پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: سیاسی
چاپ خبر
۰۷:۲۷ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
دکتر محمد صادق کوشکی
 اشرافیت دولتمردان/ سخنرانی دکتر محمد صادق کوشکی   

اشرافیت چگونه متولد شد؟ زمینه ها و علل آن چه بود؟ بسترش چه بود؟ نسبت جریانات سیاسی مختلف با اشرافیت چیست؟ راهکار مقابله با آن چیست؟

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر سخنرانی دکتر محمدصادق کوشکی (عضو هیأت علمی دانشگاه امام صادق علیه السلام) است که هرچند مربوط به سال ۱۳۸۷ است اما نیاز به بازنشر آن در سال ۱۳۹۴ احساس می شود.

در این سخنرانی به مسائلی نظیر این که اشرافیت چگونه متولد شد؟ زمینه ها و علل آن چه بود؟ بسترش چه بود؟ (که ۵ مورد را برمی شمرند) اشاره می شود. سپس به جریانات سیاسی مختلف و نیبت آن ها با اشرافیت می پردازد و در پایان نیز از راهکار مقابله با آن سخن می‌گوید.

الآن وضعیت خیلی متحول شده است

زمانی در همین دانشگاه از طرف برادران بسیج دانشجویی بچه ­های جبهه رفته، که بعضی از آن­ها جای تیر و ترکش در بدنشان بود، و یا بعضی خانواده ­ی شهید بودند، درهمین دانشگاه به آن­ها برچسب ضد ولایت فقیه می­ خورد. صرفاً به جرم این­که می­ گفتند کارهایی که در دولت سازندگی شروع شده، نتیجه تلخی دارد. سال ۶۹ بچه­ هایی که از جنگ برگشته بودند دنیایی سرشان خراب شده بود. دچار یک حیرت و گیجی شده بودند؛ که یک دفعه آقای هاشمی در یکی از خطبه­ های آذر سال ۶۹ چنان سیلی به گوش آن­ها زد که هنوز آن­ها از حیرتشان بیرون نیامده ­اند . گفت: “این جلمبر بازی­ها چیست که شما در می­ آورید؟ مانور تجمّل دهید و…” روندی که دولت سازندگی در پیش گرفته خیلی نتیجه ­های بدی دارد که یکی از آن­ها بر باد رفتن دستاوردهای انقلاب است! بعد بچه ­های بسیجی، بچه­ های ولایت مدار، بچه ­های خیلی حزب­ اللهی، می­ گفتند: ببین آقای محترم! شما از “آقا” بیشتر می­ فهمید؟ نخیر. می­گفتند: “آقا دارند کاملاً از دولت هاشمی حمایت می­کند.” می­گفت:خوب بله، پس تو چی می­گویی. می­گفت آقا جان! من کاری به کار “آقا” ندارم، می­گویم این کار نتیجه­ اش خیلی تلخ است. این روند، به بی­ عدالتی و از بین رفتن دست آوردهای انقلاب منجر می­شود. جواب می­شنیدند که یعنی “آقا” این­ها را نمی­داند، تو می­دانی این بنده­ ی خدا هم گرفتار پارادوکس می­شد و نمی­دانست چه بگوید والله این جمله­ها را بارها جلوی چشمم به من گفته­اند؛ گفته­اند خفه شو هیچی نگو “ضد ولایت فقیه”. به هر حال الآن وضعیت خیلی متحول شده است و این بحث­ها را می­شود مطرح کرد. البته حکم نوشدارو بعد از مرگ سهراب را دارد. به هر حال بسیج دانشجویی ( بسیج دانشجویی خودمان را نمی­گویم باز به جاهای دیگر شرف دارد.) ده سال دیر از خواب بیدار شد. حضرت امام در پیامشان برای بسیج دانشجویی در ۲/۹/۱۳۶۷ فرموده بودند: “بسیج دانشجویی باید به فکر حل مشکلات فکری جهان اسلام باشد.”

تقسیم بندی­ های خطّ امام(ره)

عنوان بحثم این است: “جریانات سیاسی نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران و مقوله­ ی عدالت اجتماعی و از آن طرف مقوله ­ی اشرافیت”؛ که اشرافیت یکی از اثرات منفی بی­عدالتی است. اگر بخواهم یک تبارشناسی کنم که ریشه­ ی این جریانات به کجا می­رسد، جریاناتی که اکنون درون نظام و موافق نظام هستند ( یعنی الآن صحبت از نهضت آزادی و ملی – مسلکی و لیبرال نمی­کنم ) صحبت از جریاناتی می­کنم که در رأس حاکمیت بوده ­اند و به هر حال مذهبی بوده­ اند. اگر ما به هر حال خط حضرت امام را در نظر بگیریم دو طیف کلی از نخبگانی که از ایشان پیروی می­کردند، تشخیص داده می­شود: یک دسته روحانیت بودند و یک دسته هم اقشار دانشگاهی. این­ها به عنوان پیشروان انقلاب و کسانی­اند که در خط مقدم بودند. در مبارزه­ی دهه ۴۰ و ۵۰ سهم دارند، زندان می­روند، شکنجه می­شوند، سخنرانی می­کنند، یا فراری­اند و مبارزه مخفی می­کنند. (وقتی هم که مبارزه مردمی می­شود سهم اصلی انقلاب با مردم است صحبت از بهمن ۵۷ نیست. صحبت از این بیست سال است که مبارزه شروع می­شود و تا ۵۷ ادامه پیدا می­کند.) این دو قشر سرمنشأ همین جریانات سیاسی هستند که امروز با آن­ها روبرو هستیم. تبار شناسی آن­ها کمک می­کند که رفتارهای امروز آن­ها را بهتر درک کنیم.

این دو قشر در یک مورد با هم اتّفاق نظر داشتند و آن این بود که رژیم شاه رژیمی ضد مذهبی و ضد دینی است با عوارض منفی متعدد که باید حذف شود. اما در حکومت جانشینی که بعداً خواهد آمد اختلاف نظر داشتند؛ منتها چون آن زمان مقطع مبارزه بود. به همین خاطر در آن موردی که خیلی ملموس­تر ونزدیک­تر بود، همگام هم بودند و به هر حال علی­رغم اختلاف نظرهایی که در مسائل مختلف داشتند، با هم بودند. به عنوان مثال به یکی از این درگیری­ها اشاره می­کنم و آن بحث­هایی بود که در مورد تفکرات دکتر شریعتی و جناح مقابل آن مطرح بود. دکتر شریعتی به عنوان سمبل جناح دانشگاهی حرف هایی می­زند نظیر: “ابوذر اولین سوسیالیست خداپرست”. او مرید “ابوذر” است و اصلاً دوست دارد مثل ابوذر باشد. زنده کننده­ی نام “ابوذر” در مجامع دانشگاهی و فکری ایران اوست و در مقابل هم تفکرات جناح روحانیون است.

آقایان علما به دو قسمت تقسیم می­شوند. یکی “روحانیت مبارز” که تبلور آن­ها را در افرادی نظیر آقای “مهدوی کنی” و آقای “محی الدین انواری” که از همه سابقه زندانش بیشتر بود و… . یک جناح هم روحانیونی که فرصت درس خواندن در حوزه­ها را پیدا نکردند و لذا ساختار فقاهتی آن­ها خیلی قوی نشد. و در دوران مبارزه یک پیوندی با اقشار دانشگاهی و دنیای امروز خوردند. این­ها چون مدت زیادی در حوزه درنگ نکرده بودند، ساختار فقاهتی گروه قبلی را نداشتند. سریع ثقه الاسلام شدند یا نشدند از حوزه بیرون آمدند و دنبال پخش اعلامیه و… رفتند. جناح “مجمع روحانیون مبارز” حاصل این روحانیون دسته­ی دوم است.( البته منظور این نیست که مجمع روحانیون مبارز اصلاً فقیه نباشند. شاید مواردی هم باشد که خیلی درس خوانده باشند ولی اکثریت با کسانی است که از حوزه بیرون زدند و با اقشار دانشگاهی و دنیای امروز سروکله زدند.)

دانشگاهی­ها هم دو گروه بودند یک گروه کسانی بودند که آشنایی آن­ها با اسلام از طریق کسانی چون آقای بازرگان و آقای شریعتی و مثل این­ها بود. خیلی اسلامشان از حوزه نیامده بود. آن روزها افکار مارکسیستی، افکار چپ، افکار عدالت خواهانه مارکسیستی خیلی رواج داشت؛ اصلاً کسی که مارکسیست نبود در دانشگاه سرش پایین بود و خجالت می­کشید.[یک آقایی می­گفت:” آن زمان­ها در دانشگاه ما خجالت می­کشیدیم که نماز بخوانیم و هر موقع می­دیدم که در خانه نمی­توانم نماز بخوانم ونماز دارد از کفم می­رود، من یک گونی در جیبم می­گذاشتم و می­رفتم در دستشویی گونی را پهن می­کردم و در را از داخل قفل می­کردم و نمازم را می­خواندم!”] این جمع دانشجو اسلامشان را از جایی شبیه مهندس بازرگان و دکتر شریعتی گرفته بودند و از این کانال­ها با اسلام آشنا شده بودند، خاستگاه مذهبی داشتند خانواده­ های مذهبی داشتند ولی آشنایی­شان با اسلام از این طریق بود. در جوّی که اسلام آن قدر غریب بود و مسلمان این قدر خجالت می­کشید از آن فضا به خاطر تأثیراتی از مارکسیست­ها پذیرفتند(شعارهای عدالت خواهانه­ی سنگین مارکسیستی را توضیح نمی­دهم و اصل را می­گذارم بر این­که می­دانید.) ، لذا این­ها خیلی افکار مترقّی و تندروانه­ای داشتند که آقایان مجاهدین انقلاب بعد از انقلاب اسلامی و جبهه­ ی مشارکت و دانشجویان پیرو خط امام سمبل همین جناح­اند.

 

تصور دسته­ ها از حکومت ایده آل

یک دسته هم دانشجویانی بودند که خاستگاه مذهبی داشتند و اسلامشان را از حوزه ­ی فقاهت گرفته بودند، مانند جامعه­ ی اسلامی مهندسین.

هیچ کدام از این دسته ­ها از حکومت ایده ­آلی که قرار بود بعد از سرنگونی حکومت شاه تشکیل شود، تصور دقیقی نداشتند. فقط می­دانستند که می­خواهیم شاه را سرنگون کنیم و یک کشور گل و بلبلی بسازیم. [سرودهای اول انقلاب را دقت کنید، تبلور همین این­هاست سرودهایی که وعده می­دهد که رژیم شاه را سرنگون کردیم و دیو را بیرون کردیم.] یعنی همه چیز خوب شود و به تعبیری جامعه­ی مدنی، شود! [نزدیکی­های دوم خرداد هر چیز خوبی را “جامعه­ی مدنی” مثال می­زدند. مثلاً می­گفتند که آقا اگر این­جا جامعه ­ی مدنی شود کسی پوست تخمه ­هایش را این­جا نمی­ریزد! حال این را از باب شوخی عرض کردم.] خود حضرت امام یک تصور دقیقی از حکومتی که در ذهنش داشت که کمتر کسی به کنه ذهن امام پی برد چون هر کدام از این­ها یک اَنَا رَجُلی بودند. یک معلوماتی داشتند. یک غرور مخفی که اجازه نمی­داد خیلی به کنه ذهن امام پی ببرند و با افکار و اندیشه­های ایشان آشنا شوند و بفهمند آن حکومت ایده آل حضرت امام چیست؟ اگر کسی تاریخ انقلاب را مرور کند، سخنرانی­ها و صحبت­ها را- خصوصاً آن بهمن ۵۷ که سخنرانی هم آزاد می­شود- می­بیند، هرکدام از این­ها صحبت می­کند، دنیایی را تصور می­کند که خیلی قشنگ است ولی قرائتش فرق می­کند. یکی می­گوید جمهوری اسلامی اگر ایجاد شود، هر ایرانی مسکن خواهد داشت. دیگری می­گوید ما نخواهیم گذاشت هیچ سرمایه­داری درایران زندگی بکند. سرمایه داران مفت خور و گردن کلفت را محاکمه خواهیم کرد. شور و حرارت انقلابی باعث شد که اصل ۴۹ را در قانون اساسی بگذارند تحت عنوان: “اصل ثروت­های باد آورده”. زمان پیروزی انقلاب آن گفتمان عدالتخواهی بسیار قوی بود چون جمع زیادی از شور انقلابی ازگروه­هایی تأمین می­شد که به خاطر حاکمیت مارکسیست یک جنبه­ی عدالت خواهی قوی داشتند. اول انقلاب سال ۵۸ و ۵۹ “ابوذر” آدم ارزشمندی بود. لذا خیلی خانواده­ها، اسم بچه هایشان را ابوذر گذاشتند. خیلی محله­ ها را به اسم ابوذر نامگذاری کردند. یعنی اسم ابوذر ارزش بود و از آن طرف مستضعف بودن هم ارزش بود.

 

رونق عدالتخواهی

وقتی انقلاب در سال ۵۷ پیروز شد، آن جناح دانشگاهی که اسلامشان را از طیف شریعتی و بازرگان گرفته بودند، به خاطر همنشینی با مارکسیست­ها به وفور شعارهای عدالت­طلبانه می­دادند. آن روحانیون جوانی که در فضای حوزه کمتر زندگی کرده بودند و در واقع ادعایشان هم کمتر بود، توانستند در حلقه­ی اطرافیان امام قرار بگیرند. از آن جایی که جمع زیادی از انقلابی­ها جوانان بودند و جوان ذاتش عدالتخواهانه است و از دیدن تبعیض بر می­آشوبد و آن زمان اختلاف طبقاتی در تهران خیلی محسوس بود. یعنی طرف می­توانست توی تهران با ده دقیقه طی مسیر از حلبی آباد به خانه­هایی برسد که آن زمان چند ده میلیون می­ارزید و در همین تهران جایی بود برای آرایش و شستشوی سگ. پولدارها آن جا می­رفتند ۵۰۰ تومان می­دادند تا سگشان را بشویند و سشوار بکشند و موهای سگشان را فر بدهند می­دیدند که درمانگاهی است همین بغل دانشگاه دامپزشکی – البته الآن هم هست – خانم می­آید آنجا ۶۰ هزار تومان خرج عمل جراحی سگش می­شود، در حالی که دکترها قشنگ به آن می رسند. در حالی که در همین تهران کسانی هستند که پول یک آمپولش هم را ندارند آن موقع این­ها را می­دیدند لذا گفتمان عدالت خواهانه خیلی مشتری داشت این دو طیف توانستند مقدار زیادی محبوبیت کسب کنند.

من یادم هست که مردم شعار برابری، برادری، حکومت عدل علی می­دادند و حکومت علوی و شیعه­ی علوی یک حرف­هایی بود که خیلی مشتری داشت. اول انقلاب، دو تا فحش داشتیم: فئودال و مستکبر . اگر می­خواستند به یک آقایی فحش بدهند، می­گفتند: این بابا فئودال است از زندگی ساقط می­شد. می­گفتند این یارو مستکبر است از زندگی ساقط می­شد. مستضعف بودن و فقیر بودن ارزش بود. شما زندگی­نامه ی کاندیداهای مجلس اول را نگاه کنید – ولو به دروغ نوشته­اند – آقای فلانی در سال فلان درخانواده­ای فقیر و مستضعف و زحمتکش دیده به جهان گشود یا اگر می­خواستند زندگی­نامه ی شهدا را بنویسند اولش این را می­نوشتند و کاری نداشتند که واقعی است یا غیر واقعی، چون ارزش بود. من یادم است که اگر در پایگاه­های بسیج مثلاً سال ۶۰ می­خواستند حال کسی را بگیرند می­گفتند: تو بچه فئودالی. بیچاره به گریه می­افتاد که به خدا من بچه فئودال نیستم. حالا مثلاً به خاطر این می­گفتند بچه فئودالی که بابایش ماشین داشت، خانه داشت، در همین حدودها. بچه فئودال توهین بود. (مثل لیبرال که یک مدت توهین بود و الآن ارزش شده است.)

فقهای عالیقدر ما عدالت­خواه نبودند ، علت بی ­اعتنایی به عدالت در حوزه­های فقاهتی ما، مهجوریت نهج البلاغه است. به خاطر این که نهج البلاغه مرجع فقهی نیست و راحتتان کنم امام علی در حوزه ­های فقاهتی راه ندارد. چرا؟ چون حضرت علی(ع) حدیث فقهی ندارد، کم است. خیلی کم است. همه­ی توجهات به امام پنجم و امام ششم است وکمی هم امام رضا(ع). و به تعبیر شهید بهشتی دوتا کتاب توی حوزه های ما مهجور مانده یکی قرآن و دیگری نهج البلاغه. برای فقیه شدن نه لازم است قرآن بخواند و نه نهج البلاغه. شما صرف ونحو و منطق و اصول ففه می­خوانید و بعد وارد حوزه­ ی فقاهت می­شوید، کتب فقهی از “لمعه” بگیرید تا بقیه­ ی چیزها. بعد هم درس خارج آقایان مراجع شروع می­شود. بعد هم ۵۰۰ تا آیه فقهی – آیات الاحکام – است که در کتب فقهی آمده است. یک طلبه می­تواند بدون این­که یک بار رنگ قرآن یا نهج البلاغه را ببیند؛ مرجع تقلید شیعیان جهان شود و می­شدند. نهج البلاغه آنجا هیچ رونقی نداشت ، اگر هم یکی دو نفر خودشان شخصاً دوست داشتند یواشکی بخوانند به خودشان ربط داشت. امام علی(ع) مهجورترین امام در حوزه­های ماست. چون حدیث استصحاب، صلوه ، شک بین شوط هفتم و شوط هشتم طواف ندارد. یکی از علل اصلی که “جامعه­ی روحانیت مبارز” به عنوان وزنه­ی فقاهتی نظام ما، کمترین اعتنا را به عدالت داشتند، مهجوریت نهج البلاغه در حوزه­ های علمیه ماست.

آن قاعده کلی استثنائاتی داشت. مواردی در حوزه داشتیم که سر سلسله فقاهت بودند، در عین حال عدالتخواه هم بودند. اصلی­ترین استثناء “حضرت امام” بودند. بروید “صحیفه­ی نور” یا “صحیفه ­ی امام”، آن سخنرانی­های امام از سال ۵۵ تا ۵۸ را در باب عدالت ببینید. در دوران فعلی ما جرم است. اگر کسی بیاید و این حرف­ها را بزند ممکن است او را بگیرند. امام جزء فقهایی بود که اصلاً به معلومات حوزه اکتفا نکرده بودند و هر بار که خبرنگاران خارجی از امام می­پرسیدند که الگوی حکومت شما بعد از شاه چیست شنیده­اند ما می­خواهیم شبیه حکومت امیرالمومنین(ع) بشویم؛ نمی­توانیم شبیه ایشان شویم.(جمله امام است) ولو تشبّه کنیم به ایشان، هرمقدار که بشود. استنادی که حضرت امام به حضرت علی (علیه السلام) می­دادند در حوزه­های فقاهتی ما خیلی کم است. تصوری که صدا وسیمای ما، تریبون­های رسمی ما از امام علی(ع) دارند چه چیزی است؟ کسی است که شب­ها نان وخرما پخش می­کند (همان کمیته­ی امداد امام خمینی). علی(ع) کسی است که برای یتیم نان و خرما پخش می­کند، برای یتیم­ها شیر می­برد. آیا یک بار دیده­اید که بگویند علی(ع) کسی است که می­خواهد دست دخترش را به خاطر امانت گرفتن مال بیت المال قطع بکند؟ آیا یک­بار شنیدید که علی گفته: إنَّ فی العَدل سعَه؟ توسعه زندگی مردم در پرتو عدالت ممکن است و لا غیر. تصوری که آقایان علما – خصوصاً تیپ جامعه روحانیت – از علی(ع) داشتند، علی­ای است که فقط شب ۲۱ ماه رمضان – آن هم به خاطر این­که اشک مردم گرفته شود، توبه شود و… – که یتیم­ها همه کاسه­ ی شیر دستشان گرفته ­اند در خانه­ی علی(ع) می­روند، که “وای علی کشته شد” سالی یک­بار اسم علی(ع) می­آید و دیگر محو می­شود.

کمی به قبل از انقلاب برگردیم. خیلی از این آقایانی که در واقع به جامعه روحانیت مبارز تعلق داشتند ـ ‌البته جامعه روحانیت، بعداً، سالهای ۵۶ و ۵۷ تشکیل شد ـ هم­چنین آن تیپ دانشگاهی که طرفدار این­ها بودند، یعنی همان­هایی که بعدها شدند جامعه اسلامی مهندسین، مثل مرتضی نبوی، و این تیپ آدم­ها، چون دیدشان دید فقاهتی بود و دید فقاهتی، دید حداقلی است. آن هم زمانی که شیعه حکومت نداشته است. به همین خاطر خیلی جدّی می­گویند که اگر کسی مالکیتی داشته باشد که یقین نداشته باشیم حرام است، و وجوهات شرعیه‌اش را خارج کرده باشد، این مال حلال است، ولو نصف مال دنیا باشد. تنها ملاک برای این مالکیت، یکی شیوه تحصیلش بود، که اگر غصب و دزدی باشد، جایز نیست و دیگری پرداخت وجوهات شرعیه، که اگر داده باشد، حلال است. هیچ حد و مرزی هم ندارد. نگاه فقه همین است. فقه مصطلح حوزه­های ما همین را می­گوید. دیگر حد و مرزی برای مالکیت مطرح نمی­کند. هر چقدر که می­خواهد باشد. حدیث هم پیدا می­کنند. می­گویند بله، حاج آقایی هست، خیلی وجوهاتش را هم مرتب می­دهد، اتّفاقاً بنز هم سوار می­شود. بگذار بنز سوار شود، اتّفاقاً این شوکت اسلام است.

بگذار کمی هم ترویج اسلام شود. چرا همه­اش کفار خانه­های خوب داشته باشند؟! فرموده­اند :”از ویژگی­های مؤمن این است که خانه فراخ داشته باشد، لباس فلان داشته باشد و…” توصیه­های حضرت امیر(ع) را توصیه­های اخلاقی می­دانستند؛ توصیه­ هایی که عمل کردن به آن­ها، در طاقت ما نیست. صرفاً بعضی که عارف واصل و سالک هستند و مثلاً زهد علوی دارند.

به همین خاطر قبل از انقلاب نگاه می­کردیم، می­دیدیم یک آقای محترمی را که روحانی هم هست، دارای وضع مالی خوبی هم هست، چون پدرش ملّاک بوده و وضعش خوب بوده است، خودش هم وضعش خوب بود، همین آقای رفسنجانی، به نسبت روحانیون آن زمان، وضعش خوب بود. صندوق قرض­الحسنه بقیه طلاب بوده و هر کسی کم می­آورد، پیش او می‌رفت. ایشان قبل از انقلاب خانواده­اش را با ماشین شخصی به اروپا برد؛ ترکیه، بلژیک و ظاهراً ماشینشان، داخل کشتی رفته، به انگستان هم رفته­اند. خودش هم که تا ژاپن رفته است. اروپا را خانوادگی گشته اند، عیب است ؟ نه. با مال خودش بوده، زحمت کشیده بوده است. رد پای این تفکرات را بعد از انقلاب می­شود پیدا کرد.

بنابراین در یک جمع­بندی باید عرض کنم: اسلام فقاهتی ما با دیدگاه و ضوابط فقهی، هیچ­گونه تصوری از عدالت اجتماعی ندارد. تنها تصورش از عدالت در حوزه قضاوت است. یعنی می­گوید اگر «زید» «عمرو» را زد و بعد «عمرو» آمد و اثبات کرد، دیه اش مثلاً دو درهم نقره، یا دو نخود طلا می­شود. قاضی‌ای که باید تشخیص بدهد که دیه این زخم چه قدر است باید عدالت داشته باشد. آنها هیچ تصوری از عدالت در سطح جامعه نداشتند. علتش هم واضح بود. فقه شیعه هیچ وقت متصدی حکومت نشده بود. فرصت حکومت پیدا نکرده بود. جز آن چهار سال و چند ماه حکومت حضرت امیر(ع). یک چیز دیگر هم هست، که خلاصه خدمتتان می­گویم. تعمیمش نمی­دهم. ما گروهی از روحانی­ها را داشتیم که واقعاً روحانی بودند، و زندگی روحانی داشتند و حتی بعضی­شان سهم امام مصرف نمی‌کردند. کلاسی، روضه ای، منبری، مغازه­ای، زمینی، چیزی داشتند و…ویا ارثی از پدرشان به آن­ها رسیده بود. نیازمند هیچ­کس نبودند، و زندگیشان به این طریق می­گذشت. این­ها یک تیپ بودند، یک تیپ دیگر هم بودند، که به تعبیر شاعر :

بنشینید که از آبی برسد      شاید از اهل کرم، خمس و زکاتی برسد

زندگیش ناگزیر از این راه تأمین می­شد، یک عده از روحانیون را می­گویم. نه همه­شان. این آقای‌ روحانی در دلش دعا می­کرد که ثروت و شوکت این حاج آقای بازاری افزوده شود. چون اگر آن آقا بیاید، سهم امامش را بدهد، طبق قاعده، مجازم که مقداری از آن را بردارم و بقیه­اش را به آن مرجعی که مرا موکل خودش کرده است بدهم. لذا، ناخودآگاه یک ارتباط نامرئی بین یک طیف وسیعی از مسلمانان پولدار و مرفه و البته ان شاءالله کاسب از راه حلال، با این طیف روحانی پیش آمده بود. و بعضی اوقات، این آقایان بازاری می­آمدند و یک راهکارهایی هم یاد می­گرفتند برای فرار از ربا و فرار از بیع فلان و…. این آقایان هم بلد بودند و یادشان می­دادند. رجوع کنید به “شرح لمعه”، راه­های فرار ربا. آقایانی که باب متاجر “لمعه” را خوانده­اند، حتماً این را دیده­اند، حتی آن­جا کلاه شرعی یاد داده است برای فرار از ربا. البته امیدوارم شهید ثانی در قیامت یک نگاه به من بکند و من به بهشت بروم. ایشان جایش حتماً در بهشت است. می­خواهم بگویم دید فقاهتی، دیدگاهی بود که اصلاً نگاه به عدالت اجتماعی نداشت. این­ها هم صاحب همان دیدگاه فقه سنتی جواهری بودند. در نتیجه می­آمدند و می­گفتند آقا! من این راه فرار را پیشنهاد می­کنم که زیر بار ربا نروی و در عین حال سودت هم تأمین شود، بعد آن آقای تاجر هم خمس مالش را می­داد. بعضی علما نشست و برخاستشان با طبقه‌ی مرفه مسلمانان بود. حالا بعضاً این تیپ روحانی­ها جواب سلام یک لاقبایی مثل بنده و جنابعالی را می­دادند ؛ ولی اگر هم نمی­دادند، طوری نمی­شد، چون حوزه رفتاری ایشان و تیپ اطرافیان آنها، مسلمانان مرفه بودند.

 

وضعیت گروه‌ها در زمان امام(ره)

در آن مقطع ده ساله­ای که حضرت امام(ره) سکاندار کشتی انقلاب بودند، بخاطر هیمنه‌ای که حضرت امام(ره) بر انقلاب داشتند، آن شیخوخیتی که حضرت امام داشتند، آن حاکمیتی که حضرت امام خمینی(ره) بر قلب­های عموم‌ مردم خصوصاً نسل جوان عدالت خواه داشتند، طبقه نامأنوس با عدالت ـ نمی­گویم دشمن با عدالت ـ خیلی مجال پیدا نکردند تا خودشان را نشان بدهند. از طرف دیگر آن زمان، شور و شوق انقلابی حاکم بود، جنگ هم بود، لذا خیلی مجال نداشتند. فیلم­های کابینه‌ی آن زمان را بروید، ببینید. شهید رجایی نشسته. یک تریبون جلویشان هست با یک پارچه ساده، و دیگر هیچ. یک میز درازی گذاشته­اند و دارند با هم حرف می­زنند. رجایی و نخست وزیر، سید میر حسین موسوی و…. با اورکت کره­ای می­آمدند و می­نشستند و از تشریفات امروزی خبری نبود. کاش بشود یک فیلمی از آرشیو صدا و سیما پیدا کنید و هیأت وزیران در سال ۱۳۶۴ و هیات وزیران ۱۳۷۴ را نشان بدهید. – از روزنامه ها یا مجلات قدیمی این عکسها را یک طوری پیدا کنید.

حاکمیت دست همان تیپ روحانیون جوان و دانشجویی است که گفتم و جناح موسوم به روحانیت خیلی میدان ندارند. چرا که میزان افکار فقاهتیشان و روحیاتشان با افکار فقاهتی امام منطبق نیست و با عدالتخواهی امام خیلی نمی‌توانند هماهنگ باشند. خیلی از این­ها بخاطر انقلاب زندان رفتند. باید این­ها را گفت. اما مشکل این بود که تصورشان از حکومت مطلوب با امام فرق می­کرد. مثلاً در زمان جنگ تا یک مقطعی، بچه­های این دانشگاه وقتی می­خواستند جبهه بروند باید از درسشان می‌گذشتند. خیلی از بچه­هایی که می­خواستند بروند جبهه، نمراتشان به خاطر غیبت صفر می­شد و این صفرها در کارنامه‌هاشان مثل ستاره می­درخشد. من فکر می­کنم این کارنامه­ها در قیامت می­تواند باعث شفاعت این بچه­ها باشد. می­گفتند: جبهه رفته؟! می­خواست نرود! و سال ۱۳۶۷ که امام می‌فرماید‌ : “امروز ایران کربلاست. حسینیان آماده باشید، درنگ امروز فردای اسارت باری را بدنبال دارد”، بخاطر موشک باران تهران دانشگاه امام صادق (ع)، دانشجویانش را به دانشگاه علوم اسلامی رضوی می­برد. دور حوض می­نشینند با هم شرح ابن عقیل را مباحثه می­کنند. تفاوت دیدگاه را می­بینید. امام می­گوید : “حسینیان آماده باشید، درنگ امروز فردای اسارت باری را بدنبال دارد”. دیگر از این صریح­تر امام چه بگوید ؟ امام حتماً باید حکم جهاد بدهد ؟ می­گوید مسأله جنگ از نماز واجب­تر است. بعد دانشگاه را منتقل می­کنند. نشان می­دهد که طرز تفکری که امام نسبت به وقایع دارد با طرز تفکری که این آقایان دارند، خیلی متفاوت است.

بعد از رحلت امام دعواهایی که جناح­های سیاسی دارند، این­جا تبلور پیدا می­کند که پس زمینه‌هایش را خدمتتان گفتم. جناح جامعه روحانیت دچار انشعاب می­شود. و یک جناح به نام “مجمع روحانیون” از دلش بیرون می­آید. یک عده که از طیف دانشجویان پیرو خط امام بودند ـ البته نه همه­شان ـ که گفتم اسلامشان را از کجا بدست آورده بودند و تفکرات عدالتخواهانه داشتند، حوزه قدرت در دست این­ها بود. نخست وزیر، اکثر وزرا ومدیران کل از این­ها بودند و اتّفاقاً همان زمان هم که امام زنده بود، این­ها دعواهای جالبی نشان دادند. مثلاً، قانون کار جمهوری اسلامی یک قانون بسیار کارگر محوریست. چون اوایل انقلاب که قانون کار مطرح شد مثلاً سالهای ۶۳ و ۶۴، این قانون حق را در اکثر موارد به کارگر می­داد و پوست سر کارفرماها را می­کند، البته هیچ وقت اجرا نشد. همین آقای توکلی که وزیر کار بود متعلق به طیف دانشگاهیانی بود که با فقها مرتبط بودند، سر این قانون استعفا کرد. شورای نگهبان گفت: این قانون ضد فقه است. مالکیت افراد را محدود می کند. در فقه داریم زمانی که دو نفر با هم عقد ببندند، شما حق ندارید که به کارفرما بگویید: باید به کارگر خسارت بدهی، یا اگر اخراجش کنی و….یعنی آن طیف عدالت خواه که خیلی پشتوانه فکری نداشتند با خیال راحت می­گفتند این کارفرماهای شکم پرست، خون‌ این کارگران را در شیشه کرده­اند ما هم قانون کار می­گذاریم و پدرشان را در می­آوریم. از آن طرف هم آقایان شورای نگهبان آقای خزعلی، آقای جنّتی و….جامعه روحانیت می­گفتند: اسلام به باد رفت. مگر چه شده‌؟ ‌می‌گفت: مگر فقه از اجزای دین نیست؟ ‌می‌گفتیم: مخلص فقه هم هستیم. می‌گفت آیا این قانون با فقه مطابق است ؟ می­گفتی نه. لذا آن را رد می‌کردند. قانون کار از اولین مصوبات شورای تشخیص مصلحت نظام شد. چون شورای نگهبان می­گفت من این را امضا نمی­کنم. زیر بارش نمی­رفت و حق هم داشت چون در شناختی که شورای نگهبان به­عنوان فقهای سنتی از اسلام داشتند این چیزها جا نداشت. یا در مالکیت یا تجارت همین­طور؛ دولت به خاطر جنگ و مشکلات، تجارت خارجی را در انحصار خودش در آورده بود. در این مساله فقها می­گفتند : اسلام به باد رفت. چرا؟ می­گفتند: چرا دولت خرید و فروش اسلحه را ممنوع کرده است؟ یک شهروند مسلمان وجوهات را داده است وحالا می­خواهد به کشور امارات برود و تلویزیون رنگی بیاورد و بفروشد. شما چرا مانع می­شوید؟ شما به چه حقی تجارت خارجی را ممنوع کرده­اید؟

 

لحظه‌ی شیرین انتقام

بعد از رحلت امام یک اتّفاقی افتاد و آن این بود که آقایان جامعه روحانیت و طیف دانشجوی همراهشان که به دلایلی در عهد حکومت امام، مثلاً ۶۰درصد همراه انقلاب و امام بودند، و از آن طرف طیف مجمع روحانیون و دانشجویان هم­فکر آن­ها که وزیر و وکیل شده بودند، مثلاً ۸۰ درصد پیرو خط امام بودند، پس از امام ورق برگشت. آقایان جامعه روحانیت احساس کردند که الآن لحظه شیرین انتقام فرا رسیده است، و می­توانند حال آن طرفی­ها را بگیرند، ناخودآگاه وسوسه شدند، شیطان وسوسه کرد. با انگیزه­های الهی و پشت سر سنگر دفاع از ولایت فقیه این اتّفاق افتاد. از آن­جا که آقای هاشمی هم به تیپ آقایان جامعه روحانیتی تعلّق داشت، و متعلّق به آن اسلام فقاهتی بود، با آن تبلور خاص و مرتبط با حوزه ثروتمندان (البته ثروتمندان مسلمان) ایشان رئیس جمهور شد. لذا این آقایان همه کاره مملکت شدند. مجلس چهارم را گرفتند، قوه مجریه را گرفتند و مسلط شدند. آن آقایان هشتاد درصدی.

کسانی حاکم شدند که به جای عدالت، سازندگی دغدغه ذهنی­شان است و قُتِلَ مَن قُتِلَ و صُبیَ مَن صُبیَ . و ارزش­های انقلاب را سر بریدند. آرمان­های انقلاب را قربانی کردند. با مجوّز فقهی هر کار که خواستند کردند و اُقصیَ مَن اُقصیَ. نمی­دانم این را چه جوری بگویم. یادم که می­آید اشکم در می­آید. آقای هاشمی یک زمانی در مقطع جنگ که فرمانده جنگ بوده است. [یکی از کارهایی که این کمیته اشرافیت حتماً انجام بدهد، این است که کتاب­های “عبور از بحران” و “خاطرات آقای هاشمی” را مطالعه کنید. – بعد می­فهمید من چه می گویم.] سال ۱۳۶۰ که اوج شور انقلاب بود، زمانی که خیلی از بچه ­های سپاه و جهاد و…ما دو تا خودکار توی جیبشان داشتند. یکی برای کارهای بیت المال و یکی برای کارهای شخصی و زمانی که فلان شهید ـ که کلیشه شده ـ زنش را از سر سفره می­راند و می­گوید از این سفره نان نخور. می­گوید این نان را برای بچه­ هایی که امشب اینجا جلسه داشته­ اند از سپاه آورده‌ایم. تو حق نداری بخوری.

[سال ۶۰ فضای این­جور کارهاست. سال ۶۰ فضایی است که این کارهایی که می­گویم در آن رایج بود. نمونه­هایش را برایتان بگویم این­ها خاطرات ناگفته انقلاب است. این­ها را در هیچ شب خاطره­ای نمی‌گویند. در هیچ تلویزیونی این­ها گفته نمی­شود. در باران شدید و گل و شل و این چیزها در استان بوشهر پسری می­خواهد به شهر برود. بابایش می­گوید تو که به شهر می­روی، من را هم برسان. می­گوید: نمی­توانم. بابایش می­گوید : آقا جان ! من که نمی­گویم راه اضافی برو. و شهید می­گوید :‌ شرمنده­ ام. مال بیت المال است و یکی دیگرـ که من می­شناسمش ـ دو سال تمام از ته تهران با ماشین اداره برای کارش وسط تهران می­آمد ولی خانمش را سوار نمی­کرد. نو عروس را که تازه ازدواج کرده بودند نمی­آورد و می­گفت با اتوبوس بیا. خانمش می­گفت: کرایه­اش را می­دهم به حساب دولت بریز. می­گفت من می­ترسم، بیت المال است. از حضرت امام استفتاء شده بود که آیا مجاز است با خودکار جهاد برای نهضت سواد آموزی کار کنیم ؟ امام فرموده بودند: نه جایز نیست.سال ۶۰ چنین جوّی داشت.]

در چنین جوّی که این کارها ارزش بود و عجیب و احمقانه نبود، آقای هاشمی وقتی به کره شمالی سفر می‌کند خودش و خانمش و دامادهایش را می‌برد، عکسش هم هست و با افتخار در کتابش چاپ شده است؛ دامادش را با خودش برده است. پسر کوچولویش را برده است. همین آقا یاسر و آقا مهدی و….

تفاوت دیدگاه­ها را ببینید. آقای هاشمی که یک شبه این کارها را نمی­کند و بگوید مانور تجمّل بدهید و جُلُنبر بازی در نیاورید.

[ایشان از اول ساده زیستی را جُلُنبر بازی می­داند. آن وقت بنشینیم فضیلت­های شهید باکری را پشت سرهم بگوییم که شهید باکری قربانش بروم، دو تا خودکار داشته است و… . به خدا در همین دفاع مقدس توی پادگان بودیم در سال ۶۷ در هوای گرم تیرماه اهواز گردان­ها یک بودجه‌ای در اختیار داشتند که برای موارد خاصی خرج می­کردند. غذا از لشکر می­آمد؛ ولی خود گُردان هم بودجه‌ای داشت. مسئوول تدارکات می­خواست یک خدمتی بکند. دید غذا- مثلاً ساچمه پلو- خشک است و هوا گرم ،. از اهواز نوشابه خرید که به بچه­ها نوشابه بدهد. آن موقع نوشابه ۳۵ ریال بود و ما هم گفتیم: “دمت گرم. چه تدارکات با حالی”. می­خواستیم بخوریم فرمانده گردان آمد و دید. گفت : من را بدبخت کردید شماها !! و داد زد سر مسئول تدارکات که من جواب بیت المال و جواب خدا را چه بدهم ؟ مسئوول تدارکات گفت : اصلاً این بودجه برای همین کارهاست. فرمانده گفت : من جرأت نمی ­نم. اگر روزی برای همه دادند آن وقت می­شود خورد. این بودجه برای مواقع اضطراری است. دارید مرا جهنّمی می کنید. از همه برادران رزمنده نفری ۳۵ ریال گرفت و آن­هایی که پول خرد نداشتند یا اصلاً پول نداشتند، نوشابه­ها را پس دادند.]

آقای هاشمی می‌گفت: که فکر کنم حدود ۲۶۰۰۰ دلار در آن زمان که قحطی دلار بود، کرایه‌ی پارکینگ هواپیما دادیم. و رفتیم با عفت و…. گشتیم. همین آقای هاشمی می­شود رئیس جمهور. در نماز جمعه هم داد می­زدند:” مخالف هاشمی، دشمن پیغمبر است”.

یک حرف هم می­خواهی بزنی در جوابت می­گویند: تو از آقا بیشتر می­فهمی؟ می­گویی: نه. و جوابت می­دهند: پس خفه شو. به خدا در همین دانشگاه من این حرف را بارها از همین برادران بسیجی که هنوز هم پشت سرشان نماز می­خوانم شنیدم. البته آنها به­خاطر خدا و علاقه به رهبری این حرفها را می‌زدند و من دوستشان دارم.

 

نیروهای دولت سازندگی

یک طیف جدیدی هم بعد از جنگ یک دفعه یادشان آمد که از اروپا برگردند که بعدها شدند کارگزاران سازندگی. یک مقدار از دانشجویانی که به حوزه فقاهت نزدیک بودند، آمدند و دولت آقای هاشمی دولت کار و سازندگی بود و تولید و کار شعارشان بود. و مقدار کمی هم از طیف عدالتخواه که اسلامشان را از شریعتی گرفته بودند، دیدند که هوا پس است و دیگر قدرت دستشان نمی­آید یواشکی وارد شدند.نظیر الویری، نایب رئیس مجلس دوم. (آن قدر شدید عدالت خواه بود که می‌گفتند: تو کمونیستی. یک­دفعه آمد و دبیر شورای مناطق آزاد شد ۱۸۰ درجه تحوّل.)

هدف آقای هاشمی چه بوده؟ خیانت به مملکت ؟‌دزدی؟ خیر؛ بلکه ایشان تصوّری که از حکومت مطلوب و انقلاب داشت این بود که ما جامعه­ای بسازیم شبیه سوئیس یا ژاپن که مردمش پنج وعده نماز هم بخوانند. آخر چه عیبی دارد؟! چرا همه ­اش مسلمانان بدبخت هستند؟! چرا همه ­اش مسلمانان لباس­های وصله­ دار بپوشند و گرسنه باشند. ماشین­ها­، خانه­ ها‌ی آینه کاری، لباس­های خوب، و…داشته باشند و پنج وعده هم نماز بخوانند. چه از این بهتر؟ و جای جای خاطرات سفر آقای هاشمی به اروپا این حسرت دیده می شود.

یادتان می آید گفته بود که می‌خواهم “چهارمحال و بختیاری” را آلپ ایران بکنم. کوههای آلپ مظهر تفنن و رفاه سوئیس است. یادتان هست می­گفت ایران ۱۴۰۰ تمدن بزرگ اسلامی؟ اگر اسلامی‌اش را بر دارید. یک نفر دیگر هم این تمدن بزرگ را می­گفت. دیدگاه­های توسعه­خواهانه محمدرضا پهلوی و آقای هاشمی خیلی به هم شبیه است. توسعه یعنی این­که اتوبان زیاد باشد، همه جا گل و بلبل باشد، خانه­های بلند شیک مدل اروپایی و غربی و این­که چرا ما سوئیس نباشیم؟ چرا ما پنجمین قدرت نباشیم؟ این پنجمین قدرت را هم محمدرضا فرمود، هم آقای هاشمی. اصلاً شاید روحشان هم از این تشابه خبر نداشته باشد. و این نگاه که توسعه محور است و هیچ چیز دیگر مطرح نیست وجود داشت. الگوی توسعه از کجا بود؟ از غرب. چه کسی این الگو را داده است؟ متخصصینی که یا اقتصاد را در غرب خوانده بودند و تحصیل کرده غرب بودند یا در حسرت غرب می­سوختند. مدل­های توسعه‌ای را کپی کردند و این­جا پیاده کردند. این مدل­های توسعه را تیم «رستو» در ۱۹۵۰، بعد از جنگ جهانی دوم تهیه کرده بودند. آن ها از مشهورترین متفکرین توسعه هستند. کتاب “تغییرات اجتماعی و توسعه”،تفکرات توسعه­ای دهه شصت آمریکا در مورد توسعه را نشان می­دهد. نشان می­دهد که هدفشان این بوده که مدلی ارائه دهند که جهان سوم مثل غرب ساخته شود. الگوی موفقش مالزی و کره جنوبی و کشورهای جنوب شرقی آسیا و الگوی ناموفقش هم ایران و مصر و ترکیه و…

 

تغییر ارزش‌ها

اتّفاقی که در آن سال­ها می­افتد، به تعبیر جامعه ­شناسی “تغییر ارزش­ها”ست. در یک جامعه ­ای که تا چند مدت قبل از آن مستکبر بودن و سرمایه ­دار بودن ضد­ارزش است و مستضعف بودن ارزشمند بود، قناعت ارزش است و مصرف اصلاً به عنوان توهین‌‌‌، و ناسزا به جامعه مصرف­گرا خطاب می­شود. (دهه‌ی‌۶۰ را عرض می‌کنم ) مثلاً تلویزیون پر است از برنامه­هایی که ویژگی­های جامعه مصرف­گرا را دارد نشان می­دهد که مثلاً کوکاکولا می­خورند و…. من یادم هست که تلویزیون برنامه­هایی را از گروه اقتصاد پخش می­کرد (مثلاً سال ۶۵ و ۶۶) که نشان می­داد یک عده از غربی­ها دارند کوکاکولا می-خورند و بعد می­گفتند که این جامعه مصرف گراست و این ویژگی­های منفی را دارد و…. وقتی یک دفعه در این جامعه تفکر توسعه­ای که الگوی ناقصی از توسعه‌ی غربی بود – آن هم توسعه­ای که بعد از جنگ جهانی دوم پدید می­آید – حاکم می­شود، نتیجه­اش این می­شود که باید ارزش­های جامعه عوض شود و جامعه باید به سوی تولید سوق داده شود، اولین قدم در راه تولید، تبلیغات است. این تبلیغات وقتی که شروع می­شود، اول برای کالاهای تولید داخل است. من یادم هست که آقای محمّد هاشمی مسئول صدا و سیما آمده بود، از او سئوال کردیم چرا شما تبلیغات پخش می­کنید؟ برای ما خیلی قبیح بود که تلویزیون جمهوری اسلامی تبلیغات بازرگانی داشته باشد، آگهی داشته باشد، خیلی قبیح بود. الآن نگاه نکنید که ما شعرهای آن را در کوی و برزن می­خوانیم و بچه ­های کوچک ما همه را حفظ هستند.

خیلی آن موقع زشت بود. یعنی اصلاً یک نمادی از عقب گرد انقلاب به زمان طاغوت بود ایشان گفت : که ما می­خواهیم تولید داخل را تشویق کنیم. مگر شما نمی­گویید خودکفایی ؟ برای خودکفایی باید تولید داخل تشویق شود و کلی دلیل آورد که بله، این تبلیغات ما باعث شده که مردم کالاهای ایرانی را بیشتر بخرند و کالاهای خارجی را نخرند و شما که این­جوری می­کنید با تولید داخل مخالف هستید و…! نشان به آن نشانی که همان تلویزیون کالاهای مصرفی خارجی را هم تبلیغ کرد و هیچ اتّفاقی هم نیفتاد. چون این روند تبلیغات به عنوان اولین گام سرمایه­داری یک روند اجتناب­ناپذیری است یعنی کسی نمی‌تواند بگوید که من اقتصاد سرمایه­داری را می خواهم، توسعه‌ی غربی را می­خواهم ولی بدون تبلیغات. اصلاً امکان ندارد. این دو تا لازم و ملزوم همدیگرند. یک­دفعه در خیابان­ها و مکان­هایی که همه‌اش ارزش­ها و شهادت تابلو بود، تابلوهای تبلیغاتی دانه دانه بالا می‌رفت. خوب این نتیجه­اش چه شد؟ نتیجه­اش این شد که یک مسابقه­ای در سطح جامعه برای تغییر ارزش­ها پدید آمد. یعنی مردم، عامه­ی مردم می­دیدند که اگر تا دیروز شکل خاصی از زندگی ارزش است و درباره‌اش تبلیغ می شود امروز نه تنها آن شکل خاص تبلیغ نمی شود بلکه کاملاً مغایر آن دارد مطرح می‌شود. یک کار تطبیقی برای فهم این مطالب خوب است. مثلاً شما سریال­هایی که در سال ۶۴ و ۶۶ تولید شده را ببینید و با سریالهایی که در سال ۶۹ به بعد تولید شده است، مقایسه کنید. مثلاً خانه یک کارمند را نشان می دهد، کارمندی که هشت اش گرو نه­اش است، مبل هم دارد. یادم هست که همان موقع از آقای محمد هاشمی پرسیدیم در ۹۰ درصد برنامه­ها مبل است حتی آدم­های فقیر هم مبل دارند، آشپزخانه Open دارند، نمی­دانم کابینت‌های فلان دارند، آباژور دارند، مگر جامعه‌ی ما این­جوری است؟ آقای محمد هاشمی گفت: که علتش مشکل فنی است، این دوربین­ها سه پایه دارد!!، مثلاً…. همه‌ی بچه­ها خندیدند. جواب نداشت بدهد. وقتی در رسانه­ی رسمی که از آن رسانه تصویر رهبر انقلاب و رهبر کبیر انقلاب و رهبر فعلی انقلاب و قرآن پخش می­شود و در واقع ارگان جمهوری اسلا‌می است، در آن رسانه زندگی اشرافی تزریق می­شود، خوب چرا مردم به این سمت نروند؟ وقتی که مردم هیأت دولت را می­بینند، هیأت دولت ماشاءالله بازتر می­شود، آن وسط فرش دستباف می‌اندازند، دفتر کار آقای هاشمی وقتی ‌مصاحبه است یک مبلی دارد، یک تشکیلاتی، اصلاً مبل آقای هاشمی یک مدتی سمبل اشرافیت شد. گرافیست­ها با آن اشرافیت کار می­کردند. یعنی نماد شد. همین­جوری این حرکت به سمتی می­رفت که مردم حس کردند که مسابقه ­ای است و در این مسابقه باید عقب نیفتند، باید به سمت سرمایه­دار شدن بروند، به سمت پولدار شدن.

 

فکر همه را جا به جا کردند!

سال ۱۳۷۱ آقای مهندس غرضی به عنوان یکی از چهره­های شاخص کابینه به همین دانشگاه آمده بود می‌گفت: “دوره­ی تنبلی سر آمده و همه باید کار کنند. زمان آن مفت­خوری تمام شد که ما پول نفت را مفت می­خوردیم و توزیع می­کردیم و یارانه می­دادیم. آن کار باعث تنبلی بود. الآن جامعه، جامعه­ی کار است. عصر، عصر کار است. عصر شعار و این­ها به سر آمده و همه باید کار کنند. برای کسی که کار نکند دیگر چیزی نیست”. و سیاست­های تعدیل اقتصادی را مفصل مطرح کرد. گفتیم ” آقای محترم ! قبول، باید کار کنند. خیلی خوب است. کار پسندیده‌ای است. ولی شما بگویید که زن­های بی‌سرپرست چه کار کنند؟ ‌خوب ها هم کار کنند ؟ من گفتم که اقشار فرهنگی چه­کار کنند؟ خوب نمی‌توانند. یک معلم باید برای کلاس­هایش مطالعه کند و… ولی حقوقش کفاف نمی­دهد”. گفت :”من خبر دارم. تدریس خصوصی ساعتی چند هزار تومان است.” (یعنی وزیر مملکت داشت راهکار می داد.) آقای غرضی جزو همان طیف افرادی است که اسلامشان را از امثال شریعتی و بازرگان گرفتند. عضو سابق سازمان مجاهدین خلق. کسی که یک زمانی با افکار کاملاً مارکسیستی- البته تلفیق اسلام و مارکسیت- داشته کار می‌کرده حالا به برکت انقلاب دست از سازمان مجاهدین برداشته و حالا در عصر سازندگی یک وزیر فعال و موفق و محبوب (در دیدگاه رئیس دولت) شده است. گفتم خوب فرهنگی‌ها چه کنند؟ گفت :‌ بروند تدریس خصوصی بکنند. تدریس خصوصی ساعتی این­قدر هزار تومان است. قیمتش را هم بلد بود. گفتم خوب : زنان بی­سرپرست چه­کار کنند؟ خوب ما آن­ها را با کمیته‌ی امداد پوشش می­دهیم. و این تفکر کمیته­ی امداد محوری و صدقه دادن از آن­جا شروع شد. البته این تفکر هیچ وقت عملی نشد.

من یادم هست که در سال ۷۴ و ۷۵ لایحه‌ی فقرزدایی به دستور مقام معظم رهبری به مجلس رفت و تصویب شد و بعد دانه دانه من بندهایش را داشتم می­خواندم به این­جا رسید که تشکیل بنیاد امداد امام خمینی. یعنی کمیته­ی امداد امام خمینی حذف می­شود و می­شود بنیاد امام خمینی و…. یعنی این شد لایحه‌ی فقرزدایی که به دستور رهبر انقلاب مثلاً سال ۷۵ دولت آقای هاشمی به مجلس فرستاد و تصویب کرد و البته هیچ وقت هم اجرا نشد. خیلی راحت. گفت که ما به بخش­های آسیب­پذیر مانند زنان بی­سرپرست و پیرزن­ها و بیوه­زن­ها یک کمک­های مستمری می­دهیم، فرضاً صدقه می­دهیم. مسئله حل می­شود. یعنی سال ۷۱ که ایشان این حرف را می­زد کاملاً مشخص بود که تمام راه­کارها را تا آخر پیش بینی کرده­اند. می­دانند که در جامعه فقر ایجاد می­شود و امید دارند که آن فقر را با کمیته‌ی امداد رفع کنند. می‌دانند که در جامعه اختلاف طبقاتی ایجاد می­شود. آن اختلاف طبقاتی را واگذار می­کنند به یک مسابقه­ی دو ماراتن برای رسیدن به ثروت. چرا که ثروت ملاک ارزش می­شود. پول ملاک ارزش می‌شود، و این به همه جا تزریق می­شود که سرمایه­دار بودن ارزش است. ثروتمند بودن ارزش است. شخصیت به این است. خوب ببینید یک­دفعه بعد از آن در یک جامعه­ی جنگ دیده­ای که هزار و یک مشکل دارد به عنوان اولین قدم، خط تولید پژو راه می‌افتد. کارخانه­ی خودروسازی راه می­افتد که دوو تولید کند. شرکتی به نام “مولی‌الموحدین” با حمایت خیلی قوی آقای هاشمی در کرمان تاسیس می­شود، بعد این شرکت شاهانه‌ای را تأسیس می­کند، ارگ جدید را تأسیس می­کند، خودروسازی را تأسیس می­کند، باغ ماهان را تأسیس می­کند و… . و به هیچ کس هم جواب نمی‌دهد که در جامعه ای که جنگ را پشت سر گذاشته با هزاران میلیارد دلار خسارت جنگی و… ، اصلاً کالای مصرفی آوردن خلاف همه­ی تئوری­های منطقی اقتصاد است. کارخانه‌ی تولیدی هم که نیست، کارخانه­ای است که در آن قطعات تفکیک شده‌ی دوو را از کره آوردند. صرفاً از پلاستیک در می‌آورند، داخل یک چارچوب می­گذارند و به هم پیچ می‌کنند. کارخانه‌اش یک سوله­ی خالی است. هیچی نیست. تازه بدون گمرگ این بسته‌بندی‌ها را می­آورند. شرکت “مولی الموحدین”، خیریه خصوصی، هواپیمایی ماهان و قس علی هذا. یعنی یک جریان کاملاً مرئی، آشکار و با پشتیبانی شدید دولت. حتی دولت همه­ی ابهام­های آن را هم پیش بینی کرده است که اگر فقر ایجاد شد با کمیته‌ی امداد حل شود، اگر مشکل ایجاد کند، فلان و…. اما آن­چه که در عرصه­ی جامعه اتّفاق می­افتد خیلی وحشتناک­تر از این حرف­هاست. همه­ی جامعه که قدرت شرکت در این ماراتن را ندارند و اگر قدرتش را داشته باشند خیلی­ها مشکلی به اسم وجدان دارند، مشکلی به اسم ارزش­های قبلی دارند. مشکلی به اسم انقلاب دارند. خیلی­ها می­توانند در این مسابقه شرکت کنند، ولی نمی‌کنند؛ به خاطر این­که می­گویند اصلاً قرار نبود چنین مسابقه­ای باشد که ما در آن شرکت کنیم. ما انقلاب کردیم که بساط این مسابقه برای همیشه جمع شود. مسابقه، «فَاستَبقُوا فی الخَیرات» باشد نه «فَاستَبقُوا فی السرمایه.»

 

نسخههای بانک جهانی مصداق عدالت اجتماعی می­شود.

آقای هاشمی از سال ۶۰ بحثی به نام عدالت اجتماعی در نماز جمعه داشته است. یک بحث سریالی ده دوازده ساله که مصادیقش عوض می­شد. به گونه‌ای که از سال ۶۹ به بعد ایشان در این بحث سیاست تعدیل را به عنوان مصداق عدالت اجتماعی می­آورد. ببینید تریبون نماز جمعه، تریبون مقدسی است. مردم به عنوان نماز عبادی – سیاسی به آن­جا می­روند. آن­جا مردم به نماز جمعه می­روند. چیزی از آن مکان مقدس می­شنوند و وقتی در ذهنشان،کمی به عقب برمی­گردند می­بینند که با حرف­های امام سازگار نیست. در واقع یک دوگانگی ارزشی پیش می­آید. یک سری ارزش­هایی است که مردم به­خاطر آن­ها انقلاب کردند و کشته شدند و شهید شدند و در ادامه، می­بینند که این ارزش­ها به وسیله­ی کسی که جزء سران این نظام و انقلاب است با آشکاری و شفافیت کنار گذاشته می­شود. فلان مسئول مملکتی به نیویورک می­رود و سرمایه ­داران ایرانی مقیم خارج را جمع می‌کند -کسانی که بعد از انقلاب، در کوران انقلاب، در کوران جنگ سرمایه­هایشان را برداشته­اند و به آمریکا رفته­اند – برای آن­ها سخنرانی می­کند و منت کشی می­کند و ابایی هم ندارد که این را بگوید می­گوید بله ما نیازمند سرمایه­ایم که کشور را بسازیم و باید آن سرمایه­ ها بیایند و ما منت آن­ها را می‌کشیم. اصلاً مخفی هم نمی‌کند.

سیاست تعدیل دقیقاً نسخه­ هایی است که بانک جهانی نوشته است. این مسأله را نخبه­ های جامعه می­فهمند و می­گویند. مجله­ی بیان سال ۶۹ هفت، هشت تا شماره چاپ شد، بروید ببینید. می­گفتند آقا سیاست‌های بانک جهانی را دارید اجرا می­کنید، چرا اسمش را می‌گذارید سیاست تعدیل ؟ این سیاست­های ظالمانه را در هر جای دنیا اجرا کردند موجب شکست شده است. در برزیل اجرا کردند شکست خورده است. هیچ جای دنیا نیست که سیاست‌های بانک جهانی اجرا شده باشد و نتیجه­ی مثبت داده باشد. می­گفتند: “نه اصلاً ربطی به بانک جهانی ندارد. “

بعد ما نمونه­هایش را نگاه می­کردیم. می­دیدیم که مو به مو همان است. بانک جهانی می‌گوید که ارزش پول جهانی باید کاهش پیدا کند. اینجا یک­دفعه می­بینیم که با یکسان­سازی نرخ ارز و … ، یک­دفعه قیمت دلار می­شود ۱۸۰ تومان! بعد ۱۸۰ تومان، بعد ۲۰۰ تومان و همین­جوری می­آید پایین. بانک مرکزی متولّی کاهش و حذف یارانه­ها است. آقای هاشمی از تریبون مقدس نماز جمعه در ذیل عنوان عدالت اجتماعی نسخه­هایی را که بانک جهانی پیچیده است، به عنوان عدالت و تعدیل توجیه می‌کرد. بانک جهانی- نمی­خواهم بگویم صهیونیست جهان­خوار- هر جا نسخه پیچیده است، نتیجه­اش فقر بیشتر بوده است. بانک جهانی حذف رایانه­ها را مطرح می­کند. این­جا آقای هاشمی می­گوید که یارانه ظالمانه است. مگر فقیران جامعه از بنزین استفاده می­کنند؟ و بنزین گران می­شود. چگونه فقیران جامعه یک نان را بخورند و پولدارها هم همان را بخورند­؟ این ظلم است. ما می‌خواهیم جلوی ظلم را بگیریم و… . ببینید با لعاب دینی با رنگ دینی با استفاده از احساسات و باورهای مذهبی مردم نسخه ­های رفوزه شده­ ی بانک جهانی اجرا می­شود. چه کسانی- به تعبیر عوامانه- دست هاشمی را در حنا می­گذارند؟ ‌یک مشت کارشناسی که حالا تحصیلات داشته نداشته‌شان را طبق مدل غربی کرده­اند و جز مدل توسعه‌ی غربی آن هم توسعه‌ی نیم بند و ناقص هیچ چیز دیگری بلد نیستند. همین سیر جلو می­رود.

یک خانواده‌ی نرمال را که در نظر بگیرید، می­بینید از پس هزینه­ هایش بر نمی­آید و احساس سرشکستگی می­کند. پدر خانواده در قبال فرزندانش که چرا تلویزیون رنگی ۲۹ اینچ ندارد، چرا فلان مدل ماشین را ندارد، چرا در بانک حساب ندارد، احساس سرشکستگی می­کند. او که نمی­تواند در مقابل این روند وعده‌های فردا و پس فردا بدهد. چرا؟ چون این بچه می­بیند که تلویزیون، روزنامه، مسئولین مملکتی و…همه تزریق تجمّل­گرایی و پول محوری می­کنند. در واقع ارزش­ها را از قناعت به مصرف گرایی تبدیل می­کنند. خوب طبیعی است که نمی­تواند مقاومت کند و از آن زمان است که کم کم دو شغله بودن و سه شغله بودن رواج پیدا می‌کند. یا از طریق مشروع یا از طریق نامشروع و این طریق نا مشروع هم کم­کم عرف می­شود و امضاء می­شود.

 

قانون شکنی نهادینه می­شود.

یکی از هزینه­ های توسعه در واقع ارضای مدیران است. مدیر باید ارضاء شود. اگر به مدیر در بخش دولتی به اندازه نصف بخش خصوصی حقوق داده شود بر سر کار نمی‌آید‌، پس باید به او بدهیم. و اگر ردیف­های دولتی اجازه نمی­دهد، ردیف­های دولتی را دور می­زنیم. و از این­جا بود که “دور زدن” قانون باب شد. این ردیف‌ها و بودجه­های دولتی منبع کُر که نبود، پایانی داشت. از آن مقطع کم­کم تحصیل هزینه­های خلاف و غیر قانونی آزاد شد. یعنی دستگاه­های دولتی به طور غیرقانونی از مردم هزینه بگیرند و درآمد داشته باشند، تا بتوانند خرج مدیرانشان را تأمین کنند. چرا ؟ چون وقتی مدیران می­بینند که فلان وزیر از فلان امکانات استفاده می­کند. معاونش هم آن را می­خواهد. معاون که می­خواهد از کجا تأمین شود؟‌بودجه-ی وزارتخانه محدود است. باید از مردم تأمین شود. آن سال­ها اگر به روزنامه­ها مراجعه کنید بسیار بود که بدون داشتن مجوّز و مصوّبه­ ی مجلس بلکه خلاف قانون هزینه ­ها را بالا بردند. قبض آب و برق گران شد. دو تا نماینده در مجلس شلوغ می­کردند یا نمی­کردند تمام می­شد می­رفت. مردم که نمی­توانند و نمی­توانستند پیگیری کنند. چون اگر می‌خواستند پیگیری کنند، باید ده هزار تومان خرج می­کردند که چرا قبض برق من صد تومان بیشتر شده است. ولی در یک مقیاس وسیع می­دانید چه­قدر شد؟ با پول آب، با پول گاز، با پول برق و سایر خدمات، خلاف قانون.

در شهرداری تهران به عنوان سمبل قانون­شکنی و نور چشم هاشمی رفسنجانی بیداد شده است. اصلاً دیگر خودیاری و زوریاری و این­ها در جامعه به حد متلک رسیده بود. این­قدر فراگیر شده بود و قبحش ریخته بود. شهرداران مناطق تهران خیلی راحت می­نوشتند که برای این­که شما مشکلت حل شود، ۲ تا بنز به شهرداری بده. این رایج بود و از آن دفاع می­شد. شخص کرباسچی به عنوان مدیری که جلوه­های سازندگی در آن زیاد است، یعنی تند و تند می­سازد. هر وقت آقای هاشمی می­خواست چیزی را افتتاح کند، کرباسچی قبلاً ساخته بود. امروز آقای هاشمی گفت فروشگاه­های رفاه، هفته‌ی بعد نه دو هفته بعد فروشگاه­های شهروند ساخته شده بود. آقای کرباسچی گفت این اسمش فروشگاه شهروند است ولی عیب ندارد اولین فروشگاه رفاه باشد. آقا‌ی هاشمی سریع رفت آن را افتتاح کرد. فروشگاه رفاه برای کدام جامعه­؟ جامعه­ای که حضرت امام در پیام برائت خود می­گوید که رفاه­طلبی با انقلاب ما سازگار نیست. بروید (من عمداً نخواندم این­جا) و نگاه کنید اگر بخواهید این بحث­ها را خوب متوجه شوید یک بار پیام برائت، سال ۶۶ حج خونین امام را ببینید یا پیام استقامت سال ۶۷٫ این دو را بخوانید دیگر بس است و هیچ چیز نمی‌خواهد بخوانید. هیچ سخنرانی را نمی­خواهد گوش کنید. همین دو تا کفایت می‌کند. که امام در واقع رفاه و رفاه طلبی را سمّ مهلک این نظام می­بیند.

برای سازندگی باید به کارخانه سیمان، راه، اتوبان، بزرگراه، فولاد، ذوب آهن، فولاد آلیاژی، فلان سازی و… فکر کنی. و این تاختن­ها نیازمند این است که مدیر داشته باشیم. و مدیری که از صبح تا شب زحمت می­کشد باید زندگی­اش تأمین باشد. این مدیر در دولت به او ماهی ۲۵ هزار تومان می­دهند، همین مدیر که صبح می­آید، شب می‌رود، و به زن و بچه اش هم نمی‌تواند برسد، چقدر زیر امضایش گردش مالی ‌دارد ؟‌۲ میلیارد تومان هر روز. از آن طرف بخش خصوصی به این آقا چه­قدر می­دهد‌؟ ۶۰هزار تومان. ۷۰هزار تومان. ( این رقم­ها مال سال ۶۹ است) طبعاً این مدیر نمی­ماند و از بخش دولتی فرار می­کند. در حالی که ما از مدیر توقع داریم که بسازد و با سرعت بالا هم بسازد. هر بار که آقای هاشمی به یک شهر می­رود حتماً باید یک سری کلکسیون افتتاح باشد. اصلاً مدیری از نظر هاشمی موفق است که زنگ بزند آقای هاشمی، دو تا کارخانه آماده‌ی افتتاح است. بیایید افتتاح کنید؟ یک اتوبان، یک سد، یک نیروگاه و…. برویم افتتاح کنیم. این محبوب دل هاشمی است و هاشمی این­ها را تشویق می­کند. دلش می­خواهد ایران ساخته شود حالا الگو، الگوی توسعه­ی غربی باشد! دشمن کشور هم نیست، عناد هم ندارد، خائن هم نیست. خیلی مخلصانه فکر می­کند که دارد عبادت می­کند و بعضی از وزیرهای هاشمی (اینها را مجبورم بگویم) ساعت ۵ صبح زنگ می­زند مدیر کل استان فلان را از خواب بیدار می‌کرد و به او می­گفت : چرا تو الآن خوابی؟ من ساعت ۸ صبح پروازم به زمین می­نشیند. می‌خواهیم به کارخانه­ ها سرکشی کنیم. تو یک ماه پیش گفتی کارخانه آماده است. کو؟ چرا افتتاح نشد؟ آقای هاشمی به من فشار می­آورد که باید افتتاح کنید. (لابد خودش ساعت چهار بیدار شده که پنج صبح مدیرش را بیدار می­کند.) انصافاً خیلی‌هایشان واقعاً مخلصانه این کارها را می­کردند.

قرار شد که زندگی این مدیرها تأمین شود. اصلاً نمی­شود مدیر ۲ میلیون تومان را امضاء کند، ۲میلیارد تومان را امضاء کند، بعد حقوقش ۲۵هزار تومان باشد. باید مدیری را که این­جا دارد کار می‌کند تشویق کرد. ما هم می‌آییم حقوقش را بالا می­بریم. ولی از لحاظ دولتی که نمی­شود حقوقش را بالا برد. به او پاداش می‌دهیم.

دولت همه ­ی کارهایش ردیف بودجه دارد یعنی دولت امسال به “برنامه و بودجه” پیشنهاد می­دهد، مجلس تصویب می­کند، که سال بعد در ماه آذر به فلان مدیر ۵۵ هزار و ۲۵۳ تومان بدهید. بی­حساب کتاب نیست. پس مجبور شدند که بعضی جاها قانون را یک مقداری دور بزنند. آقای هاشمی حوصله­اش سر می­رود که مثلاً بخواهد به یک مدیر کل خوب، سالی پاداش بدهد. یک موقع این آقای حجتی که وزیر جهاد است ایشان استاندار سیستان بود. بعد یک کارهایی کرده بود. آقای هاشمی رفته بود گفته بود تو هنوز اورکت تنت است­؟! وزیر کشور وقت عبدالله نوری دعوایش کرده بود که این چیه؟ کت بپوش! مسخره بازی در آوردی؟! آبروی ما را بردی! و آقای هاشمی آمد گفت: این چه وضعش است؟ مدیرها را تأمین کنید.

پس به بهانه این­که تولید باید ترویج شود، تبلیغات را آغاز کردند چرا که تولید بدون تبلیغات معنی ندارد. ملت قانع که جنس نمی‌خرند. پس بیاییم تبلیغ کنیم از طریق صدا و سیما و مطبوعات و…. فلذا بردهای تبلیغاتی متولد شدند، تابلوی تبلیغاتی در خیابان­ها، کارخانه­ ی فلان و چه و چه وبا این عنوان که تبلیغات رقابت است و باعث تولید است و تولید هم محور استقلال. آن هم تولید صنعتی نه کشاورزی. کشاورزی کلاس ندارد. و وقتی که تبلیغات تجاری می آید، تبلیغات تجاری یکی از استوانه­های اقتصاد کاپیتالیستی است. آن موقع مردم صبح می­روند، شب می‌آیند. می­بینند قبلاً در پارچه‌ها چه نوشته شده بود : “ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد”. “ما اگر نان و پنیر خود را بخوریم بهتر است تا اینکه محتاج بیگانگان باشیم”. (امام خمینی). “ملت­ها روزه می­گیرد ولی تن به فلان وابستگی نمی­دهد.” (امام خمینی). “انَّ الحَیاهَ عَقیدَه وَ جهاد” و…

بعد یک روز صبح از خانه آمدند بیرون دیدند خوشبختی و سعادت را باید با حساب پس انداز زهرمار تأمین کنند. خوشبختی تا حالا در جهاد و فلان بود ولی الآن بانک فلان آتیه­ی شما را تأمین می­کند. و از این­جا شد که در واقع یک اتّفاقاتی افتاد.

مدیر دولت سازندگی؛ مدیر ارزشی بوروکرات؟

ویژگی مدیر ارزشی را در نه ج­البلاغه در نامه حضرت به مالک اشتر ببینید که” مشاورانت باید کسانی باشند که بیشتر از همه ازتو ایراد بگیرند از همه بیشتر انتقاد بکنند. به­ خاطر اینکه کجی‌های تو را اصلاح کنند.” مدیر بوروکرات این­جوری نیست. بوروکرات به بالا نگاه می‌کند هر چه از آن بالا دستور آمد، اجرا می­کند.

به تدریج یک طبقه ­ای در جامعه اسلامی ما متولد شد به عنوان طبقه بوروکرات دیوان­سالار؛ طبقه­ ای که فقط و فقط به جلب رضایت مافوق فکر می­کند و حاضر است هر امری را اجرا کند، چرا ؟ ‌به خاطر این­که پیشرفتش در گرو اطاعت محض از مافوق و جلب رضایت مسئول بالاتراست. این نیروها در کجا متولد می­شوند؟ در نیروهای دولتی، مدیران رده‌ی میانی دولتی. مدیرانی که از واخوردگان طاغوت‌اند و خودشان را حفظ کرده‌اند. آقای مهندس آشوری کسی بود که به­عنوان یکی از مدیران محبوب آقای هاشمی بود. معاون فنی شهرداری تهران. الآن ایشان کاناداست. از دست آقای هاشمی مدال سازندگی گرفت. سابقه­اش را نگاه می­کنی می­بینی زمان طاغوت مدیر بوده است. نمی‌گویم در آن زمان مدیر بودن جرم است؛ آن زمان مدیر بوده، زمان جمهوری اسلامی هم مدیر بوده؛ فرق نمی‌کند جمهوری اسلامی باشد یا جمهوری طاغوت. پل می­سازد، اتوبان می­سازد. با چه قیمتی؟ با چه هزینه­ای؟ با چه هزینه­های اجتماعی؟ من مخالف اتوبان نیستم ولی مخالف اتوبانی‌ام که برای ساخته شدنش همه ارزش­های اعتقادی ما، ارزش­های فرهنگی ما، حتی ارزش­های قانونی‌ ما زیر سؤال برود، وجب به وجبش با اختلاس و مکر و فریب و حیله و تزویر بالا بیاید. این­جور اتوبانی نباشد بهتر است.

در واقع دیوان سالاری را بروکرات­ها نیاز داشتند؛ علاوه بر آن­ها باز هم نیرو می­خواستند؛ ما غیر از دیوانسالاران و مدیران اداری، به مدیران صنعتی نیاز داشتیم. مدیران واحدهای صنعتی که قرار بود ایده های تولید و سازندگی را اجرا کند. این مدیرها از همه جا جذب شدند. از بچه­های سپاه، جهاد و……جذب شدند. چرا یک بچه جهادی یا بچه سپاهی نخواهد توی این حوزه باشد؟ او نگاه می­کند می­بیند فرمانده جنگش به این سمت حرکت کرده، فرمانده سپاه به این سمت حرکت می­کند، سراداران سپاه به این سمت حرکت می­کنند. با خود می­گوید مگر من چه چیزم‌ از آن­ها کمتر است؟ چرا من نروم؟ اگر بد بود آن­ها نمی­رفتند. وقتی آن­ها رفتند پس لابد خوب است، هیچ محدودیتی هم حس نمی­کند. تازه توجیه هم دارد؛ می­گوید من خانوده­ام ۸ سال در جنگ محروم بودند. (من از خیلی از سرداران رشید سپاه اسلام که وارد این حوزه شده بودند، این را شنیدم) بس است دیگر…. چقدر محروم باشیم؟ چقدر به بچه­ام نه بگویم؟ بگذار یک بار هم زن و بچه ما طعم رفاه را بچشند، ۸ سال محروم بودند، ۸ سال هم مرفه باشند! و وقتی ارزشمداران و پیشگامان جهاد وارد این حلقه می­شوند، دیگر نمی­شود، کسی را نهی کرد­! هر کس را می‌خواهی نهی کنی ماشاءالله سابقه دارد. آقا را می‌خواهی نهی کنی؟ سردار سپاه است. آقا را می­خواهی نهی کنی؟ نیروی جهاد است.

آقای زنگنه وزیر فعلی نفت که این همه اما و اگر پشت سرش هست، از اعضای مرکزی شورای جهاد سال ۶۷ است که وزیر نیرو می­شود. سال ۶۹ هم وزیر نفت می­شود. این وزیری که امروز این همه اما واگر و ان قُلت در مورد کارهایش هست ا‌ز بچه‌های جهاد بوده است، نمونه خیلی خوبی است. ازاین نمونه‌ها الی ماشاءالله داریم.

کارگزاران سازندگی در دولت سازندگی

به تدریج ازهمان دانشجویانی که اسلام­شان را از شریعتی گرفته بودند و یا از بازرگان و خیلی عدالتخواه بودند و از دانشجویان روشنفکرانی که اسلامشان فقاهتی بود و از مدیران واخورده طاغوت و از مدیران بی­تفاوت، یک جمعی تشکیل شد که ما اسمش را به عنوان “کارگزاران سازندگی” شنیدیم. یعنی از دل جامعه روحانیت یک عده‌ای برآمدند به نام کارگزاران سازندگی. در واقع پنجمین نیروی سیاسی که در انتخابات مجلس پنجم با قدرت خودشان را نشان دادند، و با ملاک­های ارزشی غربی. وقتی روزنامه همشهری به عنوان ارگان این تفکر متولّد شد، دیگر هیچ اثری از دلسوزی برای فلسطینی در آن دیده نمی­شود. هیچ اثری از دلسوزی برای ارزش­های انقلاب نیست. از دلسوزی برای مستضعفین خبری نیست. اصلاً روزنامه منتشر می­شود، مخصوص کسانی که سر میز صبحانه روزنامه را باز می­کنند. اصلاً تبلیغ­اش این بود که سر میز صبحانه روزنامه همشهری را بخوانید. روزنامه‌ای گل و بلبلی و تمام رنگی. کجا؟! در کشوری که درگیر هزار و یک مشکل اقتصادی است، هیچ جای دنیا، کشوری که آن همه بدهی دارد‌، آن همه مشکل دارد، آن همه ویرانی از جنگ دارد، روزنامه رنگی چاپ نمی‌کند. روزنامه­های مهم آمریکایی را بروید ببینید. روزنامه­های مهم آلمانی را بروید نگاه کنید.

هیچ کدامشان رنگی نیست، حتی دو رنگ هم نیست. “لوس آنجلس تایمز”،”تایم”و” نیوزویک” را نمی­گویم. روزنامه‌ها خیلی‌هایش را من نگاه کردم. روزنامه­ های معتبر اکثراً سیاه و سفیدند. حتی دو رنگ هم نیستند. ولی این­جا نه. چون قرار بود” مانور تجمّل” داده بشود، یعنی وانمود شود که ما ثروتمندیم، ما هیچ مشکلی نداریم، و اصلاً همه جا گل و بلبل است؛ یک­دفعه این جوری می­شود که تیراژ روزنامه همشهری به چند صد هزار می­رسد، تا این فرهنگ­سازی انجام شود. تولّد روزنامه­ای مثل همشهری و بعدش روزنامه ایران؛ فرهنگ سازی برای جامعه­ای است که قرار است ارزشهایش عوض شود، دگرگونی ارزشی پیدا کند و این دگرگونی ارزشی اتّفاق ‌افتاد.

بستر های شکل گیری اشرافیت

اشرافیت در این نیروها چه گونه شکل می­گیرد؟ چه می­شود که نیروهایی که بعضاً سابقاً عدالتخواه بودند الآن به سمت  اشرافیت می­روند­؟ چه می­شود که زندگی تجمّلاتی و اشرافی پیدا می­کنند؟ چند تا دلیل دارد:

اول: نا آگاهی از روح دیانت

دین سوای آن فقه و اخلاق و اعتقادات و اصول عقاید که دارد؛ یک چیزی هم مثل روح دیانت دارد. چه گونه است کسی که مثنوی کار می­کند – کسی ۲۰سال مثنوی کار کرده است – ، با یک قاطعیتی می­گوید: فلان شعر که منسوب به مولوی است، بعید است که از مولوی باشد؛ “این شعر روحش با روح مثنوی مولوی سازگار نیست”. دین هم سوای این احکامش، سوای اعتقاداتش (اصول عقایدش)، سوای اخلاقیاتش، یک روحی دارد، که آن روح، “روح بندگی و عبودیت” است. اگر هر کسی به سهم خودش به آن رسیده باشد، اصلاً نیاز به دلیل نیست، که بفهمد این کار غلط است. می­گوید: آقا این کار با روح دیانت مغایر است. به عنوان مثال: شهرداری تهران سالنی ساخت با عنوان: «سالن اهدایی شهرداری تهران، ویژه عروسی دختران و پسران بی‌بضاعت» آیا این تابلو با روح دین سازگار است؟ از نظر فقه این کار اشکال ندارد. از دیدگاه اصول اعتقادی هم مشکلی ندارد. این کار ضدتوحید نیست، ضدمعاد هم نیست، از دیدگاه اخلاق، به نیت تهمت و غیبت هم که نیست، اتّفاقاً کار خوبی هم هست، ولی این کار با روح دیانت کاملاً معارض است، دین آمده تا کرامت انسانی را حفظ کند.- وَلَقَد کَرَّمنَا بَنِی آدَمَ… – تو با این کار آبروی انسانیت را می­بری. آن دختر و پسری که توی این سالن ازدواج کنند دیگر برایشان کرامتی باقی می­ماند؟ این کار با روح دین مغایر است. ولی در فقه رایج اشکالی ندارد. حال آقایان “جامعه روحانیت” به عنوان سمبل کسانی که پرورش یافته دامان فقه و حوزه بودند، هیچ اشکالی در این کار نمی­دیدند. اتّفاقاً فقیر نوازی نیز هست؛ خوب است دیگر! اما حضرت علی (علیه السَّلام) شبانه به فقرا سر می­زد و به آنان پنهانی کمک می­کرد، تا فقرا احساس خجالت نکنند. این روح دیانت است.

کسی که اسلامش را از شریعتی و بازرگان گرفته، روح دیانت در او نفوذ نکرده است. کسی که با نهج البلاغه بیگانه است، روح دین در او نفوذ نکرده است. کسی که حتی این قدر آمادگی و استعداد نداشته که با افکار و اندیشه­های حضرت امام (ره) آشنا شود، اصلاً روح دین را درک نکرده است، با این که متعبد هم هست و یقه­اش هم آخوندی است یا کت و شلواری هست و جای مهر روی پیشانی اش هم هست، تسبیح هم می­اندازد. دست حاج آقا را هم می­بوسد. اظهار بندگی هم می­کند، اما روح دین را نفهمیده است. این تیپ آدم­ها که روح دیانت را درک نکرده­اند، مدیران مملکت می­شوند.

[یک زمانی آوارگان کرد عراقی وارد کشورمان شده بودند. وضعیت­شان خیلی نامطلوب بود. یادم است که در همان وضعیت، بیت رهبری افطاری خیلی مفصلی دادند. گفتیم آخر چرا باید در بیت رهبری این جوری افطاری بدهند و بسیج دانشگاه هم، دو هفته بعد، همان جور افطاری را داد. گفتیم آقا جان چرا داری این کار را می­کنی؟ لااقل به خاطر همدردی این کار را نکن. گفت: “آقا” داده، ما هم می­دهیم. کاتولیک‌تر از پاپ شدی؟ گفتم نمی­دانم آقا چرا چنین مجوّزی داده، تو نکن. بسیج باید روحیه­اش هم‌دردی با مسلمانان عالم باشد، نه مسلمان­های عالم، بلکه محرومین عالم. سر بالا جواب ما را می­داد و می­گفتند بله با دو ماه جبهه آمده برای ما… . رفتم با معاون فرهنگی بیت که روحانی معظمی بود، کلّی سر این مطلب بحث کردم، دیدم چیز دیگری می­گوید.. . آخر سر گفتم که حاج آقا­! به نظر شما خانواده کارگر ایرانی، خانواده مستضعف ایرانی، اگر بخواهد می­تواند مرغ بخورد؟ گفت بله. هر خانواده ایرانی هر وقت که بخواهد می­تواند مرغ بخورد. من دیدم اصلاً او جامعه را نمی­شناسد. گفتم حاج آقا معذرت می­خواهم مزاحم وقتتان شدم خداحافظ شما. و این آقا البته در خانه­اش کُلفَت داشت. خانمش برای کارهای فرهنگی می­رفت سینما. این ور، آن ور فیلم می­دید. این حاج آقای روحانی، کارش را خلاف شرع نمی­داند و واقعاً هم خلاف شرع نیست‌. طبق دیدگاه­های فقهی اگر کسی، خانمش در خانه پدری کُلفَت داشته، باید برایش کُلفَت بگیرد. اتّفاقاً کارش کاملاً فقهی بوده است. این اشکالی که دارم خدمتتان عرض می­کنم اشکال فقهی نیست. اشکال عدم تطبیق با روح دیانت است.

من آدم­هایی که روح دیانت را دریافت کرده­اند، دیده­ام. ملاک من حضرت امام است. ما که علی(ع) را ندیدیم ولی امام را دیدیم. جماران را ما دیدیم (جماران سال ۶۹، نه جماران الآن که یک کمی بازسازی‌اش کردند.) جمارانی که هنوز گچ کاری نشده بود را دیدیم. که امام گفتند می­خواهید این جا را گچ کاری کنید و من را جهنّم ببرید؟! بگذارید من بمیرم بعداً گچ کاری کنید. این­ها یا دروغ و خالی بندی و زهد نمایی و نفاق -نَستَجیرُ باالله- است یا نه، حقیقت دین این است.]

[نماز خواندن یک عمل است، یک قالب است. یک واقعیتی پشت آن هست. خود این دولا و راست شدن، ذکرهای خاص گفتن، مراد خدای حکیم نیست؛ قرار است که از این نتایجی گرفته شود. وقتی می­گوید روزه بگیر، غذا نخور “لَعَلَّکُم تَتَّقُونَ” تا این­که با تقوا شوید. این که من ناهار نخورم یا دود سیگار به حلقم نرسد چه رابطه‌ای با تقوا دارد؟ بین نماز و تقوا چه رابطه­ای است؟ “اِستَعِینُوا بِالصَّبر و الصَّلَوه” یعنی هر وقت به تو فشار آمد نماز بخوان. این­ها چه ربطی به هم دارد؟ منظور از روح بندگی و دیانت این است که این اعمال، این عبادات، این اعتقادات قرار است ما را متوجه یک حقیقتی بکند. دین هیچ­کدام از عبادات به تنهایی نیست. دین همه این­هاست به اضافه‌ی یک روح، که آن روح عبودیت و بندگی است. پشت سر این نمادها ، نشانه­ها و قالب‌ها یک حقیقتی است. آن حقیقیت را هر کسی به سهم خود می­یابد. پیغمبر خدا و ائمه همه­ اش را فهمیده ­اند. ما هم به­ عنوان شیعیانشان می­توانیم بخواهیم که ذره­ای از آن را بفهمیم. به نظر من اگر ذره­ای از آن روح را کسی بفهمد،حتی اگر خمس و زکاتش را هم داده باشد در همین نظام جمهوری اسلامی سوار ماشین گرانقیمت و عالی چند ده میلیونی نمی­شود. همان گونه که اگر علی (ع) بود این کار را نمی­کرد.]

دوم:تشویق نهادهای ارزش ساز

چه می­شود که اشرافیت پیش می­آید بخشی از آن بر می­گردد به تشویق از طرف نهادهای ارزش­ساز جمهوری اسلامی. در هر جامعه­ ای نهاد­هایی هستند که تولید ارزش می­کنند. وقتی نهادهای ارزش­ساز جمهوری اسلامی، اشرافیت و تجمّل­گرایی را ارزش می­شناسند و خودشان به صورت اشرافی و تجمّلی زندگی می‌کنند ، این مسأله کم کم فرهنگ می شود و به بقیه جاها سرایت می­کند. وقتی که یک مدیر نظام یا یک فرماندار یا… به دیدار آقای هاشمی می­آید- از آنجا که آقای هاشمی برای من و شما الگوست، همیشه هم تقدیس می­شود-‌ وقتی که این ساختمان را می­بیند سعی می­کند به آقای رئیس جمهور تشبّه پیدا کند. برخی استدلال می­کنند و می­گویند: “این که عزت اسلام است! فقط کافرهای بی دین سوار بنز بشوند؟! بگذار یک بار نشان دهیم که اسلام می‌تواند عزیز باشد. می تواند ثروتمند باشد! می­تواند مرفه باشد! چرا همیشه اسلام را با فقر به ما بشناسانند؟” منابع ارزش­ساز مانند ائمه جماعات، صدا و سیما، تریبون­های نماز جمعه، مطبوعات و شخصیت­های برجسته نظام ،این­ها ارزش سازانند. آقای امامی کاشانی مجسمه زهد که خطیب نماز جمعه است؛ کراراً همه را به تقوا و زهد توصیه می­کند. من رفتم آن ته استان فارس دیدم یک کارخانه سنگ است، یک معدن سنگ که سنگ درجه یک صادراتی تولید می­کند. دیدم می­گویند: مال امامی کاشانی است. باورم نمی­شد. گفتم آقای امامی کاشانی اصلاً اهل این حرف­ها نیست. بعد که بررسی کردیم، فهمیدیم یک مجتمع توانبخشی خیریه زیر نظر حاج آقا فعالیت می‌کند که این معدن سنگ هم وقف آن موسسه است. حالا یک حجم وسیعی از اختلاس و چه و چه در آن معدن اتّفاق می­افتد، از آن طرف هم این مجتمع خیریه زیر نظر حاج آقا کار می­کند. من مطمئنم حاج آقا خبر ندارد که آن­جا چه می­گذرد؟ خوب حاج آقای محترم شما که نمی­توانی آن را اداره کنی، چرا اداره آن را قبول می­کنی؟! توی آن روستای دور افتاده‌ ته استان فارس همه به اسم امامی­کاشانی آن معدن را می­شناسند، ناخواسته شما داری ارزش سازی می­کنی که امامی­کاشانی، مجسمه زهد کارخانه سنگ دارد، معدن سنگ دارد و… . و نتیجه‌ی تشویق نهادهای ارزش ساز این شد که ثروت ارزش شد، ثروت ملاک ارزش شد، پس همه مردم به سراغ آن رفتند. “الناسُ عَلَی دین مُلُوکهم” . مردم قطب نمای چرخششان، ارزش­های حاکم بر جامعه است. همین مردم یک زمانی امام جماران نشین قطبشان می‌شود. عروسی‌هایشان با ۴یا۵ هزار تومان سر می­گیرد. مهریه شان یک‌سکه و ۴ سکه و ۵ سکه است. همین قطب نمای ارزشی عوض می­شود، روش زندگی­شان عوض می­شود. به مردم خیلی نمی­شود ایراد گرفت، حال آن مردمی که ثروتمند بودند توانستند توی این مسابقه خودشان را به یک جاهایی برسانند.

 

سوم:عدم تحمّل نقد

کسی که نهج البلاغه را یک دور بخواند می‌فهمد که حضرت امیر زهد و قناعت را برای مسئولان حکومت واجب می­داند. نگویید منبع فقهی­اش را از کجا آورده‌اید من فقیه نیستم، ولی هر کسی که ولو یک دور نهج البلاغه- آن هم نه همه خطبه هایش بلکه خطبه های حکومتی‌اش- را بخواند متوجه می‌شود که زهد در حکومت دینی برای مدیران توصیه اخلاقی نیست، واجب است. باید زاهد باشد، باید- به فرمایش حضرت- زندگیاش مثل اَضعَف مردم باشد اضعف شهروندان باشد. اصلاً حضرت این را شرط دینی بودن حکومت میدانند. یعنی میگوید اگر زندگی حاکمین مرفه بود. حکومت دینی نیست. خودتان را بیخود فریب ندهید. همین جمله را حضرت امام دارند. امام کسی است که روح دیانت را فهمیده همان جمله حضرت امیر(ع) را با این تعبیر میگوید : “اگر آقایان علماء و آقایان طلاب از زی طلبگی خارج شوند آن روز باید فاتحه اسلام را خواند آن روز باید فاتحه جمهوری اسلامی را خواند. ”

الآن ما چند سال است باید فاتحه جمهوری اسلامی را خوانده باشیم؟ طبق دستور و فرمایش حضرت امام (ره) فاتحه‌اش خوانده شده. الآن دیگر ما با «مرد بیماری که رو به احتضار است» طرفیم که شاید بتوان کمی عمرش را طولانی کرد. هیچ تعارف نداریم. اگر قرار است این فرد بیمار محتضر که امکان سلامت هم دارد، سالم بشود باید آسیب­شناسی شود. وقتی که مارکس آمد و کاپیتالیسم جامعه سرمایه داری غرب را شدیداً نقد کرد، تنها کسانی که کتاب­های مارکس را عمیق مطالعه کردند، سرمایه­دارها بودند. متفکرین وابسته به سرمایه­ داری بودند. دیدند این بنده خدا روی نقاط آسیب انگشت گذاشته و آسیب­شناسی کرده است. بدشان هم نیامد. در دانشگاه­ها خواندند، بحث کردند، نقاط ضعف را رفع کردند و جامعه سرمایه ­داری که به پیش بینی مارکس در حال افول و اضمحلال بود دوباره سر برآورد. نئولیبرالسیم شروع شد به خاطر این که از نقد و آسیب­شناسی فرار نکردند.

و یکی از دلایلی که باعث شد روحیه اشرافی در بین مسئولان حاکم شود “عدم تحمل نقد” بود. نقد و نقادی منکوب و سرکوب شد. اصلاً روحیه نقد گرفته شد. بحث چوب لای چرخ دولت گذاشتن و تضعیف دولت را مسئولین مثل پیراهن عثمان بالا آوردند. رهبری برای یک موقع خاصی گفته بود چوب لای چرخ دولت نگذارید. اما بعد قضیه پیراهن عثمان شد. کسی که می‌خواست کوچک­ترین نقدی وارد کند با او برخورد می­شد صدا و سیما دست کسی بود که حامی این تفکرات است. آقای محمد هاشمی. در مقطع بعدی هم دست آقای علی لاریجانی، که باز همان آش و همان کاسه. صدا و سیما به هیچ وجه، نقد دولت را برنمی­تابید. صرفاً می­بایست موفقیت­های دولت منعکس بشود. مردم از بس که افتتاح سد و کارخانه دیدند حالشان از سد و کارخانه به هم می­خورد. با این عنوان که باید موفقیت­های دولت را نشان بدهیم. دستآوردهای دولت را نشان بدهیم. روزنامه­ها که تعداد­شان خیلی زیاد هم نیست، دو راه بیشتر ندارند یا اینکه تملّق بگویند و از امکانات در واقع فراهم شده استفاده کنند. همراه آقای هاشمی، ‌سردبیرانشان،‌ خبرنگارانشان سفر بروند همراه وزیران سفر بروند. سفر پشت سفر. ” آقای روزنامه‌ی فلان شما بچه­ هایتان را بفرستید بیایند. با هم برویم و…”. ‌با همین‌ها دهان روزنامه­ها بسته می­شد و معدود افراد و مطبوعات و روزنامه­هایی هم که می‌خواستند خلاف این جریان شنا کنند، برادران گمنام هوایشان را داشتند‌. ‌‌یکی از وظایف وزارت اطلاعات این شده بود که جلوی هرگونه نقد گرفته شود. نقد دولت در مطبوعات؟! اصلاً از این حرف­ها نداریم. بروید بگردید ببینید چه­قدر نقد شد؟ جز چند مورد محدود مثل کیهان‌، در یک مقطع خاص. آن هم به خاطر این­که در واقع روزنامه کیهان و مسئولین آن زمانش از یک‌ حمایت­هایی برخوردار بودند که دیگر نمی­توانستند اذیتشان بکنند، ولی یک نشریه مستقل، یک نشریه آزاد ـ اصلاً نمی­توانست این حرف­ها را منعکس کند و نقدی وارد کند.

روند خود غربی­ها جالب است. مثلاً فرض کنید جامعه آلمان می­خواهد توسعه پیدا کند چون آفات سرمایه­داری را می­داند، دست مطبوعاتش را باز می­گذارد. مطبوعات به عنوان وجدان جامعه ‌آسیب­شناسی می­کنند. مثلاً چند سال پیش”رلاندوما”، نخست وزیر دولت ثروتمندی مثل فرانسه، دومین شخص سیاسی کشور، یک خانه سازمانی ۹۰ متری اضافه بر سهمیه­اش می‌گیرد. مطبوعات چنان رسوایش می­کنند که سریع معذرت خواهی می­کند و استعفا می­دهد. بعد از یک مدت خیلی کوتاه نخست وزیر ایتالیا را به جرم فساد مالی به زندان می­اندازند‌‌، یعنی متولّیان اصلی کاپیتالسیم چون می­دانند دولت­مردان در لبه‌ی پرتگاه فساد مالی‌اند، دست مطبوعات را تا حدود زیادی باز می­گذارند. می­گویند شما افسارتان باز است، جامعه را کنترل کنید. در ایران آن چیز کنترلی هم بسته می­شود نقد هم ممنوع می­شود. از طریق همین جامعه روحانیت در ستاد نماز­جمعه و کانون رسیدگی به مساجد کشور به ائمه جمعه و جماعات همه جا هم تزریق می­شود. که شما هم نقد نکنید؛ مگر حالا یکی دو تا امام جمعه که شاید یک حرفی بزنند. مردم می­بینند که همه از آقای هاشمی تعریف می­کنند، که یا امیرکبیر است یا مالک اشتر یا سردار سازندگی یا سردار کبیر سازندگی و…. هیچ کس هیچ چیز نمی‌گوید. با خود می گوید لابد این روند درستی است.

چهارم: طبیعت انسان‌ها

خداوند آدمها را طوری طراحی کرده که همیشه یک مثلثی در آدم هست که نوکش روی زمین است، قاعده‌اش بالاست و آن قسمت سنگین تر طرف رفاه است؛ اگر ما آدمها این جور نبودیم آزمایش شدن‌مان معنی نداشت. ماها باید از بنز خوشمان بیاید، باید از خانه خوب خوشمان بیاید، راحتتان کنم از این کلاس خوشگل شما خوشتان می آید یا بدتان می آید؟ خوشتان می آید دیگر! ولو اینکه در همین تهران بدانید که بعضی از مدارس هستند که ۵۰ نفره در آن چپیده شده‌اند. با پولی که دکوراسیون اینجا شده، می‌شد ۳ تا کلاس دیگر بسازی. الآن کدامیک از شماست که از این شکل‌های خوشگل بدش بیاید ؟ آن مسئول هم از اینکه دفترش قشنگ بشود خوشش می آمد. موافق طبیعت انسانی اش بود. این قدر هم تقوای بالایی نداشت که آن تقوا او را باز بدارد که این لذت را بخاطر خدا کنار بگذارد. نتیجه این می شد که آدمها، همه مثل بشکه هایی در سرازیری اشرافیت و رفاه و تجمّل قل می خوردند.

خدا وکیلی کدام یک از شما بدتان می آید سوار پژو بشوید، بروید توی محله تان یک دوری بزنید، چشمهای همه را دربیاورید؟! هیچ کس. کدامیک از ما بدش می آید که همین الآن منصوب شود بعنوان مدیر روابط عمومی فلان سازمان، یک موبایل به کمرش بزند. همه خوشمان می آید. (إلّا مَا رَحمَ رَبّی). مگر اینکه اینقدر آدم پاک و با تقوایی باشد که مقاومت کند.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ طبیعت آدمها اینجوری است. خوب حالا همه “موانع مفقود، مقتضی موجود”. پس باید بگردیم چرا بعضی انگشت شمار اشرافی نشدند. برای اشرافی شدن که دلیل نمی‌خواهد، خصوصاً وقتی که ناظر و ناقد و کنترل هم نباشد و کانالهای رسمی نظام هم تشویق کنند. ارزش سازی هم به این سمت برود. طبیعت آدم هم به این سمت تمایل داشته باشد. چرا می خواهیم که مسئولین، حاکمین، اشرافی نشوند؟ اشرافی نشدنشان جای تعجب دارد نه اشرافی شدنشان. اینها که از یاران پیامبر بالاتر نبودند. بسیاری از یاران پیامبر که با او نان و خرما می خوردند، جزء اصحاب بدر بودند، جزء عَشَرَه‌ی مُبَشَّرَه بودند و…. یکدفعه در زمان عثمان به چه آلاف و الوفی رسیدند. به چه ثروتی رسیدند. طلحه و زبیر جزء عشره مبشره اند، جزء کسانی‌اند که پیامبر به اینها مثلاً وعده بهشت داد. از اینجا سردرمی آورند. [ البته وعده بهشت نداده، بلکه این امر باور اهل سنت است.] وقتی صحابی بدر و احد، خیبر و خندق، تبوک و حنین، سر از شتر شتر کاروان شمش طلا درمی آورند، سرداران رشید سپاه اسلام باید سر از کارخانه‌ی فلان در بیاورند و سرمایه دار شوند. پراید سوار شوند پژو سوار شوند و…. این‌ها نماد است. نماد از یک تجمّل و اشرافیتی که پشت اینها خوابیده است.

پنجم: فاصله گرفتن مسئولین از مردم

یک روزی با چند تا از بچه های بسیجی این دانشگاه، مرز افغانستان رفتیم. نزد پدر و مادر شهیدی که تنها پسرشان شهید شده بود، جنازه اش هم نیامده بود. پدر، نابینای مطلق از کار افتاده‌، مادر، نابینای ۹۰ درصد یعنی فقط نور و تاریکی را تشخیص می داد. تقریباً او هم از کار افتاده بود. یک اتاقک گلی دودزده‌ی سیاه، با یک لامپ شصت که وقتی داخل رفتیم چشممان جایی را نمی دید، با دو سه تا بز و گوسفند که نمی دانم از کجا تغذیه می شدند. (شاید مردم علف می آورند چون اینها نمی توانستند این گوسفندها را بیرون ببرند و…). دو سه تا بز و گوسفند همان گوشه، در دو متری محل خواب و استراحت این پیر زن و پیر مرد. همان جا در فاصله‌ی ۲۰ کیلومتری سازمان عمران سیستان تأسیس شده بود. یعنی همان سیاستهای سازندگی. دفتر و دستکی بود که در زابل تک بود. زابل شهر مخروبه ای بود که سازمان عمران سیستان مثل نگین می درخشید با ۲۰ کیلومتر فاصله. قرار هم بر این بود که در این انقلاب- به تعبیر حضرت امام(ره)- کوخ نشینان و همین فقراء صاحبان انقلاب باشند. پس چه شد ؟ پدر و مادری که تک فرزندشان شهید شده، بخاطر فقر نتوانند به بیمارستان بروند و علیل و زمین گیر شده در خانه بیفتند. قرار بود اینها صاحب انقلاب باشند. کسانی که یک موی آنان را، حضرت امام(ره) به کاخ نشینان ترجیح نمی‌داده است. مسئولین ما در طول این سالهای بعد از امام چقدر با این کوخ نشینان مراوده و نشست و برخاست داشته اند ؟ حضرت امام به مسئولین می گوید:” آن روزی که در اتاق شما به روی مردم بسته بشود، فاتحه جمهوری اسلامی خوانده است”. اما شب و روز مسئولین ما، با سرمایه دارها می‌گذشت. چرا ؟ چون قرار بود که چرخه ی تولید راه بیفتد. کاش آن سرمایه دارها سرمایه گذاری کرده بودند، کاش کارخانه درست کرده بودند، نکردند. آقایان حاضر شدند به خاطر خوشایند آنها اموال مصادره شده شان را برگردانند. زمین هایشان را برگردانند تا بیایند سرمایه گذاری کنند اما آنها کارخانه ها و زمینها را فروختند و دلارها را بردند همان آمریکایی که بودند. اگر این جا کارخانه ساخته بودند من اینقدر دلم نمی سوخت. می گفتم اگر صد تا او می خورد، ده تا هم گیر مردم بیاید اما سرمایه دار آمد فروخت، برد.

مردم پشت سر جامعه روحانیت نماز می خوانند. وقتی که جامعه روحانیت در مجلس، در دولت، در تریبون نماز جمعه، در منبر مسجد از اشرافیت حمایت می کند، من شهروند عادی مذهبی، چه بهانه ای داشته باشم که بگویم نخیر این کارها غلط است. وقتی که خود هاشمی رفسنجانی حامی این کارهاست، با خود می گویم: هاشمی وقتی که من کودکستان می رفتم توی زندان بود، وقتی که من در این دنیا نبودم شلاق می خورد. حالا من از او برای انقلاب دلسوزتر شده ام ! پس هر کاری که او می کند درست است و الی آخر.

چند مدت پیش به روستایی رفته بودم. گفتند چند روز پیش در این خانه یک دختری خودسوزی کرده. چرا؟ گفتند: اتّفاقاً شاگرد اول هم بوده است. این دختر ۱۶، ۱۷ ساله وقتی که پیش دانشگاهی قبول می شود و با ذوق و شوق می خواهد ثبت نام کند. به او می گویند، باید یک مبلغی بالاجباری پول بیاوری. می گوید ندارم. می گویند: شرط تحصیلت این است. درخانه به پدر و مادرش فشار می آورد، قبول نمی‌کنند چون نداشتند ؛ دو بار سه بار چهار بار، نه، آخر سر معاون مدرسه می آید جلوی همه می گوید اگر پول نمی آوری، اخراجت می کنم.(آن معاون بدبخت هم مجبور است چرا ؟ چون آموزش و پرورش به او سرانه نمی دهد، خرج نقّاشی و بخاری و اینها را از کجا بیاورد؟ معاون، جلّاد و قصاب که نیست.)

دختر شاگرد اول درس خوان ۱۶ساله، جلوی همه همکلاسی‌ها غرورش را می شکنند. در خانه، خواهر و برادرش را نگهداری می کرده، آنها را در یک اتاقی می گذارد، جانمازش را پهن می کند، یک نامه هم می نویسد، سر جانماز با لباسی که قرار است لباس نماز باشد، خودش را می سوزاند. می گویید لابد تقوایش ضعیف بوده؟ اگر تقوایش ضعیف نبود خودسوزی نمی کرد! آن دنیا می رود جهنّم؟ بگذار برود جهنّم! ولی حرف من این است که مطمئنّاً کسانی که این زمینه را فراهم کرده‌اند زودتر از این دختر به جهنّم می روند. ۱۵ هزار تومان در این مملکت پولی نیست که بخاطرش یک دختر جوان خودسوزی بکند. دختری که سر جا نماز خودسوزی کرده یعنی یک حداقل دیانتی داشته. با مقنعه و با چادر نمازش خودسوزی کرده است. یکبار باید این عروسیهای هتل استقلال را از دور ببینید که با وانت دسته گل می آورند، هر دسته گل حداقل ۵۰۰ هزار تومان و یک بار باید بروید در مهمانی های دولتی در همین ساختمان اجلاس سران. یکبار باید بروید تماشا کنید مراسم، یادمانهای مختلف، مثلاً مراسم کنگره بین المللی افکار امام در خصوص زن، کنگره آزاد فلان، که به خدا قسم آن وسط شتر درسته می گذارند. بره‌ی درسته‌ی کباب شده، که در دهانش علف هم گذاشته اند. باید بروید اینها را ببینید آن هم با پول بیت المال.

این تفاوتها را می گویم که به یک نتیجه برسم. حضرت امام گفت : فاصله گرفتن مسئولین از مردم نتیجه اش خوانده شدن فاتحه انقلاب است. پس پنجمین دلیل ریشه دوانیدن اشرافیت در مسئولین ما “فاصله گرفتن از عامه مردم” بود. کسی دیگر سراغ آسایشگاه‌های جانبازان نرفت. کسی دیگر سراغ خانواده های شهدا نرفت. کسی دیگر سراغ فقرای ما نرفت. سراغ صاحبان انقلاب نرفت. چرا برود؟ وقتش ارزش دارد. باید با کمپانی بیمه ایتالیا بنشیند مذاکره کند؛ وقت ندارد با این گدا گرسنه ها بنشیند، اصلاً روحش مکدر می شود. از صبح تا شب باید دنبال افتتاح باشد، دیگر فرصت ندارد که بدون اعلان قبلی برود دو تا روستای سیستان را ببیند. برود دو تا روستای کهنوج را ببیند. دو تا روستای اردبیل را ببیند. فرصت ندارد برود سیل زدگان استان گلستان را در سرمای مهرماه ببیند که با چه وضعیتی شب را در چادر به صبح می رسانند. چند تا از مسئولین ما رفتند سر بزنند؟ یک شب، ناشناس بروند این سیل زده‌هایی که زندگیشان را آب برده همه چیزشان را آب برده است را بینند. بروند فقط یک شب آنجا بلرزند و بعد برگردند. از مردم، ازعامه مردم، از اقشار عادی مردم فاصله گرفته‌اند. نباید خود را به بهانه‌ی دیدار مردمی دراستادیوم و…گول بزنند. الآن کاخ مرمر دفتر تشخیص مصلحت نظام شده، اسمش را هم گذاشته اند ساختمان عدل. بروید ببینید. آیا اگر با مشکلات مردم آشنا شده بودی کاخ مرمر ازحلقومت پایین می رفت؟ یک گدا را که می بینیم لااقل برای یک روز تا آن صحنه یادمان هست، شیرینی از حلقمان پایین نمی رود. تو چه جوری می روی با مشکلات مردم آشنا می‌شوی، بعد راحت می روی کاخ مرمر در دفتر کارت؟!

اینها تکرار تاریخ است. دفعه اول نیست که این بلا بر سر ما می آید. بر سر انقلاب پیامبر(ص) همین بلا وارد شد و از آن همه صحابی پیامبر(ص) فقط یک نفر مثل ابوذر اعتراض کرد. کسی اعتراض نکرد ! این روایت ما نیست. تکرار تاریخ است. ممکن است کسی بگوید حالا راه چاره اش چیست ؟ راه چاره اش در همین حرفهایی بود که گفتم. مسئولین نظام جمهوری اسلامی، یکجوری موظف باشند با مردم فقیر جاهای مختلف. سرزده بروند آشنا بشوند. با همین یک کار ببینید اشرافیت کم می شود یا زیاد؟ اینها توصیه های حضرت امام(ره) است. امام(ره) کسی است که جمهوری اسلامی را درست کرده و گفته است اگر این حرفهایی که من می زنم عملی کنید، آن وقت شما جمهوری اسلامی خوبی خواهید داشت. حکومتتان دینی می شود. جامعه سعادتمند می شود. انسانها به کمال می رسند. دستورالعمل را هم داده.

حضرت امام ۵۳ یا ۵۴ تا شرط برای مسئولی که می خواهد در حکومت اسلامی حکومت کند گذاشته اند. ازاین ۵۴ تا ۲۰ تایش را هم داشته باشند خیلی ازمشکلات ما حل می شود.

جامعه‌گردی کنید!

فقر را ببینید. یک موقع ما می گویم فقر است، به بچه پول داره گفتند در مورد فقر انشاء بنویس. نوشت: آدم فقیر کسی است که خودش فقیر است. راننده و آشپز و باغبان و کُلفَتَش هم فقیرند. هیچ تصوّری از فقر نداشت. یک موقع است که نه، شما بلند می شوی همین الآن بروی همین اطراف تهران یک دور بزنی که وقتی یک نفر برای تو مهمانی داده و مرغ آورده بچه هایش را از اتاق می کند بیرون برای شما مهمانی یک دانه مرغ گذاشته سر سفره. این معنی دارد. ببینید بعضی‌ها حسرت همین برنج رستوران دانشگاه را می‌کشند که به نظر ما آشغال است و خوب نپخته است، و گیرشان نمی آید. بروید آنهایی که یواشکی از آشغال میوه فروشی‌ها، چیزی جدا می کنند و می برند را ببینید. چند تا از شماها پای مرغ خورده اید؟لابد کسی که می آید پول می دهد و پای مرغ می خرد، یک مرضی اش هست که می آید این کار را می کند! کمی جامعه گردی کنید. خدا پدر کمونیست ها را بیامرزد. کمونیست ها یک برنامه آموزشی داشتند که عضو سازمان، باید برود مناطق جنوب شهر را نگاه کند و بیاید. [ نمی دانم بسیج ما این برنامه را دارد یا ندارد، ولی یک بار که ما با اصرار این برنامه را گذاشتیم موفق بود. بچه ها می دیدند که مثلاً دم در این نانوایی های زاهدان وحشتناک صف می بستند. گفتم: صف برای چه است ؟ گفتند: می خواهیم نان بگیریم ؟ ‌گفتم: خوب نان بگیرید؛ چرا اینجا صف می کشید و دعوا می کنید. علتش این بود که غیر از نان هیچ چیز را نمی‌توانستند بخرند. توی محل شیرآباد زاهدان کسی که نان و ماست می‌خورد اشرافی بود. همه او را با دست به همدیگر نشان می‌دادند که این آقا مثلاً نان و ماست می خورد. غذایشان نان بود، به خاطر اینکه هنوز یارانه نان حذف نشده بود و ارزان بود. اگر تو یک بار اینها را ببینی دیگر با خیال راحت غذا را ‌نمی‌خوری، با عذاب وجدان آن غذای دانشگاه را دور می ریزی. مدیران اشرافی آینده از همین رستوران دانشگاه امام صادق(ع) بیرون خواهند آمد.]

رشد اشرافیت تدریجی است

چرا جای دور برویم؟چرا یقه مسئولین (آقای هاشمی) را بچسبیم؟ چرا یقه خودمان را نمی چسبیم؟ می خواهم بگویم اشرافیت خیلی تدریجی می آید. اینقدر تدریجی و نامحسوس که متقی ترین آدم ها هم کلاه سرشان می رود و نمی‌فهمند. به تعبیر پیامبر(ص) که گفته بود که ورود شرک در قلب را تشبیه کرد به اینکه مورچه سیاه در شب، روی سنگ سیاه فلان می شود، اشرافیت هم همین جوری است؛ اولین قدم برای اینکه شما اشرافی بشوید و بیت المال را زیر پایتان بگذارید این است که تلفن اداره را بر می داریم یک تلفن کوچولو به رفیقتان می‌زنید و بعد یک تلفن دیگر و بعد… و این سرسلسله ای می شود که یک روز شما در زمره رانت خواران و مدیران اشرافی بشوید!!! مگر مدیرانی که ما داریم این همه غیبتشان را می کنیم از آسمان آمدند؟ اینها همان مدیرانی‌اند که با ساده زیستی در این مملکت زندگی می کردند. عکس کابینه اول شهید رجایی را ببینید. عکس کابینه دوم آقای خاتمی را هم ببینید. چهره های مشابه در آن زیاد است. اینها یک شبه نیست؛ به تدریج اینجوری شدند. اینقدر تدریجی که خودشان هم نفهمیدند کی اینجوری شدند!

من یک بار دیگر از شما می خواهم پیام استقامت،منشور روحانیت، پیام ویژه حج که حضرت امام سال ۶۶ و۶۷ دادند و پیامی که امام به مناسبت هفته بسیج دادند؛ این چند پیام را بخوانید. همه چیز برایتان روشن می شود. نمی گویم صحیفه نور را بخوانید، کار پر زحمتی است. و واقعاً خجالت دارد که از تک تک بسیجیهای بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(ع) بپرسیم که آیا صحیفه نور را یکبار خوانده اند؟ من نمی دانم چند نفر پیدا می شود و اینها انشاءالله باید روز قیامت به امام(ره) جواب بدهند. همین شهدایی که عکسشان را به هر مناسبتی مثل نعش می کشیم و وسط می آوریم، آنجا باید به اینها جواب بدهند. بالاخره یقه‌تان را می گیرند که بسیجی دانشجوی محترمی که یک شب تا صبح سینه زدی، و سینه زنی فلان هیئت حاج منصورت ترک نمی‌شد، هیأت میثاقت ترک نمی شد، پیراهنت را هم در می آوردی که خیلی قشنگ سینه بزنی، آیا یک بار صحیفه نور را خواندی که آن سینه زنی ها و این انقلاب و این خونها و این شهدا اصلاً برای چه بود؟ یک بار وصیتنامه حضرت امام(ره) را خواندی ببینی می گوید عدالت اجتماعی هدف ارسال رسل و انبیاء است؟ پس اشرافی‌گری از کجا آمده است؟ وقتی که فرموده های حضرت امام(ره) بنیانگذار انقلاب، عملی نشود، نه عدالت اجتماعی که اشرافیت خواهد آمد.

سال ۶۷ بود آخرهای جنگ بود و آقا ی خامنه ای رییس جمهور آمده بود برای بازدید از جبهه ها هنوز قطعنامه قبول نشده بود. یک روز غروب در لشکر المهدی(عج) پادگان امام خمینی اهواز بودیم. آقای رییس جمهور بعد از سخنرانی و نماز مغرب و عشاء آمدند به آن قسمتی که مال گردان ما بود. چند تا سوله بود که از جاهای دیگر خیلی تمیزتر بود. ظهر گفتند شما اتاقهایتان را خالی کنید قرار است که آقای خامنه‌ای بیایند اینجا استراحت کنند. ما هم با دلخوری غر زدیم ! چه معنی دارد که ما را از اتاق بریزید بیرون که حالا مثلاً رییس جمهور با اطرافیانش می خواهند بیایند. خلاصه با تکدُّر خاطر همه را بیرون کردند. آن روز هنوز روحیه بسیجی داشتیم. بسیجی غیر از خدا زیر بار هیچکس نمی رفت. وقتی که نماز تمام شد تعداد زیادی پاترول آمد (آن زمان پاترول ماشین شیکی بود) همین جوری ویژویژ ۴۰،۵۰ تا پاترول آمد. حالا کاسه لیسان و مگسان دور شیرینی آمده بودند. حالا بچه های گردان ما همه بیرون ‌اند. هیچ کس را داخل راه ندادند. همه بیرون اند. سفره بزرگی پهن کردند و سر سفره، نوشابه گذاشتند و ماست برنج و مرغ وقورمه و… . (الآن اینها همه عادی است آن موقع عادی نبود.)

حالا شام بچه ها چی بود؟ فکر کنم سوسیس سیب زمینی. که از حلق هیچ کدامشان پایین نمی رفت، نه اینکه دوست داشتند مرغ بخورند، نه، تبعیض خفه شان کرده بود. چون خیلی از اینها به خاطر عدالت می جنگیدند نه به خاطر فاو یا شلمچه یا به خاطر خرمشهر، آنها به انگیزه عدالت آمده بودند برای اینکه در دنیا عدالت را پخش کنند. همه اعصابشان خُرد بود یک حالت خیلی… (واقعاً چه بگویم نمی شود توصیف کرد) حالشان بدجوری گرفته بود اصلاً کسی نتوانست شام بخورد ما دور زمین صبحگاه نشسته بودیم، روی بلوک سیمانی، روی گونی شنی، به حالت مثلاً اعصاب خُردی که این چه وضعی است. یکی از این پاسدارها که همراه آقای خامنه‌ای بود آمد بیرون و سلام علیک کرد و ما هم تحویلش نگرفتیم. اعصابمان خُرد بود. گفت: بچه‌ها شام شما چیست؟‌ گفتیم: همین که می بینی.گفت: جدی این شام شما است ؟ گفتیم: آره. گفت: یعنی برنج وماست و نوشابه ومرغ و اینها نیست ؟ گفتیم : نه. ببیند. دروغ که نمی گوییم !‌ گفت: آقای خامنه‌ای مرا بیرون فرستاده تا ببینیم غذای شماچیست ؟ بعد هم رفت. دو سه تا از بچه‌ها که توانستند به داخل نفوذ کنند، گفتند: “آقا” فقط برنج خورد! مرغ و نوشابه و ماست و اینها نخورد. ما حتی لب پنجره هم نرفتیم، خیلی اکراه داشتیم. برای ما یک صحنه خیلی بدی بود؛ بقیه تا خرخره خوردند، انگار نه انگار که این رزمندگان اسلامی که حالا مثلاً اینها به بهانه دیدارشان آمده اند بیرون چه کوفت می کنند. و آن کسانی که داخل بودند خیلی‌راحت می خوردند و برایشان مشکلی نبود. همان طوری که ما راحت در رستوران دانشگاه غذا می‌خوریم. ما وقتی که مرغ می‌خوریم تازه غر هم می‌زنیم که چرا کیفیتش پایین است. همین طوری که ما داریم این کباب دانشگاه را، مرغ دانشگاه را می خوریم، همین طور هم برخی در جماران و نیاوران و زعفرانیه بی خیال می نشینند. همین طور هم بی خیال با ماشین بیت المال بچه هایشان را می‌رسانند. و دیگری خانمش را برای خرید می برد. آنها از همین جور جاها شروع کردند.

خانم معلمی می‌گفت: یکی از مدارس راهنمایی جنوب شهر افطاری داده بودند، دیدم یکی از بچه ها لیوان یکبار مصرف را زیر مقنعه اش قایم کرده، بیرون می‌برد. گفتیم: کجا می‌بری؟ خیلی ترسید. گفتیم: عیبی ندارد. گفت: می‌برم تا با دادش هایم بخورم. همین تهران را می گویم نه کهنوج، نه جیرفت، نه بشاگرد. یک ظرف کوچک یک بار مصرف نوشابه، در همین منطقه ۱۸، می خواهد با داداش هایش بخورد. می خواهد شادی هایش را با برادرهایش قسمت کند و چقدر ما ساده‌ایم که فکر می کنیم با تقسیم کردن شادی ها فقر از بین می‌رود. می خواهیم وجدان خودمان را راحت کنیم چون آدم وقتی این صحنه ها را می بیند یا می شنود وجدانش ناراحت می شود می‌خواهد یک جوری از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند؛ دست توی جیبش می‌کند، پولی در صندوق تقسیم عاطفه ها ، تقسیم شادی‌ها ، تقسیم زهر ماری می‌اندازد، وجدانش راحت می شود . نظام، سالی دو مرتبه به فکر فقرا می افتد!

چرا یک بار عدالت را تقسیم نمی‌کنید؟ حضرت امیر(ع) ازگوشه خیابان رد می شود، – مگر سال رفتار علوی نیست؟ – یک پیرمرد کورافتاده ای درگوشه ی خیابان می بیند. می پرسد ماجرایش چیست ؟ می گویند: آقا مسیحی است، کور است. حضرت می پرسد: سابقه اش چیست؟ می گویند: این بابا یک زمانی برای جامعه اسلامی آهنگری می کرده و مفید بوده است . الان به این روز افتاده است. حضرت می فرماید: باید هزینه اش را – بیت المال – دولت تأمین کند . حقوق بدهد؛ نه اینکه صدقه جمع کنی دور بچه هایت بگردانی بعد به آن فقیر بدهی، تازه با کلی تبلیغات! یک دختر فقیر هم نشان می‌دهد که دلتان بسوزد!

وظیفه دولت است که کمک کند، آن هم نه با منّت. نمی‌خواهم همه زحمتهای کمیته امداد را را زیر سؤال ببرم. کمیته امداد نهاد مبارکی است که امام بنیان نهاد؛ البته نه برای این که هشت میلیون عضو خانواده کمیته امداد باشند. تازه خیلی‌ها هم یا به خاطر آبروداری یا به خاطر بی زبانی، عضو کمیته امداد نیستند.. قرار نبود درجامعه ۶۰ میلیونی ۸ میلیون عضو خانواده کمیته امداد باشند که رئیسش با افتخار آمار بدهد. خجالت دارد! نو عروسش را هم بگذاریم توی ماشین، پشت وانت هم جهیزیه بگذاریم، مثل اسیر توی تهران بگردانیم . برای آن دختر و پسر تابلو هم بزنند: نوعروسان تحت پوشش کمیته امداد امام خمینی ، خانواده های بی بضاعت .

شما که از پول بیت المال این کار را می کنید، چرا منّت می گذارید؟ برای آن دختر و پسر یک ذره غرور باقی می ماند؟ شب عروسی اش، شبی که در واقع اوج لذت و خوشی است ، باید در خیابانهای تهران بگردند تا همه ببینند؟ واقعاً نمی دانم روح بزرگ حضرت امام(ره) چه جوری اینها را تحمّل می کند؟

نسبت جریان‌ها با اشرافیت

حالا ما پنج تا جریان سیاسی داریم که باید نسبت این‌ها با اشرافیت را بررسی کنیم:

۱- آن جامعه روحانیت فقاهتی که گفتیم چون اشرافیت، مشکل فقهی نداشت، این‌ها با آن مشکلی نداشتند. به یک سهمی مروّجش هم بودند و تقویتش هم می کردند.

۲- کارگزاران سازندگی که از دل همینها بیرون آمدند. و در واقع عمله و مجری سیاستهای اشرافیت هستند. اسباب قدرتشان بود. دو تا جریان سیاسی هماهنگ.

۳- آن طیف روشنفکر مذهبی که دینشان را از فقاهت گرفته اند؛ نظیر جامعه اسلامی مهندسین که هر چند مثلاً خود مرتضی نبوی آدم ساده زیستی است، ولی در یک مقطعی ایشان حامی سیاستهایی شدند که نتیجه اش وضع فعلی جامعه ماست. [ البته خود مرتضی نبوی تا یک مدتی با موتور هندا این ور و آن ور می رفت، الآن هم ماشینش پیکان است و برای دخترش هم که عروسی گرفت شام نداد فقط یک شیرینی داد، خسیس هم نبود؛ نداشت. ولی همین آقا مروج سیاستهایی شد که در مملکت باعث این اختلافات طبقاتی و این اشرافیت و… شد. ]

۴- طیف مجمع روحانیون با آن روحانیونی که چندان در حوزه نبودند. اینها تا مدتها از عدالت دم زدند، بعد کم کم خودشان هم جذب شدند. روزنامه “سلام” تا یک مقطعی از عدالت صحبت می‌کرد. اینها هم به همان چهار دلیلی که خدمتتان عرض کردم و مهمتر از همه بخاطر اینکه انسان بودند و انسان جایز الخطاست دچار این خطا شدند. معدود انسانهایی بودند که دچار خطا نشدند

۵- آن دسته از روشنفکران که دینشان را از شریعتی و بازرگان گرفته بودند، پایه دینشان مشکل داشت. شخص آقای دکتر شریعتی از بانیان فکری انقلاب و برای من محترم است. او کسی است که می گوید: من در حدی نیستم که الگویم علی(ع) باشد. من می خواهم شیعه ابوذر باشم علی رغم ظاهر لا مذهبی که دارد، یک مقداری روح دیانت را فهمیده است، اما کسانی که خواستند دین را از ایشان یاد بگیرند، نتوانستند. شور جوانی، احساسات و جوزدگی بود. از شریعتی ابوذرتر شده بودند. مرتضی الویری- شهردار فعلی تهران- کمونیست مجلس دوم از مجلس سوم به بعد، دبیر شورای عالی مناطق آزاد می شود. یک دفعه ۱۸۰ درجه عوض شد و کسی شد که برای سرمایه داری تئوری می داد که به هزار و یک دلیل باید در کشور سرمایه داری داشته باشیم.

چند شاهد مثال و خاطره

همه جریانهای سیاسی کشور به نحوی پشتیبان اشرافیت شدند. هر کدام به سهم خودشان در این مسابقه افتادند. یک بنده خدایی خاطره نقل می کرد که محسن میر دامادی عشق سفر داشت. همان ایامی که مثلاً معزول بود، سفر اروپا و… می رفت. من کاری در سفارت ایران توی ایتالیا داشتم. دیدم زنگ زده است که آقا من چند روز با خانواده می‌خواهم بیایم آنجا بمانم. یعنی اصلاً استفاده از امکانات بیت المال را حق خودش می‌داند. به تعبیر حضرت امیر(ع) مثل شترهایی که به علف بهاری رسیدند، شروع کردند به چریدن، حضرت امیر(ع) تعبیر دیگری هم دارد که بیت المال را مثل کسانی که به غنیمت جنگی رسیدند غارت کردند. نمی دانم صحنه تصاحب غنیمت جنگی را دیده اید یا نه؟ خیلی قشنگ است ! می دوند که تکه پاره کنند و از دست همدیگر بقاپند. در واقع در آن زمان حتی متدینین ما، یک کسی که اطرافشان را که نگاه می کردند حس می‌کردند کلاه سرشان رفته است و عقب افتاده اند. آن چند نفر معدود هم که باقی ماندند اگر هر پنجشنبه بهشت زهرا نمی رفتند، وصیت نامه رفقایشان را نمی دیدند، بیمارستان ساسان نمی‌رفتند این جانبازهای شیمیایی دم موت را ببینند، اینها هم حس می کردند عقب افتادند. چهار، پنج روز اول هفته حس می کردند عقب افتاده‌اند، هرگاه نگاه می کردند، می دیدند عقب افتاده اند. اما آخر هفته که بهشت زهرا می رفتند یادشان می افتاد که نه بابا، تو عقب نمانده‌ای؛ آنها عقب رفته اند. می‌رفتند بیمارستان ساسان، این جانبازان رو به مرگ را می دیدند که خس خس می کنند و با مرگ دست و پنجه نرم می کنند و مرتب می گویند: خدایا ما را بکش. و خانواده شان باید پول بیمارستان ساسان متعلق به بنیاد جانبازان را هم بدهد. (چون بنیاد اینها را به عنوان جانباز حساب نکرده، درصدهایشان را پایین آورده و می گوید: به ما ربطی ندارد. آمپول دانه‌ای چند هزار تومان را خودتان بگیرید!) آنهایی که نداشتند توی خانه کپه مرگشان را می گذاشتند و راحت می شدند. بعضی ها که اینها را می دیدند، حس می کردند که عقب نیفتاده اند ولی اینها تعدادشان خیلی کم بود. این قدر کم بودند که در این مملکت گم شدند. آن پیش بینی تلخی که حضرت امام(ره) داشت، تحقق پیدا کرد که: “پیشگامان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شدند…”.

 

س‍ؤال: شما فضای پس از رحلت امام(ره) را به گونه‌ای ترسیم کردید که ارزش های انقلاب سر بریده شد، و مسیر انقلاب عوض شد و… . مگر رهبری این انحراف مسیر را نمی دید؟ مگر رهبری ذبح ارزش های انقلاب را نمی دید؟ پس چرا با این وجود از آقای هاشمی حمایت می کردند؟ چرا گفتند: “هیچ کس برای من هاشمی نمی شود”؟ ایشان که این همه عیب و نقص را در دولت سازندگی می دیدند، چرا آن را تأیید می کردند؟ چرا..؟

جواب: یک جمله کلی من خدمت بزرگواران عزیز بگویم. خصوصاً به تمام کسانی که به تبعیت محض از ولایت فقیه فکر می کنند. هر آدمی چند شخصیت دارد. یک شخصیت حقیقی خودش است. یک شخصیت حقوقی هم دارد که جایگاهش است. من یک پس زمینه ای دارم یک کارهایی قبلاً کردم. از بچگی، جوانی، نوجوانی یک کارهایی کردم مجموعه‌ی کارها از خوب و بد. یکی تفکرات فعلی من است و یک شخصیت و جایگاه فعلی من است. بنده فردا مثلاً مدیر کل آموزش دانشگاه می شوم، فرضاً امروز من خودم هستم ۲ تا شخصیت دارم. یکی شخصیت فعلی با تفکراتم همین که خودمم. اسمم چیست ؟ فرزند کی ام ؟ یکی هم اعمال گذشته که انجام دادم و کارهایی که انجام دادم. دو شخصیت دارم. فردا که پست مدیر کل به بنده خورد، ۳ تا شخصیت پیدا می کنم. حالا ممکن است بنده در شخصیت حقیقی خودم یک آدم خوش اخلاقی باشم. خیلی هم خوب باشم. ولی ممکن است بسیار مدیر بی خود و بی عرضه ای باشم. اگر کسی بیاید مرا نقد کند و بگوید که فلانی از وقتی که به دانشگاه آمده است، دانشگاه را افتضاح کرده است در مقابل، یک نفر هم می گوید نه آقا. او پسر خوبی است و…. این دو تا دو چیز متفاوت را نقل می کنند. ‌حالا سریع می آییم سر اصل بحث. یک موقع است که رهبری به عنوان محور مشروعیت نظام باید هر لحظه به همه‌ی ارکان و جایگاههای رسمی حکومت تزریق مشروعیت کند. چون منبع مشروعیت اوست. رئیس جمهور و رئیس قوه‌ی قضائیه که از خودشان مشروعیتی ندارند. رئیس مجلس که مشروعیت ندارد، در نظام دینی ما که در آن هستیم اینها از خودشان مشروعیت ندارند. منبع آن ولی فقیه است. این باید دائماً مشروعیت ببخشد و تزریق کند. اگر یک بار این کار را نکند این توقع، این اشکال پیش می آید که نکند این قوّه مشروع نباشد و مشروعیتش را از دست داده باشد. به همین خاطر شخص رهبری ملزم است و یکی از وظایفش این است که اینها را زیر پوشش چتر حمایتی مشروعیت بگیرد. به همین خاطر اتّفاقی که می افتد این است که شخص رهبری می آید آن جایگاه ریاست جمهوری را مشروعیت می بخشد. برایش مهم نیست که روی این صندلی چه کسی نشسته است. بلکه این مهم است که این جایگاه هر لحظه تقویت شود. مشروعیت بخشی شود. زمانی که هاشمی نشسته است خوب این که نمی تواند بگوید من جایگاه ریاست جمهوری را…. در زبان فارسی ما از این چیزها نداریم. در زبان فارسی متعلق شیئ را با صاحبش می شناسند. به این مضمون ایشان در واقع می گوید که من هاشمی را تقویت می کنم. آیا از لحظه ای که آقای هاشمی از ریاست جمهوری بیرون آمد تا الآن یک بار شما تعریف آقای هاشمی را شنیده اید؟ تقویت و تعریف شفاهی در صحبتها شما شنیده اید؟ تا قبل از اینکه آقای خاتمی رئیس جمهور شود چند بار آقای خامنه ای از ایشان تعریف کرد ؟ در این ۸ سال به وفور تعریف کرده. به وفور. در این ۵ سال اخیر. مطمئن باشید و یقین داشته باشید که وقتی ریاست جمهوری او تمام شود، آقای خامنه ای از ایشان تعریف نمی‌کند. نمی گوید دانشمند فاضل و…. آقای ناطق نوری تا وقتی که رئیس مجلس است رهبری می گوید بله شما خوب هستید و اصلاً می آید او را پهلوی خودش می نشاند. دیدید؟ اما وقتی که پستش تمام شد وسط جمعیت می نشست. یعنی شأن معنویشان کم شد‌؟‌ خیر، در واقع رهبری وقتی می گوید تو بغل دست من بنشین، او آن جایگاه را تکریم می‌کند و مشروعیت می بخشد، نه آن شخص را.

ثانیاً : یک موقع است که رهبری می گوید هیچ کس نبوده که از ابتدای طلبگی پا به پا و رفیق من باشد تا الآن. با آن سابقه‌ی مبارزاتی که ایشان- آقای هاشمی رفسنجانی- دارند و فعالیّتهایی که ایشان انجام داده اند در بین مسئولان فعلی هیچ کدامشان ندارند. بدون هیچ تعارف. طبیعی است که تکریم شخصیت هاشمی به عنوان پس زمینه اش تکریم هاشمی نیست. تکریم آن خوبیهایی است که هاشمی انجام داده است ولی چون نمی شود آن خوبیها را بدون متعلق، بدون صاحب تکریم کرد باید شخص را تکریم کرد.

ثالثاً آیا کسی هست که بگوید مقام رهبری از مثلاً کارهای فائزه هاشمی راضی بوده و حمایت می کرده است؟ آیا کسی جرأت می کند که بگوید مقام رهبری از کارهای مهاجرانی راضی بوده است ؟ کسی جرأت این حرف را دارد ؟ نه به کَرِّات شنیدیم که ایشان فرمودند که: من دولت را کامل حمایت می کنم. تخصیص هم ندارد.

رابعاً جایگاه من و رهبر فرق می‌کند. وظایف من و ایشان فرق می‌کند. چرا فکر می‌کنید که وظایف من و او یکی است ؟ او مسئولیت و وظایف خاصی دارد و بنده یک مسئولیت و وظایف خاص خودم را دارم. تکلیف ما با تکلیف رهبر خیلی فرق دارد. اگر فکر می کنید ما یک تکلیف داریم اشتباه می کنید. بله، در یک حوزه‌های خاصی یک تکلیف داریم. ولی در یک حوزه های خاصی تکالیفمان متفاوت است. تبعیّت محض از رهبری به این معنا نیست. یک موقع تبعیت محض را بعضی‌ها غلط می‌فهمند. می‌گویند هر کاری که رهبر گفت می کنیم و هر کاری که رهبر نگفت نمی‌کنیم. تبعیت محض از رهبری به این معنا نیست. اگر تو به واسطه‌ی دیانت به نقطه‌ای رسیدی باید آن را عملی کنی، نباید معطل دستور رهبری بمانی. تا حالا رهبری چند بار گفته که شما نماز بخوانید؟ یا گفته روزه بگیرید ؟ “چون تبعیت محض از رهبری دارم روزه نمی گیرم”. این خیلی مسخره است. همین طور هم مسخره است که بنده تخلفی از شخص خاتمی، از شخص مهاجرانی یا از شخص هاشمی و… ببینم و هیچی نگویم. می گوییم چرا چیزی نمی گویی ؟‌می گوید “آقا هیچ دستوری ندادند”. آخر، دینت به تو دستور داده است. علی(ع) به تو دستور داده است. رسول الله دستور داده، صحیفه‌ی نور دستور داده است. مگر رهبر باید بیاید تک تک ما را برای نماز صبح بیدار کند ؟ بابا! نهی از منکر وظیفه‌ی ماست. خداوند گفته است. خدا گفته نهی از منکر کن. بر هر مسلمانی واجب است که اگر منکری را دید و آن موارد و شرایط بود نهی از منکر کند. برای نهی از منکر قرار نیست من از کسی اجازه بگیرم. همانطور که قرار نیست ما برای نماز خواندن از رهبر اجازه بگیریم! فروع دین مگر ده تا نیست…؟! نهی از منکر مثل نماز است. چطور من برای نماز صبح خودم از رهبر اجازه نمی گیرم ولی برای نهی از منکر آن هم منکری که انقلاب را به خطر انداخته وخون همه شهدا را دارد پایمال می کند، ‌اجازه بگیرم ؟ خیلی مسخره است.

حضرت علی(ع) می فرماید : من سربازهایی می خواهم که بصیرتهایشان را بر شمشیرهایشان حمل کنند. ما در مکتبی بزرگ شدیم که حجربن عدی، کسی که وعده ی بهشت را از ائمه ی ما می گیرد، می آید یقه‌ی امام حسن(ع) را می گیرد و سر امام حسن (ع) داد می زند. می گوید بیخود کردی صلح کردی. امام حسن(ع) هم نمی گوید خفه شو. می گوید حالا عصبانی هستی بیا برویم…. می گوید یا مضلّ المومنین ! امام مجتبی(ع) هیچ نمی گوید. ما ‌شیعه ی مکتبی هستیم که مالک اشتر یک زمانی به حضرت علی (ع) می گوید چرا سازشکار شدی ؟ حضرت هم دعوایش نمی کند بلکه او را تشویق می کند بعد هم البته توضیح می دهد و عصبانی نمی شود. می گوید مالک ! فکر می کنی من در این مقطع سازشکاری کردم ولی دلیل کارم این بود. نمی گوید به تو ربطی ندارد. تو نمی‌فهمی. مصلحت است. تو برو خودت را درست کن. تو به من ایراد نگیر. می گوید ببین دلیلش این است. مگر اینها الگوهای دینی ما نیستند ؟ مگر شهدا الگوی ما نیستند ؟ من یک مورد خیلی مستند به شما بگویم. یک بنده خدایی بود که بعداً مفقود الا ثر شد. این بنده خدا در پادگان در صف غذا ایستاده بود. فرمانده ی قسمت حواسش نبود یا ‌حالا رفته بود کاری را انجام دهد، رفت که بی‌نوبت غذا بگیرد. این مفقود الاثر فعلی یقه اش را گرفت. گفت : “عمو چه کار می کنی ؟ ما برای عدالت داریم می جنگیم. نه دفاع از میهن اسلامی. برای عدالت داریم می جنگیم. ما می جنگیم که این ارزشها حاکم شود. این ضد ارزشها و بی نوبت غذا گرفتنها که تبلور بی‌عدالتی است، اینها از بین برود. بعد تو همین طوری می آیی می روی جلو؟” و آن فرمانده می گوید چشم و می رود ته صف می ایستد. نمی گوید مصلحت است، من یک مأموریت مهم دارم و باید بروم، بلکه می رود ته صف می ایستد. اگر ‌اینها شهدای ما هستند، پس چرا فکر می کنیم که اگر اشکال شخصی هاشمی یا خاتمی یا کی و کی و کی را گرفتند، تضعیف رهبری است. چرا هر نابابی را به رهبری پیوند می دهی؟ چرا برای هر نابابی از رهبری خرج می کنی ؟ کاری که جامعه روحانیت کردند و الآن از کرده ی خودشان بد جوری پشیمانند. هر تخلفی که دولت هاشمی کرد به اسم “حمایت از هاشمی، حمایت از رهبری است”. “مخالف هاشمی دشمن پیغمبر است” پوشش دادند، حالا جامعه روحانیت دیگر باید قدرت را خواب ببیند. برگردم به همان جواب اخیر خودم. تکلیفمان با تکلیف رهبری فرق می‌کند. چون مسئولیت ما با مسئولیت رهبری فرق می کند. او در پیشگاه خدا پاسخگوی اعمال خودش است و من هم پاسخگوی اعمال خودم هستم. خدا به ما عقل داده است. آیا نباید از آن استفاده کنیم و منتظر باشیم تا رهبری حرفی بزند ؟‌ خدا از تو در مقابل عقلی که به تو داده تکلیف می خواهد. آیا قرار است رهبری به جای ۶۰ میلیون آدم، بلکه به جای مسلمین جهان فکر کند، کار کند. تکلیف پیدا کند ؟ پس ما این وسط چکاره ایم؟ قرار است که به تعبیر حضرت امیر(ع) سربازانی باشیم که بصیرتشان را روی شمشیر حمل می کنند، سربازانی که می دانند چکار می ‌کنند. خیلی‌ها هستند که نیاز نیست رهبری بگوید، خودشان کارشان را می کنند. کجای تاریخ داریم که حضرت گفته باشد «جناب آقای ابوذر! به این وسیله به جنابعالی مأموریت داده می شود که بنده حکم می کنم که یا واجب شرعی است که بروید یقّه‌ی کعب الاحبار را بگیریدو استخوان شتر را برسرش بزنید ؟» کجا این را گفته است ؟ هیچ جا نگفته است. ابوذر اتوماتیک است. لازم نیست به او بگویند. خودش می فهمد. شاگرد مکتب پیامبر (ص) و علی (ع) است. هیچ وقت این تحلیل مسخره را ابوذر نمی کند که اگر علی(ع) ساکت شود من هم باید ساکت شوم.. مالک هم همین طور. علی(ع) یک انسانی است با معذوریتها و تکالیف خودش. در جایگاه و مسئولیت خودش ساکت است. اگر تو در همان جایگاه می نشستی بله، ساکت باش. اما جایگاه و مسئولیت تو فرق می کند. ” لایکلّف الله نفسا الّا وسعها”، وسعت هر نفسی فرق می کند، به هزار و یک دلیل رهبری نمی تواند، یا به دلیلی که به خودش مربوط است ساکت می نشیند. من که وظیفه ام فرق می کند، یک موقع است که می گوید : بسمه‌تعالی به هیچ عنوان مثلاً این کار را نکنید در مقطع فعلی. چشم ! نمی کنیم. چرا ؟ به همان دلیلی که مثلاً یک مرجع تقلید می آید به من می گوید که اینجوری وضو بگیر. می گویم آقا گناهش گردن تو، قیامت اگر به من گفتند که چرا این جوری وضو گرفتی می گویم این آقا گفت. ولی همه‌ی‌حوزه‌ها اینجوری نیست. یک موقع مثلاً در یک مقطعی‌یک مشت چرت و پرت نوشته بودند علیه دولت میر حسین موسوی و بعد امام گفته بود بشکند قلمهایتان که دارید دولت را تضعیف می کنید. یعنی اینکه فعلا در مقطع فعلی که آمریکا آمده و هزار و یک مشکل داریم، عراق فشار آورده و دولت به خاک سیاه نشسته است و نمی تواند حقوق کارمندانش را بدهد و تأمین جنگ برایش مشکل است، حالا شما گیر دادید که چرا فلان شده است ؟ آن موقع هم اطاعت نکردند. همانهایی که به امام گفتند بز اخفش ، همانها بعداً آمدند پشت ولایت فقیه سنگر گرفتند و هر کس که صدایش بالا آمد توی سرش زدند که “المُتَقَدّمُ عَنهُ مارقُ”. آقا این مُقَدَّم عَنه نیست. این تشخیص وظیفه است. به همین خاطر من جوابم را اینگونه تمام می کنم که رهبری شاخص است؛ راه نیست. راهنما است راه نیست جاده نیست انرژی راه رفتن نیست. ببینید شما را در یک بیابانی رها می کنند، می گویند آقا ببین این شاخص و این قطب نما است. دیگر اینکه این راه را چطور بروی، مکانیزم وفرآیند رفتن چه باشد اینها همه‌اش با توست. تویی که باید این کارها را بکنی. فقط گفتند تا بدانی که این طرفی بروم این شاخصت است. حالا یکی نفسش خوب است از کوه بالا می رود، زودتر می رسد. یکی نفسش ضعیف است. یک کسی شنا می کند می رود و…. اینهایش دست خودت است دیگر آن درخت که قرار نیست دست تو را بگیرد و تا آنجا ببرد. آن گراست. شاخص است که گم نشوی.

رهبری آن طور که شما فکر می کنید قدرت ندارد. اگر قرار است که رهبر یک تنه جور همه را بکشد، پس قوه ی قضاییه را تعطیل کنند. این همه ماشاءالله فقیه و مجتهد و قاضی آنجا گذاشته ایم. تعطیل کن کنار بگذار و خودت شخصا بنشین پرونده ها را دانه دانه باز کن، نمی‌شود، امکانش نیست.

من خیلی ساده به شما بگویم. رهبری به عنوان فرمانده ی معظم کل قوا باید گزارش های نیروهای مسلح را چک کند. یک بار خودت را جای این بنده خدا بگذار. این بنده خدا وقتش ۲۷ ساعت که نیست، ۲۴ ساعت است. تازه مریض هم می شود، خسته هم می‌شود، سنش هم بالاست، زن و بچه هم دارد، باید به عنوان پدر به بچه هایش هم برسد، به عنوان همسر به زنش هم برسد، به فامیلش هم باید برسد، اینها را که دور نریخته است. اینها را هم دارد. یک موقع دلش درد می گیرد، یک موقع نمی دانم کسل می شود، یک موقع سرش درد می‌گیرد. همه اینها را باید انجام بدهد به اضافه که هر روز این همه گزارش از جاهای مختلف میرسد. از حوزه ی علمیه، از مسلمین جان، اینهمه گزارش. همینکه همه اینها را بخواند، هیچ دستوری ندهد وقت نمی کند، خیلی ظلم است که ما همه‌ی کارها را دوش یک نفر بریزیم. پس ما چکاره ایم؟ مثل قوم بنی اسرائیل که خیلی راحت گفتند :”اذهَب اَنتَ وَ رَبُّکَ” توو خدایت بروید بجنگید ما اینجا نشسته ایم رهبر یک نفر است پس ما چه کاره ایم ؟ اگر قرار است که همه ی دزدها را او گردن بزند پس من و شما چه کاره ایم ؟‌قوه قضائیه چه کاره است ؟ دیوان عدالت اداری ‌شورای عالی قضایی و دادسرای کل کشور چه کاره اند؟ اینها برای چه حقوق می گیرند ؟ بروند بمیرند. بروند جمعش کنند. اصلاً تفکیک قوا درست شده، اداره درست شده، کارمند استخدام شده، ۵/۶ میلیون کارمند دارید، که این کارها را انجام بدهند.

من هم همیشه برایم سؤال بوده که چقدر رهبری دارد از هاشمی حمایت می کند. هاشمی دارد خلافکاری می کند، رهبری حمایت می کند. هفت سال هشت سال فکر کردم به این جواب رسیدم. با متون دینی هم تطبیق دادم، دیدم فعلاً درست است و مشکل خاصی ندارد. حالاشاید یک نفر بیاید ابطال کند ولی عرضم این است که اگر قرار باشد که رهبری حتی ۲۰% کارهای کشور را که نه، ۱% کارهای کشور را انجام بدهد باید ۲۴ ساعته پشت میز باشد چشم بسته امضاء کند. رهبری قدرت دارد منتها قدرتش در یک کانالهای خاصی اعمال می شود نه در همه سطوح.

باز هم می گویم که رهبر واقعاً یک آدم مثل من و شماست با توانایی‌های محدود. رهبری که یک نفری نمی تواند همه‌ی مشکلات کشور را حل کند؛ دستیار می خواهد، معاون می خواهد، مشاور می خواهد. یک زمانی یک قسمت حسابرسی مال بیت رهبری بود و می بایست جاهای مختلف را حسابرسی کند. چهار تا حسابرس حزب الهی که نتوان آنها را خرید پیدا نکرده بودند. آدم اینها را به که بگوید؟ رهبر که خودش حسابرسی بلد نیست تا حسابهای پیچیده‌ را بررسی کند که چقدر دزدی کردند! چرا توقع اضافی دارید ؟ مگر الآن جامعه‌ی بسیط حضرت امیر (ع) است که شلاق روی شانه اش بگذارد دانه دانه با شلاق ادب کند. رهبر، آدمی مثل من و شماست که در یک حوزه ی فقاهتی به حد خاصی رسیده است، و او را ولی فقیه گذاشته اند. هر چه که به ذهنش می رسد، پی گیری می کند. حضرت امیر (ع) می فرمایند: “لا رَأیَ لِمَن لایُطَاعَ”. رهبر مقامش بالاتر است یا امام حسن مجتبی (ع) ؟ امام حسن مجتبی (ع) می فرمایند: بروید با معاویه بجنگید، می روند خود را به سپاه معاویه می فروشند. می گوید آقا اینجوری نکنید. در نماز او را تیر باران می کنند. می گوید: اگر این طوری است، من حکومت را به معاویه می دهم، نخواستم. خوب امام حسن با آن علم و قدرتش باید چهار نفر سپاه داشته باشد یا نه؟ امام حسن(ع) اگر ۷۰ نفر یار داشت کربلا را ۱۰ سال زودتر پیاده می کرد. چرا امام سجاد (ع) از این کارها نمی کند؟ به خاطر اینکه یاوران امام سجاد(ع) سه نفرند. به امام صادق(ع) می‌گویند چرا شما قیام نمی کنی ؟می فرمایند: به خدا اگر هفده یار داشتم قیام می کردم. ولی فقیه از امام صادق (ع) که بالاتر نیست .یک نفری که نمی‌تواند. حسابرسی از یک شرکت واقعاً یک کار پیچیده‌ی ذهنی است. ۱۰ نفر حسابرس با کامپیوتر باید بشینند تا ببینند یک شرکت متعلق به بنیاد مستضعفان، در طول چند سال چقدر مثلاً در آن سود و زیان و احیاناً اختلاس بوده است، فقط از این شرکتها هزار تا زیر نظر وزارت صنایع و معادن است. یکی می شنود که در اصفهان ، فلان شرکت اختلاس کرده است. راحت می گوید رهبری نشسته چکارمی کند؟ آدم واقعاً باید انصاف داشته باشد. شما برای منظم کردن کتابخانه و اتاقتان مشکل دارید. بعد توقع دارید که یک کسی مملکتی به این گستردگی به این فراخی با این تعدّد افکار و آرا را بدون نقص اداره کند. توقع دارید که رهبر دانه دانه این شرکتها را حسابرسی کند. خودش برای همه‌ی مفاسد ایران قاضی شود؟ مگر امکانش هست؟ در دنیایی که آمده اند مدیریت را علم کرده اند و به تخصص های کذا و کذا تقسیم بندی کرده اند، از رهبری که تخصصش فقط فقاهت است حالا یک مقداری هم مسائل هنری و نظامی می داند، یک مدتی هم رئیس جمهور بوده است چه انتظاری دارید؟ حسابرسی که دیگر بلد نیست، اقتصاد که بلد نیست. چند نفر در این دانشگاه بسیجی سرباز معتقد ولایت داریم که حسابرس قوی باشند؟ رشوه های صد میلیونی ببینند و سرشان را برگردانند؟ شما یکی پیدا کن تا در مؤسسه‌ی “مفید راهبر” حسابرسی کند و به آقای خامنه‌ای گزارش دهد تا آقای خامنه‌ای اینها را عزل کند. یک ذره انصاف داشته باشیم. بله، رهبری مجسمه نیست که نگاه کند ولی چکار می تواند بکند ؟ از اجدادش که بزرگتر نیست. اگر سپاهی و کمک کننده و یاور داشته باشد می تواند وظایفش را انجام دهد ، نداشته باشد نمی تواند. امـام زمـان ان شا الله می آید و رهبری را به دست می گیرد. شیعه باید منتظر این گونه رهبری باشد. شیعه چون آرمان خواه است این مدلها او را قانع نمی کند. من هم حسرت آن را دارم که امام زمان بیاید راه برود در خیابانها و دانه دانه حد بزند، دانه دانه گردن بزند. همین عدالت مجسم را آدم ببیند و کیف کند. ولی آنها معصومند و احاطه ای به دنیا دارد که من و شما و آدمهای معمولی نداریم. آن توقع را از علی (ع) می توان داشت نه از شیعه علی(ع). ما باید توقع یک شیعه‌ی علی را از رهبرمان داشته باشیم.

سؤال: آقای کوشکی، با آن وضعیت در هم و بر همی که تشریح کردید، این وسط وظیفه ما چیست؟ چه باید بکنیم؟

جواب: جواب این سؤال با یک جمله و دو جمله داده نمی شود. ولی ببینید، آن چه مشخص است این است که در این روزگار که دیانت ، دینداری، دین و مفاهیم دینی را با این دیندارانی که روح دین را درک نکرده اند، دین را در ذهن عامه ی مردم به لجن کشیدند ، مردم را از دین بیزار کردند، وظیفه ی شما این است که به مردم بشناسانید که والله این دین نیست. دین آن چیزی است که علی(ع) می گوید. اینها مبلّغ دینداری نیستند. عمامه هایشان شما را گول نزند. اینها ربطی به دین ندارد. دین چیز دیگری است. چهره ی واقعی دین را به مردم نشان بدهید، تا لااقل درصد بی دینی مردم کمتر شود. لااقل مردم فرق بین اینها و دین واقعی را بفهمند. این وظیفه‌ی اول شماست. اینجوری از حریم دین دفاع کنید. دین الآن خیلی مظلوم است. همه دارند فحشش را به خدا پیغمبر و دین می دهند، به قرآن دارند فحشش را می دهند. به امام حسین (ع) دارند فحشش را می دهند. به اینها بدگمان شدند. یک بار دیگر بازخوانی کنید اینها را که مردم بفهمند نه بابا دین اینجوری نیست. اینها دارند بد از دین صحبت می کنند. اینها دارند خودشان را به دین می چسبانند.

وظیفه دوم شما نهی از منکر است. وظیفه‌ی نهی از منکر از ما ساقط نشده است. ولو یک درصد احتمال تأثیر بدهیم باید بگوئیم؛ حالا ازطریق مطبوعات، از طریق تشکل، از طریق نفوذ در صدا وسیما و یواشکی یک بار برنامه ساختن از کانال و تولید کردن. رفتار عملی خودمان. شما فردا می روید در جایی مدیر می شوید، در جایی رئیس می شوید، در جایی وکیل می شوید، وزیر می شوید. از همین الآن مواظب خودتان باشید. اینها تمرین می خواهد. اگر اصفهانی هستیم یک بار برویم محله‌ی گدانشین اصفهان یک سر بزنیم، تهرانی هستیم همین جور، به هر حال خوشبختانه در هر شهری برویم مستعصف فراوان است. خیابانها را دقت کنیم. ببینیم چرا در مرغ فروشی ها پای مرغ هم گذاشته اند. اینها تمرینی می شود که همین الآن ببینید. از آسمان که مدیر نخواهد آمد. شماهائید. فکر نکنید که دور از دسترس است نه اصلاً اینجوری نیست. می توانید حافظ بیت المال باشید، خیلی کارها می‌توانید بکنید. اصلاً خودتان را دست کم نگیرید. می توانید آن ارزشهای در واقع به فراموشی سپرده شده را دوباره زنده کنید. همانطوری که حضرت امیر(ع) بعد از ۳۵ سال با کمک افرادی مثل مالک اشتر دوباره ارزشهای زمان پیامبر (ص) را احیا کرد. شما هم می توانید این کار را بکنید. دست ما اصلاً بسته نیست. به فرض که هیچ غلطی نتوانیم بکنیم، به عنوان مسلمان وظیفه داریم که انجام تکلیف بکنیم، وظیفه داریم و تکلیف داریم که با این ضد ارزشها مبارزه کنیم. ما مکلف به انجام تکلیف هستیم نه مأمور به نتیجه. مکانیزم‌هایی باید انتخاب شود که تأثیر گذار باشد، اگر هم تأثیر نگذاشت خیلی مهم نیست. کما اینکه امام حسین (ع) پیروز ظاهری نشد. مگر امام حسیین (ع) رهبر ما نیست ؟ پیروز ظاهری نشد ولی تکلیفش را انجام داد.

برچسب‌ها: , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق