سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۳:۱۹ - ۱۳۹۵/۱۲/۱۲
مادر خوبی ها؛
 مختصات عاشقی در خاطراتی از زیارت اهل بیت غریب بقیع   

دلم می خواهد بر روی خاک ها، کنار قبور ائمه بنشینم و برای مادر خوبی ها که حتی نمی دانم قبرشان کجاست گریه کنم. با کشیدن زنجیر و بلوک هایی، مانع نزدیک شدن زائران به قبور ائمه(ع) شده اند. چهارپنج شرطه، مقابل جمعیت ایستاده اند و با صدای بلند با هم صحبت می کنند و قهقهه می زنند

ندای اصفهان- شهروز گودرزی
«با خودم می گویم شهر خودت که نیست، باید قضیه را بگویی! شاید او هم پذیرفت! شاید بشود این معامله پُر سود را جوش داد!» متن پیش رو قسمتهایی از مشاهدات سفر بنده کمترین است به سرزمین مدینه النبی و خاطراتی از بقیع.

 ظهر خارجی اتوبوس واحد

این هندزفری ها داستانی دارد برای خودش؛ هرچه متروها و اتوبوس ها آدم ها را کنار هم نشانده، هندزفری ها و موبایل ها و آی پدها، آن ها را از هم دور کرده است.[۱]

هندزفری بماهو هندزفری[۲]، باعث می شود کسی کاری به کارت نداشته باشد! همین! اگر در رفتار بعضی از اصحاب هندزفری (!) دقیق شوی، متوجه می شوی، گویی در گوشی این آدم ها، هیچ صدایی نیست! گوشی، فقط بهانه ای است برای اینکه در خاطراتشان غرق شوند. گاهی آنقدر غرق می شوند که یادشان می رود فایل صوتی که گوش می دادند تمام شده، یا هندزفری از گوششان خارج شده و آویزان است. هنوز، خیره، آسمان را تماشا می کنند. حالا فقط خاطره ها و رویاها است که آنها را با خود به دوردست ها برده و من هم خودم را می یابم در حالی که یکی از این جماعتم!

صبح خارجی قبرستان بقیع

…تیرماه ۸۸ است؛ روز قبل برای زیارت پیامبر (ص) در مسجدالنبی(ص) و ائمه بقیع (علیهم السلام)، بیرون آمدیم. از هتل[۳] محل اقامتمان تا مسجدالنبی (ص)، فاصله کمی بود. از کنار «مسجد غُمامه» یا «مسجد ابر» که آن را با الهام از شکل ابرها، با گنبدهای سفید ساخته اند، عبور کردیم و خودمان را در صحن منور مسجدالنبی(ص) یافتیم. درست مقابلمان، قبرستان بقیع و سمت چپ، مسجدالنبی(ص) قرار داشت.

خانم ها را به بقیع راه ندادند؛ خانم ها فقط می توانند پشت نرده های فلزی سبز رنگ بایستند و از دور، قبور ائمه(ع) را نظاره کنند و اشک بریزند. جمعیت ایرانی ها آنقدر زیاد بود که نمی شد قبور ائمه (علیهم السلام) را دید. در فلزی را بستند و زیارت بقیع به صبح روز بعد یعنی صبح جمعه، آن هم فقط برای مردان، موکول شد. جداگانه به مسجد النبی(ص) رفتیم و چقدر هم اوقات خوشی بود.

صبح روز جمعه

هنوز هوا روشن نشده؛ مقابل قبر چهار امام (ع) [۴] ایستاده ام و انگار تمام غم های دنیا بر دلم سنگینی می کند. این فضا عجیب، غریب است و شرایطی که در آن فراهم کرده اند غربتش را بیشتر می کند. به هیچکدام از خانم ها اجازه ورود به اینجا را نداده اند و من بدون همسرم، انگار همه احساسات و عواطف زنانه او را هم به همراه دارم.

دلم می خواهد بر روی خاک ها، کنار قبور ائمه (ع) بنشینم و برای مادر خوبی ها که حتی نمی دانم قبرشان کجاست [۵] گریه کنم. با کشیدن زنجیر و بلوک هایی، مانع نزدیک شدن زائران به قبور ائمه (ع) شده اند. چهارپنج شرطه، مقابل جمعیت ایستاده اند و با صدای بلند با هم صحبت می کنند و قهقهه می زنند.

برای ما که عادت به گنبد و ضریح و بارگاه داریم این منظره ای تکان دهنده و غیرقابل تحمل است. برای ورود به حرم امام رضا (ع) و هر امامزاده ای، آداب بجا می آوریم. از هر دری که وارد می شویم، درها را به نشانه ادب و به نیت تبرک می بوسیم و طوطیای چشم می کنیم. با هر قدم که به قسمت مرکزی حرم وارد می شویم، دلمان بیشتر جلا می گیرد و معماری بنا هم ما را در این حالت معنوی و احساس قدم زدن در خلد برین بیشتر و بهتر یاری می رساند. تا چشممان به ضریح و بارگاه می افتد، دیگر خود معصوم در برابر ما است. جذبه جلال و جمال، هر دو، هر تکبری را ویران می کند و این گونه است که شانه های زائران مشتاق را لرزان و سیل اشک را بر گونه ها جاری می بینی.

در همه این سلوک، ذره ای شرک نیست، در دل خدا را داریم و بر لب لا اله الا الله، به تبعیت[۶] از رسول الله (ٌص)، به خاندان مطهرش عشق می ورزیم و در اطاعت از حضرت حق، به حکم (اطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم)[۷]، و (یَوْمَئِذٍ لَّا تَنفَعُ الشَّفَاعَهُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلًا)[۸]، به ائمه علیهم السلام توسل می جوییم که مظهر انسان کامل اند.

حالا همان تفکر که قبور ائمه (ع) ما را ویران می خواهد و ما را به شرک متهم می کند و رافضی می داند، همان که در مسجد الحرام دراز کشیدن و قرآن خواندن را بی اشکال می داند، ولی با قمار و ورق بازی جوان سعودی حتی در مسجد الحرام[۹] مشکلی ندارد، که به نظرش کشتن انسان های بی گناه بی اشکال است و ایستادن در راهروی سرویس بهداشتی برای نماز جماعت، جایز!

گماشته های همین تفکر، جلوی راهمان را سد کرده اند و ما را از زیارت منع! دنیای عجیبی است، نه؟! فوج فوج، کبوتران بقیع، در ارتفاع کم، دور سر ما پرواز می کنند. انگار این حیوان های زبان بسته هم، متوجه غوغای درون این جمعیت بیقرار و خباثت آن ها که «مناع للخیر»[۱۰] هستند شده اند.

دلم می خواهد با صدای بلند، صلوات بفرستم. اصلا صلوات برای ما حس غریبی دارد. حرم هر امام و یا امامزاده ای، هر تکیه و حسینیه و مسجدی هم که باشیم و نام پیامبر گرامی اسلام (ص) بر زبان کسی جاری شود، گل محمدی صلوات، فضا را عطرآگین می کند. حالا حق نداریم صلوات بفرستیم؟! با خودم می گویم اینجا کجاست؟! این چه کشوری است؟! این ها دقیقا حرف حسابشان چیست؟! دلم می خواهد به سیم آخر بزنم. چه باک اگر مرا دستگیر کنند و به همان بازداشتگاهی ببرند که درست زیر در ورودی قبرستان بقیع است.

همانجا که این روزها شنیده ام بعضی را گرفته اند و به آنجا منتقل کرده اند. اما چطور بر این همه احساسات غلبه کنم. توجیه می کنم مدت زیادی نیست ازدواج کرده ای! دختر مردم امانتی است که به تو سـپرده اند. امانت که می گویم دلم زهرایی می شود. یاد امانتی که مولا علی (ع) شبانه غسل داد و تدفین کرد. یاد روضه هایی که عمری است شنیده ام و بر آن گریسته ام. یاد آن دو دست مبارک پیامبر (ص) که از قبر بیرون آمد و امانتش را گرفت و چه پس گرفتنی…

مردانه اشک می ریزم. اینجا با همه غربتی که دارد دیگر نیاز به هیچ مداح و روضه خوان ندارد. اینجا هیچ چیز نمی تواند تو را از حال و هوایی که در آن به سر می بری بیرون کند، حتی ضربه های محکم کف دست یک شرطه که بر بازویت می خورد، و صدای «رح! رح!» او.[۱۱]

اجازه نمی دهند دعا بخوانیم یا حتی زمزمه کنیم! مگر پیامبر (ص) برای اتمام مکارم اخلاق مبعوث نشدند؟! مگر این وهابی ها که به زبان فارسی[۱۲]، با صدای بلند رجز می خوانند که اهل قبور را زیارت نکنید[۱۳]، صدایتان را به صلوات بلند نکنید… و می خواهند به زور ما را هدایت کنند، مدعی تبعیت از رسول الله نیستند؟! پس چرا در اخلاق و رفتارشان بویی از تبعیت پیامبر گرامی نیسـت؟!

رفتار تند، سرشار از خشونت و غضب و خلاف ادب این چفیه سرخ های وهابی و شرطه هایشان، مشمئزکننده است. رفتار نادرستشان، بوی تند همان گلوله های نفتالین را می دهد که انگار خیلی هم مورد علاقه شان است! همه جا حتی در وضوخانه ها، کار گذاشته اند! اصلا فلسفه وجودی شان این است که همه را قانع کنند نباید به اینجا بیایند! این ها درست مقابل قبر ائمه (ع) بقیع، همه را تهدید می کنند اگر کسی دعا بخواند دستگیر می شود و اگر هم ببینند کسی کتاب دعا دارد یا از روی موبایلش شعری، مدحی، ثنایی زمزمه می کند، از پشت سر کتابش را می گیرند و می برند و دیگر پس نمی دهند.

یکی نیست به این ها بگوید پس ما برای چه آمده ایم؟ شما ما را محدود می خواهید؟ از مدینه پیامبر (ص)، که نامش در ذهن، مدینه فاضله را متبادر می کند، زندان درست کرده اید؟ مگر زندان، حتما باید چهاردیواری و در آهنی و قفل داشته باشد؟ شرایط اینجا کم از زندان نیست. اگر سفر توریستی هم بود، باید اجازه می دادید همه بازدید کنند. این چه وضعی است که برای ما درست کرده اید؟!

اشکی که باید با بغض، فروخورد!

اشک امانم نمی دهد؛ اشکی که باید با بغض، فروخورد. شوق یک لحظه بیشتر بودن در بقیع و لذت معنوی حضور در محضر این ارواح مقدس و خاصه وجود مقدس حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)، سکوتم را دو چندان می کند. «یا اباصالح المهدی أدرکنی» را بر زبان جاری نکرده ام اما مگر می شود کسی در قبرستان بقیع حاضر شود و یاد امام زمان نیفتد؟

به ذهنم می آید در این صبح جمعه ای کاش می توانستم دعای ندبه را از بر بخوانم و بر این آرزو صد افسوس می خورم. فرصت های زیادی خصوصا در روزگار نوجوانی و جوانی برای حفظ قرآن و ادعیه داشـتم که همه از دسـت رفت. برای آنکه احساساتم قدری فروکش کند و بی تابی ام را بروز نداده باشم، از کنار قبور ائمه (ع)، راهی می شوم. همه جای قبرستان بقیع ایرانی ها پراکنده شده اند. از دیدن هم کیشانم که به خاطر داشتن یک کتاب کوچک دعا، گرفتار شماتت چفیه سرخ ها و شرطه های سعودی می شوند، غیرتم به جوش می آید و از استیصالی که به آن دچاریم رنج می برم. مضطر شده ایم و چاره ای جز توسل به ذکر مجرب «أمن یجیب»[۱۴] نیست.

در همین حس و حال، متوجه صدای زمزمه ای می شوم که چند لحظه قبل شنیدم و بی تفاوت از کنارش رد شدم. باز می گردم. مردی را می بینم که در کنار مزار ام البنین (سلام الله علیها) مادر گرامی حضرت عباس (ع) رو به قبر ائمه (ع) بقیع ایستاده و زیر لب چیزی می خواند. چهار فرزندش هم دو تا سمت راست او و دو تا سمت چپ ایستاده اند و آرام و نجیب به دعای پدر گوش داده اند. همه دشداشه دارند و از ظاهرشان پیداست اهل همین سرزمین اند. آرام کنارشان می ایستم و با پدر زمزمه می کنم. یادم هست که بر ذهنم گذشت: «الحمدلله! خدایا! تو چقدر مهربانی! اینکه دعای ندبه است! من چقدر خوشبختم که در این اسارت محض، چنین آزادانه، می توانم اعمال مذهبی ام را به جا بیاورم.

من چقدر خوشبختم که در این نقطه از زمان و مکان، قرار گرفته ام. این مختصات عاشقی نیست؟! کتاب دعایی در دست ندارم اما انگار هیچ وقت، خط هیچ کتاب دعایی را به این خوبی ندیده ام و به این وضوح، با سرانگشتان حقیقت لمس نکرده ام.

گواهی می دهم که شما زنده اید، صدایم را می شنوید و سلامم را پاسخ می دهید.»

تا من جرعه جرعه اشک بنوشم، نوبت عاشقی به «فقتل من قتل و سبی من سبی و اقصی من اقصی»[۱۵] می رسد.

در دل می گویم ای مرد عربستانی! چطور این فرزندانت را آموخته ای با فرود و فراز دعا، عاشقانه اشک بریزند. این نوجوان ۱۴ ساله ات چه می فهمد که آن ده ساله، که آن بیست ساله؟ که این کودک شش ساله؟ چه در گوششان خوانده ای که دور از چشم زندانبان، عاشقانه ایستاده اند، نجوا می کنند و اشک می ریزند. ندبه را چطور برایشان واگویه کرده ای که با خون و گوشت و پوستشان آمیخته؟ چقدر این حالات برایم آشنا است. نمونه ای از آنچه در روزگار جنگ بود و حالا کیمیاسـت. در این دنیای دروغ های پرزرق و برق متداول اخلاق کُش، در این انسان کُشی مُدِرن و ویرانگرسازی رُبات مسلک، من می ترسم که دختر آینده نتواند با ندبه اشک بریزد! پسر فردا نتواند با ندبه بگرید! ترسم را نهان می کنم به مدد ایمان. مسلمان نشنود کافر نبیند.

انگار شُرطه ها هم کور و کر شده اند. ما در نقطه دید آن ها هستیم اما نمی بینند ما شش نفر چه عاشق شده ایم! نمی دانم! شاید این مرد، آیه «و جَعَلنَا»[۱۶] خوانده باشد! کم کم آفتاب بالا می آید و دعا هم تمام می شود. سلام می کنیم. زیارت قبول می گوییم و به هم دست می دهیم.

«وای خدا! چقدر حال دلم بهتر است. چقدر بعد از یک دعای بدون بلندگو، بدون فریاد و هیاهو، حال دل آدم خوب تر است!»

می پرسم اهل کجایید؟ می گوید:

– «اقصی المدینۀ، قطیف»[۱۷]

تا به حال اسم قطیف را نشنیده ام.[۱۸] می گویم که اهل ایران هستم. خیلی ابراز خوشحالی می کند که بنده ایرانی هسـتم. با بچه هایش خوش و بشی می کنم و بعد خداحافظی می کنیم. از سعادتی که برای خواندن دعای ندبه در بقیع و در این شرایط نصیبمان شده، مشعوفم. سبکبال به طرف قبور ائمه (علیهم السلام) به راه می افتم. در این اثناء، فکری به ذهنم می رسد، بی درنگ و با سرعت از راه آمده برمی گردم. مرد عرب، متعجب می شود. از او معذرت خواهی می کنم و می گویم:

– «راه من، دور است و معلوم نیست دیگر عمرم به دنیا باشد.[۱۹] تازه اگر هم عمرم به دنیا باشد، معلوم نیست دیگر بتوانم به مدینه بیایم و قبر رسول الله (ص) و قبور ائمه (ع) بقیع و حضرت ام البنین را زیارت کنم. شرطی دارم!»

مرد عرب با تعجب می پرسد:

– «چه شرطی؟»

عرض می کنم:

– «من در ایران، سالی یکی دو بار به محضر امام رضا (علیه السلام) شرفیاب می شوم. از این به بعد، هر بار که من به مشهد بروم، سلام شما را به امام رضا (علیه السلام) می رسانم و نیابتا از طرف شما زیارت می کنم، مشروط بر آنکه شما هم هر بار به بقیع و مسجد النبی(ص) آمدید سلام مرا ابلاغ بفرمایید و نیابتا زیارت کنید.»

اسم امام رضا (ع) را که می شنود دیگر آن مرد آرام چند لحظه پیش نیست، بی قرار می شود و مدام نام امام رضا (ع) را بر زبان جاری می کند، دلم می سوزد! چه کردم با دل این مرد؟! اما پشیمانی سودی ندارد! دستم را محکم می گیرد و می فشارد. مصافحه می کنیم و اجازه می دهیم زمان و مکان این لحظه را ثبت کنند. باید گونه فرشتگان موکل هم خیس شده باشد. شرط را بی فوت وقت می پذیرد. این بار که از هم خداحافظی می کنیم سبکبالی بیشتری در گام هایمان است و اشک مهمان چشم هایمان.

انگار هزار سال است که همدیگر را می شناسیم. انگار هم قبیله ایم و هم خون. حتی نام هم را نپرسیده ایم، اما هیچ احساس غریبی نمی کنیم. احساس می کنم در تلاطم گرداب ها، در ساحل لطف و عنایتی از خداوند قرار گرفته ایم. از بس خوشحالیم، انگار دیگر بر زمین قدم نمی گذاریم.

حالا در بقیع هستیم و کبوترهای بقیع هم هستند، اما انگار حال و هوای دل هر دوی ما، حال و هوای کبوترهای امام رضا (ع) است وقتی فوج فوج در حریمش پر می کشند و چه خوش است نوبت عاشقی…

…آسمان چشم هایم بارانی است. همه این ها به رویا می ماند، اما واقعی تر از انبوه شاخه های درختانی است که حالا به شیشه ضربه می زنند و مرا به مکان و زمانی که در آنم آگاهی می دهند. عجیب نیست؟

در اتوبوس واحد نشسته ام و در مسیر همیشگی، اما مدینه ام. خیلی اهل فیلم های تخیلی نیستم اما شاید شکافی در زمان رخ داده که من این طور، زمان و مکان را گم کرده ام!

حالا که این حال خوش دست داده چرا مشهد نروم؟[۲۰]

گاهی از خودم می پرسم آیا آن مرد عربستانی، هنوز زنده است و خفقان حاکم بر کشورش را تاب آورده؟ و اگر هست آیا هنوز شرطمان را به یاد دارد؟! حوصله دارد در بقیع از من هم یاد کند؟! مهم نیست کی به دنیا آمده ایم و کی می میریم. مهم شرطی است که بسته ایم. پیمانی که تا ابد زنده است و میرایی ندارد. شرطی که از جنس پیمان اخوت است و مگر نه اینکه «إنما المومنون إخوۀ؟!»[۲۱] می تواند هرجای دیگر زیر این آسمان خدا، میان هر دو برادر ایمانی دیگر، ساری و جاری شود.

اصلا برای من، زیارت امام رضا (علیه السلام) هم بعد از آن شرط، لطف و صفای دیگری دارد. احساس می کنم دیگر خودم تنها نیستم که به زیارت آمده ام.

یک نفر دیگر هم هست که نیت زیارت دارد و اصلا من، اصیل نیستم، وکالت دارم و او اصیل است. هر چه هست از خلوص نیت و صفا و اتصال معنوی، از اوست، او که دارد زیارت می کند و بر امامش سلام می دهد و پاسخ می شنود. چه لذت بخش است با چنین دیدی، به دیدار محبوب رفتن و بی ریا، به بارگاه حضرات معصومین (علیهم السلام) توسل جستن.

من، بنده، کمترین پیاده، خاطره این مرد شریف را آوردم تا هر که خواند و به زیارت امام رئوف(ع) نائل آمد، او و همه شیعیان خالص و مخلص را یاد کند.

هزاران همچون او هستند که مشتاق زیارت امام رضا (علیه آلاف التحیۀ و الثنا) هستند. راست گفته اند: «بسا کسی که به روز تو آرزومند است.» [۲۲]

…به نظر می رسد سفر تمام نشده، وجود مبارکش، تازه و زنده، نزدیک و سـرشـار از انرژی های مثبت، در حوالی آدم هایی که آن را به تجربه دریافته اند، یا با خواندن خاطراتش، آن را زیسته اند، پرسه می زند…

پی نوشت

[۱] سوار که می شوی، دو گروه را می بینی: دسته اول آن هایی که هندزفری را در گوش گذاشته اند و آرام در حال گوش دادن هستند؛ دسته دوم جمعیتی که تازه واردند و با عجله هندزفری هایشان را به موبایل هایشان نصب می کنند! این است تأثیر تکنولوژیک ابزار دنیای امروز، بر رفتار عجیب و غریب انسان جدید! وجه اشتراک همه این آدم ها، گوش دادن است اما دنیایشان خیلی با هم تفاوت دارد.

[۲] این هم از آن حرف ها است. شما عفو بفرمایید!

[۳] به گمانم اسمش، «جوهرۀ الرشید» بود.

[۴] بقیع عزیز، مدفن چهار امام شیعه، امام حسن مجتبی، امام سجاد، امام محمدباقر و امام جعفر صادق (علیهم السلام) است.

[۵] اخیرا همکار و پژوهشگر گرامی جناب آقای مهدی امیدوار، کارشناس ارشد تاریخ، فرهنگ و تمدن اسلامی، در حال انجام تحقیقی در خصوص محل دفن پیکرمطهر حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها هستند که بی صبرانه منتظر مقاله ایشان هستم و برایشان آرزوی توفیق دارم.

[۶] ساعت از ۳ نیمه شب گذشته بود. در مسجدالنبی بودم که متوجه شدم نگهبان ها (شرطه ها) نیستند. دو نفر در حال تمیز کردن ضریح پیامبر(ص) بودند. موبایل را آماده کردم و سریع از ضریح یک عکس گرفتم. – آن روزها هنوز عکس سلفی کشف نشده بود و گوشی ها هم لمسی نبود!-

به خاطر عجله، عکس خوبی نشد. دوباره کادر را بستم. همین که دکمه را زدم، شرطه لاغراندام، سبزه رو و جوانی را دیدم که در گوشه کادر رو به من ایستاده و با انگشت اشاره مرا می خواند. همه چیز را تمام شده دیدم. صبح از رفتار توهین آمیز یکی از چفیه سرخ های وهابی، فیلم کوتاهی ضبط کرده بودم که هنوز در حافظه گوشی ام بود. به طرفش رفتم. موبایل را گرفت. در یک لحظه فکر اینکه با همسرم به این سفر آمده ام و بعد از دستگیری من، دچار چه وضعیت روحی نامناسبی می شود، مضطربم کرد.

در اوج جوانی بودم و از ماجراجویی هم بدم نمی آمد. اعتماد به نفسم هم در حد تیم ملی بود، ولی مسئولیتی که داشتم، انگیزه ام را برای رهایی از این مخمصه دو چندان کرد! عربی کمی بلدم و فکر کردم نمی شود این شرطه جوان که بیشتر از ۲۰ سال ندارد را پیچاند! یاد آیه ای از قرآن کریم افتادم و گفتم: «إنما المومنون إخوۀ». تعجب کرد که با این اعتماد به نفس با او صحبت می کنم. شاید انتظار داشت ترس را در چهره ام ببیند. خودش سریع به گالری رفت و عکس ها را یکی یکی ورق زد و نچ نچ کرد!

نگران بودم و ضربان قلبم زیاد بود. اگر فیلم را ببیند حتما play می کند. دیدم دیگر فرصتی باقی نیست! گوشی را از دستش گرفتم و فوری عکسی که از ضریح رسول الله (ص) گرفته بودم را به او نشان دادم، بعد با لبخندی و با اعتماد به نفس عجیب و غریبی گفتم: «یا أخی! هذا من حب رسول الله!» شرطه جوان مبهوت شده بود. گوشی را از دستم قاپید و گفت: «حب رسول الله، إتباع، إتباع!» [به کسر الف و تا و تشدید تا] هنوز کلام منعقد نشده بود و حرفش تمام نشده بود که گفتم: «نعم! نعم! إتباع! إتباع!»؛ بنده خدا خنده اش گرفت.

دلش نرم شد! دور و برش را نگاه کرد و گفت: «ای! إتباع! إتباع!»؛ بعد عکسی که خودش در کادر بود را پاک کرد و گوشی را به من تحویل داد. انگار بخواهد یک نفر را فراری دهد دوباره اطراف را نگاه کرد و بعد سر شانه ام زد و گفت: «رح! رح!». جوان خوبی بود. گاهی که یادش می افتم دعایش می کنم  و از خدا می خواهم عاقبت بخیر شود. ما دوستی پیامبر (ص) را در تبعیت از ایشان در تمام جهات خصوصا ولایت می دانیم ولی او منظورش از اتباع غیر از این بود. با این همه، مردانگی کرد که جلوی آن همه دوربین مدار بسته، برای خودشیرینی هم که شده مرا تحویل مافوقش نداد.

[۷] «ای کسانی که ایمان آورده‌اید خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را [نیز] اطاعت کنید.» سوره نساء، آیه ۵۹

[۸] «و روزی که شفاعت سودی نمی بخشد مگر شفاعت کسی که خداوند به او اجازه فرماید و از قولش راضی باشد» سوره طه، آیه ۱۰۹

[۹]  عکس دوم را شخصا گرفته ام. دلیل اینکه در سرویس بهداشتی صف بسته اند، کمبود جا نبوده، بلکه چون صدای امام جماعت را برای اتصال کافی می دانند همانجا به نماز ایستاده اند.

[۱۰] «مَنَّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ أَثِیمٍ»: «مانع خیر، متجاوز گناه پیشه»؛ سوره قلم، آیه ۱۲

[۱۱] به فتح راء و سکون حاء. همان «حرکت کن!»؛ بعضی ایرانی ها، فکر می کنند، به آن ها می گویند: «رو! رو!» یعنی «برو! حرکت کن!» در حالی که اینطور نیست. آن ها با همان لهجه و زبان خودشان می گویند: «رح! رح!» همانطور که وقتی می خواهند بگویند «کجا می روی؟» می گویند: «وین (لوین) رائح؟! اگرچه مفهوم هر دو یکی است.

[۱۲] این ها اصالتا افغانی هستند و چون فارسی را خوب صحبت می کنند، به کار گرفته می شوند! فقط اگر یک متخصص که نه، یکی از همین مردم عادی با آن ها وارد استدلال شوند، زود جوش می آورند و می خواهند به زور داد و فریاد و گاهی مشت، زوار را هدایت کنند!

[۱۳] حرفهایی که مستند آن احادیث جعلی است. در عوض احادیث متعدد به سند صحیح وجود دارد که زیارت قبور را جائز می داند. در حدیث است که پیامبر (ص) با جماعتی از اصحاب، زیارت قبور را در بقیع، از ظهر پنجشنبه تا مغرب، مواظبت می داشتند. (وسائل الشیعه، جلد ۲، صفحه ۸۷۹).

همینطور از حضرت فاطمه سلام الله علیها نقل شده که آن حضرت در صبح شنبه بر سر مزار شهدای بقیع می رفتند و آنجا طلب استغفار می کردند. (بحارالانوار، جلد ۹۹، صفحه ۳۰۰). جهت مطالعه بیشتر رجوع کنید به: تکلیف آخر (آداب احتضار تا قبر) نوشته مسعود حکیمیان و حسنعلی محمدی جزی، نشر اقیانوس معرفت، ۱۳۸۷، صص ۷۵ تا ۸۲

[۱۴] «أَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ وَ یَجعَلُکُم خُلَفاءَ الاَرضِ ءَاِلهٌ مَّعَ اللهِ قَلیلاً مَا تَذَکَّرُونَ» – سوره نمل، آیه ۶۲

[۱۵] به ظلم و ستم گروهی کشته شدند و عده ای هم اسیر، و جمعی آواره و دور از وطن و یا از حق خود محروم شدند- فرازی از دعای ندبه.

امام سجاد علیه السلام نیز در هنگام ورود به مدینه فرمودند: أیها الناس إن الله و له الحمد ابتلانا بمصائب جلیله و ثلمه فی السلام عظیمه، قتل ابو عبدالله الحسین، و سبی نساوه و صبیته، و دار و ابراسه فی البلدان من فوق عال السنان و هذه الرزیه التی لا مثلها رزیه – ای مردم خداوند تبارک و تعالی که ستایش او را سزا است ما را به مصائب بزرگی بیازمود، و رخنه بزرگ در اسلام پدید آمد، ابوعبدالله الحسین و نزدیکانش شهید شدند، و زنان و فرزندانش اسیر گشتند و سر او را بر نیزه در شهرها بگرداندند، و این مصیبتی است که مانند آن مصیبتی نیست.

[۱۶] »وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَایُبْصِرُون» – سوره یس، آیه ۹

[۱۷] قطیف، شهری کوچک در استان شرقی عربستان (Eastern Province) است و فاصله آن تا مدینه حدود ۱۲۰۰ کیلومتر است. جمعیت آن را اقلیت شیعیان عربستان تشکیل داده اند.

[۱۸] بعدها زیاد اسم قطیف را می شنوم و حالا اسم روحانی مبارزش را که به دست وهابی ها شهید شده، خوب می دانم. آیت الله شیخ نمر باقر النمر.

وقتی منطقه القطیف می خواست چهره خشن به خود بگیرد و نیروهای امنیتی در نظر داشتند حرکت جوانان العوامیه را به شدت سرکوب کنند، آیت الله النمر از جنبش جوانان خواست تا در آن شب تظاهرات برگزار نکنند. وی بدین ترتیب از کشته شدن جوانان العوامیه جلوگیری کرد و نقشه نیروهای امنیتی سعودی را ناکام گذاشت. در سخنرانی تاریخی خود بر لزوم مسالمت آمیز بودن جنبش جوانان منطقه الشرقیه عربستان تاکید کرد. شیخ نمر پس از بازداشت در ۸ ژوئیه ۲۰۱۲ میلادی در زندان های آل سعود، زندانی بود تا اینکه روز دوازدهم دی ماه ۱۳۹۴ به شهادت رسید.

[۱۹] «معلوم نیست دیگر عمرم به دنیا باشد» این یک تعارف معمول نبود؛ واقعا و با اعتقاد هم این جمله را به آن مرد عرض کردم. مرگ فقط مال همسایه نیست. فقط هم سهم پیرمردان و پیرزنان نیست. در کودکی شاید از مرگ اطرافیان و آشنایان خاطراتی گنگ و مبهم به جا بماند، هر چه می گذرد و آدمی، نوجوان و جوان و… می شود، بیشتر نزدیکی مرگ را می یابد. تازه اگر دوستان خوبی داشته باشی که در نوجوانی و جوانی رفته باشند بیشتر باید خود را برای سفر مهیا ببینی.

[۲۰] اصلا مدتی است به همین سفر مشهد دلخوشیم و صلوات خاصه امام رضا علیه السلام را همینجا زیر لب زمزمه می کنیم: «اللهم صل علی علی ابن موسی الرضا المرتضی، الامام التقی النقی، و حجتک علی من فوق الأرض، و من تحت الثری، الصدیق الشهید، صلوۀ کثیرۀ، تامّۀ زاکیۀ متواصلۀ متواترۀ مترادفۀ، کافضل ماصلیت علی احد من اولیائک»

بلیت جور نشد، بی وسیله ام، چه کنم؟!     دوباره عاشق بی مایه تیله ام، چه کنم؟!

مرا به صحن رهایی ببر که دلتنگم                      کبوترم چه تفاوت قبیله ام چه کنم؟!

دخیل بسته ام اینجا به پنجره فولاد           اسیر جذبه آن قفل و میله ام چه کنم؟!… (اینجا را بخوانید)

[۲۱] «در حقیقت مؤمنان با هم برادرند»- سوره حجرات، آیه ۱۰

[۲۲] گاهی یک جهان حرف، در دو سه بیت موجز خلاصه شده است. چه گنج قیمتی و گرانبهایی است این ادبیات ما. کاش می شد استخراج این ثروت ملی تمام نشدنی را به فرزندانمان بیاموزیم، حتی اگر جای آن در متون رسمی درسی، خالی باشد.

آن جهان بینی که این ابیات و گزین گویه هایی از این دست، می تواند به آدمی هدیه کند، موجد مصونیت است و می تواند در مواقع ضروری، خاصه در بزنگاه های سرنوشت ساز خیر و شر، به کار آید. به ویژه در دنیای امروز که انگار قرار است همه امتحانات بشر در دوره ای محدود اتفاق بیفتد و تکرار شود. اضمحلال باطل، علی رغم همه تلاش هایش برای بقا، زشتی بدی و پلیدی، داستان های افسانه ای نیستند که فقط در کتاب ها خوانده شوند.

از دل خاکستر تیره اباطیل، زیبایی راستی و درستی و حسن عاقبت نیکنامان و نیک خواهان است که می روید و مانا و نمیرا سر بر می آورد و شاهدان روزگار به عینه می بینند.

رودکی بزرگ، به درستی سروده است:

زمــــانـه ، پـــنـدی آزادوار داد مـرا      زمـانه، چون نگری، سربه سر همه پندست

به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم نخوری    بسا کـسـا که به روز تو آرزومـندســت

زمانه گفـت مرا: خشـم خویـش دار نگاه     که را زبان نه به بندسـت پای دربندسـت

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


پایگاه خبری چشمه سار
پایگاه خبری چشمه سار
اصفهان شرق
اصفهان شرق
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق