چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۱
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۵:۱۸ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۴

کوفه قبل و پس از شهادت حضرت علی علیه السلام؛

عوامل انسان شناسی در پیدایش فرهنگ جامعه کوفه

آنچه که در جامعه کوفه در زمان زیاد بن ابیه روی داد، این بود که وی فرمانِ ریشه کن کردن عشایر و خاندان‌هایی که محبّت علی(ع) را در دل دارند و کوچاندن آنان به سرزمین خراسان و شام و جذبِ مخالفین علی و ادغام آنان در جامعه کوفه را دریافت نمود که باعث تغییر بافت اجتماعی و تحمیل فرهنگ دشمنی با اهل بیت گردید

ندای اصفهان- مترجم: دکتر مهدی عابدی (عضو هیئت علمی دانشگاه اصفهان)

حجت الاسلام سید نبیل الحسنی از پژوهشگران معاصر کربلا و مدیر موسسه علوم نهج البلاغه عراق است که سالها با معاونت پژوهشی «عتبه حسینی» در کربلا همکاری داشته و حاصل این همکاری دهها کتاب است که بیشتر آنها را عتبه حسینی منتشر کرده است. نبیل الحسینی سفرهای مختلفی به ایران داشته و با مراکز پژوهشی دینی کشورمان در ارتباط است. متن زیر برگرفته از کتاب «الانثربولوجیا الثقافیه والاجتماعیه لمجتمع الکوفه عند الامام الحسین» به قلم این پژوهشگر است که ترجمه فصل اول آن در معرفی مفهوم «انسان شناسی» را در قسمت قبل خواندیم. در فصل دوم نویسنده به انسان شناسی جامعه کوفه پرداخته است.

– شما می توانید متن اصلی این مقاله به زبان عربی را از اینجا دانلود کنید.

– همچنین فایل کامل PDF ترجمه فارسی این کتاب را از اینجا دانلود کنید.

سید نبیل الحسنی

فصل دوم:

1.         تأسیس کوفه به ‌عنوان پادگان نظامی سربازان و جنگجویان عرب و بیگانه

برخی پژوهش‌های تاریخی به این نکته اشاره دارند که هدف از تأسیس شهر کوفه، ایجاد مقرّ و جایگاهی بود که جنگجویان مسلمانی در آن اقامت گزینند که سپاهیانِ ساسانی را دور ساختند و شهر مدائن را به تصرّف خود درآوردند و بدین وسیله از سرزمین‌های فتح شده دفاع کنند و بر گستره‌ی آن بیفزایند.

این مسأله تنها با سرنگون کردن سپاه ساسانی صورت می‌پذیرفت که هنوز با وجود شکست و ناکامی، پا برجا بودند و برای یورش دوباره و انجام تحرّکاتی برای باز پس‌گیری سرزمین‌های از دست داده، گرد هم آمدند؛ از این رو با آنان کشمکشی دائمی داشتند و وضعیت مسلمانان نیز امن نبود. این مسأله اقتضا می‌کرد پایگاه جدید، دارای ماهیّتی نظامی باشد و در برپایی آن، هزینه و تلاش‌های بسیاری صورت نگیرد که اگر شرایط دگرگون شد، فقدان آن، باعث افسوس و دریغ مسلمانان نشود.

مشخص است که رزمندگان مسلمانی که این پایگاه جدید برای آنان ایجاد شده بود، اغلب‌شان از نظامیان آزموده و زبردست بودند و به زندگیِ رفاه‌طلبانه یا توجه زیاد به زراندوزی و جمع کردن ثروت، عادت نداشتند و شکّی وجود ندارد که فتوحات و ستیزهای ناشی از آن، اوضاع اجتماعی و جمعیّتی را دستخوش تغییر می‌کند؛ امّا باعث ویرانی آثارِ قدیمی نمی‌شود.

از این رو تاجران و صنعتگران در مراکز قدیمی خود باقی ماندند و حداقل چشم انتظار ثباتِ اوضاع بودند و توجیهی برای انتقال به پایگاه نظامیِ جدید نیافتند.[1]

بلاذری نقل می‌کند که سعد بن ابی وقّاص، هنگامی که روانه کوفه گردید «نقشه شهر را ترسیم نمود و مردم منازلی را برای خود ساختند و قبایل، در جایگاه خویش جای گرفتند و مسجد کوفه را در سال 17 هجری بنا نهادند».[2]

این بدان معناست که این شهر تأسیس گردید تا اردوگاهی برای رزمندگانی باشد که با هدف نبرد و گسترش سرزمین مسلمانان آمده بودند، بدین معنا که آنان آمیزه‌ای از قبایل عرب حجاز، یمن، عراق و ایران بودند و همه آنان به فرمانبری از حاکم، فرمانده ارتش و دیگر درجه‌های مافوقِ نظامی خو گرفته بودند.

به عبارت دیگر: آنان به جنبه عقیدتی، اجتماعی یا علمی اردوگاه نمی‌نگریستند، چون این مسائل مورد توجّه رزمندگان نبود، زیرا آنان تحت فرمانی نظامی بودند که تنها یک مفهوم داشت؛ اطاعت و فرمانبرداری، و دارای یک مصداق بود؛ اجرای فرمان، حتی اگر خواستِ آنان ستیز با پسر دختر پیامبرشان(ص) باشد.

از این رو: امام حسین(ع) کوشید این عقل‌ها را از اسارتِ کورکورانه در برابر حاکم برهاند و آنان در مورد احکام صادر شده از ناحیه حاکم، اندیشه کنند که آیا در راستای اطاعت خداوند است یا سرپیچی از فرمان او و فساد انگیزی؟ و اینکه این نهاد نظامی، نقش خویش در تصحیح مسیر حاکمان ستم پیشه را که به معنای ضرورت نشرِ آگاهی معرفتی در این نهادِ پویا و سرزنده بود، ایفا نماید.

از اینجاست که پاسخ آنان هنگامی که حضرت از آنان پیرامون علّت کشتن او سؤال نمود این بود که: «چون می‌خواستیم از امیر، عبیدالله بن زیاد اطاعت کنیم».[3]

حضرت نیز با شیوه‌ای متفاوت از بیان نخست، به آنان پاسخ داد. خطاب حضرت، شبیه جرقه الکتریسیته شوک‌آوری بود، بدین امید که این خِردها بر گرد اراده‌ی او حلقه بزنند و این شوکِ ناگهانی، سرهای سنگ‌واره آنان را بکوبد.

حضرت(ع) فرمود:[4]

«اى مردم، هلاكت و اندوه بر شما باد! كه با آن شور ما را خوانديد تا به فرياد شما رسيم، و ما شتابان آمديم، با همان شمشير كه پيش از اين در دستان ما بود، بر سر ما كشيديد، و آتشى كه بر دشمن خود و شما افروخته بوديم بر ما افروختيد! يكپارچه بر ضدّ دوستان و كمك دشمنتان گرد آمديد، با اينكه آنان نه رفتار عادلانه‏اى با شما داشتند، و نه شما چشم اميدى به خير ايشان داشتيد. نفرين بر شما! چرا آنگاه كه شمشير در نيام بود و دل‌ها آرام، و تصميم نااستوار، ما را رها نساختيد!؟».[5]

این سخنرانی علاوه بر بیان یکی از محورهای فرهنگ این افراد، همزمان حقایقی عقیدتی را نهفته دارد که نقش ائمه در زدودن ظلم و یاری مظلوم را نشان می‌دهد. همان‌گونه که این بیان، سنّت‌های تاریخی هلاکت جوامع که به بیان آن خواهیم پرداخت را متبلور می‌سازد.

بنابراین، علّت نخستی که فرهنگ کوفی در روز عاشورا بر پایه آن استوار بود: اجرای دستور نظامی بدون مدّ نظر قرار دادن حق بازنگری یا بررسی دستوراتی بود که فرماندهی ارتش صادر می‌کند.

این فرهنگ، افسوس و سیه روزی ملّت‌های گوناگون را در طول روزگار در پی داشته است و به سبب آن بسیاری دین‌ها پایان یافت و پیامبرانی همچون یحیی(ع) به شهادت رسیدند، در حالی که قرآن، تصویر پویا و بی آلایشی از شیوه حسینی در دعوت او و تلاش برای خارج کردن آنان از این فرهنگ ارائه می‌کند.

این موضوع برای مسلمانان، برای مبارزه جامعه با حاکم ستم پیشه، یعنی رویارویی با فرهنگ‌های ظالم و ویرانگر، مثال می‌زند، همچون فرهنگ تسلیم و مطیع بودن و خواری و کشته شدن برای حاکم و رویارویی با آن، با فرهنگ زندگی، آزادگی و هویّت انسانی و اصلاحگری، همان‌گونه که این مطلب در مورد جادوگرانی اتفاق افتاد که فرهنگِ خواری و زبونی و مرگ را برتابیدند و از فرهنگِ فرعونی، فرهنگ حاکم نظامی، فرهنگ طاغوت و سلطه رهایی یافتند و با فرهنگِ زندگی با آن مقابله کردند و باطل را نپذیرفتند و پیروی از حق را پیش گرفتند.

به ‌عنوان مثال، آیات الهی را در مورد عرضه فرهنگ زندگی و رویارویی با فرهنگ مرگ مشاهده کنید:

«فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّدًا قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ هَارُونَ وَمُوسَى».[6]

ساحران همگى به سجده افتادند و گفتند: «ما به پروردگار هارون و موسى ايمان آورديم!»

«قَالَ آمَنتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُم مِّنْ خِلَافٍ وَلَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ وَلَتَعْلَمُنَّ أَيُّنَا أَشَدُّ عَذَابًا وَأَبْقَى».[7]

(فرعون) گفت: «آيا پيش از آنکه به شما اذن دهم به او ايمان آورديد؟! مسلّماً او بزرگ شماست که به شما سحر آموخته است! به يقين دستها و پاهايتان را به ‌طور مخالف قطع مى‏کنم؛ و شما را از تنه‏هاى نخل به دار مى‏آويزم؛ و خواهيد دانست مجازات کدام يک از ما دردناکتر و پايدارتر است!».

«قَالُوا لَن نُّؤْثِرَكَ عَلَى مَا جَاءَنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالَّذِي فَطَرَنَا فَاقْضِ مَا أَنتَ قَاضٍ إِنَّمَا تَقْضِهَذِهِ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا».[8]

گفتند: «سوگند به آن کسى که ما را آفريده، هرگز تو را بر دلايل روشنى که براى ما آمده، مقدّم نخواهيم داشت! هر حکمى مى‏خواهى بکن؛ تو تنها در اين زندگى دنيا مى‏توانى حکم کنى!».

«إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنَا لِيَغْفِرَ لَنَا خَطَايَانَا وَمَا أَكْرَهْتَنَا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَاللَّهُ خَيْرٌ وَأَبْقَى».[9]

ما به پروردگارمان ايمان آورديم تا گناهانمان و آنچه را از سحر بر ما تحميل کردى ببخشايد؛ و خدا بهتر و پايدارتر است!.

«إِنَّهُ مَن يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِمًا فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيى».[10]

هر کس در محضر پروردگارش خطاکار حاضر شود، آتش دوزخ براى اوست؛ در آن جا، نه مى‏ميرد و نه زندگى مى‏کند!.

«وَمَنْ يَأْتِهِ مُؤْمِنًا قَدْ عَمِلَ الصَّالِحَاتِ فَأُوْلَئِكَ لَهُمُ الدَّرَجَاتُ الْعُلَى».[11]

و هر کس با ايمان نزد او آيد، و اعمال صالح انجام داده باشد، چنين کسانى درجات عالى دارند.

همین درون مایه قرآنی و منهج رسالت‌گونه و فرهنگ اصلاح‌طلبانه در عاشورا، در بر خود لرزیدنِ یکی از فرماندهان ارتش و رویارویی او با فرهنگ مرگ، در مقابله آن با فرهنگ زندگی و اصلاح‌گری، تبلور یافت.

او حرّ بن یزید ریاحی است که دارای رتبه فرمانده سپاه و پرچمدار ارتش بود که امروزه به آن ژنرال اطلاق می‌گردد. وی این شیوه پیام گونه و فرهنگ اصلاح طلبانه را پیمود و به چشمه سار زندگی و آزادگی یعنی امام حسین(ع) انتقال یافت.

در حالی که دیگران دامن‌گیر این فرهنگ شدند و فرجام آنان، وبالِ آنان و مایه خواری و خفّت آنان در دنیا گردید: «ولَعَذَابُ الآخِرَةِ أشَدُّ وَ أبقَی».

شاید به ذهن بسیاری از پژوهشگران متبادر شود که تعمیم دادن فرمانبری و اطاعت از حکومت مرکزی در کوفه یا شام، در مورد فرماندهان سپاه اجرایی است، نه خود سپاهیانی که بخش بزرگی از جامعه کوفه را تشکیل می‌دادند، به این خاطر هنگامی که امام علی(ع) آنان را به خروج برای ستیز با دشمنان خویش دعوت نمود، از حضرت اطاعت نکردند و وضعیت به جایی رسید که امام، گلایه و افسوس خویش را به خاطر کناره‌گیری و عقب‌نشینی سپاهیان بیان داشت؛ بر این اساس، جریان یافتن فرهنگ اطاعت از نهاد نظامی و حکومت مرکزی در جامعه کوفه ساری نبود.

پاسخ ما چنین است که بلکه به دلیل عدم نیاز امام علی(ع) به رهسپار کردن رزمندگان کوفه برای جنگ جمل و به هنگام حضور یافتن در میان کوفیان- با وجود پیچیدگی مسأله که عامل نبرد با حضرت، همسر رسول خدا(ص) بود- این فرهنگ جاری بود؛ بدین معنا که کوفیان، انگیزه بسیار قدرتمندی برای سرکشی و تمرّد داشتند که حداقل آن، عدم اجرای دستور حضرت برای نبرد با عایشه‌ای بود که دارای چنان امکانات سیاسی و مصونیتی بود که می‌توانست سپاهیانی را گسیل دهد و کفه برتری در کارزار را به سود خود برگرداند.

روایات تاریخی – همان‌گونه که بخاری بر آن تصریح دارد – بیان می‌کند که جنگجویان کوفه برای جنگ جمل خارج شدند و فرمان صادر شده از ناحیه خلیفه و امیرالمؤمنین علی(ع) را با چند کلمه که متجاوز از یک سطر نبود و با وجود عدم حضورِ حضرت، عملی کردند. حضرت از آنان خواست به سمت بصره روانه شوند و تنها به گسیل کردن فرستاده خویش از مدینه به کوفه یعنی فرزندش، امام حسن(ع) و صحابی نیک سیرت پیامبر(ص)، عمار بن یاسر بسنده کرد.

بخاری در روایتی صحیح از ابو مریم عبدالله بن زیاد اسدی روایت می‌کند که: هنگامی که طلحه و زبیر و عایشه روانه شهر بصره شدند، علی(ع)، عمار بن یاسر و حسن بن علی(ع) را گسیل داشت و آن دو وارد شهر کوفه شدند و بر فراز منبر رفتند. حسن بن علی(ع) بر فراز منبر بود و عمّار، پایین دست امام حسن(ع) ایستاد، ما مردم کوفه نیز گرد هم آمدیم. شنیدم که عمّار می‌گفت: «عایشه روانه بصره شده و به خداوند سوگند، او همسر پیامبرتان در دنیا و آخرت است؛ اما خداوند شما را مورد آزمون قرار داده تا بداند که شما مطیع علی(ع) هستید یا عایشه».[12]

«و حدود هفت هزار نفر و یا به گفته برخی، شش هزار و پانصد و شصت نفر از جمله مالک اشتر، دعوت او را لبیک گفتند».[13]

این خروج کوفیان، گویای جریان یافتن فرهنگ انقیاد و فرمانبری از نهاد حاکم است، امّا پیاپی بودن جنگ‌ها و بازتاب آن در میان جامعه اسلامی و فریب‌کاری و سیاست معاویه و فریفته شدن مردم با به نیزه کشیدن قرآن‌ها و ارتداد آنان در اثر لرزش ماجرای حکمیّت و خروج گروه بزرگی از سپاهیان و خروج آنان از دین و دنبال کردن تفکّر تکفیری و پیدایش شخصیت‌ها و قبایلِ مخالف علی(ع) در کوفه، به حدّی رسید که بر امام(ع) گستاخی کردند و او که حاکم و خلیفه بود را دشنام دادند. این عوامل و دیگر مسائل بدیهی است که بر فرهنگ فرمانبری از دستور خلیفه مؤثّر باشد، به ویژه اینکه پیرامون شخصیتی همچون امیرالمؤمنین علی(ع) سخن می‌گوییم، «کسی که صاحب و سرسپرده حق است»، علاوه بر اینکه جامعه کوفه در سال 61 ﻫ، متفاوت از جامعه کوفه در سال 36 تا 40 ﻫ بود که هدف نگارش این کتاب، بیانِ آن است.

2.        تنوع قبیله‌ای و تأثیر آن بر فرهنگ کوفه

2-1.       شمار جنگجویان عرب و غیر عرب در کوفه

از آنجا که شهر کوفه به ‌عنوان پایگاه و محل استقرار سپاهیان بنا نهاده شده بود، شمار رزمندگان عرب را می‌توان از طریق مقررّی و حقوق این سپاهیان فهمید، اما برخی منابع نتوانسته‌اند شمار دقیق این جنگجویان را به علّت عدم ثبت نام برخی از این سپاهیان در دیوان مقررّی حدس بزنند، علاوه بر اینکه بسیاری از جنگجویان وارد این لیست، و گروهی از آن خارج شدند و به سمت مرزها گسیل گردیدند.

این مسأله برای هر اردوگاه یا پایگاه نظامی طبیعی است، چون طبیعت زندگی نظامی چنین جابجایی‌هایی را تحمیل می‌کند، مسأله‌ای که امروزه «جابجایی نیروها» نامیده می‌شود.

از این رو برخی از پژوهش‌های تاریخی به شمار جنگجویان به هنگام تأسیس شهر کوفه اشاره دارند، همان‌گونه که برخی به تعداد آنان در برهه‌های بعدی نیز اشاره کرده‌اند، به ویژه به هنگام انتقال حضرت علی(ع) به شهر کوفه.

این پژوهش نشان می‌دهد که:

شمار اولین اقامت‌ کنندگان در شهر کوفه به هنگام تأسیس آن، میان 100 تا 110 هزار نفر در نوسان بود و سیف بن عمر روایت می‌کند که کوفه گنجایش حدود 100 هزار رزمنده را داشت و مسلمانان هنگامی که شهر مدائن را فتح کردند، 100 هزار زمین کشاورزی به دست آوردند و به هر یک از سپاهیان، یک زمین کشاورزی رسید، بدین معنا که شمار آنان 100 هزار نفر بود، و هنگامی که کوفیان به والیان خویش گلایه کردند، عمر بن الخطاب کوشید آنان را راضی کند و به آنان گفت:

«چه مصیبتی بدتر از این که صد هزار نفر از امیر خویش راضی نیستند».

طبری از عطیه بن حارث روایت می‌کند که:

«من صد هزار سر دسته (گروهبان) را در سپاهیان کوفه مشاهده کردم».[14]

مشخّص است که از زمان زیاد، هزار نفر زیر مجموعه سر دسته بوده‌اند، پس تعداد مقرّری بگیرانِ کوفی صد هزار نفر بوده است. هنگامی که زید بن علی(ع) آهنگ قیام در شهر کوفه داشت، به او گفته شد: «در کوفه صد هزار جنگجو وجود دارد».[15]

طبری روایت می‌کند که: «سیف بن عمر، بر این گمان بود غنایمی که در فتح مدائن، نصیب مسلمانان گردید میان کوفیان که 70 هزار نفر بودند، تقسیم گردید».[16]

البته روایات دیگر، ارقامی بسیار کمتر از این عدد را به ‌عنوان ساکنان کوفه بیان می‌کنند و یعقوبی می‌گوید: «ده هزار رزمنده، ساکن شهر کوفه بودند».[17]

شعبی روایت می‌کند که: «ما اهل یمن را شمارش کردیم که 12 هزار نفر و اهل نزار 8 هزار نفر بودند».[18] یعنی مجموعِ کوفیان به هنگام تأسیس کوفه، بیست هزار نفر بوده است، اما شعبی اشاره‌ای به شمار غیر عرب‌ها، سُرخ ‌فامان (ایرانی‌ها) و کسانی که در لیست حقوق بگیران نبودند، نکرده است.

طبری روایت می‌کند که: «عمر بن الخطاب نامه‌ای به سعد نوشت تا مسجد جامع کوفه را بر اساس تعداد جنگجویان طراحی کند و او مسجدی با گنجایش40 هزار نفر را طراحی نمود و هنگامی که زیاد وارد کوفه شد، بیست هزار نفر دیگر به گنجایش آن افزود».[19] پس تعداد ساکنان کوفه، پس از شهادت حضرت علی(ع)، حدود 60 هزار نفر بوده است.

از ابومخنف روایت شده که: «در زمان خلافت عمر بن الخطاب، 40 هزار جنگجو ساکن شهر کوفه بودند و هر ساله یک چهارم آنان به مرزهایی روانه می‌شدند که 10 هزار جنگجو در آنجا آماده باش بودند».[20]

مفادّ سخن نشان می‌دهد که این تعداد رزمنده در زمان عثمان وجود داشته است و هنگامی که امام علی(ع) روانه شهر صفین گردید «در کوفه 40 هزار جنگجو و هفت هزار نفر از فرزندان آنان که به سنّ پیکار رسیده بودند و هشت هزار نفر از بستگان و غلامان آنان وجود داشتند»[21] که مجموعاً شمارشان به 65 هزار نفر می‌رسید.

هنگامی که امام حسن(ع) با معاویه صلح نمود، مسیّبه بن نجبه به حضرت گفت: شما در حالی با معاویه سازش کردید که چهل هزار جنگجو همراه شما بودند[22] و این تعداد بایستی در لیست حقوق بگیران ثبت شده باشند و در آن، لیست کسانی که از کوفیان به معاویه پناهنده شدند و طرفدار امام حسن(ع) نبودند، وارد نشده باشد.

قحذمی بیان می‌کند که: «در روزگار زیاد بن ابیه، تعداد جنگجویان کوفه، شصت هزار و خانواده آنان 80 هزار نفر بوده است»[23] که مجموع آنان به 140 هزار نفر می‌‌رسیده است.[24]

این بدان معناست که شمار ساکنان کوفه در سال شصت هجری، بیش از صد و چهل هزار نفر بوده که بیش از شصت هزار نفر آنان جنگجو بوده‌اند.

منابع تاریخی، شمار غیر عرب‌ها و سرخ ‌فامان (ایرانی‌ها) را در میان این لیست مشخص نکرده‌اند، لذا شاید شمار جنگجویانی که برای ستیز با امام حسین(ع) از کوفه خارج شدند، بیش از70 هزار نفر باشد، به ویژه اینکه برخی منابع دیگر، تعداد خروج ‌یافتگان را 70 هزار نفر بیان کرده‌اند،[25] بدون اینکه بدین معنا باشد که در میان آنان غیر عرب‌ها و موالیان حضور داشته باشند.

این هزاران نفر، بافت اجتماعیِ متمایزی را در قرن نخست هجری میان شهرهای اسلامی تشکیل دادند که باعث ایجاد فرهنگی دو رگه برخاسته از مجموعه رفتارها و عادت‌های قبیله‌ای و نژادی، به علّت وجود شمار بسیاری از ایرانی‌هایی است که «سرخ‌ فامان» نامیده می‌شدند، گردید.

این تنوّع قبیله‌ای در پیدایش برخی جبهه‌گیری‌ها در میان خود عرب‌ها انعکاس یافت که باعث ظهور احساس دوران جاهلیّت و حزب‌گرایی عشیره‌ای و گسترش نفوذ برخی قبایل در میان قبایل دیگر گردید.

در توصیف این وضعیت اجتماعی، شعبی می‌گوید: «کوفه بر اساس سکونت قبایل مُذحج و همدان، تبدیل به شهر شد و مردم در میان آنان جای گرفتند» و بدین شکل از قبایل دیگر غافل ماندند «از جمله مُضر و تیره‌های آن تمیم و اسد و اهل حجاز و ربیعه و تیره‌های آن بکر، تغلب و عبد القیس».

با علم به اینکه متون دیگر حاکی است «مُضری‌ها یک پنجم ساکنان کوفه را به هنگام تأسیس آن تشکیل می‌دادند»،[26] بدین معنا که جبهه‌گیری‌های قبیله‌ای در داخل جامعه کوفه، بر اساس موطن این قبایل یمنی، کوفی و حجازی وجود داشت.

مسأله‌ای که به این جبهه‌گیری‌ها کمک کرد، تکیه افراد هر قبیله به منحصر کردن خود در سرزمین جغرافیاییِ مشخّصی بود که چیزی شبیه به محلّات را شکل می‌داد، به ویژه در زمان خلافت عثمان بن عفّان.

از ابن عیاش پیرامون علّت وجود این محلّات قبیله‌ای سؤال شد و وی پاسخ داد: «اینان – قبایلی از عرب‌ها – در روزگار عثمان به محلّ کنونی کوفه رهسپار شدند و مردم، منازلی حدود 5 ذراعی را طراحی کردند، امّا کلّ قبیله در یک محل جای گرفتند».

به او گفتند: چرا خانه‌های مُضریان بزرگ‌تر از دیگر خانه‌هاست؟

او گفت: «این مسأله تنها به خاطر بد اخلاقی است، مردی از اهل یمن، نقشه می‌کشید و پسر عمویش مدام بر او وارد می‌شد و وی را در تنگنا قرار می‌داد. از این رو خانه‌اش را گسترش داد و اجازه نمی‌داد پسر عمویش در جای دیگر خانه بسازد».

فرد سؤال‌ کننده پرسید: چرا مساجد آنان فراوان است، در حالی که مساجد دیگران، یکی بیش نیست، و پنج محلّه ما، به اندازه یک محلّه آنان است؟

او گفت: «به خداوند سوگند، کلّ مسجد اشعث بن قیس از آنِِ قبیله کِنده و مسجد جریر، برای قبیله بجله و مسجد بنی سنبس، برای قبیله طیّ است و مساجد دیگران به علّت تنگنای اخلاقی، پرشمارتر گردیده است».[27]

این مسأله گویای وجود باورهای گوناگون و تمایلات حاکمیّت ‌طلبانه متعدّدی است، مسأله‌ای که قابل انکار نیست، چرا که اسلام پس از وفات پیامبر(ص) شاهد تغییرات بسیاری بود.

2-2.      ساماندهی جمعیّتی کوفه

2-2-1.        نظام (سیستم) ده گانه

ورودِ شمار بسیاری از جنگجویان عرب و دیگران به شهر کوفه به همراه رؤسای خویش از سراسر جزیرة العرب، حکومت را به ساماندهی این افراد و توزیع آنان بر اساس طراحی جمعیّتی در ابتدای کار، بر اساس سیستم ده‌گانه واداشت؛ سیستمی که عمر بن الخطّاب طی نامه‌ای به فرمانده ارتش تحمیل نمود.

وی در این نامه می‌گوید: «هنگامی که نامه‌ام به دست تو رسید، مردم را به دسته‌های ده نفری تقسیم کن و بر هر دسته، سردسته‌ای بگمار و فرماندهی را بر سپاهیان برگزین و آنان را آرایش و نظم ده».

در راستای اجرای این فرمان، سعد بن ابی وقّاص، مردم را تقسیم‌بندی نمود، و آنان را آرایش و نظم داد و سردسته‌هایی را انتخاب کرد و بر هر عشیره‌ای، فردی سرشناس را همانند افرادِ سرشناس روزگار پیامبر(ص) گماشت و این وضعیت تا تعیین مقرّری ادامه داشت و بر هر ده نفر از مردم، سردسته‌هایی را برگزید که در اسلام سابقه بیشتری داشتند و در جنگ‌ها برای مقدّمه و مؤخّره، پهلوها، زبده سواران، طلایه‌داران و سواره نظام و پیاده نظام و غیره، فرماندهانی را برگزید و هنگام حرکت، با آرایش و نظم حرکت نمود.

سپس اسامی فرماندهان جنگی و امیران آرایش و نظمِ ارتش را شمارش نمود، ابتدا امیر و فرمانده سپاه، سپس امیرانِ سردسته از پرچمداران و زیر مجموعه پرچمداران و فرماندهان رؤسای قبایل. سیف روایت می‌کند که عمر، مرتدّان را نیز فراخوان کرد، اما کسی از آنان را به کاری نگماشت.

از ابن عثمان نهدی نقل شده که: «در لیست این سردسته‌های گروه‌های ده نفری، هفتاد و چند نفر از شرکت ‌کنندگان در جنگ بدر و سیصد نفر از حاضران در بیعت رضوان و پیش از آن سیصد نفر از حاضران در فتح مکّه و هفتصد نفر از صحابه از تمامی قبایل عرب، حضور داشتند».

2-2-2.       سیستم گروه‌هاي هفت‌ گانه

این ساماندهی تا برهه‌ای نزدیک به برهه مدّ نظر ما ادامه داشت، تا اینکه به سیستم هفتگانه تغییر پیدا کرد، به علّت متغیرهایی که تحرّکات جنگجویان عرب و مهاجرت برخی قبایل به کوفه، آن را تحمیل نمود.

می‌توان عشایرِ عرب زیر مجموعه این ساماندهی را از خلال برخی متون تاریخی شناخت، چون طبری از سیف بن عمر روایت می‌کند که: «هفت دسته کوفه و عشایر آن در روزگار خلافت عمر بن الخطّاب به شکل زیر بوده است:

1- مجموعه نخست: شامل عشیره کنانه و هم‌پیمانان حبشیِ آنان و فرزندان عمرو بن قیس عیلان.

2- مجموعه دوم: شامل عشیره قضاعه و از جمله غسان بن شبام، بجله، خثعم، کنده، حضرموت و ازد.

3- مجموعه سوم: شامل مذجح، حمیر، همدان و هم‌پیمانان آنان.

4- مجموعه چهارم: شامل تمیم و سائرالرباب و هوازن.

5- مجموعه پنجم: شامل قبایل اسد، غطفان، محارب، نمر، ضبیعه و تغلب.

6- مجموعه ششم: شامل قبایل ایاد، وعک، عبدالقیس و اهل حجر و حمراء».[28]

تعداد عشایر موجود در این سیستم هفتگانه، 25 عشیره بود و هر یک از این دسته‌های هفت نفری، در تعداد عشایر با یکدیگر متفاوت بودند، مجموعه‌ای از آنها (3 دسته هفت نفری) شامل دو عشیره و یک دسته هفت نفری آنها شامل سه عشیره و یک دسته هفت نفری آنها شامل 7 عشیره می‌گردید.[29]

2-2-3.      سیستم چهارگانه

در این ساماندهی، ترکیب قبیله‌ای رعایت می‌شده است و امور نظامی یا اقتصادی تأثیری در آن نداشته است، اما دیری نپائید که این تقسیم‌بندی، نامگذاری‌های عقیدتی و جنبش‌هایی سیاسی به خود گرفت و از شام تا مصر وحجاز نیز امتداد یافت و با کشته شدن عثمان بن عفّان پایان یافت و تحوّلات مفهومی و نگرش‌های عقیدتیِ ناشی از این حادثه، باعث خروج عایشه و طلحه و زبیر برای نبرد با علی(ع) گردید. سپس معاویه برای جنگ عقیدتی دوم در میان شامیان به تکاپو پرداخت تا متغیّر عقیدتی سوم را در ظهور تفکّر خوارج نمایان سازد.

این متغیّرهای فکری، فرهنگی و عقیدتی در نهایت به ساماندهی جمعیّتی سومی انجامید که سیستم چهار دسته‌ای نامیده می‌شود تا این‌گونه توزیع جمعیتیِ ساکنان، کوفه را به شکلی در آورد که برای ستیز با امام حسین(ع) آماده گردید.

مورّخان ذکر کرده‌اند که: «عمر بن سعد با سی هزار نفر و به همراه سران چهارگانه کوفه به طرف امام حسین(ع) روانه شد که عبارت بودند از:

1- عبدالله بن زبیر بن سلیم ازدی، سرآمدِ يك چهارم شهر کوفه.

2- عبدالرحمن بن ابی سبره حنفی، رئیس مُذحج و اسد.

3- قیس بن اشعث، رئیسِ ربع ربیعه و کنده.

4- حرّ بن یزید ریاحی، سرآمدِ ربع تمیم و همدان.

و همگی آنان به جز حرّ بن یزید ریاحی در ستیز با امام حسین(ع) شرکت داشتند».[30]

برخی منابع نیز اشاره دارند که شمار تیره‌هایی که ساکن کوفه بودند حدود چهارصد تیره و تعداد قبایل و پرچمداران حدود360 قبیله و چهارصد پرچم بوده است.[31]

این مطلب به معنای ایجاد بافت اجتماعی چند جبهه‌ای و دارای سرشت‌ها و رفتارهای گوناگونی بود که در محیط‌های گوناگونی که آن قبایل در آن زیست می‌کردند، تحمیل می‌نمود، علاوه بر ورود مجموعه‌هایی جمعیّتی از ایرانیان و موالی که باعث تنوّع گسترده‌تر رفتارهای جامعه کوفه گردید و هر یک، عامل مهمّی را در ایجاد فرهنگ جامعه کوفه، بروز یافته در روز عاشورا شکل داد.

3.       عامل مهاجرت (کوچ)

از جمله عواملی که باعث ایجاد و پیدایشِ فرهنگ کوفی گردید عامل مهاجرت است، یعنی: تأثیر بیگانگان در ایجاد فرهنگ کوفی.

بیگانگانی که ساکن سرزمین‌های عربی گردیدند و با فرزندان آنان درآمیخته، و در حوادث و رخدادهای آن در اثر ارتباط دینی با آنان، مشارکت داشتند یعنی مسلمان شدن آنان، به نفوذ رفتارشان در ایجاد فرهنگ، به خاطر جایگاه آنان، به ویژه در جامعه کوفه، کمک کرد.

آثار این عامل در ایجاد فرهنگ جامعه‌ای که در آن سکونت گزیدند، در موارد زیر نهفته است:

1- بسیاری از آنان از انگیزه‌های طبیعی و فطری در ارتباط روحی انسان با سرزمین خویش بهره‌ای نداشتند، به این معنا که کسی که از سرزمین خود دور افتاده، همان روحیّات و روابط روحیِِ هموطن ساکن میهن خود را ندارد.

از این رو؛ انسان دور مانده از وطن، همچون کسی که به وطن خود منسوب، و در آن مقیم است، به حوادث سرزمین ساکن شده توجّهی ندارد که این مسأله، باعث عدم واکنش یا عدم مشارکت در پیشرفت سرزمین اقامت یافته می‌شود، مگر در حدود مصلحت شخصی او و آنچه که ابزارهای زندگی، بقاء و ضرورت‌های آن اقتضا می‌کند.

2- برخی از دور ماندگان از وطن، می‌کوشند حضور خود در سرزمین بیگانه را تحمیل کنند و به دستگاه حاکم نزدیک می‌شوند، بدون اینکه به شیوه و رفتار این حکومت نگرش داشته باشند، یعنی تلاش برای تبدیل احساسِ گوشه‌نشینی و به حاشیه رفتن به احساسِ نفوذ و تصمیم‌سازی.

3- سودجوییِ برخی از والیان و سران از آنان برای ضربه زدن به ساکنان سرزمین، به ویژه به جنبش‌های جهادی، چون برخی روایات تاریخی اشاره کرده‌اند که برخی والیان، در اقدامات امنیتی و پلیسی خود از سرخ فامان (ایرانیان) دیلم بهره می‌گرفتند.

از جمله برجسته‌ترین این افراد، حمید بن بکیر و بکیر بن حمراء الاحمری بودند که سعید بن عاص، والی کوفه، هنگامی که کعب بن عبده به دماوند مهاجرت کرد، او را به همراه بکیر بن حمراء الاحمری رهسپار نمود و روایت شده که بکیر در حوادث روزگارِ ولایت مداری زیاد و فرزندش عبیدالله حضور داشت.

طبری روایت کرده است که: «زیاد، بکیر بن حمران احمری را به نزد عبدالله بن خلیفه طائی، یکی از یاوران حجر بن عدی، به همراه چندی از یارانش گسیل کرد. در جستجوی او بودند تا اینکه او را در مسجد عدی بن حاتم یافتند، و همین بکیر، خادم عبیدالله بن زیادی است که عبیدالله او را به سوی مسلم بن عقیل فرستاد، و وی نیز مسلم را به شهادت رساند».

نقل شده که حمید بن بکیر احمری از نیروهای امنیتیِ عبیدالله بن زیاد و از زیر دستان تحت فرمان او بود، همین حمید در کارزار کربلا نیز حضور داشت، عمر بن سعد نیز به او دستور داد که در میان مردم به سفر کردن از کوفه ندا سردهد که شاید این حمید، همان ابن بکیر بن حمران باشد.

همان‌گونه که مری بن معاذ احمری که عمر بن سعد، او را برای بررسی شکایت برخی مردم کوفه از سعد گسیل داشت و نیز طبری ذکر می‌کنند: «هنگامی که حجر بن عدی در روزگار زیاد دستگیر شد، نیروهای امنیتی در آن روزگار، از سرخ ‌فامان (ایرانی) بودند»، و شاید گروهی از آنان، محافظان زیاد در کوفه بودند و واژه «در آن روزگار» در این گزارش، بیانگر این مطلب است که آنان همیشه در زمره نیروهای پلیس نبوده‌اند».[32]

همان‌گونه که روایات اشاره دارند که «آنان در جنبش‌های جهادی بر ضدّ حکومت اموی مشارکت داشتند و همراه با مختار بن ابی عبیده ثقفی و ابراهیم بن اشتر برای نبرد با عبیدالله بن زیاد و با دو هزار نفر، قیام کردند».[33]

4- برخی از بیگانگان کوشیدند در دیار غربت، مشغول کسب درآمد شوند و ساعات بسیاری را در روز، صرفِ جمع اموال و ارسال آن به میهن خویش کردند که تأثیری منفی بر سرزمین محلّ اقامت آنان داشت، چون سرزمین محلّ اقامت را به کالایی بدل کرد که از برکات آن بهره‌برداری می‌کردند و همچون درختی خشک یا زمینی بایر و بی حاصل آن را رها می‌ساختند.

بدین معنا که فرزند کشور، با وطن خویش تجارت می‌کرد، و هرگاه سود خاتمه می‌یافت، به سرزمینی دیگر انتقال می‌یافت، یعنی روابط روحی و ایمانی میان انسان و سرزمین، از هم گسیخته می‌شد و به روابط مادی‌ای که سود و زیان بر آن حاکم بود، بدل می‌گردید.

از اینجاست که مشاهده می‌کنیم یکی از گونه‌های فرهنگِ حاکم بر جامعه کوفه، به ویژه کسانی که برای نبرد با فرزند دختر رسول خدا(ص) قیام کردند، فرهنگِ کسب درآمد و سود بود، بدین معنا که ارزش‌های اخلاقی در سود مادی نهفته است و حدود شرعی در دینار و درهم و طلا و نقره منحصر می‌شود، خواه کسی که برای نبرد با او قیام می‌کند، پسر دختر رسول خدا(ص) باشد یا فرزند مریم یا فرزند کسری، این مسأله تفاوتی برای آنان نداشت!.

پس فرهنگ آنان، چنین رفتارهایی را دیکته می‌کرد که سرزمین طفّ (کربلا) شاهد آن بود، همان‌گونه که مدینه منوّره پیش از این شاهد آن بود، همچنین یورش بردن عمر بن الخطّاب به خانه فاطمه(س) تا علی(ع) و همراهانش را به اجبار برای بیعت با ابوبکر خارج کند، و آنان از خروج از منزل خودداری کردند و عمر دستور داد هیزم بیاورند، سپس گفت: سوگند به جان کسی که جان عمر در دستان اوست، یا آنان خارج می‌شوند یا اینکه خانه را بر اهلش به آتش خواهم کشید. به او گفتند: ای ابا حفص! درون خانه فاطمه است! او گفت: هرچند او درونِ خانه باشد!، و فاطمه کنار در ایستاد و فرمود:

«هرگز قومى را زشت برخوردتر از شما سراغ ندارم، شما پيكر رسول خدا(ص) را نزد ما رها ساخته و ميان خود مصمّم شديد كه حكومت را تنها از آنِ خود بداريد و ما را به امارت نگماريد، و هيچ از ما در اين باره نظرخواهى نكرديد، و به سر ما آورديد آنچه آورديد، و هيچ حقّى براى ما در نظر نگرفتيد!».

این سخن حضرت زهرا(س)، مانع هجوم آنان به خانه نشد، لذا حضرت زهرا(س) هنگامی که صدای آنان را شنید، با بالاترین آوا صدا زد:

«يا أبت يا رسول اللَّه! ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب و ابن ابى قحافة».[34]

«ای پدر،‌ ای رسول خدا(ص)، ما پس از تو از ابن الخطاب و ابن ابی قحافه چه‌ها کشیدیم».

دیگر سرزمین‌ها نیز در طول روزگار و با اختلاف صورت‌های انسانی، شاهد این مسأله بوده است. از این رو، جای شگفتی نیست که خولی بن یزید اصبحی – لعنت الهی بر او باد – سرِ مقدّس سرور جوانان اهل بهشت را نزد ابن زیاد آورد و آن را در برابر او قرار داد و گفت:

إمْلَأْ رِكَابِي فِضَّةً وَ ذَهَباً إِنِّي قَتَلْتُ الْمَلِكَ الْمُحَجَّبَا
قَتَلْتُ خَيْرَ النَّاسِ أُمّاً وَ أَباً وَ خَيْرَهُمْ إِذْ يُنْسَبُونَ نَسَبا[35]

«رکابم را سرشار از طلا و نقره کن که من سرور آبرومندان را کشتم، کسی را از دم تیغ گذراندم که پدر و مادرش بهترین افراد و از لحاظ اصالت و نسب برترین مردم بود».

4.        تخلیه عقیدتی

از برجسته‌ترین مظاهر ستمِ فکری این است که انسان از محلّ زندگی خویش کوچانده شود، چرا که با عقل خود می‌اندیشد نه به واسطه خِرد دیگران و با قلب خویش، ایمان و محبّت دارد نه با قلب دیگران!!.

و بر اساس نگرش آن ظالمانِ ستم پیشه، او مورد حسابرسی، عذاب و مهاجرت قرار می‌گیرد؛ چون جنایت بزرگی را مرتکب شده است، زیرا گستاخی کرده و به غیر از خِرد آنان می‌اندیشد و به غیر از دلِ آنان ایمان دارد و محبّت می‌ورزد.

از این رو جایگاهی در میان آنان ندارد و در برابر دو گزینه قرار دارد: یا عقل و دل خود را ملغی کند، چون کسی هست که به جای او فکر می‌کند و به جای او محبّت می‌ورزد یا اینکه هر کجا او می‌خواهد یا باز می‌دارد، سفر کند!.

این همان اتّفاقی بود که در کوفه در زمان ولایت مداری معاویه بن ابی سفیان روی داد، همان مسأله‌ای که انسان تصوّر می‌کند روی دادن این کوچاندن اجباری و تندروی در آن برهه‌ای که مدت زمان زیادی از وفات رسول خدا(ص) نگذشته بود، محال است. با اینکه برخی تصوّر می‌کنند که این کوچاندن اجباری و تندروی، برآیند جوامع معاصر است؛ به ویژه جوامع جاهلی و بدوی چون از اسبابِ تمدّن انسانی، فرهنگی و معرفتی دور هستند، امّا اینکه این تندروی پس از گذشت چهل سال از وفات پیامبر(ص) روی دهد، به سختی قابل تصوّر است، چون وجه تمایز این دوران، وجود صحابه پیامبر(ص) و فرزندان آنان است.

اما تاریخ با این اقدامات متکبّرانه سر مدارا ندارد، هرچند نزدیک شدگان به قدرت بکوشند حقایق تاریخی را تباه یا تغییر دهند.

بنابراین:

آنچه که در جامعه کوفه در زمان ولایت مداری زیاد بن ابیه، یعنی پس از سال 40 هجری روی داد، این بود که وی فرمانِ سرورش، معاویه، در ریشه کن کردن عشایر و خاندان‌هایی که محبّت علی(ع) را در دل دارند و کوچاندن آنان به سرزمین خراسان و شام و جذبِ عشایر مخالف علی(ع) و ادغام آنان در جامعه کوفه را دریافت نمود که باعث تغییر بافت اجتماعی و تحمیل فرهنگ دشمنی با اهل بیت(ع) در جامعه گردید، امّا این تغییر در ترکیب عقیدتیِ جامعه کوفه طی دو مرحله صورت گرفت.

4-1.      تخلیه عقیدتی کوفه در زمان امام علی(ع)

سال 40 ﻫ یعنی پس از شهادت امام علی بن ابی طالب(ع) که به «سال جماعت» نامگذاری شده است، چون کوفه و شام سر سپرده یک حکومت گردید، این مرحله از مهاجرت و کوچ فکری و عقیدتی در کوفه دارای ویژگی‌های بسیاری است که از طریق متن تاریخی زیر می‌توان آن را چنین خلاصه کرد:

طبری می‌گوید: «سجاح تمیمی – که ادّعای پیامبری نمود – همچنان در میان قبیله بنی تغلب بود تا اینکه معاویه در «عام الجماعه» آنان را انتقال داد. معاویه هنگامی که همه عراقیان سرسپرده او شدند، از شهر کوفه کسانی را خارج می‌کند که هوادار علی(ع) بودند و شامیان، اهل بصره و جزیره، همان کسانی که به «آنان رفت و آمد کنندگان به شهرها» (نواقل) گفته می‌شد، جایگزین آنان در کوفه شدند.

قعقاع بن عمرو بن مالک از کوفه رهسپار ایلیای فلسطین گردید و از او خواسته شد در منازل فرزندان پدرش بنی عقفان اقامت گزیند و آنان را به بنی تمیم منتقل و از عربستان به کوفه انتقال دهد و در منازل قعقاع و فرزندان پدرش سکنی دهد و سجاح تمیمی نیز همراه آنان وارد فلسطین گردید».[36]

این متن تاریخی که تنها طبری بیانگر آن است و مورّخ دیگری آن را نقل نکرده، گویایِ مجموعه پرسش‌هایی است:

1- چرا مورّخان دیگر از بیان این حادثه روی گردان بوده‌اند؟

2- چرا فرآیندِ شناساندن این خاندان‌هایی که کوچانده شدند صورت نگرفته است؟

3- وضعیت، پس از مرگ معاویه به کجا کشیده شد؟

4- آیا این خاندان‌ها در جاهایی که کوچانده شدند باقی ماندند یا اینکه تحت پوشش مهاجرت و جابجایی، در معرض قتل عام گروهی قرار گرفتند؟

5- یا اینکه آنان زندانی شدند؟

6- یا اینکه آنان در آن سرزمین آواره شدند و پدر از خانواده خویش چیزی نمی‌دانست و زنان و مادران از همسران و فرزندان خویش چیزی نمی‌دانستند؟

سؤالات بسیاری که ما پاسخی برای آنها نمی‌یابیم!! شاید این پرسش‌ها مانع از این شده که مورّخان پیگیر این خاندان‌ها و شناخت فرجام آنان باشند؟ و شاید پاسخ این سؤالات مانع آنان شده است؟! چون بیانگر تندروی، کوچاندن اجباری، نژاد پرستی و قتل عام گروهی است یا اینکه آنان به نصیحت شاعر گوش سپرده‌اند که می‌گوید:

«لَا تَكْشِفَنَّ مُغَطًّى فَلَرُبَّمَا كَشَفْتَ جِيفَة»

«مسأله پوشیده‌ای را آشکار نساز که ‌ای بسا مُرداری را نمایان خواهی کرد».

امّا این مسأله مانع از این نمی‌شود که در برابر این متن، درنگ نکنیم و آن را به بازجویی نکشانیم تا حقایقی را برایمان بیان کند که پیامدهای منفیِ ناشی از فرآیند تخلیه عقیدتی اسلامی در جامعه کوفه است، و در ضمن آن به شهادت رساندن پسر دختر رسول خدا(ص) و اسارت دودمان او و حرکت دادن آنان در سرزمین مسلمانان با آن شکل پر خفّت و خواری، جای دارد.

4-1-1.         نکته اول

هدف معاویه تنها، تخلیه کوفه از هواداران اهل بیت(ع) نبود، بلکه هدفش، خالی کردن آن از عنصر اسلامی به شکلی اساسی و تبدیل آن به حامیِ نظامی با در نظر گرفتن مجموعه‌ای از عشایر عرب و عجم بود که از زندگی، چیزی جز تسلیم بودن و اطاعت از حکومت اموی را بلد نبودند که این اهداف در خلال سال‌های پس از سال جماعت، خیلی سریع نمایان شد.

این هدف سفیانی، همان هدف اساسی بود که معاویه برای نیل به آن می‌کوشید، او در ابتدا سجاح و خاندان او را به کوفه – بنی عقفان – انتقال و در منازل قعقاع که طرفداران آنان بودند، جای داد و پس از این انتقال – بر اساس عبارت طبری – سجاح اسلام آورد و مسلمان نیکویی گردید.

نمی‌دانیم طبری از کجا اطّلاع کسب کرده که او اسلام آورده و پس از انتقال او و خاندانش به کوفه، نیکو مسلمانی گردیده است و نمی‌دانیم سجاح و هواداران او – با وجود ادّعای نبوت – چند سال را سپری کردند تا مسلمان و مسلمان شايسته‌اي شدند؟

نمی‌دانیم تأثیر افکار این مدّعی نبوّت در میان افراد جامعه کوفه چه بوده است؟ همان‌هایی که طبیعتاً از معاویه ابراز اطاعت می‌کردند و خود را هوادار معاویه می‌دانستند!!

نمی‌دانیم چه مدّت زمانی سپری شد تا این افکار سجاحی در جامعه کوفه تداوم یافت؟ چه بسا یک دهه یا دو دهه تا در عاشورا به ‌عنوان یک واقعیّت عملی بازتاب یابد؟!

بنابراین: اوّلین اقدام خلیفه مسلمانان، این بود که سجاح، مدّعی نبوّت را به همراه قومش به کوفه انتقال دهد و به او آزادی تکفیری عطا کند تا فرهنگ خود را در میان جامعه اسلامی نشر دهد و این اقدام دارای دو ویژگی بود:

1- اقامت دادن او و قومش در منازلی از قعقاع بن عمرو بن مالک که به خاطر سرسپردگی به علی(ع) مصادره شده بود.

2- کوچاندن قعقاع بن عمرو به فلسطین.

4-1-2.        نکته دوم

ویژگی دومی که این متن تاریخی نمایان می‌کند، این است که فرآیند تخلیه عقیدتی منحصر به افرادی نبود که وضعیت آنان در مسأله علی(ع) عجیب و غریب بود، بدین معنا که فرآیند انتقال، منحصر در افرادی محدود یا سران سرسپردگی به اهل بیت(ع) نبود، بلکه فرآیندِ تخلیه عقیدتی شامل همه عشایر و انتقال آنان به مکان‌های دوردست و پراکنده می‌گردید.

علّت این مسأله این بود که ساماندهی قبیله‌ای چنین اقتضا می‌کرد که افراد آن، دارای تمایز عقیدتی و ظاهری باشند، چون برخی قبایل به شیعه علی(ع) بودن و برخی به دشمنی با حضرت مشهور بودند.

و از آنجا که جنگ‌هایی که امام(ع) وارد آن گردیده بود، از لحاظ محدوده زمانی نزدیک بود و در محدوده جغرافیایی متفاوت در انتساب و توزیع قبیله‌ای بود، برخی از این قبایل، همگی با علی(ع) سر ستیز داشتند، خواه نجدی باشند یا یمنی یا حجازی، مدنی یا مکّی.

می‌توان تصویری از این قبایل را که با علی(ع) در جنگ جمل و صفین ستیز داشتند، از طریق دو روایت تاریخی ترسیم نمود: یکی از طریق شیخ مفید در کتاب «الجمل» که شامل اسامی عشیره‌هایی است که در این نبرد حضور داشتند که عبارت بودند از:

«قریش، کنانه، اسد، قیس، عیلان، تمیم، بکر، عبدالقیس، خزاعه، قضاعه، بجیله، کنده، همدان و مذحج».[37]

اما روایت دوم از طریق نصر بن مزاحم در کتاب «صفین» که ذکر می‌کند، عشایر جنگجو همان قبایلی هستند که در جنگ جمل مشارکت داشتند و قبایل زیر را به آن می‌افزاید: «عمرو، حنظله، سعد، رباب از تیره‌های تمیم و ذهل و لهازم از تیره‌های قبیله بکر».[38]

این درهم تنیدگی در انتسابات عقیدتی، میان آن قبایلِ هوادار علی(ع) که اغلب آن قبایل را تشکیل می‌داد و میان مخالفان حضرت، چنین اقتضا می‌کرد که تخلیه عقیدتی از این عشیره‌ها، با تعداد بیشتر و مجموعه‌های متعدّدتری صورت پذیرد و همان‌گونه که گفته خواهد شد به هزاران نفر برسد.

4-1-3.       نکته سوم

ویژگی سومی که این برهه از تخلیه عقیدتی را متمایز می‌کند، یعنی در سال جماعت، وارد کردن مجموعه‌های انسانی مخالف علی(ع) و هوادار معاویه در شهر کوفه و اقامت دادن آنان در منازل مهاجرانِ هوادار اهل بیت(ع) بود. این مسأله در متن تاریخی منحصر به فردِ طبری نمایان است که می‌گوید: «معاویه از شهر کوفه، هواداران علی(ع) را خارج ساخت و دشمنان او را از میان شامیان، اهل بصره و جزیرة العرب جایگزین آنان کرد، همان کسانی که «انتقال یافتگان در شهرها» نامیده می‌شدند».[39]

این گفته نمایانگر نکات زیر است:

1- فرآیند تخلیه عقیدتی با زور و قهر و بر اساس عقیده و تفکّر تندروانه صورت گرفت که نمودِ آن اخراج آنان از منازل خویش و انتقال به شهرهای دیگر بود.

2- مصادره شدن اموال غیر منقول آنان یعنی منازل‌شان و تملّک آن توسط دیگران، و این وضعیت، احتمال مصادره اموال منقول آنان را نیز تقویت می‌کند.

3- فرآیند مهاجرت اجباری و تخلیه عقیدتی کوفه، بر اساس این گمان صورت پذیرفت که هر شخصی که هوادار علی(ع) بود از خانه‌اش هجرت می‌کند و به مکان‌های دیگری انتقال می‌یابد.

4- این افرادی که هجرت کردند، به خارج از عراق انتقال یافتند، به دلیل آن که شهرهایی که طبری ذکر می‌کند شامل شام و بصره می‌شود، و جزیرة العرب، عثمانی و هوادار بنی سفیان و شیعه عثمان بن عفّان بودند و فرآیند انتقال شیعیان علی(ع) به این شهرها به معنای شیعه نشین شدنِ این مناطق است که معاویه نمی‌خواست چنین مسأله‌ای تحقّق یابد.

بلکه هدف او، کاملاً برعکس این مسأله بود تا کوفه به شهری دارای فرهنگ اموی بدل شود و به آن سه منطقه ملحق گردد. این مسأله مستلزم اخراج آنان به خارج عراق، شام و حجاز بود که در برهه مهاجرت فراگیر دوم، در زمان ولایت مداری زیاد بن سمیه در کوفه صورت گرفت.

نبایستی از درنگ در این مسأله غافل باشیم که دلیل گزینشِ سرزمین فلسطین توسط معاویه بن ابی سفیان برای اقامت شیعیان کوفه، این بود که این منطقه به دشمنی و ناصبی بودن در حق علی(ع) و آل علی تا زمانی نزدیک مشهور بودند.

4-2.     تخلیه عقیدتی کوفه در زمان امام حسین(ع)

این مرحله با روی کار آمدن زیاد بن سمیّه، به‌عنوان والی کوفه آغاز گردید و اولین مأموریت خواسته شده از وی، تخلیه کوفه از هواداران اهل بیت(ع) بود که همان هدفِ معاویه بود.

زیاد بن ابیه، فرآیند مهاجرت اجباریِ گسترده را شامل حال کسانی کرد که هواداری آل رسول(ص) از آنان گمان می‌رفت، خواه عرب یا عجم، سیاه یا سپید، شریف یا از موالی. این فرآیند به صورت زیر روی داد:

1- زیاد، جنگجویانِ غیر عرب را از کوفه به سمت شام و بصره انتقال داد، یعنی همان‌گونه که عُرف بود آنان را به سرزمین مادری خود، ایران و سرزمین فارس انتقال نداد تا سطح دشمنی آنان را افزایش دهد، پس از آنکه منازل آنان در کوفه بود و با ساکنان آن، خو گرفته بودند.

بلاذری می‌گوید: «زیاد بن ابیه به دستور معاویه، برخی از آنان را به شام گسیل کرد، کسانی که ایرانی تبار بودند و گروهی را به بصره انتقال داد و در جرگه اسواران آن سرزمین درآمدند».[40]

اما علّت اینکه زیاد، این فرآیند را با آنان آغاز کرد این بود که امام علی(ع) میان آنان و جنگجویان عرب به مساوات و به صورت یکسان رفتار می‌کرد و آنان نیز به سمت حضرت متمایل شدند.

اما علّت رهسپار شدن آنان به سمت شام و بصره، این بود که این سرزمین‌ها، دارای عقیده عثمانی بودند و آنان نمی‌توانستند در این سرزمین‌ها تحرّکی داشته باشند، برعکس انتقال آنان به ایران که باعث می‌شد مردم را به سمت حضرت علی(ع) بخوانند.

2- گسترش دامنه تخلیه عقیدتی که شامل شهر کوفه و بصره می‌گردید؛ یعنی تخلیه این دو شهر از هواداران اهل بیت(ع).

بلادزی می‌گوید: «زیاد، پنجاه هزار نفر از جنجگجویان بصره و کوفه را به همراه خانوادههایشان به خراسان انتقال داد».[41] امّا این روایت مشخّص نکرده که شمار کوفیان در برابر این پنجاه هزار نفر، چه تعداد بوده است؟

اما مدائنی اشاره می‌کند که: «نیمی از آنان از اهل کوفه بودند». درصد آنان هر چقدر که باشد، خارج کردن اجباری آنان از کوفه و بصره به همراه خانوادههایشان و کوچاندن آنان به سرزمین‌های دور دستِ خارج عراق، هدفِ نهایی ستم عقیدتی و تندروی فکری بود.

آثار این تخلیه فکری، بر فرهنگ جامعه کوفه به ویژه بر جنگجویان آن – که اکثریت ساکنان کوفه را تشکیل می‌دادند – و برای نبرد با امام حسین(ع) قیام کردند، آثار وخیم و ناگواری بود که بازتابِ آن در سرزمین کربلا در روز عاشورا بود.

5.        سیاست‌های حکومتی در خلال نیم قرن

از جمله عوامل انسان‌شناسانه‌ای که فرهنگ جامعه کوفه را شکل داد و سهم مؤثّری در رفتارهای جنگجویان عرب داشت، سیاست‌های حکومتی در خلال نیم قرن بود.

از رخدادهای سقیفه تا آمدن عمر بن الخطاب که با پاره‌ای از آتش، خانه فاطمه، دختر رسول خدا را بسوزاند،[42] تا تغییر سنّت و سیره پیامبر(ص)، همگی سیاست‌هایی بود که در ایجاد فرهنگ جامعه اسلامی و به ویژه جامعه کوفه مؤثّر بود و حقیقت تلخی است که فصول آن در خلافت امام علی بن ابی طالب(ع) هویدا گردید، حقیقتی که امام در خطبه‌ای چنین بیان می‌کند:[43]

«حكمرانان پيش از من كارهائى انجام دادند كه در آنها با رسول خدا(ص) مخالفت كردند و از روى تعمّد راه خلاف پيمودند، و پيمانش را شكستند، و سنّت و روشش را تغيير دادند، و اگر من بخواهم مردم را به ترك آنها وادارم و به جاى اصلى آنها بازگردانم و به همان ترتيب كه در زمان رسول خدا(ص) بود مقرّر دارم، لشكر از دور من پراكنده شوند تا جز خودم تك و تنها به جاى نمانم و يا اندكى از شيعيان من كه برترى مرا شناخته و وجوب اطاعت و امامت مرا از روى كتاب خداى عزّ وجلّ و سنّت رسول خدا(ص) دانسته‏اند، به جاى مانند.

اگر مي‌ديديد كه من دستور مي‌دادم تا مقام حضرت ابراهيم عليه‌السّلام را به جاى اصلى آن كه رسول خدا(ص) آن را در آنجا نهاده بود، برمي‌گرداندم، و فدك را به وارثان فاطمه عليها‌السّلام برمي‌گرداندم، و «صاع»[44] رسول خدا(ص) را به همان نحو كه بود برمي‌گرداندم، و زمين‌هایى را كه رسول خدا(ص) به مردمى واگذار كرد، ولى حكم آن حضرت اجرا نگشت و من آنها را به صاحبانش بدهم و حكم آن حضرت را اجرا كنم.

و خانه جعفر را (كه داخل در مسجدالحرام كرده ‏اند) به وارثانش بازگردانم و آن قسمت را از مسجد خراب كنم، و احكامى را كه از روى ستم و زور بدانها حكم شده بازگردانم، و زنانى را كه به ناحق در تحت اختيار مردانى هستند به سوى شوهران (مشروع و حقيقى) خود باز مي‌گرداندم و درباره آنها با حكم خدا درباره فروج و ارحام روبرو مي‌شدم.

و فرزندان بنى تغلب را به اسارت مي‌گرفتم، و آنچه از سرزمين خيبر تقسيم شده بود، برمي‌گرداندم، و دفاتر حقوق و عطايا را (كه به دستور عمر روى سوابق اشخاص و نفوذ و ساير جهات به اختلاف تعيين شده بود) از بين مي‌بردم، و مانند رسول خدا(ص) آن را بالسويه تقسيم مي‌كردم و آن را در دست (جمع مخصوصى از) توانگران قرار نمي‌دادم.

و مساحت را در گرفتن خراج ملغى مي‌كردم، و در موضوع ازدواج به طور برابرى و مساوات رفتار مي‌كردم، و خمس پيغمبر(ص) را به همان نحو كه خداى عزّوجلّ، نازل فرمود و واجب كرده بود مقرّر مي‌داشتم، و مسجد رسول خدا(ص) را به همان وضعى كه بود برمي‌گرداندم و درهایى را كه در آن گشوده‏اند، مى‏بستم و آنها را كه بسته‏اند، باز مي‌كردم.

و مسح بر روى كفش را حرام مي‌كردم، و بر نوشيدن نبيذ (شراب خرما كه پس از رسول خدا(ص) حلالش كردند) حدّ مي‌زدم، و دستور به حلال بودن متعه حج و صيغه زنان مي‌دادم، و براى نماز ميّت گفتن پنج تكبير را دستور مي‌دادم، و مردم را مجبور مي‌كردم تا «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» را در نماز بلند بگويند.

و بيرون مى ‏آوردم كسانى را كه به همراه رسول خدا(ص) در مسجد درآوردند، با اينكه رسول خدا(ص) آنها را بيرون كرد، و در مى ‏آوردم در مسجد رسول خدا(ص) آنكه را اينان بيرون كردند و رسول خدا(ص) او را وارد كرد.

و مردم را به حكم قرآن وامي داشتم، و طلاق را روى سنّت قرآن قرار مي‌دادم، و زكات را (فقط) از اصناف (نه‏گانه) آن طبق مقررات و حدودش مي‌گرفتم، و وضو و غسل و نماز را به اوقات و قوانين و جاهاى خودشان باز مي‌گرداندم، و اهل نجران را به جاهاى خودشان برمي‌گرداندم، و اسيران فارس و ملت‌هاى ديگر را از روى كتاب خدا و سنت پيامبرش(ص) باز مي‌گرداندم، در اين صورت مردم از دورم پراكنده مي‌شدند.

به خدا سوگند اگر به مردم دستور مي‌دادم كه در ماه رمضان جز نماز فريضه را به جماعت نخوانندو به آنها اعلام مي‌كردم كه نوافل به جماعت خواندن بدعت است، برخى از همين لشكريانم كه اكنون به همراه من جنگ مي‌كنند فرياد مي‌زدند: اى مسلمانان، سنّت عمر دگرگون شد، على ما را از نماز نافله در ماه رمضان باز مي‌دارد، و ترس آن را دارم كه از يك سوى لشكر (بر من) شورش كنند.

من چه كشيدم از دست اين امّت! از اختلافشان، و از پيروى كردنشان از پيشوايان گمراه و خوانندگان به سوى دوزخ.

و اگر از خمس بهره خويشاوندان را مي‌پرداختم كه خداى عز و جل (در باره آن) فرمايد: «اگر بخدا و آنچه روز تميز حق و باطل روزى كه دو گروه تلاقى كردند ايمان آورده ‏ايد».[45]

پس مایيم به خدا سوگند مقصود از خويشاوندان كه خدا ما را به خود و رسول خود(ص) مقرون ساخته و فرموده: «از آن خدا و رسول و خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان» «تا دستگردانِ ميان توانگران شما نباشد، و آنچه را پيغمبر براى شما آورد بگيريد و آنچه را از آن نهى فرمود خوددارى كنيد و از خدا بترسيد»،[46](در ستم كردن به خاندان محمد) كه به راستى خدا سخت كيفر است»،[47] نسبت به كسى كه بدان‌ها ستم كند.

و اين گفتار را خداى تعالى از روى مهرى كه به ما داشته فرموده و ثروتى است كه خدا ما را بدان بى ‏نياز كرده و پيامبرش(ص) را بدان سفارش فرموده، و در سهم صدقه براى ما بهره ‏اى مقرّر نفرموده، و خدا گرامى داشته رسولش(ص) و ما خاندان را از اينكه از چركى دست مردم به ما خوراك بدهد، و اينان خدا را تكذيب كرده و رسولش را نيز تكذيب كردند، و كتاب خدا را كه گوياى به حق ما است انكار كردند، و آن فرضى را كه خدا براى ما فرض كرده بود از ما بازداشتند.

هيچ خانواده پيغمبرى از امت پيغمبرش نديد آنچه را ما پس از پيغمبر(ص) ديديم، و خدا كمك حال ما است، بر هر كس كه به ما ستم كرده و جنبش و نيرویى نيست جز به خداى والاى بزرگ».

این تغییر در سنّت رسول خدا(ص) و حوادث به دنبال آن، زندگی برخی از سران اسلامی را در برگرفت و اقدامات والیان، در شهرهای تحت حکومت خود، مردم را به قیام و کودتا بر ضدّ حکومت مرکزی در مدینه منوّره و هجوم بردن بر عثمان بن عفّان و کشتن او در خانه‌اش واداشت، سپس او را در زباله دانی انداختند و پیکرش سه روز در این وضعیت قرار داشت[48] و سپس در«حشّ کوکب» از گورستان‌های یهودیان مدفون گردید[49] و گفته شده در «دیر سلع» و یا در «بقیع» به خاک سپرده شد.[50]

همه این حوادث که برآیند سیاست‌های حکومتی و ارتدادهای ناشی از آن بود، ضامنِ آلوده کردن عقیده جامعه اسلامی خواه در مکه یا مدینه، شام و یا عراق بود، امِا نمودِ بیشتر آن در جامعه کوفه، به ویژه در میان جنگجویان عرب بود.

این سیاست‌ها به علنی شدن کینه علی بن ابی طالب(ع) منجر گردید که پدیده خطرناکی بود، چون آشکار ‌کننده انتشار نفاق و نفوذ آن در باور اسلامی بود و خطرناک بودن این پدیده، در وجود تصریح نبوی نهفته است که عقیده اسلامی را متمایز می‌سازد و آن را در معیار و محکّ قرار می‌دهد و گویای هویّت آن است، آن هنگامی که پیامبر(ص) به علی(ع) می‌فرماید: «جز مؤمن تو را دوست نمی‌دارد و جز منافق کسی تو را دشمن نیست».[51]

به گونه‌ای که آشکار کردن کینه علی(ع) و دشمنی او، با اعلان صریح هویّت نفاق و نفوذ آن در جامعه مسلمان است؛ بلکه فراتر از آن، در ساخت مساجد کوفه و در اثنای خلافت حضرت(ع)، با هدف دشنام و ناسزا گفتن به حضرت و دشمنی آشکار با او، نمود یافت که بیانگر دو مسأله بود:

1) گستاخی بر خداوند و فرستاده اش(ص) و اعلان جنگ بر ضدّ آنان، چون پیامبر می‌فرماید: «من سبّ علیاً فقد سبّنی و من سبّنی فقد سبّ الله و من سبّ الله فقد کفر».[52]

«هر کس علی(ع) را دشنام دهد، مرا دشنام داده و هر کس مرا دشمن دارد خداوند را دشنام داده و هر کس خداوند را دشنام دهد، کفر ورزیده است».

2) مسأله دوم، منحصر در نفاق و دورویی، که ویژگی آن ابراز ایمان و پنهان کردن کفر بود، نبود، بلکه مسأله منحصر در آشکار کردن کفر و آزار رسول خدا(ص) با وجود صریح آیه قرآن بود: «إنّ الذَّین یُؤذونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِی الدُّنیا وَ الآخِرَةِ وأعَدَّ لَهُم عَذَاباً مُهِینَاً».[53]

مسأله دوم، عدم وجود ایمان به سرای واپسین و تمامی روابط غیبی‌ای که مسلمان را به آسمان پیوند می‌دهد، بدین معنا که فرهنگ جامعه اسلامی به طور کلّی به فرهنگی متمرکز بر مفاهیم عصر جاهلیّت رسید و رفتارهای سران آن روزگار، بر آن مفاهیم تکیه داشت؛ گویی ما در مکّه و در شعب ابی طالب قرار داریم، دیروز پیامبر(ص) و عمویش و ایمان ‌آورندگان به او تحت محاصره قرار داشتند و می‌جنگیدند و کشته می‌شدند و کوچانده می‌شدند و امروز علی بن ابی طالب و هواداران و پیروان او، اموالشان مصادره می‌شود و از کوفه کوچانده می‌شوند. صحنه کارزار در شعب ابی طالب و کوفه یکی و جنگ نیز یکسان است، ستیز در آنجا میان رسول خدا(ص) و ابوسفیان بود و امروز میان علی(ع) و معاویه بن ابی‌سفیان.

بر این اساس: این دو مسأله انسان شناسانه به تخلیه جامعه کوفی از عقیده درست اسلامی کمک کرد، باور درستی که پیامبر(ص) به ارمغان آورده بود و در نکات زیر بیان خواهد گردید.

5-1.      پیدایش پدیده گستاخی و تأثیر آن بر تخلیه عقیدتی

هر دو مسأله، باورِ اسلامی را به سطح خوگرفتن به اخلاق دوران جاهلی کشاند، به گونه‌ای که نبوّت و پیامبر(ص) و نصّ شرعی‌ای وجود نداشت که این انسان‌های گستاخ بر خداوند بدان رجوع کنند.

بدین معنا که فضای عمومیِ حاکم بر جامعه اسلامی، همان فضای قبیله‌ای دوران جاهلیّت بود و چیزی به نام روز آخرت و واپسین وجود نداشت و پدیده‌های اسلامی ظاهر شده، عبارت بود از عادت‌هایی که بسیاری از مردم بدان خو گرفته بودند و اگر برای این مردم گستاخ، از بین رفتن طبقه زن و مرد مؤمن، مهیّا می‌شد، مشاهده می‌کردیم بت‌ها در کعبه و بیت الله الحرام جای می‌گرفت.

بلکه اگر امام علی(ع) جنبشی صورت نمی‌داد، این انسان‌های گستاخ و رهبران آنان، حتی نام اسلام را از بین می‌بردند و از اسلام چیزی جز نام آن، برجای نمی‌ماند.

از جمله مسائلی که گویای این مطلب است، اینکه این افراد گستاخِ بر خداوند، مساجدی را در داخل جامعه و خلافت اسلامی و نزدیک دار الخلیفه بنا کردند؛ اما با وجود همه این مصونیّت‌های دینی، مانع از این نشد که مسجد را محلّ دشنام و ناسزاگویی به خلیفه مسلمانان قرار ندهند.

بدین معنا که این افراد، نه تنها به متون قرآنی و نبویِ بیانگر مصونیّت شرعیِ امام علی(ع) که خداوند و رسولش تنها در میان مسلمانان به حضرت علی(ع) اختصاص داده است، رجوع نکردند؛ بلکه کمترین موانع و بازدارنده را مراعات نکردند که مسلمان را از گستاخی و هتک حرمت حدودِ شرعی حفظ می‌کند (یعنی حفظ حرمتِ خلیفه مسلمانان)، چه برسد به کسی که هر کس او را دشنام دهد، رسول خدا(ص) را دشنام داده است؟!

امّا این مسأله در قاموسِ این افرادِ گستاخ بر خداوند وجود نداشت.

علّت این مسأله به عناصر انسان شناسانه‌ای بر می‌گردد که فرهنگ آنان را شکل داده بود و در جان‌هایشان ریشه‌های دوران جاهلیّت را زنده کرده بود؛ به علّت فقدان مانع ایمانی و عدم باور داشتن جهان آخرتی که برآیندِ عدم اعتقاد به خداوند و نبوّت بود.

اّما این مساجدی که برای دشنام حضرت علی(ع) در کوفه در خلال خلافت حضرت ساخته شده بود؛ از آنِ اشخاص و عشیره‌هایی بود، اما حضرت علی(ع) در برابر این افراد، هیچ گونه اقدام تلافی جویانه (قانونی) را صورت نداد، با وجودی که او خلیفه و حاکم بود و این مسأله گویای آن است که حکومت امام علی(ع) در میان تمامی حکومت‌های اسلامی، خواه در دولت‌های قبلی و یا دولت‌های بعدی، از لحاظ گسترش عرصه برای آزادی عقیدتی در امامت و خلافت، حکومت منحصر به فردی بود.

از زاویه پیشوایی و خلافت، مشاهده می‌کنیم حضرت، بر اساس اینکه هر فرد پیشوایی چه کسی را قبول دارد، کسی از مسلمانان را مورد مجازات قرار نداد، حتی اگر پیشوایی یک حیوان بیابانی، یعنی تمساح را قبول داشته باشد.[54] یا اینکه مسلمان، معتقد به امامت ابلیس یا جبت و طاغوت یا ابوجهل و یا معاویه یا هرکس دیگری باشد، چون همه اینها رهبران کسانی هستند که به آنان اعتقاد دارند و در روز قیامت تحت لوای آنان خود را فدا خواهند کرد.

چون خداوند بلند مرتبه می‌فرماید:

«یَومَ نَدعُو کُلَّ أنَاسٍ بِاِمَامِهِمْ».[55]

«روزی که تمامی مردم را با پیشوایانشان فرا می‌خوانیم».

پس انسان در حکومت علی(ع) در مورد اعتقاد خود به امامت، آزاد است. اما برخورد حضرت در جنبه توحیدی و هتک حرمتِ حدود شرعی، چون مسأله متفاوت است، رفتار متفاوتی دارد؛ به‌عنوان مثال دستور به قتل کسی می‌دهد که اعتقاد به خداوندی به جز خداوند یگانه دارد.[56]

حضرت را مشاهده می‌کنیم هنگامی که طلحه و زبیر نزد حضرت حاضر می‌شوند چراغی را خاموش می‌کند که برای تقسیم بیت‌المال روشن شده است، و چراغ دیگری از مال ویژه خود روشن می‌کند، چون کسی که برای برآورده شدن درخواستِ خود، نزد حضرت آمده درخواستی شخصی داشته است.[57]

یا حضرت را می‌بینیم که بر ولید بن عقبه بن ابی معیط، والی کوفه از سوی عثمان بن عفّان، حد جاری می‌کند؛ چون شهود گواهی داده‌اند که او با حالت مستی و در حالی که در محراب قِی کرده است، امامت جماعت آنان را برعهده داشته است[58] و هنگامی که عثمان از اجرای حد بر او، چون برادر مادرش بود، خودداری نمود، حضرت تازیانه خویش را در دست می‌گیرد و خود حد را اجرا می‌کند.[59]

و مشاهده می‌کنیم والی خود بر بصره، عثمان بن حنیف را توبیخ می‌کند، هنگامی که به او خبر رسید والی به میهمانیِ یکی از جوانان بصره دعوت شده و وی دعوت او را پذیرفته است. حضرت نامه‌ای به وی نوشت و در آن چنین بیان فرمود:

«يَا ابْنَ حُنَيْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْيَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاكَ إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا تُسْتَطَابُ لَكَ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَيْكَ الْجِفَانُ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّكَ تُجِيبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِيُّهُمْ مَدْعُو».[60]

«اما بعد ‌ای فرزند حنیف، به من خبر رسیده که مردی از جوانان بصره، تو را به سفره غذایی دعوت کرده و شتابان در آن شرکت کرده‌ای، سفره‌ای که رنگارنگ و با غذاهای گوناگون فراهم شده است، گمان نمی‌کردم بر سر سفره‌ای حاضر شوی که فقیران به آن دعوت نمی‌شوند و توانگران دعوت شده‌اند».

و نیز حضرت را مشاهده می‌کنیم که یکی از والیان خویش، یعنی والی یمن را برکنار می‌کند، چون زنی از دست او به حضرت شکایت کرده ودر رساندن زکات در زمان مناسب آن کوتاهی کرده است، حادثه‌ای که آویزه گوشِ حاکمان و فرمانروایان از هنگامی گردید که علی(ع) حکومت عدل الهی را اقامه کرد تا هنگامی که مهدی آل محمد(ص) حکومت را در دست خواهد گرفت، بلکه این حادثه، بیانگر نقش بدیع و یگانه شهادت حضرت علی(ع) در تخلیه عقیدتی در خارج از مرزهای کوفه بود، یعنی اینکه در اغلب شهرهای اسلامی بر این شیوه تکیه شد. چون ابن اعثم کوفی در کتاب «الفتوح» ذکر می‌کند:

هنگامی که سوده، دختر عماره بن لاسک همدانی، از معاویه اذن دخول خواست، معاویه نیز به او رخصت داد و هنگامی که سوده وارد شد، سلام کرد و نشست، معاویه به وی گفت: ‌ای دختر لاسک چه می‌کنی؟ آیا تو همان کسی نیستی که به هنگام تقابل عک و همدان در روز صفین این اشعار را سرودی:

شمّر لقتل أخيك يا ابن عمارة
  يوم الطّعان و ملتقى الأقران
و انصر عليا و الحسين و صنوه
  و اقصد بهند و ابنها بهوان
إن الإمام أخو النبي محمد
  علم الهداة و عصمة الإيمان
فخف الحتوف و سر أمام لوائه
  قدما بأبيض صارم و سنان»‏

«ای فرزند عماره! برای کشتن برادرت در روز کارزار و تقابل هماوردان، آستین بالا بزن و علی و حسین و برادرش را یاری کن و با خفّت و خواری با هند و پسرش روبرو شو، پیشوای کارزار، برادرِ پیامبر(ص) درفش هدایت و پناهگاه ایمان است، از مرگ‌ها بهراس و در برابر پرچم او با شمشیر برّان و نیزه حرکت کن».

سوده گفت: آری ای معاویه! من سراینده این ابیات هستم و کسی همچون من، بر غیر حق تکیه نمی‌کند و با دروغ بهانه‌جویی نمی‌کند.

معاویه گفت: چه چیزی تو را به سرودن این ابیات واداشت؟

سوده گفت: محبّت علی بن ابی طالب و پیروی از حق.

معاویه گفت: به خداوند سوگند، اثری از علی بر تو مشاهده نمی‌کنم.

سوده گفت: چرا به خداوند سوگند، ای معاویه!

معاویه گفت: آن اثر چیست؟

سوده گفت: پاداش من در پیشگاه خداوند افزون‌تر است، تو را به خداوند سوگند می‌دهم که گذشته را بازیابی نکن و چیزی را که از یادها رفته بازگو نکن.

معاویه گفت: ای سوده! این مسأله از تو دور باد. جایگاه برادرت در جنگ صفین، فراموش ناشدنی است و از میان عرب‌ها، قومی همچون قوم تو را ندیده‌ام.

سوده گفت: راست گفتی، برادرم همچون گفته خنساء در شأن برادرش صخر است که می‌گوید:

«وإنَّ صَخراً لتأتَمُّ الهُداةُ بِهِ                               کَأنَّهُ عَلَمٌ فِی رَأسِهِ نَارُ»

«صخر، برادرم کسی است که هادیان به او اقتدا می‌‌کنند و پیشوایشان است، همچون کوهی که آتشی رهنماینده راه، بر فرازِ آن است».

تو را به خداوند سوگند می‌دهم که دیگر چیزی از گذشته را بازگو نکن. معاویه گفت: سوده! من نیز همین کار را کردم. نیازت چیست؟

سوده گفت: علی(ع) از دنیا رخت بربسته و تو سرور مردم گشته‌ای، از تو تقلید می‌کنند و خداوند پیرامون حکومت بر ما و حقی که از ما بر تو واجب کرده، از تو سؤال خواهد کرد و پیوسته در گذشته، کسانی بر ما تاختند که جایگاه والاتری نسبت به تو و قدرتی افزون‌تر از تو داشتند و همچون سُنبله گندم ما را درویدند و همچون گیاه سُداب ما را لگدکوب کردند و بر ما ظلم و ستم روا داشتند و طعم مرگ را به ما چشاندند و این بُسر بن ابی ورطاه است که بر ما وارد شده و مردان ما را کشته و اموالمان را مصادره کرده است و اگر فرمانبرداری از تو نبود، ما عزّت و خویشتن‌داری داشتیم، اگر او را برکنار کنی تو را سپاس می‌گوییم، مگر نه ناسپاسیت می‌کنیم.

معاویه گفت: ‌ای سوده من را تهدید می‌کنی؟ تصمیم دارم تو را سوار بر شتری چموش کنم، به سمت او (بُسر بن ابی ارطاة) بازگردانم تا او حکمم را در مورد تو اجرایی کند.

سوده لحظه‌ای به زمین چشم دوخت و سر به زیر افکند، سپس سر را بالا آورد و این اشعار را زمزمه کرد:

صلّى الإله على روح تضمّنها
  قبرٌ فأصبح فيه العدل مدفونا
قدحالفالحقُّ لايبغي به بدلاً
  فصار بالحق و الإيمان مقرونا

«درود خداوند بر روحی که قبری آن را در برگفته که عدالت و داد در آن مدفون است. او کسی است که با حق، هم‌پیمان است و جایگزینی از حق نمی‌خواهد و با حق و ایمان قرین گردیده است».

معاویه گفت: سوده! منظورت کیست؟ سوده گفت: به خداوند سوگند، او امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب است! به خداوند سوگند برای شکایت از مردی به نزد او رفته بودم که والی شهر ما شده بود و بر ما سِتم روا داشته بود. نزد او رفتم، دیدم به نماز ایستاده است، چون من را دید دست از نماز خواندن برداشت و با مهربانی و عطوفت رو به من کرد و فرمود: آیا نیازی داری؟

گفتم: آری، ماجرا را برای او بازگو کردم، گریست و فرمود: پروردگارا! تو بر من و آنان شاهد باش. من به آنان دستور ندادم که بر آفریدگانت ستم روا دارند و حقی را رها سازند! سپس از جیبش، تکه پوستی را درآورد؛ گویی که تکه‌ای از مَشک بود و بر روی آن نوشت:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏، قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِين»‏.

«دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است؛ بنابراين، حق پيمانه و وزن را ادا کنيد! و از اموال مردم چيزى نکاهيد! و در روى زمين، بعد از آنکه(در پرتو ايمان و دعوت انبياء) اصلاح شده است، فساد نکنيد! اين براى شما بهتر است اگر با ايمان هستيد!. هنگامی که نامه‌ام را خواندی، حافظِ تمامی محتویاتِ آن و اموری باش که بر عهده تو گذارده‌ایم، تا کسی بر تو وارد شود و ولایت را از تو بازستاند. والسلام».

سپس این نامه را به من داد. به خداوند سوگند نه آن را با گِلی مهر و موم کرد و نه با رمّانی آن را بست، نامه را به نزد والی آوردم و وی از کارش بر کنار شد.

معاویه گفت: بنویسید مال‌های مصادره شده این زن را باز گردانند و به عدالت، در شهرش با او رفتار کنند،

سوده گفت: آیا این فرمان به من اختصاص دارد یا به همه قوم من؟

معاویه گفت: تو با قومت چکار داری؟

سوده گفت: به خداوند سوگند این مسأله، امری ناپسند و باعث سرزنش است، اگر این فرمان تو، عدالتی فراگیر برای تمامی قوم من از همدان باشد، خداوند را سپاس می‌گویم که این مسأله به دست من جاری گردید، وگرنه من هم مثل دیگر افراد قومم هستم.

معاویه گفت: ای عراقیان! به خدا سوگند علی بن ابی طالب، این چنین جرأتی به شما داده است، آیا در چیزی که می‌بخشید معطّل می‌کنید! برای این زن، نیازش را آن‌گونه که می‌خواهد بنویسید و اموالش را باز گردانید و بدون شکایت به شهرش باز گردانید! سوده، نامه معاویه و پاداش خود را گرفت و بهره‌مند، به شهرش برگشت.[61]

این موضع‌گیری‌ها – که بسیار هم زیاد است – برای خوشامد کسانی نیست که عقیده آنان دچار زنگار و آلودگی شده است و برای برخی دیگر، وبال گردن آنان در زندگی و مانعی محکم در برابر تحقّق اهداف و رسیدن به آرزوهای آنان است.

برآیند مسأله این شد که برخی از آنان به سمت دیگر گریختند، جایی که ناظر و حسابگر و فرهنگ نبوی و علوی وجود ندارد، بلکه فرهنگی اموی سفیانی مبتنی بر اصل «قاپیدن حکومت» وجود داشت[62] و فرمانروایی نازاست.

از اینجاست که:

مشاهده می‌کنیم پدیده مساجدی که در آن خلیفه و حاکم را دشنام می‌دهند و بدون اینکه حکومت برخوردی با آن بکند، آن را رها می‌‌سازد، پدیده منحصر به فردی است و در تاریخ مسلمانان هرگز تکرار نشده است. این مساجد از آنِ افراد و عشایری است و این مسأله، گویای شکل‌گیری فرهنگ جامعه کوفی آن روزگار است.

پی نوشت

[1]– الکوفة و أهلها فی صدر الاسلام، صالح احمد العلی، ص53.

[2]– فتح البلدان، بلاذری، ج2، ص238.

[3]– مقتل الحسین،المقرم، ص243.

[4]– تحف العقول، ص240.

[5]– منظور حضرت این بود که به آنان نشان دهد علّت خوار کردن اهل بیت(ع)، شمشیر کشیدن بر آنان و کشتن آنان نیست، بلکه علّت رها کردن اهل بیت(ع) توسط آنان، دوستی و محبّت دنیا و اشتیاق به آن است.

[6]– سوره طه: آیه 70.

[7]– سوره طه: آیه 71.

[8]– سوره طه: آیه 79.

[9]– سوره طه: آیه 73.

[10]– سوره طه: آیه 74.

[11]– سوره طه: آیه 75.

[12]– صحیح بخاری، کتاب الفتن،ج8، ص97.

[13]– مروج الذهب، مسعودی،ج2، ص396.

[14]– تاریخ طبری، ج2، ص1627.

[15]– همان، ج1، ص2450.

[16]– فتوح البلدان، بلاذری، ص311.

[17]– همان، ص275 ؛ معجم البلدان، حموی، ج4، ص324.

[18]– تاریخ طبری، ج1، ص2679.

[19]– همان، ج1، ص2494.

[20]– همان، ج1، ص2085.

[21]– همان، ج1، ص3372 و 3174 ؛ وقعة الصفین، نصر بن مزاحم، ص32 ؛ مروج الذهب، مسعودی، ج1، ص245.

[22]– الفتوح، ابن اعثم کوفی، ج4، ص295.

[23]– الکوفه و اهلها فی صدر الاسلام، احمد العلی، صص 103- 105.

[24]– معجم البلدان، حموی، ج1، ص434.

[25]– بحارالأنوار، مجلسی، ج44، ص305 ؛ مدینه المعاجز، بحرانی، ج4، ص63.

[26]– الکوفه واهلها، احمد العلی، صص 105- 106.

[27]– همان.

[28]– تاریخ طبری، ج3، ص152 ؛ تاریخ الکوفه، براقی، ص160.

[29]– الکوفة واهلها، احمد العلی، ص142.

[30]– مقتل الحسین، مقرّم، ص 235.

[31]– تاریخ الکوفه، براقی، ص228.

[32]– الکوفة و اهلها، احمدالعلی، ص410.

[33]– بحارالانوار، مجلسی، ج45، ص334.

[34]– در مورد آتش زدن خانه حضرت زهرا (س) ر.ک: تاریخ طبری، ج2، ص443 ؛ تاریخ ابی الفداء، ج2، ص64 ؛ العقد الفرید، ابن عبد ربه، ج4، ص254 ؛ الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، ج1، ص12 ؛ اعلام النساء، عمر رضا کحّاله، ج4، ص114 ؛ تاریخ یعقوبی، ج2، ص11 ؛ الفتوح، ابن اعثم کوفی، ج1، ص13 ؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج2، ص65 ؛ رکبت السفینه، مروان خلیفات، ص 227.

[35]– امالی، صدوق، ص227 ؛ مقاتل الطالبیین، اصفهانی، ص80 ؛ شرح الاخبار، قاضی مغربی، ج3، ص156 ؛ مجمع الزوائد، هیثمی، ج9، ص194 ؛ المعجم الکبیر، طبرانی، ج3، ص117.

[36]– تاریخ طبری، ج2، ص500.

[37]– الجمل، شیخ مفید، ص172.

[38]– وقعة صفین، نصر ابن مزاحم، ص 117.

[39]– تاریخ طبری، ج2، ص500.

[40]– فتوح البلدان، بلاذری، ص280.

[41]– همان، ص 109.

[42]– العقد الفرید، ابن عبد ربه، ج2، ص25 ؛ تاریخ ابوالفداء، ج1، ص156 ؛ تاریخ طبری، ج3، ص210 ؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص58 ؛ اعلام النساء، عمر رضا کحّاله‏، ج3، ص1207.

[43]– الکافی، کلینی، ج8، ص63.

[44]– صاع، مقدار آبى بود كه رسول خدا(ص) با آن غسل ميكرد و مقدار آن شش رطل بود و پس از آن، حضرت اين مقدار را كم دانستند و خود آن حضرت نيز فرمود: مردمى بيايند كه آن را كم دانند.

[45]– انفال، آيه 41.

[46]– حشر، آیه: 7.

[47]– همان.

[48]– الاستیعاب، ابن عبدالبر،ج3، ص1048 ؛ تهذیب الکمال، مزی،ج19، ص457 ؛ الوافی بالوفیات، صفدی،ج20، ص31.

[49]– تلخیص الحبیر، ابن حجر، ج5، ص275 ؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج3، ص1048.

[50]– تاریخ طبری، ج3، ص439.

[51]– امالی، شیخ صدوق، ص197، ح 208 ؛ الغارات، ثقفی،ج2، ص520 ؛ مناقب امیرالمؤمنین، محمد بن سلیمان کوفی،ج2، ص469، ح963.

[52]– الخلاف، شیخ طوسی، ج5، ص340.

[53]– احزاب: آیه 57.

[54]– بحارالانوار، مجلسی، ج17، صص418- 420.

[55]– سوره اسراء: آیه 71.

[56]– دعائم الاسلام، قاضی نعمان مغربی، ج1، ص49.

[57]– مستدرک سفینه البحار، شیخ علی نمازی، ج5، ص10.

[58]– شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج17، ص230.

[59]– بحارالانوار، مجلسی،ج31، ص155-157 ؛ المجموع، نووی، ج20، ص116.

[60]– نهج البلاغه، نامه 45 ؛ وسایل الشیعه، شیخ حر عاملی،ج17، ص159.

[61]– الفتوح، ابن اعثم، ج3، ص59-61.

[62]– ابوسفیان هنگامی که برای عثمان بن عفان اموی بیعت گرفته شد، گفت: «ای عثمان مثل سنگ نباش، به این ثروت نگاه کن و آن را میان خاندان خود بچرخان و همچون توپ این حکومت را بقاپ. (ر.ک: شرح الاخبار، قاضی مغربی).

در روایتی دیگر از اشعبی: عثمان وارد سرای حکومتی شد و بنی امیه نیز وارد خانه‌اش شدند تا اینکه خانه پر شد و درب خانه را بستند، او به بنی امیه گفت: ای بنی امیه، همچون توپ، حکومت را در دست بگیرید. به جان کسی که ابوسفیان بدان سوگند خورده، نه عذابی هست و نه حسابی و نه بهشت و دوزخی و نه قیامت و برانگیختنی. (تاریخ طبری، ج8، ص185 ؛ النصائح الکافیه، ابن عقیل، ص216 ؛ الامامه و اهل بیت، محمد بیومی، ج1، ص333).

برچسب‌ها: , , , , , , ,

مطالب مرتبط

  1. کریم شریفی گفت:

    عالی بود واقعا دستتون درد نکنه

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


دوره جامع آموزش خبرنگار کوله پشتی/ ثبت نام تا 30 تیر/ کلیک کنید
دوره جامع آموزش خبرنگار کوله پشتی/ ثبت نام تا 30 تیر/ کلیک کنید
 توانبخشی کوشا/ با مجهزترین امکانات 09134126065
توانبخشی کوشا/ با مجهزترین امکانات 09134126065
آموزش سواد رسانه به کودکان- خرید کتاب قصه های کرمیلو
آموزش سواد رسانه به کودکان- خرید کتاب قصه های کرمیلو
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715