یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۶:۰۶ - ۱۳۹۴/۱۲/۱۰
مهدی انشایی
میزگرد با حجت الاسلام دکتر مهدی انشایی
 چیستی علم اسلامی/ ظاهرنمایی و کاربردگرایی سکه رایج در علم غربی   

کاربرد یعنی اینکه فعلا این موضوع حال می دهد و ممکن است پنج دقیقه بعد حال ندهد پس آن را رها می کنیم. در دانشگاه های صنعتی فقط کاربرد ملاک می شود و در دانشگاه های علوم انسانی ما اصلا یقین زیر سوال می رود!

ندای اصفهان- جواد جلوانی: علم چیست؟ علم اسلامی چیست؟ علم دینی در مقام مقابله علم سکولار غربی، متولی چه امری است؟ ماهیت این علم دینی به چه نحوی است؟ تحقق علم دینی با توجه به تعارض فلسفه‌ها و فکرها چگونه امکان‌پذیر می‌باشد؟ اینها برخی سؤالاتی است که پاسخ به آن نقش بسزایی در جهان بینی ما، در آینده کشور و در سبک زندگی سنتی- اسلامی مردم ایران ایفا خواهد کرد.

به سراغ دکتر مهدی انشایی استاد و حوزه و دانشگاه می رویم و درباره تعریف و ماهیت علم اسلامی و رسیدن به الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت سوال می کنیم. دکتر انشایی دارای تحصیلات حوزوی خارج فقه و اصول و همچنین دکترای فلسفه است. در مدرسه ی علمیه میرزاحسین با او قرار می گذاریم و آقای قاسم قربانی فارغ التحصیل رشته صنایع و طلبه ی حوزه ی علمیه و از شاگردان دکتر انشایی در این بحث ما را همراهی می کنند.

فهم این بحث مهم نیازمند اندکی حوصله و اطلاعات اولیه حکمت و فلسفه است.

***

مهدی انشایی: تعبیر «علم اسلامی» را که شما یادآور شدید، «علم» را باید ببینیم چیست و یکی هم در مورد «اسلام و دین» باید صحبت کنیم.

یک معنای علم که همان فهم و دانش است که البته در اینجا مقصود نیست. در اینجا منظور از «علوم» مجموعه ای از گزاره هاست که به یک مناسبتی دور هم جمع شده اند و یک علم مشخصی را تشکیل داده اند مثل علم فیزیک، علم شیمی و یا روانشناسی. قاعدتا در بحث شما منظور دومی است.

علم اسلامی

خوب این گزاره ها چگونه دور هم جمع شده اند؟ اولین سوالی که پیش می آید این است که فرق بین گزاره های علم فیزیک و گزاره های علم روان شناسی چیست؟ در اینجا بحث ملاک تمایز علوم مطرح می شود و این گفتگو جای این نیست که ما بحث کنیم که تمایز علوم به چیست، تمایز به «موضوع» را گفته اند، تمایز به «روش» را گفته اند و تمایز به «غایت» را هم گفته اند. اکثر صاحب نظران بر این عقیده اند که تمایز به موضوع کفایت می کند و اینجا اجمالا عرض می کنم که تمایز به موضوعات به نظر می رسد که قول درست و قطعی است و به نظرم قول و نظریه ی درستی است. اگر منطقا پیگیری کنیم، تمایز به روش و تمایز به غایت نیز تحصلی پیدا نمی کند جز اینکه سر آن به بالین موضوعی باشد. تفصیل این بحث در این مصاحبه جا ندارد و قاعدتا شما هم از من نخواهید خواست و این بحث را در اوایل نهایه به صورت نسبتا مبسوط و اول آموزش فلسفه نیز بحث کرده ایم و در مباحث اول اسفار نیز این مسائل پیش می آید. اجمالا در یک جمله اگر بخواهم عرض کنم، تمایز اگر بخواهد در عالم رخ دهد یعنی یک شیئی به غیر از شیئی دیگری درست شود، پس ما باید به این شیئ و آن شیئ و غیریت ها قائل باشیم، اگر هر گونه غیریت دیگری نیز بخواهد پدید بیاید مبتنی بر غیریت این شیئی و آن شیئی هست، از روی این درست می شود و بحث عوارض ذاتیه که در اینجا اگر به خوبی مطرح شود خواهیم دانست که تمایز به موضوعات یک حرف قطعی است و تمایز به روش و تمایز به غایت وقتی به خوبی در آن ها دقت شود تمایز به موضوع در آن ها پنهان است. این مطلب در بحث علم اسلامی خیلی موثر است.

امثال حضرت امام ره که گفته اند مثلا جغرافیا موضوع ندارد، یا بعضی علم اصول را گفته اند موضوع ندارد، این هم در جای خود باید تبیین شود که چرا، موضوع دارند، شاید تعیین حدود و صغور آن موضوع مشکل است، چرا که اگر موضوع نداشته باشند به همان میزان حیثیت علمی آن علم زیر سوال خواهد رفت. اینگونه نیست که واقعا موضوع نداشته باشند، اگر که واقعا این بزرگواران بتوانند اثبات کنند که این ها موضوع ندارند، اولا نمی توانند بگویند موضوع ندارند، می توانند بگویند موضوع آن ها ابهام دارد، به همان میزان که ابهام دارد علم بودن آن ها نیز در قبال سایر علوم ابهام پیدا می کند، چنان که در مورد علم اصول این تصور مطرح است. خوب بگذریم بیش از این بحث در حاشیه است.

تمایز به موضوعات است که علوم را از هم جدا می کند

موضوع چه هست؟ همان چیزی است که در آن از عوارض ذاتی آن صحبت می کند. هر علمی گزاره هایش موضوع و محمول ها یک نسبتی با هم دارند و بعد باید موضوعات گزاره ها با هم نسبت خاصی داشته باشند، یک قوم و خویشی خاصی باید بین این ها رخ دهد تا این ها یک جا با هم جمع بشوند. در پرانتز بگویم یکی دیگر از راه های اثبات اینکه موضوع است که فقط می تواند این تمایز را ایجاد کند همین بحث گزاره هاست، چون گزاره ها هویت آن ها به موضوعات شان است و موضوعات هستند که هویت گزاره را می سازند و اگر بخواهیم گزاره ها با هم قوم و خویشی پیدا کنند باید حتما موضوعات با هم نسبتی داشته باشند و اگر بخواهیم موضوعات با هم نسبتی داشته باشند یعنی همه ی آن ها رجوع کنند به یک موضوع واحد که به همان می گویند موضوع علم. پرانتز بسته.

یک نسبت خاصی که آن هم تبیین آن فرصت مبسوطی می طلبد که جایش اینجا نیست تحت عنوان «عوارض ذاتی» موجب می شود که علم حول یک موضوع بچرخد و طبعا یک وحدت هویتی و یک بساطت اجمالا پیدا بکند. پس به نظر می آید که موضوع، نقشِ محوری دارد.

علوم یعنی مجموعه هایی از بسته های گزاره ای که هر کدام حول یک موضوع صحبت می کنند و گاهی اوقات دو تا علم هر دو در مورد یک موضوع صحبت می کنند ولی هر کدام از یک حیثی، البته این حرف دقیق نیست، دقیق علمی آن این است که همان حیث موضوع را عوض می کند و شیئ دیگری می شود و از منظر دیگری می شود، اما خوب در یک دید تسامح آمیز خیلی از علوم از یک موضوع واحد صحبت می کنند، منتهی هر کدام به یک حیثیتی.

موضوعات را کجا بر می شمریم؟

کجا موضوعات را احصاء می کنند و فهرست می کنند و به تبع آن علوم درست می شود؟ می گوییم باید موضوعات را احصاء کنیم تا علوم هم احصاء بشوند. احصاء موضوعات چیزی است که از قدیم جدول موهیات که بانی اش شاید ارسطو بوده است که درست شد به نوعی دنبال این بود که اجزای عالم را به نوعی جدول بندی و تکثربندی کند. در گذر زمان این موضوعات مدام تکثر بیشتری درآن لحاظ شد و علوم مختلفی نیز پدید آمد. روش و غایت خود را در موضوع پیدا می کنند. و به حسب هر کدام از آن ها روش و غایت متفاوت می شود. مثلا شیء مادی را با یک روش و شیء غیر مادی را با روش دیگری می توان روی آن کار کرد و خود به خود روش ها تغییر می کنند. غایت هم در واقع آن حیثی است که شما نگاه می کنید به موضوع، زاویه ای است که نسبت به آن شیء می گیرید، خود به خود این زاویه می تواند تکثر درست کند.

بسیار خوب این ها را برای این عرض کردیم که بحث را برسانیم به اینجا که علوم از تکثر عالم درست می شود، عالم را وقتی متکثر می بینیم، علوم درست می شود، در عالم پاره پاره ها و تکه تکه ها می بینیم، وقتی می بینیم اینجا چوب است، اینجا کاغذ است، پلاستیک است، آهن است، درخت است، جن و پری است، انسان است… به همین ترتیب علوم درست می شود. حالا بیش از این وارد بحث فلسفی نمی شویم اگر چه خیلی شیرین و مهم است.

جلوانی: علم اسلامی کجای این نقشه جا داشت؟

دکتر انشایی: بحث علوم را تا به اینجا نگه می داریم و وارد بحث اسلام می شویم.

اسلام و دین چیست؟ اسلام به عنوان دین از خداوند و افعال خداوند و در دو بخش دستورات و افعال تکوینی او بحث می کند و دستورات نیز خود به دو بخش اخلاقیات و امور فقهی تقسیم بندی می شود. دین و اسلام این است، البته اسلام به اعتقاد متدینین به آن تقریب اتم و اکمل از دین است و وقتی در محتوای آن دقت کنیم می خواهد به ما تذکر بدهد که خدا را فراموش نکنیم و تسلیم در مقابل او باشید و خودتان را در جهت او قرار بدهید. این اجمال خیلی ساده و بسیط از دین بود. اما اگر قدری دقیق تر و عمیق تر به مسئله دین نگاه کنیم و اگر نگاه حکما و علمای راستین ما را در تفسیر دین بپذیریم، مثلا شما اگر از اول المیزان مرحوم علامه طباطبایی تا آخر المیزان را مطالعه کنید و آثار حکمای ما را مطالعه کنید، آن ها دین را در این می بینند که شما همه ی هستی را چه به لحاظ فعلش چه به لحاظ صفاتش و چه به لحاظ ذاتش، همه را متعلق به خداوند بنامید، از این تعبیر به سادگی نباید رد شد ولی ما رد می شویم در حالی که کلی حرف از دل این فعل و صفت و ذات در می آید.

همه ی عالم را باید ملک خداوند بدانیم، در توضیح ملک در اینجا از فعل و صفت و ذات استفاده می کنیم و وحدت وجود از این در می آید. اولا این نگاه جهان بینی ماست و ایدئولوژی آن هم این است که ما باید برویم به سمت این نگاه و این باور که روز به روز در جان ما و وجودمان رشد بکند و خودمان را مستغرق در خودمان و عالم و آدم را مستغرق در او بدانیم. چیزی جدای او خودمان را نبینیم، توحید یعنی این. این مفهوم اسلام است و می خواهد بگوید حقیقت واقعی همین است. آن چیزی که واقعیت دارد چیزی جز این نیست. خداوند مالک و مدبر همه ی امور است از هر حیث، حتی از حیث هویت و ذات آن ها.

این نگاه چه نسبتی با علوم می تواند داشته باشد؟

آیا اسلام هم یک علمی است که موضوعش خداست؟ بحثی که اول مطرح کردم چنین چیزی از آن به مشام می رسید ولی دیدیم که آن هم چند تفاوت داشت، یکی آن بود که دستور عملی در آن بود، ثانیا این موضوع اگر بخواهد موضوع باشد به گونه ای است که همه ی آن موضوعات در پس او هویت پیدا می کنند و اصلا وجود مجزایی از او ندارند. این موضوع نمی تواند در عداد و قطار و ردیف آن موضوعات قرار بگیرد. این بحث ماحصل کار حکما و عرفای ماست، حکما و عرفای ما به ما یاد داده اند که خداوند اینگونه نیست که شیئی در کنار سایر اشیاء باشد و موضوعی از موضوعات عالم باشد. اصلا تمام بحث هویت حکمت اسلامی همین حرف است که بگوید او همان اتمسفر حاکم بر کل هستی است. اتمسفری که اساسا اشیاء آن از هر حیث بخواهند موجود باشند به او نیاز دارند. برای تنفس در تمام حیثیت های وجودی شان محتاج به آن اتمسفر هستند. این خیلی بحث مهمی است. ما در مباحثه و مواجهاتی که در برابر فلسفه ی غرب داریم به نظر می آید این هنوز خیلی مغفول عنه است و باید به آن پرداخته شود و تمام مشکل ما با غرب ظاهرا در همین است؛ یعنی حرف زیربنایی ما با آن ها همین است. حتی در فرهنگ خودمان و در بین حکمای ما نیز این مطلب یکدست و یک شکل تقریر نشده است و همه یک جور به این مطلب متوجه نشده اند.

شما اگر داستان سیر علمی شهید مطهری را  دنبال کنید از اصول فلسفه و روش رئالیسم که در سال ۳۳ تالیف کرد تا سال ۵۷ که آخرین کارهای علمی ایشان در شرح مبسوط منظومه است، می بینید که کل سیر زندگی ایشان در همین است که این معنا را مدام بیشتر با آن انس گرفته و بیشتر استقراء پیدا کرده است. در اصول فلسفه و روش رئالیسم به شدت جلوی آن وحدت وجود به معنای عرفانی کلمه می ایستد ولی در شرح مبسوط منظومه می بینید که با یک پختگی وافری در قبال این مطلب همدلانه و بلکه معتقدانه حرکت می کند. حتی تصدیق می کند که ما وحدت در شهود نیستیم و وحدت در وجود هستیم. به این ترتیب خداوند موضوعی از موضوعات نیست و حقیقت و موجود مطلق یا مطلق وجود، این آن چیزی است که بستر مباحث ماست. اگر این مطلب را قبول کنیم تمام موضوعات جلوه ها و ظهورات آن وجود مطلق می شوند، تک تک اشیای عالم ظهوری از او هستند، پس آیا این ها اشیای عالم نیستند؟ نه هستند، اگر بگوییم نیستند آن وجود مطلق و آن خدا را به شرط لای آن اشیاء تعریف کرده ایم و در حالی که در این صورت خود این یک محدودیت و قید برای خداوند خواهد بود. نه! هستند منتهی به میزانی که او بخواهد. به میزانی که او اراده کند و طول و عرض و ارتفاع و زمان و مکان و هویت او را او معلوم می کند.

پس چه هستند؟ مثالی که بزرگان ما معمولا می آورند مثال موج و دریاست. موج ها را نمی توان گفت مستقل از دریا هستند و نه می توان گفت مستقل از دریا نیستند، چون دریا اراده کرده که آن ها باشند. یا مثال شعاع های خورشید، که این مثال قرآنی هم هست که الله نورالسموات و الارض، شعاع ها هستند آن قدر که آن خورشید بخواهد. پس واقعیت موضوع علوم وابسته به واقعیت حضرت حق است. طبعا وقتی که وجود این ها یک وجود تعلقی هست، احکام آن ها هم احکام تعلقی خواهد بود. در این نگاه علوم که همان گزاره ها هستند، یک عملی دارند، این گونه نیست که این گزاره ها کلا باطل باشند، اما مطلق و دائمی و ضروری و قطعی هم نیستند. در جوف اراده و هویت او تحصل پیدا می کنند. و این خیلی نکته ی جالبی است که در سال های اخیر در غرب نه از روی عالم توحیدی بلکه از روی تجربه ی خودشان به این نتیجه رسیده اند که این علوم و این گزاره ها را نمی توانیم بگوییم قطعیت دارند. نمی توانیم بگوییم ضرورت و جاودانگی دارد.

قاسم قربانی: این حرف اشعری گری نیست؟ فرق آن با اشعری گری چیست؟ چون آن ها هم قضایا و گزاره ها را به همین صورت تعریف می کنند که صرفا عادتی است که این عادت می تواند نقض بشود و در واقع اگر روابط و تلازمات بین اشیاء را حاصل از علیت بدانیم با انکار آن علیت و قطعیت و دوام، می گویند که خوب نه، یک جور عادت خداوند و طبیعت بر این مبناست.

انشایی: بله مرز خیلی ظریفی بین او دو تا هست. اشعری گری حرفش این است که ما از خداوند هم هیچ خبری نداریم. البته اشاعره دسته های مختلفی هستند ولی سطح جدی مطلبی که دارند هیچ رهیافتی به آن ندارند پس ملاک و معیار و میزانی اصلا نیست و طبعا رابطه ی بین این موضوعات و گزاره ها با آن مبدأ اعلا صرفا یک رابطه ی اتفاقیه است، هیچ رابطه ی ذاتی و هویت مندانه ای ندارد. اساسا اشعری هیچ جهان بینی روشنی در رابطه با هستی و خداوند و یک چیزی که بتواند در عداد وحدت وجود و مانند آن باشد اصلا ندارد. این رابطه منقطع است، یعنی هیچ اطلاعی از آن ذات غیبی نداریم. در حالی که در تفکر شیعی اجمالا رابطه هست منتهی این رابطه شاید در افق اجمال و در اجمالی ترین شکل ممکن باشد. ما وقتی که می گوییم به فرض «آب در صد درجه می جوشد» در این گزاره هم آب یک ریشه ای در حقیقت حضرت حق دارد، یعنی آب این گونه نیست که فقط یک اعتبار محض خداوند باشد، چه اینکه خداوند بی حکمت اعتبار نمی کند. پس آب یک حقیقتی در عالم دارد، منتهی آن حقیقت را باید خوب پیدا کرد، آن حقیقت را وقتی می شود کامل پیدا کرد که مستغرق و فانی در ذات حضرت حق بشویم، «صد درجه می جوشد» هم باز یک ریشه ای در حقیقت دارد.

دقیقا این همان نکته ای است که بزرگان ما تعبیر می کنند که این عالم ظاهر است و آخرت باطن است، تازه آخرت هم ظاهر عالم ربوبیت و ذات غیب حضرت حق باطن آخرت است؛ یعنی این ها ریشه ای در کنه عالم دارند. در واقع یک دانشمند تجربی وقتی با موجود و تجربه دارد مواجهه پیدا می کند با احوالات اشیاء عالم اینگونه نیست که دارد صرفا با یک مشت تخیلات و توهمات محض سر و کله می زند، واقعا یک خبری از این عالم می گیرد، منتهی این خبر به میزان قدرت روش و جایگاه او به همان میزان برد و ارزشمندی دارد. لذا وقتی شما یک مقداری فیلسوفانه تر نگاه می کنید یا عارفانه تر نگاه می کنید و پشت سر خود را نگاه می کنی وقتی که مثلا شیمی دان بوده ای، می بینی که کلا چرند نگفته ای، کلا حرف غلطی نزده ای، این حرف عمیق تر می شود به مرور. اگر دانشمندی می گوید که کره ی زمین جاذبه دارد، وقتی که عارف می شود و کسی می شود که علم مطلق الهی را پیدا می کند، در آن صورت مطمئن باشید که نمی گوید آن کسی که گفت جاذبه دارد، صد درصد حرف او چرند بود؛ می گوید او هم متفتن آن مطلب شده است منتهی خیلی مبهم، خیلی مجمل.

قربانی: یک مثالی که خود شما برای این مسئله تفتن می زدید و شاید مثال بهتری باشد، مثال سیستم عامل کامپیوتر است. فرض کنید که برای کامپیوترها سیستم عامل های مختلفی نوشته می شود، یک سیستم عامل ویندوز است که یک مرتبه ای از افعال کامپیوتر است و یک مرتبه بالاتر آن نظام صفر و یکی است که افعال کامپیوتر با آن نوشته می شود. کسی که از نگاه ویندوزی نگاه می کند، می گوید من کلیک کردم و این پنجره باز شد، این حرف کلا غلط نیست ولی آن کسی که به زبان صفر و یکی آشنا است می فهمد که کلیک کردن یعنی چی و باز شدن پنجره یعنی چی و بین این ها چه روابطی است، آن روابط قبلی نیست و عوض شده است ولی در عین حال آن حرف، حرف غلطی نبوده است.

انشایی: در اینجا بحث بر دقیق و دقیق تر سخن گفتن است.

در این باره انیشتن خیلی مثال خوبی است. نیوتن مساله ی جرم و جاذبه را مطرح کرد ولی انیشتن آمد و مساله ی فضا و زمان را مطرح کرد. مساله ی فضا و زمانی که انیشیتن مطرح کرد حرف نیوتن را رد نکرد ولی او می گوید که نیوتن چرند نمی گفت، نیوتن دقیق نمی گفت! ما دقیق تر داریم می گوییم. بله وقتی شما دقیق تر سخن نگویید زمینه هایی برای حیثیت های غلط در تفکر نیز ایجاد می شود، وقتی دقیق صحبت نکنید خود به خود غلط نیز در حرف درست می شود. دقیقا قصه ی «به شرط» و «لا به شرط» است. اگر شما به شرط این حرف نیوتن حرف بزنید غلط است.

قربانی: مگر اینکه بگوییم حرف نیوتن است و نه فراتر و لا غیر، در این صورت حرف نیوتن غلط است ولی اگر یکی بگوید در فضای خودش اینطوری است این حرف غلطی نیست.

انشایی: اتفاقا قضیه ی اسلام یعنی همین! قضیه ی اسلام و تسلیم هم دقیقا خودش را همین جا نشان می دهد، اگر بگوییم که نیوتن می گوید و البته شاید عمیق تر از این هم بشود گفت، این حرف درست است. این حرف همیشه درست است. حالا ممکن است شما بگویید پس علوم غلط را چه می گویید؟ یک سری علوم ابطال شده اند، ما می گوییم ابطال هایی که رخ می دهد، تجربه ها را دقیق تر می کند. این همان حرفی است که مرحوم علامه طباطبایی در جلد اول اصول فلسفه و روش رئالیسم می گویند که اشتباه همیشه در تطبیق است. اشتباه فقط در تطبیق حکم هاست، هیچ وقت حکم ها و گزارش ها غلط نیستند. نظام فکری حکمای ما هماهنگ است. ممکن است بزرگان در میزان این هماهنگی با هم تفاوت داشته باشند ولی اگر خوب دستگاه را به عمیق ترین شکل آن تبیین بکنید به خوبی با هم هماهنگ است. گزارش ها درست اند، هیچ گزارشی غلط نیست، تطبیق ها غلط اند. حالا ممکن است بگویید تطبیق خودش یک گزاره است! نه تطبیق گزاره نیست. تطبیق مواجهه کامل است با خود واقعیت خارجی. اگر بخواهد همه ی آن در گزاره باشد پس کاشفیت علم کجا می رود؟ در دقیق ترین شکل کلمه تطبیق رابطه ی بین حضوری و حصولی است.

قربانی: سوال این است که آن چیزی که با آن تطبیق می دهیم چه چیزی باید باشد که ما یقین کنیم تطبیق ما یک تطبیق واقعی است و ما آن گزاره های ذهنی را با یک امر واقعی تطبیق داده ایم. مثلا الآن در خیلی از علوم تجربی ملاک تطبیق واقعی بودن و واقع نما بودن نیست، این را کنار گذاشته اند و ملاک را مثلا کاربرد گرفته اند، یا مثلا تناقض نداشتن و یا چنین ملاک هایی. فکر می کنم این جاست که بحث حضور پیش می آید، آنجایی که می خواهیم یک چیز را تطبیق بدهیم آن چیزی امر واقعی است که حضوری باشد.

انشایی: قطعا نگاه ما هم همین است و آن هایی هم که به کاربرد رسیده اند از یک مرحله ای به بعد قید واقع را زده اند و از قصه ی واقع ناامید شده اند و از طرفی کاربرد برای آن ها پر رنگ شده است.

جلوانی: به عنوان جمع بندی این قسمت لطفا نقشه ای ارائه دهید که با این بحث ها به کجا می رسیم؟ مثلا در بحث علم اسلامی که افراد مختلف با دیدگاه های مختلف حرف زده اند، این ها در مورد چه چیزی حرف می زنند؟ وقتی می گویند علم اسلامی منظور آن ها چه بوده است؟

انشایی: اجمالا هر کدام از این ها تعینات و ظهوراتی از آن هستند، البته این خارج از سیر بحث قبلی است، ما قصد داشتیم کاربردها را بگوییم و اینکه چرا کاربرد سر و کله اش پیدا شد و چرا تطبیق ارزش خود را از دست داد، این ها را فعلا گذر می کنیم.

جلوانی: می خواهم بدانم علم اسلامی و علم غربی در این میان چه می شود؟

قربانی: علم غربی همین است، یعنی یک بخشی از علم غربی واقع را کنار می گذارد و به بخشی مثل کاربرد می چسبد. یکی از تمایزات علم اسلامی با علم غربی این می شود که علم اسلامی شاید بتوان گفت ادعای واقع نمایی دارد، مساله ی واقع حرف مهمی در علم اسلامی است، در مقابل آن علمی که وقتی می گوییم از کجا معلوم حرف شما درست باشد می گوید ببین چند نفر را با این حرف درمان کرده ام و چقدر کاربرد دارد.

انشایی: نکته ی مهم این است که چرا آن ها به این کاربرد می رسند؟ آن ها هم دغدغه ی واقع را داشته اند، دغدغه ی واقع مگر می شود در علم نباشد؟ منتهی از دید من به عنوان دانش آموخته ی دستگاه حکمت و معرفت اسلامی به گونه ی دیگری انتظار می رود که بیان کنم ولی یک دانش آموخته ی فلسفه باید این جور جواب بدهد که آن اشیاء هر کدام ظهورات وجود مطلق است و این ها هر کدام تا یک حدی ظهور آن هستند. اگر ما بیاییم و عالم را فقط بگوییم همین است و همین و آن وجود مطلق را در پس این ها ندانیم و این ها را ظهورات آن ندانیم، هر کدام از این تک تک اشیا برای خودشان کسی می شوند. هر کدام از این ها می شوند نهایت حقیقت. نتیجه چه می شود؟ فرقش با یک پژوهشگر علم اسلامی که دارد روی همین شیء بحث می کند چه می شود؟ او این شیء را ظهوری از حضرت حق می داند، احکامش را هم همان ظهوراتی از حضرت حق می داند. چون ظهور می داند در حد ظهور با آن مواجه می شود، مطلق نمی داند، قطعی و ضروری نمی داند. تعبیر دقیق از همه بهتر است، آن را دقیق نمی داند. وقتی دقیق نمی بیندش در این مجال خود به خود با این سطح از دقت قطعی نیست، ضروری نیست، جهان شمول و جاودانه نیست.

قربانی: بالاخره آن هم در ظرفیت خودش یک قطعیتی برقرار می شود. در خیلی از علوم می گوییم ما از خیلی از مسائل صرفنظر می کنیم و می آییم در یک ظرف خاصی و در این ظرف خاص دیگر خیلی از این مسائل به صورت قطعی برقرار است.

انشایی: ببینید خود آن ظرف خاص هم برای خودش عملی دارد. یعنی تا شما می خواهی به احکامش به صورت قطعی و جهان شمول نگاه کنی دچار تناقض میشوی، دچار نابسامانی می شوی، نمی تواند خودش را اداره کند. توحید یعنی اینکه شما در عالم خودت هم با خودت محصل تمام نمی شوی. این خیلی نکته ی مهمی است، دقیقا همین اتفاقی است که در پست مدرن ها و فلسفه ی علمی ها رخ داده است؛ ملتفت شده اند که نمی شود قطعی حرف زد، آن ها از پایین و به زبان خود دارند به این نکته می رسند و ما از توحید و از بالا به این نتیجه رسیده ایم. ثمره اش این شده است که الآن در آمریکا درصد بالایی از مردم به پزشکی جدید اعتماد ندارند. نظرات فیزیکی همه شان به شدت محل رد و ایراد هستند. یعنی ثبات و قراری ندارند. منتهی او تصورش این است که باید در همین نظام و همین ظرف جواب را پیدا کنیم، یا در کل بی خیال جواب بشویم.

قربانی: یا کلا بگوییم که جوابی وجود ندارد.

انشایی: بعد که خسته می شوند می گویند اصلا جوابی وجود ندارد، در حالی که حکیم اسلامی می گوید جواب وجود دارد، اما تو باید عالم خود را بزرگ بکنی، تو باید به مطلق نظر کنی و ساحت خود را عوض کنی، یک حکم قاطع، ضروری، جاودانی، قطعی، یقینی و واقعی وجود دارد، اما باید موضوعش را پیدا بکنی تا محمول آن را بتوانی پیدا کنی و تمام اشیاء عالم رهیافتی به آن هستند ولی رهیافتند، خودش نیستند، محل عبور هستند نه محل قرار.

دقیقا همان تفکری که می گوییم دنیا دار فرار است نه دار قرار در علوم هم مطرح است، ما در همه ی حیثیت های وجودی مان دار فرار و عبوریم نه دار خلود و قرار، این نکته ی خیلی لطیفی است. گزاره ی آب در صد درجه می جوشد، خود این گزاره هم قرار ندارد اما در عین حال بی بهره از حقیقت هم نیست. علم غیراسلامی علمی است که می خواهد با این گزاره ها در این سطح از واقعیت معامله ی حقیقت مطلق بکند. وقتی معامله ی حقیقت مطلق خواست بکند، یواش یواش می بیند که واقعی بودنش را نمی تواند تامین بکند، ضروری بودن و قطعی بودن آن را هم نمی تواند تامین کند. وحدت، وساطت، یکدستی و همه ی این موارد زیر سوال می رود. ثمره اش هم تفکرات جدیدی شده است که می گوید واقعیتی نداریم و کاربرد برای ما مهم است.

کاربرد یعنی چی؟ کاربرد دقیقا اعتراف ضمنی است به اینکه دنیا محل عبور است نه محل قرار، کاربرد یعنی اینکه فعلا این موضوع حال می دهد و ممکن است پنج دقیقه بعد حال ندهد پس آن را رها می کنیم. یا اینکه می گویند «یقین نداریم»؛ الآن سکه ی رایج در تمام دانشکده های ما این است که یقین نداریم!

چرا در دانشکده های ما این فکر دارد به میدان می آید؟! ما دانشگاه هایمان را تقسیم کرده ایم به دانشگاه های علوم انسانی و تجربی؛ در دانشگاه های صنعتی فقط کاربرد ملاک می شود و در دانشگاه های علوم انسانی ما اصلا یقین زیر سوال می رود! دقیقا به همین دلیل این اتفاق می افتد. دقیقا همان نکته ی خیلی ساده ای که یک بقال هم به راحتی می فهمد که آقا این عالم محل ماندن نیست، این واقعیت ها واقعیت های نهایی نیستند.

حالا آیا واقعا نیستند؟ چرا این ها به میزان خودشان بهره مند هستند ولی فقط به میزان خودشان ارزش دارند. حالا بعد عرض خواهم کرد که ما از این بحث چه توصیه ای در می آوریم؛ توصیه اش هم توصیه ی صفر و یکی نیست که بخواهیم دقیقا یک توصیه ی مشخص بکنیم. شاید آن چیزی که خیلی الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت به دنبال آن است، همین قسمت توصیه است که در اینجا توصیه ی صفر و یک نمی شود کرد. منتهی باید فردی که در این جامعه و تحت تاثیر ماهواره و اینترنت زندگی می کند و تحت تأثیر فضای غرب است و آن خیلی عامل مخاطره آمیزی است ولی اگر بخواهیم در نظام تربیتی خودمان این نکته را عمل کنیم این است که مرتب این توحید را گوشزد کنیم آن وقت هر کسی به میزان ظرفیت وجودی خودش متوجه مطلب هست و خیلی حساب باز نمی کند روی این عالم و از طرفی هم این گونه نیست که اصلا حساب باز نکنند.

قربانی: خود آن واقعیت می گوید که حساب باز بکن وگرنه خود آن واقعیت را درست نفهمیده ای!

انشایی: قطعا ولی باز از آن طرف هم می گوید باز روی من درست درست حساب باز نکن. حقیقت تفکر اسلامی همین چیزی است که در ماه ذی الحجه می خوانیم که «لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ عَدَدَ اللَّیَالِی وَ الدُّهُورِ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ عَدَدَ أَمْوَاجِ الْبُحُورِ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَ رَحْمَتُهُ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ عَدَدَ الشَّوْکِ وَ الشَّجَرِ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ عَدَدَ الشَّعْرِ وَ الْوَبَرِ» یعنی تک تک موج ها دارند می گویند که من آن خدا نیستم، اما در عین حال هم می گوید که من آیت او هستم و به من توجه بکن. علم غربی می گوید که نه، این ها همین هاست، موج همین است و پشت آن چیز دیگری نیست و موج هم نشانه و آیت چیز دیگری نیست.

[…]

قربانی: بله و آیت الله جوادی می فرمایند که علمی که به مبدا و معاد توجه نکند اساسا علم نیست و آن علمی علم است که در آن مبدا و معاد تعریف شده باشد و ملاک تعریف ایشان اینگونه است که علمی که مبدا و معاد را مورد تاکید قرار دهد قطعا اسلامی است، حالا چه در حدیث باشد و چه در حدیث نباشد.

(ادامه دارد…)

برچسب‌ها: , , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

  1. ناشناس می‌گه:

    اگه علوم اسلامی جوابگو است پس چرا عرضه نمیشود تا مردم علوم غربی را کنار بگذارند؟

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق