چهارشنبه ۰۹ فروردین ۱۳۹۶
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس:
چاپ خبر
۱۵:۱۶ - ۱۳۹۵/۰۷/۰۶
خاطرات شهید علیرضا هادیان در گفتگو با محمد مهرابی؛
 اوج بندگی/ شهدای تیم فوتبال میلاد، قهرمانان راه الله   

آن روز در تشییع شهدا این مردم اصفهان بودند که قدرشناس و تداوم بخش راه شهیدان بودند و همین باعث دلگرمی و ایجاد صبر و مقاومت در خانواده شهدا بود. بعد از مدتی که خانواده شهید علیرضا هادیان کمی آرام گرفتند به مسجد رفتم و وصیت نامه شهید را از لای قرآن برداشتم و برایشان خواندم...

ندای اصفهان- سهیلا کاظمی و زهرا رضایی

خاطرات شهید علیرضا هادیان بسیار داستانگونه و زیباست و سرنخی بود که به سلسله مصاحبه های بعدی پیرامون همرزمان شهید انجامید. امید است که بتوانیم هم در زبان و هم در عمل ادامه دهندگان راستین راه آن ستارگان هدایت باشیم.

تولد و کودکی (به نقل از زبان خواهر شهید)

زمانی که مادرم علی را باردار بود پدرم بیکار شده بود، هیچ شغلی نداشت و دخل و خرج خانه و سرپرستی سه بچه برایش سخت شده بود. در آن زمان ها سونوگرافی نبود که بتوانند جنسیت جنین را تشخیص بدهند، ولی با وجود اینکه مادر بارداری ششمش بود و سه دختر داشت و دو دختر هم از مادر فوت شده بود، باز هم پدر و مادر خدا را شکر می کردند و بر سالمی فرزندشان تاکید داشتند. تا اینکه علیرضا به دنیا آمد. تا آن زمان در یک اتاق خِشت و گِلی در یکی از روستاهای اطراف داران زندگی می کردیم. همه اعضای خانواده از به دنیا آمدن علیرضا خوشحال و خرسند بودند.

به یُمن متولد شدن علی فردای به دنیا آمدنش برای پدرم کار جدیدی فراهم شد و به سرکار رفت. همه این امر را از قدوم مبارک علی می دانستیم. هیچ کدام از فرزندان مادرم به اندازه علیرضا پر رزق و روزی نبودند؛ مادرم می گفت از اول بارداری خودم احساس می کردم پسر باشه پیش خودم می گفتم اسمش را علی می گذارم تا برامون رزق بیاورد. و پدرم وقتی از کار به خانه برمی گشت، مرتب از ائمه معصومین و حجاب و نماز برایمان صحبت می کرد تا یاد بگیریم.

مادرم صبح ها علیرضا را به من و خواهرانم می سپرد و برای شستن لباسهای مردم و نظافت خانه های آن ها به بیرون از خانه می رفت تا کمک خرج خانه باشد، وقتی به خانه بر می گشت کمی علی را در آغوش می گرفت و او را می بوسید و دوباره مشغول نان پختن می شد و آنها را می فروخت. دیگر شب که می شد مادرم خسته و بی نفس بود. این وضعیت ادامه داشت تا اینکه علیرضا ۸ ساله شد.

4

کمک خرج خانواده

یک روز وقتی علیرضا از مدرسه به خانه آمد و خستگی مادر را دید گفت: من می خواهم بروم سرکار. پدرم به او می گفت نه، تو باید درس بخوانی؛ ولی علیرضا می گفت من هم درس می خوانم هم سر کار می روم. می گفت نمی توانم ببینم که شما کار می کنی، مادرم از صبح تا شب زحمت می کشد و کار می کند و حتی خواهرانم قالی می بافند و من فقط درس بخوانم، طاقت ندارم.

وقتی علیرضا اینطوری می گفت پدرم اشک می ریخت و به علیرضا گفت باشد تو را به کفاشی استاد عباس کفاش معرفی می کنم ولی باید قول بدهی که دَرسَت را هم بخوانی. علیرضا هم قبول کرد. وقتی او مشغول به کار شد هر روز که حقوقش را می گرفت آن را برای کمک خرج خانه دودستی به پدر تقدیم می کرد. علیرضا حتی در تهیه ی جهاز خواهرانم هم به پدر کمک کرده است.

علیرضا از همان دوران کودکی نماز خواندن را از پدر آموخت و زمانی که پدر به نماز می ایستاد، علیرضا پشت سرِ پدر می ایستاد و به ما اشاره می کرد که بیایید پشت سرِ آقا نماز بخوانیم.

روزی که با خانواده به زیارت رفته بودیم علیرضا مرتب به ما می گفت حجابتان را رعایت کنید و چادرتان را محکم بگیرید و بیرون نخندید که نامحرم ببیند. علیرضا تعصب خاصی داشت و بسیار مومن بود و با اینکه ۸ سال بیشتر نداشت روزه هایش را کامل می گرفت. آری شهدا شمع محفل بشریتند.

گزیده ای از زندگی شهید علیرضا هادیان به نقل از محمد مهرابی (رزمنده دفاع مقدس و شوهر خواهر شهید)

علیرضا در سال ۱۳۴۱ در اصفهان در خانواده ای متدین و متوسط در یکی از روستاهای داران چشم به جهان گشود. پس از تولد او شرایط اقتصادی خانواده بهتر شد و به یکی از روستاهای صارمیه نزدیک آتشگاه اصفهان نقل مکان کردند.

خانواده شان تقریبا پر جمعیت بودند و پدرش از شغل سنگ تراشی امرار معاش می کرد. بعد از تولد علیرضا این خانواده صاحب ۵ فرزند دیگر نیز شدند، به طور کلی ۹ فرزند بودند که ۳ برادر و ۶ خواهر که تحصیلات همگی سیکل است.

علیرضا دوران کودکی را سپری کرد و در سن ۶ سالگی به دبستان نیایش خیابان حجتیه اصفهان رفت و پس از اتمام ابتدایی، در مدرسه راهنمایی که در محدوده گلستان شهدا بود مشغول به تحصیل شد.

به دلیل اینکه می خواست کمک خرج خانه باشد و پدر و مادرش هم کمتر زحمت بکشند، مدرسه را ترک نمود و به دنبال شغل و کار و کاسبی رفت. در سن نوجوانی فردی فعال و پرکار بود و در یک کارگاه کفاشی مشغول به کار شد و کفش های زنانه و مردانه که تمام این کفش ها دست دوخت بود را تولید می کردند. پس از گذشت سالها و شروع انقلاب در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد و شبها با مردم محله خود به خیابان ها می رفت و ضد رژیم شاهنشاهی شعار می داد.

آگاهی سیاسی

هر چند که تحصیلات بالایی نداشت ولی از جامعه و دوران شاهنشاهی و مسایل سیاسی آگاهی داشت و همه اوقات از رژیم طاغوت هم در منزل و هم در کارگاهی که مشغول به کار بود صحبت می کرد و به مردم آگاهی می داد.

شهید در دوران جوانی فردی ورزشکار بود که در محله اش تیم فوتبال تشکیل داده بود که در آن زمان به تیم فوتبال میلاد معروف بود. او همیشه در صدر میدان قرار داشت و یکی از مدافعان سرسخت تیم خودش بود. با اراده درتیم خود ظاهر می شد که در اکثر مسابقات محله ای تیم میلاد برنده بود.

گفتنی است چند تن از دوستان صمیمی علیرضا که در تیم فوتبالش بودند به جبهه رفتند و به دعوت حق لبیک گفتند (ازجمله شهید حجازی و شهید عیوضی). علیرضا از شنیدن خبر شهادت دوستانش بیش از اندازه ناراحت شد و آرام و قرار نداشت تا اینکه تصمیم گرفت به خدمت سربازی برود.

اعزام به جبهه

با وجود اینکه نان آور خانه و خانواده بود و پدر سالخورده ای داشت، بدون اطلاع پدرش دفترچه اعزام به خدمت گرفت و به پادگان آموزشی ۰۱ اعزام شد. پس از دو ماه دوره آموزشی اش به پایان رسید و از آنجا در تاریخ ۱۵/۴/۶۰ با عده ای از هم رزمانش داوطلبانه به جنوب و منطقه جنگی اعزام گردید.

علیرضا در همه کارهایش با اینجانب درد و دل می کرد و از من خواست که در مورد رفتن به منطقه جنگی به خانواده حرفی نزنم ولی چون موقعیت حساس بود و هر روز جنگ بیشتر اوج می گرفت و شهدای زیادی در اصفهان تشییع می شدند، نتوانستم به خانواده اش اطلاع ندهم. پس از گذشت یک ماه به خانواده و خواهرانش گفتم که علی به منطقه جنگی رفته و از روزی که رفته من چندین نوبت هم در آموزشی کرمان و هم در منطقه خوزستان به دیدن او رفتم.

و چون قبلا در منطقه بودم یکی از آن روزها که به دیدنش رفتم موقع آزادی خرمشهر بود که پس از آزادی خرمشهر از فرمانده او برایش مرخصی گرفتم و به اهواز آمدیم تا با خانواده اش تلفنی صحبت کند.

علیرضا تا آخرین روزی که در منطقه بود در بیشتر عملیات ها شرکت داشت و جزء نفرات فعال و در رده خمپاره اندازها مشغول بود.

علیرضا هر وقت که به مرخصی می آمد از پیشروی نیروهای ایرانی و از بنی صدر که مانع پیروزی رزمندگان می شد، حرف می زد و به او ناسزا می گفت. علیرضا از همان زمان کودکی به خواندان نماز اهمیت زیادی می داد. حتی همیشه می گفته اول نماز بخوانیم بعد غذا بخوریم .

از حجاب برای خواهرانش می گفت و به آنها سفارش می کرد که امام (ره) را در همه حال اطاعت کنید و یاد و خاطره شهدا را فراموش نکنید و رهرو آنها باشید، چون خون آنها به خاطر دفاع از میهن و اسلام ریخته شده مبادا آنها را فراموش کنید.

آخرین مرخصی/ نحوه شهادت

پس از آزادی خرمشهر یگان خدمتی نامبرده به کردستان منتقل گردید. آخرین بار که به مرخصی آمد، شهریور سال ۱۳۶۱ بود، او همیشه می گفت عمو من فکر نمی کنم که که دیگر برگردم و برای همین وصیت نامه ای نوشتم و گذاشتم بین صفحات قرآن در مسجد صاحب الزمان (عج)؛ اگر ان شاءالله شهید شدم بروید آن را بردارید.

سرانجام در تاریخ ۱۴/۷/۱۳۶۱ وقتی به منطقه سومار رفته بودند، در عملیات مسلم ابن عقیل با چندتن از دوستانش شرکت کردند و مورد حمله نیروهای بعثی عراق قرار گرفتند و ندای حق را لبیک گفت و به لقاء الله شتافت. روحش شاد و یادش گرامی باد. پیکر پاکش که از ناحیه سر و صورت مورد اصابت ترکش و خمپاره قرار گرفته بود به اصفهان بازگشت.

علیرضا همیشه تکه کلامش دعاگویی امام (ره) و رزمندگان بوده است و همیشه نامه هایش را با نام خدا و با سخنی از امام خمینی (ره ) آغاز می کرد. مثلا می گفت: امام خمینی (ره) می فرمایند، «نه تحت سلطه آمریکا می رویم و نه زیر بار شوروی. ما مسلمانیم و می خواهیم آزاد زندگی کنیم.»

شهید هادیان از جمله شهیدانی بود که هر شب از خدا می خواست امام زمان (عج) را در خواب ببیند و همیشه در انتظار چنین شبی به سر می برد.

شهید علیرضا هادیان

785

خاطره از زبان شوهر خواهر شهید که ایشان را عمو خطاب می کرد:

شهید هادیان وقتی که برای دوره آموزشی به یگان ۰۱ کرمان اعزام شد، بنده همراه خواهرش و سه فرزندم و خواهر کوچکش که الآن همسر یک جانباز است، به دیدن او در شهر کرمان رفتیم. چون من نظامی بودم لباس نظامی به تن داشتم و با راهنمایی دژبان به گروهان آموزشی که شهید هادیان آنجا مشغول آموزش بود، رفتم.

او حسابی از دیدن من یکّه خورد. ناگهان از جایش برخاست و مرا در بغل گرفت و همان لحظه دوستانش که او را با این حال دیدند، تعجب کردند که یک سرباز در حین آموزش این حرکت را انجام دهد، آن هم با این همه شوق و خوشحالی! من هم با صدای بلند گفتم: برادران خسته نباشید، ایشان برادر همسرم هستند.

آن روز از فرمانده گروهان نامبرده برایش مرخصی گرفتم و با دو نفر از دوستانش که بچه محل بودند، به شهر کرمان رفتیم و تا شب با هم بودیم و از فردای آن روز که به پادگان آموزشی رفتند برای هادیان و دو نفر از دوستانش (مرتضی فدایی و نخکوب) ۳ روز مرخصی گرفتم و به اصفهان آمدند.

علیرضا همیشه انسانی قدرشناس بوده و همیشه در نامه هایش از من و خواهرش که به او سر زده بودیم تشکر می کرد.

نامه ها و شرم و حیای شهید

علی بعد از تقسیم شدن در تاریخ ۱۵/۷/۶۰ به منطقه اعزام گردید. او همیشه با من توسط نامه در تماس بود. یک روز در نامه برایم نوشت که «عمو خجالت می کشم که به شما بگویم، به مقداری پول نیاز دارم که لااقل به شهر اهواز بیایم». من مبلغ دویست تومان در پاکت گذاشتم و برایش فرستادم.

علیرضا هم در نامه نوشته بود که عموجان دلم نمی آید خرجش کنم ولی بعد از مدتی مجبور شدم که خرجش کنم.

علیرضا در تاریخ ۱۵/۱۱/۶۰ دقیقا ۷ ماه بعد به مرخصی آمده بود و در کنار پدر و مادر و خانواده اش خوشحال بود. او در این ۱۰ روز به دیدار دوستانش رفت و مرتب با شوهر خواهرش که من باشم (و عمو خطابم می کرد) به مسجد می رفت و در راه مسجد صحبت و درد و دل می کرد تا اینکه مرخصی اش تمام شد و دوباره به منطقه برگشت.

علیرضا بعد از مدتی که در منطقه بود، به شهر رفته بود و نامه ای به خانواده اش پست می کند. در نامه نوشته بود: «عموجان! مادر و خواهرم را به منزل آقا حیدر بفرستید برای خواستگاری از خواهر آقا حیدر». و دوباره به منطقه برگشت. چندی بعد چشمش به یکی از دوستان صمیمی اش که مرتضی نام داشت، افتاد و او را در آغوش گرفت و بوسید مرتضی هم به او گفت: «عموجانت مرا بوسید و گفت این از طرف من، علیرضا را ببوس و این نامه را به او بده .علیرضا نامه را گرفت و وقتی آنرا باز کرد و دید عمویش در پاکت برایش پول فرستاده بود و پیش خود گفت: عموجان همیشه به من لطف دارد و مرا خجالت می دهد.

علیرضا جوان بسیار خجالتی بود و شرم و حیایش اجازه نمی داد که رو در روی بزرگترهایش به درشتی حرف بزند. او بسیار سر به زیر بود.

علیرضا در نامه بعدی نوشت: «عموجان! دستت را می بوسم از اینکه مادر و خواهرم را به خانه ی آقا حیدر فرستادی. ولی یه موقع آقا حیدر نفهمد، آخه خجالت می کشم.» علیرضا اینقدر با وقار و افتاده بود که حتی از اینکه می خواست دختر مورد علاقه اش را از برادر دختر خواستگاری کند، خجالت می کشید و این از شأن و وقار او بود.

آزادی خرمشهر

بعد از آن اردیبهشت سال ۱۳۶۱ بود که بنده هم به منطقه اعزام شدم. چون کار من تعمیرات هلیکوپتر بود، در منطقه قرار سکونت داشتم و هنوز در پشت جبهه بودم که عملیات بیت المقدس شروع شد. یگان های هوانیروز سخت درگیر بودند و من هم فرصتی پیدا نمی کردم که به علی سر بزنم. تا اینکه دوم اردیبهشت، خرمشهر آزاد شده بود، هنوز رسماً اعلام نشده بود ولی پروازهای ما سبک شده بودند.

از فرمانده عملیات اجازه گرفتم تا به خط مقدم که شهید هادیان در آنجا در یگان تیپ هوابرد بود بروم. صبح زود وقتی که چند فروند هلیکوپتر به منطقه اعزام می شدند، من هم رفتم و در پشت خط پیاده شدم. چون جای ایشان را دقیق نمی دانستم، کنار جاده ایستاده بودم که یک جیپ جلوی پایم ایستاد و گفت برادر به خط مقدم می روی؟

گفتم بله و سوار شدم. ایشان هم یک سرگرد نیروی زمینی ارتش بود. از او محل تیپ هوابرد را سوال کردم. حدودا آدرسی داد و پس از مسافتی که رفت، گفت: از اینجا به بعد مسیرمان با هم فرق دارد و باید از هم جدا شویم. خداحافظی کردم و از جیپ پیاده شدم. همینطور در جاده خاکی در حرکت بودم، جاده خلوتی بود و خیلی کم ماشین از آنجا تردد می کرد.

ناگهان یک جیپ سیمرغ رسید که راننده آن یک سرباز بچه کرمانشاه بود. ایستاد و من سوار شدم. پرسیدم برادر می خواهم به یگان هوابرد بروم که در خط مقدم است.

گفت: من هم به نزدیکی آنها می روم، ولی یک هفته است که من به ماموریت رفته ام و یگان ها به خاطر عملیات جابجا شده اند. الآن دقیق نمی دانم کجا هستند.

خلاصه با هم گرم صحبت بودیم که ناگهان به ایشان گفتم اینجا خیلی خلوت است و از نیروها خبری نیست! که یکدفعه داد کشید و گفت: وای وارد منطقه عراقی ها شده ایم و همان لحظه با سرعت که می رفت، دور زد.

و به محض دور زدن ماشین ۲۰ قدمی ما خمپاره خورد زمین.

خوشبختانه برای ما و ماشین اتفاقی نیافتاد و از آنجا دور شدیم و به محل یکی از یگانهای خودی که در خط مقدم بود، رسیدیم. با راننده خداحافظی کردم و به مقر فرماندهی آن یگان رفتم و جای تیپ هوابرد را از ایشان که یک سرهنگ بود سوال کردم. ایشان مرا به سوله دعوت کرد و گفت که بخاطر عملیات و فتح خرمشهر همه یگان ها جابجا شده اند و باید صبر کنم.

بعد گفت: الآن من یک وسیله برای بردن غذا می خواهم به آن یگان بفرستم شما هم می توانید به محل آن گروهان که در نزدیکی خرمشهر است بروی.

بعد از ساعتی ماشین راه افتاد و نزدیک ظهر رسیدیم. علیرضا همهمه کنان و شادی کنان از فتح خرمشهر مرا در بغل گرفت و چند نفر از همرزمانش که مرا از طریق نامه هایی که علی می نوشت می شناختند از خوشحالی مرا در آغوش گرفتند و خوشحالی می کردند. آن روز من ۲ ساعت نزد آنان بودم.

سنگرهای عراقی

با چند نفر از بچه ها به خاکریز عراقی ها که به تصرف ایرانی ها در آمده بود رفتیم. هنوز جنازه های عراقی ها گرم بود و از بدنشان خون جاری بود. نیروهای ایرانی کاملا منطقه را از وجود عراقی ها پاکسازی کرده بودند ولی هنوز دور تا دور خاکریز عراقی ها میدان مین بود.

چون چند راه باز شده بود ما توانستیم به سمت خاکریز و سنگرهای تسخیر شده عراقی ها برویم؛ سنگرهای عراقی ها از سالن های پذیرایی ما ایرانی ها بهتر بود و مجهز به همه چیز!

آنها روی دیوارهایشان پتو و فرش آویزان کرده بودند و معلوم بود که خیلی وقت بود در آنجا مستقر هستند. همه گونه وسایل پذیرایی و انواع نوشیدنی ها و خوراکی ها در سنگر عراقی ها موجود بود.

چون خرمشهر بدست نیروهای خودی بود، پس از چند ساعتی گشت در منطقه به مقر یگان ایشان برگشتیم و پیش فرمانده گروهان رفتم و برای علیرضا و مرتضی مرخصی گرفتم که به اهواز محلی که یگان های هوانیروز در آنجا اسکان داشتند برویم.

علیرضا و مرتضی لباس هایشان چنان خاکی بود که معلوم بود از شروع عملیات بیت المقدس تا آن روز رنگ حمام را ندیده بودند. به محض ورود، هردوی آنها را با لباس به حمام فرستادم و گفتم اول خودتان و بعد لباس هایتان را بشویید و بعد داخل اتاق بیایید. خلاصه شب را پیش من در هوانیروز بودند و همان شب با اصفهان و خانواده هایشان تماس گرفتند و به آنها خبر خوشحالی را دادند که من پیش آنها رفتم.

صبح زود پس از خوردن صبحانه گفتند که ما می خواهیم به شهر اهواز برویم و گشتی بزنیم. به شهر اهواز رفتیم و داخل شهر بودیم که رادیو اعلام کرد که خرمشهر آزاد شد. در شهر کیک و شیرینی و شربت می دادند. مردم همه خوشحال بودند، علیرضا و مرتضی بایستی فردا به منطقه اعزام می شدند.

شب دوم را هم پیش خودم آنها را نگه داشتم و فردا صبح که هلیکوپتر جهت حمل و جابجایی مجروحان به خط مقدم اعزام می شد من با هماهنگی فرمانده عملیات آن ها را سوار کردم و در نزدیکی قرارگاه تیپ هوابرد پیاده شده بودند و به یگان خودشان رفته بودند.

چشم به راه من نباشید!

در ۳/۸/۶۱ یک روز علیرضا از سر دلتنگی به شهر رفت و برای خانواده اش تلفن زد و احوال آنها را پرسید. وقتی برگشت سرگروهبان با عصبانیت تمام به علیرضا گفت: چرا بدون اجازه به شهر رفتی؟ و سیلی محکمی توی گوش علیرضا زد.

علیرضا همینطور که مظلومانه نگاهش می کرد سرش را زیر می اندازد و هیچ نمی گوید و اشک در چشمانش حلقه می زند و می رود. سر گروهبان از اینکه می بیند علیرضا سرش را زیر انداخته و هیچ نگفت خودش از کارش پشیمان می شود و به کنار علیرضا می رود و از او عذرخواهی می کند و صورتش را می بوسد.

ولی علیرضا دیگر سعی کرد که کمتر به شهر برود و برای خانواده اش نامه می نوشت.

او در یک نامه به خواهرش نوشت:

«خدایا مرا از سپاهیانت قرار ده که براستی سپاه تو پیروز است». خواهرجان هیچ وقت چشم به راه من نباشید. شاید خداوند مرا در جبهه های حق علیه باطل به درجه شهادت برساند. چون ما دیگر از آنِ خانواده خود نیستیم. «انالله و انا الیه راجعون» ما از آن خداوند هستیم و به سوی او باز می گردیم.

پس خواهر مهربانم اگر من لایق شهادت شدم هیچ وقت در نبودم گریه نکنید. این را به پدر و مادر هم بگو که ناراحت نباشند و به خاطر من اشک نریزند و تازه باید خوشحال هم باشند چون همانطور که رهبر انقلاب امام خمینی (ره) فرموده اند: مکتبی که شهادت دارد اسارت ندارد.

آرزوی شهادت

علیرضا همیشه نماز شب می خواند و دعاهایش برای فرج آقا امام زمان (عج) و سلامتی برای پدر و مادر و خواهرش بود.

علیرضا ایمانش به خداوند بسیار زیبا بود ولی زمانی که به جبهه رفته بود ایمانش به دین و مهربانی و حس مسئولیتش نسبت به خانواده بیشتر شده بود.

او همیشه از دوستانش که مجرووح می شدند تعریف می کرد و می گفت کاش خداوند اگر مرا دوست دارد به شهادت برساند.

قرعه به نام شهدا- از زبان محمد مهرابی

پنج شنبه بود، من به پایگاه محل خدمت خودم رفته بودم. هوا هم کمی بارانی بود. یکی از همکاران آمد و گفت: مرتضی فدایی شهید شده (مرتضی فدایی از دوستان و هم رزمان علیرضا بود).

یکدفعه جا خوردم، گفتم: فکر نمی کنم، چون تازه به جبهه رفتند. گفت: مگر تو نمی خواستی بروی کردستان، علی و مرتضی را بیاوری مرخصی؟ باورم شد که راست می گوید و بلافاصله تقاضای مرخصی کردم و از پایگاه به خانه آمدم. به مادر همسرم و همسرم گفتم که مرتضی زخمی شده. همه زدن زیر گریه. بعد گفتم گریه نکنید، بیایید برویم خانه مرتضی فدایی و با هم به سمت خانه شان رفتیم.

میان راه به آنها گفتم مرتضی شهید شده. همسرم و مادرش خیلی گریه کردند تا به منزل فدایی رسیدیم و به خانواده شان گفتیم که مرتضی زخمی شده و من دل تو دلم نبود، زود از منزل فدایی ها بلند شدم و خداحافظی کردم و با چندتن از دوستان شهید سرگرم بودیم. به بنیاد شهید و هلال احمر رفتیم. شب قبل من و یکی از دوستانش خواب دیده بودیم که علی شهید شده و دلیل جستجو کردن و رفتن ما به هلال احمر و بنیاد شهید همین خواب بود که فکر می کردم علیرضا شهید شده باشد.

ساعت ۱۱ بود که یکی از دوستان آمد درب منزل و مرا صدا زد. گفت: همین الآن رادیو اعلام کرد که خانواده شهید علیرضا هادیان برای تحویل جنازه شهیدشان به سردخانه خیابان کهندژ مراجعه کنند. من هم بدون اطلاع با چند تن از دوستان آقای حجازی و زهرایی و شکوهی به سردخانه رفتیم.

مسئول آنجا آقای کریم پور که از همکاران نظامی بنده بودند، گفت: دیر آمدید شهید را بردند به غسالخانه تخت فولاد. من برگشتم منزل و به خانواده گفتم که علی مجروح شده، و ۲ نفر هم رفتند که به پدر علیرضا خبر بدهند.

همگی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم و به خیابان فیض که رسیدیم پدرش گفت: اینجا که بیمارستان نیست و به محض اینکه به سمت کوچه غسالخانه پیچیدیم، گریه و زاری همه شروع شد، چون فهمیدند علیرضا هم شهید شده است. وارد محدوده غسالخانه که شدیم جمعیت زیاد بود.

۱۴ تا شهید آورده بودند، انگار آنروز درِ بهشت را باز کرده بودند و قرعه به نام شهدا افتاده بود. هفت نفر از شهدا بی نام و نشان و گمنام بودند و بقیه هم از دوستان و فامیل.

خانواده های شهدا در آنجا جمع شده بودند. یکی یکی جنازه شهدا را می آوردند. وقتی جنازه علیرضا را تحویلمان دادند، شهید سر نداشت، ولی من از روی لباس ها و دست و پاهایش او را شناختم.

بر اثر تَرکش خمپاره سر و صورتش از بین رفته بود و دائم به فکر پدر و مادرش بودم که چه اتفاقی برای آنها می افتد. ولی چون در آن روزها تشییع شهدا زیاد بود، چشم و گوش مردم از این خبرها پر شده بود و قدرت و ایمان و صبر قوی تری نسبت به این مسائل پیدا کرده بودند و از شهید شدن همسر و یا فرزندشان افتخار می کردند.

بله روز ۱۴/۷/۶۱ علیرضا در منطقه سومار و در عملیات مسلم ابن عقیل به درجه شهادت رسیده بود.

بعد از نماز جمعه او را به همراه ۱۴ شهید دیگر از میدان امام (ره) اصفهان روی دست مردم تا گلستان شهدا تشییع کردند و با چه عزت و احترامی به خاک سپردند. شهید علیرضا هادیان در قطعه محرم پشت مسجد به خاک سپرده شد و بعد از یک هفته ساک و وسایل شخصی شهید به دست خانواده اش رسید.

آن روز در تشییع شهدا این مردم اصفهان بودند که قدرشناس و تداوم بخش راه شهیدان و همین باعث دلگرمی و ایجاد مقاومت صبر در خانواده شهدا می گردید.

بعد از مدتی که خانواده شهید علیرضا هادیان کمی آرام گرفتند به مسجد صاحب الزمان (عج) رفتم و وصیت نامه شهید را از لای قرآن که خود در نامه هایش گفته بود، برداشتم و به منزل آوردم و برایشان خواندم.

وصیت نامه شهید:

«مَن طَلَبنی وجدنی وَ مَن وجدنی عَرَفنی وَ مَن عَرَفنی اَحَبنی وَ مَن اَحَبنی عِشقَنی وَ مَن عِشَقنی عِشقَتهُ وَ مَن عِشقَتُه قَتَلتُه وَ مَن قَتَلتُه فعَلیَّ دینُه وَ مَن علیّ دینُه فَانا دینُه»

«آن کس که من را طلب کند می یابد، آنکس که من را یافت، می شناسد و آن کس که من را شناخت، دوستم می دارد و آن کس که دوستم داشت به من عشق می ورزد و آن کس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق می ورزم و هرکس که من او را عشق ورزیدم می کشم او را و آن کس را که من او را کشتم خون بهایش بر من واجب است و آن کس که خون بهایش بر من واجب است، پس من خود خون بهای او هستم.»

ما مسلمانیم، شرق و غرب برای ما مطرح نیست ما از مظلوم دفاع می کنیم و بر ظالم می تازیم. (امام خمینی [ره])

خدایا تو شاهدی که چیزی عزیزتر از جانم ندارم تا فدای اسلام کنم.

پروردگارا: تو خودت یار و یاور امام امت خمینی بت شکن باش.

من به خانواده و دوستانم سفارش می کنم تا خون در رگ دارند پیرو خط امام باشند و از شما می خواهم پس از شهادت من گریه نکنید و برای من مجلس عزای مجلل نگیرید، بلکه خوشحال باشید، زیرا من به هدف اصلی خود رسیدم. آرزوی من برآورده شد و امیدوارم برادران و دوستان من بعد از من با پایداری خود مرز و بوم کشور اسلامی را از دست دشمنان پلید و کافر پاک گردانند.

مادرم من را ببخش که تو را تنها گذاشتم ولی این را بدان راهی که رفتم خدا نشان دهنده ی آن راه بود. و من از خدای خودم بسیار سپاسگزارم که این راه را به من نشان داد. پس نگران نباش و خوشحال باش و فکر کن در صحرای کربلا چه کسانی شهید شدند که من خاک پای آنها هم نبودم.

مادرم، برادرانم را به خوبی تربیت کن که سر بار جامعه نباشند. بلکه از فرزندان روح ا… شوند و راه راست را انتخاب کنند. مادر و پدر عزیزم این را بدانید که من زنده هستم و هیچ نگرانی در بارگاه الهی برای من نخواهد بود؛ پس خوشحال باشید و وصیتم به خواهرانم این است که:

همان طور که یک عمر با حفظ حجاب من را در کوچه و خیابان سر افراز نگاه داشتید، تشکر می کنم و می خواهم همان طور باقی بمانید.

پدرم تو بهترین پدر بودی ولی من پسر خوبی برای شما نبودم. پس شما مرا ببخشید و از شما عذر می خواهم.

پدرم برایم ناراحتی نکنید چون شما با فدا کردن پسرتان در راه خدا و قرآن افتخار این دنیا و آن دنیا را نصیب خودتان کرده اید.

پیام برای دوستانم:

دوستان عزیزم قدر همدیگر را بدانید و به یکدیگر احترام بگذارید. در سلام کردن از دیگران پیشی بگیرید و نمازهای روزانه را فراموش نکنید که سهل انگاری در نماز نشانه ی بی ایمانی است. سعی کنید در نماز جمعه و دعای کمیل شرکت کنید. خواندن قرآن و نهج البلاغه را فراموش نکنید.

دوستان عزیز کسانی که به جبهه می روند و سالم بر می گردند جهادگران راه الله هستند و شهیدان زنده، پس به آنها احترام بگذارید و نگوئید که چرا شهید نشدید. دوستان مهربانم این را بدانید که تیم میلاد باعث دوستی و برادری شما شده. شما باعث بوجود آمدن میلاد هستید.

پس به اتحادتان که میلاد را بوجود آورد احترام بگذارید و هیچ وقت خود را بزرگ نشمارید و احساس قهرمان بودن نکنید که با ارزش ترین چیزها در دنیا چیزهای معنوی هستند. پس بخاطر تجملات دنیا به رقابت با همدیگر نپردازید و در پایان به امت شهیدپرور ایران پیشنهاد می کنم که امام (ره) را تنها نگذارید و از روحانیت مبارز حمایت کنید.

و السلام علیکم و رحمـت الله و برکاتُه

علیرضا هادیان ۲۸/۲/۱۳۶۱

نمونه نامه های شهید علیرضا هادیان

1

2

3

 

تصاویر شهید علیرضا هادیان و همرزمان

1

2

8

425 5545

7652

4247845

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

  1. کاظم گفت:

    خدا رحمتت کنه ای بزرگ مرد
    ما را هم شفاعت کن
    تو برای ما تو زندگی الگو هستی




    0



    0
  2. نیما گفت:

    زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.
    شهیدان زنده اند
    الله اکبر




    0



    0
نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
میدان نیوز
میدان نیوز
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق