شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۶:۵۲ - ۱۳۹۵/۰۱/۱۶
شهید قاسم جهانبخش
من اهل زمین نیستم؛
 گوشه هایی از زندگینامه پاسدار شهید قاسم جهانبخش   

مادر منقلب شد. تمام هیکلش همچون بید می لرزید و اشک بی اختیار از چشمانش جاری شد. مرد جوان از اینکه مادر را آشفته کرده بود، ادامه داد: حالتون خوبه؟ بخدا وقتی از خواب بیدار شدم تعبیرم این بود که ایشون مقامش بخاطر قرآن و نمازی که به بچه های ما آموزش داده، بالاست

ندای اصفهان- پژوهشگر: نفیسه قاسمی

نام پدر: محمدعلی

تاریخ تولد: ۷/۱/۴۲

تاریخ شهادت: ۷/۱/۶۱

محل شهادت: شوش

نام عملیات: فتح المبین

سمت: پاسدار

مزار: گلزار شهدای اصفهان

شهید قاسم جهانبخش

تابستان ۱۳۵۶

شهید قاسم جهانبخش

شهید قاسم جهانبخش

فروردین سال۱۳۶۰_سال چهارم ریاضی

تا آزادی

مردمی که از ظلم و ستم به ستوه آمده بودند. چشم به راه رهاننده ای بودند که عدالت را بر قرار کند. دیگر زندگی در انزوا برایشان بی معنا شده بود، تا اینکه گامهای مصمم و مشت های گره شده و خونهای پاکی که بر زمین جاری شد، برایشان بوی آزادی را با خود به همراه آورد. بوی عطری نمناک، همچون هاله ای سراسرِ کشور را در برگرفت. تنها یاد و خاطره ی تعداد زیادی از جوانان و نوجوانان در دلها تا همیشه زنده ماند و مردم آنها را قهرمان خواندند. دیگر مردم دلهای پریشان و ناامید نداشتند. بلکه شور و حرارت گرم امید در وجودشان زبانه می کشید. بعد از پیروزی انقلاب، قاسم بخاطر حُسن خلق و شجاعت و شهامتی که از خود به نمایش گذاشته بود به سپاه دعوت شد و در جلسه ای از او خواستند که به زرین شهر و فولاد شهر برای آموزش های ایدئولوژی و قرآن برود. او هم با کمال میل پذیرفت.

فردای آن روز بعد از تمام شدن دبیرستان به خانه بر گشت. سوار بر موتور گازی شد و جاده ای خاکی و سخت را پیمود تا به فولاد شهر و زرین شهر برسد. اولین باری که به آنجا رفت گویی که در دنیای دیگری قدم گذاشته، هنوز تعدادی به طرفداری از شاه برمی خواستند. کودکان با اسلام احساس غریبگی می کردند اما معصومیت و نجابتی که در چشمان کودکان دید، در مسیر برگشت به اصفهان ناخواسته او را بر آن داشت که با خود عهد کند که مردم را با بقیه همگام و همصدا کند. برای زیباتر نواختن آهنگ آزادی، شکر خدا را به جا آورد که چنین هدف مقدسی را در مسیر زندگی اش قرار داده است. در مسیر بیاد آورد که به دانش آموزانش هم قول داده که آخر هفته ها آنها را به گردش ببرد. کلاسها شروع شد و آخر هفته هم از راه رسید و قاسم به قولش عمل کرد و آنها را به گردش در اصفهان برد. مدتی از برگزاری کلاسها گذشت. زمانیکه در جلسه شورای سپاه راجع به فعالیتها و موفقیت های قاسم سخن به میان آمد به او مسئولیت دیگری هم واگذار کردند که علاوه بر کلاسها در زرین شهر و فولاد شهر، در کانون شهید مطهری هم برای مردان میانسال کلاس های آموزشی برگزار کند. وقتی مسئول کانون با قاسم وارد کلاس شدند و او را به عنوان مربی آموزش قرآن به بقیه معرفی کرد نگاهی به قد و قامتش کردند. شروع به خندیدن کردند. یکی از میان بلند شد در حالیکه لبخند بر لبانش هنوز باقی بود گفت: این پسربچه قراره مربی ما بشه؟ نگاه به شناسنامه اش کردید؟

صورت قاسم گل انداخت و عرق سردی بر پیشانیش نشست. مسیرش را سخت و ناهموار می دید و می دانست، زمان طولانی نیاز هست که او را بعنوان مربی بپذیرند و قطعاً مورد آزار و اذیت لفظی قرار خواهد گرفت. اما آیه ای از قرآن را بخاطر آورد که: انسان موجودی عجول و کم صبر است. تصمیم گرفت قلبش را به دست خدا بدهد و از او طلب صبر و استقامت کند. صدای مسئول کانون او را به خود آورد که گفت: «شما نگران نباشید. این مربی نوجوان ما درس خودشو پس داده. مطمئن باشید که با مرور زمان همه چیزا درست میشه.»

بعد از پایان جمله اش آنجا را ترک کرد. قاسم با آنها تنها شد. صدایش را صاف کرد. در حین درس دادن لرزش خاصی در صدایش پیچیده بود که خنده ی آنها را دو صد چندان کرد. چند دقیقه به پایان کلاس مانده بود. قاسم تصمیم گرفت که توانایی خود در تلاوت قرآن را، به عرصه ی نمایش بگذارد تا باور کنند که او می تواند مربی خوبی برایشان باشد. او چند آیه از قرآن را با صدای زیبایش تلاوت کرد. همه بر سر جایشان میخ شدند و باور اینکه این صدای خوش و رسا از حنجره ی این نوجوان است کمی برایشان دور از ذهن بود. قاسم زمانیکه در چهره ی شگفت زده آنها خیره شد با خود گفت: وقتی که صدای خنده ی شما قطع شده یعنی اینکه خدا هنوز هوای منو داره.

قاسم در پایان کلاس برای فرج امام زمان دعا و برای همه آرزوی موفقیت و سعادت کرد. از آن روز به بعد کمتر مورد تمسخر قرار می گرفت و با جان دل به حرفهایش گوش می کردند. او سه روز در هفته را به کانون می رفت. زمان کلاسها موقت بود. در آن زمان کوتاه توانسته بود به خوبی قرآن را آموزش دهد. قاسم همچون باغبان دلسوز که با شور و شوق برای گُلهای باغچه اش کود و خاک مرغوب تهیه می کرد و از تاثیر شگرف باد و باران هم غافل نبود که در رشد و شکوفایی گلها موثر بودند. دوره ی آموزش به پایان رسیده بود و موقع امتحان پس دادن بود. آنها توانستند با نمرات خوب در قرائت و روخوانی قبول شوند. آن موقع بود که لبخند بر لبان قاسم نقش بست و زیر لب گفت: خدایا شکرت که منو تو مسیر قرآن قرار دادی. امروز روزیه که من باید بخندم.

شهید قاسم جهانبخش

شهید قاسم جهانبخش

شهید قاسم جهانبخش

شهید قاسم جهانبخش

درجه ی رفیع

بهار بوی بهار می داد اما هنوز خانه ی ما رنگی از بهار نداشت. غبار سیاهی بر دل مادر و بقیه نشسته بود. ما بی قاسم سال را تحویل می کردیم و او بر سر سفره ی خمپاره و گلوله بود. مادر بر سر سفره آرزو کرد که سال آینده جنگ به پایان برسد و همه مردم با دلی پر امید سال را شروع کنند. چند روزی از عید می گذشت. خانومی که قرص کامل صورتش را پوشانده بود مکرر به در می کوبید. مادر در را باز کرد. آن خانم شتاب زده سراغ قاسم را گرفت. می خواست بداند که کی او از جبهه بر می گردد. مادر متعجب در چهره ی خانم خیره شد و بدون مقدمه گفت: شرمنده شما با قاسمم چیکار داری؟

_ من مادر دو فرزند شهیدم که آقای جهانبخش اونها را با خودش به خونه ی شما میاره. بعد از شهادت همسرم بود که کلاسهای قرآن تو فولادشهر برگزار شد. ایشون اینقدر با بچه های من صمیمی شد که اونا دوری پدرشونو از یاد بردند و تنها دلخوشیشون کلاس ها بود و دیدن پسر شما، مدام بهونه گیری می کنند دیگه خسته ام کردم.

_ خدا کمکت کنه، ببخشید که نشناختمتون، بفرمایید تو، تعارف می کنید.

_ عجله دارم، با پدر شوهرم اومدم سرکوچه منتظره.

مادر تنها می دانست که قاسم به مرخصی پانزده روزه رفته که به زودی به پایان می رسد. خانم با چشمانی سرشار از اشتیاق از آنجا رفت. مادر هنوز به داخل خانه نرفته بود که مردی حدودا چهل ساله در خانه را زد، او هم به دنبال قاسم می گشت که مادر همان جمله ی قبلی را تکرار کرد. اشک در چشمان مرد جوان حلقه زد و گفت: من پدر یکی از شاگردان آقای جهانبخش تو فولادشهرم. دیشب در عالم خواب چیزای عجیبی دیدم که به دنبال تعبیرشم. با خودم گفتم هم بیام برای شما تعریف کنم و هم جویای حال پسرتون بشم.

مادر بسیار اصرار کرد که به داخل منزل بیاید ولی مرد امتناع کرد و گفت: سیده خانوم ایام عید و مهمانم از اهواز اومدند. باید زود برگردم. فقط میخوام خوابی که دیدما بگم و برم.

مادر که سراپا گوش بود گفت: خوشحال می شدم می اومدید گلویی تازه می کردید ولی هر طور صلاح میدونید. بفرمایید

_ در خواب تعداد زیادی جوان و نوجوان دیدم که دور هم جمع بودند و مشغول صحبت و خنده. از آنها پرسیدم اینجا چه خبره؟ شماها کی هستید؟ یکیشون گفت: ما شهداییم که دور هم جمع شدیم. قاسم به وقت نماز ما را می بره پشت سر امام حسین نماز می خونیم. اینو گفت و از خواب بیدار شدم.

مادر منقلب شد. تمام هیکلش همچون بید می لرزید و اشک بی اختیار از چشمانش جاری شد. مرد جوان از اینکه مادر را آشفته کرده بود، ادامه داد: حالتون خوبه؟ بخدا وقتی از خواب بیدار شدم تعبیرم این بود که ایشون مقامش بخاطر قرآن و نمازی که به بچه های ما آموزش داده، بالاست.

مادر در میان گریه می خندید و گفت:بله حق با شماست. خبر خوبی بهم دادید. غبار غم از دلم شسته شد. دلم آروم گرفت. خوشحالم که می شنوم مقام قاسمم پیش خدا خیلی رفیعه…

مرد از آنجا دور شد. مادر در فکر فرو رفت. این دو ملاقات در یک روز و پشت سر هم از یک اتفاقی سخن می گفت که از آن هنوز پرده برداشته نشده بود.

رمز یا زهرا

بوی بهار در شوش پیچیده بود. نخلها سرسبز و دشت ها پر گل و جویبارها لبریز بود. نظامی های عراقی در کمین بودند. با دلهایی لرزان که رعب و وحشت تمام وجودشان را پُر کرده بود قدم بر می داشتند و به سمت رزمنده ها درحرکت بودند. صدای قیژ قیژ تانکها به گوش می رسید. گرد و خاک بر نخلهای سر به فلک کشیده نشسته و همه چیز رنگ خاکستری به خود گرفته بود. قاسم با دیگر رزمنده ها در میدان نبرد بودند. نوجوانانی بودند که لباس بر تن لاغر و نهیفشان زار می زد، اما قدرت توکل دلهایشان را قرص کرده بود. عملیات فتح المبین با رمز یا زهرا آغاز شد. طوفانی عظیم بر پا شد. رگبار گلوله و خمپاره بر سر رزمنده ها می بارید و آنها را چون گلی پَرپَر می کرد و بر زمین می ریخت. ذکر یا زهرا در آسمان پیچیده بود. گلوله ای به پهلوی قاسم خورد. یکی از رزمنده ها که متوجه شده بود گفت: قاسم تیر خوردی؟

قاسم گفت: جلو را ببینید.. امام زمان اونجا ایستاده. عجله کنید عقب نمونیم.

قاسم قدمهایش کند شده بود. بقیه رزمنده ها از او جلو زدند که ناگهان خمپاره ای به او اصابت کرد و تمام بدنش سوخت.

شهید قاسم جهانبخش

اسفند۱۳۵۹_ جبهه شوش_ قاسم به همراه با برادر شهید مرتضی جوادی و تقی جاودان

شهید قاسم جهانبخش

آخرین اردو با شاگردانش

شهید قاسم جهانبخش

قاسم در کنار آیت الله بهشتی_ در زمان پاسداری از آیت الله

 

شهید قاسم جهانبخش سوسنگرد

سوسنگرد_ده روز قبل از شهادت قاسم

 

شهید قاسم جهانبخش

شهید قاسم جهانبخش دبیرستان هراتی

شهید قاسم جهانبخش

دبیرستان هراتی فروردین سال ۱۳۶۰

 

8

سال ۱۳۵۹_حزب جمهوری اسلامی

 

شهید قاسم جهانبخش

درمسیر خط شیر جبهه محمدیه روز ۵/۱۲/۵۹٫ حسین قدسی_ شجاعی

 

شهید قاسم جهانبخش

مرداد ماه ۱۳۵۹_اردوی_ کوه سفه_ شاگردان فولادشهر

 

شهید قاسم جهانبخش

برچسب‌ها: , , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

  1. قاسم جهانبخش می‌گه:

    من زندگی شهدارا که می خوانم می بینم همه آنها در خواندن قرائت یعنی تلاوت آن یا شرکت در کلاس قران یا مربیگری آموزش قران وجه تشابه دارند.

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق