شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۱:۵۵ - ۱۳۹۶/۰۵/۲۶
گفتگو با غلامرضا نوروزی، آزاده خوش نام اصفهانی
 از اسرای ایرانی می ترسیدند/ با نیروی ایمان شکنجه ها را تحمل می کردیم   

هر چقدر جوانی شکنجه می شد اما زیر شکنجه ها مقاومت می کرد و جان سالم به در می برد؛ خدا شاهد است وقتی به آن شکنجه ها فکر می کنم می بینم که به خواست خدا بود که کسی نقص عضو پیدا نکند، دچار شکستگی شدید نشود یا حتی نمیرد

ندای اصفهان- نفیسه قاسمی:

کسی از نیمه پنهان ماه خبری نداشت؛ از جنگ سایه و نور، از قطره قطره خورشیدی که بر پهنای آسمان چکید. قدمهای سپیده در آسمان، جنگ سپیده و تاریکی و طلوع دوباره…

بازگشت مردانی از جنس خورشید، گرم و با شکوه؛ آنها بر تمام دنیا تابیدند و امید را در دلهای مرده زنده کردند…

روز ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ ایران اسلامى شاهد بازگشت آزادگان سرافرازى بود که پس از تحمل سالها اسارت در اردوگاههاى عراق، پاى به میهن اسلامى گذاشتند و به آغوش خانواده ‏هاى خود بازگشتند. این رویداد بزرگ، دو هفته پس از اشغال نظامى کویت توسط ارتش صدام و ۲ روز پس از آن صورت گرفت که صدام در نامه ‏اى به هاشمى رفسنجانى، رئیس جمهور وقت ایران، بار دیگر عهدنامه ۱۹۷۵ الجزیره را پذیرفت و به شرائط ایران براى پایان جنگ تسلیم شد و از جمله قول عقب ‏نشینى از مرزهاى ایران و آزادسازى اسیران ایرانى را داد.

اسراى سرافراز ایرانى از چند نقطه مرزى با تشریفات وارد کشور شدند و نخستین واکنش آنان، بوسه بر خاک ایران و ریختن اشک شوق بود. زیارت مرقد مطهر حضرت امام خمینى(ره) و هم‏چنین بیعت با جانشین خلف وى حضرت آیت ‏الله خامنه ‏اى، از نخستین برنامه ‏ها و اقدامات مشترک آزادگان سرافراز ایرانى بود.

مقام معظم رهبرى درباره آزادگان چنین فرموده ‏اند:

«یکى از چیزهایى که شما را، دلهایتان را زنده نگه مى‏ داشت، پر امید نگه مى‏ داشت، یاد آن چهره و روحیه پرصلابت امام عزیزمان بود. آن‏ بزرگوار هم خیلى به یاد اسرا بودند. حال پدرى را که فرزندانش به این شکل از او دور شده باشند، راحت مى ‏شود فهمید…. مسأله اسارت طولانى فرزندان این ملت به ‏نوبه خود امتحان دیگرى بود که ملت ما با موفقیت آن‏ را به انجام رسانده و اسراى ما همانند ملت ایران، از خود آزادمردى نشان دادند و سرانجام با موفقیت و سرافرازى به وطن بازگشتند… شما در دوران اسارت، شرایط سختى را گذراندید، اما در عین حال با حفظ دین و اعتقادات و دلبستگى خود به اسلام، امام و انقلاب، موجب افتخار و آبرومندى ملت خود در برابردشمن شدید.»

در خدمت غلامرضا نوروزی، یکی از آزادگان خوش نام و با غیرت اصفهانی هستیم. او در عملیات خیبر از معاونین گردان چهارده معصوم لشکر هشت نجف اشرف بود.

ندای اصفهان: از چه سالی به جنگ رفتید و چگونه اسیر شدید؟

غلامرضا نوروزی: از اول سال ۵۸ به کردستان و بعد به جنوب رفتم. سعی کردم در تمام مناطق جنگی کشور حضور داشته باشم و در سال ۶۲ در عملیات خیبر اسیر شدم. عملیات خیبر یکی از بزرگترین و سنگین ترین عملیات کشور بود که دو شب به طول انجامید. شب اول ما توانستیم جزایر مجنون را فتح کنیم و برنامه شب دوم فتح پاسگاه های طلایی عراق بود. بعد از خواندن نماز مغرب عملیات شروع شد که متشکل بود از  چهار گردان فدایی ها، گردان هشت نجف (گردان ما) و دو گردان دیگر.

شاید کسی نتواند باور کند که ما شصت کیلومتر راه را پیاده روی کردیم. با آن شرایط سخت آب و هوایی (خُب زمستان بود و هوا سرد) و  مسیرهایی پر از درگیری و نزاع، حدودا یازده ساعت پیاده روی که ممکن است خیلی ها را از پای در بیاورد ولی ما مصمم بودیم و با انگیزه. اول شب تعدادی شهید دادیم و مجروحین بدحال زیاد داشتیم اما ساعت های بعد، تعداد زخمی ها کمتر شد.

ابتدا در مثلثی عراق در پاسگاهها و مقرهای فرماندهی سپاه سوم عراق درگیری های شدیدی صورت گرفت، از آن مسیر که گذشتیم اوضاع بهتر شد و کسانی هم که زخمی می شدند همراه خود می بردیم که گرفتار عراقی ها نشوند. اصولا عراقی ها مجروحین ایرانی را تیر خلاص می زدند و آنها را به شهادت می رسادند.

مدام هم هواپیماهای عراقی منور می زدند که ما کمین می گرفتیم که دیده نشویم. پشت خط مقدم دشمن رسیدیم و عراقی ها روبرو بودند، درگیری ها بالا گرفت و از طرفی نیروهای ما نتوانسته بودند پاسگاه طلایی را بگیرند و با ما یکی شوند و چون صبح شده و در دید بودیم عراق همه را به گلوله بست و درگیری ها شدیدتر شد و بسیاری از جوانان به شهادت رسیدند.

ما بیشترین تلفات را در عملیات خیبر دادیم. جایی بود که مقاومت نقشی نداشت و در نهایت اسیر شدن بهترین راه حل بود که فرماندهان به ما توصیه می کردند. کسی نمی خواست اسیر بشود واقعا هم سخت بود.

ندای اصفهان: شما چند سال اسیر بودید؟ تعدای اسرای اصفهانی چند نفر بودند و بیشترین اسرا از کدام عملیات است؟

– شش سال و نیم اسیر بودم، آمار اسرای اصفهانی چهار هزار نفر بود و عملیات والفجر مقدماتی و خیبر بیشترین اسرا را داشت. اسیر از یک سال داریم تا ده سال ولی میانگین از شش سال به بالا است که در خمینی شهر بیشتر هستند.

ندای اصفهان: از آغار اسارت بگویید؟ برخورد سربازان عراقی با شما چطور بود؟

– یاد یک خاطره افتادم که جا دارد اینجا بگویم. یک روز به گشت و شناسایی رفته بودیم؛ زمان برگشت با صحنه عجیبی مواجه شدیم. پیرمردی را سوار فرقون کرده بودند و لخت و عریان که حتی توانایی حرف زدن هم نداشت. موضوع از این قرار بود که عراقی ها به روستای آنها حمله کرده بودند، دختر پیرمرد را کشته، سینه های دختر را بریده و پیرمرد بیچاره را هم به آن صورت رها کرده بودند. سربازان عراقی در اوایل جنگ به دنبال اسیر نبودند، مثل داعش الآن بودند، همه را می کشتند و رحم در دل نداشتند. جنگ که طولانی تر شد اسیران بیشتری گرفتند و به داخل ارودگاهها بردند.

زمانیکه ما را اسیر کردند در برخورد اول حرکتی از خود نشان ندادند. اگر کسی با آنها درگیر می شد به شدت برخورد می کردند اما به طور معمول فقط در حد فحش و توهین یا کوبیدن لگد بود. همان اول وقتی می خواستند ما را به بصره ببرند خود مردم عراق چون نسبت به ما بدبین بودند به محض دیدن ما شروع به پرتاب کفش، چوب و سنگ کردند و با هرچی که دم دستشان بود به ما می زدند. اما سربازان مسلح عراقی سعی می کردند جلوی مردم را بگیرند.

وقتی وارد پادگان بصره شدیم با انبوه خبرنگاران از کشورهای مختلف مواجه شدیم و همچنین نیروهای صلیب سرخ که با رزمنده ها مصاحبه می کردند. در آغاز کار بیشتر به خاطر جنبه تبلیغاتی و اینکه عراق چهره خودش را خوب نشان دهد با ما بدرفتاری نمی کردند. شکنجه روحی بود ولی جسمانی نه. دو سه روز بعد ما را به اطلاعات عراق بردند و در نهایت اتوبوس به موصل رفت. زمانی که وارد موصل شدیم شکنجه های جسمانی  هم شروع شد.

ندای اصفهان: گرچه یادآوری خاطرات تلخ خوشایند نیست ولی برای ما از شروع شکنجه ها بگویید که به چه صورت بود؟ اصلا هدف دشمن از شکنجه اسرای ایرانی چه بود؟

– عراقی ها در ورود به اردوگاه تونلی درست کرده بودند که سربازان عراقی در دو طرف بودند و با کابلهایی که در دست داشتند بچه ها را می زدند و اصلا مهم نبود که کابل به کدام قسمت بدن بچه ها برخورد کند و بچه ها هم مقاومت می کردند. روزهای اول کتک زدن ها عادی بود اما بعدها کمتر شد و دیگر از شکنجه های سخت خبری نبود و زندگی عادی می شد. کاری به ما نداشتند.

هدف از شکنجه بچه ها این بود که از ایرانی ها می ترسیدند. اگر ایرانی برخورد شدید می کرد، شکنجه می کردند چون از قدرت ایرانی ها می ترسیدند. خودشان هم می گفتند که ما اسیر شما هستیم نه شما اسیر ما! عراقی ها از تجمع ما می ترسیدند. اگر بیش از دو نفر جمع می شدند جاسوسها خبر می دادند و سربازان عراقی وارد می شدند و درگیر می شدند که پراکنده شوند.

ندای اصفهان: شما از زندگی عادی صحبت کردید؛ زندگی عادی در اردوگاه ها به چه صورت بود؟ یعنی یک رتیم خاص تکراری؟

– اینکه می گویم زندگی عادی بود نه اینکه آسایش و آرامش داشتیم، منظورم اینکه شکنجه های جسمانی کمتر بود. امکانات که در حد ناچیز بود. مثلا یک روز یکی از بچه ها از دل درد به خودش می پیچید، وقتی ما سربازان عراقی را صدا زدیم زمانی که وارد شدند آن جوان را چنان زیر مشت و لگد له کردند که گفت کاشکی نگفته بودم حالم بد است! تعدادی از مجروحین هم بودند که به خاطر نبودن امکانات بهداشتی شهید شدند. حتی کسانی بیماری خاص می گرفتند و از دنیا می رفتند.

هفده اردوگاه در عراق بود که از هفتاد تا دویست نفر نیروهای ایرانی را نگه می داشتند. ما همیشه صبحانه عدسی داشتیم. ناهار و شام هم که یک وعده بود. بیشتر بچه ها روزه می گرفتند که به شرایط سخت عادت کنند یا غذای خود را به بقیه می دادند. هفته ای دوبار هم مقدار کمی میوه می آوردند که تقسیم می کردند. بخاطر وضعیت بد غذاها، خود ایرانی ها خشکبار از عراقی ها می گرفتند و آشپزی می کردند.

اگر بچه ها مقاومت کردند بخاطر تقوایی بود که داشتند. اعتقاداتشان قوی و محکم بود. عده ای از اسرا که برگشتند هنوز دچار بیماری روحی و روانی هستند. در کنار همه مشکلات، بچه ها تقاضای کتاب کرده بودند. عده ای به بقیه زبان خارجی آموزش می دادند؛ بعضی هم مسائل دینی و احکام.

ندای اصفهان: از اعتقادات و عزم راسختان برای ما بیشتر بگویید؟ اعتقاد رزمنده ها چه بود؟

– می گفتیم ما نیامده ایم که برگردیم. هدف ما شهادت بود و اینکه آخرتی وجود دارد و پیش خداوند سربلند هستیم. زمانی عراقی ها تلویزیون روشن می کردند و سخنرانی صدام را پخش می کردند که ما پیروز جنگ هستیم، ولی ما نا امید نمی شدیم. اینها به خاطر روحانیت و بعد معنوی بود.

خدا شاهد که من این صحبت را جایی نگفته ام ولی الآن می گویم؛ زمانی که بچه ها را شکنجه های شدید می کردند ما آیه «وجلعنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا» را می خواندیم. هر چقدر جوانی شکنجه می شد اما زیر شکنجه ها مقاومت می کرد و جان سالم به در می برد که خدا شاهد است وقتی به آن شکنجه ها فکر می کنم می بینم که به خواست خدا بود که کسی نقص عضو پیدا نکند، دچار شکستگی شدید نشود یا حتی نمیرد. فقط چند خراش ساده و سطحی بود.

اینجا جا دارد که من از پدر آزادگان مرحوم سید علی اکبر ابوترابی یادی کنم. همیشه متوسل به حضرت زهرا می شد. روحانی ای بود که حضورش برای همه دلگرمی بود. او از عراقی ها خواسته بود که مدام جای او را در پادگانها عوض کنند و مدتی هم در کنار ما بود. او را همیشه شکنجه های سخت می کردند و زیر شکنجه ها فریاد می زد و گریه می کرد ولی همیشه به جز چند خراش ساده سالم بود و می گفت: اگر داد نزنم که بی خیال نمی شوند! اگر هم سالم می مانم بخاطر دعاها و آیه های قرآن است که شما می خوانید.

ندای اصفهان: وقتی برگشتید برای شغل، مسکن و… چه برنامه ای داشتند؟

– بعد از ۶۹ ستاد آزادگان برای استقبال تشکیل شده بود و ما به مدت هشت الی نه سال در خدمتشان بودیم. خود ستاد بحث درمان، بحث تحصیل، بحث اشتغال و بحث مسکن آزادگان را پیگیر بود.

ندای اصفهان: آیا الآن همه اسرای کشور مسکن دریافت کردند؟ بحث اشتغال و درمان و… چطور؟

– خب کسانی بودند که ترکش در پا داشتند که خارج کردند اما در مورد رزمندگان شیمیایی یا بیماران روحی و روانی بیماری استمرار داشته که بحث درمان آنها نیز ادامه داشته و دارد. کم کم ستاد آزادگان ادغام شد در بنیاد شهید که پیگیری ها همچنان ادامه دارد.

بحث تحصیل برای کسانی که علاقه مند به تحصیل بودند هم انجام شد، بحث اشتغال هم آن زمان دولت می خواست درصدی از نیروهایش را از آزادگان بگیرد که آن هم انجام شد. تعدادی هم علاقه مند شغل آزاد بودند. برای بحث مسکن هم به آزادگان زمین شهری به قیمت دولتی واگذار شد. به حمدالله حال آزادگان خوب است و ما هم پیگیر بودیم که مشکلاتشان حل شود.

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


پایگاه خبری چشمه سار
پایگاه خبری چشمه سار
اصفهان شرق
اصفهان شرق
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق