دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: فرهنگ و هنر
چاپ خبر
۰۹:۴۱ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۵
dear-mothers-martyr-shahid-major-general-abbas-babaei-babai-pilot-passed-away-died-qazvin-news-93-2014
به مناسبت سالگرد شهادت سرلشکر خلبان عباس بابایی
 شوق پرواز او را به مسلخ عشق کشاند   

شهيد سرلشگر بابائي به علت لياقت و رشادتهايش در تاريخ ۶۶/۲/۸ به درجه سرتيپي مفتخر شد و در پانزدهم مرداد همان سال در حالي كه به درخواستهاي پي در پي دوستان و نزديكانش مبني بر شركت در مراسم حج آن سال پاسخ نه را داده بود، در روز عيد قربان در يك عمليات برون مرزي، به شهادت رسيد. از نزديكان شهيد نقل شده كه وي چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاريهاي بيش از حد دوستان جهت عزيمت به مراسم حج گفته بود: تا عيد قربان خودم را به شما مي رسانم.

ندای اصفهان –شهید بابایی در سال ۱۳۲۹، در قزوین دیده به جهان گشود. دوره ابتدایی و متوسطه را در همان شهر طی نمود و در سال ۱۳۴۸، در حالی که همزمان در رشته پزشکی و خلبانب پذیرفته شده بود، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذرانیدن دوره آموزش مقدماتی برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد.
با ورود هواپیماهای پیشرفته اف ـ ۱۴ به نیروی هوایی در سال ۵۵، بابایی که جزو خلبانهای تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای جنگی اف ـ ۵ بود، به همراه تنی چند از خلبانان برای پرواز با هواپیمای اف ـ ۱۴ انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد.
با اوجگیری مبارزات مردم علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یکی از پرسنل انقلابی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش وارد میان مبارزه شد.
پس از پیروزی انقلاب، وی گذشته از انجام وظایف روزمره، سرپرست انجمن اسلامی پایگاه نیز شد. شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید که شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ ۱۳۶۰/۷/۵ فرمانده پایگاه شد.
شهید بابایی، با کفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی که در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد؛ در تاریخ ۶۲/۹/۹ با ارتقاء به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی ارتش منصوب و به تهران منتقل گردید. او با روحیه شهادت طلبی به همراه شجاعت و ایثاری که در طول سالهای دفاع مقدس به نمایش گذاشت، صفحات نوین و زرینی برتاریخ نیروی هوایی ارتش افزود و با بیش از ۳۰۰۰ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم عمر خویش را در پروازهای عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد و چهره آشنای «بسیجیان» و یار وفادار فرماندهای قرارگاه های عملیاتی شناخته شد و تنها از سال ۱۳۶۴ تا هنگام شهادت، بیش از ۶۰ مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید.
1_siP9rv_535
شهید سرلشگر بابائی به علت لیاقت و رشادتهایش در تاریخ ۶۶/۲/۸ به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد همان سال در حالی که به درخواستهای پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی بر شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ نه را داده بود، در روز عید قربان در یک عملیات برون مرزی، به شهادت رسید. از نزدیکان شهید نقل شده که وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاریهای بیش از حد دوستان جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود: تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.
وی هنگام شهادت ۳۷ سال داشت و اسوه ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد و سرانجام نیز به آرزوی بزرگ خود که شهادت بود، دست یافت و نام پرآوازه اش درتاریخ پرافتخار کشور جمهوری اسلامی ایران جاودانه شد.
248361
آنچه در ادامه می خوانید، چند خاطره  از زبان نزدیکان ایشان است:
جبران خسارت
همیشه پدرم آرزو داشت، عباس پزشک و ترجیحاً دکتر داروساز شود. شاید این بدان علّت بود که خودش کمک داروساز بود و چنین می پنداشت که اگر عباس پزشکی بخواند، در آینده خواهد توانست با دریافت جواز داروخانه، در کنار هم کار کنند، از این رو در تعطیلات تابستان یکی از سالها که عباس در دبیرستان درس می خواندند او را به داروخانه ای معرفی می کند و از مسئول داروخانه می خواهد تا مهارتهای نسخه خوانی را به او بیاموزد. خاطرم هست که عباس هیچ علاقه ای به کار در داروخانه نداشت؛ ولی مثل همیشه به خاطر احترام به خواسته پدر پذیرفت و تمام تابستان آن سال را در داروخانه مشغول به کار برد.
مدتها گذشت و عباس پس از پایان تحصیلات متوسطه در کنکور دانشکده پزشکی و آزمون ورودی دانشکده خلبانی به طور همزمان پذیرفته شد؛ ولی چون علاقه ای به پزشکی نداشت و به خاطر اشتیاقِ فراوانی که به استخدام در نیروی هوایی داشت به دانشکده خلبانی رفت. پس از گذرانیدن دوره های مقدماتی به منظور ادامه تحصیل عازم آمریکا شد و پس از پایان دوره خلبانی هواپیماهای شکاری به ایران بازگشت و ما به شکرانه بازگشت او از آمریکا، گوسفندی قربانی کردیم. یکی دو روز بعد به هنگام تقسیم گوشت میان افراد بی بضاعت، در حال عبور از کنار آن داروخانه بودیم که ناگهان عباس اتومبیل را متوقف کرد و گفت:
ـ چند لحظه در ماشین بمانید؛ من سری به داروخانه می زنم و فوری بر می گردم.
عباس رفت و بعد از زمانی تقریباً طولانی برگشت. از او پرسیدم:
ـ چه کار داشتی؟ چرا این قدر دیر آمدی؟ آخر گوشتها بو گرفت.
ابتدا سرش را به زیر انداخت و چیزی نگفت و وقتی پافشاری مرا دید گفت:
ـ حدود هفت، هشت سال پیش در این داروخانه کار می کردم. روزی صاحب این داروخانه به من حرف رکیکی و چون من در آن موقع بچّه بودم و نمی توانستم از خودم دفاع کنم. به تلافی آن حرفِ زشت، فلاکس چای او را شکستم. حالا امروز رفتم تا جبران خسارت کنم و پولش را بپردازم.(اقدس بابایی)
دختر رحمت است
از ابتدای ازدواج تا به دنیا آمدن اولین فرزندمان «سَلمی»، عباس همیشه می گفت: «پیامبر (ص) فرموده است: دختر رحمت است. رحمت خداوندی، و من آرزو می کنم اولین فرزندم دختر باشد.»

در دوران بارداری، به خاطر مأموریتهای پروازی، عباس خیلی کم در کنارم بود، ولی برای به دنیا آمدن فرزندمان بیشتر از من بی تابی می کرد. زمانی که مرا برای وضع حمل به بیمارستان قزوین بردند، عباس در پایگاه هوایی دزفول بود. به تلفن به او اطلاع داد شده که من در بیمارستان بستری شده ام. وقتی عباس خود را به قزوین رسانید، فرزندمان به دنیا آمده بود و مرا به منزل انتقال داده بودند.
آن روز عباس سراسیمه وارد منزل شد و با دیدن من و سلما، گویی از شادی می خواست پر در بیاورد. دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:
ـ خدایا شکرت. از تو ممنونم که آرزویم را برآورده ساختی.
سپس کنار من نشست و گفت:
ـ در اتاق عملیات نشسته بودم. یکی از بچّه ها خبر داد که تلفن مرا می خواهد. گوشی را برداشتم. صدای داداشی بود که می گفت: عباس خانمت در بیمارستان در حال وضع حمل است. به دفتر کارگزینی رفتم. مرخصی گرفتم و حرکت کردم. در راه به هر شهری که می رسیدم، بی درنگ به دنبال تلفن می گشتم تا از حال تو جویا شوم. آخرین بار که تماس گرفتم. دایی گفت که فرزندت دختر است. خیلی خوشحال شدم. وقتی به قزوین رسیدم مستقیم به بیمارستان رفتم. دیدم از شما خبری نیست. مسئول بخش گفت صبح مرخص شده اید و در سلامت کامل هستید. از شدّت شادی به هر یک از پرستاران و مستخدمان که بر می خوردم انعامی می دادم. شاید بعضی از آنها نمی دانستند که دلیل این کار چیست.

او وقتی تعریف می کرد چشمهایش از شادی برق می زد. حرفش را که تمام کرد برخاست و دو رکعت نماز شکر به جا آورد. چند دقیقه بعد یک ورق کاغذ برداشت و روی آن چیزی نوشت و بالای گهواره نوزاد گذاشت. پرسیدم:
ـ چه کار می کنی؟
کاغذ را به طرف من گرفت. روی کاغذ با خط درشت نوشته بود:
« لطفاً مرا نبوسید.»
خندیدم و گفتم:
این چه کاری است که می کنی؟
در پاسخ گفت:
ـ می دانی خانم! صورت بچه به گُل می ماند. اگر او را ببوسند اذیت می شود. من خودم دلم برایش پر می‌زند. اما دلم نمی آید تا صورت او را ببوسم.(صدیقه حکمت)

پیرمرد کارگر

در حال عبور از خیابانِ منتهی به دبستان دهخدا بودم که زنگ مدرسه به صدا درآمد و عباس، که آن زمان در کلاس پنجم ابتدایی درس می خواند، همراه با دانش آموزان از مدرسه خارج شد. او با دیدن من به طرفم آمد. پس از احوالپرسی به سوی منزل به راه افتادیم. هنگام گذشتن از خیابان سعدی، گروهی از کارگران را دیدیم که در حال کندن کانال بودند. در میان کارگران پیرمردی بود. پیرمرد آنگونه که باید، توانایی انجام کار را نداشت و بعداً معلوم شد که به ناچار برای گذراندن زندگی خود و خانواده‌اش کارگری می کند. عباس با دیدن پیرمرد که به سختی کلنگ می زد و عرق از سر و رویش می چکید، لحظه ای ایستاد. سپس نزد پیرمرد رفت و گفت:
ـ پدر جان! باید چند متر بکنی؟
پیرمرد با ناتوانی گفت:
ـ سه متر به گودی یک متر.عباس بی درنگ کتابهایش را که در زیر بغل داشت به پیرمرد داد و از او خواست تا کلنگ را به او بدهد و در گوشه ای استراحت کند. عباس شروع کرد به کندن زمین. من که با دیدن این صحنه سخت تحت تأثیر قرار گرفته بودم، بیلی را که روی زمین افتاده بود، برداشتم و در خاک برداری به عباس کمک کردم. پس از یک ساعت کار، مقداری را که پیرمرد می بایست حفر می کرد، کنده بودیم. از او خداحافظی کردیم و به منزل رفتیم.
از آن روز به بعد، هر روز پس از تعطیل شدن از مدرسه عباس را می دیدم که به یاری پیرمرد می رود.
این کار عباس تا پایان حفاری و لوله گذاری خیابان سعدی قزوین ادامه داشت.(علی خویینی)

تبعیض نداریم

روزی شهید بابائی به همراه چند تن از فرماندهان سپاه، برای بررسی منطقه جنگی به مناطق عملیاتی جنوب رفته بودند. با توجه به نزدیکی راه تا قرارگاه رعد، شهید بابائی از فرماندهان سپاه دعوت می کند تا ناهار را در قرارگاه نیروی هوایی صرف کنند.به محض رسیدن به قرارگاه، بابائی از مسئول غذاخوری می‌پرسد که ناهار چه داریم و او پاسخ می دهد که ناهار چلوخورشت قورمه سبزی است. شهید بابائی دستور می دهد تا خیلی زود برای میهمانان غذا بیاورند. وقتی که مسئول غذاخوری به آشپزخانه مراجعه می کند، با توجه به اینکه از وقت ناهار گذشته بوده غذا را یخ کرده می بیند. با خود می اندیشد که بهتر است غذای مناسبتری برای میهمانان بابائی، که همه از فرماندهان سپاه هستند، تهیه کند؛ به همین خاطر به آشپز دستور می دهد تا مقداری از گوشتهایی را که برای غذای شب تهیه شده به سیخ بکشد و برنجِ ناهار را هم گرم کند. بابائی و میهمانان بر سر سفره منتظر غذا بودند و با توجه به اینکه شهید بابائی میزبان بوده، از دیر آمدن غذا ناراحت می شود. سرانجام چند دقیقه بعد مقداری کباب به سیخ کشیده شده، که هنوز بخار از آنها بلند است، بر سر سفره می آورند. بابائی با دیدن کبابها خیلی ناراحت می شود و روی به مسئول غذاخوری می کند و می گوید:
ـ مگر نگفتید که غذا قورمه سبزی است؟
او پاسخ می دهد:
ـ آری.
شهید بابائی می گوید:
ـ پس چرا شما تبعیض قائل می شوید؟
با توجه به گذشتن از وقت غذا و دیدن کبابهای به سیخ کشیده شده، تمامی افرادی که سر سفره بودند مترصّد خوردن کبابها بودند؛ ولی شهید بابائی دستور می دهد تا سریعاً کبابها را از سر سفره بردارند و به سربازانی که از قرارگاه پاسداری می کنند بدهند. آنگاه دستور می دهد تا برای ناهار فرماندهان مقداری نان و پنیر و سبزی بیاورند.
حدود ده روز از این قضیه گذشته بود و مسئول غذاخوری به خاطر شرمندگی آن روز، سعی می کرد تا با تیمسار بابائی مواجه نشود؛ تا اینکه ما چند نفری نزد شهید بابائی رفتیم و گفتیم که ایشان از آوردن کبابهای منظوری نداشته اند. شهید بابائی خیلی جدّی گفتند:
ـ من می خواستم تا به همه بگویم که باید در قرارگاه فقط یک نوع غذا پخته شود و تمام افراد قرارگاه با هر درجه و مقامی که هستند، موظّفند از همان غذا بخورند. نه اینکه سرباز قورمه سبزی سرد بخورد و فرمانده چلوکباب داغ.(خلیل صراف)

برچسب‌ها: , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق