پنج شنبه ۰۸ تیر ۱۳۹۶
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۹:۱۰ - ۱۳۹۵/۰۸/۲۰
لبّ المیزان؛
 گفتاری از استاد اصغر طاهرزاده: جوان و انتخاب بزرگ   

جوانان چگونه مي‌توانند در دوران جواني انتخاب‌هاي خود را تا قيامت و ابديّت خودشان وسعت دهند تا همواره در نشاط جواني باقي بمانند؟ در اين بحث با زباني ساده و با مثال‌هايي درخور فهم جوانان، بحث روح و هدف زندگی مطرح شده است كه مبناي بسياري از معارف ديني است

به گزارش خبرنگار ندای اصفهان، کتاب «جوان و انتخاب بزرگ» با عناوین فرعی «من کو؟! تأثیر روح بر حرکات ورزشی» اثری از استاد اصغر طاهرزاده (متولد اصفهان- ۱۳۳۰) است که به همت انتشارات «لب المیزان» در سال ۱۳۸۴ به چاپ رسیده است. متن کامل این کتاب در ادامه توسط پایگاه خبری تحلیلی ندای اصفهان منتشر می شود.

گفتنی است استاد طاهرزاده تألیفات زیادی دارند، اما شاید پنج شش اثر ایشان از اهمیت بالایی برای آشنایی با ساحت فکری ایشان برخوردار باشند که کتاب کوچک پیش رو یکی از آنهاست.

شما می توانید فایل PDF این کتاب را از اینجا دانلود کنید.

***

مقدمه ناشر

از آن‌جایی که دوران جوانی، جدّی‌ترین دوران زندگی هر انسانی است و جوانان باید در دوران جوانی با ابعاد جدّیِ زندگی روبه‌رو شوند، و با توجه به این‌که «تربیت باید گرم و جدّی» باشد و نه سطحی و غیر جذاب، این انتشارات تصمیم گرفت مباحثی را که استادطاهرزاده با جوانان در میان گذارده‌اند، طی چند کتاب منتشر نماید تا: اولاً: نسل جوان جامعه ما به بهانه این‌که باید به جوانان سخت‌گیری نکرد، از معارف حقیقی و جدّی محروم نماند. ثانیاً: روشن شود که می‌توان با جوانان، معارف جدّی را با زبان روان مطرح کرد و روح جوانان را در جهتی عمیق سیر داد.

در این کتاب سه بحث زیر مطرح است:

     ۱- جوان و انتخاب بزرگ در زندگی: که سعی شده‌ است جوانان عزیز متوجه باشند چگونه می‌توانند در دوران جوانی انتخاب‌های خود را تا قیامت و ابدیّت خودشان وسعت دهند تا همواره در نشاط جوانی باقی بمانند.

     ۲- من کو؟: در این بحث با زبانی ساده و با مثال‌هایی درخور فهم جوانان، بحث مجرد بودن روح مطرح شده است که مبنای بسیاری از معارف دینی است.

     ۳- تأثیر روح در حرکات ورزشی: از آن‌جایی که امروز ورزش کردن یک ضرورت است و از طرفی خطر حضور انگیزه‌های غلط، ورزش را از نتیجه‌ای که شخص می‌تواند به‌دست آورد، ساقط می‌کند؛ در این بحث سعی شده است انگیزه‌های صحیح ورزش مدّ نظر قرار گیرد تا اولاً: جوانان اراده دائمی برای ورزش کردن داشته باشند. ثانیاً: بتوانند از ورزش کردن، نتایج معنوی و روحانی ببرند. إن‌شاءالله

کتاب جوان و انتخاب بزرگ

متن کتاب

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

این یک قاعده است که انسان به اندازه ‏اى که صحیح فکر کند، صحیح عمل می‌کند. به‌همین جهت، کسانی که خیلى کار کنند ولی خوب فکر نکنند، کارشان ضد خودشان مى‏ شود.

شنیده‏ اید که در حمام‌هاى قدیم، دلّاک هایى بودند که سر افراد را مى‏ تراشیدند، یکی از آنها وقتى تیغ‌اش کُند می‌شد، زور می‌زد تا با فشار، سرطرف را بتراشد درنتیجه پوست سر آن فرد بیچاره کنده مى‏ شد. یک‌بار شخصى به آن دلّاک گفت: «آقای محترم! ده‌ریال بده یک تیغ نو بخر و سر مردم را درست بتراش!» دلّاک با خونسردی تمام که گویا کارش هیچ عیبی ندارد، گفت: «چرا ده‌‌ریال بدهم یک تیغ بخرم، یک ریال مى‏ دهم نان می‌خرم و مى‏ خورم زورم که زیاد مى‏ شود، بیشتر زور مى ‏زنم».

در بعضی موارد مَثَل ما، مَثل این دلاّک است؛ چون عقلمان به کارمان نمى‏ رسد، هر چه بیشتر کار مى‏ کنیم، و در نتیجه دچار مشکلات بیشترى می‌شویم وباز براى رهایى از این مشکلات، به‌جای این‌که ریشه مشکلات را پیدا کنیم باز بیشتر کار مى‏ کنیم، آن‌وقت سراسر زندگیمان پریشانى و پراکندگى مى ‏شود.

یکی از دانشمندان[۱] می‌گوید: «غفلت از خردمندى، تا بدان پایه رسیده که ما همواره مى‏ کوشیم که یک بیمارى را با تشدید علّت‌هاى آن شفا دهیم».

حال با این مقدمّه که «کار»، به تنهایی کارساز نبوده و تفکر هم نیاز است و البته تنبلى هم کارساز نمی‌باشد، بلکه خوب فکر کردن وخوب کار کردن کارسازاست؛ بر سر این مطلب می‌رویم که:

رابطه دین وجوان

این بحث امروزه هم در دنیا مطرح است که آیا اصلاً جوان با دین ارتباط دارد یا نه؟! و خودش به‌ خودى خود در دوره جوانى علاقمند به دین هست یا نه؟ وآیا ما باید علاقمندی به دین را با تشویق و تبلیغ در جوان ایجاد کنیم؟ یا روح جوان به‌خودی‌خود چنین گرایشی دارد و عوامل محیطی یا فرهنگی ممکن است گرایش به دین را در او ضعیف کنند. برای روشن شدن این موضوع باید به مراحل زندگی انسان‌ها توجه نمود تا جایگاه جوانی را در این مراحل پیدا کنیم.

مراحل سه‌گانه زندگی

ما انسان‌ها در زندگى سه مرحله داریم: کودکى، جوانى و پیرى؛ کودکان چرا کودکند؟ یعنى ما از کجا مى‏ فهمیم که یک کسى کودک است؟ از آن‌جایى که می‌بینیم انتخاب‌هایش بچّه‏ گانه است. حال اگر شخص بزرگى همان انتخاب‌هاى کودک را داشت، مورد تمسخر واعتراض بقیه واقع مى‏ شود، چرا؟! چون شخص بزرگى است که انتخاب‌هایش بچّه ‏گانه بوده است. در حالی‌که نباید چنین انتخاب‌هایی را در این مرحله از زندگی‌اش داشته باشد.

مثلاً اگر یک شخص سى‏ ساله مثل بچه پنج‌ساله، چوبى بردارد و سوارش شود و در کوچه و خیابان بازى کند، مورد اعتراض واقع مى‏ شود در حالی‌که اگر یک بچه پنج‌ساله این کار را بکند، اصلاً کسى به او اعتراض نمى‏ کند، چون این کار، کارِ بچّه ‏گانه است و این فرد هم کودک است و باید کارهای کودکانه انجام دهد. پس کودکان انتخاب‌هایشان کودکانه است؛ یعنى کارهایشان سطحى وبرای سرگرمى است.

حالا بیاییم در مقابل کودکان که انتخاب‌هایشان سطحی و زودگذر و برای سرگرمی است، پیرمردها وپیرزن‌ها را ببینیم، آیا اینها مى‏ توانند انتخاب‌هاى بزرگ بکنند؟! مثلاً به یک پیرمرد نودساله بگویید آیا حاضرى یک مؤسسه تأسیس کنى و در آن جوانانى را تربیت نمایى، که به دانشگاه بروند، بعد برایشان تعدادى کارخانه بسازى واینها مهندسان آن کارخانه ها بشوند و…؟! خواهید دید که اصلاً طاقت شنیدن چنین برنامه وسیعی را هم ندارد، چه رسد بخواهد عمل کند. خدا هم از او نخواسته است، اگر هم بخواهد چنین کاری را برنامه‌ریزی کند و شروع نماید، ممکن است مورد تمسخر واقع ‏شود که پیرمرد نودساله چه آرزوهایى در سر می‌پروراند. به‌اصطلاح مى‏ گویند: «سر پیرى و معرکه ‏گیرى!»

پس به‌خوبی روشن است که عموماً انسان‌ها در سنّ پیری نمى‏ توانند انتخاب‌هاى بزرگ بکنند، پس ملاحظه کردید که خصوصیات دو مرحله از زندگی انسان‌ها – یعنی مرحله کودکی و پیری – طوری است که انتخاب‌هایشان معمولاً محدود و سطحی است.

جوان به چه کسی می‌گویند؟

از آن‌چه گفتیم می‌توان نتیجه‌گیری کرد که «روحیه هر انسانى را انتخاب‌هایش مشخص مى‏ کند»، حال باید ببینیم بر اساس همین قاعده، جوان به چه کسى می‌گویند؟!

با مقایسه با دو مرحله کودکی و پیری می‌توان گفت: جوان؛ کسى است که انتخاب‌هاى بلند مى ‏کند. این یک قانون است و اگر چنین نکند، یا کودک است یا پیرى شکسته و فرتوت. مثلاً اگر فردى بین پانزده تا بیست ‏ساله باشد، از لحاظ سنّى او را جوان مى‏ گوییم؛ حال اگر این فرد انتخابش این باشد که یک گودال بکند و مقدارى آب در آن بریزد و یک مگس در آن بیندازد تا در آن غرق شود، آیا به این شخص مى‏ گوییم جوان یا به او گفته مى‏ شود بچّه؟! حتماً مى‏ گوییم او بچّه است؛ چون انتخابش سبک و بچّه ‏گانه است.

پس جوان باید انتخاب بزرگ داشته باشد، باید انتخاب وسیع و عمیق و همه جانبه داشته باشد. در اسلام به انسانِ جوان مى‏ گوییم رشید؛ یعنى انسانی که رشد کرده و انتخاب بزرگ انجام می‌دهد و به اهداف واقعى و عمیق و به ابزارى که او را به هدفش مى‏ رساند، فکر مى‏ کند.

انتخاب بزرگ چیست؟

روشن شد که اگر کسى انتخابش سطحى و زودگذر باشد، بچّه است و جوان باید انتخاب بزرگ داشته باشد. حال اگر جوانى تمام انتخاب و آرزویش این باشد که مثلاً بتواند در کنکور قبول شود، آیا این انتخاب برای او یک انتخاب بزرگ است؟ آیا این جوان، انتخابی مناسب جوانى ‏اش کرده است و یا این کار، در عین این‌که می‌تواند ضروری باشد، کار بزرگى نیست و او انتخاب مناسب جوانى ‏اش نکرده است؟ آری! این انتخاب و امثال این انتخاب‌ها هیچ کدام بد نیست، ولى اگر دقّت شود، ملاحظه مى‏ کنید که انتخابى در شأن یک جوان و به‌عنوان یک انتخاب بزرگ برای او نیست. و حتماً توجّه خواهید داشت که اگر جوان، انتخاب مناسب با شأنش نکرد، جوانى شکست‌ خورده و مأیوس است و خیلى زود این شکست و یأس در زندگی‌اش ظاهر مى‏ شود.

اگر جوانى، قبول شدن در کنکور را انتخاب بزرگ خود بداند، یعنى هدف اصلی‌اش این است که برود دانشگاه، خوب وقتى دانشگاه رفت باید واحد درسی بگیرد، و بعد واحدها را بگذراند، بعد چی؟! بعد فارغ‌التحصیل شود و شغلی پیدا کند و بعد ازدواج کند و بچّه‏ دار شود، بعد چی؟! بچّه‏هایش بزرگ شوند و آنها را به مدرسه و دانشگاه بفرستد و شغلی برای آنها پیدا کند، بعد آنها را زن بدهد و یا به خانه شوهر بفرستد، بعد چی؟! بعد هم بمیرد… حال آیا این واقعاً یک انتخاب بزرگ برای زندگی است؟! بحث بر سر این است که آیا ما حق داریم امرى چنین محدود را انتخاب بزرگ زندگیمان قرار دهیم؟! آیا این انتخاب، انتخابِ بزرگ است یا نه؟! و اگر جوان انتخابِ بزرگ زندگى‏ اش را چنین چیز کوچکى قرار بدهد، چه مى‏ شود؟

گفتیم؛ جوان کسى است که انتخابى مطابق جوانى ‏اش بکند، باید انتخاب بزرگ داشته باشد وگرنه جوان نیست. شما این جوان‌هاى شکست‌خورده را دیده‏ اید، اگر از آنها بپرسید: «چه مى‏ خواهید؟!»، مى‏ گویند: «دلمان مى‏ خواهد جایى کار مى‏ کردیم و یک حقوق نسبتاً خوبی به ما مى‏ دادند و از ما کار مى‏ کشیدند »؛ از آنها می‌پرسید: همین؟! در حالی‌که این انتخاب، یک انتخاب انفعالى است. این جوان روحیه ‏اش مرده است، روحیه‏ اش شکست‌خورده است.

پس اوّل باید این مسئله حل بشود که انتخاب بزرگ چیست؟ و انسان جوان اگر چه چیزى را انتخاب کند، آن انتخاب در شأن اوست و عامل شکست روحیه او نمی‌گردد؟ انسانِ جوان فقط مى‏ تواند انتخاب بزرگ داشته باشد، پس اگر جوان انتخاب بزرگ نکرد، در تمام عمر به جوانى‏ اش خیانت کرده است. از طرفی ملاحظه کردید که اگر جوانى به سنّ پیرى رسید، دیگر نمى‏ تواند انتخاب بزرگ داشته باشد؛ البته مى‏ تواند از انتخاب بزرگ جوانى‏ اش در مرحله پیرى استفاده کند و در پیرى هم جوان بماند، ولى دیگر در آن مرحله به راحتى انتخابى بزرگ نمى‏ تواند داشته باشد.

پیرانی که هنوز جوان‌اند

مصداق انسانى که در پیرى هم جوان مانده را به وضوح مى‏ توانیم در حضرت امام‌خمینی «رحمه‌الله‌علیه» ببینیم. وقتى آن خبرنگار چک‏اسلوواکى با ایشان مصاحبه کرده ‏بود، گفته ‏بود: «روحیه این انسان، مثل یک جوان بیست و چهارساله است». یعنى جوان و پر حرارت و آینده‌ساز. چون‌که حضرت امام‌خمینی «رحمهالله‌علیه» در جوانى به‌واقع یک انتخاب بزرگ کرده‏ است و چون انتخابش در جوانى بزرگ بود در نودسالگى هم جوان بود.

امّا برعکس؛ اگر در زندگىِ انسان‌هایى که حدود چهل یا پنجاه‏ سالگى پوسیده‏ اند، خوب دقّت کنیم مى‏ بینیم که اینها در جوانى، به‌واقع جوانى نکرده‏ اند! یعنى در جوانى انتخاب بزرگ، مربوط به دوران جوانی را انجام نداده ‏اند و به چیزهایى خوش بوده ‏اند که هیچ ارزشى نداشته است. مثلاً به این خوش بوده‌اند که توانسته‌اند دزدانه چشم‏چرانى کنند، و یا به این‌ خوشحال بوده‌اند که از فلان قهرمان ورزشی‌، یک امضاء بگیرند و یا تلاش کنند در رشته‌ای از رشته‌های ورزشی قهرمان شوند. البته؛ اصلِ ورزش براى سلامت جسم و تقویت اراده لازم است، ولى نمى‏ تواند یک انتخاب بزرگ برای زندگی انسان باشد.

پس اشخاصی که انتخاب‌های اصلی‌شان در زندگی از این قبیل چیزها باشد که عرض شد در واقع این‌ها در جوانى هم پیرِ پوسیده شکست‌خورده‏ اند که این پوسیدگی و شکست‌خوردگی در پیری ظاهر می‌شود. اما چرا به چنین روزگاری گرفتار می‌شوند؟ دقّت کنید فقط به خاطر آن‌که به وسعت روح ابدی خود در جوانی خود انتخابشان را شکل نداده‌اند.

این مسئله را فراموش نکنید که وسعت انسان به اندازه ابدیّت است. چون اصل انسان، بدن انسان نیست، بلکه اصل انسان، جان و روح او است و روح هم که همیشه زنده و جاودانه است و بعد از نابودى بدن باز موجود است، یعنى ما خودمان که همان روح و جانمان باشد، تا ابدیّت هستیم. حال اگر در جوانى انتخاب مناسب با ابدیّت نداشته باشیم، به جوانى و انسانیّت خود خیانت کرده ‏ایم. چرا که انسان به وسعت ابدیّت است؛ یعنى همیشه هست. مثلاً شما در خواب هم خودتان هستید. وقتى مى‏ خوابید آیا از خودتان هم مى‏ خوابید و از خودتان غایب مى‏ شوید؟! یا نسبت به فلان شخص یا فلان مکان که در کنار شما بود، خواب هستید؟! و آن‌ها را دیگر نمى‏ بینید، امّا آیا اصل خودتان را هم نمى‏ بینید و از خودتان جدا مى‏ شوید؟! مثلاً وقتى خواب دیدید که در خیابان هستید، بعد که بیدار شدید، مى‏ گویید: «من خواب دیدم که در خیابان بودم» نمى‏ گویید: «من خواب دیدم، غریبه ‏اى در خیابان بود». بلکه خودت در خیابان بوده ‏اى، یعنی در خواب هم خودت، خودت هستى، پس، از خودت خواب نیستى، هر چند از بدنت جدا باشى.

وقتى شما خواب مى‏ بینید که دارید از خیابان رد مى ‏شوید و یا خواب می‌بینید با دستتان یک پرتقال برداشته ‏اید، با کدام چشم مى‏ بینید؟ با کدام دست پرتقال را برداشته ‏اید؟ و با کدام پاها در خیابان راه مى ‏روید؟ این چشم و دست و پا که در رختخواب است و کارى به آن ندارید، ولی خودتان چشم و پا و… دارید، هرچند این چشم و پای گوشتی را آنجا ندارید، پس بدون این بدن، خودتان، خودتان هستید. و یا مثلاً وقتى سر کلاس نشسته‏ و در خیالات خود غرقید، بعد معلّم در کلاس مطلب خنده ‏دارى را تعریف مى‏ کند و همه مى‏ خندند، شما به خودتان مى‏ آیید و مى ‏گویید: چه شد؟ چه گفت؟ مگر شما، گوش و چشمتان سر کلاس حاضر نبود، مسلّم چشم و گوش و بدن مادّى شما حاضر بود، پس چه کسی نبود که این گوش مادی نشنید؟ این گوش مربوط به بدن تو بود. این چشم مربوط به بدن تو بود. ولى «خودت» چون حاضر نبودی این گوش نشنید، پس معلوم است شنونده واقعی و بیننده واقعی، خودتان هستید، و این چشم و گوش ابزار است. شما که خودتان بدنتان نیستید، شما هستید، فقط هم هستید در حدّ خودتان. شما زنده‏اید، آری زنده‌اید؛ اصلاً انسان مرگ به معناى نابودى ندارد، همیشه زنده است، همیشه بیدار است، حتی وقتی هم که بدنش خوابید، بیدار است و خواب می‌بیند.

انسان، می‌بیند که می‌میرد

آیا به نظر شما، انسان مى‏ بیند که مى‏ میرد یا مى‏ میرد؟ اگر کمی در مورد خودتان دقت کنید متوجه می‌شوید که هیچ کس نمى‏ میرد، بلکه مى ‏بیند که مى‏ میرد. همین‏طورى که اگر شما یک دستتان قطع شد، مى‏ بینید که دستتان قطع شده، حالا اگر دست دیگرتان هم قطع شود، باز هم مى‏ بینید که دو دستتان قطع شده، اگر دو پایتان هم قطع شود، مى‏ بینید که پاهایتان قطع شد، حالا اگر دست‌ها و پاهایتان قطع شود، آیا «من»ِ شما هم کم مى‏ شود؟ یعنى نیمْ من مى‏ شوید؟ یا همان من قبلی هستید و باز هم مى‏ گویید: «من»؛ پس منِ شما کم نمى‏ شود.

حالا اگر تمام دست و پا و بدنتان هم جدا شود، چه می‌شود؟ مى‏ بینید که مى‏ میرید. همان‌طور که اگر یک دست شما قطع  مى‏شد، مى‏ دیدید که دیگر آن دست، دستِ شما نیست. حال اگر تمام اجزاء بدنتان هم قطع شود، مى‏ بینید که تمام بدنتان دیگر در اختیار شما نیست. این را مى ‏گویند: « مردن». در قرآن کریم در آیه ۴۲ سوره زمر داریم: «اَللهُ یَتَوَفَّى الْاَ نْفُسَ‏ حِینَ مَوْتِها وَالَّتی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها» یعنى خداوند انسان‌ها را در هنگام مرگ و هنگام خواب مى‏ گیرد، پس طبق فرمایش قرآن، انسان در حین مرگ، به جایى دیگر توجّه دارد. یعنى مى‏ بیند که مى‏ میرد. کمى خودتان فکر کنید، لازم نیست ما زیاد بحث کنیم. خلاصه؛ شما هیچ وقت نمى ‏میرید، بلکه مى‏ بینید که مى‏ میرید.

در روایت از پیامبر «صلواه‌الله‌علیه‌واله» و ائمه‌معصومین «علیهم‌السلام» داریم که وقتى شخص متوفّی را به غسّالخانه مى‏ برند و غسلش مى‏ دهند، او مى‏ بیند که غسلش مى‏ دهند.[۲] حتّى وقتى مى ‏خواهند بدن او را در قبر بگذارند، مى ‏بیند که بدنش را در قبر مى‏ گذارند. به ما دستور داده‏ اند بدن مرده را آرام و از پا در قبر بگذارید، چون بر روحش اثر مى‏ گذارد. خودش در بدنش نیست، امّا ناظر آن است، حالاتی که بر بدنش می‌گذرد او را متأثّر مى‏ کند.

پس نتیجه این شد که انسان اصلاً هیچ وقت نمى‏ میرد، انسان فقط و فقط، هست. این بدن انسان است که می‌میرد و دائم در حال تغییر است. به‌‌طوری که موها و سلول‌ها و پوست‌هاى یک سال پیش شما حالا نیست. یعنى موها و پوست‌ها و سلول‌هاى شما و در کل، بدن شما به گفته علماء زیست‌شناسی در عرض شش ماه تماماً عوض شده و دیگر آن بدن قبلى نیست. ولى آیا خودتان هم دیگر همان خود قبلى نیستید؟ با این‌که در عرض چند ماه تمام بدن شما عوض شده ولى شما حالا هم، خودتان هستید. پس به این نتیجه رسیدیم که انسان، خودش، بدنش نیست که با مردن از بین برود، بلکه او همیشه زنده است، او به وسعت ابدیّت است. حالا اگر انتخابى به وسعت ابدیّت نکرد، انتخاب بزرگ خودش را انجام نداده و اگر انتخاب بزرگ خودش و انتخابى را که در شأن جان اوست انجام نداد، انتخاب بزرگى نکرده است.

کودکان سالمند

در «روان‌شناسى» در مکتب «پیاژه» روشى هست که سنّ افراد را مى‏ توان از روى انتخاب‌هایشان تعیین کرد. یک روانشناس آمریکایى، از پیروان مکتب پیاژه، در پى تحقیقى که بر روى مردم آمریکا انجام داده، سنّ افراد را از روى انتخاب‌هاى آنها تعیین کرد. او به نتیجه عجیبى رسید، مى‏ گوید: «اکثر مردم آمریکا از نظر سطح فکر، از چهارده‏ سال تجاوز نکرده ‏اند». بعضى‌ها انتخاب‌هایشان عمیق و درازمدّت و واقعی نیست، مثلاً از نظر انتخاب‌های منطقی، در چهارده‌سالگى که اوّلِ انتخابِ جوانى است متوقف شده‌اند و از نظر فکری رشد بیشتری نکرده‌اند، حتی اگر از نظر سنّی پنجاه‌سالشان باشد. چون نتوانسته‏ اند انتخاب بزرگشان را انجام بدهند، در کودکی متوقّف شده‌اند و به جوانی نرسیده‌اند.

شما سراغ دارید انسان‌هایى را که مثلاً چهل ‏سال دارند، ولى از برنامه‏ هاى کارتونى که تماماً بازی خیالات است، خوششان مى ‏آید، اگرچه مى ‏دانند که این برنامه‌ها خیالات و دروغ است. این اشخاص انتخاب بزرگ نکرده ‏اند و در حدّ خیال مانده‏ اند. اما برعکس آیا یک انسان عاقل حاضر است فقط با خیالات خوش باشد؟ اگر شما متوجه انتخاب بزرگ خود شدید و خواستید خود را در ابدیّت ارزیابی کنید و افق روحتان را تا ابدیّت وسعت دادید، حالا شخصى یک ساعت بنشیند و مثلاً داستان‌هاى خیالى براى شما تعریف کند، بدتان مى ‏آید، چون متوجّه مى‏ شوید اینها جز خیالات دروغ و مزخرف، چیز دیگرى نیست. اگر بلند شدید و رفتید و با خودتان گفتید آخر این حرف‌هاى بیهوده چیست، نشان مى‏ دهد که عقلتان اجازه نمى ‏دهد خیالات در زندگی‌تان میدان‌دارى کنند، ولى اگر نشستید و گفتید: حالا ببینیم آخرش چه مى‏ شود، معلوم مى‏ شود هنوز عاقل نیستید و انتخاب‌هاى غیر واقعى مى‏ کنید.

انتخاب واقعی

به نظر شما آیا انتخاب‌هاى غیرواقعى مخصوص بچّه‌هاست یا جوانان؟ بچّه‌ها را دیده ‏اید، روى یک چوب سوار مى‏ شوند و مى ‏گویند این اسب ماست و آن‌چنان مى ‏دوند که گویى سوار بر اسب رستم شده‏ اند، امّا واقعاً این اسب است یا چوب؛ پس کودک واقعیّت‌گرا نیست، انتخاب‌هایش واقعى نیست.

امّا جوان؛ جوان کیست؟ کسى که اولاً؛ انتخاب‌هایش واقعى است، ثانیاً؛ انتخاب بزرگ مى‏ کند، چرا؟ چون انسان بزرگ است، انسان ابدى است. انسانِ ابدى اگر انتخاب بزرگ نکند، به عمر و جوانیش خیانت کرده ‌است. آن‌وقت چه مى‏ شود؟ یأس او را مى‏ گیرد، چون جواب نیاز روحی خود را نداده است روحش می‌خواسته تا ابدیّت وسعت بگیرد ولی او خود را مشغول چیزهای سطحی و محدود کرده است. مثلاً اگر شما یکى دوسال هر روز بنشینید کارتون ببینید، اوّلش خوشتان مى‏ آید، ولى بعد از یکی دو ساعت دلتان شور مى ‏زند، نگاه کردن به کارتون را رها نمى‏ کنید، مى‏ نشینید و مى‏ بینید، حاضر هم نیستید بقیّه ‏اش را رها کنید، اگر بعد از کارتون، یک فیلم هم باشد آن را هم مى‏ بینید، ولی باز هم دلتان شور مى ‏زند، مى‏ دانید باید بلند شوید یک کار دیگر بکنید امّا نمى‏ دانید چه کار بکنید، مى ‏دانید که این کار را نباید انجام بدهید ولی انجام مى‏ دهید، اگر فردا هم همین کار را بکنید، پس‌فردا هم همین کار را بکنید، اگر یک سال و بعد چند سال هم همین کار را کردید، بعد مى‏ بینید یک غم شدیدى شما را گرفته، نمى‏ دانید چه کار بکنید، شدیداً اخمو، بداخلاق، تندخو، بدرأى، پرخواب، تنبل، غیرجدّى، غیر بشّاش و…خواهید شد. اما آیا مى‏ دانید براى چه؟ چون انتخابتان مناسب سنّتان نبوده؛ شما جوانید، جوان باید انتخاب بلند بکند، انتخاب بلند به بلندى روح است و روح به اندازه ابدیّت است.

حال فکر مى‏ کنید انتخاب مناسب ابدیّت چیست؟ آیا این است که تمام دنیا را به شما بدهند؟ مگر تمام دنیا بزرگ است؟ مثلاً شما گفتید اگر دیپلم بگیرم دیگر راحت مى‏ شوم، بعد که دیپلم گرفتید، مى‏ خواهید بروید دانشگاه، بعد گذراندن واحدها و بالاخره فارغ‌التحصیل شدن، بعد ازدواج کردن، هر چه پیش برویم مشکلات بیشتر مى‏ شود، بعد تهیّه خانه، بعد بچّه، بعد بزرگ‌کردن بچّه و تحصیلات آنها و… آیا این‌ها همان انتخاب بزرگ انسان است؟ یا این که هرچه در داشتن اینها پیش برویم، مشکلات و غصّه‌ها بیشتر مى‏ شود. پس اگر تمام دنیا را به شما بدهند، تمام غصّه‌ها را به شما داده‌اند.

آیا اگر همه دنیا را به شما بدهند، و شما هم آن را بپذیرید این انتخاب بزرگ است؟ مسلّم تصدیق خواهید کرد نه‌تنها انتخاب بزرگی نیست، بلکه با توجه به وسعت انسان، انتخاب کوچکى است. چرا که انتخاب غصّه‌هاى زیاد و غفلت‌هاى فراوان انتخاب بزرگ نیست. زیرا انسان مساوى است با ابدیّت، اگر دنیا را انتخاب کند، مقصد کوچک و محدودى را انتخاب کرده است، چون خداوند در مورد دنیا می‌فرماید: «مَتاعٌ قَلِیلٌ» یعنى دنیا کالایى است کم، وبهره ‏اى است محدود و چون جوان باید انتخاب بزرگ بکند، اگر دنیا را انتخاب بکند، چیز کوچکى را انتخاب کرده است واگر مناسب جوانى‌اش انتخاب نکرد، مأیوس و سرخورده و افسرده خواهد شد. پس باید ابدیّت را انتخاب بکند، چون ابدى است.

چگونه می‌توان ابدیت را انتخاب کرد؟    

حال ببینیم چگونه می‌توان ابدیّت را انتخاب کرد؟ اگر بخواهید به جوانی‌تان خیانت نکنید، مطمئناً و مطمئناً فقط باید شریعت را که جوابگوی نیاز و عامل هدایتِ بُعد ابدی شماست، انتخاب کنید. شریعت یعنی رمز و راز و راه و رسم زندگیِ دنیایی تا در این زندگی، حیات ابدی خود را پُر رونق و پُر ثمر کنیم. هر جوانى که شریعت را انتخاب نکند، روحش جوان نیست و خود را از راه تغذیه‌کردن نیاز حقیقى‏ اش، یعنى زندگى در ابدیّت، بازداشته و به مقصدهای کوچک وزودگذر مشغول کرده و به‌واقع روح بلند وجوان خود را در دیوارهای تنگ آرزوهاى دنیایى محبوس نموده و به پوسیدن خود تن داده است.

ابعاد متضاد روح جوان

همچنان که خودتان هم تجربه کرده‌اید؛ بعضى از روانشناسان این نکته را متذکر شده‏ اند که جوانان در اوج غلبه میل‌های دوران جوانی، یک کشش شدیدی نسبت به مسائل دینی دارند. زیرا در دوران بلوغ جوانی دو میل و کشش رشد می‌کند، یکی میل‌های غریزی و یکی هم میل‌های فطری و این‌جاست که جوان در بین یک تضاد قرار می‌گیرد. او بین گرایش به شهوت، و نزدیکى به فطرت و دین و جواب‌گویی به بُعد ابدى انسان قرار می‌گیرد‌، لذا می‌گویند: جوان دو بُعد دارد، بُعد گرایش به شهوت و بُعد گرایش به شریعت. و در جوانى هر دوى این ابعاد به جوشش در مى‏ آید و اگر انسان در جوانی، بُعد شریعت را انتخاب اصلی و بزرگ خود قرار نداد، به جوانی‌اش خیانت کرده است. یعنى انتخاب بزرگ زندگی‌اش را رها کرده و انتخاب‌هاى کوچک را گرفته، و اسیر شهوات که از انتخاب‌هاى کوچک و زودگذر است، شده‌است. در این حال سرخوردگی‌ها و پوچی‌ها سراسر روحش را می‌گیرد و برای نجات از پوچی‌ها، خود را در ورطه شهوات رها می‌کند و در نهایت هیچ می‌شود و هیچ.

معنی شریعت در زندگی

شریعت؛ یعنى دستوراتى که خداوند فرستاده است تا شما را در انتخاب بزرگتان موفق کند. مثلاً به شما می‌گویند: اگر می‌خواهید در حیات خودتان موفّق باشید، باید انتخاب شما با توجه به حیات ابدى‌تان باشد. حالا چه مى‏ کنید که در انتخاب بلندتان موفق باشید؟ اگر کسى بگوید: من قیامت را انتخاب کرده‏ ام اما مى‏ خواهم به‌دنیا و افتخارات دنیا هم مشغول شوم. مسلّم این دو انتخاب با هم جمع نمى‏ شوند. در واقع این شخص بدون آن‌که بخواهد به خودش دروغ می‌گوید. چون با انتخاب قیامت، همه دنیا واهداف آن، براى ما کوچک و ناچیز می‌شود و عملاً آنها دیگر مورد انتخاب ما نیستند، چون قیامت را که فضای ابدی زندگی است، انتخاب کرده ‏ایم.

امّا براى کوچک و حقیر دیدن دنیا و بزرگ و با عظمت دیدن قیامت، یک شعور برین نیاز است، باید انسان وسعت روح داشته باشد، و خود را همطراز کوچکی‌ها نگه ندارد، تا بزرگی‌ها را انتخاب کند. مثلاً موش را ملاحظه کنید؛ موش که این‌قدر از گربه مى ‏ترسد، آیا از شیر هم مى‏ ترسد؟ یا اصلاً موش شعور درک عظمت شیر را ندارد تا از آن بترسد؟ از شیر ترسیدن، هنر مى‏ خواهد، شعور فهم هیبت و عظمت شیر را مى‏ خواهد. و اساساً شیر برتر از آن است که موش با آن شعور کم از آن بترسد. اما آهو از شیر مى ‏ترسد، چون شعور آهو بیشتر از موش است، بنابراین آهو از شیر مى‏ ترسد. ولى موش با دم شیر بازى مى ‏کند بدون آن‌که بفهمد کافی است آن شیر پنجه‌اش را روی تمام هیکل او بگذارد. به قول مولوى:

     گربـه باشـد شحنـه هر مـوش‌خو      

                                             موش کِبْوَد؟ تا زِ شیران ترسد او

     موش کى ترسد ز شیران مصاف؟!    

                                             لیک ترسنـد، آهـوان مشـک ناف

حالا فکر کنید آدم‌هاى عمیق، دقیق و فکور، از خدا مى ‏ترسند یا آدم‌هاى کم‌عقلِ بى‌بندوبار و نادان؟ خود شما در جامعه چه مى‏ بینید؟ به نظر شما از خدا ترسیدن مؤمنین واقعی به‌جهت وجود یک شعور بلندِ ابدى در اندیشه آنها است یا یک ترس کودکانه؟ آیا بیشتر انسان‌هاى حکیم و متفکّر جامعه خداترسند، یا انسان‌هاى بى فکر و کم‌عقل؟ خدا در آیه ۲۸ سوره فاطر مى‏ فرماید: «اِنَّما یَخْشَى‌اللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمَا» یعنی فقط در بین بندگان خدا، آنان که به‌واقع عالم‌اند از خدا مى‏ ترسند. یعنى آنها که اندیشه‌های بزرگ دارند و بزرگى‌ها را مى‌شناسند از خدا می‌ترسند، چون دنیا را که کوچک است، کوچک و حقیر می‌بینند و خدا که بزرگ است، بزرگ و با عظمت می‌بینند و به همین جهت هم عرض شد؛ انتخاب دنیا و آخرت به‌عنوان دو انتخاب بزرگ برای انسان‌های اندیشمند ممکن نیست، چرا که این‌ها دنیا را کوچک و حقیر می‌بینند و هیچ عاقلی چیز کوچک و حقیر را انتخاب بزرگ خود قرار نمی‌دهد.

وقتی که انسان، انتخاب بزرگ در زندگی ندارد

شما باید ببینید اصلاً انتخاب بزرگ دارید یا نه؟ دیده‌اید بعضى از فوتبالیست‌ها تمام انتخابشان در زندگی این است که شش تا گل بزنند، تمام انرژى حیاتش و تمام عمرش خلاصه شده در این‌که توپ را پرتاب کند توى دروازه و وقتى هم که گل مى‏ زند بسیار خوشحال مى‏ شود و خدا مى‏ داند چه حالى دارند. اگر انتخاب بزرگ انسان همین شود که مثلاً گل بزند، این خیلی خطرناک است و در واقع این انسان انتخاب بزرگ ندارد. آیا این که در بازی فوتبال انسان مرد گل دنیا شود، انتخاب بزرگ است یا کوچک؟ قرآن مى‏ گوید: اى انسان‌ها! بازى بکنید، ولى بدانید و به یاد داشته باشید که بازى، بازی است.[۳]

بازى چه موقع خطرناک است؟ وقتى بازی را بازی ندانیم و آن را اصل زندگی قرار دهیم. شما همه بازى مى‏ کنید، اما اگر بازى به‌عنوان قسمت جدّى زندگی شد، این خیلى خطرناک است. چون شما دیگر به فکر انتخاب بزرگِ زندگی‌تان که باید به وسعت بُعد ابدی‌تان باشد، نخواهید بود. هم‌اکنون در جهان در بازی‌ها کُشت ‌و ‌کُشتار مى‏ شود، چرا؟ چون بازی‌شان شده بُعد جدّى زندگی‌شان، چون انتخاب بزرگشان شده بازى! آیا شما این خطر را براى خودتان احساس نمى‏ کنید؟ اگر انتخاب بزرگتان بشود نمره ۲۰، اگر انتخاب بزرگتان بشود فقط زندگى در این دنیا، اگر انتخاب بزرگتان بشود خانه، اگر انتخاب بزرگتان این بشود که در جامعه مشهور باشید؛ همه این‌ها چیزهاى پوچى است که به‌جای انتخاب بزرگتان، انتخاب کرده‌اید، و اگر این‌ها را انتخاب کردید، کمى که سالمند شدید، یک پیر سرخورده مأیوس می‌شوید. علّت این‌که عدهّ‌اى از سن چهل‌سالگى به بعد مأیوس و شکست خورده ‏اند، این است که جوانى خود را حفظ نکرده اند، چرا؟ چون انتخاب بزرگ در حد شأن جوانى و مناسب با بُعد ابدی خود نکرده‌اند.

شریعت؛ انتخاب بزرگ انسان

شریعت؛ یعنى عقاید و اخلاق و آداب صحیح در دنیا برای باروری ابدیّت و اُنس بیشتر با خدا. شما نماز مى‏ خوانید تا انتخاب بزرگى که در رابطه با ابدیّت خود کرده‏ اید، برایتان بماند. اما آیا نماز مى‏خوانید چون عادت کرده‌اید، یا مى‏ دانید دارید چه می‌کنید و آن را انتخاب کرده‌اید. شما اگر جوانید و جوانى کرده باشید، انتخاب بزرگتان قیامت است، توجه دائم به ابدیّت و قرب به خدا است. که این قرب، احتیاج به حفظ دارد، و حفظِ ارتباط با خدا، با حفظِ شریعت و عمل به دستورات آن، ممکن است. اگر شریعت را از دست بدهید، این ارتباط را از دست داده‌اید، اگر این ارتباط از دست برود، انتخاب بزرگتان از دست مى ‏رود، اگر انتخاب بزرگتان از دست رفت، در عین این‌که بدنتان از نظر روحی جوان است، پیرِ افسرده و مأیوس مى‏ شوید و اگر با غفلت از توجه به ابدیّت در جوانی، پیر شدید، پوسیده مى‏ شوید، حالا چه از نظر جسمى جوان باشید چه پیر، ولی به‌هر حال از نظر روحى پیر هستید. چرا بعضى از جوان‌ها مأیوسند؟ علّتش این است که انتخاب بزرگشان را کنکور، خانه و امثال این‌ها قرار داده ‏اند. کنکور خودش بد نیست، اگر انتخاب بزرگ شد بد است. اگر این‌ها را به‌عنوان هدف انتخاب کردید و به این‌ها رسیدید غصه و مشکل روى مشکل برایتان پیش مى‏ آید و اگر به این‌ها نرسیدید، مأیوس مى ‏شوید.

حالا اگر به‌واقع انتخابتان بزرگ باشد، به وسعت روح ابدی‌تان، اگر کنکور قبول شدید «الحمدلله»، به‌راحتی فعالیت‌های دانشگاهی را ادامه می‌دهید، در حالی‌که هیچ حرص جانکاهی ندارید و اضطراب‌هایی که بقیه دارند در شما نیست، چون این را در کنار زندگی خود قرار داده‌اید. اگر هم قبول نشدید باز «الحمدلله»، دیگر مأیوس نمى‏ شوید، چون ضرری به هدف اصلی شما وارد نشده، بلکه راه دیگری را خداوند برایتان غیر از تحصیل در دانشگاه پیش می‌آورد. همچنان‌که اگر خانه‌دار شدید، «الحمدلله»، اگر هم تا آخر عمر اجاره‌نشین بودید، باز هم «الحمدلله»، چون خانه‌دارشدن انتخاب بزرگ زندگی شما نبود که با نداشتن خانه از آن انتخاب بزرگ محروم شده باشید.

انتخاب بزرگ قیامتی، شادى و شعف مى‏ آورد، چون همواره قابل دسترسی است و حادثه‌های دنیایی نمی‌توانند آن را از ما بگیرند تا ما ناراحت شویم، و لذا با انتخاب بزرگ ابدی دیگر فرورفتگى و خردشدن برای انسان پیش نمی‌آید و یأس نمى ‏آورد. اصلاً در شرایطی که انتخاب اصلی انسان حیات ابدی اوست، یأس یعنى چه؟ یأس مال کافر است. قرآن کریم در آیه ۸۷ سوره یوسف «علیه‌السلام» مى‏ فرماید: «اِنَّهُ لا یَیْأسُ مِنْ رَّوْحِ‏اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرونَ»؛ یعنى مأیوس و سرخورده از رحمت خدا، نیستند مگر کافران، چون جهت زندگی را غلط انتخاب کرده‌اند، دنیایی را مقصد گرفته‌اند که همواره در حال گذران و ناپایداری است.

دین اسلام به لطف خدا دین بسیار خوبى است، براى این‌که یک انتخابى است که نمى‏ گذارد انسان در غم دنیا بپوسد. بنشینید فکر کنید، آیا مى‏ شود غیر از اسلام را دوست داشت؟! همان‌طور که گفتیم، شریعت حافظ انتخاب بزرگ است، و با اطاعت از اوامر آن و تدبّر در حقایق آن، هر روز انتخاب بزرگ ما را برایمان حفظ مى‏ کند. مى‏ گویید: «الله اکبر» یعنى خدا بزرگتر از آن است که بتوان وصف کرد، و ما این چنین خدایى را مقصد و هدف خود قرار داده ‏ایم، یعنى آن بزرگِ واقعى را انتخاب خود قرار داده‏ ایم و در نتیجه؛ روحمان جوان و با نشاط مى‏ ماند و به جوانی‌مان خیانت نکرده ‏ایم و به افسردگی‌هاى شکننده هم نیفتاده ‏ایم.

خدا به همگى ما توفیق دهد که انتخاب بزرگ داشته باشیم، در این صورت هیچ وقت انسان گرفتار غصّه‌های فرسایشی نمی‌شود إن‌شاء‌الله.

موفق باشید

 من کو؟!

 بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

از این‌ که خدمت دانش‌آموزان عزیز هستم خیلی خوشحالم و این را یک لطف الهی می‌دانم. به بهانه این که صحبتی با هم داشته باشیم، مطلبی را بیان می‌کنم تا به کمک خدا بتوانید از آن در طول زندگی‌تان استفاده کنید.

یک بار یکی از فرزندانم اشک‌ریزان وارد اتاق من شد و گفت: نقاشی‌ام را برادرم پاره کرده است. پرسیدم: چه کسی این نقاشی را کشیده بود؟ گفت: خودم. گفتم: خودت کو؟ دستش را روی سینه‌اش گذاشت و گفت: این خودم است. گفتم: این که سینه‌ات است! دستش را روی سرش گذاشت و گفت: این. گفتم: این هم که سرت است! خندید و رفت و اصلاً یادش رفت که نقاشی‌اش پاره شده است. حالا بالأخره این خودی که این نقاشی را کشیده است کدام است که این سینه و این سر، سینه و سر اوست؟ این سؤال همین‌طور او را به خودش مشغول کرد که بالأخره من کو؟

مطلب را از خودتان شروع می‌کنیم، گاهی شما خواب می‌بینید و صبح که بیدار می‌شوید می‌گویید خواب دیدم. خوب حالا چه کسی خواب دید؟ می‌گویید خودم خواب دیدم. مثلاً خواب دیده‌اید که دارید از خیابان رد می‌شوید یک دفعه یک ماشین می‌خواهد به شما بزند و از خواب می‌پرید، می‌بینید که توی رختخواب هستید و ماشینی در کار نبود. ماشین به چه کسی می‌خواست بزند؟ وقتی از خواب بیدار شدید می‌گویید خودم خواب دیدم و ماشین می‌خواست به من بزند و خودم از خواب پریدم و دیدم توی رختخواب هستم. حالا واقعاً خودتان کدام بودید؟ آن که در رختخواب بود یا آن که خواب می‌دید. قبول دارید آن که خواب می‌دید شمایید و آن که در رختخواب بود بدن شما بود نه خود شما. پس خودت بی‌بدن باز خودت بودی و بدن شما هم، خود شما نبود.

خودم بدون بدنم

بعضی مواقع خواب‌هایتان در زندگی‌تان واقع می‌شود که به آن «رؤیای صادقه» می‌گویند. حالا سؤال این است که در رؤیای صادقه آیا خودم آن جایی را که الآن در بیداری با آن روبه‌رو هستم و قبلاً هم خواب همین جا را دیدم، آیا قبلاً بدون بدن آمده بودم این‌جا یا نه؟ اگر نیامده بودم چرا حالا کاملاً احساس می‌کنم قبلاً این‌جا آمده‌ام؟ پس من بدون بدنم هم خودم هستم. قبل از این که بدنم در این محل قرار بگیرد، خودم آنجا بوده‌ام ولی بدنم نبوده است، پس نتیجه می‌گیریم که ما چه بدن داشته باشیم، چه بدن نداشته باشیم خودمان، خودمان هستیم.

زیست‌شناسان می‌گویند: بدن انسان در طول شش‌ماه تماماً عوض می‌شود و سلول‌های جدید جایگزین سلول‌های قبلی می‌شود، ولی انسان باز هم احساس می‌کند که خودش، خودش است با این‌که بدنش در عرض شش‌ماه کاملاً عوض شده است. پس بدن ما، خودِ ما نیست بلکه ابزار خود ماست. مثلاً شما از طریق چشم می‌بینید، ولی بدون چشم هم در خواب می‌بینید، پس اصل دیدن مربوط به روح است و اصل شنیدن و فکرکردن و غیره هم همه مربوط به روح است و این بدن ابزاری است برای این که ما آن را به حرکت درآوریم و از آن استفاده کنیم و به کمک بدن عبادت کنیم تا خودمان رشد کنیم و متعالی شویم.

می‌بینیم که می‌میریم

بدن ما ربطی به حقیقت ما ندارد. مثلاً وقتی دست و پای ما قطع شد، احساس کمبود در حقیقت خودمان نمی‌کنیم، وقتی همه بدنم هم قطع شد یعنی انسان مُرد، می‌بینیم که بدنمان مُرد، می‌بینیم که می‌میریم، پس بدن انسان مثل عصایی است در دست انسان، تا روح انسان، اراده‌هایش را از طریق بدن انجام دهد.

خودت را نگاه کن، می‌بینی که خودت غیر از تنت هستی. همین که شما به چیزی علم دارید و نسبت به چیزی عالِم هستید، نشان می‌دهد که شما غیر از آن چیز هستید، همان‌طور که شما به این دیوار علم دارید، ولی دیوار نیستید. همین طور هم شما نسبت به بدنتان علم دارید پس خودتان غیر از بدنتان هستید.[۴]

روح انسان؛ فوق زمان و مکان

جنس روح جنس بدن نیست، پس مکان و زمان برای روح مطرح نیست، چراکه بدنِ انسان، زمان و مکان دارد و در جای خاصی قرار می‌گیرد و دارای سن خاصی است، ولی روح انسان چیز دیگری است و مقصد و مقصود دیگری دارد، باید خودمان را که غیر بدنمان هستیم بشناسیم و از به کمال رساندن آن غافل نباشیم. آن چیزهایی که روح را مشغول به خود می‌کنند، مانع سیر روح می‌شوند. مثلاً وقتی غذا می‌خورید، روحتان مشغول لذّت غذا و هضم غذا می‌شود، به همین جهت و در همین حد به دنیا محدود می‌گردد و نمی‌تواند با عالَم غیب ارتباط برقرار کند، ولی وقتی روزه می‌گیرید، چون روحتان کمتر گرفتار و مشغول بدن است بهتر می‌تواند به سوی عالَم غیب سیر کند و با خدا ارتباط برقرار کند، البته سیر روح مثل سیر جسم نیست که تغییر مکان دهد، بلکه سیر روح موجب تغییر فهم و شعور و حالت می‌شود.

حالا بعد از این مقدمات إن‌شاء‌الله چند نکته برایتان حل می‌شود:

اولاً: ما خودمان بعد از رهایی از این بدن، سیر می‌کنیم و به قیامت می‌رویم و معنی قیامت چیزی غیر از سیر روح پس از رهایی از بدن به عالمی برتر از این عالَم نیست، که در آن عالم، انسان بیدارتر می‌شود و آثار اعمال خوب و بدش کاملاً برایش روشن گشته و تجسّم می‌یابد.

ثانیاً: نبوّت یعنی این‌که یک روح خیلی متعالی، به‌سوی عالم غیب سیر کرده است و از عالَم غیب، وَحی و دستور‌العمل‌های خدا را برای بشریت گرفته و مأمور ابلاغ آن دستورالعمل‌ها به بشریت شده است.

ثالثاً: وقتی شما، هم قلبتان را مؤمن کردید، هم هوس را کنترل نمودید، روحتان می‌تواند به عالَم غیب سیر کند و در آن حال از وحی پیامبر «صلواه‌الله‌علیه‌وآله» بهتر استفاده کند.

سیر روح آزاد جوان به‌طرف خوبی‌‌‌‌ها

جوان اگر از اوّل قلبش را حفظ نکرد، وقتی روح از بدنش آزاد می‌شود به طرف بدی‌‌ها می‌رود. آدم مؤمن را اگر در برترین مکان‌ها هم رها کنید باز به سمت خوبی‌ها می‌رود، ولی آدم بد را اگر در آمریکا رها کنید، به سمت فساد می‌رود. روح هم همین طور است؛ اگر در جوانی به سوی گناه و فساد و دروغ نرفت، وقتی آزاد می‌شود شدیداً می‌تواند با خوبی‌ها تماس پیدا کند. به همین دلیل ما در جوانان خوبی‌هایی سراغ داریم که هیچ جای دیگر به دست نمی‌آید، حتّی درک و فهمی پیدا می‌کنند که آن درک و فهم را در هیچ کتابی نمی‌یابید. این فهم را از طریق همین روح آزادشان به دست آوردند. در جبهه جنگ با یکی از جوانان دبیرستانی روبه‌رو شدم که قبلاً او را می‌شناختم، آمد و چند سؤال پرسید. دیدم انصافاً این سؤالاتش خیلی عالی است. این سؤالات و این شعور را از طریق روح پاکش به‌دست آورده بود از طرفی قلبش آماده بود و از طرف دیگر طبق فرمان ولیّ‌فقیهِ زمانش به جبهه جنگ آمده بود و فضای جبهه را هم درک کرده بود. در نتیجه شعوری پیدا کرده بود که به‌جهت آن شعور معنوی‌اش چنین سؤالاتی را داشت. سؤالات نشان می‌داد که روحش به راحتی در عالم غیب و معنا سیر کرده است و چیزهایی درک نموده است و حالا در تداوم آن درک و شعور پاسخ سؤالاتی را می‌طلبید. بعداً هم شهید شد. کسی که دلش با غیب و خدا آشنا شد، شادی‌ها و غم‌هایش خیلی متعالی می‌شود، حتّی بهترین شادیش شهادت در راه خدا می‌شود.

ارتباط با دنیایی وسیع‌تر

حالا که روشن شد روح شما، خود شماست و بدنتان ابزار روح شما است؛ اگر تمام توجّه روح شما به بدنتان باشد، از خودتان غافل و از کمالات روحی‌تان محروم می‌شوید. مولوی می‌گوید‌:

در زمین دیگران خانه مکن       کار خود کن، کار بیگانه مکن

کیست بیگانه؟ تن خاکی تو       کز برای اوست غمنـاکی تـو

بدن ما ابزار روح ماست. اگر تمام وقتتان را صرف بدنتان کردید، به‌واقع به خودتان نرسیده‌اید. اگر دقّت کنید إن‌شاء‌الله از همین حالا متوجّه می‌شوید که راه ارتباط با دنیای بزرگ‌ترِ عالم معنا، باز است و از طریق ارتباط با آن دنیای بزرگ‌ترِ عالم معنا، روحتان احساس وسعت و تعالی می‌کند، ولی وقتی ارتباطتان با آن عالم قطع و کم‌رنگ شود، مثل آدم‌های خسته افسرده پرمدّعایِ خودخواه می‌شوید. کسی که راه به عالم غیب برایش باز شود، متواضع می‌شود. امام خمینی«رحمه‌الله‌علیه» می‌فرمودند: «اگر به من، خدمتگزار بگویید بهتر است»، چون راه عالم غیب را به روی خود باز کرده بودند. نگویید که ما فعلاً جوان هستیم، بگذارید در حال و هوای جوانی باشیم و حالا این حرف‌ها برای ما زود است. این طور نیست.

عزیزان! در جوانی، هم بازی کنید، هم بزرگ باشید و بزرگی کنید. باید کاری کنید که دلتان آلوده نشود تا از ارتباط با غیب بی‌بهره نمانید. ارتباط با عالم غیب و معنا شما را از بسیاری مشکلات نجات می‌دهد. شما بیش از آن‌که به عالم مادّه و دنیا توجّه داشته باشید، باید با عالم غیب ارتباط داشته باشید. چگونه به عالم غیب نظر کنیم؟ از طریق دستورات دین، مثل نماز. نماز که می‌خوانید یعنی چه؟ یعنی توجّه دل را به عالم غیب انداختن. گفتیم که توجّه به عالم غیب باعث می‌شود که منِ شما در آنجا باشد و آنجایی ‌شود، هر چند بدنش در روی زمین باشد.

مرگ، ابتدای نشاط

کسی که بفهمد اگر با غیب ارتباط پیدا کند نجات پیدا می‌کند، وقتی مرگش فرا رسید تازه شروع نشاط و سرور و عیش اوست. همیشه تمرین کنید در شرایط امتحان دنیایی توجّه‌تان را به غیب بیندازید تا در ابدیّت و قیامت راحت باشید. حالا اگر کسی شرایط ارتباط با غیب را برای شما فراهم کند، دلتان می‌خواهد با او ارتباط و انس داشته باشید یا نه؟ حتماً می‌خواهید با او ارتباط و انس داشته باشید. حالا اسلام و پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و اهل‌البیت (علیهم‌السلام) می‌توانند شرایط ارتباط با غیب را برای شما فراهم کنند، در نتیجه به شدّت به آن وجودات مقدّس علاقمند می‌شوید. نماز و روزه وسیله ارتباط با خدا هستند؛ پس نماز و روزه هم در آن صورت مورد علاقه شما می‌شوند. چرا ما انقلاب اسلامی را دوست داریم؟ چون وسیله ارتباط با غیب است.

غم عصر جمعه

عصر روزهای جمعه دیده‌اید روحتان خسته و کسل است، چرا؟ چون در عصر جمعه راه غیب بیشتر باز است و ما غافلیم و مشغول راه‌های دنیایی شده‌ایم. یعنی روح احساس می‌کند باید جای دیگری باشد و دلش در حال و هوای آنجاست، ولی می‌بیند شما او را مشغول بازی‌های دنیایی کرده‌اید، می‌بیند که جای اصلی‌اش توجّه و حضور در عالم غیب است، ولی خود را آماده نکرده و روحش را با توجّه زیاد به بدن، از برای سیر به سوی عالم غیب خسته کرده است. و لذا در خود احساس ناراحتی می‌کند. ولی اگر در طول هفته از آن مواظبت کرده باشیم و آن را برای سیر به عالم غیب آماده نگه داشته باشیم، نه تنها عصر جمعه غمناک نیست، بلکه بسیار پرنشاط است و احساس می‌کند به گمشده خود دست یافته است.

حالا بدانید عصر جمعه شبیه عصر یک زندگی است که باید از این دنیا به عالم غیب سفر کنید. اگر در زندگی که در واقع یک جمعه بیشتر نیست، خود را برای ورود به عالم غیب و قیامت آماده کرده باشید، در عصر زندگی، بسیار دلخوش هستید و روز‌شماری می‌کنید که هرچه زودتر به‌سوی عالم غیب بروید و راز و رمزهای آنجا را بیشتر بشناسید و با آن‌ها در آن دنیای بسیار وسیع‌تر از این دنیا زندگی کنید. ولی اگر در طول زندگی، خود را برای ورود به عالم غیب آماده نکرده باشید، چقدر برای شما وحشتناک خواهد شد و چقدر با روح شما ناهماهنگ خواهد بود و بدانید در آن حالت انسان با تمام عذاب‌هایی که اسلام از آن‌ها خبر داده روبه‌رو می‌شود.

خود حقیقی، دریچه ارتباط با حقایق

باز به این عرضم عنایت بفرمایید: وقتی در آینه نگاه می‌کنید می‌گویید خودم را دارم می‌بینم، حالا سؤال ما این است که خودتان کدامید؟ آن‌که در آینه است و یا آن‌که بیرون آینه است و تصویرش در آینه است؟ شاید فوراً جواب دهید این‌که توی آینه است. بعد که کمی فکر کردید و جوابتان را اصلاح نمودید، خواهید گفت: خودم این است‌که بیرون از آینه است، و عکسش توی آینه است. بعد که بیشتر فکر کردید و جواب دادید خواهید گفت: خودم آن‌ است‌که می‌فهمد که یک خودی هست که آن خود، بدنش بیرون آینه است و عکس بدنش توی آینه است و می‌فهمد که خودش، خودش است. خوب روی این جواب‌ها فکر کنید که راستی خودمان کدام هستیم؟!

می‌بینید که هر چه در خود عمیق‌تر فکر شود، شناخت خود کامل‌تر می‌گردد و به همان اندازه شناخت حقایق هستی نیز عمیق‌تر و کامل‌تر می‌شود. و برعکس هر چه از خود حقیقی دور باشیم و نسبت به آن جاهل باشیم، از حقایق هستی و توحید دور می‌شویم.

در این جلسه ما می‌خواستیم که با شما عزیزان صحبتی دوستانه در رابطه با شناخت «مَن» داشته باشیم و در این قدم اوّل با هم به این سؤال فکر کنیم که «مَن کو؟!» و از این طریق پنجره‌ای به سوی «شناخت خودِ حقیقی» گشوده باشیم. امید است که قدم‌های بعدی را شما بتوانید به لطف الهی با استفاده از کتاب‌هایی که در رابطه با خودشناسی یا معرفت نفس پیشنهاد می‌شود، بردارید.[۵]

«والسلام‌علیکم و رحمه‌الله‌و برکاته»

 تأثیر روح بر حرکات ورزشی

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

برای روشن شدن تأثیر روح در حرکات ورزشی و این‌که روشن شود انسان‌ها می‌توانند با ورزش روح خود را رشد بدهند، در ابتدا مثالی می‌زنم تا موضوع در خود شما نیز قابل لمس باشد.

هرکس بدنش را در اختیار بگیرد، زنده‌تر است

مثلاً: وقتی من دستم را بالا می‌آورم، این دست مرا چه کسی بالا می‌آورد؟! معلوم است که خود من؛ حالا اگر من بمیرم، دستم را نمی‌توانم بالا بیاورم، چرا؟! چون «من» دیگر در بدنم حاضر نیستم. «من» اگر در بدنم حاضر نباشم، این بدن حرکت ندارد؛ پس انسان زنده به کسی می‌گویند که بتواند بدنش را در اختیار خودش بگیرد؛ حالا انسانِ زنده‌تر به چه کسی می‌گویند؟ به کسی که بدنش را بیشتر و بهتر بتواند در اختیار خودش بگیرد. انسانِ مرده کسی است که بدنش در اختیارش نیست و انسان زنده کسی است که بدنش در اختیارش است؛ و انسانِ زنده‌تر کسی است که بدنش بیشتر و بهتر در اختیارش است. بعضی‌ها چرا از نظر ظاهرِ بدن، شکل و ترکیب مناسبی ندارند؟! چون بدنشان تا حدّی در اختیارشان نیست. گفت:

انـدر گـذری اِشکمـی را دیــدم          

                                 بعد از دو‌سه‌روز صاحبش پیدا شد

چنین آدمی، تماماً هیکلش در اختیارش نیست و روح او نتوانسته بعضی از قسمت‌های بدنش را در اختیار بگیرد و به‌همین جهت بدن خوش ترکیبی ندارد؛ در حالی‌که روح انسان همیشه زیباست. و قرآن می‌فرماید: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها»،[۶] یعنی «سوگند به روح و آن‌همه تعادل و زیبایی‌»؛ پس روح همه انسان‌ها زیباست، و اگر زمینه ظهور روح در بدن فراهم شود، همه بدن‌ها – در عین تنوّع- زیبا خواهند بود. ولی به‌عنوان مثال در دوران جنینی اگر روح نتواند بدن مناسب خودش را بسازد، وقتی متولّد می‌شود، بدنش مناسب روحش نیست، ولی اگر در دوران جنینی شرایطش مناسب بود و مادر از نظر روحی و جسمی و از نظر تغذیه شرایط مناسبی داشت، روح جنین بدن خوبی برای خود به‌وجود می‌آورد. و لذا آن بدن نمایش روح خواهد بود و چون اصلِ خلقتِ روح زیبا و متعادل است، بدن هم زیبا و متعادل خواهد بود.

بدن‌هایی که مانع ظهور زیبایی‌های روح‌اند

اگر روح کسی بر بدنش حکومت نکند، روح او اسیر بدن است و میل‌های بدن تکلیف روح را تعیین می‌کنند. چنین آدمی از ظهور زیبایی‌های روح در بدنش محروم می‌شود. اگر روح نتوانست در بدن حکومت کند، شکم هر جا دلش خواست می‌رود و روحِ بیچاره هم دنبال شکم راه می‌افتد و دیگر فرمانده واقعی که باید روح باشد، از فرماندهی عزل شده و در زندان میل‌های بدن قرار می‌گیرد.

شما تا نمرده‌اید می‌توانید بدنتان را تدبیر کنید و زیباترین بدن را برای خود بسازید، ولی اگر روحتان را بر بدنتان حاکم و مسلّط نکنید، دنبال هوس‌های بدنتان راه می‌افتید و هر چه بدن خواست می‌خورید، آن وقت قلب و ریه و شکم و بقیه بدنتان پر از چربی می‌شود و تبدیل به یک انسان تنبل می‌شوید، یعنی در نتیجه تنبلی اوّلیه، تنبلی ثانویه‌ای برای خود به وجود می‌آورید و آن تنبلی همین‌طور ادامه خواهد یافت. روحِ بیچاره هم همین‌طور روز به روز بیشتر اسیر بدن می‌شود.

وقتی روح بر بدن حاکم باشد

حالا اگر بدن تابع روح باشد، یعنی روحتان حاکم بر بدنتان باشد، چقدر غذا می‌خواهد؟ هر قدری که روح، بدن خودش را بتواند زیبا نگه‌ دارد، چون روح زیباست، امّا اگر بدن بر روح حکومت کند، چقدر غذا می‌خواهد؟ هر قدر به او غذا بدهی، وقتی سیر شد باز هم می‌خواهد، چون حرصِ‌ خوردنش تمام نمی‌شود. وقتی حرصِ خوردن به میدان باشد، انسان سیر نمی‌شود. به شکمت می‌گویی: ای شکم! آیا بس است؟ می‌گوید: نه باز هم غذا می‌خواهم. حالا اگر روح حاکم باشد، به اندازه‌ای که بدنش غذای مناسب را بخورد، می‌گوید بس است، دیگر غذا نمی‌خواهم، ناخودآگاه می‌بیند به موقع‌اش سیر است.

مثلاً روزی که عاقلانه و روی حساب ورزش می‌کنید و در حین ورزش تمرکز روی بدنتان را از دست نمی‌دهید و وقتی هم سر سفره غذا نشستید از آن حالت تمرکز خارج نشدید، آن مقدار غذای مورد نیاز بدنتان را می‌خورید و حرصِ غذای بیشتر را ندارید، ولی روزی که روی حساب ورزش نمی‌کنید و فقط به فکر بردن و نگران باختن هستید، بی‌حساب هم غذا می‌خورید. به همین جهت است که باید عرض کنم، اگر ورزش جهت و هدف صحیحی نداشته باشد نه‌تنها نفع ندارد، بلکه ضرر هم دارد. نمونه‌اش هم آدم‌هایی که فقط ورزش می‌کنند که زورشان زیاد شود، پس از مدّتی یک هیکل بدقواره، همراه با انواع بیماری‌ها دارند.

ورزش یکی از روش‌هایی است که می‌توان از طریق آن، روح را بر بدن حاکم کرد. البته به شرطی که در ورزش‌کردن جهت‌گیری شما این باشد که روحتان بر بدنتان حاکم باشد.

چگونه روح را بر بدن حاکم کنیم؟

تمرکز روح در حین حرکات ورزشی و در کنار تمرینات منظم می‌تواند بدن را در اختیار روح بیاورد و همه انضباط‌هایی را که روح برای بدن تصوّر می‌کند در بدن به‌وجود آورد. البته باید قصدتان از ورزش تسلّط پیدا کردن بر بدنتان و بر میل‌های افراطی آن باشد. ولی اگر هدفتان قوی شدن بدن و خودنمایی شد، از ورزش کردن هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیرید، نه روحتان عالی می‌شود نه بدنتان در اختیار روح می‌ماند و نه قلبتان صیقل می‌خورد.

وقتی روح را جهت ندهید و فقط بدن را حرکت و تمرین بدهید، حرص غذا خوردن را نمی‌توانید کنترل کنید. ولی وقتی روح را جهت دادید، بدن را که مانع روح است می‌توانید از طریق تمرین و فرمان‌های دائمی که به آن می‌دهید، به کنترل و تسلّط خود در آورید. یعنی با این هدف که روحتان را بر بدنتان حاکم کنید تا بر بدنتان نظر داشته باشید، وارد تمرینات می‌شوید نه این‌که صرفاً هدف از تمرینات این باشد که بدنتان خوش‌ترکیب و خوش‌اندام شود. کسی‌ که ورزش می‌کند تا اندام زیبا پیدا کند، پس از مدّتی اندامش بد ترکیب می‌شود. یعنی وقتی ۵۰ ساله شد این‌همه ورزش و تمرینی که داشت بی‌نتیجه و بی‌ثمر می‌شود. شاید بگویید که چون دیگر ورزش نمی‌کند این‌جور شده است. بله درست می‌گویید ولی باید روح طوری آماده می‌شد که وقتی این ورزشکار در ۵۰ سالگی می‌خواهد غذا بخورد براساس روحی غذا بخورد که آن غذا خوردن، بدن مناسب روح و زیبایی یک انسان را تنظیم ‌کند.

اگر روحتان بزرگ و با همّت شود ناخودآگاه غذایی که می‌خورید، در بدنتان بر اساس روحتان تنظیم و تقسیم می‌شود. روحی که جهت ندارد به هر عضوی به اندازه مناسب غذا نمی‌رساند، به همین جهت ملاحظه می‌کنید یک دفعه گردن طرف بسیار نازک و شکمش بزرگ شد.

اگر روحتان مدیر تنتان شد به هر جا بیشتر کار می‌کند غذای بیشتر و مناسبی می‌دهد، مثلاً شکم که کار کمتری می‌کند، پس غذای کمتری به آن می‌دهد و به ماهیچه‌های دست و پا، غذای بیشتری می‌دهد، و در نتیجه می‌بینید انسان شکم ندارد، ولی ماهیچه‌های دست و پایش خوب است. ولی روحی که به جهت نداشتن تمرکز ناتوان بود به کمر و شکم چربی بیش از حد می‌دهد و به ماهیچه‌های پا غذای کمتری می‌دهد، آن وقت تناسبی بین شکم و ماهیچه‌ها وجود ندارد.

نتایج حاکمیت روح بر بدن

اگر توانستید روحتان را مدیر و حاکم تن بکنید، دو نتیجه دارد؛ یک نتیجه موقّت دارد که بدنتان منظم می‌شود و یک نتیجه دائم دارد که بعد از مدّتی اراده‌تان قوی می‌شود و بر بدن و میل‌ها و حرص‌های افراطی آن حکومت می‌کند و نه‌تنها به اندازه‌ای که هر عضوی نیاز دارد غذا می‌دهد بلکه دیگر تحت تأثیر هوس‌های خود قرار نمی‌گیرد و قلبش برای فهم مسائل معنوی و توحیدی آماده می‌شود.

انسان مؤمن، اولاً؛ روحش را اسیر بدن و شهوت نمی‌کند، ثانیاً؛ بدنش را به کار می‌گیرد و نمی‌گذارد تنبل باشد، این بدن را به کار می‌گیرد برای این‌که روحش بزرگ و عالی شود.

دائم توجّه داشته باشید که چرا ورزش می‌کنید؟ آیا می‌خواهید برای دیگران قیافه بگیرید یا می‌خواهید بر بدنتان مسلّط شوید و اجازه ندهید بدنتان بر شما حکومت کند و اراده‌تان قوی شود؟ اگر اراده قوی شد، بدن تحت تسلّط شماست، حرصِ غذا خوردن کنترل می‌شود و به قدر نیاز غذا می‌خورید. این‌جاست که مقدار نیاز را خود روح به جهت آن شعور معنوی و خدادادی که دارد، تعیین می‌کند. گاهی وقت‌ها می‌بینید دلتان غذا می‌خواهد، هر چند می‌دانید که سیر هستید و بدنتان نیاز به غذا ندارد، ولی دلتان می‌گوید غذا می‌خواهم، این حرص و شهوت است که می‌گوید غذا می‌خواهم، ولی روح می‌داند که نباید بخورد، چون نیاز ندارد. حرص می‌گوید باید غذا بخوری چون بالأخره باید بخوری. وقتی می‌توانی از دست این حرص نجات پیدا کنی که روحت عالی شود، وگرنه می‌نشینی غذا می‌خوری.

وقتی روح، بزرگ و متعالی شد می‌تواند از حرص‌ها و میل‌هایِ بی‌جا رها شود. به‌عنوان مثال؛ روحِ بزرگ حاضر نیست به نامحرم نگاه کند، هرچند شهوتش بگوید نگاه کن. بین شهوت و روح جنگ و نزاع است، وقتی چشمت به نامحرم افتاد شهوت می‌گوید: ادامه بده، روح تربیت شده می‌گوید: حرام است. اگر تمرین کردی که نگاه نکنی، دفعات بعد به راحتی نگاه نمی‌کنی و بر میل شهوانی‌ات مسلّط می‌شوی. موضوع تسلّط بر سایر میل‌ها هم همین‌طور است. باید راه کنترل میل‌ها را پیدا کنیم، و ورزش در این راه می‌تواند به ما کمک کند.

ورزش و تقویت اراده

نتیجه دیگر ورزش این‌ است که مقاومت بدن را در برابر فرمان روح کم می‌کند. اگر خوب ورزش کردی و به خانه رفتی و دیدی لیوان آب در چند متری شماست، حالا اگر به مادرت که نزدیک لیوان است گفتی لیوان آب را به من بدهید، تو در ورزش مردود شده‌ای! چون عموماً کسی که نمی‌تواند بر بدنش حکومت کند، در کارهای عادیِ زندگی که خودش می‌تواند انجام دهد به دیگران دستور می‌دهد، چون بدنش بی‌حال و تنبل است و فرمان روحش را نمی‌پذیرد. او قدرت فرمان دادن به این بدن را در خود رشد نداده است، در حالی که کسی که ورزش می‌کند نباید بدنش در مقابل روحش قدرت مقاومت داشته باشد و در فرمان دادن به بدنش ناتوان باشد و به دیگران دستور بدهد که کارهای مرا انجام دهید.

شخصی نزد پیامبر اکرم «صلواه‌الله‌علیه‌وآله» آمد و گفت: «چه کار کنم تا به بهشت بروم؟» پیامبر اکرم «صلواه‌الله‌علیه‌واله»‌ فرمودند: «به کسی دستور نده و کارهای خودت را خودت انجام بده» او تلاش کرد توصیه پیامبر «صلواه‌الله‌علیه‌وآله» را عمل کند. در یکی از جنگ‌ها وقتی سوارِ بر اسب در حال جنگیدن بود و در حالی‌که شمشیرش به دست راستش بود، دشمن دست راستش را قطع کرد. دست و شمشیر روی زمین افتاد. خواست به کسی دستور بدهد که شمشیر مرا بردار و به دست چپ من بده تا در حالی که سوار بر اسب هستم جنگ را ادامه دهم، یک‌دفعه یادش آمد که تصمیم گرفته به کسی دستور ندهد. خودش با زحمت بسیار از اسب پیاده شد و شمشیر را به دست چپ گرفت و سوار اسب شد و جنگ را ادامه داد و بعد از جنگ خوشحال بود که در آن حال هم نصیحت پیامبر اکرم «صلواه‌الله‌علیه‌وآله» را عملی کرده، هم به خوبی جنگیده است، این آدم به خوبی از عهده حکومت و تسلّط بر بدنش برآمده و پیامبر اکرم «صلواه‌الله‌علیه‌وآله» شرط نجات او را همین نکته می‌دانستند.

نکته آخر این‌که: وقتی روح بزرگ شد، تصمیم‌های سبک و بیهوده نمی‌گیرید. بعضی‌ها آن‌قدر پست هستند که افتخارشان کار نکردن و از زیر کار در رفتن است. از افتخارات پیامبر اکرم «صلواه‌الله‌علیه‌وآله» و ائمه(علیهم‌السلام) این است که کار و فعالیت می‌کنند نه برای این‌که فقط پول درآورند، بلکه کار کردن خودش یک قدرت روحی است. حضرت علی(علیه‌السلام) می‌فرمایند: انتقال دادن سنگ‌ها تا نوک قلّه‌ها برای من بهتر از این است که بقیه برای من کار کنند. روح که بزرگ شد انسان دیگر عمل زشت و حرام انجام نمی‌دهد، چون پوچی و بیهودگی این نوع کارها را می‌فهمد.

ورزش؛ عامل سیر به عالَم معنا

اگر ورزش کردن مبنای فکری نداشته باشد و فقط بر اساس تحریک خیالات انجام شود، آن نتیجه عالی را به‌دنبال ندارد، ولی اگر بدن با تمرکز و تمرینِ ورزشی، حکومت روح را پذیرفت، روحتان به راحتی می‌تواند با غیب ارتباط پیدا کند. روح حضرت علی(علیه‌ا‌لسلام) می‌توانست به راحتی با غیب ارتباط پیدا کند چون حاکم بر بدن بود. چون جسم حضرت دائم ایشان را به طرف خودش نمی‌کشید و لذا حضرت فرصت سیر به سوی عالم غیب هم داشتند. ورزشکاری که نتواند از طریق ورزش، بر بدن خود حاکم شود و پس از مدّتی بدن بر او حاکم ‌‌شود، دیگر سیر به سوی عالم معنویت نخواهد داشت.

گفتیم کسی که فقط مشغول بدنش است، چه بخواهد و چه نخواهد گرفتار بدن می‌شود و در نتیجه روحش اسیر بدن می‌شود و روح چنین آدمی قدرت پرواز و سیر به سوی عالم غیب را از دست می‌دهد و دیگر روح بزرگ و عظیمی ندارد. چرا جهان پهلوان تختی این همه عزیز بود؟ برای این که عظمت روحی داشت. او در مسابقات جهانی کشتی وقتی فهمید دست راست رقیبش آسیب دیده است، در آن مدّتی که با رقیبش در حال کشتی گرفتن بود مواظب بود به دست راست او دست نزد.

این نوع پیروز شدن بسیار بزرگ‌تر از پیروز شدن‌های دیگر او بود و این کارها او را جهان پهلوان تختی کرد. اصلاً او یک عمر تلاش کرد تا بتواند بر بدنش حاکم شود و برای این‌که بر بدنش حاکم شود باید جلو غرایز خود بایستد و آن‌ها را کنترل کند. در راستای حاکم بر بدن خودشدن است که به میدان مسابقه وارد می‌شود تا بر بدن رقیبش هم حاکم شود، ولی اگر کبر و خود‌خواهی‌اش بر او حاکم شد که در واقع کبر و خودخواهی‌اش قهرمان‌اند و او شکست خورده‌ است؛ اصلاً مسابقه‌های ورزشی در عرف اهل معنا و پهلوانان حقیقی، یک نحوه تمرین برای تسلّط بر میل‌های سرکش خود است. آن‌ها در میدان مسابقه، رقیب را در واقع خودشان می‌گیرند و تلاش می‌کنند با همه فنون بر خودشان که می‌خواهد از دست خودشان در رود پیروز شوند، و به‌همین جهت هم پس از پیروزی، متواضع‌تر می‌شوند، چون بر کبر خود مسلّط شده‌اند.

اگر روحتان را جهت بدهید – با ریاضت‌های جسمی و روحی- می‌توانید آن‌قدر قوی شوید که بدنتان را مثل یک پرکاه بلند کنید. حضرت عیسی (علیه‌السلام) روی آب راه می‌رفتند و مهم‌تر این که آن حضرت و حضرت ادریس به آسمان رفتند. البته چنین قدرتی نیاز به معنویت بسیار دارد، چون حیات مربوط به روح است، روح اگر در بدن نباشد بدن می‌میرد. از طرفی؛ حیات واقعی و اصیل از خداوند است حالا اگر روح شدیداً به خدا وصل شود، حیاتش شدید می‌شود، آن‌وقت تمام بدن به طور مطلق در دست انسان است. حضرت علی(علیه‌السلام) درِ قلعه خیبر را بنا به فرمایش خودشان، با قدرت الهی از جا درآوردند و چهل ذرع پرتاب کردند.[۷] اگر با حیّ قیّوم ارتباط پیدا کنید روح و جسمتان هر دو قدرت عجیبی پیدا می‌کنند و ورزش حقیقی در اسلام برای همین حاکمیت بر بدن و غرایز بدنی از طریق ارتباط با خدای حیّ قیّوم است، در حقیقت هدفمان از ورزش، هموار کردن راه ارتباط با خدای حیّ قیّوم است.

آرزومندم از طریق ارتباط با حیّ قیّوم، ورزشکار قدرتمندی شوید تا در حقیقت به علی(علیه‌السلام) اقتدا کرده باشید.

والسلام علیکم ورحمه‌الله وبرکاته

پی نوشت

۱- ای-اف- شوماخر، دانشمند انگلیسی در کتاب «کوچک زیباست»

۲- بحار ج ۶ ص ۲۴۳

۳- آیه ۲۰ سوره حدید می‌فرماید: زندگی دنیایی عبارت است از «بازی»، «سرگرمی»، «تفاخر نسبت به همدیگر» و «جمع‌آوری مال و قدرت» است. یعنی اگر به این‌ چیزها مشغول شدید بدانید مشغول بازی‌های دنیایی شده‌اید و لذا این کارها را قسمت اصلی زندگی خود قرار ندهید تا از قیامت باز بمانید و فقط مشغول حیات دنیایی شوید.

۴- این موضوع در فلسفه تحت عنوان «مغایرت مُدرِک با مُدرَک» بحث می‌شود و ثابت می‌کنند چون در علم حصولی، ادراک کننده هرچیز غیر از آن چیزِ ادراک شده‌است و چون هرکس بدن خود را درک می‌کند، پس خودِ انسان غیر از بدن اوست.

۵- کتاب‌هایی مثل «آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین»، «ده نکته از معرفت‌ نفس»، «انسان در اسلام» و «معرفت‌النفس و الحشر» از همین نویسنده. «شرح معرفت‌النفس‌ از حجه‌الاسلام صمدی آملی»،

۶- آیه ۷ سوره شمس

۷- حضرت امیرالمؤمنین «علیه‌السلام» می‌فرمایند: «قَلَعْتُه بِقُوَّهٍ رَبّانیّهٍ، لا بِقُوَّهٍ جِسْمانیهٍ» یعنی آن در را با قوّت ربّانی معنوی از جای کندم، و نه با قوّت جسم و بدن.

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , ,

مطالب مرتبط

  1. حیرت گفت:

    عجب حرف هایی گفتند ایشان
    این کتاب باید جایگزین یکی از کتاب های تکراری دینی در مدارس شود




    0



    0
نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


ثبت نام حوزه دانشجویی
ثبت نام حوزه دانشجویی
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری چشمه سار
پایگاه خبری چشمه سار
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق