سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: فرهنگ و هنر
چاپ خبر
۰۷:۴۶ - ۱۳۹۶/۰۷/۰۸
گفتگو با زیبا پیمانی شاعر پرتلاش آیینی؛
 سایه حضرت زینب(ع) همیشه بر زندگیم بوده است/ به برکت شعر «کاروان غم» مشکلاتم هم مرتفع شد   

نمیدانم چه شد؛ ناگهان منقلب شدم، حسی عجیبی داشتم و قلم روی برگه می چرخید و کلمات زنده می شدند. یک نیروی بیرونی انگار که مرا هدایت می کرد و بعد از پایان شعر مطمئن بودم که جایزه می گیرم...

ندای اصفهان- نفیسه قاسمی:

زبان و ادبیات فارسی به عنوان دومین زبان جهان اسلام و زبان حوزه فرهنگ و تمدن ایرانی، با هزاران آثار گران سنگ در زمینه های مختلف ادبی، عرفانی، فلسفی، کلامی، تاریخی، هنری و مذهبی همواره مورد توجه و اعتقاد ایرانیان و مردمان سرزمین های دور و نزدیک بوده است. علیرغم حوادث و رویدادهای پر تب و تاب و گاه ناخوشایند، باز هم این زبان شیرین و دلنشین در دورترین نقاط جهان امروزه حضور و نفوذ دارد.

شعر زبان فطرت ماست و هیچ کس را نمی توان پیدا کرد که حتی در خلوت خود نیز یک بیت شعر نگفته باشد. همه ما روح شعر و شاعری را در وجود خود داریم و تاثیرات آن را در زندگی خود دیده ایم.

در خدمت شاعر آیینی موفق، خانم زیبا پیمانی هستیم تا با فعالیت های او و شعری عاشورایی که به گفته خودش سایه اش را بر زندگی اش احساس می کند بیشتر آشنا شویم. وی متولد ۵۴ و مدیر و موسس آموزشگاه آزاد فنی حرفه ای زیر نظر اداره کار و امور اجتماعی نیز هست.

***

ندای اصفهان: لطفا بفرمایید اولین شعرتان الهام گرفته از چه چیزی بود؟

زیبا پیمانی: سیزده ساله بودم که اتفاق عجیبی افتاد. در منزل یکی از هم کلاسی هایم مشغول درس خواندن بودیم؛ مادرش پشت دار قالی نشسته بود و مونس همیشگی اش رادیو بود. او همیشه تا آخر صدای آن را بلند می کرد و آن روز از رادیو شنیدم که می گفت محله زندگی خود را توصیف کنید و با ما تماس بگیرید! بی اختیار مداد را برداشتم و روی صفحه اولِ کتاب جملاتی را نوشتم و همانطور که کلمات را زمزمه می کردم، دوستم با تعجب گفت: «وای چقدر به دل می نشیند مثل شعر می ماند و آهنگین است» و این اولین شعرم بود که متولد شد.

پدرم در روستای اصغرآباد باغ دار بود و در حالی که گلابی می چید شعر من از رادیو پخش شد. با شنیدن شعرم او به خود می بالید و این احساس در چهره اش هویدا بود.

ندای اصفهان: اولین شعرتان را بخاطر دارید؟

– به خاطر که دارم ولی پر از ایراد و اشکال است؛ وزن و قافیه اش زیاد جور نیست ولی خالی از لطف هم نیست…

ندای اصفهان: اگر بخواهید به گذشته نگاه کنید چه عواملی را باعث پیشرفتتان می دانید؟ چه چیزی به شما انگیزه و انرژی می داد که به سمت جلو بروید؟

– تنها کسی که همراه همیشگیم بود پدرم بود. در سن شانزده سالگی ازدواج کردم و دو سال بعد اصغرآباد را ترک کردیم ولی همچنان پدرم همراهم بود و مدام می گفت که به تو افتخار می کنم، نه اینکه تنها فرزندش بودم نه، او همیشه همراهیم می کرد بعد از ازدواج.

متاسفانه برای خیلی ها تنها انگیزه آنها از شعر گفتن من بُعد مالی بود. برای شعر گفتن های من ارزشی قائل نبودند، بیشتر ذوق این را داشتند که چه جایزه ای گرفته ام. همیشه دوست داشتم بگویند شعرت را بخوان تا ببینیم برای کدام اثر رتبه آورده ای.

ندای اصفهان: شما برای شعر گفتن تنها از ذوق و استعداد خودتان بهره بردید؟ یا اینکه استادی شما را راهنمایی می کرد؟

– همین جا عرض کنم که توصیه من به کسانی که در سرودن شعر ذوق و قریحه ای دارند این است که تاریخ و متون ادبی بسیار مطالعه کنند، وارد انجمن های ادبی شوند تا بتوانند در این راه پیشرفت کنند و به درجات عالی برسند.

بخاطر اینکه ازدواج کرده بودم در دبیرستان بزرگسالان مشغول ادامه تحصیل و اخذ مدرک دیپلم ادبیات فارسی شدم. به خواندن کتاب علاقه زیادی داشتم، کتابهای شاعران معاصر را می خواندم. استعداد خودم را در رشته طراحی دوخت محک زدم. در سال ۸۱ و در سن بیست و پنج سالگی آموزشگاه طراحی دوخت زدم و به طور اتفاقی با شاعر بزرگوار جناب آقای محمد مالکی که در همسایگی آموزشگاه مغازه داشتند آشنا شدم. در محضر ایشان در محل خانه سرتیپ وارد انجمن ادبی خلیل باغبان شدم و علم عروض و قافیه و فنون شعری را از این استاد فرا گرفتم.

در آنجا فهمیدم که غزل هایی که می گویم سبک هندی دارند و از زمانی هم که وارد دانشگاه شدم، با استادان جدید آشنا شدم و توانستم به طور خیلی حرفه ای تر با نقد، فنون شعر و قافیه ها آشنا شوم که کمک شایانی به من کرد که بتوانم اشعارم را روان تر بگویم.

ندای اصفهان: چرا سبک هندی؟ کتابهای خاصی مطالعه می کردید؟

– سبک هندی یا سبک اصفهانی؛ نه، تقریبا اشعار تمام نویسندگان بزرگ را مطالعه می کنم ولی تا آنجایی که من می دانم اکثر شاعرهای امروز سبکشان به این سمت کشیده شده. چرایش را هم واقعا نمی دانم.

ندای اصفهان: شما راجع به هنر خیاطی هم صحبت کردید؛ چه شد که سمت خیاطی رفتید؟

– در کنار شعر گفتن به خیاطی هم علاقمند بودم و به مدت چهار سال در حوزه فاطمه الزهرا آموزش خیاطی می دادم. زمانیکه مدرکم را اخذ کردم تصمیم گرفتم که درس های خیاطی را با درس های ادبیات تطبیق دهم و به خیاطی ادامه دهم اما یک اتفاق عجیب مسیر زندگیم را تغییر داد!

زمانیکه از دبیرستان بیرون آمدم کف کفشم تکه ای از روزنامه با آدامس چسبید که حسابی مرا کلافه کرد. زمانیکه روزنامه را از کف کفشم کندم دیدم که فنی حرفه ای آگهی داده برای آزمون مربیگری و طراحی دوخت و تحصیلات فوق دیپلم می خواست، اما در کنارش هم نوشته بود: اگر کسی چهار سال سابقه آموزش داشته باشد معادل تحصیل حساب می شود.

یک تکه روزنامه زندگی مرا دگرگون کرد که خواست و اراده خداوند بود. در سن بیست و پنج سالگی آموزشگاه زدم. الان هم کارت مربیگری طراحی دوخت و هم کارت مربیگری طراحی لباس زنانه و مردانه دارم و در کنارش هم توانسته ام ادامه تحصیل بدهم که الان فوق لیسانس ادبیات هستم.

ندای اصفهان: از رتبه هایی که کسب کرده اید برای ما بگویید؟

– بگذارید از اینجا شروع کنم؛ از استان اردبیل دعوت نامه ای برای من فرستاده شد. باید شعری برای حضرت زینب (ع) می سرودم. هرچقدر تلاش می کردم نمی توانستم. مادربزرگ که به رحمت خدا رفته است، مادر شهید است. یک لحظه احساس کردم که صدای او را می شنوم که می گوید: «ثواب این شعر را برای روح من بفرست بقیه اش با من».

نمیدانم چه شد. ناگهان منقلب شدم، حسی عجیبی داشتم و قلم روی برگه می چرخید و کلمات زنده می شدند. یک نیروی بیرونی انگار که مرا هدایت می کرد و بعد از پایان شعر مطمئن بودم که جایزه می گیرم:

کاروان غم:

خبر رسید که یک کاروان غم آورده است

به سینه مرثیه های محرم آورده است

ببین که داغ حوادث چقدر سنگین است

که آسمان به نگاهش قدی خم آورده است

برای چیست که این ساربان وجودش را

به روی نیزه به خط مقدم آورده است

میان این همه غم صبر او تماشایی است

که در مقابلش ایوب هم کم آورده است

اگرچه دست تهی پای بسته می آید

زبان تیز و گواهی مسلّم آورده است

به دوش می کشد آن غیرت دو صد مردش

حیا و شرم و شجاعت که  توأم آورده است

هنوز حنجره اش خطبه خطبه می خواند

زنی که شور نفس های خاتم آورده است

شعر رفت اردبیل و من مقام اول را آوردم و همین شعر باز برای من رتبه آور شد و در چند همایش کشوری دیگر در تهران و اصفهان شرکت کردم و برگزیده شدم. در زمینه داستان نویسی از کلاس درس استاد مصطفی صمدی بهره جستم و در سال پیامبر اعظم در همایش کشوری (پرّان تر از جبرائیل) شرکت کردم و موفق به اخذ رتبه اول شدم.

ندای اصفهان: آیا شناخته شده بودن شاعر و نام نویسنده سبب می شود که جزء گزینه های برگزیده باشه؟ صحبتی بین نویسنده ها و شاعران هست که می گویند داوری ها به حق نیست؟  

– نه، اصلاً اینطور نیست. ممکن است شاعر یا نویسنده یکی از آثارش بهترین اثر او شناخته شود و ممکن است برای آن شخص رتبه آور شود. مثلا طبیب اصفهانی یک شاعر معروفی هست ولی گل سر سبد اشعارش، «مرنجان دلم را که این مرغ وحشی…» است.

یا گل سر سبد اشعار من همین شهر حضرت زینب (ع) است و دلیل نمی شود که همه اشعار من در مسابقات و همایش ها موفق شود. من بارها با اشعار و داستانهای زیادی شرکت کرده ام ولی موفق نشده ام.

ندای اصفهان: از سردون کدام یک از اشعارتان احساس غرور کردید؟

شعر ملی خلیج فارس:

در کتاب اول جغرافیا

خوانده بودم آب تو گرم است و شور

صاحب این آبها هستم ولی

مانده ام فرسنگها دور از تو دور

سر بلندم از نژاد آریا

اولین کس در کنارت بوده ام

در هجوم بی امان اجنبی

عاشقانه پاسدارت بوده ام

چشم بیگانه خداوندا هنوز

خیره گشته بر خلیج و نام تو

نام پرُ آوازه ات را آریا

می کشد بر دوش با نام تو

شعر زیبا هم صدا با موج تو

فاش می گوید به دنیا باز هم

زنده می ماند خلیج فارس با

نام ایرانی در این جا باز هم

ندای اصفهان: سوالی بوده که من از شما نپرسیده باشم و علاقمند باشید راجع به آن صحبت کنید؟

– در تمام سوالات شما جواب به سمتی ختم شد که همیشه ساز زندگی من کوک بوده و همیشه خداوند یک راه میانبری را پیش پای من گذاشته اما همیشه اینطور نبوده است. سختی هایی هم در مسیر کارم کشیده ام که جای گفتنش نیست اما همین را بگویم به جز با صبر و توکل هیچ راهی میسر نمی شود. اگر الان به اینجا رسیده ام، سایه حضرت زینب (ع) همیشه بر زندگیم بوده و صدقه سری این شعری که برای ایشان سروده ام مشکلاتم هم مرتفع شده است.

یک غزل پایانی هم در وصف خداوند که در روز عرفه سروده ام:

آشکارا از تو چه پنهان به تو می اندیشم

وقت و بی وقت پریشان به تو می اندیشم

نفسم بند نیامد که به خود باز آیم

پس به شکرانه ی این جان به تو می اندیشم

وقت خندیدن گل دیدمت اما گفتم

در تب برف زمستان به تو می اندیشم

با شروع تب و درد و غم هجران گفتم

به همین لحظه پایان به تو می اندیشم

در حضور تو پشیمانم و هر شب تا صبح

غایب از فتنه ی شیطان به تو می اندیشم

چشم ها با تو نگفتند ولی دانستی

در دل این همه باران به تو می اندیشم

مطمئنم که به غیر از تو دلم جایی نیست

چون که ای حضرت جانان به تو می اندیشم

اگر احساس من از شرم و ندامت زیباست

من به آینه به قرآن تو می اندیشم

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


اصفهان شرق
اصفهان شرق
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق