سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۶:۰۵ - ۱۳۹۵/۰۸/۲۹
شهید غلامحسین رضایی
خاطرات شهید جانباز شیمیایی غلامحسین رضایی؛
 عشق جبهه امانش را بریده بود/ به شوخی می گفت «قاچاقی زنده ام»   

روحیه بالایی داشت. از رنجی که می برد هیچ شکوه ای نمی کرد. آرامشی خاصی داشت که انگار به خدا نزدیکتر می شد. اخم و خشم در چهره اش دیده نمی شد و همیشه چهره ای خندان داشت. هرکس با او معاشرت می کرد می گفت غلامحسین از من هم سالم تر است

ندای اصفهان- زهرا رضایی

غنچه وجودش در دهم شهریور ماه ۱۳۴۷ شکفته شد و در کانون گرم خانواده مذهبی و متدین و از پیروان مذهب تشیع در محدوده جی اصفهان دیده به جهان گشود. وی فرزند سوم خانواده بود. در دوران طفولیت تا سن چهار سالگی از قوه ی نطق و سخن گفتن بی بهره بود که با توسل پدر و مادرش به آستان مقدس سلطان امامان علی ابن موسی الرضا (ع) شفای عاجل یافت و توانست حرف دل را بر زبان جاری کند.

پدرش از قشر کسبه ی محل بود و در روزهای پرشور انقلاب به جابجایی اعلامیه های امام خمینی(ره) از تهران و خانه ی مرحوم آیت الله خادمی به اصفهان مبادرت داشت. بعد از انقلاب نیز حضور در بسیج محله و فعالیت در مسجد و پس از آن در دوران مخاطره آمیز جنگ در جمع آوری کمک های مردمی و حمل و ارسال آن با وسیله نقلیه شخصی به خط مقدم جبهه باعث شد تا غلامحسین در محیطی انقلابی و اسلامی پرورش یابد و جانش پذیرای ارزش الهی باشد.

شهید رضایی دوران ابتدایی را در دبستان دولتی محل سکونت سپری کرد و بعد از آن به مدرسه راهنمایی خواجه نصیر طوسی رفت و دوره سه ساله راهنمایی را به پایان رسانید.

شهید غلامحسین رضایی

به کارهای فنی خصوصاً تعمیر خودرو علاقه ی خاصی داشت و در طول تعطیلات تابستانی در تعمیرگاه مکانیکی خود را مشغول به کار می کرد. در هنگام فراغت به مطالعه ی کتاب های فنی و مذهبی می پرداخت.

برای نماز اول وقت و نماز جماعت اهمیت زیادی قائل بود. در بسیج محله نیز فعال بود و سعی می کرد به مستمندان کمک کند، در کارهای خیریه و مردمی همیشه مشارکت داشت و پیش قدم بود.

پدرش اعتقاد و علاقه ی خاصی به ائمه ی معصومین (علیهم السلام) داشت و هر سال در دهه ی فاطمیه به مدت ده شب به نیت این بانوی بزرگوار در منزلش روضه خوانی برگزار بود و غلامحسین خالصانه از مردم در مجلس عزاداری حضرت زهرا (س) پذیرایی می کرد.

غلامِ حسین (ع)

هر روز زیارت عاشورا را برای خود زمزمه می کرد. احساس خاصی به امام حسین (ع) داشت. به غلامی امام حسین (ع) افتخار می کرد و دوست داشت روزی با امامش محشور شود.

اُنس و علاقه او با قرآن آنچنان بود که هر سحرگاه با تلاوت آیات نور، نسیم سحرگاهی را معطر می ساخت، عاشقانه اوامر الهی را به جا می آورد و با جان و دل در ترویج شعائر اسلامی می کوشید.

چهره بشاش و خندانی داشت. با هرکسی نشست و برخاست می کرد و همکلام می شد، جذب او می شدند، انرژی مثبت به اطرافیان می داد و خودش را بنده دنیا نکرده بود. به صله ی ارحام اهمیت می داد و به دیدن فامیل و اقوام می رفت و به خانواده هم توصیه می کرد به دیدن و احوال پرسی اقوام بروید تا از حال همدیگر با اطلاع باشید و در صورت نیاز به آنها کمک شود.

به همین خاطر فامیل خیلی او را دوست داشتند و دوستان زیادی داشت. بعضی مواقع دوستانی داشت که منحرف بودند، با آنها طرح دوستی می ریخت و با نصایح و اخلاق و با ترفند خاصی آنها را سر براه می کرد.

در خانواده به مادرش علاقه ی خاصی داشت و احترام زیادی برایش قائل بود. البته بقیه اهل خانواده از پدر و دو برادر که یکی بزرگتر و یکی کوچکتر بود و سه خواهرش را دوست می داشت و همیشه با ادب و احترام با آنها برخورد می کرد. خیلی شوخ طبع بود. بیشتر دوست داشت دیگران را بخنداند.

مادر شهید غلامحسین رضایی

پدر و مادر شهید غلامحسین رضایی

عشق جبهه امانش را بریده بود!

بعد از پشت پشت سر گذاشتن دوره ی راهنمایی به خاطر علاقه اش به کارهای فنی برای ادامه تحصیل در رشته ی مکانیک در هنرستان شهید احمد خوانساری مشغول شد.

در سال سوم هنرستان، عشقِ رفتن به جبهه امانش را بریده بود و می گفت امروز به من در جبهه بیشتر نیاز است و با نیروی مضاعف و همتی عالی، همراه بسیجیان شد تا دِین خود را نسبت به وطنش ادا کرده باشد و از طریق جهاد سازندگی شهرستان اصفهان به استان خوزستان اعزام و در قسمت موتوری جهاد اندیمشک جهت تعمیرات خودرو های سبک و سنگین مستقر شد.

بعد از مدتی با آموزش فشرده کوتاه مدت به علت نیاز شدید به تعمیر موتورهای دیزلیِ آب کِش به منطقه عملیاتی فاو اعزام شد.

شهید غلامرضا رضایی

جنگ تحمیلی، جنگی نابرابر بود که تمام دنیا از شرق و غرب، امریکای استعمارگر و اروپایی ها؛ کشور عراق را به فرماندهی صدام حسین ملعون با پیشرفته ترین سلاح های جنگی زمینی، هوایی و دریایی مسلح کرده بودند و به این جنگ افزارها اکتفا نکرده و از مواد شیمیایی در خطوط جبهه علیه ی فرزندان ما استفاده می کردند.

ولی هیچ کدام از اینها به این شیرمردان دلاور و ایثارگران خطه ی ایران زمین خدشه ای وارد نکرد و به ندای رهبر کبیر و عالیقدر حضرت امام خمینی (ره) لبیک گفتند و با خون پاکشان بعثیان را به عقب راندند و یک وجب از خاک ایران را به دشمن ندادند.

گاز خردل و سیانور

وقتی دشمن حریف سلحشوران در خطوط جبهه های جنگ نشد با موشک های دوربرد مردم بی دفاع را در استان ها مورد هدف قرار داد و خیلی از مردم مظلوم از پیر و جوان، زن و بچه ها را به شهادت رساندند.

غلامحسین بعد از چند روز که در فاو استقرار پیدا کرده بود هدف موشک های شیمیایی از نوع خردل و سیانور قرار گرفت. جا دارد در اینجا یادی از جانبازان شیمیایی کنیم؛ جانباز شیمیایی در نگاه اول ظاهری سالم دارد ولی از درون تا مغز استخوان در درد و رنج به سر می برد!

بعد از دو هفته از او خبری نبود تا اینکه خانواده از مصدومیت و بستری شدنش در یکی از بیمارستان های استان اصفهان اطلاع پیدا کردند. به سختی تنفس می کرد و به حالت نشسته می خوابید و از چشمانش اشک جاری بود و می سوخت.

بعد از مدتی آتش جنگ خاموش شد و او نیز تحصیل را در هنرستان به پایان رسانید و دوران خدمت سربازی را در نیروی دریایی گذراند. بعد از آن در آزمایشات پزشکی دوره ای، پزشکان اعلام نمودند که او به نوعی سرطان خون مبتلا است که در این سن جوانی خیلی نادر است. همسنگرانش نیز که جان سالم از جبهه به در برده بودند به همین بیماری مبتلا شده بودند.

طبق نظر پزشکان معالج، شیمی درمانی را شروع کردند. از زمان شروع درمان حالت جسمانی اش بهتر شد.

شهید غلامرضا رضایی

پیمان زناشویی

در سال ۱۳۷۷ با دختری که می دانست همسر آینده اش جانباز شیمیایی است پیمان زناشویی بست. ولی به علت بیماریش صاحب فرزندی نشد.

با عزم و اراده استوار در دانشگاه یزد در رشته مهندسی مکانیک شروع به ادامه تحصیل کرد که به دلیل زخمدار شدن بدنش از جراحت های شیمیایی، ناگزیر کسب دانش را رها کرد.

قاچاقی زنده ام!

با گذشت زمان هر روز وضعیت جسمی اش وخیم تر می شد و در راستای آن نیز داروهای قوی تری برایش تجویز می شد ولی کوچکترین تزلزلی در روحیه اش بوجود نیامد و همیشه می گفت «انا لله و انا اله راجعون» مرگ حق است.

به شوخی می گفت «قاچاقی زنده ام؛ شتری است که در خونه ی همه خوابیده؛ دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. ان شاء الله لیاقت داشته باشیم که خداوند آخر و عاقبت همه ما را ختم بخیر کند.»

روحیه ی بالایی داشت. از رنجی که می برد هیچ گونه شکوه ای نمی کرد، آرامشی خاصی داشت که انگار به خدا نزدیکتر می شد. اخم و خشم در چهره اش دیده نمی شد و همیشه چهره ای خندان داشت. هرکس با او معاشرت می کرد می گفت غلامحسین از من هم سالم تر است.

انتظار نزدیک شده است

داروها نیز دیگر به جسم نحیفش سازگار نبود. احساس می کرد انتظار نزدیک شده است. تصمیم گرفت با همسرش به مسافرت برود و حدود ده روز به شمال رفت و بعد از بازگشت از مسافرت چند روز طول نکشید که وضعیتش خیلی وخیم تر شد و در بیمارستان الزهرای اصفهان در روز جمعه با بانگ اذان ظهر در مورخ ۸/۴/۱۳۷۹ بعد از چند سال تحمل درد و رنج به آرزوی دیرینه اش که کسب مقام شهادت بود نایل آمد و روح بلند و ملکوتیش همنشین عرشیان شد.

به خون شهدا قسم!

وصیت نکرد؛ ولی به حجاب و محجبه بودن خانم ها خیلی تاکید می کرد. به خون شهدا قسم شان می داد و می گفت ویژگی های جسمانی زن از اسرار اوست و حیا و حجاب حافظ سرّ و زیبایی های زن است. پس مبادا اسرار خود را بر نامحرمان افشا کنی که بر خود خیانت روا داشته ای و خداوند خیانت پیشگان را دوست ندارد.

پس ای گوهر آفرینش! وجود خود را به صدف حجاب زینت بخش که حجاب اسلامی از جلوه های زیبایی زندگی است.

خاطره ای از زبان غلامعلی رضایی برادر بزرگتر شهید غلامحسین رضایی

آقای «غلامحسین صدیقی» دوست مشترک من و برادر شهیدم بود. او سرباز گروهان ژاندارمری شوشتر (خوزستان) و اعزامی از بندر انزلی بود.

از سال ۱۳۶۳ تا بهمن ۱۳۶۴ با هم بودیم. پسری مومن و وظیفه شناس بود، متاهل و دارای ۳ فرزند؛ خیلی زود ازدواج کرده بود. در آن روزها اوقات خوبی با هم داشتیم. من در قسمت تدارکات گروهان بودم و او هم در قسمت عقیدتی سیاسی. هر روز آن زمان برایمان خاطره بود. تا اینکه سربازیمان تمام شد و هر کدام به شهر خود بازگشتیم.

بعد از آن با نامه با هم در تماس بودیم و یکبار نیز که به شمال رفته بودم با خانواده ام چند روزی در رضوان شهر در شهر انزلی مهمانش بودیم. زندگی ساده ای داشتند و صاحب دو فرزند دیگر شده بود و در بنیاد شهید رشت مشغول به کار بود.

تا اینکه غلامحسین جهت خدمت زیر پرچم به سیرجان جهت آموزشی اعزام شد و بعد از آن هم جهت ادامه خدمت به پادگان نیروی دریایی انتقال پیدا کرد و در قسمت موتوری راننده فرمانده شد.

در این هنگام بود که برادرم را به آقای صدیقی معرفی کردم و دوستی هر دو غلامحسین از اینجا شروع شد و تا پایان خدمت آقای صدیقی برادری و و دوستی را در حق او تمام کرد.

آخرین باری که غلامحسین به اتفاق همسرش به شمال رفته بود مهمان آقای صدیقی بود که آنها را برای ۲ هفته به اتفاق خانواده خودش به ییلاق برده بود. هنگام بازگشت و خداحافظی غلامحسین انگشترش را در انگشت آقای صدیقی می کند و می گوید وقتی به اصفهان آمدی به خودم بده و او را به اتفاق خانواده اش به اصفهان دعوت می کند.

ولی وقتی به اصفهان آمد که غلامحسین در گلستان شهدا در کنار همرزمانش آرمیده بود. او انگشتری را به من داد ولی من آن را قبول نکردم و گفتم برادرم گفته انگشتری را به خودم بده و اینجا بود که هر دو همدیگر را بغل کردیم و گریه اَمانمان نمی داد.

شهدا را یاد کنید با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد

عکسهایی از شهید غلامحسین رضایی

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , , ,

مطالب مرتبط

  1. ناشناس می‌گه:

    کاشکی مردم یه ذره الگو می گرفتن




    0



    0
  2. فرهاد می‌گه:

    آنها از جانشان برای راحتی امروز ما گذشتن
    ما برای ادامه راهشان چه کردیم؟




    0



    0
نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق