سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۹:۴۰ - ۱۳۹۵/۰۸/۰۵
کتاب بهشتی درون سیاهچال
اختصاصی ندای اصفهان/
 بهشتی درون سیاهچال؛ روایتی نو از زندگانی امام کاظم (ع)   

کتاب حکایت جوانی است که با دستگیر شدن توسط سربازان حاکم با امام موسی کاظم علیه السلام در زندان آشنا می شود. متن بسیار بلاغی و پرکشش است و چنان جزییات تاریخی را مطرح ساخته که آن را در حد یک کتاب معتبر تاریخی بالا برده است.

ندای اصفهان- مترجم: دکتر مهدی عابدی (عضو هیئت علمی دانشگاه اصفهان)

کتاب «بهشتی درون سیاهچال» سرگذشت داستان گونه و حکایت مظلومیت های غمبار امام موسی کاظم علیه السلام در زندان های بغداد است. کمال السید، نویسنده عراقی تبار و عرب زبانی است که اخیراً ملیت ایرانی گرفته است و بیش از ۱۳۰کتاب و تحقیق به صورت مجموعه ای تاریخی از زندگی اهل بیت در کارنامه ادبی خود دارد.

این کتاب که توسط انتشارات حدیث راه عشق در ۱۴۰ صفحه به چاپ رسیده، به طور اختصاصی در اختیار پایگاه خبری تحلیلی ندای اصفهان قرار گرفته است.

دریافت متن کامل کتاب در قالب فایل word: دانلود

در ادامه فصل اول کتاب را می خوانیم که حکایت جوانی است که با دستگیر شدن توسط سربازان حاکم با امام کاظم علیه السلام در زندان آشنا می شود. متن بسیار بلاغی و پرکشش است و چنان جزییات تاریخی را مطرح ساخته که آن را در حد یک کتاب معتبر تاریخی بالا برده است.

کتاب بهشتی در سیاهچال

«جهان تناقضات»

امواج رود دجله، به جلو پیش می‌روند و زیر پرتوهای خورشید غروبگاهی می‌درخشند… و پوششی طلایی رنگ، گنبدها و گلدسته‌ها را فرا می‌گیرد… و شفاف و الهام برانگیز به نظر می‌رسند… به گونه‌ای که درختان نخلی که در سواحل رود، قد برافراشته اند… همچون حوریه‌ای زیبا رخسار و افسونگر به نظر می‌رسیدند… کاخهای زیبای مرمرین، برفراز سواحل همچون مرواریدهایی گسیخته، پراکنده شده بودند و همچنان قصر طلا، با آن گنبد سبزفامش بر بغداد، زیباترین شهرهای مشرق زمین سیطره داشت و همچنان اسب‌سواری بر روی آن با نیزه بلندش به افق‌های دوردست اشاره داشت… همانجایی که آتش قیامها شعله‌ور بود.[۱]

قایق کوچک در آبهای سرد لغزید و همراه با امواج رود به حرکت درآمد… قصر «خلد» از دوردست، درخشان و پرفروغ به نظر می‌رسید…و علیرغم گذشت ده سال، جوان و سرزنده می نمود. جوان در قایق خویش نشست و به امتداد زیبای رود، آنجایی که برخی از شاخسارهای خم‌شده رو به پائین را شستشو می‌داد، نگریست.

خورشید از دیدگان پنهان شد و در پس سرهای درختان نخل مخفی گردید… و شبیه جست و خیزهای اخگرهای شومینه‌های زمستانی، برافروخته به نظر می‌رسید.

نسیمی دل‌انگیز وزیدن گرفت و تا اندازه‌ای از حرارت ماه آگوست کاست. در دجله انسان گرمای سوزان ماه آگوست را احساس نمی‌کند. چرا که سواحل سبز رنگ و خرم و آبهای خنک برآمده از دورترین مناطق شمالی در جان انسان، احساس سرزندگی را سریان می‌داد.

خورشید پنهان گردید و ظلمتی خفیف دامان خویش را ‌گسترانید و از دوردست صدای گلبانگ اذان همچون جریان آبها ‌سریان یافت… جوان پاروی خویش را بر روی امواج آبها کوبید و زورق به سوی قصر خلد روانه گردید…

رفته‌رفته صداهای ساز و آواز به گوش او رسید و گلبانگ اذان در گوش هایش کم‌کم رو به خاموشی نهاد تا اینکه کاملاً پنهان شد.

قایق در شن های نرم و روان متوقف گردید و ساحل همچون صفحه‌ای صاف به نظر می‌رسید. جوان که هنوز به بیست‌سالگی نرسیده بود،‌ بیرون جهید و بر ساحل رملی و شنی پایین پرید و قایق را به ریشه‌های درختی کهنسال بست و راه خویش را در میان درختان نخل پیش گرفت.

صدای ساز و آواز بلند شد و صدای آواز کنیزکان به هوا برخاست… در آن شب قصر، همچون صدفی زیبا منظر به نظر می‌رسید که در روشنایی می‌درخشد.

صدها قندیل در بالکن‌های قصر روشن بود و کنیزان جامه‌های پرزرق و برقی بر تن داشتند. جوان احساس کرد در جهان دیگری زندگی می‌کند… او از مدتها پیش چشم انتظار چنین لحظه‌ای بود.

چندین هفته پیش از تصمیم مهدی حاکم[۲] برای ازدواج پسرش، هارون با دختر عمویش زبیده، توانگرترین دختر بغداد و بانوی بنی‌عباس آگاه شده بود.

جوان نزدیکتر شد… از روی هراس دزدکی نگاه می‌کرد… منتظر فرصت مناسبی بود تا خود را در خیل مدعوین جایگزین نماید و جامه فاخری که پدرش از هند برایش آورده بود، دستاویز خوبی برای او بود… صدای موسیقی فراز یافت و دهها کنیزک نمایان شدند… دختران زیبا رخسار همچون آهوانی زیبا به نظر می‌رسیدند که با زیورآلاتی حریری و زربافت گام برمی‌دارند… دخترهای جوانی از کشورهای گوناگون… دختران جوانی از ارمنستان، هند، مغرب و ایران…

راهروهای قصر به زیراندازهای ارمنی و فرشهای ایرانی آراسته شده بود و گروهی از کنیزکان با طبق هایی طلایی پر از نقره و طلا در دست و گروه دیگری از کنیزکان نیز با انواع زیورآلات آمدند… گروهی از کنیزان، صندوقچه هایی پر از جواهر در دست داشتند. و دختران جوانی نیز در پی آنان شیشه‌های عطر را حمل می‌کردند… و در پایان زنان زیبارویی، طبقهای غذا و جامهای شراب را با خود آوردند.

جوان در وهله نخست احساس کرد در بهشت است… به یاد دوست فقیر خود افتاد که چند روز پیش در اثر بیماری وبا جان سپرده بود.[۳] و در گیرو دار این تحیر و سرگردانی بود که عروس نمایان گردید. زبیده به زیباترین شکل و با حمل زیورآلات طلایی ظاهر گردید و برای نخستین بار آن زیور شگفت‌انگیز را مشاهده کرد که در حکایتها و سخنان پیرامون آن شنیده بود… چیزی افسانه‌ای را مشاهده می‌کرد… چگونه می‌شود که جامه‌ای همه‌اش زربافت باشد و جز مقدار بسیار اندکی حریر، دوختی دیگری در آن بکار نرفته باشد… چشم‌انداز مرواریدها،جامه زربافت را همچون ستارگانی در برکه‌ای که روشنایی خورشید آن را در برگرفته آراسته ساخته بود.

زبیده در حالی که دهها کودک برگردش حلقه زده بودند، گام برمی‌داشت… و برفراز سرش تاجی ملوکانه و آراسته به جواهر نایاب قرار گرفته بود. و هارون [۴] با جوانی پر شورش و قامت رعنایش و رخسار پر نعمت و فروغش آمد… علی‌رغم اینکه حاکم، آزمند بود که مظاهر شکوه و ابهت خویش را نمایان سازد…ولی در کنار همسرش خیزران که همچون ملکه‌ای نشسته بود و دیدگانش به نفوذی چیره‌گر می‌درخشید،گم شد.

ولی دیدگان حاکم عباسی خاموش به نظر می‌رسید… مستی، برق آنرا برباد داده بود… شب به نیمه رسید و تب شهوات برافروخته گردید و قهقه‌های سرمستانه به هوا برخاست.

و جوان از قصر خارج گردید… و از همان راهی که آمده بود بازگشت… پیش از آنکه صبح شود و شهرزاد از سخن مباح دم فروبندد، بازگشت!

قایقش را سرجایش یافت… گویی چشم انتظار او بود… جوان احساس کرد در عالم توهمات و خیال سیر می‌کند… و او بیدار شده تا خود را در قایقش ببیند که به سوی مشرق… همانجایی که کوخ فقرا، برپاخاسته پارو می زند… در اعماق جانش دهشت و وحشتی همچون حبابهای پر از هوا که به سرعت می‌ترکند و از هم پراکنده می‌شوند رخنه کرد… شنید که درونش می‌گوید:

– بغداد! ای شهر شگفت‌انگیز! چگونه می‌توانی این همه اسراف و توانگری را در کنار بیچاره‌گی در آغوش بگیری؟ دجله‌ات چگونه می‌تواند آرام باشد…در حالی که از کنار کاخها در برابر کوخها می‌گذرد؟

بغداد! حکایت عجیبی داری! وای بر تو ای بغداد!

ناگاه در دل تاریکی ها قایقی آکنده از چهره‌هایی سنگدل و مردانی نیزه بر دست نمایان شد. یکی از آنان باقامت رعنا و چهره سنگدلانه و سبیل های مفتولی خویش، موجودی هراسناک به نظر می‌رسید؛ همانند کسی که تاجران دریاها از او سخن می‌گویند.

برخی از این مردان به قایقش یورش بردند… و جوان خود را تسلیم کرد… دانست که اینان از نگهبانان قصر هستند. و او با نزدیک شدن به قصر خلد مرتکب گناهی نابخشودنی شده است.

آنان را واگذارد تا هر چه می‌خواهند انجام بدهند و اعتراضی نکرد و طلب ترحمی ننمود.

هر دو قایق در میان سکوتی حکمفرما شده، به حرکت درآمدند… مردی چابک و دارای سبیل هایی مفتولی پرسید:

– نامت چیست؟

جوان پاسخ داد:

– علی.

دو قایق به بندری کوچک در نزدیکی پل رصافه رسیدند… مردان پیاده شدند. و جوان نیز از قایق پیاده شد و به طرف دروازه طاق روانه شدند و از خندق گذر کردند و از سیل‌بند نیز عبور کردند. نگهبانان دروازه بصره از آنان استقبال کردند و در روشنایی مشعل ها، جوان به مردان پلیس خیره شد.

دریافت که آنان او را به زندان مطبق خواهند برد… احساس کرد سر سنگین شده به اندوه هایش، گیج می‌رود.

پی نوشت

۱- تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج۱صص ۱۴- ۲۰٫

پیرامون این مجسمه شایع شده بود که با نیزه بلندش به مناطقی که قیامهایی در آن رخ داده اشاره دارد. چرا که این مجسمه در جهات گوناگون حرکت می کرد و این مجسمه بر فراز گنبد سبزی زانو زده بود که در توفانی شدید و باران تندی در سال ۲۲۹ هـ. بر زمین افتاد و متلاشی گردید..(آثارالبلاد، قزوینی،ص ۳۱۴ )

۲- فرزند منصور که در شهر حمیمه در سال ۱۲۷هـ. دیده به جهان گشود و در زمان پدرش، حکومت را در دست گرفت و با ریطه دختر عموی ابوعباس سفاح ازدواج کرد.

در زمان حکومت او، ظلم و ستم بر علویان متوقف گردید، در حالی که منصور در حق آنان مرتکب کشتارهای دهشتناکی شده بود و جمجمه‌های سر علویان را در انباری در قصرش نگهداری می‌کرد و هنگامی که مهدی برمسند خلافت نشست و کلیدهای قصر را تحویل گرفت و به جای انبار پی برد، این صحنه او را بیمناک ساخت و دستور داد تمامی جمجمه‌ها را در حفره‌ای مدفون سازند و برفراز آن دکانی بنا کنند!

روایات پیرامون مرگ او ضد و نقیض است… برخی می‌گویند او به سفر شکاری رفت و وارد یکی از ویرانه‌ها گردید و سرش به یکی از درهای آن برخورد کرد و برخی دیگر اعتقاد دارند که با یکی از کنیزان خویش نشسته بود و از روی زیرکی از غذای او نیز می‌خورد و کنیز دیگری غذای او را مسموم ساخته بود که او جان دهد و او نیز در اثر این زهر کشته شد!

او نخستین کسی بود که در برابرش با شمشیرهای آخته و تیر و نیزه گام برمی‌داشتند… او از جمله حاکمان بی‌بندوبار و بی‌قیدوبند شمرده می‌شود… نماز می‌خواند و سپس میگساری می‌کرد و به صدای آواز گوش می‌داد. وزیرش، یعقوب‌بن‌داوود او را سرزنش کرد و گفت: آیا پس از نماز خواندن در مسجد چنین می‌کنی؟! (شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی، ج۱ص ۲۵۶، اخلاق الملوک، ص۳۴، البدایه والنهایه، ابن اثیر،‌ ج۱۰ص ۱۵۱ تاریخ بغداد، ج۵ ص۳۹۱)

۳- بیماری وبا در سال ۱۶۷هـ، بغداد و بصره را در‌نوردید و بسیاری از ساکنان این دو شهر را قربانی خود ساخت.

۴- هارون الرشید در سال ۱۶۵، ازدواج زناشویی خویش را آغاز کرد و ازدواج او از بزرگترین مظاهر اسراف و تجمل در آن روزگار بود و زبیده بار سنگین جواهر و مرواریدها را به سختی بر دوش می‌کشید و در پیشاپیش آنها «بدنه» جواهر همسر هشام بن عبدالملک بود که کسی نمی توانست برای آن بهایی تعیین کند.

هارون الرشید در شهر ری در سال ۱۴۹هـ، به دنیا آمد و مادرش خیزران نام داشت. او حاکمی سرکش و طغیانگر و بلندآوازه به جبار بنی عباس بود. در یک شب، به دلایلی نامعلوم برمکیان را برانداخت و در سیاست خویش به استثنای امور مالی همانند جدش، منصور بود.

در دوران حکومت او، قصرهای غول پیکر و برافراشته سربرآوردند و قصرهای او در رصافه و شماسیه لبریز از کنیزکان بود، به گونه‌ای که شمار آنان بالغ بر دوازده هزار نفر بود. او در سال ۱۹۳هـ، جان سپرد (در حالی که برای سرکوب قیام به سوی خراسان در حرکت بود) و در شهر طوس مدفون گردید و مدت خلافت او حدود ۲۲ سال بود. (تحفه‌العروس، ص۳۶، الجماهر، ابوریحان بیرونی، ص۶۱، الدیارات، شابشتی، ص۱۰۰).

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

  1. کتاب خوان می‌گه:

    جالب بود
    تا حالا نشنیده بودم یه نویسنده اینقدر کتاب نوشته باشه ، انهم در مورد اهل بیت (ع)




    0



    0
نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق