سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: سیاسی
چاپ خبر
۲۱:۰۹ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۴
غلامعلی قربانی
گفتگو با غلامعلی قربانی بیسیم چی گردان یونس
 فردای عملیات کربلای۴/ جنگ با لهجه اصفهانی/ چرا آتش توپخانه نبود؟   

مثل همین حالا که چشم من در چشم شماست اینقدر نزدیک بودیم، همدیگر را می دیدیم، ما ایستاده بودیم وسط چهارراه، ایفای عراقی آمد که مستقیم بیاید ما را که دید پیچید، نه ما کاری کردیم نه آنها. مهماتی نداشتم که با نیروهایی که عقب ایفا نشسته بودند بجنگیم...

ندای اصفهان- سرویس گفتگو: روایت غواصان شهید روایت امروز و دیروز نیست، روایت جوانان غیور این مرز و بوم است که با غیرت دینی به ندای رهبر خود لبیک گفتند و اکنون نیز جوانانی مومن هستند که راه آنان را ادامه خواهند داد. استقبال و تشییع پیکر پاک شهیدان مدافع حرم و شهیدان غواص گردان یونس شور و حالی عجیب در شهر اصفهان انداخت و چه خوب است که به سراغ سرچشمه رفته و خاطرات این عزیزان را از همرزمان آنان که خود رشادت ها و حماسه ها را از نزدیک و بدون واسطه دیده اند جویا شویم.

روایت ما از زبان آقایان مجید مصلحی، غلامرضا علیزاده و غلامعلی قربانی است که با محوریت گردان حضرت یونس (ع) در یک مصاحبه سه قسمتی ارائه شده است.

در قسمت اول (اینجا) از نحوه تشکیل گردان یونس گفتیم و در قسمت دوم (اینجا) آغاز عملیات را از زبان از خط شکنان گردان یونس شنیدیم و حال ادامه عملیات تا پایان را می شنویم. غلامعلی قربانی خود بیسیم چی گردان یونس بوده است و با بیان شیرین و طناز خود از خاطرات می گوید.

***

جواد جلوانی: آقای قربانی طول مسیر این عملیات چقدر ادامه دارد؟ می خواهیم بدانیم غیر از جایی که گردان شما عملیات داشت چند جای دیگر عمل شده است؟

غلامعلی قربانی: ببینید مثلا ما «ام الرصاص» عمل کردیم، در قسمت های بعدی هم وسعت عملیات زیاد بود. روی جزیره فیاض کسانی دیگر عملیات کردند، حتی بعد ما نیروهای غواص باید می رفتند و نیروهای کمکی می آمدند. هر نهری برای یک لشکر بود، نهر عرایض برای لشکر ما بود. بچه های اطلاعات عملیات آمده بودند زحمت کشیده بودند مدت ها از خانه های خرمشهر پشت نهر عرایض با چه سختی یک کانال کنده بودند تا پشت آب برای شناسایی، همه جا دیده می شد. بجز این راه آب، از پشت نیزارها تا لب آب آمده بودند و نگاه می کردند. چیزهایی است که در نقشه هیچ زمانی نبوده، حتی در نقشه های یک ماه قبل عملیات هم نبود، چون مثلا هواپیماهای عراقی که یک ماه قبل آمده بودند این کانال نبود. یکی از جاهایی که می رفتیم از آن شناسایی می کردیم یک قلعه قدیمی بود. یک امامزاده هم در شهرک ولیعصر بود که بچه ها از گنبد امامزاده دوربین گذاشته بودند و شناسایی می کردند.

عملیات گردان یونس

کالک عملیات کربلای 4

ما یک روز قبل از عملیات با دوربین های بچه های اطلاعات عملیات (دیده بانی) وقتی نگاه می کردیم می دانستیم عراقی ها چه کار می کنند. حتی یک عراقی سوار یک پل شناور بود و داشت پارو می زد، من داشتم می دیدم که آقای جان نثاری گفت: حواست کجاست؟ کجا را داری می بینی؟ گفتم: عراقی روی این پل است. گفت: آمده ای عراقی ببینی؟ فردا می بینی، حالا محل و مسیر را ببین. هر اتفاقی برای فرمانده می افتاد بیسیم چی باید ادامه عملیات را به عهده می گرفت و نیروها را هدایت می کرد چون همه نیروها که توجیه نبودند. دسته های ما ۴۰ نفری بود، یک مسئول دسته داشت و یک معاون که نهایتا اینها باید بروند شناسایی ولی شناسایی سطحی بود و بقیه نیروها کلا روی کالک توجیه شده بودند یعنی منطقه را نمی شناختند. ولی بچه های کادر مثل خود فرمانده گروهان، معاونش، بیسیم چی، پیک، اینها که در کادر بودند باید توجیه می شدند تا اگر اتفاقی برای فرمانده افتاد بقیه نیروها را هدایت کنند.

همه چیز آماده بود، قایق، بنزین، همه تجهیزات آماده بود و شاخه های درختان نخل را ریخته بودند روی آن و استتار کرده بودند برای شب عملیات که نیروی پشتیبانی را سوار کند و از نهر هجوم بیاورند طرف عراقی ها. این نهر کوچک محلی بود که غواص ها می خواستند حرکت کنند. از این نهر تا حدودا محلی که ما می خواستیم به معبر برسیم ۴ کیلومتر راه بود؛ یعنی ما چهار کیلومتر با تجهیزات و وسایل باید پا بزنیم و غواصی کنیم.

گروهان موسی باید می آمد بالجانیه را می زد و ادامه را می آمد این طرف و گروهان اسماعیل باید می رفت ام الرصاص و گروهان نوح هم در جای دیگر.

ادامه «ام الرصاص» بزرگ است، پتروشیمی بصره بعد از بالجانیه بود، ما دو گروهانمان باید به بالجانیه می رفت که مسیرش معلوم است، یکی هم باید می آمد سر ام الرصاص.

جلوانی: نهایتا گروه پیشتاز بیسیم زد که بیایید؟!

قربانی: گروه پیشتاز دیگر کارش را انجام داده بود و به دلیل آنکه احساس می کردند عراقی ها دارند متوجه عملیات می شوند زودتر بیسیم زده بودند.

مجید مصلحی: البته عراقی ها همه چیز را از قبل در نظر داشتند و می دانستند.

قربانی: این را ما تصمیم نمی گرفتیم و نمی دانستیم، تصمیم را رده های بالاتر می گرفتند. من الآن در آتش نشانی مشغول به کار هستم، یک بار یک بنده خدایی آمده بود می گفت امروز چهارشنبه سوری است شما هم آماده باش هستید؟ گفتم ما کی آماده باش نیستیم!؟ یک زمانی را بگو که آتش نشانی آماده باش نباشد، ما ۲۴ ساعت آماده باشیم.

بعضی ها می گویند در عملیات کربلای۴ عراقی ها آماده باش بودند، اما توجه کنید که وقتی نیرو آمد میدان جنگ، همیشه آماده باش است. ۹۰ درصد عملیات هایی هم که ما انجام می دادیم یا آنها می خواستند انجام دهند، وقتی ما تحرکاتی در منطقه می دیدیم سریع آتش تهیه می ریختیم. مثلا شک داشتیم می گفتیم اینها دارد ماشین هایشان می رود و می آید، شروع می کردیم آتش ریختن چون شک می کردیم اینها می خواهند عملیات انجام دهند. وقتی ما آتش می ریختیم و اینها می خواستند عملیات کنند می ترسیدند که عملیات لو رفته، بعضی اوقات ما همین طوری آتش تهیه می ریختیم، حالا یا داشتند نیرو تعویض می کردند یا می خواستند عملیات کنند، پس اینکه بعضی ها می گویند قطعا لو رفته بود، ما همه عملیات هایمان اینگونه می شد. حال اگر به این فجیعی که می گویند عملیات لو رفته بود باز این از قدرت ماست و قدرت ما را نشان می دهد؛ ببینید چقدر ما قوی بودیم و چقدر آموزش دیده بودیم که چهار کیلومتر پا بزنیم نفوذ کنیم در دل دشمن و خط ۱ و ۲ و ۳ را بگیریم.

غواص گردان یونس

غلامرضا علیزاده: خیلی مهم نبود که عملیات لو رفته باشد.

قربانی: شهید عباس زاده در خط ۳ شهید شد، اگر بگویند عملیات لو رفته باز این قدرت ما را می رساند که توانستیم در دشمنی که بیدار است و آماده باش ۱۰۰درصد است و ما در آب باشیم و دشمن در محل خودش در خشکی باشد، غواص ها بتوانند تا خط ۳ نفوذ کنند. مشکل عملیات این بود که نیروی پشتیبانی نرسید.

مصلحی: آقای قربانی ما آن شب آتش توپخانه نداشتیم، یادتان می آید؟ ما خیلی منتظر بودیم. آن شب که بچه ها را دعوت کرده بودند در مراسمی، یکی از بچه های توپخانه هم بود، من یک گله ای که داشتم این بود که ما آن شب آتش توپخانه نداشتیم.

قربانی: آقای مصلحی آتش توپخانه را که ما نباید می دیدیم.

مصلحی: من این نکته را بگویم، این بنده خدا بچه های توپخانه را که دعوت کرده بودند، می گفت ما آماده بودیم. می دانید توپخانه وضعیتش این است که قبل از عملیات باید آماژبندی کنند، یعنی اگر من بخواهم این منطقه را بگیرم کسی نباید به کمک دشمن بیاید، آماژبندی می کنند و طبق آماژبندی پشتیبانی دشمن را می زنند. ما آن شب اصلا از آتش تهیه و پشتیبانی چیزی ندیدیم این همیشه برای من سؤال بود. آن بنده خدا گفت آن شب ما توپ ها را آماده به جنگ کردیم، زاویه را طبق آماژ قبلی بستیم، من طناب را گرفته بودم ولی هرچه نشستیم اعلام آتش نکردند. نهایتا صبح شد.

قربانی: او هم یک نیرو بوده و از همه عملیات خبر ندارد.

علیزاده: بعد که من اسیر شدم آتش توپخانه را دیدم. (خنده حاضرین)

مصلحی: نهایتا می گفت صبح به ما گفتند توپ ها را از حالت آماده باش خارج کنید و جمع کنید. آتش تهیه فردا را پوشش داد اما آن شب مشخصا نمی زد. آن بنده خدا می گفت طناب در دستم خشک شد! صبح گفتند سریع جمع کنید الآن هواپیما می آید و شما را می زند، گفت ما حتی یک گلوله هم شلیک نکردیم.

قربانی: ما که نمی توانیم بگوییم کجا باید آتش پشتیبانی باشد کجا نباشد، ما غیر از صدای تیر و تفنگ خط ۱ چیزی دیگری نمی شنیدیم؛ یعنی اگر گلوله شلیک می شد ما اصلا متوجه نمی شدیم. اگر هم خیانتی شده ما نمی توانیم بگوییم چون نبودیم و ندیدیم. اگر هم تصمیم کلانی بوده که باید اتفاق می افتاده ما نمی دانیم. عملیات نصر ۴ ما بنا شد بالای سر شهر ماهوت برویم و یک تپه عراقی ها را بگیریم. این عراقی ها رویشان به طرف خط ایران بود و به هیچ عنوان نمی شد اینجا را گرفت. ما آمدیم حدود ۵ ساعت نیرو را پیاده بردیم این تپه را دور زدیم و آمدیم بالای این نقطه. ۲۰ نفر از بچه های رسول نصر گفتند موقعی که ما رسیدیم اینجا به شما اعلام می کنیم. این تپه خیلی مهم بود. بنا شد این ۲۰ نفر از روبرو حمله کنند به عراقی ها و به محض اینکه عراقی ها شروع می کنند این ها را زدن ما از پشت بریزیم سرشان. می خواهم بگویم اینها طعمه بودند، مثل یک ماهیگیر که می رود در دریا بچه ماهی را می ریزد در آب تا بتواند ماهی های بزرگتر را شکار کند. ما بارها به این رسول نصر گفتیم تو جان سالم به در بردی، موقعی که ما آماده شدیم و می خواستیم به عراقی ها حمله کنیم، همان موقع در شهر ماهوت یک لشکر دیگر درگیر شد. عراقی ها ایستادند بالای سر ما، ما را نمی دیدند چون شهر ماهوت را داشتند نگاه می کردند و فکر می کردند که چرا خط سومشان درگیر است. ما هم بی سیم زده بودیم رسول نصر و اینها پیاده راه افتادند آمدند پیش عراقی ها، و عراقی ها چون داشتند درگیری را نگاه می کردند غافلگیر شدند، و یک نفر هم از نیروهای رسول نصر شهید نشد، آمدند شروع کردند به اینها تیراندازی کردن ما هم ریخیتم سرشان.

ما نمی توانیم الآن توضیح بدهیم در کربلای۴ چه اتفاقی افتاده، ما فقط می توانیم بگوییم از کجا رفتیم، از کجا به ما گفتند، چه کردیم، ما وظیفه خودمان را انجام دادیم. وظیفه ما این بود که از اینجا راه بیفتیم برویم و خط دشمن را بشکنیم.

گردان یونس

تا آخرین نقطه را گرفته بودیم/ دیگر توان رفتن نداشتیم

آقای علیزاده و گروه پیشتاز دستشان درد نکند، این معبر را باز کردند، یعنی من دقیقا از معبری که اینها باز کرده بودند رفتم. جناب مصطفی جان نثاری فرمانده گروهان ما شهید شد. بردیم و گذاشتیم اش پشت سیم خاردارها تا جنازه را آب نبرد و فردا پشتیبانی که می آید جنازه ها را ببرد. اما پشتیبانی نیامد و ایشان آنجا ماند.

از این معبر آمدیم در این منطقه شروع کردیم به جنگیدن. این خیابان ها اسمشان احد بود، درواقع خودمان نامگذاری کرده بودیم تا بفهمیم کجاییم و چه می کنیم. در نیزارها عراقی ها آمده بودند و خیابان هایی خاکی کشیده بودند، ما اینها را نامگذاری کرده بودیم به نام احد۱، احد۲، احد۳، احد۴٫ خط سوم جاده شهید حسن قربانی بود. شهید حسن قربانی فرمانده گردان بود که در والفجر ۸ شهید شد و اسم خط سوم را به نام او گذاشته بودیم. من بیسیم چی بودم و اینها را خوب بلد بودم و باید توجیه باشم. بچه های ما تا شهید حسن قربانی را رفته بودند؛ یعنی دیگر کجا می خواستند بروند؟! ما دیگر نباید می رفتیم، توان رفتن هم نداشتیم.

مصلحی: تا آخرین محلی که بچه ها باید می رفتند رفته بودند.

قربانی: نه اینکه بگویم اینجا دیگر عراقی نیست، عراقی ها دیگر با ما قاطی شده بودند، عراقی ها می دانستند ما می زنیمشان، آمده بودند از سنگرها بیرون و رفته بودند در نیزارها. نیزارها باتلاقی و خیلی بزرگ بود. ما خیلی باید می دویدیم تا به جاده می رسیدیم، ما برای بچه هایی که بودند و جمع شده بودند مهمات می بردیم. می آمدیم عقب، من مجروح ها را جمع می کردم در یک سنگر و برمی گشتم خشاب می بردم. تا می آمدیم از این چهارراه برویم نفسمان می برید، حالا تیربارها هم بالای سر داشتند کار می کردند. آقای صفری و دوستان رفتند برای تیربار خاموش کردن. من بودم، پدربزرگ بود، آقای افقری بود، آقای شهاب (برادر ابوشهاب فرمانده لشکر) ما با هم بودیم و دیدیم ایفای دشمن دارد می آید. هواپیما هم چنان منور می زد که آنجا را مثل روز روشن کرده بود. یک تانک بود فرار کرد رفت کنار یکی از این خیابان ها و گیر افتاد، بچه ها زدندش. ما در این چهارراه ایستاده بودیم تا نیروی پشتیبانی بیاید و نیروی عراقی نیاید، من دیدم چند تا ایفا دارد می آید هیچ سلاحی نداشتیم، دقیقا مثل همین حالا که چشم من در چشم شماست اینقدر نزدیک بودیم، همدیگر را می دیدیم، ما ایستاده بودیم وسط چهارراه، ایفا آمد که مستقیم بیاید ما را که دید پیچید، نه ما کاری کردیم نه آنها. سه تا ایفا آمد که همه پر نیرو بود و همین طور نگاه می کردیم، راننده هم ما را با لباس غواصی قشنگ می دید. من می توانستم راننده را بزنم اما مهماتی نداشتم که با نیروهایی که عقب ایفا نشسته بودند بجنگم. ایفا که خالی از خط نمی آمد، پُر نیرو بود و چادر هم رویش کشیده بودند. ما اگر این را بزنیم مثلا ۵۰ نفر ۶۰ نفر در این ایفا و ایفاهای بعدی را چه کار کنیم؟ این قدر قاطی شده بودیم. ما همین طور که می دویدیم به ما تیراندازی می کردند و تعدادمان هم کم بود. یک عده مجروح و شهید داشتیم.

قاطی عراقی ها شده بودیم

صادق عابدی الآن هست و می تواند تعریف کند؛ در یکی از این خیابان ها رفته بود تا پیش یک عراقی. صادق آر پی جی دستش بود و یک کمک هم داشت. خودش می گفت با آر پی جی که نمی توان طرف را بزنی! ایستاده بود پیش عراقی و به لهجه اصفهانی گفته بود: «اخوی بچه ها کجاند؟» عراقی اسلحه داشته فهمیده بود که ایرانی است و اسلحه را گرفته بود در سینه صادق عابدی. صادق درچه ای بود و بچه رعیت که آر پی جی را انداخته بود و سریع اسلحه را گرفته بود، این می تاباند در سینه این عراقی، آن عراقی هم در سینه این! برای خودش خیلی طول کشیده بود، شاید دو مرتبه سه مرتبه این اتفاق افتاده بود اما خیلی است آن لحظه که لوله تنفگ بیاید در سینه ات. داد زده بود به نیروی کمکی اش که او هم یک رگبار گرفته بود به عراقی که دیگر زورش کم شد و اسلحه اش افتاد. گفت اسلحه را برداشتم ولی دیدم نمی زند، یکی از تیرها این بین خورده بود به اسلحه ای که بین این دو تا بود، چقدر نزدیک! گفت اسلحه را انداختم و آمدم این طرف. این جور قاطی عراقی ها شده بودیم.

جلوانی: آقای قربانی آخرش این نیروی پشتیبانی نیامد؟

قربانی: من فقط یک قایق دیدم، آقای محمود جان نثاری فرمانده گردان ابالفضل(ع) با نیروهاش آمدند. وقتی من داشتم اینجا خشاب پر می کردم پیش مجروح ها می آمد و فشنگ ها را می آورد اینجا، به مجروح ها گفتیم خشاب پر کنید، این کار را می توانستند انجام دهند، بعد ما خشاب ها را می بردیم جلو، آقای حسن احمدی بود، آقای رضا عباسیان، چند نفر بودند، آقای افقری ترکش خورده بود، خیلی بودند در این سنگر، اینها خشاب پر می کردند. من تا آمدم دیدم صدای قایق دارد می آید. من از اینجا نگاه کردم دیدم یک قایق دارد چراغ قوه می زند، چراغ قوه ی ما چراغ قوه عصایی بود، چند رنگ داشت. رنگ سبز برای علامت دادن بود که متوجه بشویم خودمان هستیم. من دیدم چراغ قوه سبز است، تا نور سبز را دیدم صدا زدم. فاصله حدودا ۱۰ الی ۱۵ متر بود. من روی دژ بودم آنها پائین. صدا زد گفت اخوی معبر؟ گفتم معبر ۵۰ متر باید بروی جلوتر. گفت ما می خواهیم بیاییم بالا یک چیزی بینداز پائین. گفتم چیزی ندارم ۵۰ متر برو بالاتر یک معبر هست، گفت معبر را ما پیدا نکردیم، یک چیزی بینداز روی سیم خاردارها تا ما بیاییم بالا. قایق آمده بود نزدیک سیم خاردارها و خورشیدی ها ایستاده بود، من نگاه کردم یک پتوی عراقی بود برداشتم، خود قایق هم یک برانکارد داشت که انداختیم روی سیم خاردار و اینها آمدند این طرف. یک سری سؤال کرد، گفت بچه ها کجایند؟ گفتم ما تا اینجا رفتیم این اتفاق افتاده فلانی اینجا شهید شده، قسمت ها را برایش توضیح دادم. گفت جلیقه ها را دربیاورید. جلیقه ها نارنجی رنگ و سبز رنگ بود و برای عراقی ها که در نیزار بودند هم مشخص بود.

حرکت کردند و درگیری شروع شد و ما قاطی عراقی ها بودیم. من یک جا با علی قربانی آمده بودیم خشاب ببریم، به محض اینکه رسیدم دم سنگر دیدم دارد صدای پا می آید. صدای پای ۱۰ الی ۱۵ نفر بود که دارند با چکمه می دوند. ما خودمان که لباس غواصی داشتیم کفش هایمان هم از جنس لباس غواصی بود و صدای پا نداشت در تاریکی هم دیده نمی شدیم. صدای پا با تجهیزات بود؛ یعنی مشخص بود که جیب خشاب و اسلحه و کلاه دارند. به علی قربانی گفتم بچه های خودمان هستند؟ یک نگاه انداختیم دیدیدم اینها همه هیکل دار با تجهیزات کامل ۱۰ الی ۱۵ نفر از روبروی ما داشتند می آمدند هیچ کاری هم نمی توانستیم بکنیم. ما یک اسلحه داشتیم شاید ۵ تا فشنگ داشت، آمده بودیم خشاب برداریم و اینقدر هول کرده بودیم که متوجه نبودیم خشاب خودمان را پر کنیم. مثل یک اعلامیه چسبیده بودیم به دیوار، من هیچ وقت فکر نکنم این قدر باریک شده باشم (خنده حاضرین) اینها با فاصله سه متر از جلوی ما رفتند.

جلوانی: کی فرمان عقب نشینی آمد؟

قربانی: نزدیک صبح، تا دم صبح می جنگیدیم. هوا تازه داشت روشن می شد. من دقیق یادم هست من با آقای مسعود مدرس بودم که بیسیم چی مصطفی جان نثاری بود که شهید شده بود و من بیسیم چی آقای صفری معاون گروهان بودم. وقتی مصطفی جان نثاری شهید شد مسعود مدرس تجهیزاتش را باز کرده بود و کلت منورش را برداشته بود. موقعی که بیسیم چی داشت صدا می زد یعنی موقع عقب نشینی به ما اعلام کردند شما بیایید موقعیت مظاهری، موقعیت مظاهری جزیره ام الرصاص بود. به ما گفتند از بالجانیه بیایید ام الرصاص. ما شک کردیم، نمی دانستیم نیرو نرسیده، خب یک قایق هم دیدیم و گفتیم شاید بقیه هم آمده اند یا می آیند، ما شب تا صبح داشتیم می جنگیدیم که نیرو بیاید.

علیزاده: یکی از علت های عمده اش این بود که جزیره ماهی سقوط نکرد و از این قسمت هرچه قایق می آمد می زدند. اینکه محمود جان نثاری چه طوری آمده بود من نمی دانم.

مصلحی: آزادسازی جزیره ماهی فکر می کنم با لشکر عاشورا بود.

عزیزیان: پس تعدادی از نیروها در مسیر برای پشتیبانی آمده بودند اما نرسیدند و عراقی ها آنها را زده بودند؟

قربانی: بله. موقع عقب نشینی به ما گفتند بیایید موقعیت مظاهری، موقعیت مظاهری همان موقعیت جزیره ام الرصاص بود. به مدرس گفتم اشتباه می کنی، ما که نباید برویم آنجا، آنها باید بیایند این طرف! گفتم بگو یک منور بزنند، در رمز منور چراغ بود، گفت می شود یک چراغ روشن کنید و موقعیت مظاهری را برای ما توجیه کنید، یک منور سبز زدند. آن شخص هم گفت چراغتان را روشن کنید، ما هم یک منور سبز بود زدیم و متوجه شدیم که باید برگردیم عقب. همانجا من دویدم دم آن سنگر که مجروح ها در آن بودند و دانستم به اینها گفته اند بمانید تا قایق بیاید. من گفتم آقایان همه عقب نشینی کنید، باید برویم به ام الرصاص. اینها بلند شدند مجروح هایی که می توانستند راه افتادند، من دم در ایستاده بودم یک نفر یک لحظه مچ پایم را گرفت. آقای حسن احمدی بود گفت: قربانی من را؟ گفتم: تو هم برو. گفت من نمی توانم تیر در پایم خورده من را ببر. حالا شما حساب کن داداش خودت هم بود نمی بردی (خنده حاضرین)، روز استرس داشتی و نخوابیده بودی، شب آمده بودی عملیات چهار کیلومتر غواصی کرده بودی (وقتی شخصی یک سانس می رود استخر چند ساعت می خوابد؟ چون تمام انرژی اش گرفته می شود) دوباره شب تا صبح نخوابیده بودی و جنگیده باشی، حالا هم بخواهید برگردید قایق هم که نبود باید شنا می کردی، این مسیری که رفته بودی را باید برمی گشتی، در رعب تیراندازی عراقی ها…ما مهماتی هم نداشتیم که بخواهیم مقاومت در برابر اینها انجام بدهیم.

علیزاده: موقع برگشت مسافت کمتر بود چون نمی خواستیم همه را در آب بیاییم.

جلوانی: ام الرصاص دست ما بود؟

قربانی: ام الرصاص در اینجا کامل دست ما بود، اسیر هم گرفته بودند ولی هنوز در نیزارها عراقی بود چون وسعتش خیلی بود. ما بنا بود بیاییم از این قسمت و نیروها را از اینجا حمل می کردند برای عقب.

آقای احمدی گفت من را ببر، من هم دیگر توان نداشتم، من ۱۸ سالم بود، یک ۱۸ ساله امروز یک نان برود بگیرد دیگر نمی رود و می گوید به کس دیگری بگویید!من نشستم و او آمد روی شانه ام. این بنده خدا هم ضعف داشت، یک تکه راه را بردم ۱۰۰ الی ۱۵۰ متر ولی دیگر نمی توانستم. گفتم احمدی بیا پایین من مُردم! مقداری اینجا صبر کن تا ببینم می شود کاری کرد. یک نفر آمد برود نمی دانم چه کسی بود شاید مال گروهان یا دسته های دیگر بود، گفتم اخوی یک مقدار کمک کن. اسلحه اش را داد به من و این بنده خدا را انداخت روی شانه اش، ۵۰ متر بردش گفت دیگر نمی توانم. گفتم احمدی یک مقدار بیا جلوتر ۷۰ یا ۸۰ متر می رسیم به بچه ها. اصلا فکر عقب نشینی نمی کردیم.

عزیزیان: نیروهایی که قرار بود برسند، آخرش راه افتاده بودند؟

قربانی: بله، خیلی ها لت و پار شده بودند، هرچه قایق بود و آمده بود نابود شده بود. وقتی چند تا قایق می آید و لت و پار می شود دیگر قایق نمی فرستند.

داشتیم برمی گشتیم و هماهنگی ها را انجام می دادیم.یک تعدادی رفتند در آب؛ من بودم، آقای اکبر صفری، آقای علی قربانی، آقای مسعود مدرس، چهار نفری با هم پریدیم در آب. قاعدتا آقای احمدی هم باید می آمد. وقتی پریدیم در آب مسعود مدرس عقب افتاد. با من رفیق بود، با هم بیسیم چی بودیم دو تا بیسیم چی یک گروهان بودیم، فین که نداشته باشی اصلا نمی توانی شنا کنی. من بیسیم را انداخته بودم اما او هنوز بیسیم روی دوشش بود و نمی توانست بیاید. می رفت زیر آب و آب می خورد و فقط خودش را می توانست روی آب نگه دارد. شنا کردن با لباس غواصی سخت است چون پا به آب نمی گیرد، مدرس داد می زد من هم گفتم بیسیم را بینداز و بیا. در همین حین که بیسیم را می انداخت ما دور شدیم و دیگر مدرس را ندیدیم. این بنده خدا بیسیم را انداخته بود اما ما نمی دانستیم چرا نمی آید. بعدها از مدرس پرسیدم مگر بیسیم را ننداختی؟ گفت باز هم نمی شد بیایم. گفتم چرا؟ گفت بیسیم را که انداختم بدتر شد، آن موقع که انداخته بودم نمی دانستم چرا گیر افتادم! مدرس مرتب می رفت زیر آب و در این فکر که چرا دارم می روم زیر آب و دارم خفه می شوم که پایش خورده بود به سیم بیسیم و تازه یادش افتاده بود که گوشی را گذاشته بود زیر فانوسقه! حالا بیسیم را از پشت انداخته بود مثل یک لنگر کشتی رفته بود کف آب به گل گیر کرده بود و این بنده خدا دست و پا می زد!

حالا مسعود مدرس آمدنش خیلی فاصله داشت. در مسیر یک قایق سوخته ایرانی دیدیم (از قایق هایی که برای پشتیبانی آمده بود) آقای صفری گفت برویم در قایق و روشنش کنیم. من لب قایق را گرفت و گفتم این قایق روشن نمی شود، سه نفر در این قایق سوخته بودند، یک نفر سکاندار، دو نفر برانکاردچی، این قایق فقط دو نفر و یک سکاندار نداشته که می خواسته بیاید این طرف و حتما نیرو داشته، وقتی تیر خورده بود به باک و منفجر شده بود این سه نفر گرفتار شده بودند و بقیه اگر هم آتش گرفته بودند پریده بودند در آب و یا حالا شهید شده بودند یا برگشته بودند، یا آب برده بود آنها را نمی دانم. آقای صفری گفت برو و روشنش کن، گفتم فایده ندارد و من نمی روم بالا. صفری رفت بالا و هندل را زد، دید روشن نمی شود، عراقی ها شروع کردند تیر زدن، پرید پایین و رفتیم تا آن طرف ام الرصاص.

فردای عملیات

وقتی رسیدیم عقب تمام کیسه های انفرادی ما آنجا بود، لباس های شخصی و لباس نظامی و اینها آنجا بود. روی کیسه ها اسم نوشته بود و مثلا می خواندیم «حسن منصوری» شهید شد، «علی غسالچی» شهید شد، «غلامرضا علیزاده» اسیر شد، «قدرت قربانی» شهید شد… ۵۰۰ کیسه آنجا بود و همه اسم ها روی آن نوشته شده بود. اشک می ریختیم و در این کیسه ها می تابیدیم. می خواستیم لباس خودمان را عوض کنیم و گریه می کردیم. تا چند روز بعد که لیست ها آمد و وقتی ما لیست را می خواندیم دیدم که «حسن احمدی» هم برگشته است. خیلی خوشحال شدیم که کاری که کرده ایم نتیجه داده است. و اما بشنوید از مسعود مدرس که تنها شده بود، ما وقتی رسیدیم همفکری کردیم و به طرف سر دماغه اول جزیره آمدیم و بعد از آب آمدیم بالا، آقای مدرس از همانجا که رسیده بود آمده بود بالا، گفت دویدم در جاده دیدم یک عراقی دارد تیر می زند به آن سمت. مدرس هیچ نداشت، یک کلت منور خالی داشت که گذاشته بود پشت گردن عراقی و اسیرش کرده بود، اسلحه را برداشته بود و عراقی را اسیر کرده و آمده بود.

فیلم مرتبط : دانلود

برچسب‌ها: , , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

  1. ناشناس می‌گه:

    یعنی اینقدر وضعیت بعضی عملیات ها ناجور بوده؟ طراحان ان عملیات چه جوابی داشتند؟

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق