سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس:
چاپ خبر
۰۷:۵۴ - ۱۳۹۴/۱۲/۲۰
محسن میرزابلند
او یک معلم بود/ از کودکی منتظر شهادتش بودم
 گفتگو با خانواده شهید پاسدار اسلام محسن میرزابلند   

چون در گروه گشت بسیـج بود، اراذل بسیـار از او ترس و واهمه داشتند و او را بسیـار تهدید می کردنـد و حتی چندین بار قصد زخمی کردن او را داشتند. هر موقع صدای موتور گشت او را می شنیدند می گفتند عزرائیل اراذل آمد. بالاخره یک بار شبانه او را زخمی کردند

ندای اصفهان- به روایت زهرا آصالح/

نام پدر: علی

تاریخ تولد: ۱/۳/۱۳۴۷

محل تولد: اصفهان

تاریخ شهادت: ۳۱٫۳٫۱۳۶۶

عملیات: عملیات نصر ۴

محل شهادت: تپه های ماووت

تحصیلات: دیپلم اقتصاد

سن: ۱۹

تعداد اعضای خانوده: پدر و مادر و ۷ فرزند (۳ دختر و ۴ پسر )

شهید محسن میرزابلند

محسن در یکی از محلات به نام پامنار دردشت (پشت مقبره علامه مجلسی) شهرستان اصفهان متولد شد. مادرش می گوید: در زمان بارداری هرگز هر لقمه ای را نمی خوردم و مراقب حلال و حرام بودن لقمه ام بودم و از غیبت و تهمت دوری می کردم. پدرش علی، کارگر بود و مادرش صغرا به خانه داری و قالی بافی مشغول بود. او اولین فرزنده خانواده بود و ۶ خواهر و برادر کوچکتر از خود داشت و در خانواده متوسطی زندگی می کرد.

محسن به دلیل بیماری در کودکی بسیار گریه می کرد و به همین دلیل قرار شد در بیمارستان سنبلستان (امین کنونی) تحت عمل جراحی قرار بگیرد؛ همه ی کارها توسط خانواده برای بستری شدن او انجام شد، حتی پول تخت هم داده شده بود اما مشکل، تهیه خون برای عمل جراحی بود! مادر و پدر همه کاری کردند، حتی برای خرید خون هم اقدام کردند ولی نشد. در آخر نذر کردند که اگر محسن شفا پیدا کند، در روضه ی امام حسین (ع) آب دهد و از بیمارستان بدون عمل جراحی برگشتند. پس از چند روز نزد یک عطار رفتند و محسن بعد از دو ماه خوب شد و دیگر هرگز آن بیماری به سراغش نیامد و آن شد که نذر را ادا کردند و محسن همیشه به عنوان خادم امام حسین (ع) در مراسم ها شرکت می کرد.

دوران تحصیل

شهید محسن میرزابلند دوران ابتدایی را در شهشهان و تحصیلات راهنمایی را در مدرسه مکتبی گذراند و با نمرات خوب وارد دبیرستان هاتف شد. تا پایان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و دیپلم گرفت. محسن به ورزش نیز علاقه داشت و ورزش رزمی انجام می داد. در دوران تحصیل هم درس می خواند و هم کار می کرد. درکنار تحصیلات خود به کار خاتم کاری اشتغال داشت، اما این باعث نشد که هرگز درس را رها کند.

شهید محسن میرزابلند

تاکید بر حجاب

مادر می گوید محسن بر حجاب به خواهرانش زیاد سفارش می کرد و همیشه و همه جا بر رعایت حجاب تأکید داشت. با اینکه محسن از نظر درسی خیلی خوب بود اما در سال چهارم دبیرستان او در درس املا تجدید شد و حتی در امتحانات تجدیدی هم قبول نشد! تا اینکه یک روز دایی اش آمد و کارنامه اش را دید و گفت چطور در همه ی درس هایت نمره ی خوب گرفتی به جز این درس! اما باز هم چیزی بر زبان نیاورد، تا اینکه دایی اش خود به مدرسه رفت و علت را جویا شد و متوجه شدیم که معلم املایش خانم بوده و حجاب نداشته است و چون محسن همیشه اعتراض داشته و بچه ها را تشویق به مسخره کردن او نموده، معلم با او لجبازی کرده و از درس املا تجدیدش کرده است.

خوابی که مادر در کودکی دید

یاد دارم که محسن بچه بود هنوز حتی مدرسه نمی رفت، تقریبا همان زمان هایی بود که بیمار بود. یک شب خواب دیدم که در یک جایی بیرون از خانه با محسن بودم که چند نفر دور محسنم را گرفتند و می خواستند او را قربانی کنند. در خواب با خود گفتم مگر من باید چیزی قربانی کنم و یا نذری دارم که انجام نداده ام! بعد با گریه و التماس از آنها خواستم که رهایش کنند و آنها گفتند: «باشد ما می رویم تا وقت دامادی اش»، این بود که از کودکی همیشه نگرانش بودم و منتظر…

وقتی محسنم شهید شد ۱۸ سالش بیشتر نبود!!

زمانی که محسن بسیجی شد

از آنجایی که دائی اش فرمانده پایگاه بسیج امام حسن مجتبی(ع) (واقع در خیابان معراج کنونی ایستگاه امامزاده) بود، سبب شد که او نیز به عضویت بسیج درآیـد و علاقه ی زیادی به فعالیت در بسیج پیدا کنـد. در پایگاه اوایل مسئول اسلحه شناسی بود و بعد خود نیز فرمانده پایگاه شد و همراه دوستانش در پایگاه فعالیت می کردند به گونـه ای که تمام زندگی اش شده بود بسیج و ایست و بازرسی ها و گشت های شبانه!

بیشترین گروهی که او نسبت به آنها نفرت زیادی داشت گروه اراذل و اوباش بودند که همیشه با آنها مخالفت و مبـارزه می کرد. چون در گروه گشت بسیـج بود، اراذل بسیـار از او ترس و واهمه داشتند و او را بسیـار تهدید می کردنـد و حتی چندین بار قصد زخمی کردن او را داشتند. هر موقع صدای موتور گشت او را می شنیدند می گفتند عزرائیل اراذل آمد. بالاخره یک بار شبانه او را زخمی کردند.

شهید محسن میرزابلند

شهید محسن میرزابلند

 چه شد که شهید میرزابلند به فکر رفتن به جبهه افتاد؟

حال و هوای جبهه او را ربوده بود. رفتن به جبـهه را پیـروی از حضرت امام (ره) می دانست. وقتی مادرش امام را در تلویزیون می دید، می گفت: «بمیرم برای امـام، چقدر ناراحتند» و محسـن می گفـت: «اگر راسـت می گویی و می خـواهـی برای امام بمیری و دوسـتش داری بگذار من به جبـهه بروم!»

۴۰ روز برای کمک به مجروحیـن به کردسـتان رفت، بعد از آن ۱۷ سـاله بود که دوباره برای دفعه دوم به جبهه رفت. هروقت می رفت انگار دیگر بازگشتی ندارد! مادر می گوید: بار دوم که رفت بسیـار دل نگران بودم و برای آرامش خودم نذر کردم و گوشواره هایم را بردم و دادم برای کمک به جبهه. در همین موقع بود که خبر رسید که دوستش حسن شهید شد، اما محسن سالم برگشت در حالی که کتاب هایش همه سوخته بودند. به مادر با چشمان گریه می گفت: «شما من را بچه تربیت کردی که شهید نشدم».

محسن وقتی از جبهه بر می گشت اینجا هم بیکار نبود، خادم مسجد بود و به خانواده هایی که سرپرستشان جبهه بودند کمک می کرد، پشت بام خانه هایشان را کاه گل می کرد، کمکشان فرش می شست و خرید آنها را انجام می داد. اما همه ی اینها بعد از شهادتش به گوش خانواده رسید. در زمان بمباران در خانه نمی ماند، اهالی خانه را به زیرزمین می فرستاد و خودش برای امدادرسانی به مجروحین می رفت.

شهید محسن میرزابلند

 

شهید محسن میرزابلند

نماز شب

محسن میرزابلند وقتی نماز می خواند چنان غرق در عبادت می شد که دیگر متوجه چیزی نمی شد. یکی از دوستانش می گفت: موقع نماز شب به بیرون از سنگر می رفت و در تنهایی مشغول نماز می شد. یک بار که در حال نماز شب بود که قوطی های کنسرو را به هم بستیم و پشت سرش سرو صدا کردیم ولی محسن انگار آنجا نبود و اصلا متوجه حضور ما نشد.

آخرین دیدار

هروقت به جبهه می رفت پشـت سرش را نگاه نمی کرد. ولی دفعه آخر پشت سرش را نگاه کرد و خودش و خواهرانش را با عطر معطر کرد و به مادرش گفت: از بچه ها شنیدم وقتی من میروم خیلی گریه می کنی! “به خدا من راضی نیستم”.

از همـه فامیل حلالیـت طلبید و رفت.

خبر شهادت

مادر برای خرید به بیـرون از خانه رفتـه بود، اما می دانست که حـتـما برای محسن اتفاقی افتاده است، چون شب گذشته خواب دیده بود ولی به کسی چیزی نگفته بود.

در راه بازگشت به منزل، برادرش را دید. برادر گفت: خواهر ناراحـت نشو از محسن خبر دارم که زخمی شده! ولی مادر که همه چیز را می دانست باور نکرد و گفـت: می دانم محسنم شهید شده! خودش به خوابم آمد و من از دیشب منتظرم.

تاریخ شهادت

محسن میرزابلند پس از ۱۰ ماه که در جبهه حضور داشت در تاریخ سی و یکم خرداد سال ۱۳۶۶ با سمـت معاون فرمانده گردان لشـگر ۱۴ امام حسین (ع) در عملیات نصر ۴ در کردستان در تپــه های ماووت عراق بر اثر اصابت ترکش خمـپاره به صورت و سینه و پهلو شهید شد.

او عاشق حضرت زهرا (س) بود و همیشه این بیت ورد زبونش بود:

می روم با قلب خسته                 سینه و پهلو شکسته

مزار او در گلستان شهدای اصفهان واقع است.

مادرش در حالی که کارت و عکـس او در مقابلـشان بود، گفت: محسن معلم ما بود؛ معلم بچه ها بود. از وقتی که محسن شهید شد من یک معلم را از دست داده ام. تا او زنده بود ما احساس پشت گرمی می کردیم.

شهید محسن میرزابلند

 وصیتنامه حماسه آفرین پاسدار رشید اسلام شهید محسن میرزابلند

 «ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیائ عند ربهم یرزقون»

با درود بر منجی عالم بشریت امام زمان (عج) و نایب بر حقش خمینی بت شکن و با سلام بر تمامی شهـدای راه حق از آدم تا خاتـم و از خاتـم تا حسیـن و از حسین تا خمینی وصیت خود را شروع می کنم.

خدایا تو می دانی که برای رضای تو و برای گسترش دین تو به جبهه آمدم، نیروئی ده تا اول در جهاد با نفس پیروز شویـم که همانا جهاد اکبر است و بعد با کفار و منافقین که بر علیه احکام و دستورات قیام کرده اند بجنگم و اگر سعادت نصیبمان شد شهید شوم. خدایا هدایتم کن زیرا که می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات بده تا حقایق وجودم را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.

خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، هر گاه در مقابل طوفان ها هستم به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینـم و عظمـت و جمـال تو را به راستی بفهمم و به درستی تسبیح کنم.

مردم شهیـدپرور ایران، جوانان غیـور حزب الله، نکند در رختخواب ذلت بمیـرند که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد.

ای جوانان مبادا در غفلت بمیرید که علی در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین و با هدف شهید شد.

سخنی با برادران بسیجی

ای امیدهای آینده اسلام ای کسانی که روز و شب خود را وقف انقلاب کرده اید و چه خالصـانه و بدون توقع فعالیت می کنید و شهرها را در محافظـت خود دارید جوری که قدرت هر کاری را از ضد انقلاب گرفته اید، سعی کنید فقط و فقط برای رضای خدا کار کنید، ای برادران عزیز من به عنـوان یک بسیجـی بهترین ساعـات خود را در مسجـد گذراندم و دوسـت و رفیقی بهتر از برادران بسیج نداشتـه ام به همیـن خاطـر به شما وصیت می کنم که سنگر و مسجد را رها نکنید.

آن روزی که شما سنگر بسیج و مسجد را خالی کنید آن روز، روز شکست اسلام است آن روز، روز خوار شدن مسلمین است و آن روز، روز سربلندی دشمنان قرآن است.

ای عزیزان پایگاهی که شما هم اکنون در آن فعالیت می کنید ثمره زحمت شهدای گران قدر همچون شهید عزیزمان شادبخت است. ثمره زحمت شهید گرانقدرمان حسن ثابت راسخ است، شما را به خدا قسم می دهم نکند در این مکان مقدس عمل خلاف شرعی انجام دهید که با این کار روح آن شهدای بزرگ آزرده می شود.

برادران گرامی دعا که سلاح مومن است را از یاد نبرید چون ما با این دعاهاست که تا به حال توانسته ایم بر کفار پیروز شویم.

ای همرزمان من خود می دانم که در برخورد با شما رفتار بسیار نامناسبی داشته ایم و با عملکرد خود بسیاری از شما را ناراحت کرده ام امیدوارم که به بزرگی خودتان این بنده حقیر را حلال کنید.

ای زنان مسلمان مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب زینب را بدهید که تحمل هفتاد و دو شهید نمود. همه مثل خاندان وهب جوانانتان را به جبهه های نبرد بفرستید و حتی جسد آن را هم تحویل نگیرید زیرا مادر وهب فرمود: سری را که در راه خدا داده ام پس نمی گیرم. پدر ومادر عزیز می دانم که زجرها و زحمت هایی برای من کشیده اید شب های طولانی زمستان را برای خود مجسم می کنم که مضطرب و بی تاب بر بالینم نشسته بودید و به انتظار صبح بر آسمان می نگرید و چه نیکو وظیفه خود را ایفا کرده اید ولی هیچ گاه ادب را در برابر شما رعایت نکردم و وظیفه فرزندی را به جا نیاوردم اما امیدوارم که با شهادتم زحمات شما را جبران کرده باشم، در مرگ من بی تابی نکنید و طوری رفتار کنید که کسانی که برای دلجویی نزد شما می آیند از روحیه قوی شما شاد شوند.

تمامی اموالی که به من تعلق دارد در اختیار شما می گذارم که با مشورت خودتان هر جور که صلاح دانسته اید از آن ها استفاده کنید. برادران و خواهران گرامی اگر در طول مدتی که بوده ام خطا و اشتباهی از من سر زده است امیدوارم که مرا حلال کنید و این برادر حقیرتان را ببخشید. برای آخرین بار به شما سفارش می کنم که نماز را سبک نشمارید و در تربیت فرزندانتان کوشا باشید.

از تمامی دوستان و آشنایان حلالیت می طلبم مخصوصا از دایی های عزیزم که برای تربیت من زحمت های زیادی و در همه حال با نصیحت های پدرانه شان این خواهرزاده نافرمان را راهنمایی کرده اند. از خانواده های شهدا، مخصوصا خانواده حسن شادبخت – ثابت راسخ حلالیت می طلبم و از خداوند می خواهم که به شما صبر و اجر عطا بفرماید. سفارش آخرم به شما این است که هر وقت فرصت داشتید از گرفتن روزه و خواندن نماز برای من دریغ نفرمایید.

در معبد عشق جان فدا باید کرد

یعنی به حسین اقتدا باید کرد

بی صبر به لقای یارب باید رفت

دینی است که این گونه ادا باید کرد

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راهنمایی

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار

منتظری نستوه برای نصر اسلام محافظت بفرما

محسن میرزا بلند ۱۵/۱۲/۱۳۶۵

برچسب‌ها: , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

  1. شهادت می‌گه:

    نمیدونم انهایی که مخلصانه جبهه رفتند و شهید نشدند و وضعیت کنونی ایران را می بینند ، چه حسی دارند؟

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق