یکشنبه ۰۲ مهر ۱۳۹۶
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۱:۵۵ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۵
چرا به حوزه آمده ایم؟
 بعضی‌ها را خدا خود انتخاب می‌کند/ گفتاری از آیت الله سید ابوالحسن مهدوی   

بروید بهره ای ببرید از شب های احیاء. بروید در خانه خدا بگویید من حالش را ندارم ولش کن خوابم می‌آید! خدای متعال که کسی را جبر نگذاشته. حال اگر من خوابیدم بعد نگویم خدایا به من هم مثل او بده که در خانه تو آمد. نمی‌شود؛ خدا حکیم است...

 به گزارش خبرنگار ندای اصفهان، آیت الله سید ابوالحسن مهدوی درسال ۱۳۴۱ هجری شمسی در شهر مقدس نجف و در خانواده ای از تبار علم و تقوی متولد شد. وی در سن چهارده سالگی وارد حوزه علمیه شد و از محضر بزرگانی همچون مرحوم آیت الله صافی و مرحوم آیت الله صادقی و حضرت آیت الله العظمی مظاهری در سطح خارج فقه و اصول بهره بردند و هم اکنون نیز به تعلیم طلاب علوم دینی در سطح خارج فقه و اصول اشتغال دارند. از دیگر فعالیت های ایشان حضور در مجلس خبرگان رهبری به عنوان نماینده مردم اصفهان می باشد.

متن زیر صحبت های اخلاقی ایشان در جمع طلاب مدرسه علمیه حضرت ولی عصر (عج) است که پیش از ماه مبارک رمضان ایراد شده است و درصدد است انتظار طلاب حوزه علمیه از خودشان را بالا ببرد.

***

«ربّ ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و جعلنی من لدنک سلطانا نصیرا»

سه ماه خودسازی، ماه رجب و ماه شعبان و ماه رمضان را درنظر بگیرید. در واقع می‌شود گفت شروع سیر معنوی ما از ماه رجب آغاز می‌شود و دیگر هرچه جلوتر می‌رود به لطف الهی کامل تر می‌شود تا اوج آن می‌شود شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان.

من تو را اختیار کردم!

سه تا آیه را بگذارید اول از محضر قرآن استفاده بکنیم تا بعدا به صحبت‌های خودمان بپردازیم. ابتدای سوره طه که سوره بیستم قرآن کریم است، آیه ۱۳ و ۳۹ و ۴۱ آن را ملاحظه کنید. سه مرتبه خدای متعال با سه تا تعبیر نسبت به حضرت موسی علیه السلام سه جمله ی خیلی زیبا دارد که همه ی ما را تحریک می‌کند. آیه سیزده «و انا اخترتک…» خدای متعال می‌فرماید من تو را اختیار کردم. در آیه ۳۹ دارد «و ألقیت علیک محبه منی»، من یک محبتی را انداختم، من این کار را کردم، «و لتصنع علی عینی» برای اینکه ساخته بشوی در حضور من، مقابل دو چشم من. در آیه ۴۱ می‌فرماید «و صتنعتک لنفسی»؛ ای موسی من تو را برای خودم ساختم.

تعبیرات خیلی شیرین است. اگر معانی بیان خوانده باشید می‌دانید وقتی خدای متعال می‌گوید “من”، یعنی همه چیز.

گاهی کسی می‌گوید: «بچه ی من است»؛ بچه ی من است یعنی این وابسته به من است. نگویید این بچه تنهاست، بی کس و کار است. بچه ی من است. وابسته به من است. اذیت او به من است. وقتی پروردگار به کسی می‌فرماید: «و أنا اخترتک» ببینید یعنی چه! یعنی من تو را اختیارت کردم. تشبیه نمی‌خواهم بکنم اما تقریب به ذهن که اشکال ندارد (برای اینکه به ذهنمان یک مقدار نزدیک بشود اهمیت بحث):

یک وقت رهبر معظم انقلاب به یک کسی می‌گوید: «من بین همه ی مسئولین شما را اعتماد دارم؛ بیشترین اعتماد را به شما دارم» این تعبیر خیلی تعبیر بزرگی است. بالاتر از او حجت الهی حضرت ولی عصر علیه السلام بیایند به کسی بگویند: «من شما را انتخابت کردم». جمله ای که به شیخ مفید فرمودند؛ در نامه ای که برای شیخ مفید صادر شده فرمودند: «به برادر عزیزم!…» تعبیر خیلی بزرگ است. حجت الهی این را دارد می‌فرماید. از این تعبیرها به ندرت داریم.

امام جواد علیه السلام به علی بن مهزیار، (نه علی بن مهزیار اهوازی که الآن قبرش در اهواز است، یک صد و پنجاه سال دویست سال بعد از این علی بن مهزیار است که می‌خواهم بگویم. یک اشتباهی هم شده بود، کتابی راجع به زندگی علی بن مهزیار که در اهواز است نوشتند، آن وقت این روایات را که مال او نیست برداشته اند در کتاب ذکر کرده اند. در حالی که این علی بن مهزیار با او فاصله‌ی زمانی خیلی دارد.) علی بن مهزیار در غیبت کبرای امام زمان علیه السلام بوده که خدمت امام می‌رسد. این علی بن مهزیار که در رجال از او یاد می‌شود از نظر توصیف هم باید در اعلی الخصال ازش یاد بکنیم که در اوج بلند رجالیون است. یک توصیف امام نهم علیه السلام از او کرده اند باید بگویم بی نظیر است؛ می‌فرمایند: «اگر بگویم محبوب‌ترین افراد نزد من شما هستید مبالغه نکرده ام».

تو را برای خودم ساختم

حالا اگر امام زمان علیه السلام بیاید به شما یک چنین جمله ای بگوید چه می‌شود در وجودتان؟ حالا این تعبیرها در قرآن آمده: «وصتنعتک لنفسی» ای موسی! من تو را اصتناع کردم یعنی ساختم برای خودم. ما که طلبه ایم اگر بخواهد یک چنین تعبیری به ما بشود (حقش هم همین است) باید به ماها گفته شود. حجت الهی بگوید من این طلبه را برای خودم ساختم. «واصتنعتک لنفسی» یا «لتصنع علی عینی» یعنی تو اصلا در حضور من ساخته بشوی. در حضور من ساخته بشوی یعنی به هیچ وجه خطا نکنی. شما عمدا خطا نکن من هم سهوی‌ها را نمی‌گذارم. (نه اینکه عمدی برود گناه بکند بعد بگوید دست من را بگیرید جلوی من را بگیرید گناه نکنم). منظور این است که آنچه در اختیار ماست این‌ها را ما باید اعمال بکنیم؛ آنچه فوق اختیار ماست آن را امام علیه السلام حفظ می‌کند. «لتصنع علی عینی».

آیا اختیار الهی ابتدایی است؟

یا «أنا اخترتک… فاستمع لما یوحی» حالا آن فاستمعش دیگر شامل حال ما نمی‌شود اما انا اخترتک شامل می‌شود. خدای متعال می‌فرماید من اختیارت کردم. آیا اختیار الهی ابتدایی است؟ یقینا این طور نیست. اینکه خلاف حکمت است! پس اگر پروردگار می‌فرماید: «أنا اخترتک» معنایش این است که شما «مختارید» و پس از اینکه مختارید من اختیارتان می‌کنم. جبر در کار نیست که همین طور ابتدائا بفرماید من تو را اجبارت کردم، آن وقت من و شما هم دیگر این خدا را قبول نداریم. خدایی که حکیم نباشد ما او را به خدایی قبولش نداریم.

مثلا در همین جمعی که الآن هستید خدای متعال همین طور ابتدائا بیاید یکی را انتخاب کند بگوید من فلانی را انتخابش کردم! بقیه هم همین طور حسرتش را می‌خورند. این خدا را ما اینطوری قبول نداریم. خدایی که ما قبول داریم تمام کارهایش دقیق طبق حکمت است. دقیق که می‌گویم یعنی ریزش را هم شما حساب بکنید درشت‌هایش را که هیچ! «ریز» یعنی من یک فکر خوب بیاید در ذهنم یا یک فکر بد بیاید در ذهنم همین هم «یعلم خائنۀ الاعین و ما تخفی الصدور» آنچه در این سینه‌ها مخفی است معنایش را خدا می‌داند. پس اگر کسی را خدا اختیار می‌کند و می‌گوید او مختار است «أنا اخترتک»، نه مختار اسمی! که بگویید ما هم کاش اسممان مختار بود، نه! مختار وصفی. یعنی یک زحمتی کشیده بود دیگران آن زحمت را نکشیده اند.

حالا راجع به حضرت موسی علیه السلام این را هم خدمتتان بگویم یک ویژگی که حضرت موسی داشته در بین انبیاء که خیلی چشم پر کن است که در روایت آمده تواضع اوست. مقابل پروردگار خودش را هیچ نمی‌دانست. البته او تواضعش بیشتر از پیامبر ما نیست؛ پیامبر ما می‌دانید که فوق همه ی انبیاء است. اما جدای از پیامبر اسلام در بین انبیاء یک ویژگی خاصی حضرت موسی علیه السلام دارد، شاید هم همین تواضعش سبب شد که قرآن بیشترین آیات را در بین انبیاء راجع به حضرت موسی علیه السلام (البته بعد از پیامبر اسلام چون آیات راجع به پیامبر بیشتر است)، اما در بین داستان‌ها و قصص انبیائی که گفته شده، حضرت موسی علیه السلام بیشترین قصص را دارد. علتش را خیلی چیزها گفته اند یکی هم شاید همین باشد.

ما هیچ چیز نیستیم!

در روایت آمده که ای موسی! آیا می‌دانی تو را برای چه انتخاب کردیم؟ ویژگی که در تو هست تواضعت است. وقتی که حضرت فهمید که این تواضعش او را آنقدر به خدا نزدیک کرده بیشتر کرد تواضعش را. وقتی نمازش تمام می‌شد می‌گویند صورتش را که به خاک می‌گذاشت بعد طرف راست و چپ صورتش را هم موسی می‌گذاشت روی خاک و خودش را مقابل خدا این طور خاکمالی می‌کرد. می‌گفت خدایا من هیچ نیستم در مقابل تو. همه ی وجودم از توست.

برای همین است عزت انسان در پیشگاه خدا در ذلتش است. نه ذلت جلوی مردم، جلوی مردم نه! اما مقابل خدا هرچه ذلیل تر بشویم عزیزتر می‌شویم. معنایش این نیست که خدا دوست دارد ما ذلیل بشویم. نه! معنایش این است که ما ذلیل هستیم. اصلا ما هیچ چیز نیستیم. این را بفهمیم. این فهم خودش خیلی مهم است. همین که بفهمم مقابل پروردگار هیچ چیز نیستم آن وقت می‌افتم به خاک. همچنین رکوع و سجده ام را یک مقدار با طمأنینه انجام می‌دهم و دوست دارم از سجده سر بر ندارم. این طور می‌شود.

مواظبت هستم

خب حالا این‌ها را عرض کردم یک جمله هم از مرحوم حاج آقا مهدی مسائلی عرض بکنم که منزلشان که می‌رفتیم یک صندلی بود که می‌نشستیم روی آن روضه می‌خواندیم. یک روز که رفته بودم جلویشان گفتند که من خواب حضرت ولی عصر (عج) را دیده ام؛ حضرت آمده بودند روی همین صندلی نشسته بودند و من هم پایین صندلی مثل بچه‌هایی که خودشان را پیش پدر و مادرشان لوس می‌کنند پایین صندلی نشسته بودم و خودم را به پای امام چسبانده بودم. چسبیده بودم به پای حضرت. همان در خواب بهشان گفتم آقا من را دوست ندارید؟ فرمودند چطور من دوستت ندارم! در حالی که خود من چندین سال است عهده دار تربیتت هستم. خب این‌ها را هم داریم که امام به یکی می‌گویند من چند سال است تربیتت می‌کنم، بزرگت می‌کنم. خیلی هم دوستت دارم؛ دوستت نمی‌داشتم که تربیتت نمی‌کردم! پس این همان جمله‌ی آیه قرآن است: «لتصنع علی عینی». به یکی حضرت بگوید: می‌خواهم ساخته بشوی مقابل چشمم. نه در غیاب من در دور، نه! در حضور من بزرگت می‌کنم. مواظبت هستم. خب ما که طلبه ایم باید این طوری باشیم.

خب چه بکنیم؟

بالاخره راهکار دارد، هرکس به هر جا رسیده زحمت کشیده است. این سه تا آیه‌ی قرآن از سوره‌ی طه را ملاحظه بکنید، این نورانیت قرآن را ملاحظه بکنید و خودتان را جای این سه آیه بگذارید. بگویید می‌خواهیم کاری بکنیم که پروردگار به من و شما هم همین را بفرماید «و أنا اخترتک» من اختیارت کردم، انتخابت کردم. خب بعضی‌ها را خدا انتخاب می‌کند. از بین حوزه یک کسانی را خداوند انتخابشان می‌کند. مثل حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه. یک شخصیت منتخبی بود که بزرگان از سال‌ها قبل می‌دانستند. از سال‌ها قبل آن‌ها که چشمشان باز بود می‌دانستند.

وقتی ایشان رفته بودند خواستگاری، آن عالمی که به جلسه آمده بود، چشمش که به حضرت امام افتاد گفته بود این داماد را از کجا پیدا کرده اید، اعجوبه است! حضرت امام وقتی جوان بودند خدمت آیت الله شاه آبادی می‌رفتند. بیست سی سالشان بود اما آیت الله شاه آبادی می‌دانستند آینده‌ی امام را و احترامشان می‌کردند. گفته بودند که شما از طرف خدا اختیار شدید، انتخاب شدید برای یک انقلاب. (هنوز بیست سی سال مانده بود به پیروزی انقلاب، خیلی مانده بود که به حضرت امام گفته بودند که شما در آینده انقلاب خواهید کرد و شاه از ایران فرار می‌کند). گفته بودند «شما انقلاب را پیاده می‌کنید بعد از پیروزی انقلاب دشمنان به خاطر نابودی انقلاب، کشور عراق را به جنگ با ایران وا می‌دارند چندین سال این جنگ طول می‌کشد، پسر من در آن جنگ به شهادت می‌رسد…» حالا نمی‌دانم آن وقت که می‌فرمودند «پسر من…» اصلا پسرشان به دنیا آمده بود یا نیامده بود! این را مرقوم نکرده اند. اما می‌گویند خیلی مسائل ریز را به حضرت امام گفته بودند.

مرحوم آیت الله سیدعلی قاضی هم در نجف نظرشان همین بود؛ وقتی امام نجف بودند نظرشان این بود که امام می‌روند در ایران و انقلاب ایجاد می‌کنند. می‌دیدند آینده ی امام را، اطلاع داشتند و یک جلسه ای هم در حضورشان بوده، خب دیگر حالا در کتاب‌ها هم خیلی آمده من از کانال‌های مختلف شنیده ام و حضرت آیت الله ناصری حفظه الله هم به واسطه ی وصی آیت الله قاضی نقل می‌کردند.

این جبر نیست/ آن گوهر را پیدا کنید

اما می‌خواهم این را عرض بکنم این جبر نیست که همین طوری خدا انتخاب کرده باشد حضرت امام را بعد هم بگوییم ای کاش من جای امام بودم؛ نه این طوری نیست. یک حرکتی امام انجام داده بودند که منتخب می‌شوند. این را توجه بکنید. مصطفی اصطفاء می‌شود. تا مصطفی نباشد اصطفاء نمی‌شود، تا مختار نباشد اختیار نمی‌شود. مختار است. پس بدانید حضرت امام یک حرکت استثنائی داشته اند در زندگیشان. شما دنبال آن باشید که آن گوهر را پیدا بکنید.

این حرکت می‌خواهد و با تنبلی سازگاری ندارد. بخواهم من درس نخوانم، حوصله ندارم یک جوری هم در می‌روم، گاهی خسته می‌شوم یا با تفریح و… که مرتب وقتم را به تفریح بگذرانم. اصل تفریح لازم است اما به مقدار نیاز بدن. شما مقدار نیازش را ببینید چقدر است. ما گاهی خودمان را فریب می‌دهیم، می‌گوییم چون ورزش نیاز دارم پس دیگر بروم ورزش. خب چقدر؟! چند ساعت باید بروید؟ این را شما فکر کنید و بعدا بنشینید برنامه ریزی بکنید. مثلا بدن نیاز به خوراک دارد خب بله! اما چقدر؟ مقدارش مهم است. البته معمولا طلبه‌ها دقت دارند. اما گاهی من دیده‌ام به ندرت بعضی‌ها در این جاها خودشان را فریب می‌دهند. بدن نیاز به خواب دارد! خب می‌دانم نیاز به خواب دارد اما چند ساعت؟ این را دقت بکنید. از آن طرف هم مواظب باشید فشار زیاد کسی به خودش نیاورد. آن طرف را هم داریم که بعضی‌ها خوابشان را به اندازه نمی‌روند، خودشان را اذیت می‌کنند پیری زودرس پیدا می‌کنند و بدنشان زود مریض می‌شود.

تدبیر خیلی مهم است / حرکت از ما

این مسأله را فعلا دارم از یک جهت صحبت می‌کنم؛ افراط و تفریط را کسی از صحبتم استفاده نکند. اما یک طرفش اینکه اگر می‌خواهید اصتناع از طرف پروردگار شامل حالمان بشود حرکت از ماست. اگر می‌خواهد در این جمع یک نفر را خداوند انتخاب کند آن یک نفر همین طور بی دلیل و بی حکمت نیست. یک حرکت فوق العاده ای کرده است. این را باید دنبال باشیم. اندیشه این است. از حضرت موسی علیه السلام که گفتیم همین است، دیگرانش هم همین است، زمان فعلی و گذشته اش هم همین است. هرکس لطفی استثنایی از جانب پروردگار به او می‌شود حتما یک حرکت استثنائی دارد. بیش از این باید فکر بکنیم که چیست؟

حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها می‌فرمایند: «اگر خالص‌ترین عملتان را بالا فرستادید خداوند هم بیشترین مصلحتتان را پایین می‌فرستد». این یک ضمانت الهی است اگر دقت کنید دوباره حرکت از ماست. می‌گوید شما حرکت کن برکتش از جانب پروردگار است. «من أصعد الی الله…» (أصعد به صعود است منتها متعدی است یعنی بالا بفرستد) «من أصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله الیه افضل مصلحته» بده و بستان که می‌گویند همین است. پس شما خالص ترین عملتان را بالا بفرستید بعد ببینید خدای متعال چقدر دوستتان دارد. مرتب حفظتان می‌کند. کاریتان می‌کند که می‌گویم کاش من جای فلانی بودم، چقدر خدا دوستش دارد چقدر به او توفیق می‌دهد. اما غبطه خوردن ندارد که! خب من هم باید مثل شما حرکت کنم. من تنبلی می‌کنم بعد می‌گویم کاش جای فلانی بودم! حرکت می‌خواهد. تلاش می‌خواهد.

همه اش حکمت است

آیه‌ی ۳۹ و ۴۰ سوره نجم را «و أن لیس للإنسان إلّا ما سعی» اصلا محدود می‌کند می‌گوید همه چیز در سعی انسان محدود می‌شود؛ یعنی حتی آن تفضل‌های الهی هم که بعدا می‌خواهد به شما بشود حتی ده برابر می‌خواهد به شما لطف بکند می‌فرماید «من جاء بالحسنۀ فله عشر أمثالها» مگر ده برابر نمی‌خواهد لطف بکند؟! آن ده تا هم محدود می‌شود به سعی شما. یعنی تمام آن ده تا وصل به آن یک دانه ی شماست. آن یک دانه را بیاور! ده تا به تو می‌دهیم.

«وأنّ سعیه سوف یری…» این آیات را وقتی کنار هم بگذاریم یک جور دیگر معنا می‌کنیم و الّا اگر ما فقط آن آیه‌ی ۱۶۰ انعام را داشتیم و می‌گفتیم «من جاء بالحسنۀ فله عشر امثالها» آن وقت می‌دانید چه می‌آمد در ذهن ما؟ می‌گفتیم: خدایا! تو که ده تا می‌دهی حالا هم یک هفت هشت تایش را بیاور! (بدون اینکه حرکتی بکنیم می‌گفتیم پنج تایش را بده بیاید، سه تایش را بده. مگر تو ده برابر نمی‌خواهی بدهی!) جوابش این است که ترتّب را فراموش کردید؛ «جاء بالحسنۀ» اول است. شما حسنه را بیاور تا ده تا به تو بدهیم. نگفت ما همین طور ده تا به تو می‌دهیم! نه تا تفضل هست اما نگفت تفضل بی حکمت، آن نه تایش هم حکمت است. وقتی همه اش شد حکمت همه اش برمی‌گردد به حرکت ما. باید یک تکانی به خودمان بدهیم. این تکان خلاصه سخت است.

خودمان باید حرکت بکنیم/ پس کله ای فایده ای ندارد!

فکر باید بکنیم که آمده ایم حوزه برای چه؟ برای درکمان. وقتی ساعت ۹ تا ۹:۱۵ می‌گویند بیایید تلاوت قرآن بکنید، وقتی که اهمیت می‌دهید و می‌روید، این حرکت شماست. یک وقت هم حرکت را اهمیت نمی‌دهید می‌گویید حالش را ندارم و بعد می‌گویید آقای فلانی یک پس کله ای به من بزنید من بروم قرآن بخوانم! پس کله‌ای یعنی چه؟ بنشینیم فکر بکنیم! یک ربع برویم بنشینیم قرآن بخوانیم. قرآن نور است. ارتباط با حجت الهی است. وصل به امامتان می‌شوید. قرآن شریک امام است. می‌نشینید با قرآن حرف می‌زنید این قرآن شما را هدایت به امام می‌کند. «إنّ هذا القرآن یهدی للتی هی أقوم» شما را هدایت به امامتان می‌کند. خب یک ربع بنشینید قرآن بخوانید. هی نباید بیایند تأکید بکنند! مگر اینکه کسی عذری دارد حالا درس دارد، درس واجب‌تری دارد نمی‌تواند عقب و جلو بکند خب دیگر حالا آن با خودش است. اما وقتی سفره‌ای انداختند نرفتید سر سفره بنشینید چه کسی مقصر است؟

می‌گویند آقا سفره است بیایید بنشینید دیگر میل بکنید. آقا بروید خودتان را آماده کنید، بروید یک بهره ای ببرید از شب های احیاء. بروید در خانه ی خدا بگویید من حالش را ندارم ولش کن خوابم می‌آید! خدای متعال که کسی را جبر نگذاشته. حال اگر من خوابیدم بعد نگویم خدایا به من هم مثل او بده که در خانه ی تو آمد. نمی‌شود. خدا حکیم است؛ باید بگویم ای خدایی که حکیم هستی به من هم مثل او لطف بکن. تا می‌گویم «ای خدایی که حکیم هستی» خودم می‌فهمم که جمله ام اشتباه است! دیگر جمله‌ی بعدش را نمی‌توانم بگویم. ای خدایی که حکیم هستی به من هم مثل او لطف بکن. جوابش این است که نه! لطف نمی‌کنم. چون حکیم هستم همان حکمت نمی‌گذارد. او حرکت کرد، شما حرکت نکردی، چه می‌خواهی؟

ای امام رضا علیه السلام صلوات الله علیک آقایی که حکیم هستی حاجت من را بدهید؛ تا می‌گویم «آقایی که حکیم هستی…» یعنی گاهی وقت‌ها نباید جواب من را بدهی. اما اگر نگفتم «حکیم هستی» روی قدرت می‌روم جلو. می‌گویم شما که می‌توانید حاجت من را بدهید بدهید. البته آن‌ها روی قدرت نمی‌روند جلو! من و شما هم روی حکمت سعی می‌کنیم کارمان را انجام بدهیم آن وقت انتظار داریم امام روی قدرت بروند جلو؟ نمی‌شود. دنیا همه اش همین است. همه اش روی حکمت است.

خوب جایی آمده اید/ چرا ادبیات می‌خوانیم؟

در هر صورت عزیزان بنشینید خوب فکر کنید؛ خوب جایی آمده اید. خانه، خانه‌ی امام زمان علیه السلام است وقتی می‌گویند تلاش بکنید تلاش خوب بکنید. درس می‌گویند بخوانید خوب درس بخوانید. این درس‌ها شما را به امامتان نزدیک می‌کند. بارها خدمتتان گفته ام. گاهی می‌گویند آن سه سال اول ادبیات را که طلبه‌ها می‌خوانند چه فایده ای دارد؟ آن سه سال ادبیات تازه شما دارید با زبان قرآن آشنا می‌شوید، با زبان چهارده نفر حجت الهی آشنا می‌شوید. البته آن‌ها به زبان‌های مختلف حرف می‌زنند اما فعلا روایت‌هایشان با عربی است. شما می‌خواهید بیان این‌ها را بفهمید. قرآن را می‌خواهید بفهمید. پس مجبورید ادبیات را بخوانید.

حالا اگر قرآن به زبان ترکی بود چه کار می‌کردید؟ سه سال ترکی می‌خواندید. اگر به زبان فرانسوی بود چه کار می‌کردید؟ سه سال زبان فرانسوی می‌خواندید. اگر به زبان فارسی بود می‌گفتید خب من که زبانم فارسی است، فقط یک دور دستور زبان را می‌خواندید می‌گفتید بلدم دیگر! زودتر می‌رفتید جلو. فعلا عربی است. پس سه سال اول انتظار نداشته باشید که بیان خدا را با آن آشنا بشوید. نه! آن سه سال اول تازه دارند پیچ گوشتی و آچار و انبردست و غیره را یادتان می‌دهند که یک موتور را چگونه باز و بسته کنید. اما هنوز شما هیچ ماشینی را تعمیر نکرده اید. فعلا سه سال یاد می‌گیرید که چگونه این‌ها را به کار بیندازید، بعد شروع می‌کنید کار کردن.

البته در همان سه سال اول هم یک درس‌هایی لابه لایش گذاشته اند برایتان. یواش یواش یک درس‌هایی می‌گذارند برایتان مثلا احکام بگویید؛ یک سری درس‌های اخلاق می‌گویند، یک سری درس‌های اعتقادی می‌گویند، آن‌ها هم هست لابه لایش. منتها آنکه مهم است آنکه شما سه سال ادبیات را خوب بخوانید، وقتی مسلط شدید از سال چهارم به بعد کتاب‌های عربی را بگذارید جلویتان. حالا دیگر واردید؛ آن کتاب عربی می‌خواهد شرح لمعه باشد می‌خوانید می‌روید جلو، مثلا حدود صد هزار مسأله در همین شرح لمعه هست. مثال می‌زنم شاید بیشتر باشد، در هر خطی که نگاه می‌کنید گاهی چند مسأله شهید بیان کرده اند.

دارید به امام زمانتان نزدیک می‌شوید/ چرا شرح لمعه می‌خوانیم؟

می‌دانید شما هر حکمی را که دارید می‌خوانید، یک درجه به امام زمانتان نزدیک می‌شوید. علم اصلا این است! ما علم‌های دیگر را علم نمی‌دانیم. اصل این است. یعنی روز قیامت صد هزار تا مسأله بلد باشید یا دویست هزار تا فرق می‌کند. درجه تان فرق می‌کند. اما علوم دیگر را شما داشته باشید، هر علمی، مثلا ریاضیات. صد هزار تا مسأله‌ی ریاضی هم حل بکنید روز قیامت یک درجه هم به شما نمی‌دهند. مگر اینکه از آن صد هزار مسأله‌ی ریاضی آمده باشید حکم خدا را استخراج کرده باشید مثل مسأله‌ی ارث.

وقتی با حکم خدا آشنا شدید یعنی دارید مذاق دین را یاد می‌گیرید آن وقت دارید به امامتان نزدیک می‌شوید. وقتی امام ظهور می‌کنند چه کسی می‌رود پهلوی امام می‌ایستد؟ تصورش را کرده اید؟ سنخیت جسمی که نیست که بگوییم هرکه آشناست، هرکه خویش و قومشان است؛ این طوری که نیست! آن که عالم است می‌رود کنار امام یعنی آن که کاملا دین را می‌شناسد. هر مسأله‌ای از او سؤال بکنند جواب می‌دهد چون مبانی دین دستش است. لذا ناراحت نشوید از اینکه دارید شرح لمعه می‌خوانید یا مثلا اصول الفقه می‌خوانید و… نه شما دارید با دین آشنا می‌شوید.

عالِم کنار امام است / چرا اعتقادات می‌خوانیم؟

همچنین در اعتقادات. وقتی یک کلاس اعتقادات می‌روید آن جلسه در واقع دارد اعتقادات شما را به حجت الهی نزدیک می‌کند. باید دنبال این باشید یعنی یک علمی دارید یاد می‌گیرید که وقتی امام ظهور می‌کنند می‌بینید به امام خیلی نزدیک هستید. امام هم شما را نزدیک به خودشان می‌دانند. روایت داریم که عالم حتی از شهید نزدیک تر است. یعنی شهدائی که جانشان را در راه خدا داده اند او یک قدم عقب تر است. عالم کنار امام است. کنار انبیاء است. شهید از عالم شهادتش را گرفت. عالم بود یادش داد که این کار را بکن و این کار را بکن تا به شهادت اگر رسیدی ثواب می‌بری و الّا اگر عالم نبود آن شهید بلد نبود که جانش را در را ه خدا بدهد، اصلا خدایی نمی‌شناخت.

پس وقتی دارید اعتقاداتتان را درست می‌کنید یعنی بحث‌های اعتقادی، بحث خداشناسی یاد می‌گیرید خیلی مهم است. و یک بحث هم همین بود که امروز گفتیم این‌ها بحث‌های اعتقادی بود. خدای متعال جبرا کسی را انتخاب نمی‌کند. این خودش یک بحث اعتقادی است. و الّا در عوام مردم چه می‌گویند؟ می‌گویند خدا خودش توفیق بدهد! این غلط است. این را چه کسی باید تصحیح بکند؟ خدا نمی‌خواهد، توفیقش را نمی‌دهد. چون بنا نیست خدا شروع کننده باشد. آن توفیقی که در کلّه‌ی من و شماست منوط به حرکت من است. یعنی همه وابسته‌ی به این است. یعنی تو حرکت کن، از تو حرکت از خدا برکت. این درست است. حالا من همین جور بگویم خدا خودش توفیق بدهد، نمی‌دهد.

در روایات دارد یکی از ادله‌ی اینکه چهارده معصوم علیهم السلام مصیبت بیشتر از همه می‌بینند این است که اگر مصیبت نمی‌دیدند ممکن بود بعضی‌ها بگویند خب این‌ها که مصیبت ندیده اند پس چرا آنقدر درجه‌هایشان بالاست؟ الآن شما می‌گویید کربلا محقق شد، این همه مصیبت امام دیدند خدا هم عوض شهادتشان سه چیز به ایشان داد: نسل امامت را در وجود ایشان گذاشت، استجابت دعا را در تحت قبّه‌ی ایشان قرار داد و شفا را در تربتشان گذاشت. می‌گویند خدا این همه لطف به ایشان کرد برای چه؟ می‌گوییم چون بزرگترین مصیبت را دیده اند.

یک تکان حسابی می‌خواهیم!

خب شما این‌ها را نگاه می‌کنید بعد قرآن آیه‌ی ۳۰ از سوره‌ی مبارکه شوری چه می‌گوید؟ «و ما أصابکم من مصیبۀ إلّا…» می‌گوید: آنچه مصیبت به شما می‌رسد همه اش نتیجه این است که «کسبت ایدیکم» خودتان گناه کردید. خب اگر این است پس چرا چهارده معصوم علیهم السلام که معصومند مصیبت می‌بینند؟ این‌ها که گناه نکرده اند. آن یک مصلحت دیگر است که در روایت می‌فرماید: «اگر هیچ مصیبتی به آنها نمی‌رسید افراد خیال می‌کردند که مقام‌های این‌ها تفضلی است؛ خدا خواسته است.» آخرش به این برگشت که باید یک تکانی به خودمان بدهیم، به این سادگی که نشستی به جایی نمی‌رسی. گذشته‌ی عمرمان هم کافی است برای آینده مان. همین گذشته را نگاه کنید کم تکان به خودمان داده ایم. یک تکان حسابی می‌خواهد. یک حرکت فوق العاده، نتیجه فوق العاده.

گاهی می‌گویند که چکار کنیم خدا ره صد ساله را یک شبه عنایت کند؟ جوابش این است که باز هم این خلاف حکمت است. چیزی که در صد سال به‌دست می‌آورد یعنی چه در یک شب به من بدهند؟ اصلا اگر بخواهد این طوری باشد این خدا را شما قبولش ندارید. اما جوابش اینکه اگر من یک شبه یک کاری بکنم که دیگران صد ساله می‌کنند؛ یعنی یک کار خیلی فوق العاده مثل از جان گذشتگی، از آبرو گذشتگی، دیگران یک عمری می‌روند آخر دست جانش را می‌دهد یا آبرویش را می‌دهد. اگر من بتوانم الآن بگوییم آبرویم را می‌گذارم برای نظام برای انقلاب، اگر توانستی یک همچین کاری بکنی آن وقت ره صد ساله را یک شبه می‌روید.

یک داستان

خب دیگر عرضم را جمع کنم. یک داستان به ذهنم رسیده خدمتتان بگویم که بعضی می‌گویند یکی از روستاهای شاهرود بوده است. یک روحانی در یکی از روستاهای شاهرود، منتها روحانی که همه‌ی کارهای مردم روستا را انجام می‌داده است؛ هم مسأله می‌گفت، روضه می‌خواند، عقد و عروسی و نماز میت را انجام می‌داد. روحانی فوت شد. پسرش سواد حوزوی نداشت اما مردم که توجه به این نکات نداشتند، گفتند حالا که این پدر فوت شد باید این عمامه را بگذاریم سر پسرش. همین کار را هم کردند. مردم گفتند پسر باید جای پدر را پر کند. حالا این پسر سواد حوزوی نداشت کمی درس خوانده بود، درس‌های جدید اما سواد حوزوی نداشت، اما به روی خودش نیاورد.

دید انگار جایگاه بدی نیست؛ مردم خیلی به او احترام می‌گذارند. متأسفانه خیانت کرد؛ یعنی به مردم نگفت که من مسأله بلد نیستم. مردم می‌آمدند مسأله می‌پرسیدند همین طور شکمی از صدر الذاکرین جواب می‌داد! مثلا می‌آمدند مردم وجوهات می‌دادند می‌گرفت خرج زندگی می‌کرد. نمی‌گفت من اجازه ندارم، حق ندارم این کار را بکنم.

خلاصه همین طور نماز روزه‌های مردم را خراب کرد، زندگی مردم را نابود کرد تا چندین سال. یک روز رفت سر آیینه نگاه کرد دید بعضی از موهایش سفید شده است. یک مرتبه رفت در فکر. (ذاتش معلومه خوب بوده است). گفت تا کی من می‌خواهم به مردم خیانت کنم؟ من که می‌دانم عالم به مسائل دین نیستم؛ لذا باید اصلاح بکنم خودم را. حالا چند سال هم هست کار مردم را خراب کردیم. به ذهنش رسید برود روی منبر، به مردم بگوید من اشتباه کردم، ببخشید من را، حلالم بکنید. منتها اگر این را می‌گفت آبرویش می‌رفت، دیگر چیزی برایش نمی‌ماند. زن و بچه اش بیرونش می‌کنند. خودش هم بیرون می‌شود از آن روستا. منتها مانده بود سر دو راهی. یا بایستم تا آخر عمرخیانت کنم یا آبرویم را ببرم. (این راه صد ساله که می‌گوییم یک شبه این است؛ افراد زیر بار نمی‌روند که آبرویشان را ببرند.)

اما این آقا تصمیم آخرش را گرفت. گفت باداباد، باید دور بزنیم. لذا به مردم گفت فلان روز بیایید در مسجد من کار مهمی دارم. همه را جمع کرد. رفت روی منبر و گفت «من صلاحیت نداشتم». اول مردم فکر کردند شکسته نفسی می‌کند. گفت نه من جدی دارم می‌گویم. من سواد ندارم. باید تازه الآن بروم حوزه درس بخوانم. وقتی مردم مطمئن شدند این همه خیانت کرده است زندگیشان را به هم زده است، چقدر نماز روزه به گردن مردم می‌افتد، دوباره باید وجوهات بدهند، خیلی بدشان آمد. یک دست کتک حسابی به او زدند، بعد ولش کردند.

گفت خانه من همه اش مال شماست به جای وجوهات؛ چون همه اش از پول وجوهات است. خبر هم که به زن و بچه اش رسید دیدند آبرویی برای آنها نمانده ازش جدا شدند. خودش تک و تنها آمد بیرون. همه ازش جدا شدند. حلالیت از همه طلبید و آمد بیرون. آبروی خودش را می‌برد اما به جا. آمد به سمت تهران. گفت می‌رویم حوزه تهران. در مسیر که می‌آمد یک آقایی آمد کنارش. آمدند یادش دادند؛ گفتند برو کدام مدرسه، کدام حجره. به خادم بگو این حجره ای که دیشب خالی شده بود (اسم حجره را هم گفتند)، بعد برو پیش فلان عالم و بگو برای من جامع المقدمات بگو. این‌ها را آقا به او گفتند و غائب شدند. (هنوز آقا را نمی‌شناخت اما هدایت از بالا ببینید چگونه است).

یک حرکت باعث لطف می‌شود، چون آقا خیلی مهربانند. رفت پیش خادم، با دادن نشانی‌ها دیگر هیچ نگفت؛ کلید را به او داد. بعد رفت پیش عالِم. گفت یک جامع المقدمات برای من بگویید. عالم هم نگفت شأن من این نیست یا وقتش را ندارم. روزها می‌رفت پیش آن عالم. خانم این عالم از دستش ناراحت بود که چرا به این طلبه درس می‌دهد. بنابراین کتاب را مخفی کرد تا نتواند درس بگوید. فردا که عالم می‌خواست درس بگوید کتاب نبود. مجبور شد از خودش بگوید تا چند روز. بالاخره طلبه گفت این چه وضع درس گفتن است؟ می‌خواهید بگویم کتاب کجاست؟ حتی عالم خبر نداشت که کتاب کجا گم شده است. بالاخره نشانی کتاب را داد و کتاب پیدا شد.

عالم پرسید شما از کجا خبر دارید؟ قصه خودش را گفت. گفت یک آقایی وقتی من می‌آمدم به سمت تهران مرا راهنمایی کرد. گاهی وقت‌ها می‌بینم ایشان را. از جمله اخیرا که آمدند گفتند که این کتاب را خانمش کجا گذاشته است. عالم فهمید که یک لطف بزرگی در حق این طلبه شده است. گفت می‌شود من این آقا را ببینم؟ گفت بله، اتفاقا این آقا خیلی مهربان است. رفت اجازه بگیرد. وقتی آمد گفت من به آقا گفتم ایشان یک پیغام دادند به شما، فرمودند هر وقت توانستی شما هم یک گذشتی بکنی این طور که من گذشت کردم، موفق می‌شوی. عالم گفت دیگر بعد از این آن طلبه پیش من نیامد. مثل اینکه آقا فرموده بودند آنجا دیگر نرو.

عرضم را جمع بکنم. اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد. دعا کردن معنایش این نیست که ما حرکت نکنیم؛ خود دعا یک حرکت است. اینکه ما دعا نکنیم تنبلی است. این دستور است که ما طلب خیر از خدا بکنیم. ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار.

پایان

برچسب‌ها: , , , ,

مطالب مرتبط

  1. انتخاب خدا گفت:

    یعنی واقعا خدا به کسی که صدتا مسئله ریاضی را حل کند در آخرت ثوابی نمی دهد اما به کسی که درس دیگری خوانده باشد می دهد؟ یادم هست دبیرستانی بودم از مرکز تحقیقات کتاب قطوری گرفتم که یک جمله اش را خواندم و تحویل دادم هنوز بیست سال است مبهوت آن جمه است فرمول شکل برگ یونجه را بر اساس معادلات درجه ۵ ریاضی نوشته بود. چگونه ممکن است خدا به یک ریاضی دان اجری ندهد؟!!!!!!!!




    0



    0
  2. ناشناس گفت:

    سخنرانی در جمع طلاب بوده
    شاید با در نظر گرفتن این نکته (اقتضاع های یک جمع خاص) اشکال شما برطرف شود




    0



    0
نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


راهی که از سر گرفتیم!
راهی که از سر گرفتیم!
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری چشمه سار
پایگاه خبری چشمه سار
اصفهان شرق
اصفهان شرق
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق