یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۶:۰۶ - ۱۳۹۴/۰۹/۱۹
امام سجاد
ترجمه اختصاصی؛
 فرزند گریه/ سرگذشت سراسر غمبار امام زین العابدین (قسمت سوم)   

سجّاد بر محراب خويش جاي گرفت… و چشمه ساري از نماز، بيرون جوشيد. هنگامة آن شده بود كه به ملاقات با محبوبش، شرفياب گردد… و در حالي كه به عشق آفريدگار خلايق، ترنّم، سر مي داد، جويباري از واژگان انسان، بيرون تراويد: بار الها! چه كسي، طعم شيرين محبت تو را چشيد و كسي را جايگزين تو ساخت!

ندای اصفهان- مترجم: دکتر مهدی عابدی

«وسلاحه البکاء یا ابک یا ولدی الحبیب» اثر کمال السید

دریافت متن مقاله به زبان اصلی: اینجا

فرزند گریه، قسمت اول: اینجا

فرزند گریه، قسمت دوم: اینجا

درباره نویسنده:

کمال السید، نویسنده عراقی تبار و عرب زبانی است که اخیراً ملیت ایرانی گرفته است. کمال السید بیش از ۱۳۰کتاب و تحقیق به صورت مجموعه ای تاریخی از زندگی اهل بیت با عناوین «زنی به نام زینب»، «ششمین باغبان اندیشه» و «زندگینامه امام هفتم» را در کارنامه ادبی خود دارد. کتاب «عشق هشتم» از وی، رمان برگزیده انجمن قلم ایران و جشنواره رضوی بوده است.

کمال السید

«حرّه … میراث خوار کربلا»

هنگامی که سد فرو می ریزد، آب روان و آرام به سیلی بنیان برانداز تبدیل می شود که در آن اشیاء، ثبات و صلابت خویش را از کف می دهند، و زمین زیر پاها، به لرزه در می آید. امواج دریا در خروش بود و آسمان تیره و تار و ابری و مالامال از رعد و صاعقه. دیگر چیزی ثبوت ندارد، همه چیز، بشدت بر خود می لرزد و گریبانگیر نوعی جنون گردیده است. دیگر چیزی بخردانه یا نابخردانه نیست، چرا که همه چیز، در مقابل سپاهیان متجاوز یزید، مباح است.

پسر غسیل الملائکه که اهل یثرب بر گردش حلقه زده بودند. فریاد بر آورد:

ــ بیم آن دارم که آسمان، بر ما سنگ ببارد … چرا که یزید، کسی است که هر مادر ، دختر و یا خواهری از ما را که بخواهد، به ازدواج خویش در می آورد، میگساری می کند و نماز را وا می گذارد.

یکی از اهل یثرب با افسوس ، آهسته گفت:

ــ پس کشتن حسین، سبط محمد و به اسارت در آوردن زنان و عیالش و گرداندن آنان از شهری به شهر دیگر چه!!

ابن حنظله گفت:

ــ آری ، بخدا سوگند، حق اگرکسی هم مرا همراهی نکند من او را از دم تیغ خواهم گذراند.

آسمان، ابرهای زمستانی را به دشواری تحمل می کند و بادهایی از سمت شمال وزیدن می گیرد و زمین آبستن حوادث و رخدادهایی است و خبرها, پی در پی از ورود سپاهی خبر می دهند که شالوده آن سی هزار مرد شامی است که در برِ خویش مصیبت و بد شگونی را دارند و به سوی مدینه منوه پیشروی می کنند.

ابرهای تیره، چونان کشتی هایی که تند بادی بدانها یورش برده است، از آسمان گذر می کنند.

یثرب مهیای رویارویی با مهاجمان می شود و گروهی از مردم، مشغول حفر خندقی جدید می گردند … گروه هایی گوناگون آمدند و مردانی از اهل مدینه به چشمه سارهای آب در مسیر شام، روان شدند تا آنها را پر از قیر کنند و بر سر پیشروی نیروهای پیشرو و مهاجمان مانع تراشی نمایند.

یکی از آنان که در اندیشه دمادم رویارویی بود، گفت:

ــ بنی امیه در مدینه هستند، از سوی آنان خطری متوجه ماست که هر دم ما را تهدید می کند. شمارشان افزون بر هزار نفر است … چه باید بکنیم؟

دیگری پاسخ داد:

ــ آنان را از میهن خویش، بیرون می کنیم.

ــ در این صورت آنها دشمن را بر نقاط ضعف و نقطه های کور آن، رهنمون خواهند ساخت.

ــ از آنان، عهد و پیمان می گیریم.

ــ چه زمانی بوده است که این پیمان شکنان حرمتی برای عهد خویش و گرامیداشتی برای پیمان های خویش، قائل بوده اند؟!

ــ پس فرا رویمان دو گزینه وجود دارد یا اینکه آنان را از دم تیغ بگذرانیم و یا آنان را بیرون سازیم.

ــ پس بیرون راندن آنان، بهتر است.

در حالی که آسمان در سکوتی مرگبار می گریست‌، سپاهیان دشمن به «وادی القری» رسیدند. فرمانده سپاه که بر پسر عثمان، گزافه گویی می نمود، گفت:

ــ چه خبر داری، مرا راهنمایی و ارشاد کن؟

ــ نمی توانم،‌ چون از ما عهد و پیمان ستانده شده است که دشمن را بر نقاط ضعف شهر، راهنمایی نکنیم و مهاجمان را پشتیبانی ننماییم.

مرّی احساس کرد، کینه توزی، قلبش را می فشرد.

ــ اگر تو پسر عثمان نبودی، گردنت را از پیکرت جدا می ساختم … خارج شو. آنگاه رو به ابن مروان نمود و با ستم پیشگی گفت:

ــ تو هر چه در بر داری را رو کن.

ابن مروان که در ژرفای جانش، عقده ای ، می خروشید، پاسخ داد:

ــ آری، من تو را راهنمایی می کنم …

و در حالی که موقعیت جغرافیایی محلِ یورش را شرح می داد، ادامه داد:

ــ‌ سپاه خویش را به سوی «ذی نخله» گسیل دار تا سپاهیانت در مکانی گرد هم آیند، چون خورشید بردمید مدینه را سمت چپ خویش قرار بده و آنرا دور بزن تا در سمت مشرق به منطقه «حرّه» برسی، آنگاه با شروع طلوع آفتاب، بر آنان بتاز.

مرّی در حالی که دیدگان خسته و وامانده اش، نفع این کار را جویا می شد، با حالتی جستجوگرانه، به ابن مروان نگریست. نواده زرقاء (پدر مروان)، صحبت را از سر گرفت و گفت:

ــ چون سپیده دم بر دمید و خورشید طلوع کرد، خورشید، پشت سپاه تو و فراروی مدینه خواهد بود و نور آن، اهل مدینه را آزار خواهد داد، و مگذار که آنان چیزی جز برق تیغ ها و نیزه ها را نظاره گر باشند تا دیدگانشان را حیران و مبهوت سازد و سستی و ضعف را در دلهایشان در افکند.

فرمانده سپاه از شدت شور و شعف، کفی زد و گفت:

ــ پدرت چه کسی بوده که چنین فرزندی را زاییده است!

خورشید در آن روز، با رنگی سرخِ سرخ، چونان دیده ای بر افروخته و سرخ، طلوع نمود و ابرها را کنار زد، و آسمان چونان دریایی بیکران و فیروزه ای فام، نیلگون و صاف بود.

گروهی از مهاجران و پاره ای از انصار برای ستیز، بپا خاستند. ولی کجا، آنان می توانستند در مقابل طوفان سهمگینی که از جانب دمشق می آمد، ایستادگی کنند!

آتش ستیز و کشمکش بر افروخته شد و برق تیغها در میانه گرد و غبارها، رخ نمود … آذرخش هایی در زمین، در حال رزم و ستیز بودند. حرّه معراجی شد برای روان هایی که آزادگی را برگزیده بودند و دسته های ملخان در دشتی پر از سنبل های سبز و خرم، کشتار و خونریزی را آغاز کردند. پیش از غروب آفتاب، سدّ‌ پر صلابت انسانی، فرو ریخت و خندق پر از خاک شد و آن هنگام بودکه مدینه محمد (ص) در معرض تند بادی سوزان و آتش خیز، قرار گرفت.

 «و حریم ها را دریدند!»

افزون بر ده هزار اسب سوار و بیش از ده هزار نیروی پیاده، پس از آنکه فرمانده حمله،‌ اعلام داشت:

ــ شهر مدینه، سه روز برای شما مباح است و آنرا مورد تاخت و تاز قرار دهید، به سمت مدینه، یورش بردند.

هزاران خواسته، در دیدگان تشنه، برق زد و در روانهای فرو مقدار ، تبِ شهوترانی، شعله ور شد، که شبهای غارت و چپاول و خواسته های سرمستانه در آغوش زنان زیبا رخسار، چه نیکوست! گله های گرگان ددخو، چونان طوفانی بنیان برانداز و ویرانگر، به سوی یثرب روان شدند.

تیغ های شامی. هزاران سر را درو کرد،…همه چیز را مباح می انگاشتند، سرخ فامی خون، پهنه زمین خاک را رنگین ساخت و فریاد خواهی هایی سرشکسته از درون خانه ها و مساجد ، به هوا بر می خاست.

ــ یا محمد … یا نبی الله …

سپاهیانِ سرمست در هر کوی و برزنی می گشتند تا زر و سیم و زنان زیبا رخسار مدینه را به چنگ آورند.

در ژرفای نفس بشری، خوکی که گریبان در لاک خویش فرو برده و به زنجیرها در بند گشته بود، وجود داشت.

ولی ابلیس به غفلت انسان، رخنه کرد و آن قید و بندهای را گسست و آن هنگام بود که خوک آزاد شده، بیرون جهید و شروع به عربده کشی و ویرانگری کرد و انسانیت پایان یافت … و چه بسا آن خوک آنرا می کشد یا بر زمین می افکند و یا در بند می سازد.

و اینگونه بود …

روزی که حسین (ع) بر فراز خاک، فرو افتاد و آرمید، خوک در بند غل و زنجیرها، بیرون جهید و سرمست و ازخود بیخود شده به رقص ستیز در آمد و شهوت، در دیدگانش،‌ بر افروخته شد و غنایم در نگاهش، برق می زد.

اینک این لشگریان مهاجم بودند که بر پیکر حسین می تاختند و برای مباح انگاشتن جهان، روانه می شدند. دیگر حریم و حرامی وجود نداشت و همه چیز مباح بود.

دختر بچه ای می دوید … بهت زده بود. گرگی او را تعقیب می کند … دختر بچه بر پای می لغزد …و بر زمین می افتد … علیرغم جراحتش بر می خیزد و چونان آهویی که شکارگر فرومایه ای در تعقیب اوست، می شتابد.

تب شهوترانی در اعماق جان گرگ، شعله ور شد … دیدگانش چونان افعی، برق زد … و با گذر از درگاه مسجد النبی، بی آنکه پلک بر روی هم نهد، آن دختر بچه را تعقیب می کرد …

دختر بچه در پس گور مردی آسمانی، پناه برد … در حالی که زبان از کام خویش بیرون برده بود، دختر را باز هم تعقیب کرد … دختر به محراب پیامبر، پناه جست … ولی گرگ، دیگر ، فرا روی خویش، چیزی را نمی دید، او را از روی فرشی که در محراب گسترانیده بودند، ربود … و بزرگترین گنجینه ای را که دختران دارند، به سرقت برد، و همان گونه که از روی پیکر او برمی خاست، از یاد نبرده بود که دستبندهای زرین و سیمین او را بر کشد … ولی هنوز هم در نگرش دختر، پر بها و ارزش بود، دستبند خویش را رها کرد که هر کاری که می خواهد بکند. سکوتی رعب آور بر فراز مدینه ماتم زده، زانو زد و سپاهیان، غنایم در بر، به اردوگاه خویش بازگشتند.

در حالی که راه می رفت … با پاهای سنگینش، زمین به لرزه در می آمد و نگاه های شرر بارش، نزدیک بود، درها و دیوارهای خانه های گلی را به آتش بکشد.

در حالی که به سمت شمال روان بود، ناگاه صدای گریه کودکی شیرخوار، به گوشش خورد… بر جای خود میخکوب شد … خوک بر چهار پای خویش ایستاد … لگدی به در کوبید. مادری نحیف را دید که در میانه اتاق نشسته و اشیاییء بر گردش پراکنده شده است … این چشم انداز، گویای آن بود که ساعتی پیش، لشگریان از این خانه گذر کرده اند.

سرباز تند خود و ددمنش، بانگ بر آورد:

هر آنچه پیش خود داری، بر من عرضه دار.

آن مادر کوچک اندام گفت:

ــ لشگریان چیزی برایم باقی نگذارده اند … و همه چیزِ مرا به یغما بردند.

ناگاه آتش کین در ژرفای درونش شعله ور شد و شهوتش به خروش آمد، او می خواست با نگاه هایش، سینه مادر را فرو ببلعد … با سنگدلی، کودک را از دست مادر کشید و او را به دیوار کوبید …

آن مادر کوچک اندام، در برابرش، گنجشکی را می نمود …

زر یا سیمی از آن مادر نیافت، از این رو، چیزی دیگر را از مادر ربود و خانه را ترک کرد … این بار نوزاد دم فرو بسته بود و مادرش می گریست … همه چیز مویه می کرد … همه اشیای عزیز و گرانبهایی که در لحظه ای در شبِ حمله ور شدن گرگ صفتان، از کف داده بود.

سرها، چونان ستارگان خاموش گشته، فرو می افتادند، فرمانده متجاوزان مدام تهدید می کرد و دشنام می داد، پس از آنکه دستور بازداشتِ «علی بن الحسین» (ع) آن جوانی را که پیش از این خداوند او را از مرگ رهانیده بود، صادر نمود.

جوانی را کشان کشان آوردند که سیمای پیامبران در رخسارش نمایان بود. دعا ازمیان لبانش می تراوید … با خشوعی مثال زدنی، زمزمه می کرد:

پروردگارا، ای پروردگار آسمان های هفتگانه و هر آنچه که سایه خویش را بر آن می گسترانند و زمین های هفت گانه و هر آنچه که در بر دارند … خداوندگار عرش سترگ … پروردگار محمد و دودمان پاک او … از شرّ او به تو پناه می جویم … با کشتنش، شرّ او را از سرِ ما دفع کن، از تو خواهانم که خیر آنرا بر من ارزانی داری و از شرّ آن مرا محفوظ بداری.

کسانی که حاضر در این مجلس بودند، دریافتند که این پایان کار است و دودمان حسین تا ابد، گسسته خواهد شد … ولی چه حادثه ای رخ داد که وضعیت دستخوش تحول گردید؟ ناگاه کسی که مدام تهدید می کرد، و سرهای مردم، بی آنکه پلکی بر روی هم نهد، در برابرش فرو می افتاد، در برابر جوان برخاست و او را گرامی داشت، بلکه او را با خود همراه ساخت تا بر روی تختش بنشیند …

کسانی که در مجلس حاضر بودند از شدت شگفت زدگی و دهشت ، دهان هایشان وامانده بود، شنیدند که مردی که حرمت خون آدمیان را نمی شناخت، به جوان می گوید:

ــ این ابا محمد، حاجت خویش را بخواه.

جوان با اندوه گفت:

ــ از تو می خواهم سایه تیغ را از کشتنِ مردم باز داری.

فرمانده به علامت تایید، سرش را به پایین افکند.

مرّی، با لحنی دوستانه گفت: گویا، خاندانت هراسناکند.

فرزند حسین پاسخ داد:

ــ آری، به خداوند سوگند.

فرمانده لشگر، غریو زد: مرکبش را زین کنید …

و در حالی که جوان را مورد خطاب قرار می داد، ادامه داد:

ــ اگر چیزی در بر ما بود، به پایت ارزانی می داشتیم. جوان که در حال سوار شدن بر فراز مرکب خویش بود، گفت:

ــ در برابر امیر، دیگر، چه عذری می توانم داشته باشم.

پس از آنکه زنجیره کشت و کشتار و آسیاب مرگ، متوقف شد، جوان حرکت کرد و مردم نیز نفسی آسوده، کشیدند.

« بمباران کعبه»

چونان کسی که میوه های بر زمین افتاده از درختی را بر می چیند، بادهای سهمگین از هر سوی بر درخت ( اسلام) می وزید. «پسر زبیر» مراقب محیط پیرامون خویش بود و مخالفان یزید را بر گرد خویش، جمع کرد، در حالی که درخت اسلام بشدت از بنیان بر خود می لرزید.

« مختار» پس از آنکه در کوفه، از زندان آزاد شد، تازه به مکه رسیده بود؛ مردی که دست سرنوشت، او را برای پشتیبانی از «ابن الزبیر» بدین سوی کشانده بوده و تنها برای شوریدن بر ظلم و بیداد و تلافی جویی از قاتلان فرزندانِ پیامبران آمده بود.

فرزند زبیر، از هم پیمانی با مختار، کامیاب به نظر می رسید، ابن زبیر بر هم پیمان جدیدش ، بانگ بر آورد:

– بیا به مسیر کاروان ها برویم … کسی را فرستاده ام تا خبر بیاورد.

مختار که به افق دوردست، چشم دوخته بود، همانجا که آسمان به زمین برخورد می کند، گفت:

اسب سواری را می بینم که از دوردست می آید.

ــ آری … هموست.

ــ لحظاتی سپری شد ولی بر چشم انتظاران، چونان ساعاتی طولانی، گذشت … پژواک سم اسب، به تدریج بیشتر می شد و گرد و غبار، اندک اندک، نزدیکتر می گشت، در چند قدمی، اسب سوار، مهار اسب خویش را برکشید و نفس نفس زنان ، فریاد کشید:

ــ لشگریان وارد مدینه شده اند و بمدت سه روز آنرا مباح انگاشته اند و افزون بر ده هزار نفر از ساکنان آنرا از دم تیغ گذراندند … و زنان را برای فروش، در بازارها، عرضه نمودند.

مختار از شدت غضب، دندان هایش را فشرد و گفت:

ــ نفرین بر مرّی … من هرگز فردی گستاخ تر از او در خونریزی ، ندیده ام!

اسب سواری گفت:

ــ ولی خداوند، انتقام خویش را از او ستاند … او پس از ترک مدینه، به درک واصل شد و پیش از مرگ، «حصین بن نمیر» را به فرماندهی سپاه تعیین کرد و به او سفارش کرد، اهل مکه را نیز از دم تیغ بگذراند.

ابن زبیر گفت:

ــ حصین نیازی به کسی ندارد که او را سفارش کند، او در سنگدلی، دست کمی از اربابانش ندارد.

مختار رو به یاورش نمود و گفت:

ـــ می خواهی چکار کنی؟

ــ به حرم، پناه می بریم، شاید حرمت کعبه، آنان را از عمل پلیدشان ، بازبدارد.

ــ ولی اینان. ارزشی برای کعبه قائل نیستند!!

ــ خواهیم دید … همانگونه که در توان ما نیست، کار دیگری را انجام دهیم.

روزها، سنگین و تخلبار، سپری می شد و در شب های مکه، نگرانی و تشویش و چشم انتظاری، موج می زد و آسمان، ابرهای تیره چونان تپه هایی دودی را، به سختی تحمل می کرد.

نیروهای متجاوزان رسیدند و بر فراز تپه های مشرف به شهر و بر دامنه کوهساران موضع گیری کردند…

سپاهیان، برای آماده شدن برای بمباران شهری که آن سپیده دم تیره و تار و کاملاً تهی می نمود، منجنیق ها را انتقال می دادند تا در قله های کوه، جایگزین کنند.

«حصین بن نمیر» فرمانده حمله، به مکه می نگریست. و کعبه در آستانه آن، چونان شیخی تنها و بی کس که مشغول عبادت و تهجد است، رخ می نمود.

به منجنیق های غول پیکر و انباشته های سنگهای آغشته به روغنِ آتش. نظر کرد … همه چیز، چشم انتظار لحظه موعود بود.

ابن نمیر ، تازیانه اش را بر هوا نواخت تا آغاز ستیز را اعلام نماید. آنگاه با شور و شعف، فریاد کشید:

ــ با منجنیق، مکّیان را بمباران کنید.

ناگاه گوی های آتشین بر کاشانه های شهر، فرو ریخت. خط آتش به تدریج، به نخستین خانه قرار داده شده برای مردم … خانه ای که ابراهیم و اسماعیل، بنا نهاده بودند، نزدیک می شد.

طرح اشغال مکه بدین صورت بود که ابتدا شهر را با منجنیق ها، با خاک یکسان کنند و سپس با سلاح اسب سواران و با حمایت نیروهای پیاده، شهر به تصرف آنان در آید.

شدت بمباران، هر دم ، اوج می گرفت و دیدگان فرمانده از شدت کینه و بغض، شعله ور می شد. ابن زبیر، کوشید، باعث اختلاف و تفرقه در میان صفوف متجاوزان گردد … از این روی دستورِ پناه بردن به حرم را صادر کرد.

گوی های آتش در وادی « غیر ذی زرع» ، فرود می آمد، ابن نمیر که سستی بمباران را می دید، هراسان، فریاد کشید:

ــ بمباران آنان را تشدید کنید.

سربازی غریو زد:

ــ آنان به کعبه، پناه می برند!

ــ پس کعبه را به آتش بکشید … ای خیره سر !

و برای توجیه کردار خویش ، ادامه داد : ما تنها دستور خلیفه را اجرا می کنیم … می فهمی؟

گوی های آتش در صحن حرم، منفجر می گشت … شرر می بارید … آتش ، دیوارهای کعبه را بر افروخت، آسمان شاهد، برخورد ابرها بود، آذرخش های آسمان، بر افروختند و صاعقه ای به منجنیقی، بر خورد کرد و سربازان پیرامونش را به آتش کشید.

ابن نمیر با دستور به پیشرویِ اسب سواران، می خواست نبرد را خاتمه دهد، و در پی آن نیروهای پیاده را گسیل داشت.

نبردهایی ددمنشانه و کشمکش هایی سبعانه در حرم، در گرفت. مختار دیده می شد که در حالی که بر سر سربازانش فریاد می کشید، با دلاوری می رزمید:

ــ از خانه خداوند، دفاع کنید.

بر فراز تپه ها، خبری از دمشق به دست ابن نمیر رسید:

ــ‌ فرمانده! خبر مهمی دارم!

ــ حرف بزن!

ــ خلیفه از دنیا رفته است.

فرمانده، آب دهانش را فرو بلعید و با صدایی گرفته، و نفس نفس زنان، گفت:

ــ چه می گویی؟! تا می توانی، این خبر را فاش نساز.

ولی خبری اینچنین را نمی توان پنهان داشت … گویا روح اهریمن، از آن لحظه ای که یزید به فرجام نامعلومش در سفر شکار، روانه شد،عقب می نشیند.

«شیهه عاشورا»

چه آسان است که انسان، دست به ویرانی و تخریب بزند و چه سهل است، درختی پر ثمر و کهنسال را از ریشه بر کند! ولی ساختن و آبادنی ، بسی دشوار و مشکل است، چرا که نیازمند اندیشه، طرح ریزی و تدبیر است. قوانین و ساختارها، ساختن را صلابت می دهد و درختکاری, نیازمند صبر و حوصله است.

ساختن، سراسر دورنگری، اندیشه و تفکر است و نابودی و نیستی، نیرویی کورکورانه است که هر گونه که بخواهد همه چیز را لگدکوب می سازد. این چالشِ بنّایان ، در زمان بازتاب هاست. … در زمان فرو پاشیدگی هایی که هیچ چیز یارای متوقف ساختن آن را ندارد.

روحی که تاریخ را به یورش وا می دارد و انسان سازی می کند، پنهان گشته و غرایز, سر بر آورده اند، نه … بلکه در هنگامه ای که خورشید در آن به خاموشی گراییده، سرمست گشته اند، آن هنگامی که شامگاهانِ جزیره، ظلماتی بر هم انباشته را به سختی بر دوش می کشد.

هر چند لحظه یکبار, حلقه هایی از نور که اخگران خویش را از روحی بر افروخته در کربلا، طلب می کنند، می درخشد.

اینجا … بر کرانه فرات، جراحتی فوران می کند و با زبانی شگفت، سخت می راند. زمین، اسرار خویش را می پراکند و روان های شکست خورده، رؤیای زندگی بهتری را می بینند.

تاریخ، آتش رخدادها را در این سو و آن سو، بر می افروزد

ابن زیاد، با پشت سر نهادن عراق، به سوی شام گریخت، روح حسین (ع) در تعقیب او بود.

میوه ها، به دستان «ابن زبیر» حاکم حجاز و عراق و مصر و بخش هایی از شام، فرو می افتاد، و آتش فتنه در خاندان اموی، فرو افکنده شد و ابن زرقاء (مروان) بر دمشق، پایتخت شام استیلا یافت و آهنگ آن داشت که مصر را نیز باز پس بگیرد. ولی در بستر خویش، خفه شد، ام خالدی که پس از مرگ یزید، به ازدواج او در آمده بود، او را خفه کرد و به درک واصل ساخت!!

هنگامی که خبر مرگ پدر عبدالملک و بشارت فرمانروایی به او رسید، او نشسته بود و قرآن می خواند. لحظاتی با سکوت سپری گشت، سپس قرآن را بر هم نهاد و کتاب آسمان را مورد خطاب قرار داد و گفت:

– این زمان ، هنگامه جدایی میان من و توست.

«خلیفه جدید»، دندان های تیز خویش را هویدا ساخت و برای باز پس گیری فرمانروایی، نبرد خویش را آغاز کرد. برای یورش برای باز پس گیری سرزمین عراق، ابن زیاد، فرمانده نخست او بود، و سپاه او با شالوده ای بالغ بر هشتاد هزار سرباز، به سوی عراق رهسپار شد.

در کوفه، هزاران تن، از سراپرده کهن خویش، از خواب برخاستند و از گناهی که چندین سال پیش، روا داشته بودند، اعلان توبه نمودند. «سلیمان بن صرَد» مردی خزاعی بود که رهبری توابین را بر دوش گرفت. آتش انقلاب در جانها بر افروخته شد. درون ها شعله ور گردید و افزون بر چهار هزار شهادت طلب از جان گذشته، به سوی کربلا، کعبه آزادگان جهان، حرکت کردند تا آن سرزمین دنیا، بزرگترین سوگواری تاریخ را نظاره گر باشد.

انقلاب، سرتاسر، خون و سرشک است و درون هایی شعله ور و افکار و روان هایی که با خشمی آسمانی، به آتش کشیده می شوند.

و بدین گونه بود که حسین (ع)، دوباره … قرآنی … فریادی بر جای مانده از لحظه عاشورا را آفرید. کشمکش و درگیری در همه جا، شعله ور می شود. تیغها از نیام بر کشیده می شوند. ولی ستیزی در عرصه ای عمیق و ژرفناک، برقرار بود … کشمکش در درون انسانها، و تاکنون درگیری ها، در آنجا پایان نیافته است. از هنگامه شکست روح بر کرانه فرات و در صفین … از آن تاریخ، وجدان، گرانبار از تاریکی و از تب جنبش و شورش، می رنجید. و فواره خون در کربلا، بر انگیخته شد تا جانها ، پالایش شوند و زندگی در خاکستر. جریان یابد. در دمادمی که چونان روز رستاخیز در لحظات بر انگیخته شدن بود.

و بدین صورت، حسین … آهنگ آن داشت با خون سرخ فام خویش، برای زندگانی، حماسه مرگ را به تصویر بکشد، و اسب سواری که دیوار روزگار را در هم شکست، همچنان می رزمید.

بازتاب صدای شیهه در عاشورا، در روانها، طنین افکن می شود … و از درون زمستان، بهار امید را بر می کشد و از رحِم مرگ، زندگانی را بیرون می آورد. بدین سبب است که علی (ع) همواره در فقدان پدرش، می گرید. سرشکها، چشمه ساری است که دلها را می پالاید … جانها را از تمامی آلودگیها و پلیدیهای زندگی، می زداید و در این هنگامه است که حسین بر می خیزد.

«خشم انقلاب»

«مختار» حجاز را به مقصد کوفه ترک کرد در حالی که خشم انقلاب در ژرفای جانش موج می زند.

در کوفه، اشراف و بزرگان، بر گرد امیر «عبدالله بن مطیع» حاکم کوفه از سوی «ابن زبیر» جمع شده بودند، عمر بن سعد، با حالتی هشدار دهنده، گفت:

ــ ای امیر! خطر مختار از «‌سلیمان بن صرد» بسی بیشتر است. سلیمان برای ستیز با شامیان، از کوفه، خارج شده است. ولی مختار، خود را برای یورش به کوفه، مهیا می سازد.

« شبث بن ربعی» آهسته گفت:

ــ ای امیر، بر این باورم که بایستی او را در بند سازی …

و در حالی که چانه خود را می مالید، ادامه داد:

ــ بهتر است پیش از آنکه ما را در دام خویش گرفتار کند، پیش دستی کنیم و او را به دام افکنیم.

امیر که از بازداشت کردن مختار، می هراسید، پاسخ داد:

ــ از چیزی نهراسید … مردان من، مراقب همه چیز هستند.

شبث پرسید:

ــ حتی اگر «ابن اشتر» به منزل مختار آمد و شد، داشته باشد؟!

امیر نگاهی پرسشگرانه بدو افکند و گفت:

ــ‌ یعنی چه؟

ــ ای امیر! شبح هایی را می بینم که در تاریکی رخنه می کنند … و مردانی را می نگرم که در روشنایی روز، سلاح می خرند.

ــ آیا این امور، رعب آور نیست؟! دیگر اینکه مختار در مکه، دوشادوش «ابن زبیر» می جنگید.

ــ همه اینها درست، ولی مختار, کینه سهیمان در قتل حسین را در دل دارد و در صدد تلافی جویی از آنان است. ناگاه امیر، دهن درّه ای کرد و در جایگاه خویش، بر خود پیچید، بخش درازی از شب، سپری گشته بود. با سنگینی برخاست و پرسید:

ــ آیا به کاشانه های خویش باز نمی گردید؟!

حاضران نشسته، نگاه هایی نگران کننده به یکدیگر افکندند.

ابن سعد، با لحنی نرمخویانه گفت:

ــ اگر امیر به ما رخصت دهد، امشب را در قصر، سپری می کنیم و ادامه داد:

ــ و شب های بعدی را نیز همین گونه.

شبث با نگرانی و تشویش خاطر، آهسته گفت:

ــ در خانه، خواب به سراغم نمی آید … و چگونه پلکانم را فرو بندم و حال آنکه صدای گام هایی را می شنوم که در دل تاریکی ، در حال گردش و تاراج است.

امیر، نگاهی حقارت آمیز به او افکند و مجلس را ترک کرد.

سکوتی سنگین، حکمفرما شد.

مرد برص زده (شمر) که تا آن هنگام، دم فرو بسته بود، گفت:

ــ آیا شما، اخبار جدید را شنیده اید؟

ــ پیکی از مدینه آمده که نامه ای از «محمد بن حنیفه» به مختار را در بر داشته است.

ــ محتوای آن چه بوده است؟

ــ هر چه باشد، مطلوب, تنها سرهای ماست.

ابن سعد، با احتیاط، نگاهی به پیرامون خود افکند و با صدایی آهسته گفت:

ــ ‌فراموش نکنید که « ابن زیاد» در رأس سپاهی. هشتاد هزار نفره از شامیان، در حرکت است.

ــ و‌ آیا تو بر این باوری که ، بیعت ما با «‌ابن زبیر» بخشوده خواهد شد؟

ــ او به خوبی از اندیشه ما آگاه است، و یارانی بهتر از ما نمی یابد.

این سه نفر، از جای بر خاستند و راه خویش را به سوی پلکانی که به بام قصر منتهی می شد، پیش گرفتند. آسمان، به زیور اختران،‌ آراسته بود و نسیم های خنکی، به آرامی و ملاطفت می وزید … و سکوتی گران، تمام کوفه را به جز صدای سم ستوران گشتی ها که در کوی و برزن غرق در تاریکی شهر، جولان می دادند،‌در بر گرفته بود.

«دعای مستحبات»

همان سان که آتش در پشته های کاه، شعله ور می شود، آتش انقلاب نیز، در کوفه، شعله ور شد. شهری از خاکستر که در درون خویش، گدازه های آتش، را پنهان داشته است. آتشی که مردی که بر کرانه فرات، بر زمین افتاد, چونان اختری پر فروع و تابان، بر افروخته است.

شعارهای انقلاب در شبی خزانی و طوفانی، طنین افکن شد … و آرمیدگان، با صدای فریاد انقلابیون که فریاد بر می کشیدند:

یا لثارات الحسین! از خواب خویش برخاستند.

و سرهای تحت تعقیب گریختند و پاره ای از آنها چونان میوه های فاسد ، فرو افتادند.

سرِ ابن سعد، از دم تیغ گذشت، در حالی که « شیث» به سوی بصره و در آغوش ابن زبیر، گریخت و بدنبال او مرد برص زده ( شمر) بدون هیچ پناهی، گریخت.

و سپاهیان عرب در جستجوی کافرانی بودند که بوی ایمان حتی به مشامشان نرسیده بود،

لشگریان، بر گرد خیمه ای در « کلتانیه»‌ حلقه زدند و مرد برص زده (شمر) هراسان و نیزه بدست از آن خارج گردید. دمادمِ‌ قصاص، فرا رسیده بود و میوه فاسد گشته، بر زمین افتاد و سپاهیان، در حالی که این نوید را به دلهای شکست خورده، شتابان می بردند، بازگشتند.

خبرها، چونان پروانه هایی رنگ، رنگ که نوید موسم بهاران را می دهند، به شهرهای دور و نزدیک، پر گشود. «دارالاماره» که خود شاهد هزاران جنایت دهشتناک بود، به دادگاهی سترگ برای قصاص جنایتکاران، مبدل گردید. منهال ـ که بلافاصله پس از سفر حج، بازگشته بود ـ وارد دارالاماره شد تا سلام اهل بیت مقهور گشته را به مختار برساند.

سربازان، مردی را کشان کشان می آوردند که دیدگانش از شدت وحشت، می گریختند.

مختار، خشمگینانه به او نگریست و گفت:

ــ تو حرمله بن کاهل هستی؟

ــ آری.

آنگاه با لحنی مسخره کنان گفت:

ــ پس، برای ما از دلاور مردیت در روز « طف» ( کربلا) سخن بران! مرد، موش وار، سر خویش را به زیر افکند و گفت:

ــ حسین، کودک شیرخواره اش را در آغوش گرفته بود و از لشگریان، قطره ای آب، می طلبید …چرا که از شدت تشنگی، تشنه کامی و محاصره، شیر پستان مادرش، به خشکی گراییده بود.

ــ و‌ آیا او را سیراب ساختید؟

ــ هرگز

ــ آیا، آبی در بر نداشتید؟

ــ‌ آبهای فرات، موج می زد.

ــ پس ای مرد پلید، چه کردی؟

ــ از دور دست، گریبانی نحیف و کوچک که در روشنایی می درخشید، نمایان بود. چونان پنبه سپید و ناب. پیکانی را در چله کمان نهادم، پیکان تیز و برّنده بود، از این روی، گوش تا گوش طفل را برید …

و خواسته ابن سعد، چنین بود.

ــ در آن دمادم، حسین چه کرد؟

ــ نظری به طفل افکند، سپس کف دستش را از آن خون جوشان، آکنده ساخت و بسوی آسمان، پرتاب کرد و با آوایی که اغلب سپاهیان شنیدند، فریاد کشید …

ای انسان رذل،‌ او چه گفت:

ــ به آسمان می نگریست و در حالی که گویی پادشاهی سترگ را مورد خطاب قرار می دهد، با صدایی بلند، غریو زد: پروردگارا، این کشته غرق درخون، برای تو، فرو مقدارتر از فرزند شیرخواره ناقه صالح، نیست.

تمامی دیدگان، گریان شد.

منهال در سکوت، می گریست. ولی خشمی مقدس در ژرفنای جانش، شعله ور شد … به گونه ای که حتی تمامی حوادث پیرامونش را از یاد برد … ناگاه صدایی خشم آلود، او را به خود آورد،

ــ آهن و آتش … دست و پایش را ببرید و او را در آتش افکنید … مکافات جنایتکاران، اینگونه است. دهان منهال از شدت دهشت و شگفتی، وامانده بود، و در حالی که به آنچه که در پیرامونش ، رخ می داد می نگریست فریاد کشید:

ــ سبحان الله … سبحان الله!

مختار رو به او کرد وگفت:

ــ تسبیح نیکوست ولی چرا این هنگام تسبیح خدا نمودی؟

ــ هنگامی که پس از گزاردن حج، به مدینه، به خانه علی بن حین ، رفته بودم …

سرشک در دیدگانش ، حلقه زده بود. از من پرسید: حرمله بن کاهل، اینک چه می کند؟

گفتم : سرور من، او همچنان در کوفه، زنده است و او را رها ساخته اند.

آنگاه حضرت ، دستانش را بسوی آسمان فراز بخشید و با لحنی حزین و چشمی گریان، گفت :

پروردگارا گرمای آهن را به او بچشان، خداوندگارا، گرمای سوزان آتش را به او بچشان … و هم اکنون فرا روی خویش می بینم که چگونه آن دعای بنده شایسته خداوند، مستجاب می شود.

مختار, شگفت زده و حیران فریاد کشید: الله … الله ، آیا خود تو این سخن را از زبان علی بن الحسین ، شنیدی؟

ــ الله … الله … شنیدم که اینگونه فرمود … کلماتش همچنان در گوشهایم ، طنین افکن است. مختار، پیشانی در درگاه خداوند سائید و به سجده افتاد …

منهال با لحنی دوستانه گفت:

ــ ای امیر، آیا امروز ناهار را به همراه ما میل می کنی؟

مختار که رخسارش را پاره ای شفاف از پرتو نور، فرا گرفت بود گفت :

ــ‌ این روز را بایستی به شکرانه خداوند ، روزه داشت.(۱)

«در محراب قدس»

همان سان که، قطب نما به سمت قطب شمال، اشاره می کند، چیزی وجود داشت که از دوردست ها، به جایگاهی بر کرانه فرات،‌ اشاره داشت … به گلدسته هایی که از ژرفنای آبها، سر بر آورده بود … چیزی شبیه روح که رخدادها، از زبان او بیان می شد. همان گونه که زمین راز بذر افشانی خویش را بیان می کند.

تاریخ ، آتش حوادث را در این سو و آن سو، بر می افروزد. ستوران، زمین را به لرزه در می آورند و گرد و غباری غلیظ، را بر می انگیزد … و به سوی شهرها ، می تازند، در عراق و در حجاز …

انسان عرب، آرامش و تأنی خویش را از کف داده است و روزگار آرامش و امنیت رخت سفر بر بست و روح نیز به دوردست ها، کوچید.

هنگامی که روح ، از دیدگان پنهان می شود، گدازه برافروخته ای که راه زندگی انسان را روشنایی می بخشد، رو به خاموشی می نهد.

آن سال، کعبه، بسان کشتی ای در میان امواج متلاطم و خروشان انسانی، می نمود.

« زین العابدین» با اندوه و ماتم گفت :

ــ هیاهو چه بسیار و حاجیان چه اندکند!!

سعیدبن مسیب، در میان جمع قاریان ایستاده بود و چشم انتظار مردی بود که مردم، با القابی او را می خواندند؛ اگر می گفتند : « ذو الثفنات» (صاحب پینه در پیشانی)، یا « سید العابدین» ( سرور عابدان) و یا « زین العابدین » ( آراینده عابدان) ،« سجاد» و یا « زکی »‌ و یا « امین» تمامی اذهان رو به سوی جوانی متوجه می شد که سی بهار از زندگی سراسر نورش ، سپری شده بود … جوانی که سیمای پیامبران در رخسارش نمایان بود و غم و اندوه, لوحی را در دیدگانش، نقش بسته بود که ابرهایی پر باران، در آن، موج می زد.

ــ هموست که می آید.

یکی از قاریان، در حالی که به سمتی که از آنجا، کاروان های حجاج، روانه حرم می شدند، اشاره می کرد، چنین فریاد زد.

ناگاه دیدگان، متوجه آبشخور آرامش و طمأنینه در دنیا شد، در دنیایی که همه چیز بر پیرامونش با تند خویی و خشونت، می گذشت.

دلهای سرگشته پس از آنکه راهها بر آنان مشتبه گشته بود، در جستجوی راهی آسمانی و ملکوتی بودند، به سوی او پر گشودند.

کاروان به سمت شمال ، همانجایی که محمد (ص) پیش از این، بدان سو روان شده بود، حرکت کرد. کشتی های صحرا ( اشتران)، فواصلِ آکنده از شن را در می نوردیدند.

خورشید ، به سوی غروبگاه خویش، متمایل گردید. و کشتی های صحرا، لنگرهای خویش را افکندند تا مسافران ، نقسی تازه کنند.

درختچه هایی وجود داشت که ( چونان نگینی) برکه آبی، را در بر گرفته بودند و خیمه هایی در دور دست وجود داشت و زنان مشک آب در دست،‌ به سوی خیمه ها، روان بودند.

خورشید در پسِ انباشته های شن، از دیدگان پنهان شد و فراسوی تپه ها، به نوری، بر افروخته تبدیل شد که سرخ فامی از آن فوران می نمود.

« زین العابدین» آستین های خویش را بالا زد و آنگاه آب وضو بر رخساری پر فروغ، سرازیر شد و دانه های آب در حالی که نغمه ای آرام را چکامه می کردند، بر زمین فرود می افتاد!

نواده پیامبر (ص) با تمام وجود ، رو به سوی « بیت المعمور» ایستاد و تکبیر نماز را سر داد.

او، تندیسی را می ماند که با خشوع و فروتنی، تراشیده شده است ولی نسیم های ملایمی ، جامه سپید او را به آرامی و ملاطفت به حرکت در می آورد.

سکوتی وحشت آور، دامن گسترد … گویی روح انسان که با دستاویزی به آسمان، پیوند خورده، بر تمامی محیط پیرامون خود و تمامی درختان و سنگها و آدمیان گردِ‌خود، استیلا یافته است.

هستیِ سپید رخسار، در برابر تنها حقیقت هستی، فرو افتاد و پیشانی به خاک سایید، چونان کبوتری که نوید دهنده صلح و آرامش است.

واژگانی، تعجب آور ، بر انگیخته شد … گویی این کلمات، جویباری بود که از بوستانهای فردوس برین، بر می جوشیدو روان و گذرا، جاری است، دستی بر روی دلها می کشد و آرامش و سکینت را بر آنها، ارزانی می کند.

دستی بر روی شنها می کشد و خشوع و عظمت، آنها را در بر می گیرد.

آن چشمه سار جوشان، موجودات را با تسبیح انسان، افسون می کند:

ــ پروردگارا، تو پاکی و مهرورزی

ــ پروردگارا، تو بی آلایشی و در بلندایی

ــ پروردگارا، پاک و منزهی و عزت، جامه توست

ــ پروردگارا، پاک و بی آلایشی و سترگی، رِدای توست.

ــ پروردگارا، پاک و منزهی و کبریاء، در قبضه قدرت توست

ــ پروردگارا، پاک و منزهی، سترگ‌ آفریدگاری که چه بزرگ است!

ــ پاک و منزهی، خدایی که در ملکوت تسبیح می شوی … و آنچه بر زمین خاکی است را می بینی و می شنوی

ــ پاک و منزهی، تو که بینای هر مناجات و نجوایی هستی

ــ پاک و بی آلایشی، تو که کانون هر گلایه و شکایتی هستی

ــ پاک و منزهی، تو که در میان هر جمعی حاضر هستی

ــ پاک ومنزهی، ای کسی که امید بسیاری، به او می رود

ــ پاک و بی آلایشی ، ای آنکه آنچه در ژرفنای آبهاست را می نگری

ــ پاک و منزهی تو که صدای نفس زدن ماهیان در عمق دریاها را می شنوی

ــ پاک و بی آلایشی، تو که وزن آسمانها را می دانی

ــ پاک و منزهی ای خدایی که از وزن تاریکی و نور، آگاهی

ــ‌ پاک و بی آلایشی، ای آنکه می دانی چه میزان از ذرات در باد، وجود دارد …

ــ پاک و منزهی، ای آنکه، قدوسی و پاک …

ــ پاک و منزهی، شگفتا از آنکه تو را شناخت، چگونه بیمِ تو را در دل نداشت

ــ پروردگارا، پاک و منزهی و ستایش، تو راست.

ــ پاک و منزه است خداوندگار سترگ و بلند جایگاه…

ــ امر شگفتی است! چه حادثه ای رخ داده است؟ این چه زمزمه ای است که موجودات، بر لب می رانند، گویا صدای انسان، اسرار پنهان گشته آنان را به یکباره هویدا ساخته، همان سان که چشمه سارهای حیات در لحظه تماس با جهانِ ناپیدا، از صخره ها، بر می جوشد.

خار و خاشاک و ذرات شن و درختچه های پراکنده شده، در این سو و آن سو، با آوایی، چونان صدای وِزوِز زنبوران عسل در کندوان خویش، زمزمه می کردند: سبحان الله … سبحان الله.

دمادمی سرشار، سپری شد که انسان هایی ـ که از حج بزرگتر باز می گشتند ـ در آن ، نوای تسبیح موجودات را شنیدند. دهان ها از شدت دهشت و بهت زدگی، وامانده بود و زبانها، در دمی که انسان بر عرصه ملکوت، گام می نهد، درهم پیچیده شده بود.

او که علم کتاب را در سینه داشت، سرش را از زمین بلند کرد و رو به سوی ابن مسیب نمود:

ــ ای سعید ، آیا ترسیدی؟

سعید که به کمال و رشد خود، بازگشته بود، پاسخ داد:

ـ ـ‌آری، ای فرزند رسول خدا …

ــ این تسبیح اعظم الهی است …

آنگاه لختی، دم فرو بست و ادامه داد:

– پدرم از جدّم و او از رسول خدا بر من بازگفته که: با ذکر این تسبیح، دیگر گناهی بر تارکِ دل باقی نمی ماند، و خداوند عزوجل، چون جبرئیل را آفرید، این تسبیح را که نام اعظم خداوند است به او آموخت. همه چیز به حالت طبیعی خود بازگشت و انسان به جهان خویش، باز آمد، همانجا که درختان، خاموشند و ذرات شن، گویا از هزاران سال پیش، آرمیده اند و انسان همچنان، دمی ملکوتی را یاد می کند که روحش در پهنای ملکوت، گام نهاد و سپس، باری دیگر، به طبیعت و سرشت خویش, باز گشت.

«آینده نگری »

سرزمین عربی، زیر سم هزاران ستور که به سوی شهرها یورش می بردند، می لرزید، آتش کشمکش ها و درگیری ها، بر افروخته شد و دودی از آتش ها به هوا برخاست تا دیدگان را به آتش بکشد … تمامی دیدگان را… آتش در « عین الورده» بر افروخته گردید و صحابه پیرامون پیامبر ، جام شهادت را سرکشیدند و آتش سوزی تا « موصل» امتداد یافت و بر کرانه « خابور» پیش از آنکه وارد بر « دجله» گردد ، حماسه ای آفریده شد که در آن سر « ابن زیاد» بر زمین فرو غلتید و در اثر شورش زنج، آتش فتنه در دشت های فرات، بر افروخته گشت و سپس در « حیره» این آتش شعله ور شد تا کوفه را نیز به آتش بکشد.

و مختار، تنها و بدون یاور، در کوی و برزن آن می رزمید و همسرش با دلاوری و بی باکی به دمادمِ اعدام، پیش رفت تا زن دیگری باشد که در تاریخ اسلام، به تدریج کشته می شود. (با قطعه قطعه کردن اعضای بدن)

کوفه، در برابر عبدالملک، سر تسلیم فرود آورد و حجاج بن یوسف، حلقه محاصره مکه را تنگ تر کرد و با منجنیق, کعبه را بمباران کرد.

کعبه، دیگر بار در آتش می سوخت و اهریمن، آتش های خویش را بر افروخته بود و سپاهیان متجاوز، بر مکه یورش بردند و ابن زبیر بر چوبه دار، فراز یافت.

چون موسم خزان شد و هفت سده از زایش مسیح (ع) سپری گشته بود … عبدالملک، قلمرو حکومت خویش را بر سرزمین اسلامی، از خراسان تا « قرطاجه» گستراند.

آرامش گورستان، بر فراز زمین، حکمفرما شد، پس از آنکه نفس ها، در « دیرالجماجم» فرو نشست تا دورانی نوین، آغاز شود … دوران وحشت و بیم …و ددخویی قلدر مآب، به نام «حجاج» بر خاور زمینِ سرزمین شکست خورده، استیلا یافت.

در ذهن، احادیثی کهن، زنده شد … سخنانی که راویان، پیرامون مردی نقل کرده بودند که در واپسین زمان، خواهد آمد که سالهای خاکستری فام را به سالهایی پر حاصل و خرّم ، مبدل می سازد.

و موسم بهاران، زایش یافته بود و دمادم بذر افشانی فرا رسیده بود و خرمنگاه ها از دانه های گندم، موج می زد.

ابن جبیر، به سیمای پیامبران که بر فراز جبین نواده پیامبر، طواف می نمود، نگریست. ناگاه چشمه سار محبت در قلبش ، تراوید و واژگانی را بر زبان جاری ساخت:

ــ به خاطر خداوند، شما را بسیار دوست می دارم.

فرزند پیامبر (ص)، سر به زیر افکند، آنگاه سر مبارک خویش را رو به آسمان بلند کرد و فروتنانه، بانگ بر آورد:

ــ پروردگارا، به تو پناه می برم از آنکه از بهر تو، محبوب باشم و حال آنکه تو بر من خشمگین باشی … سپس رو به سوی سعید کرد و فرمود :

ــ و به همان دلیل که مرا دوست داری، من نیز تو را دوست دارم.

سکوتی ماتم زده و اندوهبار، حکمفرما شد، و صحنه هایی ناب در ذهن مردِ کوفی، شعله ور گردید :

ــ سرورم ، از مهدی، برایم بگویید.

حضرت، دریافت چه چیز در ذهن آن مرد مقهور گشته، جولان می دهد. عرصه پهناور زمین بر او، تنگ گشته و آهنگ آن دارد که به کوفه باز گردد … به سوی حمام های خون های بر زمین ریخته شده بیگناهان. نواده پیامبران فرمود:

ــ ای سعید! در مهدی ( آل محمد) از هفت پیامبر، سنتی، بودیعت سپرده شده است، از پدرمان، آدم، از نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و ایوب ، و سنتی از محمد …

از آدم و نوح، درازی عمر و از ابراهیم، پنهان بودن تولد و دوری از مردم و از موسی، بیمناکی و غیبت از دیدگان، و از عیسی، اختلاف مردم پیرامون او، و از ایوب، گشایش پس از مصیبت و بلا و از محمد، خارج شدن با تیغِ نبرد …

ابن جبیر، سر به زیر افکند و در اندیشه نشانه های آن سبز پوش بود … او که کره خاکی را از عدالت و داد، آکنده خواهدساخت، چرا که زمین از شدت ظلم و بیداد، به ستوه آمده است.

سعید، سرزمین حجاز را ترک کرد و در صحرای عراق، ژرفید.

و جهان های آرامش و امنیت در مکه و مدینه را بدرود گفت و وارد سرزمین محزونی گردید که همچنان، در جستجوی فرزندان خویش بود و هنوز امید خود را از دست نداده بود.

«سیلی هایی بر رخسار سرکشی»

حجاج در کاخ به فلک سر کشیده اش، نشسته بود، در سمت راستش « تیاذوق» و در سمت چپش « تادون» نشسته بودند. برق کین بر اشیائی که به زندگی می تپند، از دیدگانشان می جهید … کینه نسبت به دلهایی که به محبت می تپید… انسان بایستی شگفت زده شود که این دو، با این قساوت، چگونه طبیب شده اند.

رایحه خون، بینی ها را گرفته بود … سکوتی رعب آور، مجلس را در بر گرفته بود. قصر، افسون شده می نمود، دیدگان چونان مردمکی شیشه ای و دلها گویا، تراشیده شده از صخره هایی سخت و سنگدل، بود.

« حجاج» چشم انتظارِ دشمنی بود که در جستجوی او بسیار کوشیده بود … و اینک سربازانش، او را از مکه، با محافظت نیروها گسیل می داشتند.

هیاهویی در درگاه قصر، به هوا برخاست. حجاج دریافت که آنان، آن مرد را آورده اند. جامه خصومت را در بر کرد و نگاه های آتشین خویش را به در دوخت.

و مردی وارد شد که جز از خداوند از کسی بیم به دل راه نمی داد.

کاملاَ آرام و مطمئن بود … آن زرد فامی ای که کسانی که در دست جلادان، فرو می افتادند، در چهره شان نمایان می شد، در رخسارش ، پدیدار نبود.

حجاج مسخره کنان و در حالی که به خصم خویش، خیره گشته بود، گفت:

ــ تو شقیّ بن کسیر هستی؟

او بی تفاوت، پاسخ داد:

ــ مادرم به نامم آگاه تر است.

ــ شنیده ام که تو هرگز، لبخند بر لبانت جاری نگشته.

ــ چیزی نیافته ام که مرا به لبخند وا دارد … و چگونه آفریده ای گِلین ، لبخند زند!

ــ ولی من می خندم.

ــ خداوند نیز ما را گوناگون، آفریده است.

ــ آیا چیزی از عیش و طرب، دیده ای؟

حجاج با دستانش، کف می زد … مطربان، در برابرش، صف کشیده بودند. نغمه ساز و دهل ها فراز یافت و صدای نی به هوا برخاست و صدای نواختن سازها نیز بالا رفت.

و سعید، گریست … سرشک ها چونان ابری ماتم زده و غمین، از دیدگانش ، تراوید.

« جلاد» خشمگینانه گفت:

ــ چرا می گریی؟

ــ واقعه ای بس سترگ را به یاد آوردم، این شیپورها،‌ مرا به یاد روزی افکند که در صور دمیده می شود … این چوب، به حقیقت رشد و نمو یافته، ولی برای فساد و تباهی، بریده گشته است.

ــ ناگزیر تو را به کام مرگ، فرو خواهم برد.

ــ مرگ، فرجامِ کار تمامی ماست.

ــ من در درگاه خداوند، از تو محبوب ترم.

ــ تنها خداوند است که از ناپیداها، آگاهست.

ــ من همراه خلیفه مسلمین و امیرالمؤمنین هستم.

ــ …

کسی که تازیانه و تیغ، در دست داشت، اشاره ای کرد و سر سپردگانش، با زر و سیم آمدند …

سرسپردگان، افسون خویش را که دیدگان را می ربود، افکندند… حجاج رو به مردی که در غل و زنجیر، گرفتار شده بود، کرد و گفت:

ــ نظرت درباره این چیست؟

ــ نیکوست ولی اگر شرط آنرا عمل کنی؟

ــ شرطش چیست؟

ــ این شرط که بدان، امنیتِ روز هراسِ بزرگ ( رستاخیز) را بخری.

ــ مرگ بر تو باد!

ــ نابودی و فنا، از آن کسی است که از فردوس برین، دور افتاده و در قعر دوزخ، فرو افتاده است؟

حجاج با عصبانیت فریاد زد:

ــ گردنش را بزنید

محکوم به مرگ گفت:

ــ بگذارید، دو رکعت نماز بگزارم.

« تاودون» نزدیک اسیر در بند شد. گوشش را بر بخش کوچکی در فراز چپ قفسه سینه او نهاد. گوشش را تیز کرد … انتظار داشت، قلبِ محکوم به مرگ، به طبلی مبدل گردد که با خشونت و تندخویی، کوبیده می شود … و فریادهای یاری جویی و وحشت، از سینه اش رها شود … ولی قلب مؤمن، به آرامی، می تپید.

ــ حالت شگفت انگیزی است!

طبیب در حالی که در رخسار آن مردِ شگفت، خیره گشته بود، چنین گفت …

همه چیز، آرام به نظر می رسید، گویی این مرد، محکوم به نیستی نگشته بود … او با نگاهی حقارت بار، به مرگ می نگریست… چه بسا آنرا پلی می انگاشت که از طریق آن به سرایی، سراسر کامیابی و آرامش و آسایش، روانه می گردد.

مردی که در آستانه کوچیدن بود، رو به سوی جهانی بیکران، نهاد. نماز چونان جویباری آرام، از میان لبانش، می تراوید:

ــ رو به سوی کسی نهاده ام که آفریدگار یگانه آسمان ها و زمین است. حجاج، فریاد کشید:

ــ او را به سوی قبله نصاری، بر گردانید.

آن جویبارِ آرام، با آرامش می تراوید:

ــ اینما تولّوا فثمّ وجه الله (به هر سوی که روی کنید، آنجا رخسار الهی است.) آنگاه فراخوانِ ستمدیده که راه خویش را به سوی آسمان می پیمود، بیرون تراوید:

ــ پروردگارا، ستم بر من را از او وامگذار و خونخواه من باش و مرا واپسین کسی قرار ده که او کسی از امت محمد را به کامِ مرگ فرو می برد …

تیغ جلاد، به هوا برخاست تا فرود آید و با خود، سری را فرو اندازد که بر غیر خدا، هرگز کرنش ننموده بود … ناگاه حاضران، صدای رعب آوری را شنیدند:

ــ الله اکبر … الله اکبر..

حجاج، با لذت به خون هایی که از گونه های آن مرد می چکید، می نگریست.

خون ها … می جوشید … و می چکید.

دهان حجاج، از شدت تعجب وامانده بود! او هرگز همانندِ چنین خونی را ندیده بود که همچون ناودان، با فشار، بیرون می تراوید. نگاهی پرسشگرانه به «تیاذوق» افکند و پاسخی برای این خونی که پیوسته، با فشار بیرون می تراوید، می خواست! طبیب جلادان گفت:

ــ همه کسانی که تاکنون کشته ای، هراسان و بیمناک بوده اند… و پیش از آنکه بمیرند خون در رگ هایشان، لخته می شود … بدین سبب، پیش از آنکه بمیرند، قالب تهی می کنند … ولی این مرد؟!

ــ حرف بزن؟!

ــ او هرگز، حتی پس از کشته شدن نیز، نمرده است …

حجاج، چونان کسی که دچار جنون گشته ، غریو زد!

ــ مرا با سعید بن جبیر چکار!

«پناهگاه واقعی»

« عبدالملک» بر بام « قصر خضراء» ایستاده بود و به مراتع سر سبز و خرّم و وسیع … و چشمه ساران آبهای جوشان و مواج که در لابلای درختان، پیش می رفت، می نگریست.

در سینه اش، احساس تنگنایی کرد. نامه ای را از حجاج، حاکم خاور زمین که ارکان قدرت و فرمانروایی را با زورِ آهن و آتش، برای او تثبیت کرده بود، زیر و رو می کرد. در آن نامه، کلماتی هشدار دهنده وجود داشت:

ــ اگر آهنگ آن داری، فرمانروائیت در امان باشد، علی بن الحسین را بکش …

ــ امر شگفتی است!!

ــ عبدالملک در حالی که بام را ترک می کرد، ادامه داد:

ــ او که دور از امور دنیا و گریزان از زندگی به نظر می رسد و در کنج سرایش نشسته و دعا می کند … و می گرید و اینک حجاج می گوید، خطر در وجود این مرد، نهفته است!

نه … هرگز…

فرمانروا … با صدایی گرفته فریاد کشید و ادامه داد:

ــ هرگز به اشتباه، این خون را نمی ریزم. با همین دیدگان خویش دیدم که خون سرخ حسین، پیش از این، چه کرد… چگونه دودمان و تبار ابوسفیان را به آتش کشید و یادگاری از آنان را باقی نگذارد.

ولی اعمال و حرکات او را زیر نظر خواهم گرفت… و با جاسوسان او را در تنگنا قرار خواهم داد … ولی کشتن هرگز … پرده دار دربار، با نامه ای که از فراسوی مرزها آمده بود، وارد شد.

فرمانروا، به آرامی، مهر نامه را گشود. نامه ای از قیصر «ژوستنیان» امپراتور روم بود.

پیش از فراخوانی مترجم، او خود حاضر شد.

فرمانروا که به واژگانی سرتاسر تهدید و رعب افکنی و … کبر و نخوت، گوش می داد، نزدیک بود بر زمین فرو افتد.

ــ تو گوشت همان اشتری را خورده ای که پدرت، با آن از مدینه گریخت… با سپاهی چند صد هزار نفره، بر تو، یورش خواهم برد.

فرمانروا که هجوم هزاران سرباز، با گذر از مرزها را که می آمدند تا تمامی پیروزی هایی او را بر باد دهند و فرمانروایی او را به باد فراموشی بسپارند، در ذهن خود تصور می کرد وحشت زده، بانگ بر آورد:

… جنگ تنها منبع خطر نیست … سلاحی خونبارتر و کشنده تر، وجود دارد. او نقدینگی را از دولت اسلامی، قطع خواهد کرد. این، یعنی ویرانی کشور.

و در حالی که خود را به تختی بزرگ و زراندود، می افکند، می گفت:

ــ خود را بدشگون ترین زائیده ای می دانم که در اسلام تولد یافته است.

شب سایه سارهای خویش را گسترانید و قصر خضراء در گردابِ سبکبار تاریکی، بومِ زانو زده ای را می ماند که چشم انتظارِ رخدادی است.

روشناییِ قندیل ها، از روزنه های قصر بیرون می تراوید و روزنه های نور، چونان دینارهایی زرین، می نمود … و یا ای نگونه به ذهن «خلیفه» خطور می کرد. او در اندیشه دینار رومی ای بود که کلماتی از پدر، پسر و روح القدس بر روی آن نقش بسته بود.

مردمان در مجلس او حاضر شدند و در جایگاه خویش قرار گرفتند و با گوشه چشم به فرمانروای سرزمین، از خاور خراسان تا اطراف « قرطاجه» می نگریستند.

فرمانروای ماتم زده و مغموم، دیناری را به فضا پرتاب کرد و بر دربار مرمرینِ تازه ساخت، فرو افتاد و صدای ناله افسونگری از آن بر هوا برخاست.

با عصبانیت، فریاد کشید:

ــ آنان، نقدینگی را از ما قطع خواهند کرد.

پاره ای دهان ها، واماند … و برخی دیده ها از شدت تعجب ، گشاده شد و به خبرهای رسیده از فراسوی مرزها، گوش فرا می دادند … قیصر، فزون طلبی می کرد … دیگر، صدها اسب عربی اصیلی که خلافت اسلامی از زمان معاویه تا کنون به سوی آن دیار، گسیل می داشت او را راضی نمی ساخت …

دیگر، صدها عیسوی که متمایل به کوچیدن به قسطنطنیه بودند … و هزاران دیناری که هر آدینه روز، گرد می آمد او را قانع نمی ساخت.

فرمانروا با صدایی، یاری خواهانه، فریاد کشید:

ــ چه باید بکنم؟

سکوت، تنها پاسخی بود که دریافت کرد …

« روح بن زنباع » از دور دست ترین نقطه مجلس، لب به سخن گشود … و کلماتش، علیرغم آهستگی و بی رمقیش، طنین افکن شد:

ــ تو خود، از اندیشه و راه حل رهایی از این مخمصه، آگاهی.

عبدالملک، بسان کسی که به ستونی از کشتی ویران گشته در میان آبها چنگ می زند، بانگ بر آورد:

ــ وای بر تو منظورت چیست؟

پیرمردی که گذر عمر او را به کرنش واداشته بود، گفت:

ــ یادگار اهل بیت پیامبر (ص)!

صدایی در ژرفای وجود عبدالملک ، طنین افکند که کسی آنرا نشنید:

ــ من چه فرد احمقی هستم! چرا این اندیشه، به ذهن من خطور نکرده بود؟

«فرو نشستن غرور»

عبدالملک، برای استقبال از جوانی که هنوز به بیست سالگی نرسیده بود و طرحِ رهایی از چالش را در بر داشت، خود را سبک بار ساخت.

استقبال گرم و پر شوری بود … و مردمان ایستاده بودند تا وارث پیامبران را بنگرند.

فرمانروا، برای گوش دادن به سخنانی که محمد (باقر) از پدر خویش، در بر دارد، از گدازه نیز، بی صبرتر بود و در حالی که در دیدگانش، پرسشی سترگ موج می زد، به میهمان خویش با شکوه و عظمت می نگریست.

لبخندی بر لبان محمد نقش بست و گفت:

ــ راه حل این است که نامه ای برای او بفرستی و در آن، از او درخواست مهلت بکنی …

ــ بعد از آن چه؟!

ــ سپس، هرچه در توان داری، زر و سیم، گرد آور.

ــ بعد از آن چه؟!

ــ و شروع به ضرب سکه های درهم و دینار کن … و شعار اسلام بر روی آن حک شود که:
«قل هو الله احد و محمد رسول الله» (بگو خداوند یگانه است و محمد رسول اوست)

ــ پس از آن چه؟

ــ چون از این کار، فارغ گشتی، از گردش و تبادل پول های رومی، خودداری کن و نقدینه اسلامی را جایگزین آن کن … و برای کسانی که از این کار تخلف می کنند، مجازاتی را مقرّر دار.

« روح» که با شگفتی، این گفته ها را می شنید، با خود گفت:

– «الله أعلم حیث یجعل رسالته» (خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را در چه کسی قرار دهد)

سپیده دمان، ستورانی سیاه و سپید، روان شدند و به سوی شهرها، فواصل طولانی ای را در نوردیدند، و نامه هایی همسان و فوق محرمانه را در بر داشتند.

بازارهای زر و سیم، شاهد، حرکت غیر عادی ای بود … و آرایه های زرین اندک اندک، پنهان می شد … و زنان گوشواره ها و دستبندهای خود را در ازای مبالغی وسوسه انگیز، می فروختند. کارگاه هایی برای ضرب سکه های دینار طلا، ایجاد گردید … و تولیدِ نقدینگی جدید، آغاز گردید و برای نخستین بار در تاریخ، دینار اسلامی ظهور پیدا کرد و با در برداشتن پیام توحید و شعار رسالت محمدی، بر تارک تاریخ می درخشید.

محمد (باقر) (ع) پس از آنکه از گذر خطر، اطمینان یافت، شهر دمشق را بدرود گفت… و نمونه هایی از پول جدید را که بر روی آن نقوشی حک شد بود که به سپری شدن هفتاد و دوسال از آغاز تاریخ هجری و بر پایی دولت اسلامی، اشاره داشت، به همراه خود برد.

عبدالملک با نگاه های درخور تأمل و همراه با احتیاط و نگرانی خود، میهمان خویش را بدرقه کرد … و در مقابل، یکی از فرزندان علی (ع) تمام قامت ایستاد … چرا که اینان، بر بلندای هر چیزی قرار دارند … حتی جوانان آنان… و هرگز نشستن در کنار «محمد» را چونان زانو زدن شاگرد در پیشگاه استاد، فراموش نخواهد کرد … و شکوه و ابهت فرمانروایی، در برابر هیبت و سترگی فرزند علی (ع)، دستاویزِ مهمی، نبود.

و علی و فرزندانش در گذر روزگار، دغدغه خاطر پادشاهان و فرمانروایان، خواهند بود.

میهمان، از دیدگان پنهان شد و فرمانروا، در حالی که در مورد نامه ای که حجاج، چندین ماه پیش برای او ارسال داشته بود. می اندیشید، به سوی رواق های قصر سر به فلک کشیده خویش، روان شد.

ــ همان سان که انسان، مگسی را که بر روی بینی اش نشسته می راند … عبدالملک فکر، کشتنِ «پسر حسین» را از ذهنش بیرون راند و با خود گفت:

ــ نه … هرگز … هر چه خونریزی کردم، مرا بس است.

نگاهی به کیسه های آکنده از دینارهای اسلامی افکند و احساس کرد، اطمینان، درونش را سرشار می سازد کاتب خویش را فراخواند تا پاسخی قوی و مستدل و سزاوار دولت اسلامی به ژوستنیان دوم، بنگارد … پاسخی که غرور و تکبر او را تا ابد، در هم بشکند، آنگاه به همراه نامه، مقداری از پول های اسلامی را نیز، گسیل داشت.

«خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را در کجا قرار دهد»

سالها در پی یکدیگر سپری گشت

سالها در پی یکدیگر سپری گشت و تاریخ، بی وقفه، آتش حوادث را بر می افروخت.

لشگریان اسلام، دروازه های «مرعش» از سرزمین روم را درهم کوبیدند و به سِند در سرزمین ماوراء النهر ، تاختند و کشمکش ها با کاهنان همچنان، شعله ور و شدید بود.

« ازارقه» در کازرون و سپس در «الجزیره» شوریدند، «ابن جارود» بر حجاج بر آشوبید و «زنجیان» در بصره به رهبری «شیرزاد» شورشی را بر پا کردند.

و رومیان بر « قرطاجه» از سرزمین مغرب، یورش بردند.

بیابان های عربی، داستان عشقی بدوی را زمزمه می کنند: «توبه» به عشق «لیلی اخیلیه» سرگشته و از خود بیخود شده است ولی پدر لیلی، مانع ازدواج با او می شود و «خلیفه عاشق و شیدا» چون به لیلی دل باخته بود، پدر او را تهدید کرد.

عبدالملک به لیلی گفت:

ــ «توبه» از تو چه چیزی را دید که دلباخته تو شد؟

ــ لیلی نیز بی درنگ پاسخ داد:

ــ مردم از تو چه چیزی دیده بودند که تو را خلیفه خویش قرار دادند؟!

عبدالملک که قصد داشت او را به باد سرزنش بگیرد، از او پرسید:

ــ آیا میان تو و او ، شک و تردیدی وجود دارد؟

ــ نه، به خداوند سوگند؛ سخنی را بر زبان جاری ساخت که گمان بردم او با این سخن، تا حدودی می خواهد خود را کنار بکشد، به او گفتم:

«و ذی حاجه قلنا لا تبح بها                     فلیس إلیها ما حییت سبیل»

«لنا صاحب لا ینبغی أن نخونه                   و أنت لأخری صاحب و خلیل»

«و به نیازمندی گفتیم، حاجت خویش را نمایان مساز، و تا زنده هستی، راهی برای برآوردن آن وجود ندارد، چرا که ما را یاری است که نسزاید او را خیانت کنیم و تو را یار و همدمی دیگر است.»

در آن هنگام که لیلی در «‌ساوه» دیده از جهان فرو بست، در آسمانِ بادیه ها، داستان دو شیدا و دلباخته، به پرواز در آمد … و مردم حکایت عشقی نوین میان « بثنیه» و « جمیل» از قبیله بنی عذره را سینه به سینه، منتقل می ساختند و عاشق، فرسنگ ها دور تر از معشوق خویش در مصر، دیده به جهان بر بست. لشگریان اسلام، به سوی ارمنستان، پیشروی کردند و در جبهه ماوراء النهر، کشورگشایی تا خوارزم و سپس «شومان» و آنگاه تا شهر « ترمذ» گسترش یافت.

طاعون، مصر را در نوردید … و سپس شام و عراق را نیز در سایبان خویش فرو برد. و عبدالملک از دنیا رفت و پسرش ولید بر مسند خلافت تکیه زد و دامنه فتوحات هر دم اوج می گرفت تا رنگ و لعاب اشغالگری و توسعه طلبی، به خود بگیرد و سیل غنایم و زنان و دختران به اسارت در آمده از کشورهای فتح شده، سرازیر گردد.

« طنجه» در دورترین نقطه مغرب، دروازه های خویش را تا کرانه های دریا، بر سپاهیان اسلام می گشاید و « ژوستنیان‌» از تبعیدگاه خویش «سینوب» می گریزد و با یاری بلغارها، دوباره به تخت پادشاهی باز می گردد.

و ولید، حاکم مدینه منوره را از منصبش عزل کرد و دستور داد او را در مقابل مردم در بند کشند تا از او قصاص کند …

خورشید آنروز بر دمید تا روزی نوین را مژده دهد. مردم، فوج فوج از سراهای خویش بدر شدند تا بنگرند که روزگار چگونه شکست می خورد …

اینک این «هشام مخزومی»‌ است، همو که بر همگان ستم روا داشته و کینه توزی او نسبت به یادگاران دودمان محمد (ص)، لبریز کرده است.

مردی از پیشاپیش نگاهبانان پیرامون حاکم سابق، پیش آمد و به هشام اشاره کرد و گفت:

ــ‌ این شخص از سرِ ظلم و ستم، دو تازیانه بر من نواخته است

ــ آیا شاهدی داری؟

ــ آری … این دو نفر

ــ پس، پیش بیا و او را قصاص کن.

آن مرد نیز تازیانه را در دست گرفت و دو تازیانه بر پیکرش نواخت.

هشام، آهی کشید و گفت:

ــ من تنها از علی بن الحسین، بیمناکم، چرا که همواره به او بدی کردم. مردی دیگر پیش آمد و گفت:

ــ این مرد، بدون اینکه حقی داشته باشد، آب دهان بر چهره ام افکند.

ــ شاهدانت؟

ــ این و آن.

ــ اگر می خواهی، آب دهانی بر صورتش بیفکن.

مرد ایستاد و هر چه می توانست، آب دهانش را جمع کرد تا به صورت هشام، پرتاب کند. هشام، کف دست لرزان خود را بالا برد و بر صورتش کشید و غمگینانه گفت:

ــ تحمل همه ‌اینها آسان است … ولی اگر علی بن الحسین، حضور یابد چه خواهد کرد؟

از دور «سجاد» «صاحب پینه» ( از کثرت عبادت) … نمایان گردید .. از مسیر خویش به سوی مسجد همانجایی که کسی را که بر او خشمگین بود برای قصاص، آورده بودند… به آهستگی گام برداشت تپش قلب هشام، اوج گرفت… قلبش ، طبلی آفریقایی را می نمود که فریادهای یاری خواهی خویش را فراز می داد.

علی (ع) به فرزندش عبدالله گفت:

ــ این مرد، از کار بر کنار شده است و ولید او را فرا روی مردم، قرار داده است. مگذار کسی تعرضی به او کند. فرزند شگفت زده گفت:

ــ چرا، پدر! او همواره بر ما ستم می کرد … و این همان چیزی است که امروز، خواهان آنیم.

پدر، اندرزکنان، رو به فرزندش نمود و گفت:

ــ فرزندم، او را به خداوند، موکول می سازیم.

هنگامی که سجاد، فرا روی هشام قرار گرفت، هشام خود را برای دمادم انتقام، مهیا کرد … ناگاه صدایی که شنید که هرگز به ذهنش خطور نکرده بود:

ــ اگر کسی از تو طلبی داشت و احتیاج به پول داشتی، ما تو را کفایت می کنیم، نگران مباش و محبت ما و هر که ما را فرمان می برد را در دل داشته باش.

ــ‌ این سخنان در درونش، طنین افکن شد. گویی انسان می تواند، پژواک فرو پاشیدگی ها و ویرانی هایی را ببیند که در دیدگان و رخسارش نمود یافته است.

هشام فریاد کشید:

ــ خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را در کجا و کدام سرا، قرار دهد.

« و صاحب پینه» (ذوالثفنات) ، راه خویش را به سوی مسجد، پیش گرفت … و بر گرداگردش، جمعی از مؤمنان جمع شده بودند … و آبشار سرشار نماز در مسجد پیامبر که نواده اش در آن نماز می گزارد، تراوید.

«جایگاهی بزرگوارانه»

ــ پدر!‌ به مسجد می روی؟!

دختر به پدر پیرش، چنین گفت …

در حالی که آب وضو، از رخسارش می چکید گفت:

ــ به خداوند سوگند، دخترم، از خویشتن، شرمسارم …

ــ چرا؟

ــ من در نیمروز امروز کسی را دیدم که هرگز او را ندیده بودم و نخواهم دید.

ــ پدر که را دیدی؟

ــ حسن بن حسن را دیدم.

ــ همان زندانیِ‌ در بندی که دو ماه پیش، در مسجد النبی، او را با تازیانه، کشان کشان می بردند؟

ــ آری … امروز او را دیدم که بالای سرِ پسر عمش، علی بن الحسین،‌ ایستاده بود و او را به باد دشنام گرفته بود و سخنانی زشت و ناشایست را از او شنیدم … به خداوند سوگند، آرزو داشتم او را به باد کتک بگیرم.

ــ آنگاه چه رخ داد؟

ــ هیچ چیز، سجاد، سر به زیر افکند و لب به سخن نگشود. چرا که می خواست مسجد جدش را حرمت نگاه دارد. پیرمرد لختی دم فرو بست و سپس رشته کلام را بدست گرفت و گفت:

ــ هنگامی که حسن، از مسجد بیرون شد … علی (ع) سرش را بالا آورد و به ما نگریست … همگی خاموش بودیم … دریافت که در دل ما رغبتی برای پاسخ دادن افزونتر به گستاخی های او، وجود دارد …

هنگامی که گفت: آنچه را که این مرد گفت شنیدید و من دوست دارم که همراه من بیایید و پاسخ من به این رفتار او را بشنوید شادمان شدیم.

به همراه او بپا خاستیم و به سوی منزل حسن، روان شدیم، سجاد فریادی بر پسر عمش کشید. کنیزکی از خانه برون شد.

از طارق پرسید: بگویم چه کسی آمده است؟ طارق گفت: به او بگو، علی بن الحسین آمده است او نیز در حالی که از دیدگانش، شر می بارید، از خانه بیرون جست.

ــ پدر! آنگاه چه اتفاقی افتاد؟

ــ دخترم، امری شگفت بود. این خاندان، خلق نیکو و بزگوارانه را از جدشان، به میراث برده اند … علی تنها گفت: برادرم! تو پیش از این، فرا رویم ایستادی و سخنانی را بر زبان جاری ساختی … اگر سخنانی که بر زبان جاری ساختی، حق است که از خداوند آمرزش می طلبم و اگر گزافه گویی و باطل بود، آنچه را گفتی خداوند بر تو ببخشاید …

ــ چه شکیبایی و حلم شگفتی! حسن چه گفت؟

ــ دخترم! به خداوند سوگند، او را دیدم که اندامش می لرزید، عصا از دستش فرو افتاد و عرق از پیشانیش، فرو می ریخت … گویی زمین، زیر پایش می لرزید … او را دیدم که بسان کودکان ، می گریست … آنگاه خود را بر روی پسر عمش افکند و گفت: آری، به خداوند سوگند، چیزی را بر زبان جاری ساختم، که در شما وجود نداشت و خود سزاوار آن سخنان بودم.

سجاد که بر رویش بوسه می زد، گفت:

ــ می دانم، نیازمندی، تو را بدین سوی کشاند.

آنگاه کیسه ای را که در آن هزار دینار وجود داشت، خارج ساخت و به دست او داد. هنگامی که به مسجد، باز می گشتیم، شنیدم که می فرمود: هیچ فرو خوردنی را دوست داشتنی تر از فروخوردن خشمی ندیدم که صاحب خشم را با خشم، پاسخی ندادم.

دختر از آنچه می شنید، مبهوت مانده بود، آنگاه گفت:

ــ به خداوند سوگند، این اندرز پیامبران است!

دختر به پدر خویش می نگریست که بر گیتیِ نماز وارد می گشت و دستانی عرق کرده را به سوی آفریدگار آسمانها و زمینها، خداوندگار جهانیان، بالا می برد.

صدای کوبه در به هوا بر خاست … دختر ساکت شد تا دریابد که چه کسی به در خانه آمده است … ستارگان در آسمان گرد آمده بودند، طارق فریاد زد:

ــ علی بن الحسین، در پس در است! پیرمرد در اتاق خویش، فریاد کشید و گفت:

– وای بر من! او گمان برده که من بیمار هستم، از این روی، به عیادت من آمده است.

پیرمرد، برای استقبال مردی روانه شد که بر روی زمین، بی همتاست.

سجاد (ع)، در حالی که گل لبخند، رخسار غمین او را پر فروغ ساخته بود، آهسته گفت:

ــ ابا خالد، غیبتت ما را نگران ساخته بود.

پیرمرد، چیزی برای گفتن نیافت، برخاست و جبین میهمان بزرگش را بوسه زد. ریه هایش از عبیر پیامبران، آکنده شد و بهت زده فریاد زد:

ــ خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را در کدام خاندان، قرار دهد.

«میـراثخوار فرومایگی»

دمشق در بازار برده فروشان، به فریاد در آمد و هزاران زن پاک از جنس بشری آن، برای فروش عرضه گردیدند، و نگاه هایی گرسنه و شهوتران، رخسارهایی زیبا چهره را برانداز می نمود که با زبونیِ اسارت و اندوهِ دوری از دوستان، در آمیخته بود.

دختران جوانی از سرزمین ماوراء النهر از «‌سمرقند» « بخاری» و بربری هایی از « طنجه» و «قیروان» و زیبا رخساران از بلاد «روم» و «سوسنه» و …

طارق با کشتی های عربی و «سِبتی» خود، از دریا گذر کرد و در کرانه های کوه «کالبی»‌ لنگر انداخت و نام فاتح جدید را بر آن کوه نهاد … کشتی ها، آب اقیانوس ها را در می نوردند و «جزیره الخضراء» و سپس « قرطاجه» بدست آنان فتح گردید، سپس به سرزمین اسپانیا، حمله ور شدند تا «طلیطله» پایتخت دولت قبطیان سقوط کند و لشگریان عرب، جای پای آنان را در کرانه های «بسفر» بزدایند.

دمشق از کاروان اسیران، استقبال می نمود تا زیبا رخسارانی زیبا چشم، به بازار برده فروشان، ملحق گردند. قصر خضراء در عمق قندیل های فروزان، می درخشید. چرا که بزرگی و شکوه, از آنِ‌ تیغ و ستوران و طبل های نبرد بود. نغمه های موسیقی، مردم را دلداده خویش ساخته بود و جانها سرمست و بیخود در عالم خیال، به پرواز در آمده بودند … جهانی که افشرده زلالی در آمیخته به سرخیِ مطبوعی که در سرها چونان مورچگان رخنه می کرد، آنرا ایجاد می کرد … و عقل را به عالم رؤیا می سپرد و روانها را به پرواز در جهان هایی افسون شده و آکنده از توهم، وا می داشت.

ولی … امشب «خلیفه» ذهنش، مشوش بود … و محیط پیرامون و افراد گرداگردش، او را در تنگنا قرار می داد … دیگر چشم انداز کنیزانی که با حریرهای رنگارنگ، دامن کشان در برابرش، راه می رفتند … و این ساغر رومی و رایحه مرغ بریان … و آن شیرینی پارسی، او را مورد پسند نبود؟!

هنگامی که حاضران شنیدند، فرمانروا، قرآنی را طلب می کند، دهانشان از تعجب واماند. ساز و دهل ها از نواختن نغمه های خویش، باز ماند و کنیزکان درجای خویش، خشکشان زد و سکوتی شگفت و نا آشنا، حکمفرما گردید.

حاجب (پرده دار)، قرآن زر اندود و آراسته به جواهر آلاتی را آورد و فرا روی « ولید» نهاد.

مردی که هنوز میِ، او را سرمست نساخته بود، قرآن را گشود، دیدگانش به نخستین آیه که افتاد، قرآن نوای حق خویش را فراز بخشید: «و استفتحوا و خاب کل جبار عنید» (۲)

«و رسولان، از خداوند برای غلبه بر ستم پیشگان، یاری جستند و نابودی و حرمان، نصیب هر ستمگرِ سرکشی گردید»

ولید احساس کرد این واژگان، چونان تیغ های تیزی در درونش، رسوخ می کند … بادی سرمست، به سرش وزید. «خلیفه مسلمین» بانگی بر آورد:

ــ آنرا، به صلیب بکشید!

مأمورانِ دربار، کتاب آسمانی را گرفتند …

آن را به ستونی در میانه دربار بستند.

و اینک این فرعون است که به موسی ریشخند می زند… رو به هامان می کند و می گوید:

« فأوقد لی یا هامان علی الطین، فاجعل لی صرحاَ لعلی أطلع إلی إله موسی و انی لأظنه من الکاذبین».(۳)

« ای هامان، خشتی از خاک در آتش پخته و از آن کاخی سر به فلک کشیده، بنا کن، شاید که بر خدای موسی اشراف پیدا کنم. هر چند او را دروغگو ، می پندارم.»

فرعون، بر فراز کاخی، سر به فلک کشیده رفت، کمانی در بر داشت، چون به بلندای کاخ رسید، تیری در چله کمان نهاد و به سوی آسمانها، افکند!!

« ولید» تیری در چله کمان نهاد و به سوی قرآنِ به صلیب کشیده شده، نشانه رفت. تیرها سرازیر شدند … و آیات قرآن، بر فراز مرمر دربار، فرو می افتادند…

ولید که به اعمال خویش، فریفته گشته بود، با صدایی چونان هیس هیس افعیان، چنین سرود:

«تهدّد کلّ جبّار عنید                    فها أنا ذاک جبار عنید

إذا لاقیتَ ربّک یوم حشرٍ                فقل، یا رب مزّقنی الولید»

« تو ( قرآن) هر انسان ستم پیشه سرکشی را تهدید می کنی، اینک من آن ستم پیشه سخت سرم، چون در روز رستاخیز، به دیدار پروردگارت، رفتی، بگو : پروردگارا، مرا ، ولید پاره پاره ساخت.»

سپیده دمان، ولید، جامه خلافت را بر تن کرد، و برادرش «‌هشام» را به عنوان امیر حاجیان، بدرقه کرد … و کاروان از باروهای دمشق در راه خویش به سوی حجاز، دور گشت. ولید، از یاد نبرده بود که مردانی با مأموریتهایی سرّی را برای توطئه چینی بر ضد او، همراه او گسیل دارد … آنان، مرکٌب هایی ساخت قسطنطنیه که بسیار هم گران قیمت بود را در بر داشتند، همان مرکٌب هایی که معاویه، پیوسته بر وارد کردن آن، حرص می ورزید.

«جایگاهی گستاخانه»

کاروان های حاجیان دردل بیابان ها، روان شدند، گویی آنان به ندای ابراهیم (ع) گوش فرا می دادند. گروه های متحد انسانی، به سوی نخستین سرایی که برای مردم قرار داده شد، در حرکتند.

موسم حجِ امسال، پس از آنکه آتش جنگ و ستیز، فروکش کرد موسم پر ازدحام و پر هیاهویی است و مردم، ــ شاید تقریباً ــ خاطرات غم آلود خویش را به باد فراموشی سپرده اند و یا در ژرفنای دلهای خویش، مدفون، ساخته اند.

در سینه آفاق، پیام های آزادگی انسان آنگاه که خداوند، تنها پرستش می گردد، فراز می یابد و گلوهای آدمیان، بانگ بر می آورند:

ــ لبیک اللهم لبیک … لبیک لا شریک لک لبیک … إن الحمد و النعمه لک و الملک، لا شریک لک …

و خانه کعبه در دریای خروشان امواج انسانی، روی آب، شناور ماند و چونان کبوترانِ صلح و آرامش، آدمیان، به جامه سپید حج، دامن کشان، گام بر می داشتند و اینجاست که انسان در می یابد که خداوندگاری جز او نیست و پروردگاری، تنها اوراست، و همه مردم همسانند، و عرب بر عجم جز به دستاویزِ‌ پارسایی، برتری و تفوقی ندارد … انسان به سخنان الهی که در قلب انسان، می تراود، گوش فرا می دهد، « یا ایها الناس إنا خلقناکم من ذکرٍ و أنثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا، انّ اکرمکم، عندالله، أتقاکم»(۴)

«‌ای مردم ما شما را از دو جنس نر و ماده، آفریدیم و شما را گروه، گروه و قبیله قبیله قرار دادیم، تا یکدیگر را نیک بشناسید، ( بدانید که) گرامی ترین شما در درگاه الهی، پارساترین شماست.

ناگاه موانع، فرو می افتند و امتیازات، فرو می پاشند و پرده ها از هم می درند. این هنگام، حقیقتاً مسلمان برادر مسلمان است و این هنگامه است که دلها از پلیدیهای شرک و الحاد، زدوده و پالایش می شود.

«هشام بن عبدالملک» برگرد کعبه، طواف می کرد.. کسی به او توجهی نداشت و هیبت و جبروتش، کسی را به خود وا نمی داشت، در پیرامونش گروهی از شامیان، قرار داشتند…

هشام. هر چه در توان داشت بکار برد تا حجر الاسود را لمس کند … ولی امواج خروشان انسانی هر بار او را از این کار، باز می داشت و نومید و دست از پا درازتر، باز می گشت.

در دیده دو بینش ( لوچ)، کینه توزی و بغض، نمایان بود.

خود را بر روی کرسی ای در کنجی از حرم، افکند و نشست و به مردم نگریست و چشم انتظار فروکش کردن امواج انسانی بود. احساس کرد او در این جایگاه، کسی نیست و حجرالاسود ، در برابرش، بسیار دور، می نمود.

ناگاه مردی پنجاه ساله، که رخسارش چونان ماه در میان اختران، می درخشید، رو به کعبه نهاد … ولی حادثه ای شگفت رخ داد پرسش هایی بیرون تراوید و علامت های سؤالی، نقش بست. مردی شامی که به مردی که دامن کشان با خلعتی سپید به سپیدی برفها در کوهساران شام، در حرکت بود می نگریست، پرسید:

ــ این مردی که مردم، راه را برای او چونان پادشاهی سترگ، می گشایند، کیست؟

بر یارانش بانگ بر آورد:

ــ بنگرید … بنگرید … به سمت چپ، به سوی حجرالاسود، گام بر نهد!

مردی که سیمایی پر فروغ داشت، بر حجرالاسود، بوسه زد و پس از آن امواج پر تلاطم بشری، تلاطم خویش را از سر گرفت.

مرد شامی رو به «خلیفه آینده» کرد و پرسید:

ــ این مرد کیست؟

مرد دوبین ( لوچ) با کینه توزی، پاسخ داد: ــ نمی دانم.

تنها دستِ سرنوشت است که گذر شاعران در آن دمادم را تفسیر می کند، در لحظاتی که تاریخ، دست به سینه احترام می نهد، فرزدق بانگ بر آورد:

ـــ ولی من می دانم، او کیست.

مرد شامی با شور و شوق پرسید:

ــ ‌ای ابا فراس، او کیست؟

آنگاه فرزدق این چکامه را سرود که:

« هذا الذی تعرف البطحاء وطأته                و البیت یعرفه و الحل و الحرم

هذا ابن خیر عباد الله کلهم                      هذا التقیّ‌ النقیّ الطاهر العلم

هذا ابن فاطمه إن کنت جاهله                  بجدّه انبیاء الله قد ختموا

إذا رأته قریش قال قائلها                           إلی مکارم هذا ینتهی الکرم

یکاد یمسکه عرفان راحته                        رکن الحطیم إذا ما جاء یستلم

و لیس قولک من هذا بضائره                      العرب تعرف من أنکرت و العجم»(۵)

« این، آن کسی است که مکّه، جای پای او را می شناسد و خانه کعبه و زمین های پیرامون حرم و خود حرم، شناسای اویند. این فرزند بهترین بندگان خداست، این مرد، پارسا، پاکیزه، بی آلایش و مهمتر قوم است. اگر او را نمی شناسی، بدان که او فرزند فاطمه است. او کس است که به جدّ او، پیام آوران الهی، خاتمه یافتند. (جدّ‌ او حسن ختامی بر جرگه رسولان الهی است)

هر زمان قریشیان او را بنگرند، گوینده آنان چنین گوید: بزرگواری و جوانمردی ، به مکارم این شخص منتهی می گردد. او کسی است که هر گاه برای لمس و سودن حجرالاسود آید، حجرالاسود، با شناختی که از دست و پنجه او دارد، می خواهد او را در بر بگیرد.( و رها نکند)

گفتار تو که می گویی، او کیست؟ گزندی به او نمی رساند، چرا که کسی که تو شناختش را انکار کردی، عرب و عجم می شناسند.»

هشام از شدت کینه و بغض، خونش به خروش در آمد … و دیدگان دو بینش، چنین می نمود که در سراپرده خویش ( مژگان) به رقص آمده است. ناگاه مأموران سینه چاک او، شاعری را در ربودند که روح قدسی، بر زبانش دمیده شده بود … و شاعر را در محاصره سربازان، به سوی زندان ، کشان کشان، بردند. این هنگام، زمانی است که از چوب و مس، ساخته شده است   … زمانه ای که حرمت سخن را در نمی یابد … روزگاری که آیات الهی ، در پس شاخسار آن، پنهان شده است.

«در محراب عشق»

بادهای زمستانیِ سردی می وزد و شب با تاریکیِ دامان گسترش، شهر را در بر می گیرد.

کوی و برزن از موجودات تهی است و آدمیان. به خفتن، پناه جسته اند. به جز کاشانه هایی حقیر و فروتن… روشنایی، پرتوهای نور بی رمق خویش را از خانه ای محقر، می تراوید… در پس درها، گوشهایی چشم انتظار صدای پای « صاحب انبان» بودند.

« ابن شهاب» ، مردی را می دید که در میان ظلمت ، گام بر می داشت. مرد، ناشناس بود ولی او را شناخت ولی چه چیز باعث گشته در این ساعت از شب، از خانه برون شود؟! « ابن شهاب» از قصر « والی» باز می گشت. « زهری» بانگ بر آورد :

ــ ای فرزند رسول خدا، این چیزی که بر دوش می کشید ، چیست؟ « صاحب انبان» ، انبانش را متعادل ساخت و پاسخ داد:

ــ می خواهم به سفری بروم و این زاد و ره آورد سفرم است.

«‌ ابن شهاب» شگفت زده، گفت:

ــ پس بگذارید، خدمتگزارم، این انبان را بر دوش کشد.

« سجاد» نپذیرفت و « زهری» خود تلاش کرد، انبان را از او بستاند.

ــ بگذارید، من آنرا بر دوش می کشم.

ــ آن زاد و توشه سفر من است و خود، به دوش کشیدن آن، سزاوارترم … تو را به خدا سوگند می دهم که مرا واگذاری و راه خویش را پیش گیری!

ناگاه، « صاحب انبان» در کویی آکنده گشته از تاریکی شب و سرما، گم شد.

درب محقّری را کوبید و چیزی را نهاد و سپس روان شد …

سپس، فرا روی خانه ای توقف کرد که دیوارش در آستانه فرو ریختن بود، چیزی را بر آستانِ در، گذارد … سپس راه خویش را در کوی و برزن و سرما و تاریکی پی گرفت.

ساعاتی گذشت و « صاحب انبان» بدون انبان، بازگشت. درخشش اختران در آسمان، افزون گشته بود و روزنه های ملکوت گشوده شده بود.

سجّاد بر محراب خویش جای گرفت … و چشمه ساری از نماز، بیرون جوشید. هنگامه آن شده بود که به ملاقات با محبوبش، شرفیاب گردد … و در حالی که به عشق آفریدگار خلایق، ترنّم ، سر می داد، جویباری از واژگان انسان، بیرون تراوید:

بار الها! چه کسی، طعم شیرین محبت تو را چشید و کسی را جایگزین تو ساخت!!!

و چه کسی است که به قرب تو، خو گرفت و از تو رخ بر تابید؟!

ــ پروردگارا، ما را در جرگه کسانی قرار ده که برای صحبت و قرب خویش، برگزیده ای

و برای دوستی و محبت خویش، او را خالص و بی آلایش، ساخته ای.

و به وصالت، دلش را ربوده ای و به قضا و قدرت، راضی ساخته ای.

و نگریستن به رخسار دلربایت را بر او ارزانی داشته ای.

و رضای خود را بر او عطاکرده ای، و او را از خشم و راندنِ خود، مصون داشته ای.

و در جوار خویش، در جایگاه راستی، مأوی داده ای.

و با شناخت تو، او را امتیاز ویژه ای بخشیده ای.

و او را برای پرستش خویش، سزاوار ساخته ای.

و قلب او را بر مشیت خویش، سرگشته ساخته ای.

و برای نگریستن به رخسار نیکویت، برگزیده ای.

و رخسارش را، تنها رو به سوی خود، نهاده ای…

و دلش را برای محبت خود، تهی ساخته ای …

و او را به آنچه در بر توست، مشتاق ساخته ای

و ذکر خویش را بر دلش الهام کرده ای …

و شکر نعمت هایت را بر زبانش، جاری ساخته ای …

و او را به اطاعت و فرمانبرداری خویش، مشغول داشته ای

و او را از شایسته ترین خلایق، قرار داده ای.

و برای مناجات و عشقبازی با خود برگزیده ای

و هر آنچه را که او را از تو جدا می سازد، از او گسسته ای.

بارالها! ما را در زمره کسانی قرار ده که شیوه شان، خشنودی تو و دلباختگی به توست …

و روزگارشان، سراسر شیون و ناله و زاری است.

پیشانی خویش، بر شکوه و سترگی تو، می سایند.

و دیدگانشان در راه خدمت تو، شب زنده دار است.

و اشکانشان از بیم تو، ریزان

دلهایشان به محبت تو، آویزان گشته

و دلهایشان، از شدت هیبت و شکوه تو، تهی گردیده

آسمان، سرشار از ستارگان است و تاریکی شب، انباشته گشته، فریاد خواهی قلب انسان، آن هنگام که درهای ملکوت، گشوده می گردد، روان می شود:

ــ ای آنکه پرتو انوار قدسش، محبوب دیدگانِ عاشقان اوست!

و دلهای عارفانش، شیفته و دلباخته جلوه های جلال و جبروت رخسار اوست!

ای آرمان دلهای شیفتگان!

و ای منتهای آرزوهای عاشقان!

از تو محبتت و محبت هر آنکه، عشق تو را در سینه دارد را خواهانم.

و دوست داشتن هر کرداری که مرا به سوی قرب به تو، رهنمون گردد.

از تو می خواهم، خودت را برای من از ماسِوا، محبوبتر گردانی.

و محبت من نسبت به تو را، راهنمای رضوان خویش، قرار دهی.

و شیفتگی من به تو، مرا از نافرمانیت باز دارد

با نگریستن به رخسارت، بر من منت گذار.

و با دیده رأفت و محبت به من بنگر.

و مرا از کامیابان و بهره مندانِ درگاهت، قرار ده

ای پاسخگوی نیازها، ای مهربان ترین مهربانان …»(۶)

دیدگان، سرشک می تراود … سرشکِ عشقِ دلربای الهی … چونان آسمان که به آرامی،
می بارد… درختان و زمین را می شوید و زمین و گیاهان، به بالندگی می رسند … و سرشک ها نیز، قلب انسان را می پالاید و به پرتو نور پروردگارش، روشنایی می بخشد و به عشق و آرمان و آرامش، می تپد.

« آنکه هرگز شناخته نشد پر گشود »

ــ چه می بینم!

ز‏ُهری که دیدگانش به سجاد (ع) در میان محراب و منبر پیامبر افتاده بود، فریادی بر کشید و در حالی که شتابان گام بر می داشت، ادامه داد:

ــ آیا مرا خبر نداده بود که او بار سفر می بندد؟!

آنگاه فروتنانه اشاره کرد و بانگ بر آورد:

ــ یا بن رسول الله! من اثر و نشانه ای از آن سفر نمی بینم؟!

سجاد با خشوع و فروتنیِ کسی که در آستانه کوچیدن از دنیاست، فرمود:

ــ آری، ای زهری … ولی آن سفری که تو گمان می بری نیست، آن سفر آخرت است.

ــ و زاد و توشه ای که بر دوش می کشی، چیزی جز صدقات فقراء نیست؟

و سجاد در حالی که متأثر و غمین، دور می شد، فرمود:

ــ سفر آخرت، نیکو سفری است و تقوی و پارسایی، نیکو ره آوردی.

آنگاه زهری به کنجی از مسجد خزید و همچنان متأثر و غمگین بود، دوستش به او گفت:

ــ تو همواره،‌ علی بن الحسین را به نیکی یاد می کنی.

زهری که رایحه تملق و چاپلوسی را بوئیده بود، رو به او کرد و گفت:

ــ وای بر تو ای مرد! تا آن هنگام که زنده ام، هرگز کسی بسان علی بن الحسین ندیده و نخواهم دید … او را در بند غل و زنجیر دیدم و نگاهبانان او را در حلقه محاصره خویش در آورده بودند و به دستور عبدالملک، می خواستند او را به دمشق گسیل کنند. از آنان رخصت خواستم که با حضرت وداع کنم و نتوانستم خود را کنترل کنم ، و شروع به گریستن نمودم و به او گفتم : دوست داشتم من در جایگاه شما می بودم و شما در سلامت بودید. او دیدگانش را به سمت من، بالا آورد و گفت:

ــ ای ز‏‎ُهری، آیا گمان می بری که این غل و زنجیرهایی که بر دوش و گریبانم است، مرا به مشقت و سختی، می افکند، اگر اراده می کردم این غل و زنجیرها بر دوش من نبود ، ولی این غل و زنجیرها، مرا به یاد عذاب الهی می افکند.

زُهری رو به دوستش کرد و گفت:

ــ آیا باور می کنی اگر به تو بگویم، او را دیدم که بسان تارهای آشیان عنکبوت، غل و زنجیرها را از دستان و پاهایش ، خارج ساخت!!

چهار شب سپری شد و سپاهیان در مدینه، همچنان در جستجوی او بودند، یکی از آنان پرسید: چه حادثه ای رخ داده است. دیگری گفت: او را گم کرده ایم و اثری از او نیافته ایم، و غل و زنجیرهایش را در جای خود یافته ایم.

مرد، بانگ بر آورد:

ــ حادثه شگفتی است!

ــ شگفت انگیزتر از آن اینکه پس از این حادثه، به نزد عبدالملک رفتم و او را از آنچه دیده بودم آگاه ساختم، او گفت : او همان روزی که نگهبانان او را گم کرده بودند، نزد من آمد و بر من وارد شد و گفت:

– مرا با تو چکار؟

به او گفتم: آسوده و راحت در کنار من بنشین.

او گفت: دوست ندارم. و سپس از دربار بیرون شد. به خداوند سوگند، از هیبت وجودش، قلبم، آکنده از خوف و هراس گردید.

و یکبار « طاووس» برای من بازگو کرد که: من مردی را در مسجدالحرام و زیر ناودان طلا، دیدم که نماز می گزارد، دعا می کند و می گرید. هنگامی که نمازش خاتمه یافت به نزدش رفتم. دیدم که او علی بن الحسین است. به او گفتم: ای فرزند رسول خدا، آیا بیمناکی در حالی که سه فضیلت از آنِ توست ، تو فرزندِ رسول خدایی و شفاعت جدّت و رحمت الهی، در بر توست؟ آنگاه حضرت فرمود:

– ای طاووس، اما درباره حسب و نسب، بدان که خداوند متعالی می فرماید: (فلا انساب بینهم یومئذ)(۷): (و چون در صور دمیده گردد) دیگر نسبت و خویشاوندی میان آنان وجود ندارد. و اما درباره شفاعت، خداوند می فرماید: «لا یشفعون الا لمن ارتضی»(۸) آنان جز برای کسی که مورد رضای خداوند باشد، شفاعت نمی کنند.

و اما درباره رحمت خداوند، پروردگار عزوجل می فرماید : «‌إن رحمت الله قریب من المحسنین»(۹). رحمت الهی به نیکویان نزدیک است و من نمی دانم که آیا نیکوکار هستم یا نه! زُهری در حالی که برای اقامه نماز بر می خاست ادامه داد:

ــ‌ بیست سال سپری شده بود، و او همچنان بر شهادت پدر خویش می گریست و می فرمود:

غم دل و اندوهم را بر خداوند، بازگو می کنم و از خداوند چیزی را می دانم که شما از آن نا آگاهید. به خداوند سوگند، قریشی ای بهتر از علی بن الحسین، هرگز ندیده ام.

ساعت ها، به کندی سپری می شد، در شامگاهانی که ستارگان در آسمان، میخکوب شده بودند.

مدینه، دیده بر هم ننهاده بود … بادهایی سرد، در کوی و برزن، زوزه می کشید و بر درها و پنجره ها، می کوبید.

تا آنکه سپیده بر دمید … همه چیز آرامش یافت و نور ستارگان، فروکش کرد و فریادی در دل زمین خاکستری فام طنین افکن شد.

علی بن الحسین از دنیا رفت. در آن هنگام بود که مردم به هویت مردی پی بردند که شبانگاهان در میان کوچه های مدینه می گردید و شادمانی و گرما و امید را به بیچارگان و درماندگان ارزانی می داشت. هنگامی که آب را بر روی پیکرش می ریختند … مردم بر پشتش چیزی چونان زانوی شتر دیدند. مردی مات و مبهوت پرسید:

ــ این چیست؟

فرزندش پاسخ داد:

ــ او هر شب انبانی را بر دوش می کشید و در میان خانه های درماندگان ‌می گردید.

مردم گریه تلخباری را سر دادند. دیگر آرامش و امنیت، رخت بر بسته بود و سرما و ظلمت، مدینه را در هم پیچیده بود … امسال، سال غم و اندوه ماست.

مدینه مویه می کرد و در سکوتی مرگبار می گریست … در غم کوچیدن اشیای رنگارنگی، می گریست که از آنها جز طیفی که در آسمان خاطرات پر می گشودند، چیزی باقی نمانده بود.

ولی در دمشق، جشن و شادمانی بر پا گشته بود … و ولید «فرمانروای کامیاب و نیکبخت» اخباری مسرور کننده را دریافت می نمود … قلمرو حکومتش در خاور و باختر، گسترش می یابد و گنجینه های شهرهای مغلوب گشته، بر دمشق سرازیر خواهد شد. ولی او بدانچه که در انطاکیه رخ داده بود و زلزله آن را با خاک یکسان ساخته بود، بی تفاوت بود.

ولی آیا تاریخ در این فرجام متوقف می گردد؟

« کلا إذا دکّت الارض دکّاً دکاً و جاء ربک و الملک صفّاً صفاً

و جیء یومئذ بجهنم، یومئذ یتذکّر الانسان و انّی له الذکری

یقول، یا لیتنی قدّمت لحیاتی!

فیومئذ لا یعذّب عذابه أحد

و لا یوثق و ثاقه أحد

یا أیتها النفس المطمئنه

إرجعی إلی ربک راضیه مرضیه

فادخلی فی عبادی

و ادخلی جنتی»(۱۰)

هرگز! آن هنگام که زمین، به سختی در هم کوبیده شود و امر خداوند و فرشتگان صف اندر صف، به عرصه محشر در‌ آیند و زمانی که جهنم آورده شود، آن هنگام است که انسان یاد آور می شود ولی دیگر یاد آوری، سودی برای او ندارد. او می گوید: ای کاش برای زندگانیم چیزی را پیش می فرستادم.

و در آن روز، هیچ کس، بسان او عذاب نکشد و هیچ کس به مانند او، به بند کشیده نگردد.

ای نفس مطمئنِ (بیاد خدا) ، بسوی پروردگارت که از تو خشنود و تو از او خشنودی ، باز آی.

و در صف بندگان من در آی و بر فردوس برینم، داخل شو.

پی نوشت

(۱) اللهوف، سید بن طاووس، ص ۱۹۷

) سوره ابراهیم، آیه ۱۵۹

(۳) سوره قصص، آیه ۳۸

(۴) سوره حجرات، آیه ۱۳

(۵) بحار الانوار، ۴۶: ۱۲۵، مناقب ابن شهر آشوب، ۴ : ۱۶۹

(۶) مفاتیح الجنان، دعای خمسه عشر، مناجات المحببین

(۷) سوره مومنون، آیه ۱۰۱

(۸) سوره انبیا، آیه ۲۸

(۹) سوره اعراف، آیه ۵۶

(۱۰) سوره فجر، آیات ۳۰ ـ ۲۱

برچسب‌ها: , , , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

  1. م می‌گه:

    جالبه
    ولی اگه خلاصه بود تعداد بازدید کننده های بیشتری میخوندنش

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق