پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: سیاسی
چاپ خبر
۱۱:۳۲ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۳
غلامرضا علیزاده
گفتگو با غلامرضا علیزاده از غواصان خط شکن گردان یونس
 لحظه لحظه از عملیات کربلای ۴/ غواص ها چگونه عملیات می کردند؟ (+ذکر نام شهدا)   

یاسینی را خدا بیامرزد، شهید شد. اسلحه اش را برداشتم و رفتم بالا. از دماغم خون می آمد، سرم گیج می رفت، چیزی نمی فهمیدم، صدای خمپاره ها که کنارم می خورد را اصلا متوجه نمی شدم. یکدفعه دیدم یک عراقی دارد می آید طرف من. عراقی آمد، حالا من می خواستم اسلحه را از ضامن خارج کنم نمی توانستم، دستم از سرما بی حس شده بود...

ندای اصفهان- جواد جلوانی: روایت غواصان شهید روایت امروز و دیروز نیست، روایت جوانان غیور این مرز و بوم است که با غیرت دینی به ندای رهبر خود لبیک گفتند و اکنون نیز جوانانی مومن هستند که راه آنان را ادامه خواهند داد. استقبال و تشییع پیکر پاک شهیدان مدافع حرم و شهیدان غواص گردان یونس شور و حالی عجیب در شهر اصفهان انداخت و چه خوب است که به سراغ سرچشمه رفته و خاطرات این عزیزان را از همرزمان آنان که خود رشادت ها و حماسه ها را از نزدیک و بدون واسطه دیده اند جویا شویم.

غواصان دیروز و راویان امروز ما، اکنون نیز لباس دیگری بر تن کرده و هرکدام در فعالیتی به خدمت مشغول اند. روایت ما از زبان آقایان مجید مصلحی، غلامرضا علیزاده و غلامعلی قربانی است که با محوریت گردان حضرت یونس (ع) در یک مصاحبه سه قسمتی ارائه خواهد شد.

در قسمت قبل (اینجا) از نحوه تشکیل گردان یونس گفتیم و اکنون جزئیات آغاز عملیات را از زبان آقای علیزاده از خط شکنان گردان یونس می شنویم. علیزاده خود از آزادگان سرافراز گردان یونس است و با بیان شیرین و طناز خود از خاطرات می گوید.

***

غلامرضا علیزاده: در عملیات کربلای۴ قرار شد یک گروه به عنوان پیشتاز جلو بروند. ۱۵ نفر را می خواستند از گردان انتخاب کنند. شهید شاهچراغی فرمانده گروهان ما بود، در سنگر فرماندهی من را صدا زد گفت امشب یک گروه به عنوان پیشتاز قرار است جلو بروند. بروید پیش حاج احمد (حاج احمد فرمانده گردان بود) ببینید چه می گوید. ما رفتیم و حاج احمد ما را توجیه کرد و گفت قرار است شما بروید راه را باز کنید که وقتی بچه ها آمدند معطل نشوند و سریع از آب بالا بروند. شجاعت این بچه های ۱۶ یا ۱۷ ساله این بود که همه عاشق بودند و می خواستند جلو بروند و پیشتاز باشند، همه دوست داشتند جزو این گروه باشند، همه آمده بودند.

برای این گروه پیشتاز ۱۵ نفر می خواستند، ۱۳ نفر نیروی عادی، یک تخریب چی و یک بی سیم چی. بی سیم چی ما آن موقع «مهرداد عزیزاللهی» یک جوان ۱۶ یا ۱۷ ساله بود. وقتی ما گروه را به سختی از گردان جمع کردیم (این سختی به این علت بود که همه می خواستند وارد این گروه شوند) مسئول دسته ما آمد و گفت تو چرا می خواهی بروی در گردان پیشتاز؟ من باید به جای تو بروم! آنجا اختلاف نظر پیدا کردیم، او مسئول دسته بود و من معاونش بودم. آمد و گفت تو با دسته بمان تا من با این گروه پیشتاز بروم. گفتم من نمی توانم، آقای شاهچراغی به من گفته برو و آقای شاهچراغی هم به آن بنده خدا گفت شما با دسته بمان تا علیزاده برود کار خودش را انجام دهد.

خب ما رفتیم ۱۳ نیرو را جدا کردیم، حالا یک نقشه ای آقای قربانی کشیدند اگر به من بدهند من از روی آن برایتان توضیح بدهم.

عملیات گردان یونس

این نقطه نهر خین است و این هم نهر عرایض است. ما باید از نهر عرایض می رفتیم. روز اول استراحت کردیم و فردا شب که ما ۱۵ نفر در منطقه وارد شدیم باید از این نهر حرکت می کردیم. آمدیم از سمت این مسیر نقطه چین رفتیم. گفتند باید بین دو جزیره حرکت کنید (ام الرصاص و فیاض)، گروه ۱۵ نفره ما باید از این دهانه رد می شدند. در این دهانه دو عدد فانوس دریایی گذاشته بودند، یکی سمت راست و یکی سمت چپ و این کار دهانه را تنگ تر کرده بود. خیلی راحت عراقی ها می توانستند ما را ببینند. ما از این دهانه که عبور می کردیم عراقی ها ما را نمی دیدند من سرم را بالا آوردم می دیدم اوضاع به چه صورتی است، دیدم که یک عراقی رادیو را گذاشته به گوشش و دارد گوش می کند، من اسلحه را آماده کرده بودم که اگر تیراندازی کرد بزنم.

کالک عملیات کربلای 4

کالک عملیاتی کربلای ۴

ندای اصفهان: اسلحه ها در آب کار می کرد؟

علیزاده: بله اسلحه های تاشو داشتیم، کلاشینکف زیر آب جواب نمی داد ولی بیرون آب کار می کرد. بالاخره دهانه را رد کردیم.

غلامعلی قربانی: کلا به ساحل که می رسیدیم پیشرفتگی آب بود و پایمان می رسید به خشکی و یک شیب داشت که دیگر شنا نمی کردیم بلکه نیم خیز می رفتیم. حالا یک حُسن داشت که راحت می خوابیدند و شروع می کردند به انجام کار ولی بدی اش آن بود که صدای آب مانع کار اینها می شد.

علیزاده: به هر جهت ما رسیدیم آن طرف. بچه های پیشتاز را فرستادیم زیر این خورشیدی ها و سیم خاردارهایی که برای سد راه ما گذاشته بودند. ما اینجا بچه ها را گذاشتیم و با تخریب چی رفتم تا راه را باز کنم. به ما گفته بودند به محض آن که ۶۰ درصد راه باز شما بی سیم بزنید تا ما بیاییم و نیروها را بریزیم در آب.

ندای اصفهان: نیروهای بعدی چند نفرند؟

قربانی: یک گردان.

مجید مصلحی: بنده یک توضیح در مورد گروه های پیشتاز بدهم؛ پیشتاز وظیفه اش این است که جلوی راه را از نگهبان و نفرات دشمن باز کند. پیشتاز کارش این است که سنگرهای کمین و نگهبان را از سر راه بردارد، آنجا را خلوت کند که کسی دید روی این بچه ها نداشته باشد و عمده نیروها حرکت کنند.

قربانی: پیشتاز وقتی می خواهد بیاید این مسیر ۴ کیلومتر است، اینجا باید یک گروهان می آمد می رفت سمت راست، یک گروه هم سمت چپ بود. مسیری که گردان غواص باید بیاید اگر لو رفته بود یعنی ما جلوی تیربار و مهمات و تجهیزات دشمن بودیم. وقتی پیشتاز معبر را باز می کرد، ما که در محل می رسیدیم خیلی سریعتر می توانسیتم نیرو را بکشیم بالا و در تیررس نبود. وقتی اینجا پاکسازی می شد گروهان بعدی که این مسیر را طی می کرد در تیررس نبود. پیشتاز می رفت می نشست آرام سیم خاردار را از زیر پای دشمن باز می کرد مانند تجربه عملیات والفجر ۸٫ هرچه می توانست کار را جلو می انداخت، سیم خاردار را می چید، مین را خنثی می کرد، کارها را انجام می داد تا نیروها برسند. این پیشتاز اگر لو نمی رفت و آنجا می ماند به محض اینکه نیروها داشتند می آمدند اگر دشمن متوجه می شد و تیربار دشمن شروع می کرد این قسمت را بزند، گروه پیشتاز نیز زیر پای دشمن بودند، بلند می شدند یک نارنجک می انداختند در سنگر و همانجا نگهبان ها را می زدند، به شرطی که لو نرفته باشند و آماده باشند.

حالا تیم اینها لو رفته بود، کار را که انجام داده بودند در حین انجام کار تیمشان لو رفته بود. عراقی ها آماده بودند و آنها را دیده بودند. این قسمت را خود آقای علیزاده بگوید بهتر است. آن موقع که این ۱۵ نفر داشتند سیم ها را می چیدند و مین خنثی می کردند ما داشتیم راه می افتادیم. این چهار کیلومتر را همه داشتند غواصی می کردند. جزیره «ام الرصاص» باید آزاد می شد، جزیره «فیاض» یا «ماهی» باید آزاد می شد، «بالجانیه» باید آزاد می شد. وقتی که غواص ها می آمدند خط اول و دوم را می گرفتند و بعد نیروی پشتیبانی باید با قایق می آمد.

مجید مصلحی غلامرضا علیزاده غلامعلی قربانیندای اصفهان: آقای علیزاده مسئولیت شما در این گروه ۱۵ نفره چه بود؟

علیزاده: بنده مسئولیت کل این گروه ۱۵ نفره را داشتم. مسئول اول من بودم، بعد آقای سیاهپوش بود که همان شب شهید شد. یک فرد عربی زبان را هم به عنوان ارشد به ما معرفی کردند که از لحاظ عربی کامل بود و با عراقی ها به زبان خودشان حرف می زد.

قربانی: ایشان اصالتا خودش عراقی بود.

علیزاده: وقتی ما از رود اروند عبور کردیم عمق آب کم شد، ما باید آرام می رفتیم، کوچک ترین اشتباه باعث می شد همه چیز خراب شود و همه زحمات ما از بین برود. این مسیر را ما رفتیم رسیدیم به خاکریز دشمن، خاکریز دشمن دژ بود، دژ هم تقریبا حالا دقیق یادم نمی آید سه متر بود یا چهار متر ارتفاع داشت.

قربانی:  این قسمت بعد از جزیره ام الرصاص بود و این دژ به این دلیل ارتفاعش زیاد بود که جزر و مد آب وجود داشت و اگر دژ کوتاه باشد آب به داخل آن می رفت. درعین حال تسلط هم بر محیط داشتند. در خود دژ سنگرهای اجتماعی گذاشته بودند و یک سری سنگر آر پی جی ۱۱ هم بود. سنگرها همه بتونی بود و رو به رودخانه بود. در کنار سنگر اجتماعی، سنگر مهمات بود. قسمت به قسمت اینجا سنگر بود و احتمال می دادند یک زمانی قایق ایرانی ها بیاید. بین دو سنگر یک سکوی تانک هم داشت؛ یعنی تانک می آمد بالای سکو که یک تانک آمده بود روی این دژ ایستاده بود ولی بچه ها زده بودند و نیروهایش فرار کرده بود. وقتی بچه ها رفته بودند آن تانک مانده بود. آقای ابراهیمی (به خاطر چند سال سن بیشتر به او می گفتیم پدربزرگ) ایشان یک نارنجک انداخت در تانک و دیگر اینجا ماند.

علیزاده: موقعی که ما به موانع دشمن رسیدیم، بچه ها را زیر این سیم خاردارها و خورشیدی ها گذاشتیم. آن لحظه منورهایی که هواپیما می ریخت یا خودشان منور می زدند که فضا روشن شود آن لحظه خوشبختانه منورها خاموش شد و بچه ها رفتند زیر خورشیدی ها. من با تخریب چی رفتیم که راه را باز کنیم. تخریبچی داشت مین ها را خنثی می کرد. مین ها هم از نوع مین منور و مین تله بود. کوچکترین سهل انگاری اگر می کردی، با کوچکترین بی دقتی اگر انگشت به اینها می خورد سیمی که مخصوص تله های منور بود ناگهان منفجر و منطقه روشن می شد.

ندای اصفهان: چراغ قوه داشتید؟!

علیزاده: نه تاریکی مطلق بود. اصلا نمی شد چراغ قوه داشت. بعضی وقت ها منورهایی که می زدند ما از نورش استفاده می کردیم درحالی که دشمن بالای سر ما نشسته و دارد آب را می بیند. من قشنگ سنگرهای نگهبانی را می دیدم. در هر سنگری دو نفر نشسته و آماده بودند. تا اینکه ما معبر را باز کردیم. یک حلقه سیم خاردار دیگر مانده بود تا ما بچینیم، آمدم قیچی را بزنم به سیم خاردار که ناگهان عراقی آمد بالای سر من! من در آب نشسته و عراقی هم بالای سر من. یک لحظه چشمش افتاد به من، یک نارنجک در دستش بود و اسلحه اش هم در دست دیگرش بود. گفت ایرانی ایرانی و نارنجک را پرت کرد طرف من. من فکر کردم در یک لحظه می شود نارنجک را گرفت (بچه ها آن موقع این کار را می کردند خیلی هم کار خطرناکی بود، ضامنش را می کشیدند و نارنجک را برای هم پرت می کردند و می گرفتند، مثلا در سه ثانیه این کار را می کردند). من گفتم الآن نارنجک را می گیرم، رفتم با نارنجک در آب که زیر آب از انفجار نارنجک سر من را موج گرفت. نوع نارنجک صوتی بود، اگر نارنجک چهل تکه بود که من را سوراخ سوراخ می کرد. بعد که من را موج گرفت اصلا حال خودم را نفهمیدم، تا اینکه این ۱۳ نفر بچه ها از آب ریختند بالا و درگیری شروع شد. عراقی ها همه پا به فرار گذاشتند. آنهایی که سالم بودند فرار کردند و آنها هم که نتوانستند در حین درگیری کشته شدند. تخریب چی شهید شده بود و من را هم که موج گرفته بود و این ۱۳ تن خط را شکستند. شاید بتوان گفت دو کیلومتر این طرف عراقی ها فرار کردند و یک کیلومتر هم از آن طرف.

تخریب چی شهید شده بود

من را موج گرفته بود، بچه ها هم رفته بودند بالا. من همین طور در آب مانده بودم و جزیره ای بود به نام جزیره ماهی که سقوط نکرده بود و عراقی ها از جزیره ماهی تیراندازی می کردند، خپاره ۶۰ می زدند، آر پی جی ۷ و آر پی جی ۱۱ می زدند. من گوشه دژ خوابیده بودم و یک لحظه دیدم اسلحه ندارم. اسلحه را انداخته بودم زیر خورشیدی ها، آمدم اسلحه را بردارم دیدم اسلحه وسطش تا شده است. من فکر می کردم تخریب چی دارد معبر را گشاد می کند، معبرها وقتی باز می شد تخریب چی ها می ماندند باز می کردند تا قایق ها راحت بیایند کنار دژ و دیگر به جایی گیر نکنند. فکر می کردم تخریب چی دارد معبر را باز می کند، وقتی صدایش کردم دیدم جواب نمی دهد، رفتم طرفش دیدم نارنجکی که موج داشت پرتش کرده بود روی سیم خاردارها و شهید شده بود.

یاسینی را خدا بیامرزد، شهید شد. اسلحه یاسینی را من برداشتم و رفتم بالا. از دماغم خون می آمد، سرم گیج می رفت، چیزی نمی فهمیدم، صدای خمپاره ها که کنارم می خورد را اصلا متوجه نمی شدم تا اینکه رفتم بالا. یکدفعه دیدم یک عراقی دارد می آید طرف من. عراقی آمد، حالا من می خواستم اسلحه را از ضامن خارج کنم نمی توانستم، دستم از سرما بی حس شده بود، دی ماه بود، اسلحه را نتوانستم مسلح کنم، عراقی برگشت، شاید پونیش با صورت من یک وجب فاصله داشت، من می توانستم پاهایش را بگیرم اما یک هیکل درشتی داشت من هم مثل بید می لرزیدم و نمی دانستم چه کنم. عراقی یک نگاهی کرد و رفت. حالا این عراقی چطور آمده بود؟ بچه های ما سمت چپ آمده بودند، این عراقی از راست آمده بود. بعد بچه های ما رفته بودند نفوذ کرده بودند در نخلستان ها و سرپل ها و رفته بودند جلو. من اسلحه را با دندان از ضامن خارج کردم، مسلح بود و نیازی به گلنگدن نداشت، دیدم سه تا عراقی دارند از روی تانک می روند، من نمی توانستم تیراندازی کنم چون ممکن بود بچه های خودی را بزنم. صدا کردم دیدم کسی جواب نداد، در یک لحظه یک عراقی برگشت و من نارنجک را پرت کردم انداختم جلوشان، بعدش نمی دانم چه شد تا اینکه اینها تیراندازی می کردند.

در سنگر عراقی ها!

مجید نصیری که یکی از بچه های پیشتاز بود آمد تا من را ببرد عقب. فکر کردم عراقی است، گفتم بگذار خوب بیاید جلو و بعد دستم را بگذارم روی ماشه و شلیک کنم. آقای نصیری می گفت من صدای این توپ ها که می خورد در آب و آب ها می رفت هوا و این آر پی جی ها که شلیک می شد را می شنیدم (اما من اصلا صدا را متوجه نمی شدم، سرم باد کرده بود) آقای نصیری گفت: علیزاده! تا گفت علیزاده فهمیدم از بچه های خودمان است، گفت آمدم ببرمت عقب. ما را برد عقب دژ و نشاند در یک سنگر که سنگر مهمات بود. هوا تاریک بود و من هم چیزی نمی دیدم سرم هم باد کرده بود. دست کشیدم دیدم زاغه است، من را نشانده بود در زاغه مهمات! گفتم اگر الآن بچه ها بیایند اینجا را پاکسازی می کنند و نارنجک می اندازند، گفتم اگر الآن نارنجک بیندازند کسی تکه تکه های من را هم پیدا نمی کند. از سنگر آمدم بیرون. چهاردست و پا می آمدم (راه نمی توانستم بروم)، آمدم در کانالی که وسط دژ بود، احساس کردم یک مقدار گرما به من خورد، دست کشیدم به دیواره کانال دیدم یک پتو است، پتو را زدم کنار دیدم اینجا نرم است. گفتم خدایا بروم در سنگر یا نه؟ گفتم حالا تا بچه ها برسند اینجا یک مقدار گرم می شوم و می روم بیرون، همین که پرده را زدم کنار دیدم گرم است، احساس کردم یک نفر کنارم است، تاریک بود، خدایا اینها بچه های خودمان هستند یا عراقی هستند؟ دست کشیدم متوجه شدم که ۵ یا شش نفر خوابیده اند، به پاهایشان دست کشیدم گفتم خدایا بچه های خودمان که نیامده اند بخوابند اینجا! (خنده حاضرین)

این موضوع که دارم می گویم ۵ یا ۶ ساعت طول کشیده است، دیدم انگار چسبناک هستند، خونی اند، فهمیدم اینها مرده اند. بعد دست گذاشتم روی فانوسقه یکی از اینها، فانوسقه عراقی ها آرم عقاب داشت و بزرگ هم بود، دست کشیدم روی صورتشان دیدم نفس نمی کشند، بعد فهمیدم اینها عراقی اند و مرده اند. ترسیدم، بدنم از سرما می لرزید، از ترس هم می لرزید، این دو تا لرز قاطی شده بود.

هنوز اثر آن موج در سرم هست

طولی نکشید دیدم یکی دارد چراغ قوه می زند در چشمم، من بی هوش شده بودم، حاج محمد شفیعی معاون گردان بود و تیر در کتفش خورده بود، حسنعلی اکبری بی سیم چی گردان بود، الآن دکتر است و رئیس یکی از بیمارستان های شمال است، داشت چراغ قوه می زد و داشت یک چیزی به شفیعی می گفت، گفت انگار این علیزاده است. آقای شفیعی گفت ببریدش بیرون، من را آوردند بیرون. آن لحظه سید بلبلی در پاهایش تیر خورد و داشت می آمد برود، گفت یک قایق آمده بیا برویم عقب. من گفتم نه حالا اینجا می مانم، احساس می کردم خوب می شوم، ولی هنوز اثر آن موج در سر من هست و سرم سوت می کشد.

مجید مصلحی غلامرضا علیزاه غلامعلی قربانی

ندای اصفهان: آقای علیزاده نفراتی که با شما بود چه کسانی بودند؟

علیزاده: پیشتازها را می توانم بگویم: آقای سیاهپوش بود که شهید شد، آقای یاسینی بود که تخریب چی بود و شهید شد، آقای عزیزالهی بی سیم چی بود و شهید شد، آقای نصیری بود که اسیر شد، آقای مقامی بود اسیر شد، آقای جدیدیان بود که الآن هست، آقای گازوری بود که شهید شد بقیه را یادم نمی آید.

و این داستان باعث اسارت خود من شد، اگر بخواهم داستان اسارت را بگویم طول می کشد آقای قربانی بقیه را می گویند.

(ادامه دارد…)

برچسب‌ها: , , , , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

  1. سوال می‌گه:

    سازشکاران چگونه می خواهند در روز قیامت جواب شهدا و خونی که از انها پایمال کرده اند را بدهند؟

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق