سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۱:۳۷ - ۱۳۹۵/۰۸/۲۹
سفرنامه اجتماعی اربعین (قسمت سوم)
 فقط کافی است پا پس نکشی!/ آداب تبلیغ چهره به چهره   

به برکت اهل بیت علیهم السلام در این سفرهای زیارتی مردم به شدت به روحانیون علاقه نشان می دهند و چقدر برای تبلیغ دین آمادگی دارند. در چند نوبت متوالی تا حالا سه مورد خودشان گفته اند روضه بخوان و من برای جمع های ۶۰ نفری، ۴-۵ نفری، ۲ نفری و حتی یک نفری روضه خوانده ام

ندای اصفهان- حجت الاسلام سید محمدرضا هاشمی

قسمت اول و دوم این سفرنامه زیبا را به ترتیب از اینجا و اینجا بخوانید.

یکشنبه ساعت ۲۳ – خیابان قبله العباس عمود ۱۴۰۰

آداب تبلیغ چهره به چهره

امروز خیلی خسته شدم ولی تجربه های خیلی خوبی هم کسب کردم. در ابتدای ورود به خاک عراق یکی از طلاب مدرسه دفترچه ای درباره تبلیغ در کربلا به من داد. اینکه آداب تبلیغ چهره به چهره چیست؟ مراحل آن چیست؟ و اینکه توصیه شده بود در هر روز لااقل به سه نفر شماره بدهیم و از آنها شماره بگیریم و… . من در این سفر سعی کردم این کار را بکنم و هر روز با چندین نفر ارتباط بر قرار می کردم و شماره می دادیم و می گرفتیم.

وقتی دفترچه را می خواندم با خودم گفتم من اصلا نمی توانم این کار را بکنم. بروم به مردم چه بگویم؟ از کجا شروع کنم و… . خلاصه خیلی غیرممکن می نمود. ولی خود به خود زمینه ارتباط پیش می آمد و حتی گاهی حوصله اش را هم نداشتم ولی مجبور می شدم که بروم. مثلا یک بار که خیلی خسته بودم یکی از افراد که در موکب بود به من گفت: حاج آقا من که سواد ندارم چه طور امام حسین علیه السلام را زیارت کنم؟ گفتم با یکی از همراهانت زیارتنامه را بخوان. انگار همراهانش هم سواد نداشتند یا هر طور که بود نمی توانست با آنها بخواند. دیدم کارش لنگ است، گفتم: یک زیارت عاشورا پیدا کن تا از همین جا با هم بخوانیم و همین شد مقدمه ارتباط ما دو نفر.

اربعین

زمینه ارتباط در این سفر خیلی بالاست و فقط کافی است که پا پس نکشی! خدا به دستگاه امام حسین علیه السلام و امام علی علیه السلام و سایر اهل بیت خیلی برکت داده است. به برکت این بزرگواران در این سفرهای زیارتی مردم به شدت به روحانیون علاقه نشان می دهند و چقدر برای تبلیغ دین آمادگی دارند. در چند نوبت متوالی تا حالا سه مورد خودشان گفته اند روضه بخوان و من برای جمع های ۶۰ نفری، ۴-۵ نفری، دو نفری و حتی یک نفری روضه خوانده ام.

امروز صبح در کنار حرم امام حسین علیه السلام با مرد مسنی آشنا شدم که از اهالی شهر ری بود. او می گفت که دوره گرد است و کل ایران را مثل کف دستش می شناخت. از جنوب کشور لباس کهنه می خرید و می برد تهران، دیگری از او می خرید، می شست و اتو می کرد و به کارگرها یا به همان مردم جنوب می فروخت.

به خود گفتم عجب دنیای عجیبی است هر گروهی به شیوه ای زندگی می کنند، دوره گردی، خرید و فروش لباس دست دوم و… .

ناصبی ها و جریان شیرازی

در راه بازگشت از حرم امام حسین علیه السلام موکبی دیدم که در آن چند روحانی نشسته بودند و متعلق به آقای سید صادق شیرازی بود. رفتم و از یکی از روحانیون پرسیدم که آیا ایشان به وجوب جهاد با داعش فتوا داده اند؟

گفت: بله سه روز قبل از آیت الله سیستانی!

شب با گروهی از اعراب اطراف سامرا آشنا شدم. آنها شیعه بودند و در شهر سید محمد زندگی می کردند و می گفتند که دائما با ناصبی های سامرا و داعش درگیریم و در جنگ با داعش ۳۳۰ شهید دادیم. سال گذشته در محاصره بودیم و نتوانستیم برای اربعین به کربلا بیاییم. نام بزرگ این گروه سید حیدر بود. او آدم مهربان و خوبی بود، وقتی شروع به صحبت کردیم و دید که من نمی توانم به خوبی عراقی صحبت کنم شروع کرد آرام آرام و به زبان فصیح با من صحبت کردن و حالا دیگر تا ۸۰ درصد می فهمیدم که چه می گوید.

