سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۸:۱۱ - ۱۳۹۴/۱۲/۰۲
تابلو مادر اثر استاد فرشچیان
از عاشقانه ها بگو...
 سجاده مادر (داستان کوتاه)   

تقدیم به بی بی دو عالم و مادر شیعیان جهان حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

ندای اصفهان- معصومه حلیمی/

قطره های باران محکم خود را به شیشه می‌کوبیدند. مادر چشم انتظار به تماشای قطره ها نشسته بود؛ انگار می خواست دلشوره اش را با تماشای قطره ها التیام بخشد.
ساعت از یازده شب گذشته بود. آسمان هنوز درونش عقده داشت. مادر چشم‌هایش را از پنجره بر نمی‌داشت. من که تازه ظرف‌ها را شسته بودم، به مادر نزدیک شدم و آرام دستی به شانه اش زدم و گفتم:

– مامان نمی خوابی؟

– نه دخترم الآن زوده. داداشت بیاد ببینه خوابیم، از دیر اومدنش خجالت می کشه.

خنده ای کردم و گفتم: مامان جان میدونید الآن ساعت چنده؟ تازه این بارون سه ساعته داره یه ریز می باره، کوچه و خیابونا‌ رو آب گرفته. اون وقت داداش بیچاره من از اون ور شهر چجوری بیاد اینجا؟ تازه اگه بخوادم بیاد هم مطمئن باشید عروس خانومتون نمی ذاره.
– من این حرفا حالیم نیست، مطمئنم میاد.
– چشَم آب نمی خوره. من برم بخوابم، شمام بهتره بخوابید.
بدنم خیس عرق شده بود، تا به حال کابوس به این وحشتناکی ندیده بودم. سریع خودم را به یخچال رساندم و با خوردن یک لیوان آب خنک کمی آرام ‌شدم. به طرف اتاقم رفتم. به محض باز کردن در اتاقم یاد مامان افتادم. آرام آرام به طرف پذیرایی رفتم با صحنه ی عجیبی روبه رو شدم.
مامان روی یکی از مبل ها خوابش برده بود و داداش پاهایش را بوسه می زد!
دهانم از تعجب بازمانده بود، دل دل می کردم جلو بروم و سر از کار داداش در بیاورم. اما داداش با آرام رفتنش این فرصت را از من گرفت. به محض رفتن به سمت اتاقم صدایی درجا میخکوبم کرد.
دیدی گفتم داداشت میاد.
– مامان تو بیداری!؟
– آره دخترم
– پس چرا وقتی داداش اینجا بود خودتو به خواب زدی؟
– اولش خوابم برده بود اما با بوسه‌های گرمش بیدارم کرد، تو دلم گفتم درست نیست مایه خجالت داداشت بشم.
– مامان چطور آنقدر مطمئن بودی میاد؟
– چند ماهه داداشت هرطوری شده هرشب جمعه میاد دیدنم حتی شده نصف شب.
ابروهامو بالا انداختم گفتم: «داداشِ ما هم آدم شده و ما خبر نداریم! تا پارسال ماهی یه بار بهمون سرنمی‌زد، بعضی وقت ها حتی دریغ از یه تلفن.

– مامان پسرت مشکوک میزنه، شما دلیل کارهاشو میدونید؟
– نه بهتره از خودش بپرسی.
تا صبح فکر و خیال خواب را از چشمانم ربوده بود. صبح زود یکدفعه خودم را رو به روی میز داداش تو شرکت دیدم. با صراحت دلیل کارش را پرسیدم، اول طفره رفت اما وقتی سماجت مرا دید بالاخره به حرف آمد.
– «چند ماه پیش موقع رانندگی نمیدونم چطور شد ترمز ماشینم برید. خودم رو با تمام وجود برای مرگ آماده کردم حال خودمو نمی فهمیدم. یه لحظه فکری به سرم زد. بلافاصله گفتم خدایا تو منو از این مخمصه نجات بده، من نذر میکنم هر شب جمعه به دیدن مامانم برم و دستشو ببوسم و جویای احوالش بشم و در حد توانم مشکلاتشو حل کنم. باورم نمی شد… خوردم به یه درخت، با چندتا جراحت و خسارت کوچولو سروته قضیه هم ‌اومد».
گفتم: مردم نذر میکنن داداش منم نذر میکنه. داداشی، خدا خیلی بهت رحم کرده. باید نذر بزرگی میکردی مثلا نذر میکردی هرسال عاشورا هیئتو شام بدی.
– آبجی کوچولو مگه نذر فقط شام و شله زرد و زیارت رفتنه؟
حرف حساب جواب نداشت، داداش ادامه داد:
– این بهترین نذری بود که تو عمرم کردم. از وقتی نذر کردم نمیدونم کارهام چطوری رو به راه میشه، احساس میکنم خدا با تمام بدیهام بیشتر دوسم داره یه حس غریبی دارم. این‌احساس وقتی شدیدتر میشه که پاهای مامانو بوسه میزنم. بخاطر همینه که گاهی عمداٌ دیر میام. آبجی باورکن باتمام وجود درک کردم بهشت زیر پای مادرانه.
– اما داداش من میدونم چرا کارات روبه راهه، چرا خدا دوست داره، چون مامان هرشب جمعه بعد رفتنت سجاده باز میکنه و برات دعا میکنه.

مادر

برچسب‌ها: , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق