جمعه ۰۶ مرداد ۱۳۹۶
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس:
چاپ خبر
۲۰:۵۷ - ۱۳۹۵/۰۷/۰۶
شهیدی که مجلس ترحیم خود را برنامه ریزی کرد؛
 ستارگان هدایت/ نگاهی به زندگانی و افکار شهید بهرام مهرابی و شهید علی ضامن مهرابی   

زندگینامه شهید علیرضا هادیان را با یکدیگر خواندیم. مصاحبه با مادر شهید هادیان به دلیل بیماری ممکن نبود به همین دلیل گفتگوی ما با خواهر و شوهر خواهر شهید صورت گرفت. پس از آن با افکار و رشادتهای شهید بهرام مهرابی و شهید علی ضامن مهرابی نیز بیشتر آشنا شدیم...

ندای اصفهان- سهیلا کاظمی

در قسمت قبل زندگینامه و شهادت علیرضا هادیان را با یکدیگر خواندیم. مصاحبه با مادر شهید هادیان به دلیل بیماری ممکن نبود به همین دلیل گفتگوی ما با خواهر و شوهر خواهر شهید (آقای محمد مهرابی) صورت گرفت. مصاحبه ای که هم سراسر اشک و اندوه بود و هم افتخار. پس از آن با استفاده از اسناد بنیاد شهید با افکار، رشادتها و از جان گذشتگی های شهید بهرام مهرابی و شهید علی ضامن مهرابی نیز بیشتر آشنا شدیم که در زیر می خوانیم.

***

پس از به شهادت رسیدن علیرضا هادیان بود که بهرام مهرابی دیگر آرام نداشت و در سال ۱۳۶۱ به خدمت مقدس سربازی و بعد به جبهه رفت.

بهرام در تاریخ ۱۲/۱/۱۳۴۰ در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود. خانواده اش از اقشار کم درآمد و قانع بودند. پدرش کارگری ساده و زحمتکش بود. وی دوران کودکی خود را نزد خانواده به تحصیل علوم قرآنی پرداخت. دوران ابتدایی و راهنمایی را در روستا گذراند و در حین تحصیل به پدرش در کارهای کشاورزی کمک می کرد. وی به دلیل مشکلاتی، در دوره راهنمایی ترک تحصیل کرد و به کمک پدرش مشغول به کار شد.

بهرام مهرابی رابطه ای دوستانه با علیرضا داشت. با شهید شدن علیرضا، بهرام آرام نگرفت و بعد از اینکه دوران آموزشی خود را در شهر گنبدکاووس گذراند، به شهر بندرعباس منتقل شد. حدود یک سال در آن شهر مشغول خدمت بود و بعد از آن در تاریخ ۱۳۶۲ به کرمانشاه اعزام شد و در منطقه عملیاتی قصر شیرین در جمع گردان قدس مشغول انجام وظیفه گردید.

او فردی نجیب و کم حرف بود و همیشه با دوستان و آشنایان برخوردی صمیمی و مهربان داشت. به کوچک و بزرگ فامیل و اهالی روستا احترام می گذاشت. صله رحم و دیدار با اقوام و دوستان را هیچ گاه فراموش نمی کرد و همه را به عبادت و اطاعت از خدا و دستورات ائمه اطهار (ع) سفارش می نمود.

شهید بهرام مهرابی

بهرام همیشه می گفت: ما مدیون خون شهدا و ایثارگران هستیم و باید از امام خود پیروی کنیم و نگذاریم که دشمنان به این ملت و انقلاب ضربه بزنند و تفرقه بیاندازند. ما باید خاطرات شهدا و جنگ تحمیلی را به آیندگان انتقال دهیم تا در آخرت شرمنده شهدا نشویم.

از زبان محمد مهرابی برادر شهید بهرام مهرابی:

آخرای خدمت برادرم در منطقه سومار بود که من هم به منطقه جنوب اعزام شدم. ماه رمضان بود و مأموریت های هوانیروز طوری بود که عده ای متخصص از همه نوع به منطقه اعزام می شدند و یک قرارگاه ثابتی داشتند. هلیکوپترها می رفتند، عملیات انجام می دادند و به قرارگاه برمی گشتند و هرگونه معایب فنی و تنظیماتی که پیش می آمد مکانیک ها و متخصصین آنها را برطرف می کردند. چون جای ما ثابت بود من قصد کرده بودم روزه بگیرم و آن روز روزه بودم.

شب جهت برگزاری مراسم احیا رفتیم که آن شب آقای آهنگران دعای ابوحمزه ثمالی را خواند و بعد از مراسم احیا برای خوردن سحری به مقر خود برگشتیم. سحری را که خوردیم نماز صبح را خواندم و خوابیدم. در عالم خواب دیدم که با پدرم در محدوده ی روستایمان هستیم و در باغ با پدرم قدم می زدیم، که دیدم هواپیما پرواز می کند و اعلامیه پخش می کند و من هم به دنبال اعلامیه ها می دویدم و بر می داشتم. به محض اینکه اعلامیه را بر می داشتم، همه سیاه می شدند.

در حین جمع کردن اعلامیه ها خیس عرق شده بودم که از خواب بیدار شدم و پیش خودم گفتم خدایا به خیر بگذران. بعد با افراد تیم متخصص به پایگاه هلیکوپترها رفتیم.

ساعتی نگذشته بود که یک نفر آمد و گفت که فرمانده عملیات شما را کار دارد. تعجب کردم و به دفتر مراجعه کردم، دیدم که فرمانده عملیات با پایگاه هوانیروز اصفهان در مورد من صحبت می کنند و می گفت که امروز او را می فرستم اصفهان.

کار ما در منطقه جوری بود که اگر کسی می خواست به مرخصی برود حتما باید یک نفر تعویض جای آن شخص می آمد تا آن نفر بتواند برود. ولی فرمانده همین طوری به من گفتند: مهرابی وسایل و ساکت را جمع کن و برو اصفهان. گفتم برای چی؟ چه خبر شده؟ من نمی توانم بروم.

فرمانده گفت: پدربزرگت مریض است. در جواب گفتم: موقع آمدن به جبهه او را دیدم و و از او خداحافظی کردم، ایشان مریض نبود. بعد عذرخواهی کردم و از اتاق بیرون آمدم. ۱۰ دقیقه بعد دوباره فرمانده مرا صدا زد و گفت: برو سوار جیپ بشو و و برو ترمینال و حتما باید بروی. گفتم حتما پدربزرگم فوت کرده.

فرمانده گفت: بله، بله ایشان فوت کردن. گفتم: من روزه ام و بعد ازظهر می روم، چون نمی خواستم روزه ام شکسته شود. فرمانده گفت: نه باید حتما بروی و به افسر نگهبان پلیس راه هم تلفن کردم که هر طوی هست با اتوبوس های اصفهان تو را راهی کند.

من هم به اصرار فرمانده آمدم ولی اتوبوس ها همه رفته بودند. رفتم گاراژ و بلیط برای ساعت ۲ بعد از ظهر گرفتم و برگشتم به قرارگاه هوانیروز. به محض وارد شدن، دیدم فرمانده عملیات با اصفهان درباره من حرف می زنند و تا من وارد دفتر شدم حرفش را خلاصه کرد و گفت که حتما امروز می آید.

شوق شهادت

به خیال اینکه پدربزرگ فوت کرده، بعد از ظهر از اهواز به سمت اصفهان راه افتادم. ساعت ۳ نیمه شب بود که ناگهان به فکر برادرم افتادم که ایشان هم جبهه و در منطقه سومار است و قبل رفتن من به منطقه می خواست با شوق شهادت داوطلبانه در عملیات بیت المقدس شرکت کند.

این عملیات در ماه مبارک رمضان سال ۱۳۶۳ مصادف با شهادت مولای متقیان حضرت علی (ع) در کربلای قصر شیرین انجام گرفته بود. وقتی یادم افتاد دیگر تاب نیاوردم. دائم وسط اتوبوس قدم می زدم تا به محله خودمان در ۱۴۰ کیلومتری اصفهان رسیدیم. همه جا را نگاه می کردم؛ دیوارها، تیر برق ها… ولی چیزی در مورد اعلامیه ها نمی دیدم.

به منزل پدرم رسیدم. دستم را روی زنگ گذاشتم و سرم را بالا کردم، پارچه ای که نوشته ی شهادت برادرم روی آن بود را دیدم که بالای سر درب حیاط زده بودند.

بله بهرام در آن نبرد خونین بر اثر اصابت ترکش گلوله خمپاره به ناحیه سر و پهلوی سمت راستش به درجه رفیع شهادت رسیده بود.

چند لحظه نشستم و گریه کردم و به یاد منطقه افتادم که فرمانده با پایگاه اصفهان صحبت می کرد و اصرار داشت که من هرچه زودت برگردم چون منتظر من بودند که بیایم و بعد شهید را به خاک بسپارند. اما من بعد از خاکسپاری برادرم رسیدم و پیکر پاک این شهید رسید اسلام بر روی دستان امت شهیدپرور شهرستان فریدن تشییع شد و در گلستان شهدای دهستان فهر خلج در منزلگه جاودانه خود آرام گرفته بود. «روحش شاد و یادش گرامی»

تعبیر خواب

صبح آن روز که در روستا و کوچه و خیابان می رفتم، همه جا اعلامیه های شهید را زده بودند. ولی شب قبل که آمدم هیچ کدام از آنها را ندیده بودم و انگار خوابی را که ۲ شب قبل دیده بودم تعبیر شده بود، که هر اعلامیه ای بر می داشتم سیاه می شد و آن شهید شدن برادرم بود و اینکه اعلامیه ها را همه جا زده بودند و من ندیده بودم.

شهید بهرام مهرابی

نگاهی مختصر به زندگانی شهید علی ضامن مهرابی

در سال ۱۳۶۱ هنگامی که علیرضا در جبهه ها در برابر نیروهای بعثی عراق از جان خود گذشته بود و با دشمنان می جنگید و بهرام مهرابی نیز تازه به خدمت سربازی رفته بود، علی ضامن مهرابی نیز به عنوان نیروی بسیجی از سپاه پاسداران فریدن عازم منطقه جنوب شد.

علی ضامن مهرابی فرزند حیدر در تاریخ ۹/۸/۱۳۴۲ در خانواده ای مذهبی، ساده و بی آلایش به دنیا آمد. نام ایشان را از نام مبارک و لقب ثامن الحجج حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) ضامن آهو، انتخاب کردند.

خانواده شهید از اقشار کم درآمد جامعه بودند و پدرش برای امرار معاش تمام طول سال را با تحمل سختی کار می کرد. به خاطر تأمین زندگی، مادر شهید نیز معمولا در کنار پدرش مشغول به کار می شد و با تحمل سختی ها و مرارت ها زندگی آبرومندانه ای داشتند.

علی ضامن دوران تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در روستا و دوران دبیرستان را در شهر داران گذراند. در دوران تحصیل همیشه شاگرد ممتاز مدرسه بود و با وجود شرایط سخت زندگی و مشکلات مالی برای کمک به خانواده در مواقع فراغت از تحصیل، کار می کرد.

دوران ستم شاهی

او چند سال قبل از پیروزی انقلاب با نیروهای انقلابی آشنا شد و با توجه به اینکه خود شرایط سخت دوران ستم شاهی را درک کرده بود به جمع انقلابیون پیوست و در فعالیت های اوایل پیروزی انقلاب، همگام با دیگر دوستانش شرکت می کرد و در برگزاری برنامه های مذهبی و فعالیت های انجمن اسلامی نقش محوری داشت.

همزمان با روزهای اول جنگ تحمیلی برای حضور در جبهه روزشماری می کرد. سرانجام، به تبعیت از پیام رهبر کبیر انقلاب مبنی بر وجوب دفاع از دین و میهن، درس و مدرسه را رها کرد و به دنبال این مهم شتافت.

علی ضامن اولین بار پس از گذراندن آموزش نظامی در تاریخ ۲۳/۴/۶۱ به عنوان بسیجی عازم منطقه جنوب شد و در جمع رزمندگان لشگر ۸ نجف در عملیات رمضان (شرق بصره) شرکت کرد. در این عملیات که در عمق خاک دشمن صورت گرفت، او در جمع نیروهای خط شکن بود. او در این عملیات تا مرز شهادت پیش رفت و به زبان خودش امکان اسارت او قطعی بود، اما به طور معجزه آسایی یکی از نیروها با موتورسیکلت به او می رسد و او را از میان محاصره دشمن بیرون می برد.

او پس از ۴۵ روز به خانه برگشت. وقتی علی ضامن به خانه بازگشت، فامیل و خانواده و دوستان از او سوال می کردند که چرا دَرسَت را رها کرده ای؟

می گفت: امروز به فرمان امام (ره) حضور در جبهه واجب است و برای درس خواندن فرصت بسیار است.

از زبان مادر شهید

علی ضامن در زمان حیات خود بسیار ساده زندگی می کرد و از تجملات دنیوی دور بود. همواره می گفت: ما باید همانند امامان معصوم(ع) ساده زندگی کنیم، باید به فکر مستمندان و تهی دستان باشیم.

او اکثر اوقات با رفقا و هم رزمانش از جبهه و جنگ صحبت می کرد. در زمان حیات خود همیشه در مساجد و پایگاه ها حضور فعالی داشت و همراه دیگر دوستان، مراسم دعای کمیل و توسل و زیارت عاشورا برگزار می کرد.

علی ضامن مهرابی

علی ضامن در وصیت نامه خود به مردم سفارش کرده که مساجد را خالی نگذارید و دعاهای وارده را حتما بخوانید و پشتیبان ولایت فقیه باشید، هرگز از ولایت فقیه فاصله نگیرید.

مراسم عروسی

علی پس از بازگشت از جبهه به عضویت سپاه درآمد و در زمستان همان سال (۱۳۶۱) همسر خود را از خانواده ای مذهبی و روحانی انتخاب و با او ازدواج کرد. مراسم عقد و عروسی او بسیار ساده برگزار شد.

با توجه به تقید ایشان به پرهیز از محرمات به همه اطرافیان تاکید کرده بود کسی حق استفاده از آلات موسیقی در مراسم عروسی اش را ندارد.

علی ضامن پس از ازدواج به تحصیل ادامه داد و دیپلم خود را گرفت. او پس از ازدواج به طور مداوم چندین بار دیگر به جبهه رفت و در چندین عملیات شرکت کرد. هرگز از کمک به مستمندان غافل نبود و بارها همرزمانش دیده بودند بخشی از حقوقی را که از سپاه دریافت می کند، به مستمندان می دهد و خود با شرایط سختی زندگی می گذراند.

ثمره ازدواج شهید علی ضامن یک پسر و یک دختر است. علی ضامن قبل از آخرین اعزام به همسرش گفته بود خواب دیدم به شهادت رسیده ام و در تشییع جنازه ام دستم از تابوت بیرون مانده است. یک سال بعد از تولد فرزند دومش که مصادف شده بود با چهلمین روز شهادت بهرام مهرابی، شب جمعه ای بود و مراسم چهلم شهید بهرام مهرابی را همراه با دعای کمیل برگزار کردند.

از زبان محمد مهرابی برادر بهرام مهرابی

آن شب علی ضامن در مراسم چهلم برادر شهیدم میکروفن را به دست من داد و گفت: برنامه را اعلام کن. من میکروفن را به دست خودش دادم و گفتم خودت اعلام کن. علی ضامن هم با آن صدای رسا و خوش بیانش گفت:

بسمه تعالی، ادعونی استجب لکم، بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را…

بعد برنامه مراسم و دعا را اعلام کرد و در آخر گفت: ان شاء الله چند وقت دیگر همین برنامه را برای من اعلام کنید. همه ی حاضران با شنیدن حرف علی ضامن به گریه افتادند. آن موقع هیچ کس نمی دانست که دعای علی ضامن به اجابت می رسد.

علی ضامن در روز ۲۲ بهمن سال ۱۳۶۴ برای آخرین بار به جبهه اعزام شد و در عملیات پیروزمندانه والفجر هشت در منطقه فاو عراق شرکت نمود…

از زبان یکی از همرزمان

علی ضامن زخمی شده بود، بالای سرش رسیدم، خواستم کمکش کنم ولی علی نگذاشت و گفت: برو جلو برو جلو. صدای علی ضامن به سختی شنیده می شد و نفسش به سختی بالا می آمد. گفتم نمی توانم اینجا تنهایت بگذارم، ولی علی ضامن باز گفت «برو جلو، آنجا مقدم تر است». من رفتم ولی وقتی برگشتم دیگر او… به شهادت رسیده بود. عراقی ها بمب شیمیایی زده بودند و نمی شد جنازه را به عقب جبهه برگرداند.

پس از ۷۰ روز جنازه شهید علی ضامن مهرابی را به خانواده اش تحویل دادند. «روحش شاد و یادش گرامی باد»

شهید علی ضامن مهرابی

شهید علی ضامن مهرابی

وصیت نامه شهید علی ضامن مهرابی

«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ– وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَهٌ»

سلام و درود بر پیامبران الهی رهبران بشریت به خصوص خاتم انبیا (ص) و درود بر ائمه معصومین (علیهم السلام) و خاتم الاولیا حضرت مهدی (عج) و سلام بر دخت گرامی حضرت رسول حضرت زهرا(س) و بر قهرمان کربلا حضرت زینب(س). درود و سلام بر نایب بحق امام زمان (عج) حضرت امام خمینی [ره] و یاران و سربازان راستینش و درود اسلام بر ارواح طیبه مجاهدان و شهدای گرانقدر از حضرت آدم تا اُحُد و از شهدای اُحد تا شهدای کربلای مُعلا و سرور شهیدان امام حسین (ع) و از کربلای حسین (ع) تا کربلای ۱۷ شهریور و ۷ تیر و تا کربلای غرب و جنوب ایران تا شهدای بزرگوار عملیات پیروزمندانه والفجر ۸٫

پدر بزرگوار و مادر گرامیم، خانواده خوبم، فرزندان دلبندم، خواهران و برادران عزیزم، نور چشمانم و ملت شهیدپرور و ملت حزب الله سلام و درود خدا و پیامبران بر شما که راه راست الهی را انتخاب کرده اید و چونان رهبران الهی در راه خدا با قامتی راست و عزمی آهنین و اراده ای راسخ و گام های استوار با صبر و تحمل انقلابی زینب گونه و خروشی حسین گونه در برابر تمامی کفر جهانی و منافقین و سلطنت طلبان پَست ایستاده و مقاومت می کنند و نیرنگ های استکبار شرق و غرب را یکی پس از دیگری شکست داده و در راه رضای خدا از ایثار جان و مال و جوانان خود دریغ ندارند.

درود بر شما امت پاک پیامبر اسلام (س)، اینجانب علی ضامن مهرابی فرزند حیدرعلی بنا به وظیفه ی الهی و احسان می نویسم، و الا من لیاقت پیام دادن ندارم. همه ملت ایران از من بهتر و بیشتر و خالصانه تر می فهمند و می دانند.

لیکن بخاطر اینکه انسانهایی که لااقل در آخر عمر راه راست سعادت را یافته اند، هرچند خود سعادت رسیدن به آنها را نداشته باشند، می خواهند لااقل اطرافیان و آشنایان و هم مکتبان و هم مسلکانش به سعادت برسند،لذا در دقایقِ آخرِ عمر مطالب مفیدی می گویم.

برادران گرامی و خواهران محترم بر شما باد تقوای الهی، به خدا قسم اگر اسلام راستین را انتخاب نکرده و تمام احکام و فروع آن را عمل نکنید نه تنها در آخرت بلکه در این دنیا هم پشیمان خواهید شد؛ که خیلی دیر است یا اصلا سویی ندارد.

پدر عزیز و مادر گرامی ام فرزند شما در حالی که این وصیت نامه را می نویسد در کربلای خونین قصرشیرین در سنگر خود آماده حمله به مزدوران بعثی عراق است.

پدر و مادر گرامی می دانیم که این دنیا فانی است و هیچ کس در این دنیا باقی نمی ماند؛ حال که کشور اسلامیمان در خطر حمله مزدوران بعثی است و حال که من به عنوان یک سرباز اسلام برای این آب و خاک خدمتی می کنم خود می دانی که وظیفه ام چیست؟

برای این اگر من در این عملیات افتخار آن را داشتم که به شهادت برسم، برایم اشک نریزید. پدر و مادر گرامی اگر شما مرا دوست دارید برایم گریه نکنید که دشمنان برای شما بخندند، شما بخندید تا دشمنان گریه کنند و از شما می خواهم که از تمام فامیل و قوم و خویشان برایم حلالیت طلب کنید.

دیگر عرضی ندارم خدا یار و نگهدار شما به امید پیروزی رزمندگان اسلام.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

۲۸/۱۱/۱۳۶۴

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , , ,

مطالب مرتبط

    نظر شما
    نام :

    ایمیل :

    از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
    متن کامنت :
     


    ثبت نام حوزه دانشجویی
    ثبت نام حوزه دانشجویی
    پایگاه خبری رهیافته
    پایگاه خبری رهیافته
    پایگاه خبری چشمه سار
    پایگاه خبری چشمه سار
    اصفهان شرق
    اصفهان شرق
    گفتمان نیوز
    گفتمان نیوز
    وعده صادق
    وعده صادق