از سید حیدر پرسیدم: من شنیده ام سامرایی ها ناصبیند. صحیح است؟

گفت: بله!

گفتم: از موکب سید صادق شیرازی پرسیدم آیا ایشان به وجوب جهاد با داعش فتوا داده اند؟ گفت: بله سه روز قبل از آیت الله سیستانی!

سید حیدر گفت: نه! علماء به فتوای آیت الله سیستانی اکتفا کرده اند و خود را سربازان او می دانند.

به او گفتم: آیا مقلدین سید صادق شیرازی هم با داعش می جنگند؟

گفت: بله! شیعیان عراق متحدند و اختلافی بین آنها نیست.

من از این بابت خیلی خوشحال شدم و خدا را شکر کردم.

سید حیدر هم مثل ابو عامر اطلاعی از انحرافات سید صادق شیرازی نداشت و من فکر می کنم مردم عراق همگی همین طور فکر می کنند. به سید حیدر از انحراف سید صادق گفتم و گفتم نظر آیت الله خامنه ای این است که مذهب شیعه و سنی اگر از انگلیس تبلیغ شود هردو برادران شیطانند. سید حیدر و اطرافیانش هم قبول کردند.

اما بعد از اینکه از آنها جدا شدم از این کار پشیمان شدم و به خود گفتم: نباید این کار را می کردم و از این به بعد ادامه نخواهم داد. درست است که ما جریان شیرازی را منحرف می دانیم اما طبق گفته سید حیدر و ابو عامر شیعیان و علماء عراق متحدند و فعلا اختلافی در کار نیست و در امور سیاسی همگی آیت الله سیستانی را رهبر می دانند. اگر لازم بود این اختلافها مطرح شود آیت الله سیستانی این کار را می کرد؛ پس مهم تر از هر چیزی حفظ این اتحاد است.

دوشنبه ۹۴/۹/۹

ساعت ۱۰:۵۷ صبح در راه بغداد

دیروز ساعت ۱۹ با عمو تراب در کربلا در کنار مقام امام زمان علیه السلام روی پل وعده کرده بودیم. قرار بود نیم ساعت صبر کنیم؛ صبر کردیم اما نیامدند. با حضرت اباعبد الله و اباالفضل العباس وداع کردیم و به موکب خود برگشتیم.

امروز بعد از خواندن نماز صبح و صبحانه کم کم اسباب خود را جمع کردیم تا راهی کاظمین شویم. حدود ساعت ۷:۳۰ صبح به سمت گاراژ حرکت کردیم اما گاراژ را اشتباه رفتیم. این گاراژ فقط به شهرهای جنوبی عراق ماشین داشت. برای کاظمین باید به شمال شهر می رفتیم که دقیقا در مقابل ما در طرف دیگر کربلا بود و هیچ تاکسی و ماشینی ما را به آنجا نمی برد، لذا باید پیاده می رفتیم. از ساعت ۷:۳۰ تا حالا راه آمده ایم تا به ماشین هایی که ما را تا سه راهی بغداد می برند رسیده ایم. الآن من و همسرم سوار بر یک تریلی شده ایم و به سمت کاظمین در حرکتیم. ماشین پر از جمعیت است اما فشرده نیست و ما توانسته ایم کف تریلی بنشینیم. پیاده روی حسابی ما را خسته کرده و توانمان را گرفته است.

سفرنامه اربعین

ساعت ۱۲ ظهر میانه راه کربلا به کاظمین

صبح پیاده به سمت کاظمین حرکت کردیم و چند کیلومتر هم خارج از کربلا پیاده آمدیم. میانه راه یک موتور سه چرخه ما را چند کیلومتر جلوتر برد و ۱۰۰۰ دینار گرفت. دوباره کمی پیاده رفتیم تا به تریلی ها رسیدیم که مردم را رایگان تا ایست و بازرسی کربلا می بردند و ما فکر می کردیم تا کاظمین ما را می برند. از ایست و بازرسی هم دوباره پیاده راه افتادیم. حالا در ۷۴ کیلومتری بغداد در موکبی افتاده ایم و از خستگی نای راه رفتن نداریم. باید نماز را بخوانیم و ناهار را بخوریم، کمی استراحت کنیم و دوباره به راه افتیم تا ببینیم ماشینی پیدا می شود یا نه؟

تا ساعت ۱۴ استراحت کردیم و کم کم راه افتادیم. حدود ساعت ۱۶ یک نیسان ما را سوار کرد؛ حالا ما در نیسان هستیم. این طور که فهمیدم ما را تا کاظمین خواهد برد، اما شاید میانه راه ما را پیاده کند. این روزها در عراق همین طور است، یک مسیر را در چند مرحله باید رفت. امیدوارم ما را تا کاظمین ببرد. از خستگی توانی برایمان باقی نمانده است.

همان طور که حدس می زدم نیسان قبلی ما را کمی جلوتر پیاده کرد. مقداری دیگر پیاده رفتیم که یک ون ما را سوار کرد. قرار شده تا کاظمین ما را ببرد و نفری ۶ هزار دینار از ما بگیرد.

توکل و تقیه!

آخرین ماشین به هر حال ما را تا کاظمین برد. ما ساعت ۷ صبح از کربلا از موکب خود حرکت کرده بودیم و وقتی به کاظمین رسیدیم ساعت ۱۰ شب بود؛ حال آنکه بین کربلا تا کاظمین ۸۰ کیلومتر بیشتر فاصله نیست.

در ماشین که نشسته بودیم به علت گرما عمامه ام را برداشتم. عمامه ام کم کم شل شد و باید آن را دوباره می پیچیدم. از طرفی شنیده بودم که کاظمین برای شیعیان امنیت کربلا و نجف را ندارد و کمی خطرناک است. بنابراین شب را نباید در آنجا ماند و باید یکی دو ساعته زیارت کرد و از شهر بیرون زد. برای همین هم ما صبح زود از کربلا راه افتاده بودیم اما دست قضای الهی ما را آخر شب به کاظمین رساند و حالا چاره ای نداشتیم جز آنکه شب را در کاظمین به سر ببریم. تصمیم گرفتم حالا که قرار است شب در کاظمین باشیم لباس طلبگیم را درآورم و با لباس شخصی وارد شوم؛ اما باران می بارید و هوا سرد شد و اگر لباس هایم را نمی پوشیدم قطعا سرما می خوردم. پس عمامه را پیچیدم و لباس هایم را پوشیدم و با توکل بر خدا عمامه ام را بر سر گذاشتم. ماشین که به کاظمین رسید پیاده شدیم. به محض پیاده شدن از ماشین مرد عربی جلو آمد و سلام کرد و گفت: سیدی! بیا تا امشب به خانه ما برویم.

من که به او و شهرش اعتمادی نداشتم با روی خوش به او گفتم: نه! تشکر! می خواهیم به حرم برویم.

او گفت: بیا به خانه من برویم و فردا به حرم برو؛ حالا دیر وقت است.

ولی من اصرار کردم که نه همین الآن می خواهم به حرم بروم.

او گفت: باشه. پس بیا تا من تو را به حرم ببرم.

گفتم: اشگد الاجره؟ (یعنی اجرت چقدر می شود؟)

گفت: علیّ! (یعنی مجانی)

ما هم با توکل بر خدا سوار بر ماشین وی شدیم و حرکت کردیم. به محض سوار شدن بر ماشین شروع کرد به طرح کردن بحث های داغ و اختلافی بین شیعه و سنی. او که ادعای تشیع می کرد مدام از این دست صحبتها می کرد تا نظرات مرا بداند. من نیز از همان ابتدا شروع کردم به تقیه کردن و حرفهای او را رد می کردم و می گفتم این درست نیست و این طور نیست و آن طور است. البته در بسیاری از مسائل واقعا حرف های او را درست نمی دانستم. او می گفت که اهل سنت بغض اهل بیت را دارند و من به او می گفتم نه تنها عوام اهل سنت بلکه علمای اهل سنت نیز محب اهل بیتند و آثاری در فضائل اهل بیت از آنان برجاست. خلاصه از راننده اصرار و از ما انکار.

البته در کاظمین سوار چند ماشین دیگر هم شدیم و آنان نیز از این دست سوالات می کردند و من که دیگر لباس طلبگی نداشتم راحت تر تقیه می کردم و البته بدون انکار تشیع خویش با آنها صحبت می کردم. حتی شاید اسم آن صحبت ها را تقیه هم نمی شود گذاشت، چون خلاف واقع نمی گفتم، فقط طوری حرف می زدم که اگر از اهل سنت است و در پی بهانه ای می گردد تا بلائی بر سر ما بیاورد بهانه ای به دست نیاورد و اعصابش خرد نشود.

خلاصه راننده اولی گفت: غذا خورده اید یا نه؟

گفتم : نه گرسنه ایم.

فکر می کردم در کاظمین هم موکب باشد ولی در این شهر به جز چند موکب در اطراف حرم موکبی نبود؛ بنابراین در جایی توقف کرد و رفت تا برای ما غذا بگیرد و هرچه اصرار کردم نگذاشت که خودم بگیرم و در ضمن به من گفت: اینجا محله وهابی هاست، فارسی صحبت نکن که اگر بفهمند ایرانی هستی احتمالا بلائی سرت می آورند!

طبق صحبت های او بسیاری از مردم در بغداد و کاظمین وهابی بودند و خبری هم از عزاداری نبود و شیعیان خیلی باید احتیاط می کردند.

وقتی راننده پیاده شده بود من به همسرم گفتم: ما باید از این مرد تقیه کنیم چون ممکن است تکفیری باشد و منتظر است ببیند ما چه کاره ایم! او هم حرف مرا تایید کرد و البته آنجا بود که خیلی هم ترسید که نکند بلائی بر سرمان بیاید.

وقتی راننده برگشت جمله ای گفت که ما به شدت شکه شدیم و جا خوردیم! او به من گفت: میدانی تقیه چیست؟ و از من خواست درباره تقیه صحبت کنم.

تقیه یکی از احکام اسلامی و از مسائل جنجالی بین شیعه و سنی است که به معنای انکار لفظی عقیده برای حفظ جان است اگر به اساس اسلام ضربه ای نخورد. اهل سنت آن را فقط در برابر کفار جائز می دانند و تقیه در برابر مسلمان را جایز نمی دانند. البته طبیعی است چون در طول تاریخ اسلام این شیعه بوده که همیشه در زجر و تبعید و فرار بوده است و غالبا قدرت با اهل سنت بوده و اگر در جایی هم شیعیان قدرت داشته اند خطری اهل سنت را تهدید نمی کرده است اما شیعه همیشه از طرف عالمان و پادشاهان افراطی و تکفیری اهل سنت تهدید می شده است. از آنجا که شیعیان دلیل تقیه را حفظ جان می دانند چه در برابر کفار و چه در برابر مسلمانان تقیه را جایز می دانند.

وقتی راننده از من درباره تقیه پرسید با خود گفتم خدایا از کجا حرف مرا شنیده است؟ شاید در ماشین شنود داشت یا شاید هم اتفاقی گفت!

به هر حال با این پرسش ناگهانی او عزمم بر تقیه راسخ تر شد و با اندکی تامل گفتم: تقیه چیست؟ و وقتی کمی توضیح داد گفتم: آهان! عمار در برابر مشرکین تقیه کرد!

به هرحال سعی می کردم کار را با ظرافت به پیش ببرم و ضمن عدم انکار تشیع خود که با این سر و وضعی که داشتم امکان نداشت سعی می کردم کار را به جاهای باریک نکشانم و بحث را از محل نزاع دور کنم. به هر حال او ما را تا نزدیک حرم برد و پیاده شدیم هرچند در آخر نفهمیدم که او شیعه بود یا وهابی؛ خیلی ترسیده بودیم و مدام از خدا کمک می گرفتیم. به خصوص که تنها هم نبودم و همسرم با من بود و برای او خیلی نگران بودم.

وقتی پیاده شدیم از بازرسی های اطراف حرم رد شدیم و یک ربع پیاده رفتیم تا به حرم امام کاظم علیه السلام و امام جواد علیه السلام رسیدیم.

السلام علیک یا موسی بن جعفر ایها الکاظم علیه السلام!

السلام علیک یا محمد بن علی ایها الجواد علیه السلام!

مظلومیت شیعه

حالا دیگر قدمها را سریع تر بر می داشتیم، چون هنوز نماز مغرب و عشا را نخوانده بودیم و داشت قضا می شد. کوله هایمان را به امانات تحویل دادیم و سلامی دادیم و وارد حرم شدیم. وضو گرفته و نماز را خواندیم و پس از زیارت بر سر وعده ای که با هم کرده بودیم حاضر شدیم.

حرم کاظمین

در حرم اجازه استراحت و خوابیدن تا صبح را به کسی نمی دادند و باید از حرم خارج می شدیم. ساعت ۱۱ شب درهای حرم را بستند و چراغ ها را خاموش کردند اما در خارج از حرم مینی بوس ها مردم را به موکب ها برای استراحت می بردند و ساعت ۵ دوباره همه را به حرم برمی گرداندند. گویا این مینی بوس ها با هماهنگی دولت ایران آماده شده بود و لذا با خاطری آسوده سوار شدیم و رفتیم.

ماشینها ما را به خانه ای بزرگ بردند که حدود ۱۵۰ نفر در آن خوابیده بودند. شب را استراحت کردیم و صبح بیدار شدیم. می خواستم بروم دست و صورتم را بشویم و وضو بگیرم که گفتند اینجا آب ندارد و قطع است و باید همین طور به حرم برویم. از این وضعیت خیلی ناراحت شدم و گفتم خدایا اینجا دیگر کجاست؟ چقدر شیعه در این شهر باید در ترس رفت و آمد کند!

مینی بوسها دوباره می آمدند و مردم را سوار می کردند و مردم هم از ترس هل می دادند و هرکس سعی می کرد زودتر سوار شود. اما ما عقب ایستادیم و از آنجا که دیشب تقریبا جزو آخرین افرادی بودیم که به خانه رسیدیم و صبح هم از خستگی جزو آخرین کسانی بودیم که بیدار شدیم نوبت را رعایت کردیم و منتظر ماشینهای بعدی شدیم.

حدود ده نفر مانده بودیم که گفتند دیگر ماشینی نمی آید و باید پیاده بروید. امروز دیگر لباسهای طلبگیم را کنار گذاشتم و سعی کردم خود را شبیه اعراب کنم و همسرم هم همین کار را کرد تا لااقل از دور مشخص نباشیم هرچند ملیت ما از چهره مان مشخص می شود و بالاخره دین و مذهبمان را لو می دهد. بنابراین عبا را به دوش انداختم و چفیه ای مثل اعراب بر سر بستم و همسرم نیز روبنده زد.

ما این روبنده را در نجف خریده بودیم چون به واسطه اینکه من روحانی بودم مردم خیلی به من نگاه می کردند و به همسرم هم خیلی نگاه می کردند و ما از این نگاه ها اذیت می شدیم و روبنده ما را راحت کرد و تصمیم گرفتیم از این به بعد هر وقت ملبس بیرون می رویم همسرم از روبنده استفاده کند.

به هر حال تا حرم پیاده رفتیم که البته فاصله زیادی نبود و بعد از عبور از ایست و بازرسی خیالمان راحت شد. بعد از نماز و زیارت صبحانه را خوردیم و به دنبال دفتر فروش بلیط هواپیما می گشتیم تا با هواپیما از بغداد به اصفهان برگردیم؛ اما هرچه گشتیم دفاتر اطراف حرم بسته بودند و تا ساعت ۱۰ صبح هم که صبر کردیم باز نکردند. ناچار راهی فرودگاه بغداد شدیم تا از فرودگاه بلیط تهیه کنیم. در اطراف حرم کرایه تاکسی خیلی گران بود و ۲۵۰۰۰ دینار می گرفتند تا ما را به فرودگاه بغداد ببرند. ما هم سوار نشدیم و از ماشینهای دیگر قیمت می پرسیدیم، تا اینکه از زبان یکی از آنها پرید و گفت: خارج از محدوده ایست و بازرسی ارزان است؛ اما یکی از راننده ها با او برخورد کرد که چرا گفتی؟!

ما هم از محدوده ایست و بازرسی خارج شدیم و از یکی از افسران پلیس پرسیدیم کرایه تاکسی تا فرودگاه بغداد چقدر است؟ او گفت: گمان می کنم حدود ۱۰۰۰۰ دینار باشد. خدا خیرش دهد خودش هم برای ما یک تاکسی به همین قیمت گرفت.

فرودگاه بغداد

تاکسی ما را تا فرودگاه برد. دیدم در فرودگاه هم ۳۰۰۰ دینار به عنوان ورودی به ماموران داد. هرچند می توانست ما را پشت در پیاده کند و این مبلغ را یا از ما نگیرد یا برای خود نگه دارد. نمی دانم چرا این کار را نکرد.

در فرودگاه پیاده شدیم و پرسیدیم کجا می توانیم بلیط بخریم؟ گفتند در فرودگاه بلیط نمی فروشند و باید از داخل شهر تهیه کنید! ما خشکمان زده بود. خدایا چه کار کنیم حالا لااقل باید ۲۰۰۰۰ عراقی دیگر هزینه کنیم؛ تازه در فرودگاه به ما گفتند از بغداد برای اصفهان پرواز نیست و فقط برای تهران و مشهد است و اگر می خواهید به اصفهان بروید باید به نجف رفته و از آنجا بروید. ما هم اصلا نمی توانستیم فکر بازگشت به نجف را بکنیم چون حتما یک روز دیگر از وقتمان می رفت و می خوردیم به شلوغی های برگشت و کرایه های چند برابر لذا تصمیم گرفتیم به تهران برویم.

در همین حین یکی از راننده های فرودگاه آمد و گفت: کجا می خواهید بروید؟

گفتم: می خواهیم به کاظمین برویم و بلیط هواپیما بگیریم و به فرودگاه برگردیم. کرایه چقدر می شود؟

گفت: سته! (یعنی ۶۰۰۰ دینار)

قبول کردیم (به قول ما جهنم و ضرر!)

خیلی گران، خیلی ارزان!

در بغداد به ما گفتند بلیط برای هر نفر ۲۰۵ دلار است یعنی حدود ۷۲۰۰۰۰ تومان!!! گفتم در نجف روی ۱۰۰ دلار بود و تا ۶۰ دلار و حتی ۴۰ دلار هم بود. گفتند: در کاظمین هم ارزان است ولی در بغداد گران است.

در عراق خیلی اینطور بود که قیمتها با هم نمی خواند، گاهی جایی خیلی گران بود و دو قدم آن طرف خیلی ارزان و هیچ دلیلی هم نمی توانستیم برای این تفاوت قیمت پیدا کنیم.

به راننده گفتم: چقدر می گیری ما را تا کاظمین ببری تا بلیط بگیریم و برگردانی به فرودگاه؟

گفت: ثمانین. (یعنی ۸۰۰۰۰ دینار)

یهو خشکم زد. گفتم: چی! با این کرایه باید ما را تا اصفهان ببری! همین جا نگه دار پیاده می شویم!

گفت: باشه.

گفتم: تا اینجا چقدر می شود؟

گفت: ۴۰۰۰۰ دینار!!!

در حالی که ما را حدود یک کیلومتر شاید هم کمتر جابه جا کرده بود!

گفتم: تو به ما گفتی شش هزار دینار و تازه هنوز هم بلیط نگرفته ایم و به فرودگاه بر نگشته ایم.

گفت: نه من گفتم شصت هزار دینار.

اما من و همسرم مطمئن بودیم که او گفته بود شش هزار. کم کم دعوایمان شد و گفت: بیا برویم پیش پلیس. و من هم قبول کردم.

دو قدم جلوتر پلیس بود و من برای پلیس جریان را توضیح دادم و به او گفتم که ما از کاظمین تا فرودگاه بغداد را با ده هزار دینار آمده ایم و وقتی راننده کرایه را گفت قطع کردیم که می گوید شش نه شصت! پلیس هم حرف ما را منطقی دانست و کرایه راننده را زیاد دانست و شروع کرد او را دعوا کردن و مجاب کردن که چه خبر است؟! او می گفت که من ماشین فرودگاهم و کرایه ام بالاست و… .

به هر حال پلیس ما را مصالحه داد حتی مامور عراقی خودش می خواست کرایه را حساب کند که نه من و نه راننده هیچ کدام قبول نکردیم. در هر حال راننده با دریافت ۱۵۰۰۰ تومان رضایت داد و رفت، شاید هم ریال را نمی دانست و فکر کرد ۱۵۰۰۰۰ تومان گرفته است!!!

من هم از پلیس تشکر کردم و به آن سوی خیابان رفتم و یک تاکسی دیگر گرفتم. او حاضر شد این کار را با ۵۰۰۰ عراقی برای ما انجام دهد یعنی یک شانزدهم قیمت تاکسی فرودگاه!!! خدا را شکر کردیم و سوار شدیم اما هرچه گشتیم بلیط گیرمان نیامد و هواپیماها پر بود. بنابراین چاره ای نبود جز اینکه با ماشین های سواری به مرز مهران برویم و در ایران با اتوبوس به اصفهان برگردیم. دوباره قیمت را طی کردیم و گفت تا گاراژ ۱۰۰۰۰ دینار دیگر می گیرم به هر حال ۴۰۰۰۰ تومان هم به او دادیم. در کل دو ساعت در بغداد بودیم و ۸۵۰۰۰ تومان کرایه تاکسی دادم. خیلی گران تمام شد!!!

هیچ جای دنیا وطن انسان نمی شود!

ماشین ما را تا گاراژ رساند. ماشین های مهران هم قیمتهای متفاوتی به ما می گفتند. نفری ۵۰ هزار دینار، ۲۵ هزار دینار، و در نهایت ۱۵ هزار دینار که ما با این آخری رفتیم. البته این بار پول ها را دقیقا به او نشان دادم و خیلی واضح قیمت را با او طی کردم تا مبادا مشکلی که با راننده فرودگاه پیش آمد تکرار شود. چند بار هم از دیگر مسافران مقصد نهایی و مبلغ کرایه را پرسیدم. مقصد مهران بود و کرایه نفری ۴۵۰۰۰ تومان.

ما با خیالی مشوش و مضطرب سوار بر ماشین شدیم و لحظات را یکی یکی می شمردیم تا کی به ایران می رسیم. وقتی به مهران رسیدیم و پایانه را دیدیم بال در آوردیم. با خود گفتم: هیچ جای دنیا وطن انسان نمی شود. هرچند تا قبل از این سفر اصلا اعتقادی به این قضیه نداشتم و انسانی جهان وطنی بودم و می گفتم آنچه مهم است بندگی خدا و دین است و مملکت و مرزهای کشور امری اعتباری است و با جنگ تغییر می کند پس کشور معنایی ندارد و مرز فقط مرزهای اعتقادی است!

هرچند این حرف کاملا در جای خود صحیح است اما وطن مثل خانه آدم است و همانطور که در خانه خیلی آسوده تری در وطن نیز خیالت راحت و آسوده است، چون به قوانین، عرف، زبان و فرهنگ مردم و خیلی موارد دیگر آشنایی و خیلی کمتر لطمه می خوری.

آن سوی مرز

وقتی از مرز رد شدیم در پایانه از دستگاه عابر بانک دویست هزار تومان پول گرفتم چون فقط پانصد تومان دیگر پول برایم باقی مانده بود و هرچه داشتیم به تاکسی های بغداد داده بودیم. دویست هزار تومان دیگر هم از یک سوپرمارکت در پایانه مهران پول گرفتم و کارت کشیدم. شنیده بودم که کرایه های برگشت دو سه برابر آمدن است. کرایه های آمدن به مهران ۹۵ هزار تومان بود پس برای بازگشت باید لااقل نفری ۲۰۰هزار تومان می دادیم. اما وقتی به ایران رسیدیدم سیل جمعیت برای ورود به عراق صف کشیده بودند و هل می زدند تا وارد خاک عراق شوند و تا فردا صبح خود را به کربلا برسانند و در مراسم اربعین حاضر شوند و طبعا اتوبوس های زیادی برای برگشت وجود داشت. من که می دانستم در اربعین عراق مملو از جمعیت است و در آن روز و پس از آن کرایه ها بسیار زیاد خواهد بود و خرج های دیگرمان مثل اسکان و غذا و… نیز بسیار بالا خواهد رفت طوری برنامه ریزی کرده بودم که یکی دو روز قبل از اربعین داخل ایران باشیم. هرچند در جریان رفتن به کاظمین یک روز از برنامه عقب افتادیم ولی باز هم خوب بود.

به محض رد شدن ما از مرز و داخل شدن به ایران ماموران مرزبانی از بلندگوها اعلام کردند: با عرض معذرت پلیس عراق مرزهای خود را بسته است و دیگر زائرین را به عراق راه نمی دهد، لذا از عزیزان خواهشمندیم به شهرهای خود بازگردند.

به محض شنیدن این خبر به همسرم گفتم بدو به سمت اتوبوس ها. مردم هنوز در شوک هستند و راننده ها هم هنوز درست این خبر را نشنیده اند، اگر دیر بجنبیم هم کرایه ها بالا می رود و هم اتوبوس گیرمان نمی آید. بنابراین تا می توانستیم سریعا خود را به اتوبوسها رساندیم. راننده ها شهرهای مختلف را صدا می زدند. یکی گفت: اصفهان! سریع رفتم جلو و گفتم: اصفهان چند؟ گفت: ۶۰۰۰۰تومان. چند نفرید؟ گفتم: دو نفر، برو بریم. سریع سوار شدیم و نفسی راحت کشیدیم.

مرز مهران

وقتی سوار شدیم چند نفر از مسافرها آمدند و گفتند: اتوبوسهای دیگر نفری ۵۰۰۰۰ تومان می گیرند و این دارد زیاد می گیرد. چرا گران می گیری و از این حرفها. کم کم چند نفر پیاده شدند. اما من به همسرم گفتم: همین جا را محکم می گیریم و تکان نمی خوریم. او هم نظر مرا قبول کرد.

در جلوی اتوبوس یک پیرمرد نشسته بود که به محض اینکه شنید کرایه اون یکی اتوبوس کمتر است شروع کرد به داد و بیداد و دعوا کردن با راننده که: چه خبره؟ چرا هرکدومتون یه قیمت می گیرین؟ و… .

اما چند لحظه نگذشت که مسافرانی که به امید اون اتوبوس ارزان تر پیاده شده بودند برگشتند و گفتند: نه اتوبوسش بد بود و قیمتش هم ۶۰۰۰۰ بود. در همین لحظه مسافری دیگر آمد و از پیرمرد جلوی اتوبوس پرسید: اصفهان میره؟

پیرمرد گفت: بله.

گفت: چقدر میگیره؟

پیرمرد گفت: ۶۰۰۰۰ تومان.

مسافر گفت: چه خبره؟ چرا اینقدر گرون؟

پیرمرد گفت: همینه دیگه! خیلی هم خوبه! پس چقدر بگیره؟ کرایه اش همینه! و…

از این تغییر موضع ۱۸۰ درجه ای پیرمرد در کمتر از سه دقیقه خشکم زد!

در اتوبوس هم با مسافران گرم گرفتیم. حتی وقتی فهمیدند من طلبه ام (لباس هایم را از همان کاظمین عوض کرده بودم و دیرتر متوجه شدند) در راه نماز صبح را به من اقتدا کردند که به ثواب نماز جماعت نائل شدیم.

چهارشنبه ساعت ۱۰:۲۰ – اصفهان منزل شخصی

ساعت ۱۰:۲۰ صبح روز چهارشنبه اتوبوس پس از حدود ۱۴ ساعت بالاخره به اصفهان رسید و ما را در پایانه کاوه پیاده کرد. برادر و مادرم به همراه پدر و مادر و خواهر خانمم به استقبال ما آمدند و با هم به خانه رفتیم.

سفر اربعین سفری بسیار لذتبخش همراه با شیرینی ها و سختی های خود بود. مسافرت با کاروان، در خلوت و با سایر امکانات رفاهی لذت خاص خود را دارد اما سفر اربعین مثل سفرهای زمان قدیم است، سفرهای ۱۰۰ سال قبل که همه با هم ارتباط داشتند و هتل ها مردم را تنها نمی کردند. در اربعین مردم در موکبها با هم ارتباط بر قرار می کنند، همدیگر را می شناسند و اگر روحانیون در میان آنها حضور فعال داشته باشند می توانند مسائل شرعی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و سایر مشکلات مردم را بر طرف کنند و ان شاء الله با ایجاد اتحاد و همدلی و آموزش دین و ترغیب مردم به شرع حرکت جامعه اسلامی را به سمت تمدن نوین اسلامی تسریع بخشند.

این سفر تجربه بسیار گرانبهایی برای من بود. کاش همه طلاب با لباس مقدس روحانیت به این سفر بروند و تبلیغ در این مراسم و این اجتماع بزرگ عاشقان ابا عبدالله را وظیفه خود بدانند.

در این سفر درسهای زیادی از شیعیان عراق گرفتم. ایشان بسیار مومن، کریم، مهمان نواز و خیلی خون گرمتر از ایرانی ها هستند. بر اثر تجملات این صفات حسنه در ما ایرانی ها کمرنگ شده است اما در عراق خبری از تجملات نیست. البته صفات خوبی هم در ایرانی ها هست که عراقی ها حتما باید آنها را کسب کنند، مثل بصیرت بالا، حساسیت روی مسائل اجتماعی، اهمیت به آبادانی کشور، بهداشت، و… .

در کشور عراق آب و زمین فراوان وجود دارد اما کشاورزی در حداقل خود است. از راننده ای که ما را به مهران می برد پرسیدم: آیا در عراق ایرانی ها می توانند مالک زمین شوند؟

گفت: بله!

گفتم: آیا هرکه زمینی را آباد کند مالک آن می شود؟

گفت: بله! من احیی ارضا فهی له. (یعنی هرکه زمینی را آباد کند آن زمین از او می شود.)

گفتم: آیا این قانون در عراق وجود دارد؟

گفت: بله!

گفتم: نیازی به اجازه دولت نیست؟

گفت: نه!

با خود گفتم و با خوانندگان این کلمات می گویم: چرا مردم ما هرچه زودتر نمی آیند تا عراق را به زیر کشت ببرند؟ مردم عراق در محرومیت شدیدی به سر می برند. ارتباط ما و عراقی ها می تواند به نفع هر دو ملت تمام شود. در ایران اگر قطره آبی باشد با آن حداکثر محصول را می کارند. اگر پای ما ایرانیان به عراق باز شود عراق گلستان می شود و مشکل بیکاری در هر دو کشور حل می شود. جوانان ما برای کار به بسیاری از کشورهای شرق و غرب می روند و انواع آزار و اذیت ها و تحقیرها را تحمل می کنند، حتی گاهی در دریا ریخته می شوند. اگر کمی همت کنند مالک زمینهای کشاورزی خوبی می شوند و از بیکاری نجات می یابند و در کشوری اسلامی کار می کنند نه زیر دست کفار: «وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرینَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ سَبیلا» (نساء ۱۴۱).

شاید هم خودم روزی دست به کار شدم. تا خداوند چه مقدر فرماید!
انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

  1. زائر گفت:

    هر چند موکب داران عراق در کمک کردن و صلواتی کار کردن از ایرانی ها سبقت گرفته اند ، اما از ان طرف رانندگان عراق در قیمت کرایه کم لطفی می کنند و جیب زائران را خالی می کنند
    ان شاء الله که این مشکل هم برطرف بشه




    0



    0
نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق