنابراین در این مسئله که حیاتی ترین مسئله سیاست خارجی برای هردو کشور انگلستان و امریکا بوده این دو کشور با هم در این مورد شرکت داشته اند.

از ابتدای قرن بیستم آمریکا متوجه آینده سیاست های آسیایی می شود، اما اگر تاریخ دیپلماسی آمریکا را در قاره آسیا دقت بکنیم می بینیم که یک روال منطقی واحدی ندارد، چرا؟ برای اینکه اگر قدرتی هم در آسیا می آمد نمی توانست همانطور که یک قدرت اروپایی می‌تواند یا می توانست امریکا را به خطر بیاندازد آن قدرت آسیایی هم آمریکا را به خطر بیندازد، یعنی خطر برای آمریکا نه در آسیا بلکه در اروپا بوده یا اینکه آمریکا و آسیا نیز از سیاست کنترل توازن نیروها پیروی کرده و در مورد چین این سیاست کاملاً مشخص است.

آمریکا معتقد بود که قدرتی در اروپا می تواند او را به خطر بیاندازد که بر چین مسلط باشد و به همین جهت نگذاشته هیچ دولتی بر چین مسلط باشد، راه تسلط هم به همین شکل بوده است، ابتدا گرفتن بازارهای چین در قبضه خود یعنی چین را دولتی به عنوان بازار خرید و فروش خود در آوردن و سیاست دروازه های باز در مورد چین، این همان سیاستی بود که آمریکا روی آن تکیه می کرد و باید چین بازاری باشد که بین همه دولت ها تقسیم شود، نه اینکه یک دولت بر آن مسلط باشد، برای همین بود که در برابر ژاپن می ایستاد و مقاومت می کرد.

اما آمریکایی ها فکر می کردند که حفظ توازن نیروها در درجه اول در اروپا و در درجه دوم در آسیا باید باشد، این امری است که به وسیله جنگ که زمان کوتاهی دارد و زمان کوتاهی می برد می تواند تحلیل بشود. در جنگ جهانی اول وقتی که متحدین اروپای متحد با آلمان با انگلیس و روسیه و فرانسه در جنگ بودند، آمریکا چون اصل مونروئه را تبعیت می کرد در جنگ مداخله نکرد تا اینکه احساس کرد باید توازن نیروها را برقرار کند یعنی طرفین جنگ هر کدامشان غلبه می کردند باز ممکن بود قدرت بزرگ در اروپا به وجود بیاید.

داستان از این قرار است که دولت ها را دعوت کرد تا بیایند پیشنهادات خود را به عنوان میانجی به آمریکا بدهند تا آمریکا هم صلح را برقرار کند که همینطور هم شد. بعداً به علت حمله ای که آلمان به وسیله زیردریائی هایشان به کشتی های تجاری آمریکا کرد آمریکا به آلمان اعلام جنگ داد و در جنگ جهانی اول نخستین تغییر مسیر آمریکا را می بینیم. این تغییر همان اصلی بود که عدم مداخله در نقاط دیگر دنیا را عملی کرده و توازن نیروهایش را برقرار ساخت. اما پس از جنگ، آمریکائی ها احساس می کنند که توازن نیروها در اروپا برقرار شده و دیگر خطری به عنوان تشکیل یک دولت بزرگ و ابرقدرت در اروپا نیست اما بعد می گوید، سیاست خارجی امری است غیرداخلی، سیاست خارجی باید در زمان جنگ باشد و جنگ هم برقراری توازن و جلوگیری از اختلالی است که در توازن نیروها در اروپا و یا در آسیا به وجود بیاید. در جنگ جهانی دوم آمریکا به همین جهت مداخله می کند. آلمان هیتلری در اروپا به وسیله ایتالیا و متحدین خودش و ژاپن در خاور دور ابرقدرت هایی می‌شوند، بخش هایی از چین را می گیرند، جاهای دیگر را نیز می گیرند، ژاپن و آلمان در بیشتر اروپا مسلط می شوند، اینجاست که می بینیم که یک دولت برتر و مقتدری که ممکن است آمریکا را در قاره آمریکا به خطر بیاندازد به وجود می آید. آمریکا چکار می کند؟ اینجا این ابرقدرت را می گوید با اینکه خودش نظام سرمایه داری دارد و روسیه ی شوروی نظام سوسیالیستی ضد سرمایه داری دارد با این حال چون تصمیم قطعیش این است که همه دولت‌های سرمایه داری را براندازد در کنار این روسیه بلشویکی قرار می گیرد [و] با آلمان می‌جنگد؛ اینجا ایدئولوژی دیگر معنا ندارد، اینجا منافع حیاتی ملی تعیین کننده جنگ و سیاست خارجی تعیین کننده دوستی ها و دشمنی هاست. روی همین اصل است که یک ابرقدرت به وجود می‌آید؛ وقتی که توازن نیروها در اروپا و با شکست ژاپن توازن نیروها در آسیا آماده می شود، اینجا آمریکا باید نیروهایش را به قاره آمریکا برگرداند و دیگر کاری به دنیا نداشته باشد تا اینکه دوباره این توازن مختل شود ولی همین جا تا پایان جنگ باز توازن مختل شده است؛ روسیه آمده اروپای شرقی را گرفته، بخشی از آلمان را هم به نام آلمان شرقی گرفت، اطریش را هم گرفته، جنبش های کارگری و کمونیستی هم در اروپای غربی قوی شدند، اقتصاد و صنعت اروپای غربی هم از هم پاشیده، اینجا ترتیبی به وجود آمده است که دولت ها به وسیله شوروی تصرف بشوند مثل چکسلواکی.

سیاست استالینی هدف هایش مشخص است، روشش، ابزار کارش مثل اروپای غربی مشخص است. معلوم است وقتی که مردم اروپای غربی بستوه آمده اند [و] فقر همه جا را گرفته امکان پیشرفت روسیه هست، در نتیجه اینجاست که آمریکا مستقیماً در سیاست خارجی اروپا شرکت می کند. پس توازن با اینکه نه به زیان آلمان و نه به نفع آلمان به هم می خورد اما آمریکا نگذاشت این کار صورت بگیرد. ولی در اروپا توازن باز به نفع اتحاد شوروی به هم خورد، در آسیا ژاپن مغلوب شد، از طرفی چین در ۱۹۴۸ کمونیست شد و در کنار شوروی قرار گرفت و به عنوان یک قدرت بزرگ متکی به شوروی آسیا را مورد تهدید قرارداد.

در آمریکا «ژرژ کلان» کارشناس مسائل شوروی می‌آید استراتژی شوروی را ارزیابی می‌کند تشریح می کند و براساس ارزیابی و تشخیص هدف ها و شیوه عمل شوروی استالینی می آید یک استراتژی طراحی می کند که این استراتژی به نام استراتژی «محدودسازی» نام گرفته و براساس چهار فرضیه استوار است:

اول، جنگی که ممکن است اتفاق بیافتد با دو فرض اتفاق می افتد؛ یکی حمله مستقیم اتحاد شوروی به خاک آمریکا، دوم حمله شوروی به اروپای غربی. چرا؟ چون مشخصه دیگر تحلیل های مارکسیستی و تحلیل های رسمی دولت شوروی این را می گوید که مرکز ثقل جهان سرمایه داری اروپای غربی است و احیاناً اگر حکومت های سرمایه داری در اروپای غربی سقوط کنند هیچ چیزی مانع پیشرفت جنبش کارگری کمونیستی در آسیا و افریقا و آمریکای لاتین نخواهد بود. این تحلیل ها، تحلیل مارکس و انگلس هم هست نه اینکه تنها تحلیل استالینی باشد. تفکر نظامی ها و سیاستمداران غربی کاملاً معلوم است. آن ها معتقدند که اگر اروپای غربی سقوط کند سقوطش به دلیل فعالیت جنبش های کارگری و احزاب کمونیستی در درون کشورهای اروپای غربی علیه سرمایه داری خواهد بود. ارتش سرخ هم هرجا که این ها توانستند آن دولت را حتی برای یک روز و یا چند روز هم شده سرنگون کنند و به کمکشان می آید چنان که در افغانستان به محض اینکه چند نفر آمدند، یک جا را گرفتند و دیدند که بلافاصله حکومت برقرار شد. به همین جهت ما برای حفظ این انقلاب بایستی یک ارزیابی کاملاً واقع بینانه انجام دهیم. احتمال یک جنگ جهانی به این ترتیب هست که شوروی یا به اروپای غربی یا به آمریکا حمله کند. بنابراین ما جنگ محدود نداریم، جنگی که همه اروپای غربی و آمریکا با شوروی و چین، اروپای شرقی درگیر خواهد شد در نتیجه شکل این جنگ یک جنگ گسترده و هسته ای خواهد بود. چرا؟ برای اینکه اتحاد شوروی نیروی زمینی بسیار بزرگی دارد که آمریکا و اروپای غربی نمی توانند چنین نیروئی را بسیج کنند و این به لحاظ تفاوت نظام هایی است که دارند و لحاظ سلاح ارتش توپخانه است، به لحاظ ارتش نیروی زمینی است و به لحاظ تفوق نیروی موشکی زمین به زمین و توپخانه است، بنابراین آمریکا فکر می کند که ما اگر بخواهیم با چنین ارتشی مقابله کنیم میلیون ها کشته می دهیم و برای اینکه چنین خساراتی را متحمل نشویم باید دست به جنگ هسته ای بزنیم مخصوصاً که ما یعنی آمریکا دارای نیروی هسته ای هستیم ولی روسیه شوروی دارای چنین سلاحی نیست. (این استراتژی در زمانی مطرح بوده است که شوروی هنوز به سلاح های هسته ای مسلح نیست).

پس اصل اول یا فرضیه اول یعنی یک جنگ گسترده هسته ای تنها شکل ممکن جنگ بوده است که بر اثر حمله شوروی به آمریکا و اروپای شرقی انجام می گیرد.

فرضیه دوم این است که یک نیروی بازدارنده استراتژی به وسیله تفوق هوایی آمریکا بر شوروی و چین امکان پذیر است. نیروی بازدارنده به این معناست که یک نیروی نظامی، ارتش و نیروی نظامی دیگر را در جنگ شکست می دهد. اما فقط یک نیروی خالی است. وجود نیروی نظامی پیش از جنگ مانع دست زدن دشمن به حمله می شود. این را نیروی بازدارنده می گویند. حالا در طی این بحث ها خواهید دید که تمام جنگ پیش از جنگ و بدون جنگ انجام می گیرد و در گذشته هم بدون جنگ انجام می گرفته است. یعنی عملیات نظامی میان ابرقدرت ها در دنیا این طور نیست که خود جنگ انجام بگیرد بلکه ماقبل جنگ نیز انجام می‌گیرد. چرا؟ برای اینکه نه امروز بلکه از قدیم این طور بوده است. سرنوشت جنگ پیش از نخستین درگیری مشخص می شده است. حالا که دیگر با سلاح های مدرن این سرنوشت مشخص تر هم خواهد شد. هر کارشناس و هر سردار ماهر و دانا می داند که دو ارتش مفروض اگر بخواهند درگیر شوند کدام یک شکست می خورد و کدام یک پیروز می شود. احتیاج به آزمایش و جنگیدن نیست، الان هم ابرقدرت ها می دانند اگر بخواهند درگیر شوند چه وضعی پیش می آید. بنابراین نیروی استراتژی بازدارنده تشکیل می دهند. به وسیله این نیروی استراتژی بازدارنده سبب می شوند که دشمنان از حمله به آن ها اجتناب کنند. عنصر اصلی اش تفوق هوایی آمریکا از نظر کیفیت و کمیت هواپیماها و مراکز استقرار و کیفیت قاره ای هواپیماها و امثال این هاست.

سوم فرضیه محرومیت شوروی از سلاح هسته ای و وسایل پرتاب و نقل آن یعنی تا شوروی وسایل پرتاب و حمل سلاح هسته ای را به دست نیاورد به ما یعنی آمریکا حمله نخواهد کرد.

چهارم اینکه غلبه بر یکی از دسته های نیروهای مسلح خیلی با صرفه تر از این است که ما همه جا را توسعه بدهیم؛ یعنی به جای اینکه نیروی زمینی را با بسیج صدها هزار نفر از کارگران افراد ملت زیر پرچم داشته باشیم عمرشان و وقتشان و انرژی‌شان را هدر بدهیم. این‌ها را به سرکارشان بر می گردانیم و به عکس یک نیروی هوایی ضربتی عظیم در یک رشته پایگاه در اطراف شوروی و چین مستقر می کنیم، این نیرویی که به لحاظ وسایل تجهیزات خیلی قوی هستند و قدرت آتش و انهدام سهمگین دارند به وسیله این ها می توانیم دشمن را همیشه از حمله به خودمان بازداریم. به لحاظ اقتصادی هم به صرفه است.

یکی از مسایل در استراتژی اقتصادی نیروی انسانی و نیروی مادی است. با اینکه شوروی در سپتامبر ۱۹۴۹ به سلاح هسته ای دست یافت و یکی از فرضیات ژرژکنان باطل شد اما استراتژیش به قوت خود باقی ماند؛ چرا؟ [پیمان] آسیای جنوب شرقی «سیتو» بسته شد، شامل ۸ دولت آمریکا، انگلیس… که اگر شوروی خواست وسایل پرتابش را در سال های اول و مقدار سلاح هسته ای را به میزانی تهیه کند که درگیر جنگ هسته ای گسترده با آمریکا شود و با توجه به اینکه این استراتژی محدودسازی یکی از اصولش این بود که آمریکا، شوروی را محصور کند بایستی کاری کرد. بنابراین آمدند به وسیله یک دیوار ضخیم از پیمان های نظامی و پایگاه هایی که براساس پیمان های نظامی در خاک کشورهای متحد آمریکا در خاک چین و شوروی و اروپای شرقی برقرار می شود، ۱۴ دولت در اروپا به علاوه ترکیه به موجب پیمان آتلانتیک شمالی یک نیروی ضربتی استراتژیک در اروپای غربی تشکیل دادند.

در خاور دور، اقیانوس آرام، پیمان امنیت متقابل آمریکا با استرالیا، استرالیا نو، پیمان آمریکا و ژاپن، پیمان نظامی آمریکا و کره جنوبی در ۱۹۵۳ پیمان نظامی آمریکا و چین ملی در همان سال ها و سرانجام بعد از این مجموعه پیمان های نظامی، یک پیمان دسته جمعی در سپتامبر ۵۴ به نام پیمان فرانسه، زلاند نو، استرالیا، فیلیپین، پاکستان، تایلند و سرانجام این خط دفاعی تشکیل شد؛ یعنی همان میدان جنگی که در قدیم جناح راست، جناح چپ و قلب داشت و یک کیلومتر هم مثلاً طولش بود، حالا هم همان طور است با این تفاوت که از آن سر دنیا تا فاصله جنوب‌شرقی هزاران کیلومتر و در اروپای غربی تا ترکیه است، که در اینجا وسط خط دفاعی منطقه خلیج فارس ایران و عراق خالی مانده بود. این خط باید پرشود به وسیله یک پیمان بغداد. پس از کودتای آمریکایی انگلیسی در ۲۸ مرداد ۳۲ این پیمان بسته شد. ابتدا انگلیس، عراق، ایران، ترکیه و پاکستان پیمان بستند چون این ها منطقه نفوذ انگلیس بودند.

ولی آمریکا به علت اینکه این پیمان ضعیف بود نمی توانست انگلیس را در این منطقه وزنه ای به حساب آورد. اینجا نقطه حساسی در این خط دفاعی بود، یعنی ارتش شوروی تهدیدش بیشتر از هر جهت در ایران و ترکیه بود. ایران و ترکیه را می توانست بگیرد و به خلیج‌فارس برسد، تمام منابع نفتی را تصاحب کرده و دور می زد. در اینجا خط دفاعی پس از پیمان «آتلانتیک شمالی»، پیمانی به نام «سافا» بسته شد. این استراتژی محدودسازی یک حلقه از زنجیره استراتژی ابرقدرت آمریکا پس از جنگ جهانی دوم است.

پس از آغاز دهه پنجاه دالس یکی از متفکرین نظامی سیاسی و وزیر خارجه آمریکا انتقاداتی بر این استراتژی نمود و تصحیح هایی در آن به وجود آورد، البته با پذیرفتن اصول کلی همین استراتژی، یعنی نه اینکه استراتژی باطل شود و دیگری جانشین آن گردد.

من کتاب «جنگ و صلح» او را که در سال ۱۳۳۴ توسط موسسه ای در قاهره به عربی ترجمه شده بود خواندم. کتاب معروفی است. او می گوید ما باید ابتکار عمل در انتقام گیری فردی و خشن یعنی هسته ای را همواره در دست داشته باشیم، به این معنا که ما نمی توانیم با روسیه، با چین در جنگ محدود کلاسی عمومی درگیر شویم. راست می گوید، برای اینکه این ها نیروی عظیمی دارند. چین و شوروی هم نیروی زمینی بزرگی دارند. اگر در یک نقطه وارد جنگ محدود بشوند مثلاً در ترکیه، در ایران، در یوگسلاوی، در اطریش، ما نمی توانیم با این ها مقابله کنیم زیرا اگر از این مساحاتی که منطقه خارج بلوک کمونیزم است یک وجب جلوتر بیایند مثلاً در یک نقطه ۱۰ کیلومتر جلو بیایند ما به ایشان کاری نداشته باشیم خوب ۱۰ کیلومتر دیگر هم می آیند و بعد ۱۰۰ کیلومتر، به این ترتیب یک کشور کوچک را می گیرند و سپس یک کشور بزرگ را می گیرند و به تدریج وقتی که چند کشور را بگیرند یک منطقه را گرفته اند.

دالس می گوید نخستین تجاوز گرفتن کوچک ترین قطعه نباید باعث شود که ما در آنجا یک نیروی کلاسیک یعنی ارتش معمولی غیر اتمی وارد کنیم و با آن ها درگیر شویم بلکه این پیشرفت یک لشگر با ده لشگر آن ها در یک منطقه کوچک در این ایالات با یک جنگ گسترده اتمی جواب می دهیم و به همین جهت اسم این استراتژی «انتقام گیری گسترده» است. یعنی ما در برابر یک تجاوز معمولی محدود و با سلاح معمولی دشمن جنگ جهانی هسته ای را مقابل دشمن به راه می اندازیم. تشخیص این هم از اینجا به دست می آید که وقتی که هیئت موجود در روابط نیروهای بین المللی را دشمن به وجود آورد و تغییرش داد با کوچک ترین تغییر ما باید با آن بجنگیم. این سیاست را به همین دلیل می گویند «سیاست حرکت بر لبه پرتگاه جنگ»؛ یعنی دسته ای می گویند من با شما وارد جنگ کلاسیک با چند لشگر نمی شوم، هر وقت شما به شکل محدود با من وارد جنگ شدید من به شکل گسترده و در سطح جهان با سلاح معمولی و هسته ای با تو می جنگم. آن وقت می گوید که نه تنها آن محدودسازی بلوک کمونیزم را عملی می کند بلکه این استراتژی باعث می شود تا ما بتوانیم کشورهای اروپای شرقی را هم که اسیر کمونیزم هستند این ها را نجات بدهیم.

به همین جهت دستگاه تبلیغات بزرگی در قلب اروپای غربی به وجود می آوردند و به وسایل مختلف در اروپای شرقی ملت ها را تحریک می کردند یا کمک های اصرافی می‌کردند تا از دست کمونیزم در امان باشند.

دو چیز باعث شده بود که این استراتژی انتقامی گسترده را مردم آمریکا بپذیرند؛ می دانید مسئله سیاست خارجی در آمریکا این است که افکار عمومی باید تصمیم بگیرند. در ایران ما هم همین طور است از خصوصیات جمهوری اسلامی و نظام هایی که سیاست را باید توده های مردم بپذیرند این است که اگر شما قانع نشوید مسئولان جمهوری اسلامی نمی توانند شما را قانع کنند. توده های مردم باید خودشان قانع شوند. نظامی ها باید قانع شوند. این است اهمیت این کلاسی که تشکیل داده ایم.

آمریکا هم همین جور است، به عکس شوروی که هیچ توجیهی حتی برای حزب هم ندارند. نه دفتر سیاسی حزب، نه کمیته مرکزی. آن ها تدابیری دارند به این شکل که بحثی می‌کنند سپس در کمیته مرکزی مطرح می سازند وقتی تصویب شد چیز دیگری را برای حزب و اجتماع حزبی یا کنگره حزبی اعلام می کنند چون خیلی چیزها که در کنگره های حزبی اعلام شده به وسیله سرویس اطلاعاتی غرب به غرب رسیده است.

البته این یک مزیت بسیار عمده دارد که کشورهای اروپای غربی همه در حسرتش مردند که بتوانند یک سیستم داشته باشند با چند نفر استراتژیست یا سیاست مدار ورزیده و مسلط بر فنون و دانا بر امور که در آن صورت این ها می توانستند تصمیم گیری کنند.

در غرب چنین چیزی امکان ندارد ولی در کشورهای کمونیستی امکان پذیر است. در جمهوری اسلامی چیزی بین این دو است؛ برای اینکه همه ما تابع ولایت ولی امر فقیه هستیم ولی امری که در راس شورای عالی دفاع است، گرچه شورای عالی دفاع برنامه ریزی سیاست خارجی و استراتژی جمهوری اسلامی را در اختیار ندارد ولی در قانون اساسی گفته شده است که در اعلان جنگ و صلح و این مسائل فقیه ولی امر از طریق این شورای عالی عمل می کند.

در قضیه جنگ کره که یک جنگ محدود غیر هسته ای بود، آمریکا با آن درگیر شد و بعد با یک خفت و خواری آنجا را رها کرد؛ یعنی درست است که شکست خورد اما تلفات سنگینی داد و نیروهای عظیمی به هدر داد. برای آمریکایی ها و اسرائیلی ها این خیلی است. این ها نسبت به نفرات خود خیلی حساس هستند. تلفات سنگین و باز برگشتن به همان مدار ۳۸ درجه.

البته نه آمریکایی ها و نه کره جنوبی هیچ یک به کره شمالی حمله نکردند بلکه کره‌شمالی به کره جنوبی حمله کرد و شورای امنیت هم که شوروی در آن حضور داشت این مسئله را وتو نمود. آمریکایی ها از قیام فرانسه و انگلیس و نماینده شوروی استفاده کردند و آنجا بود که شورای امنیت تصمیم گرفت نیرو بفرستد؛ نیروهای چین هم سیل آسا عبور کردند و آمریکا را قلع و قمع کردند. آمریکایی ها وقتی که دیدند جنگ با نیروی نه شوروی بلکه با نیروی کره شمالی و چین چنین بلائی سر آن ها درآورد، گفتند نباید در جنگ های محدود وارد شد، باید با سلاح هسته ای که آسایش نیروی موشکی زمین به زمین است و نیروی هوایی و از این قبیل به دشمن حمله کرد، آن وقت کاهش نیروی زمینی باز یکی از توجیهاتش بود که لازمه این استراتژی است. دیواره پیمان بغداد و سیتو در همین دوره بسته شد. و بسته شدن مرز بزرگ کمونیزم به وسیله جنگ گسترده هسته ای انجام گرفت.

در اینجا ترومن با اینکه سیاست دالس را پذیرفته بود ولی تحلیلی این چنین نمود که حمله شوروی با سلاح های معمولی به اروپای غربی را به وسیله جنگ هسته ای گسترده جواب می دهیم، اما در آسیا و افریقا چنین کاری نمی کنیم. نقض این تحلیل در همین بود؛ وقتی که کره شمالی به کره جنوبی حمله می کند اگر آمریکا با سلاح های اتمی اش و چین به شوروی حمله کند معنایش چیست؟ معنایش تحمل تلفات صدها میلیونی در اروپای غربی و آمریکاست. سران شوروی هم فهمیده بودند که پیشروی نیروهای کره شمالی چند کیلومتر در کره جنوبی باعث نمی شود که آمریکا دست به جنگ هسته ای بزند. خوب ۱۰ کیلومتر دیگر هم می آیند و باز هم ۱۰کیلومتر دیگر تا برسد به آخر کره جنوبی. اینکه تمام شد آمریکا به کدام ۱۰ کیلومتر حمله هسته ای بکند که با حمله هسته ای شوروی یا چین روبرو نشود؟ هیچ عاقلی چنین کاری نمی کند. آنجا هم تصمیم گیری با فرد نیست. بسیار خوب وقتی که کار کره جنوبی تمام شد یک کشور دیگر را هم همین کار می کنند و ۱۰ کیلومتر با ارتش کلاسیک پیش می آیند. در کجا آمریکا می خواهد تصمیم بگیرد و این استراتژی انتقام گیری گسترده هسته ای را عمل کند؟ این امکان پذیر نیست. آزمایش خوبی در هند و چین شد در ۱۹۵۴ فرانسه در برابر نیروهای ویت کنگ عقب نشینی کرد. و این موج حملات نیروهای انسانی یعنی کاری را که ما با ارتش عراق می کنیم، ارتش فرانسه را در آستانه تسلیم قرار داد. آمریکا باید طبق این استراتژی با سلاح هسته ای به چین حمله می کرد. این یک راه بود، راه دیگر این بود که آن کاری که در کره کرده بود اینجا هم بکند. یعنی نیروی هوایی با بمباران منظم، دشمن را از بین ببرد ولی استراتژی انتقام گیری گسترده هسته ای در دو تجربه کره و هند منتهی به شکست شد.

این چه معنایی دارد، معنایش این است که در آینده هم به کار نمی رود؛ چرا؟ این یک مسئله بسیار بسیار مهم است. گفتیم که دولت ها در جنگ درگیر نمی شوند بلکه کوشش می کنند که نیروی بازدارنده به وجود بیاورند. نیروی بازدارنده در دو چیز خلاصه می شود؛ یکی مهلک بودن نیرو و کارآیی آن، دوم باور شدنش توسط دشمن. اگر شوروی یک نیروی عظیم هسته ای و یک ارتش زمینی داشت اما آمریکا باورش نشد یا اگر چین کاری در فلان نقطه انجام داد و شوروی این نیرو را برعلیه او به کار برد، دیگر هیچ کاری در مقابل عظمت آن نیرو و مهلک بودنش فایده ندارد. وقتی شوروی تهدید می کند، طرف باید باورش بشود که این حتماً و قطعاً به کار خواهد برد و اگر اینجا تردید وجود داشته باشد این نیرو دیگر نیروی بازدارنده نیست.

آمریکا گفت من یک نیروی اتمی عظیم دارم، همه باور کردند، اما این تهدید را کرد و گفت که اگر هر یک از شما در هر نقطه با ارتش کلاسیک حتی یک جزئی پیش بیاید من این سلاح های هسته ای را به کار می برم، و به کار نبرد.

(ادامه دارد…)

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


پایگاه خبری چشمه سار
پایگاه خبری چشمه سار
اصفهان شرق
اصفهان شرق
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق