چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۲۰:۲۸ - ۱۳۹۵/۰۴/۱۵

گزارشی عینی از دیداری پدر و فرزندی/

حواشی خواندنی از دیدار تشکل های دانشجویی با رهبر معظم انقلاب

ساعت حدود ۲۲:۴۵ بود که حضرت آقا گفتند اگر وقت بشود مطالبی را بیان می کنند. در این حین جمعیت گفتند تا سحر... حضرت آقا خنده ای کرد و گفت: «البته شما جوانید و می توانید، من هم که جوان بودم در شبهای بلند زمستان گاها تا سحر بیدار بودیم و گپ میزدیم.» جمعیت می خندید

ندای اصفهان- سجاد کمالی (جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی اصفهان)

ساعت حدودا 6:50 دقیقه صبح موعود به تاریخ 12 تیرماه 1395 با اتوبوس راهی خانه «پدر» شدیم. در راه کلا خواب بودم. قم که رسیدیم روزه ام را خوردم. بدون توقف به تهران رسیدیم؛ اتوبوس در نزدیکی ترمینال جنوب پیاده کرد. نماز ظهر و عصر را در مسجد ترمینال به جماعت خواندیم. ناهار نخوردم، تشنه ام بود اما گرسنه ام نبود، ولی دلیل اصلی اش مراسم افطاری آن روز در کنار رهبر معظم انقلاب بود که می خواستم آن را کامل درک کنم.

سوار اتوبوس شدیم و ایستگاه راه آهن پیاده شدیم. خط بی آر تی آن طرف تر منتظر مسافر بود. ما که راه را زیاد بلد نبودیم یک ایستگاه جلوتر از ایستگاه موعود پیاده شدیم و مجبور به برگشت با یک اتوبوس دیگر شدیم. هوای تهران خیلی عجیب گرم بود. خیابان جمهوری را پیاده آمدیم تا به خیابان فلسطین رسیدیم. ساعت حدودا 15:20 بود که به صف تازه تشکیل شده رسیدیم. ساعت حدودا 16:15 دقیقه بود که وارد محوطه ی بیت شدیم و حدود پنج دقیقه بعد در حسینه امام خمینی(ره) بودیم. کف حسینیه گلیم آبی رنگی دارد. ساعت حدود 16:30 من صف سوم از نرده ها بودم. حدود یک ساعت و نیم دیگر به شروع مراسم مانده بود.

کم کم صلوات ها و شعارها شروع شد

شعارها بیشتر (این همه لشکر آمده…)، (ما اهل کوفه نیستیم…)، (ای پسر فاطمه منتظر شماییم)، (خونی که در رگ ماست…)، (اباالفضل علمدار…)، (علمدار ولایت دانشجویان فدایت)، (نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا) و… بود. یک بنده ی خدایی صدایی مناسب برای شروع شعارها داشت و بقیه هم همراهی می کردند. صلوات ها را هم او می گفت. اگر شعار اولیه اش هم تغییر میکرد صلوات می فرستاد و مایه خنده شده بود. یکی میگفت صدایش خلق شده برای اعلام شعار! بعضی ها هم بلند می شدند و در مدح انقلاب و حضرت آقا شعرهایی می خواندند.

عکاس می خواست عکس بگیرد، بچه ها هم هرچه از کاغذ و شعار داشتند را بالا گرفتند تا عکس بگیرد. عکاس یک لنز خیلی بزرگی داشت که یک نفر به شوخی می گفت که تلسکوپ است. همه ی حواس ها به عکاس بود. عکاس لنز کوچکترش را باز کرد و همان لنز بزرگش را بست. همه خندیدند چون واقعا لنز بزرگی بود.

????? ???? ?? ?????????

کم کم مسئولین آمدند

حدود ده دقیقه مانده به شروع مراسم صندلی حضرت آقا را آوردند. در همین حین بعضی از بچه ها (که عمدتا عقب نشسته بودند) بلند شدند و فکر کردند که آقا آمد. محافظ های آقا جالب بودند؛ رفته رفته بزرگ و بزرگ تر می شدند!

ساعت حدود 18 بود که آقا آمد

به دلیل جایی که نشسته بودم و به در ورودی مسلط بودم، اولین نفر یا جزء اولین ها بودم که بلند شدم. زمانی که آقا را دیدم همه شعارها در ذهنم بود ولی زبانم بند آمده بود و نمی دانستم چه بگویم. این حالت خیلی برایم عجیب بود. همان شعارها دوباره شروع شد. جمعیت هل میداد! به لطف این هل ها از ردیف سوم به ردیف اول و دقیقا پشت میله ها آمدم. خیلی به هم فشرده بودیم. بعضی ها غر می زدند که چرا آمدی جلو و باید بروی عقب؛ ولی گوش ندادم و نشستم. خیلی می ترسیدم پاهایم درد بگیرد و با خودم می گفتم: نکند خون نرسد و پاهایم را قطع نکنند به دلیل نارسایی خون! ولی نشستم چون دلم نمی آمد آقا را با آن نمای نزدیک به خاطر پاهایم از دست بدهم.

اربعین به عقب برگشتم ولی گفتم امروز نه. مدام پاهایم را ماساژ میدادم. خیلی فشرده بودیم. قرآن شروع شد و همه سکوت کردند. قرآن که تمام شد یک بنده خدا به عنوان مجری آمد و شروع به صحبت کرد. بعد از اتمام حرف هایش از نماینده بسیج به عنوان اولین نفر دعوت کرد. قبل از اینکه نماینده ی بسیج صحبت کند، حضرت آقا فرمودند که کسانی که (یا عزیزانی که- درست یادم نیست) جلو نشسته اند خیلی به هم فشرده اند و اگر طولانی شود (اینجا آقا خودش را تکان داد، یعنی شروع به تکان خوردن میکنند). حدودا همه کلماتشان همین بود. یک نفر از آن طرف نرده ها بلند حرف هایی زد که درست متوجه نشدم ولی فکر کنم گفت که اجازه دهند افراد به این طرف نرده ها بیایند که یکی از محافظین به نزد حضرت آقا رفت و آرام چیزی به ایشان گفتند و حضرت آقا به آن محافظ اشاره ای کرد و خندیدند و جمعیت با ایشان خندید. در همین زمان تعدادی بلند شدند و به عقب رفتند.

????? ???? ?? ?????????

صحبت ها شروع شد

من از سخنران اول چیز زیادی نفهمیدم. سطح صحبت هاش بالاتر از سطح من بود. سخنرانی ها یکی پس از دیگری برقرار بود. نماینده ها بعد از سخنرانی به محضر آقا می رفتند و عرض ارادت می کردند. یک نکته ی جالب برای من خانمی از دانشگاه آزاد قم بود. صدایش گرفته بود. صلواتی در وسط سخنانش فرستادیم تا صدایش را صاف کند. در وسط سخنرانی اش در موقع گفتن یکی از حرف هایش جمعیت در پی تایید، شروع به احسنت گفتن بلند کرد و در این هنگام حضرت آقا خندیدند. بعد از سخنرانی شان به محضر آقا رفتند و عبای آقا را بوس کردند که برایم جالب بود. واقعه ی جالب تر نگاه حضرت آقا بود که پایین بود و به ایشان نگاه نمی کرد.

یکی دیگر از سخنرانی های جالب سخنرانی نماینده ی دفتر تحکیم وحدت بود. بعید می دانم تلویزیون این سخنرانی را کامل پخش کند و حتما سانسور می کند، به دلیل انتقادهای صریح به آقای هاشمی. صراحتا اسم آقای هاشمی را می آورد. احسنت های دانشجویان خیلی جالب بود. شعار مرگ بر آمریکا در بین سخنرانی یکی از اعضا از نکات خوب بود. سخنرانی های جهادی را هم آقا بعدا تایید کردند و نکاتی را پیرامون آن بیان کردند که به همراه خنده و شوخی آقا بود. نماینده ای اعلام کرد نکته آخر و نکته اش را گفت، بعد از اتمام نکته دوباره عنوان کرد نکته آخر… و در این حین حضرت آقا اعلام کردند «نکته ی بعد از آخر» و جمعیت به خنده افتاد.

در صحبت ها از ازدواج هم می گفتند، از ناملایمات کار فرهنگی و حمایت های ناکرده ی مسئولین صحبت به میان آمد که البته حضرت آقا جواب را گفتند (رجوع به سخنرانی آقا شود). از اردوهای مختلط صحبت شد که آقا بعد از افطار فرمودند که به وزیر علوم تذکر داده و ایشان گفتند که بررسی خواهند کرد. یکی از سخنران ها فرزند شهید بود و پدر خود را در سه سالگی در عملیات کربلای 5 از دست داده بود.

صحبت نماینده ها که تمام شد نوبت به دانشجویان جمع رسید. یکی از خانم ها از عقب بلند شد و گفت که فرزند جانباز است و چفیه ای به آقا هدیه داد که متبرک به کربلا بود. نفر بعدی یکی از آقایان بود. البته افراد دیگری هم بلند شدند که توسط جمعیت نشانده شدند. آقا فرمودند که توانایی شنیدن دارند. جمعیت در این حین شعار «این همه لشکر آمده» را گفتند. آقا شروع به صحبت کرد (+). در آخر مراسم قبل از افطار آقا فرمودند: خب اگر وقت بود مطالبی را می گویم (حدودا کلماتشان همین بود). چند نفر از درون جمعیت گفتند «بعد از افطار…» و آقا لبخندی زد که فکر کنم نشان رضایت ایشان بود.

بعد از اتمام صحبت های رهبری یک نفر بلند شد و خواست که آقا چفیه شان را به ایشان بدهند و حضرت آقا این کار را نیز کردند. فرد یا افرادی رفتند و آقا را از نزدیک دیدند، نمی دانم چه جوری، فقط با تعجب و حسرت نگاهشان میکردم و می پرسیدم چه طوری میروند تا ما هم برویم!

اذان گفتند و آقا با صدای اذان بلند شدند

سفره ی افطار آخر حسینیه پشت پارتیشن ها چیده شده بود. افطار برنج و مرغ بود. خیلی خوش مزه بود، جایتان خالی. من رفتم وضو گرفتم و برگشتم. داشتم وضو را با بطری آب می گرفتم که یکی آمد و گفت چرا این جوری وضو میگیری، بعد پرده را بالا زد و گفت بروید آنجا وضو بگیرید. وقتی وضو گرفتیم یکی دیگر آمد و گفت: «چرا آمدید اینجا وضو بگیرید، مگر پرده را نکشیده اند؟ یعنی نروید» خلاصه دعوایمان کرد ولی من هم گفتم همکار خودتان گفت بروید.

خلاصه رسیدم به حسینیه. جا نبود برای نماز. اتصالات نماز هم جالب بود، ان شاءالله که درست بوده. نماز مغرب را نرسیدم. نماز عشاء را به جماعت رسیدم. جایتان خالی، نماز پشت سر حضرت آقا می چسبد. افطار را بعد از نماز شروع کردم. سریع خوردم و رفتم آن طرف پارتیشن و دقیقا پشت نرده ها و یکم آن طرف تر آقا نشستم.

این همه لشکر آمده…

نشستیم تا آقا آمد. قد و قامت آقا واقعا زیباست. حضرت آقا نشستند. شعارها کمتر شد، نمی دانم چرا. بچه ها سریع نشستند. بلند شدم تا آقا شروع نکرده چفیه شان را بگیرم که من را نشاندند. یک نفر بلند شد و گفت: «انصاف نیست شما به بعضی ها اجازه صحبت دادید و بعضی ها نه.» من به شخصه با این نوع برخورد با آقا مخالف هستم و ناراحت شدم. آقا هم گفتند: «من می خواهم صحبت کنم و اگر می خواهید صحبت کنید مشکلی نیست» (حدودا کلماتشان همین بود). اینجا بود که جمعیت شعار (این همه لشکر آمده) را سر داد.

آقا سخنان خیلی زیبایی را گفتند. برای مصداق هایشان بعضا خاطراتشان را بیان میکردند که جالب بود. ساعت حدود 22:45 دقیقه بود که حضرت آقا گفتند اگر وقت بشود مطالبی را بیان می کنند. در این حین جمعیت گفتند تا سحر… حضرت آقا خنده ای کرد و گفتند: «البته شما جوانید و می توانید، من هم که جوان بودم در شب های بلند زمستان گاها [دقیقا نمیدانم کلمه شان چه بود] تا سحر بیدار بودیم و گپ میزدیم.» جمعیت می خندید. بعد از این سخنان من که جلو بودم بلند و چند بار گفتم: «به دل است». آقا لبخند بر لبشان بود، حال دو حالت دارد: 1- آقا داشتند ادامه خنده شان را سپری می کردند 2- آقا به حرف بنده هم خندیدند. نمی دانم.

در آن موقع حجت الاسلام و المسلمین دکتر جوادی (رییس نهاد مقام معظم رهبری دانشگاه علوم پزشکی اصفهان) نگاهی به من کردند که باز هم متوجه نشدم خوب بود یا بد. آقا بلند شدند و جمعیت شعار (ما همه سرباز توییم…) و از این قبیل شعارها را سر دادند. آقا سریع رفتند و این بود گپ و گفت خودمانی با آقا. واقعا آنجا بود که فهمیدم که حضرت آقا چه قدر دانشجویان را دوست دارد.

سجاد کمالی

سجاد کمالی

برچسب‌ها: , , ,

مطالب مرتبط

  1. دیدار گفت:

    خوش به حالتان. کاش دیدار قسمت ما هم می شد.

  2. ناشناس گفت:

    چرا اقا با طلبه ها دیدار ندارن؟

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شرکت قارچ یکتای سپاهان بزرگترین تولید کننده در صنعت قارچ ایران
شرکت قارچ یکتای سپاهان بزرگترین تولید کننده در صنعت قارچ ایران
موسسه انشا؛ مشاوره خانواده، مشاوره تحصیلی، طب اسلامی، تربیت فرزند 34468558
موسسه انشا؛ مشاوره خانواده، مشاوره تحصیلی، طب اسلامی، تربیت فرزند 34468558
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715