پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: فرهنگ و هنر
چاپ خبر
۱۷:۲۲ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۸
شهید مسعود جان نثاری
شهیدی که گزارش هایش را با یاعلی به پایان می رسانید/
 یادی از خبرنگار شهید حاج مسعود جان نثاری   

حاج مسعود جان نثاری در مرداد ۱۳۵۷، در شهرستان اصفهان چشم به جهان گشود. پدرش غلام علی، فرش فروش بود و مادرش زهرا نام داشت. خبرنگار شبکه قرآن و جوان صدا و سیمای تهران بود. پنجم آذر ۱۳۸۴، در تهران بر اثر سانحه هوایی سقوط هواپیمای c۱۳۰ شهيد شد. مزار او در باغ رضوان زادگاهش واقع است...

ندای اصفهان- سرویس مقاومت: شهید مسعود جان نثاری فرزند پنجم خانواده بود. در سال ۵۷ در محلۀ لادان اصفهان به دنیا آمد. آرام و مظلوم بود. در سن ۵ سالگی در جوی آبی که در نزدیکی منزلشان بوده می افتد و مادر پس از مطلع شدن به امام رضا(ع) متوسل می گردد و مسعود نجات می یابد. حس کنجکاوی بالایی داشت و نوع بازی هایی که می کرد بیشتر فکری بود. در مدرسه به کارهای فرهنگی مشغول بود و چند لوح تقدیر دریافت نمود، تابستان ها کمک پدرش کشاورزی می کرد و می گفت: حضرت علی(ع) خودشان کارهای مزرعه شان را انجام می دادند. به گزارشگری علاقه زیادی داشت و ابتدا در رادیو جوان اصفهان و بعد عاشق و شیفته رادیو قرآن شد و به تهران عزیمت نمود ودر منزل خانمی که کسی را نداشت سکونت پیدا نمود. همیشه گزارش هایش را با اللهم عجل لولیک الفرج آغاز و با یاعلی به پایان می رسانید.

شهید مسعود جان نثاری

خیلی هدیه دادن را دوست داشت. از درآمدی که داشت برای نوعروسان نیازمند فرش خریداری کرده بود و پس از شهادتش این مسئله مشخص شد، وقتی زلزلۀ بم اتفاق افتاد درحال مصاحبه بود که ناگهان می بیند خاک ها تکان می خورد، بلافاصله به طرف آن محل می دود و دختر بچه ای را از زیر خاک نجات می دهد و روزنامه ها می نویسند گزارشگری که امدادگر شد. بعدها که آن دختر بچه خبر شهادت آقا مسعود را می شنود ۳ روز روزه می گیرد. هیچ وقت بدون وضو نه می خوابید و نه غذا می خورد به نوعی دائم الوضو بود و آن را نور می دانست. علاقۀ خاصی به رادیو قرآن داشت و بی علاقه به موسیقی و آهنگ و ترانه. علاقه به مناجات و مناجات نامه داشت. مادرش می گفت گریه مسعود را تنها در مناجات با خدا دیده بودم. به حیوانات و گیاهان علاقه داشت و آزارش به مورچه هم نمی رسید. در صداوسیما قرض الحسنه کوچکی راه اندازی کرده بود، این کار را نیکو و باعث وسعت رزق می دانست. مسعود دائم این شعر را زمزمه می کرد: «مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک، چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم»، گویی واقعا دنیا برایش هیچ بود. افسوس می خورد که چرا در زمان جنگ نمی توانسته به جبهه برود. چند روز قبل از شهادتش با صاحب خانه اش تسویه حساب می کند و حلالیت می طلبد، یکی از همکارانش می گوید: ۳ روز قبل از شهادت گفته بود در عالم رویا سیدی نورانی را دیدم که گفته تا ۳ روز دیگر منتظر شما هستم.

مادر شهید می گوید صبح روز واقعه تماس گرفت و گفت: می خواهیم پرواز کنیم می خواستم صدایتان را بشنوم و بالاخره در هواپیمایی که جهت شرکت در رزمایش ارتش به سمت چابهار می رفت، دچار نقص فنی شده و پس از سقوط هواپیما به شهادت می رسد. او در کشورهای مختلف ازجمله عربستان، عراق و سوریه جهت گزارشگری حضور پیدا نمود و با لحن زیبایش یاد و خاطره اش را جاودانه نمود. روحش شاد.

برچسب‌ها: , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق