شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۵:۱۶ - ۱۳۹۴/۰۹/۱۶
مهدی عابدی
ترجمه اختصاصی؛
 فرزند گریه/ سرگذشت سراسر غمبار امام زین العابدین (قسمت دوم)   

کمال السید، نویسنده عراقی تبار و عرب زبانی است که اخیراً ملیت ایرانی گرفته است. کمال السید بیش از ۱۳۰کتاب و تحقیق به صورت مجموعه ای تاریخی از زندگانی اهل بیت دارد. «وسلاحه البکاء» یکی از این آثار پیرامون حادثه عاشورا و زندگانی امام زین العابدین (ع) است...

ندای اصفهان- مترجم: دکتر مهدی عابدی (عضو هیأت علمی دانشگاه اصفهان)

«وسلاحه البکاء یا ابک یا ولدی الحبیب» اثر کمال السید

دریافت متن مقاله به زبان اصلی: اینجا

فرزند گریه، قسمت اول: اینجا

درباره نویسنده:

کمال السید، نویسنده عراقی تبار و عرب زبانی است که اخیراً ملیت ایرانی گرفته است. کمال السید بیش از ۱۳۰کتاب و تحقیق به صورت مجموعه ای تاریخی از زندگی اهل بیت با عناوین «زنی به نام زینب»، «ششمین باغبان اندیشه» و «زندگینامه امام هفتم» را در کارنامه ادبی خود دارد. کتاب «عشق هشتم» از وی، رمان برگزیده انجمن قلم ایران و جشنواره رضوی بوده است.

کمال السید

«همـه چیـز ، ویـران شد»

این روزگار استوار، چسان سنگدل است؟ و این دمادم چسان هراسناک و وحشت آور. چگونه اشیای زیبا، نابود می شوند و از این جهان می گریزند تا شیطان با دو شاخ خویش، عربده کشان و خانمان برانداز، رخ بنماید.

اینک این مرد برص زده،‌ است که بر سینه سبط پیامبر، چونان کلاغی افسانه ای، زانو می زند. همه سپاهیان ، بدانچه که بر فراز شن ها جریان داشت، توجه داشتند. گونه های حسین (ع)، به خون رنگین گشته بود… و چونان منبع آبی ازلی، زمین را سیراب می ساخت و اسرار خویش را در آن به ودیعت می نهاد.

حسین با نوایی که زخم های سرباز کرده، آنرا به ضعف گراییده بود، آهسته گفت:

ـــ وای بر تو ! تو بر جایگاه سترگی، بالا رفته ای … تو کیستی؟

مرد زانو زده بر سینه حسین، دهان خویش را گشود و دندان هایی نمایان گردید که صدایی از آن ، به گوش می رسید:

ـــ من شمر ضبابی هستم.

ـــ ای شمر، آیا مرا می شناسی؟

ــ آری، تو رامی شناسم … تو حسین هستی و جدّت رسول خدا و مادرت فاطمه است!

ـــ پس چرا مرا می کشی؟

ــ می خواهم با این کار، جایزه ای از یزید بستانم.

ــ شفاعت جدّم محمد چه می شود؟ آیا راغب به شفاعت رسول خدا نیستی؟

– شفاعت محمد، چه بها و ارزشی دارد ؟ ارزش آن در نگاه من از یک ششم درهم، نیز کمتر است! آنگاه حسین اندوهگینانه فرمود: جدم رسول خدا، راست فرمود.

ـــ مگر محمد چه گفته است؟

پیامبر به پدرم فرمود: یا علی، حسین در سرزمینی بنام کربلا، کشته خواهد شد و مردی او را به شهادت خواهد رساند که به سگان و خوکان می ماند.

ــ محمد مرا شبیه سگان و خوکان، دانسته است!! سر از پیکرت جدا خواهم ساخت.

آنگاه آتشفشان کین، فوران کرد و در اعماق جانش چونان سگان و خوکانی آتش گرفته، عربده می کشید. تیغِ شمر ضبابی راه گناه آلود و جنایتکارانه خویش را در رگ های حسین می پیمود و رگ ها و شاهرگ ها را می برید … آهی سترگ، بیرون جست و دیدگانی که جهان را روشنی می بخشید، به خاموشی گرایید.

دنیا، تاریک و موجودات، هراسناک شدند

آسمان، خونی لخته شده, فرو می بارید … و اسبی بر آشفته، با صدایی بلند، شیهه می کشید و به سوی فراتِ تشنه کام، رهسپار شد و در ژرفای آبها، فرو رفت … سر بریده حسین بر فراز نیزه های بلند، گردانده می شد، زمین، به شدت به لرزه در آمده بود … و موجودات نیز بر خود می لرزیدند.

در آن دمادم، همه چیز بیهوده و بی معنا به نظر می رسید … و آن سرزمین به صحنه ای رعب آور، مبدل گشته بود، جایگاهی که تمامی بیم ها و هراس های آدم، در آن انباشته شده بود. و ابلیس از هر سو، آنرا در حلقه محاصره خویش، گرفتار کرده بود. همچنان در پی پناهی بود که بدان پناه جوید و اهریمنان، مشعل هایی از آتش و دود در دست داشتند و می خواستند، همه چیز را به آتش بکشند.

لشگریان ددمنش، آتش را در خیمه ها افکندند … زبانه های آتش، عمود خیمه ها را در کام خویش فرو می برد … و دل های کوچک، بیمناک و هراسان، چونان پرندگانی که از کشتی هایی گمشده و در حال غرق شدن در تاریکی، می گریزند، در حال فرار بودند.

ستوران سرمست، از روی کالبد حسین، گذر می کنند و با هر چه روبرو می شدند، آنرا مباح می انگاشتند، دیگر، چیز مقدسی وجود نداشت… همه چیز نابود شده بود … دیگر، شیء ثابتی وجود نداشت و همه چیز به زیر سم ستوران و پاهای لشگریان ددمنش و شاخهای اهریمنان،‌ می لرزید.

«مقدس ترین، عروج تاریخ »

آتش، بسان گرگانی آتش گرفته،‌ دندان های خویش را در خیمه ها فرو می برد، و اهریمن، شهوت تهاجم و چپاول را در درون آدمیان، بیدار می ساخت. کودکان، با رخسار خویش می گریختند، در حالی که دل هایشان در جستجوی مردی بود که از آنان حمایت می کرد. دستان کوچکی ، به هوا چنگ می زدند و لشگریان، زنان بی مهجر راتعقیب می کردند و چنگال های انسانی، گوشواره ها و دستواره ها را بر می کند.

ناگاه گرگی، چنگال های خویش را در گوشواره های فاطمه، فرو برد و با سنگدلی آنرا بر کند. و گوش از درون خویش، خون، سترد.

آن مرد گریست … و سرشک از دیده می فشرد … که گویای درون گسسته او بود … که میان درون و اراده اش ومیان دلی که حق شناس بود و دستان آلوده ای که می خواست گلوی حق را بفشرد، شکافی ایجاد شده بود.

دختر کوچک ستمدیده، از سرشک های تمساح وار آن مرد به شگفت آمد و گفت : چرا گریه می کنی؟

او که دیگر گوشواره را ، نیز بر می کند گفت:

ــ چگونه نگریم و حال آنکه دختر محمد را چپاول می کنم.

ــ پس مرا رها کن.

آن مرد سامری مسلک و شیفته زر، فریاد کشید، بیم دارم که دیگران، آنرا بربایند. آنگاه گرگان، به سراپرده ای که علی در آن بود، یورش بردند.

مرد برص زده، تیغی را که همچنان به خون سرخ حسین رنگین بود، از نیام بر کشید، سخنان ابن زیاد همچنان در اعماق وجودش ، طنین افکن بود:

ـــ خرد و کلان آنان را وا نگذارید!

آنگاه زینب، با دلاور مردیِ پدر سترگش رخ نمود و گفت:

ــ تا مرا نکشید، او کشته نخواهد شد.

گرگی که هنوز در قعرِ حضیض، به گل ننشسته بود، بانگ بر آورد:

ــ او نوجوان بیماری است.

«ذو حسم» ، چونان عابدی اندوهناک و یا پیرمرد کهنسالی که گذر عمر او را خمیده ساخته، به نظر می رسید. در حالی که رنگ رخساره اش، پریده بود، به رخدادهای پیرامونش، می نگریست. فضا مالامال از دود شده بود و زبانه های آتش چونان سرهای اهریمنان، خیمه ها را در کام خویش فرو می برد و بادی تند از هر سوی، بدان می وزید. و گرگانِ، سرمست از شهوت غارت و چپاول, زوزه می کشیدند.

لشگریان، بسان گردونه ای که آرام و قرار ندارد، بر گرد زنان و کودکان می گردیدند؛ دلهایی کوچک و بیمناک چونان کبوترانی که در میانه بادی سخت و زمستانی، گرفتارند، گرفتار شده بودند و سرشک ها چونان مرواریدهایی که از سلک خویش گسسته اند، از دیدگانی که ابرهای اندوهبار در آن گرد آمده بود، می بارید.

روزی برای خونریزی و روزی برای سرشکباری، تا زمین پاک گردد و انسان شستشو شود.

تا اشکها، جویبارهایی را روان سازند که تمامی پلیدی هایِ آدمیان را بشوید، تا چشمه سارهای اندوه، فوران کند. تا قابیل در گذر زندگی، پشیمان گردد. تا پیکرهایی را در غارها پنهان سازد و کالبدش را بر زیر خاک بپوشاند و دست خویش را از خون برادرش، هابیل، پاک سازد. همچنان هابیل، رنگین شده به نخستین خونهای بر زمین ریخته شده بشری، در هرکجا، او را تعقیب می کند.

کوفه در آن نیمروز سوزان، چونان زنی که شدت جنایتش هویدا گشته است، به نظر می رسید.

زنان و کودکان و اشتران و ناقه ها … همه آن چیزی بود که لشکریان از ننگ جاودانه خویش، به غنیمت برده بودند. چشم انداز علی (ع) بر فراز قاطری خمیده و ناتوان، و دست به گردن زنجیر شده و خون از گونه هایش روان گشته، ددخویی لشگریان فریفته نیرنگ و دغل بازی را مجسم می ساخت.

چه شده است که این اسیر آزاده، به بند اسارت گرفتار آمده … او به فراسوی روزگار می نگرد، نگاه هایش بر خیل انسان های بهم پیوسته ای استیلا یافته بود که می خواهند به سخنان انسانی که شکست خورده گوش فرابدهند که آیا تسلیم می شود و یا بر می آشوبد؟ ولی علی برای ایستادگی و شکیبایی، راه دیگری را پیش گرفته بود.

نفس ها در سینه ها حبس شده بود و صدای جرس ها به خاموشی گراییده بود و سکوتی وحشت زا، حکمفرا گردید …

آنگاه سخنان چونان چشمه ساری آسمانی، بیرون تراوید:

ــ ای مردم، هر که مرا می شناسد که شناخته است و هر کس مرا نشناخته، بداند که من علی بن الحسین بن علی، هستم. من فرزند آنم که حریمش، دریده شد و اموالش به تاراج رفت و ناموسش ، سلب شد و خاندانش به بند اسارت کشانده شدند. من فرزند آنم که سرش را در شط فرات از پیکرش جدا ساختند، بی آنکه بخواهند از او تلافی جویی کنند و یا خونبهایی را طلب داشته باشند، من فرزند آنم که او را به تدریج کشتند.

و همین افتخار مرا بس است! ای مردم، شما را به خدا سوگند، آیا می دانید که شما نامه هایی به پدرم نگاشتید و چون خواسته شما را اجابت کرد، از در خدیعت و فریب، بیرون شدید . درحالی که خود, با او پیمان و عهد بسته بودید؟

سکوت همچنان حکمفرما بود و سکوت، خود فریاد بر می آورد که: آری … آری

علی (ع) هیاهوی سکوت گرانبار به پشیمانی را دریافت و فرمود:

ـــ هلاکت باد شما را برای آنچه که با دست خویش، پیش فرستادید و چه زشت است، اندیشه ای که برای خود پسندیدید! با کدام دیده به رسول خدا (ص) نظر خواهید کرد، در آن هنگامه ای که به شما بگوید: اهل بیت مرا کشتید و حریم مرا دریدید، پس شما دیگر از امت من نیستید؟!

همچنانکه آتشفشان فوران می کند … و پوسته زمین، آتش های فوران یافته فرو برده در درون خود را بیرون می ریزد، ناگاه صدای گریه مردم بلند شد … گریه ای که داستان گمگشتگی و تباهی و نومیدی را حکایت می کرد.

آنگاه، روزنه امیدی گشوده شد:

ــ‌ خداوند رحمت کند، کسی را که اندرز مرا به جان دل خرید و سفارش مرا در راه خدا و رسول و اهل بیتش حفظ کرد چرا که رسول خدا، برای ما الگویی نیکوست.

ناگاه مردم در هم تنیده و متراکم، فریاد بر کشیدند و واژگان، چونان پیکرهایی که به سوی درب رهایی، شتابان می دوند، بر خروشید که:

ــ‌ ای فرزند رسول خدا، ما همگی مطیع و گوش بفرمان و فرمانبردار تو هستیم و نگاهبان عهد تو می باشیم. از تو هرگز، روی نخواهیم تابید و به هر چه امر کنی، فرمان خواهیم راند، با هر که به ستیز با تو برخیزد، نبرد خواهیم کرد و با هر که از سر دوستی و سازش با تو در آمد، از در صلح و سازش بیرون می شویم و از کسانی که بر شما و ما ظلم و بیداد روا داشتند، بیزاری می جوییم.

هنوز کوفه، دستخوش تغییر و دگرگونی، نشده بود، چرا که سخنان پر زرق و برق و وعده های سرِ خرمن و تو خالی، گویای درونی هراسان و اراده ای مرده است.

سخنان تهی و بی اساس و وعده های پر زرق و برق، تاریخ ساز نیست … بلکه تاریخ را، اراده ای پولادین و دل هایی که جز حق را نمی شناسند، می سازد …

علی (ع) با صدایی که از شدت بغض و اندوه گرفته بود، بانگ بر آورد:

ــ‌ هیهات … دور باد از شما ( چنین اعمالی) ، ای غداران حیلت اندوز … دیگر میان شما و خواسته های دلتان، فاصله افتاد. آیا شما می خواهید ، آنچه را که بر پدرانم روا داشتید، بر من نیز روا دارید؟ به خداوند سوگند، هرگز چنین نخواهد شد، هنوز جراحاتمان، بهبودی نیافته، پدرم و اهل بیت او، دیروز، کشته شدند. و هنوز مصائب رسول خدا و پدر و برادرانم، از یاد من نرفته و حزن و اندوه ناشی از فقدان آنان حلقم را می کاود و تلخی آن، دهان و سینه ام رامی فشرد و غصه و اندوه آن، در راه سینه ام، جریان دارد.

«نوری در دل تاریکی»

تاریخ، همچنان مشعل حوادث را در این سو و آن سو، بر می افروزد و سر بریده حسین بر فراز نیزه ای بلند، شهر به شهر، گردانده می شود و با زبان سکوت، سخن می گوید.

مار سیاه و سپید ( ابن زیاد) که مردی است که جدش مشخص نیست [که دلالت بر حرامزادگی پدرش دارد]، خود را بر فراز تخت زر اندود، افکند، و چنین تصور کرد که او بر تمامی جهان حکم می راند … فرا رویش سری بریده در طشتی زرین، قرار داشت.

ابن زیاد با خود زمزمه می کرد که:

ــ حسین دم فرو بسته است و تا ابد ساکت شده است… و اینک من حاکم عراقین هستم.

آنگاه با دورویی، برای آنکه دیگران هم بشوند، ادامه داد:

ــ این مشیت و خواست خداوند بود … چرا که هر چیزی، بنابر مشیت الهی محقق می گردد… و خداوند نیز حسین را در کام مرگ فرو برد.

همچنان سکوت بر مجلس حکمفرما بود. آنگاه ابن زیاد به جوانی که در بند غل و زنجیر گرفتار بود، گفت:

ـــ نامت چیست؟

ـــ علی بن الحسین

ــ آیا خداوند علی را نکشت؟

ـــ …

افعیِ ( انسان پیکر)، صدایی کرد و گفت:

ــ چرا سخن نمی گویی؟

ــ برادری بزرگتر از خود، به نام علی داشتم که مردمان او را به شهادت رساندند.

ابن زیاد، گزندگیِ این شماتت او را دریافت و با خشم و کینه فریاد زد:

ـــ بلکه خداوند او را کشت.

ـــ هرگاه هنگامه مرگِ‌ جانها، فرا برسد، خداوند آنها را در بر می گیرد و هیچ نفسی جز به رخصت الهی، نمی میرد.

ناگاه دیدگان ابن زیاد چونان ماری سیاه و سپید، گشاده تر شد و به جلاد اشاره کرد.

زینب با خشم اعتراض نمود و گفت:

ــ آیا آنچه خون از ما، بر زمین ریختی، تو را بس نبود! آیا جز این جوان، کس دیگری باقی مانده است؟ اگر می خواهی او را بکشی، مرا نیز همراه او بکش.

آنگاه نگاهی حقارت بار به او افکند و فرمود:

ــ آیا می دانی که شهادت خوی ما و مایه گرامیداشت ما ازسوی خداوند است.

ناگاه ابن زیاد از جای خویش برخاست و تازیانه اش را در هوا به حرکت در آورد و با غرور و کبر، بانگ بر آورد: اینان را به زندان ببرید.

ناگاه مأموران، شتافتند و حرکات شتابان آنان، گویای ترس و زبونی جانهایی بود که شراره مردانگی در آنها، به خاموشی گراییده است.

زنان به سرایی در کنار مسجد اعظم که ابن زیاد آنرا به زندان تبدیل کرده بود، برده شدند.

و علی (ع) را با غل و زنجیرهایش به سوی سیاهچال، کشان کشان، بردند.

مأموری ـ که نشانه های تندخویی و خشونت در چهره اش نمایان بود ـ دری را گشود که به دهلیزی سنگی در زیر زمین، رهنمون می شد. نگهبانان راه پیچ در پیچ و تنگی را طی کردند که چند گذرگاه از آن منشعب می شد. آنگاه نزدیکِ سلولی گور مانند، توقف کردند، یکی از آنها، اسیر در بند، را گرفت و با سنگدلی او را به درون سلول، افکند، آنگاه از همان راهی که آمده بودند، بازگشتند … اندک اندک روشنایی قندیل ها، کم سوتر شد و پژواک صدای گام ها فرو نشست و تاریکی، فضای زندان را در بر گرفت و دیگر جز صدای نفس زدن،‌ صدای دیگری به گوش نمی رسید.

زندانی، احساس کرد، آرامش در قلبش، چونان چشمه ساری که آبی سرد و گوارا می تراود، فرو می ریزد و در جای جای سینه اش، جاری می گردد… چیزی جز خداوند یگانه نیست… خداوند، یگانه حقیقت مطلق است… و غیر او، خیال و توهمی، بیش نیست و هر که منتسب به خداوند باشد، بهره ای از حقیقت خواهد برد. قلبش. چونان قطب نمایی در کشتی ای که در میان تاریکی، دریا را در می نوردد، متوجه خدا بود…

به سوی محبوبی که نام سترگش را چنین صدا می زد:

ــ پروردگارا، تو پاک و بی آلایشی و مهرورزی …

ــ پروردگارا، پاک و بی آلایشی و بلند مرتبه ای …

ــ پروردگارا، پاک و منزهی و عزت، جامه توست …

ــ پروردگارا، پاک و بی آلایشی و سترگی، ردای توست …

ــ پروردگارا، پاک و منزهی و کبریاء ،‌در قبضه قدرت توست …

ــ پروردگارا، پاک و منزهی، و چسان عالم و دانا هستی! …

ــ پاک و منزهی، خدایی که در ملکوت تسبیح می شوی … و آنچه در زیر زمین است را می بینی و می شنوی …

ــ پاک و منزهی، تو که شاهد هر راز و نیاز و نجوایی هستی …

ــ پاک و بی آلایشی، تو که کانون هر گلایه و نجوایی هستی …

ــ پاک و منزهی، تو که در میان هر جمعی، حاضر هستی …

ــ پاک و منزهی، ای که امید بسیاری، به تو می رود.

ــ پاک و منزهی، تو که آنچه در ژرفای آبهاست را می نگری.

ــ پاک و بی آلایشی، تو که صدای نفس زدن ماهیان در قعر دریاها را می شنوی.

ــ پاک و بی آلایشی، تو که وزن زمین ها را می دانی.

ــ پاک و بی آلایشی، تو که وزن مهر و ماه را می دانی.

ــ پاک و منزهی، تو که وزن تاریکی و نور را می دانی.

ــ پاک و منزهی، تو که وزن سایه و هوا را می دانی.

ــ پاک و بی آلایشی، ای آنکه وزن باد را می دانی که چه مقدار از ذرات را در بر دارد …

ــ پاک و منزهی ای قدوس پاک …

ــ پاک و منزهی، شگفتا، آنکه تو را شناخت چگونه، بیم تو را در دل نداشت …

ــ پرودگارا، پاک و منزهی و ستایش تو راست… پاک و بی آلایش است، خداوند سترگ ورفیع منزلت.

روح، آن هنگام که در آسمانش، به پرواز در آید، چسان استوار و پولادین است و آن هنگام که در میان شاخساران پیکر و جسم، شناور می گردد ، چه با صفا و زلال است. روح، منتسب به جهانی دیگر است … جهانی که ذره ای از عناصر خاکی را در بر ندارد.

« حقایقی … در رخسار متجاوزان »

سلول های، این سیاهچال مخوف چه بسیار است، سلول هایی که بسان غارهایی متروکه … یا گورهایی است که ساکنان آن، از خواب عمیقی برخاسته اند.

سه نفر بودند … که چند وجب از کف زمین، فاصله داشتند.

مختار، در حالی که صدایش به ناله زنجیرها، در آمیخته بود، به دو هم سلولیش گفت:

ــ برای مرگ، خود را مهیا سازید … احساس می کنم که روز پرواز ما نزدیک شده است.

عبدالله بن حارث، آهسته گفت: آری، این شخص طغیانگر و سرکش از کشتن تمامی مردم، هراسی به دل راه، نمی دهد، پس چگونه از کشتن یک نفر، بهراسد و حال آنکه حسین را کشته است؟!

مختار با دلی پر اندوه گفت:

ــ حسین … آیا می تواند، چنین حادثه ای رخ داده باشد؟ امری فراتر از تصور است … چگونه انسانی، جرأت می کند، چنین جنایتی را مرتکب شود؟!

میثم که تاکنون، سکوت اختیار کرده بود، گفت:

ــ چطور، اینگونه نباشد … آیا قابیل، برادرش هابیل را نکشت. آیا فرعون، در صدد اعمال خشونت، بر ضد موسی نبود… و عیسی، هنگامی که می خواستند او را به صلیب بکشند، خداوند او را به سوی خویش ، فرازداد … و علی … آیا خون ریخته شده او در محراب را از یاد برده اید؟!

هر گاه به یاد علی، این بزرگمرد، می افتم، حقایق را افزونتر، احساس می کنم و ایمانم بدین نکته، بیشتر می شود که اگر انسان حقی را بر پای ندارد و یا باطلی را بر نیندازد، دنیا، حتی به اندازه بال پشه ای، ارزش ندارد و در حالی که با نگاه هایش، دیوار صخره ای زندان را می شکافت، ادامه داد:

ــ شما را به پیروزی، بشارت باد.

ابن حارث با بهت زدگی. آهسته گفت:

ــ میثم! از کدامین پیروزی سخت می گویی؟ آیا در بند چنین زنجیرهایی؟

مختار باتأسف، سرش را تکان داد و گفت:

ــ روزی، به پیروزی دست خواهیم یازید … ولی اینک به پایان راه رسیده ایم و همه چیز نیز خاتمه یافته است.

دوست و یاور علی (ع) که گویی پیشگویی هایی را که روزی شنیده است، فرا رویش، نمودار گشته پاسخ داد:

ــ هرگز، ای مختار … ما به پایان راه نرسیده ایم و هرگز نخواهیم رسید … چرا که ما با حقیم و حق تا آن هنگام که روزگار باقی است، او نیز با ماست.

و در حالی که گویی صفحات آینده را می نگرد، ادامه داد:

ــ ای مختار، تو از زندان بدر خواهی شد و انتقام خون حسین را خواهی گرفت و این کسی را که خواهان کشتن ماست، می کشی و پاهایت را بر روی چهره اش، خواهی گزارد.

سکوتی وحشت آور، از سخنانی که علی (ع) که به دورنمای روزگار آینده اشراف داشت، بر زبان جاری ساخته بود، حکمفرما شد.

هنگامی که طنین صدای گام هایی سنگین که به تدریج نزدیک می شد، در سلول پیچید … و صدای آن، هر آن، افزونتر می شود و به دیوارهای سنگی سلول بر می خورد به گونه ای که حتی می خواهد، جهان را در خود غرق سازد … لحظات چون قرن هایی متمادی. سپری می شد.

نگهبان تندخو و خشن، کلید سلول را در قفل، چرخاند و یک سوی زنجیرها را گشود، در حالی که چهره پر قساوتش در نور مشعل، چونان اهریمنی، نمایان بود.

نگهبان در حالی که زندانی ای محکوم به مرگ را با خشونت، می کشید، راه خویش را طی می کرد.

مختار که اکنون، معنای سخنان میثم را درک می کرد، بانگ بر آورد:

ــ میثم، به کجا رهسپاری؟

میثم با کمال آرامش پاسخ داد:

ـــ به سوی تنه درخت نخلی که از بیست سال پیش، چشم انتظار من است.

مختار و دوستش در یافتند که این مرد، به دار آویخته خواهد شد.

در کاخی که در بنیان ظلم و بیداد، پی ریزی شده بود، ابن زیاد، در حالی که با نگاهی حقارت آمیز به زندانی، می نگریست گفت:

ـــ آیا این عجمی، دوستدار علی است!

یکی از مأموران پاسخ داد: آری … او پیش از این خرما فروشی بوده که در بازار، خرما می فروخته است.

ابن زیاد با لحنی حقارت بار پرسید:

ـــ پروردگارت کجاست؟

زندانی پاسخ داد‌:

او در کمینگاه خویش است.

ــ آیا ابوتراب، تو را از فرجام خویش، خبر داده است؟

ــ من درخت نخلی را که بر آن بدار آویخته خواهم شد می شناسم.

ــ من این پیش بینی او را دروغ می انگارم.

ــ‌ آیا تو، وحی محمد را تکذیب می کنی؟

ابن زیاد با تندخویی، فریاد کشید:

ــ او را به زندان بازگردانید؛ و در حالی که تازیانه اش را می نواخت اشتباه خویش را، جبران کرد و گفت:

ــ ولی او را بدار بیاویزید و او را به یاران ابوتراب ملحق سازید.

زندانی در حالی که به مردی که سر تهیش، فرا روی پای انقلابیون، افکنده خواهد شد، می نگریست، گل لبخند بر لبانش، نقش بست.

«آبشار اندوه و نماز»

مسیر میان کوفه و دمشق، آکنده از اندوهی تلخبار، برای کسانی بود که کشمکش میان دو شهر رامی شناختند. فرات، از دور چونان ماری که در میانه بیابان خفته است، به نظر می رسید و درختان نخل در دو سوی شهر کوفه، چونان نیزه هایی بر افراشته، بپا خاسته بودند.

راهنمای کاروان، به جایی در نزدیکی پیچِ رود فرات اشاره کرد و بانگ بر آورد … چه بسا می خواست خاطرات گذشته را به خاطر آورد:

ــ اینجا صفین است.

دشت گسترده پهناور، در امتداد کرانه های فرات، کاملاً بدون پوشش گیاهی، می نمود، یکبار دست سرنوشت، آن را برگزیده بود تا میدانی برای کشمکش و درگیری و صحنه ای برای گزینش میان علی و معاویه … میان روح و غریزه، باشد. ولی جان هایی که به زمین چسبیده بودند، معاویه را برگزیدند و علی (ع) تنها و بی کس، در حالی که در محراب، در آستان خداوند، نماز می گزارد، در خون سرخ خویش غلتید.

آن مرد برص زده (شمر) با وحشت به صفین می نگریست محاسن تنکش، می لرزید … احساس کرد یزید با کینه توزی و خشم به او می نگرد، چرا که او روزی در سپاه علی، قرار داشته است.

آنگاه با خود گفت:

ــ بیست سال سپری گشته است … و برای زدودن گذشته های دور، کافی است و هم اکنون سربریده فرزند علی را به عنوان هدیه، به نزد فرزند معاویه می برم.

سرِ حسین بر فراز نیزه، به افق دوردست می نگریست، گویی به پایان دنیا می نگرد.

راهنمای کاروان، برای استراحت به جایی در کنار ساحل اشاره کرد … تا جایگاهی، برای استراحت لشگریان … و اسرا باشد. از شدت خشم، دیدگانِ مرد برص زده، بر آمد و با تندخویی بر سر راهنما،‌ نهیبی زد که:

ــ آیا مکانی جز این، نیافته بودی؟

ــ اینجا مکانی پرسایبان است … و آب رود، قابل دسترس است و ستوران و لشگریان، زود خسته می شوند.

شمر نگاهی خیره به راهنما افکند و گفت:

شاید تو دلت برای اسیران می سوزد؟

راهنما، در حالی که به جوانِ در بند، می نگریست، پاسخ داد:

ــ سکوتش مرا حیران و مدهوش ساخته، نگاهش کن!

به آرامشش، به برق دیدگانش …

ــ گزافه گویی دیگر بس است … تو دست از زیاده گویی، برنمی داری …

راهنما بسوی جوانِ در بندِ زنجیرها، رفت. شمر که مقصود او را دریافته بود، فریاد زد:

ــ ای احمق، چه می کنی؟

ــ می خواهم زنجیرهایش را بگشایم تا اندکی استراحت کند.

ــ من نیز پشتت را با تازیانه سرخ خواهم کرد.

ستوران، شتابان بسوی کرانه رود، روانه شدند تا آبهای خروشان را بجویند.

و اشتران در میان سایه سارها، زانو زدند، و راهنما در حالی که بسوی ساحل می رفت، در اندیشه راهی برای کمک کردن به آن جوان بود.

علی (ع) در کنار تنه درخت نخلی، درنگ نمود و در امواج خروشان رود که در روشنایی روز، نورافشانی می کرد، می اندیشید. فرارویش، صحنه های از روزی دراز، نمود یافت… روزی که فرات آکنده از آب، شاهد حماسه تشنگی بود … در گوشش نوای کودکان که بانگ بر می آوردند: فغان از تشنه کامی ( العطش … العطش )، طنین افکند.

جوان در کنار رود نشست و آب به پاهای ملتهب گشته اش، برخورد کرد … به نقطه ای در آسمان، در آن دوردست ها، خیره شد و سخنانی را بر زبان تراوید … زنجیرها از دستانش فرو افتادند و یکی از دستانش را در آب، فرو برد …

راهنما، در جای خویش میخکوب شد … و از شدت دهشت و شگفتی، فک پائینی اش، فرو افتاد … و همچنان بهت زده و مدهوش بود … و علی (ع) نیز در همین حال با دیدگان گشاده اش، بهت زده به آبهایی می نگریست که از میان دو دستش، سرازیر می شد …

جوان، وضوی خویش را گرفت، آنگاه جرعه ای آب در دست ریخت تا بنوشد … نزدیک دهانش برد. ولی هنگامی که آهنگ نوشیدن داشت … همه چیز متوقف شد … گویا چیزی سترگ میان او از اینکه جگر گُر گرفته اش را سیراب سازد، مانع شد.

جوان، جرعه آب را بر روی آب ریخت … آنگاه دستانش را در زنجیر، داخل ساخت و زنجیر کِشان، بازگشت. راهنما، در حالی که از آنچه دیده بود، مبهوت شده بود، بانگ بر آورد:

ــ سرور من، آیا تشنه لب نبودید؟

ــ آری

ــ پس چرا آب، ننوشیدید؟

ــ تشنه کامی حسین را بیاد آوردم …. و تشنگی کودکان کوچک را … آنگاه سرشک ها از دیدگانش سترد و به سوی نخلی بلندبالا و باشکوه روان شد و در کنار تنه آن، آبشاری از نماز، تراوش نمود.

«واقعیت … یا خیال؟!»

در آن سپیده دمان، دمشق، پیرزنی را می ماند که به یاد روزگاری جوانی افتاده و از تمامی روغن های زینت دهنده به رخسار خویش، مالیده بود.

مردم دمشق در کنار دروازه «ساعات» گرد آمده بودند. ماری مسی و باسری مثلثی شکل، سه بار سر خویش را برون آورد و سه سنگریزه را درون ظرف مسین، فرو افکند و کلاغی مسین بی آنکه برایش اهمیتی داشته باشد، وقت را نشان می داد.

سرانجام کاروان، رخ نمود. و سر بریده واپسین سبط پیامبر، بر فراز نیزه ای بلند، طلایه دار شگفت انگیزترین کاروان تاریخ بود. پیرمردی, به تنها جوان کاروان، چشم دوخت و با خیره سری فریفتگان، بانگ برآورد:

ــ سپاس خدای، را که شما را به باد فنا و نیستی سپرد و امیر المؤمنین را بر شما مستولی ساخت.

جوان، در حالی که با دلسوزی او را مورد خطاب قرار می داد، به او نگریست و گفت:

ــ ای پیرمرد، آیا قرآن خوانده ای؟

پیرمرد مات و مبهوت پاسخ داد: ــ آری

ــ آیا این آیه را که می گوید: « قل لا أسألکم علیه اجراً الا الموده فی القربی» (۱) در آن یافته ای؟

ــ آری … ولی به چه معناست؟

ــ ای پیرمرد ،خویشان پیامبر، ما هستیم. آیا این آیه را خوانده ای که: «‌إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً»(۲)؟

ــ آری خوانده ام.

ــ ای پیرمرد، آن اهل بیت، ما هستیم.

پیرمرد، بهت زده، فریاد کشید، تو را به خداوند سوگند، آیا شما، اهل بیت پیامبرید؟!

ــ به حق جدمان رسول خدا (ص)، سوگند، ما همانان هستیم.

پیرمرد، احساس کرد، زمین بر گردش می چرخد و زیر پاهایش می لرزد.

لحظاتی وحشت آور و خوفناک، سپری شد و همین دمادم، کافی بود که هزاران ابر باران زا در اعماق وجودش، گرد آید و سیل سرشک از دیدگان بی رمقش، بتراود:

ــ از کسانی که شما را به کام مرگ فرو بردند، اعلام بیزاری می کنم.

آنگاه دیری نپایید که گرگان گر گرفته، او را در ربودند.

زنی دمشقی پرسید:

ــ شما از کدامین اسیرانید؟

دختر حسین که «سکینه» نام داشت، گفت:

ــ ما اسرای آل محمدیم.

و در حالی که به سرهای بر فراز نی، می نگریست، ادامه داد:

این سرهای پدرم و عموهایم و مردانی است که به راستی به پیمان ستانده شده خداوند از آنان، وفا نمودند. از شدت بهت زدگی و دهشت، زبان آن زن، در هم پیچید … هر آنچه می شنید، گویی چیستان و طلسم بود.

چونان کسی که در روزی ابری، در پی سایه سار خویش است… سهل به سوی «‌باب الساعات، گام بر می داشت. در حالی که دیدگانش را به نمادهای زینت و آراستگی ای که تا حدودی، ناآشنا و شگفت انگیز به نظر می رسید، افکند، از خود، پرسید:

ــ آیا شامیان،‌عیدی دارند که ما نمی دانیم؟

آنگاه، از پیرمردی که از مقابل او گذر می کرد، پرسید:

ــ پیرمرد! آیا مردم، عید و جشنی دارند؟

پیرمرد با صدایی آهسته و لرزان، نظر کرد و گفت:

ـــ گویا تو غریب هستی؟

ـــ من سهل بن سعد ساعدی هستم، همو که رسول خدا (ص) را دیده و احادیثش را شنیده.

ناگاه سرشک از دیدگان پیرمرد، سرازیر شد و با اندوه گفت:

ــ چه می گویی ای یار رسول خدا؟ اینک سر حسین و سرهای کشتگان اهل بیتش را خواهند آورد.

سهل احساس کرد، صدای ویرانی هایی در اعماق وجودش ، طنین افکن شده است … بانگی در سینه اش، می پیچید: یا محمد … یا رسول الله!

سهل، حیرت زده و مبهوت به کاروانی می نگریست که به ذهنش هرگز خطور نکرده بود روزی آنرا خواهید دید. سر بریده حسین، بر فراز نیزه ای بلند، پیشاپیش قافله بود.

خاطرات گذشته، رنگارنگ و زیبا، چونان کبوترانی که در سپیده دمان، از خواب بر می خیزند، بیرون تراوید. محمد (ص) ، نواده خویش را در آغوش می فشرد و او را غرق بوسه می کرد و حسین پنج ساله با گیسوان جدّ بزرگوارش بازی می کرد و انگشتان کوچکش، در گیسوان مجعد و موج وار، چونان موج صحرا، فرو می رفت.

و واژگانی، بسان ترنم صبحگاهی، درخشید که «حسین از من است و من از حسینم».

سهل خود را در حالی یافت که مات و مبهوت فریاد بر می کشید. گویی صدای فریادش، پهنای صحرا را در نوردیده است: یا حسین!

ولی صدای فریادش در میان صدای پیچان طبل ها و هیاهوی سازها و دهل ها که فضای مدینه را مالامال ساخت بود، گم شد.

«خطابه ای که زمان ها را در نوردید»

مسیر راه تا قصر خضراء را بیرق هایی سرخ فام و زرد رنگ، در بر گرفته بود و مردانی مسلح در دو سوی مسیر، صف کشیده بودند… و کاروانی شگفت، به سوی قصری که بنیانش بر پایه ظلم و بیداد، بنا نهاده شده بود، روان بود.

کاروان در آستانه درگاه قصر توقف کرد. ریسمان هایی آورده شد و دودمان رسول خدا (ص) بدان بسته شدند. یک سر آنرا بر گردن جوانی بیست ساله و سپس بر گریبان زینب دختر علی … و سپس دیگر دختران محمد افکندند. هرگاه اسرا ، در راه خویش، بر پای می لغزیدند، این باران تازیانه بود، که از هر سوی بر آنان، باریدن می گرفت. یزید بر تخت خویش، جلوس کرده بود و با خود برتربینی و نخوت می نگریست و سرمستی پیروزمندی، از دیدگانش، می بارید.

سکوتی وحشت آور بر قصر حکمفرما شد. سکوتی که قصر، پیش از این به یاد نداشت.

سکوت اسیران، فضای قصر را به چیزهایی مالامال ساخته بود که انسان آنرا در اعماق وجودش، حس می کرد. یزید از نشیمنگاهش برخاست … او چشم انتظار سخنانی پر مهر و یا سخنانی که یاد آور پیروزی او باشد، بود. فرمانروای جدید، می خواست از پیروزمندی خویش، حقیقتی را بیرون بکشد. از اینرو تنها جوان کاروان را مورد خطاب قرار داد:

ـــ کرده‌ خداوند نسبت به پدرت حسین را چگونه یافتی؟

ناگاه پاسخی صاعقه وار آمد که:

ـــ قضای الهی راپیش از اینکه آسمان ها و زمین را بیافریند، نظاره گر بودم.

یزید دریافت که این جوان، شاخساری از آن درخت زیتون است، در گوش مشاورانش، نجوا کرد. دیدگان، سرخ فام به رنگ خون گشته بود و مرگ را بیم می داد و کینه ای کهن، در درون می تراوید.

ــ ای امیر مؤمنان، او را بکشید … او قلب پدر، را در سینه دارد.

ناگاه جوان باصلابت و استواری پیامبران، بانگ بر آورد:

ای یزید! این مشاوران تو، به چیزی بر خلاف مشاوران فرعون با او، رایزنی می کنند، آن هنگام که او در مورد موسی و هارون، با آنان رایزنی نمود، چرا که آنان به فرعون گفتند: موسی و برادرش را بازدار و مجازات آنان را به زمانی دیگر واگذار کن.

و بی آنکه به مرگی که از هر سوی، بر گردش حلقه زده بود توجه کند ادامه داد:

ــ هرگز حلال زادگان، فرزندان پیامبران را نمی کشند.

یزید، دیگر بار، چونان فرمانروایان، سخن می راند، آنگاه با دورویی گفت:

ــ هر مصیبتی که بر سر شما فرود آمده، زاییده کردار شماست. (ما أصابکم من مصیبه فبما کسبت أیدیکم)

او که علم کتاب در سینه اش جای داشت، پاسخ داد:

ــ این آیه، در مورد ما نازل نگشته، بلکه این آیه، در مورد شأن ماست که : «‌ما أصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل أن نبرأها، إن ذلک علی الله یسیر لکی لا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم.»(۱)

هر مصیبتی که بر زمین و بر جان هایتان فرود آید، پیش از آفرینش آنها، در لوح محفوظ موجود بوده است و حقیقتاً این کار بر خدا آسان است تا هر آنچه ازدست شما برون شد، دلتنگ نشوید و بدانچه به شما می رسد، دلشاد نگردید.

ما بر آنچه از کف می دهیم، افسوس نمی خوریم و بدانچه که دست می یابیم، شادمان و مسرور نمی شویم.

یزید، چونان مار گزیده ای، پریشان حال شد و آن وقار ساختگی، از رخسارش فرو افتاد:

مهلاً بنی عمنا مهلاً موالینا             لا تنشبوا فینا ما کان مدفونا

پسر عموهای ما صبر پیشه سازید! و ای فرمانبرداران ما ، شکیبایی کنید! و آنچه را که مدفون گشته، برگردن ما نیفکنید!

یزید با کینه توزی، دندان هایش را بر هم فشرد و در درون خود، ابن زیاد آن مرد کودن ونابخرد را نفرین کرد، چرا که او از یاد برده بود که آوای حسین را خاموش سازد.

یزید به مردی که دین خویش را به دنیای دیگران فروخته بود اشاره کرد.

واعظِ سلطان بپا خاست و بر فراز منبری به سرقت رفته رفت. آنگاه سخنان زهرآگین و آلوده گشته به چرکین، از دهانش، بیرون جست … او می کوشید، خورشید و ماه و اختران را، به خاموشی بگرایاند و از زباله ها، بوستان هایی نیلگون، بیافریند ولی … زمین کجا و ثریا کجا، معاویه کجا و علی کجا!

جوان چونان آتشفشانی پر خروش، بانگ بر آورد.

ــ تو رضای مخلوق را به خشم آفریدگار، فروختی، جایگاهت در آتش باد!

آنگاه رو به سوی یزید نمود و فرمود:

ــ‌ آیا رخصت می دهی بر فراز این چوب ها بروم، و سخنانی را بر زبان جاری سازم که رضای خداوند تعالی و پاداش و اجری برای اینان در آن است؟

یزید احساس کرد، بیم و هراس بر گرد قلبش حلقه زده است هراسان و وحشت زده ، غریو زد:

ــ‌ هرگز … هرگز.

معاویه (‌فرزند یزید) که هنوز بیستمین بهار زندگانی خویش را درک ننموده بود و در دیدگانش برق کشفی بزرگ، نمایان بود، گفت:

ــ پدر، به او رخصت بده، سخنان او چه بهایی دارد؟!

یزید با بیمناکی، آهسته درگوشش گفت: اینان، دانش و شیوا گویی را میراث برده اند و درون دانش را شکافته اند.

و چون از منبر فرود آید، دودمان ابی سفیان را رسوا، ساخته است.

ناگاه فریادهای حضار، که شخصیت این جوان آنانرا شگفت زده ساخته بود، به هوا برخاست که:

ــ‌ ای امیر مؤمنان، به او رخصت دهید.

یزید نیز در حالی که تسلیم شده بود، دم فرو بست … و آن جوان اسیر، بر فراز منبر رفت …

از فراسویش، آبشخوری از شیوا گویی و بلاغت و حکمت، می جوشید و واژگان ، چونان رودی آرام که امواجش در خروش است و در روشنایی روز، پرتو افشانی می کند، از دهانش ، بیرون می تراوید که:

«ــ سپاس خداوندگاری را که آغازی ندارد  پا برجایی که زوال پذیر نیست، نخستینی که کسی گوی سبقت را از او نربود و واپسینی که کسی پس از او نخواهد بود، او که پس از نیستی خلق، ماندگار است،و شبها و روزها را اندازه داشت …

ای مردم، حق تعالی ما خاندان رسالت را شش خصلت ارزانی داشته و به هفت فضیلت ما را بر سایر خلق، برتری داده است، دانش و بردباری و بخشایش و فصاحت و دلاوری و محبت در دلهای مؤمنان، بر ما ارزانی گشته و ما را بدین برتری بخشیده که : پیامبر، صدیق اعظم (حضرت علی علیه السلام)، جعفر طیار، شیر خدا (حمزه سید الشهدا) و شیر رسول خدا و دو سبط این امت ( امام حسن و امام حسین علیهم السلام) از آن ماست.

ای مردم، هر که مرا شناخت که شناخت و هر که مرا نشناخت، اصل و نسب خویش را بر او باز می گویم …

منم فرزند مکه و منی، منم فرزند زمزم و صفا ، منم فرزند آنکه سنگ حجر را با رداری خویش، بر دوش کشید. منم فرزند بهترین کسی که جامه احرام را بر تن ساخت. منم فرزند بهترین کسی که طواف خانه کعبه نمود و سعی صفا و مروه کرد و حج گزارد و تلبیه گفت.

منم فرزند آنکه بر فراز براق سوار شد و جبرییل امین او را به سوی سدره المنتهی، رهنمون ساخت و به دو کمانی پروردگار خویش و یا نزدیکتر از آن، جای گرفت.

منم فرزند آنکه، همراه فرشتگان آسمان، نماز گزارد، منم فرزند آنکه خداوند جلیل، سفارشات خویش را بدو سپرد. منم فرزند آنکه فرا روی رسول خدا در بدر و جنین، ستیز کرد و تیغ زد ولی هرگز به اندازه چشم بر هم نهادنی، به خدا کفر نورزید. منم فرزند صالح مؤمنان و میراث خور پیامبران و پادشاه مسلمانان و نور جهادگران، قاتل پیمان شکنان و بیداد خواهان و از دین خارج شدگان و تفرقه افکن گروهها و سپاهیان.

که با صلابت در برابر آنان ایستادگی نمود و در ستیز با آنان، اراده ای راسخ داشت … او ، پدر دو سبط پیامبر، حسن و حسین (ع), علی بن ابیطالب بود.

منم فرزند فاطمه زهرا و سرور زنان، منم فرزند خدیجه کبری.

چه کسی این چشمه سار جوشان را متوقف می سازد؟ چه کسی این آتشفشان پر خروش و شرر خیز را فرو می نشاند؟ چه کسی این خورشید نور گستر را با ابرهای انباشته، فرو می پوشاند؟

آن هنگام که ابرها، مویه می کنند و سرشک های سنگین بار خویش را می تراوند، خود را ذوب می کنند تا خورشید، نور افشانی کند … خورشید حقیقت … و آن اسیر سترگ، این خواسته را در سر داشت.

سخنانش همچنان، طنین افکن بود:

ـــ منم فرزند آنکه در خون خویش غلتید… منم فرزند سر بریده کربلا.

منم فرزند آنکه جنیان در تاریکی بر او  مویه کردند وپرندگان آسمان در فقدانش، شیون کردند. تخت یزید به شدت می لرزید و کاخش می خروشید …

فرمانروا با خیره سری فریاد زد: برای نماز، گلبانگ اذان را سر دهید.

ترفندی که از عمر و بن عاص در روزی که برای پیشگیری از طوفان حوادث، در صفین، قرآن ها به سر نیزه ها، به اهتزاز در آمده بود، برجای مانده بود.

مؤذن بانگ بر آورد:  ــ الله اکبر

جوان با فروتنی و خشوع مؤمنان در پی آن گفت:

ـــ الله اکبر و اجل و اعلی و أکرم مما أخاف و أحذر.

(خداوند فراتر از آن است که به وصف در آید و فراتر و بزگوارتر از آن است که بهراسم و جانب احتیاط را پیش گیرم) واژگان اذان، بیرون می ترواید:

ـــ أشهد أن لا اله الا الله.

آن اسیر در بند گفت: آری، همراه تمامی گواهان، گواهی می دهم که خالقی جز او و پروردگاری جز او ، نیست.

ـــ أشهد أن محمداً رسول الله.

فرزند محمد روی به یزید نهاد و او را مورد خطاب قرار داد:

این رسول سترگ و عزیز ، جد تو بود یا جد من؟! اگر بگویی جد توست، حضار و سایر مردم، همگی می دانند که دروغ می گویی و اگر گفتی جد من است، پس چرا پدرم را از سر بیداد و دشمنی، سر بریدی و مالش را به یغما بردی و زنانش را به اسارت گرفتی؟! در روز رستاخیز، آن هنگام که جدم، خصم توست، تو را مرگ و نفرین باد!

یزید بر مؤذن، بانگ بر آورد:

ــ اقامه نماز را بگو!

هیاهویی در گرفت و پرسش هایی بر چهره ها لبریز گشت، همان سان که حبابها بر فراز سطح آب، دچار غلیان و خروش می شوند.

« ماتم مقدس»

ابرهای خزان، از آسمان دمشق، گذر می کنند … و بادها، چونان کشتی هایی سرگشته و حیران، آنها را می پراکند. آسمان، میدان تاخت و تاز اسبانی سرمست را می ماند یا تابلویی که پشته های ابر در آن، انباشته گشته اند و بر میل بادها، دریاچه هایی نیلگون و تپه ها و جویبارهایی بی شمار، تشکیل می شود.

و ابری سپید بر شکل اسبی که کرانه های پشمین را در می نوردد، نمایان گردید. ولی دیری نپایید که باد، ابرها را پس زد تا در پشته های خاکستر ذوب گردند. دریاچه ها، در حال رفت و آمد بودند و کوهساران ابرهای تیره، بر فراز یکدیگر، انباشته گشتند. کرانه های ناب، زیر پشته های خاکستر، پنهان شدند و بادهای خزان، نوید زمستانی سوزناک و سرد را می داد.

«منهال» از دور دست، به ویرانه ای که زندانی کهن را می ماند و اسیران در آن اتراق کرده بودند، می نگریست. بر زمین نشست و به نخستین سوگواری و نوحه سرایی عاشورا در دمشق, گوش فرا داد …

نام حسین، فراز می یافت و در فضا می درخشید … او با ندای اذان که با نام جد بزرگش محمد (ص) هم آغوش بود، همنوا شد.  ــ هموست.

منهال در حالی که تنها جوان کاروان، نمایان بود، چنین بانگ بر آورد.

رخسار تابانش، چونان ماهی ماتم زده بود … گویا او، تمامی اندوه های دنیا و غم های جهان را بر دوش می کشید. به سویش شتافت تا شاید، اندکی از اندوه های او را بکاهد:

ــ ای فرزند رسول خدا، چگونه صبح را به شب رساندی؟

سرشکها چونان ابرهایی پر باران، در دیدگانش، حلقه زد:

ــ ما صبح را چونان قوم بنی اسرائیل در میان فرعونیان، به شب رساندیم، که فرزندانشان را سر می بریدند و زنانشان را زنده نگاه می داشتند و به بیگاری می گرفتند.

آنگاه لختی دم فرو بست و سپس ادامه داد:

اعراب به خود می بالند که محمد از تبار آنان است و قریشیان بر سایر اعراب، مباهات می ورزند که محمد از آنان است. ولی ما -دودمان پیامبر- را کشتند و آواره ساختند … ما نیز از آن خداییم و بسوی او باز خواهیم گشت. مردی که هم صحبت آن جوان شده بود، گفت:

ــ از فزونی گریه، بر شما بیمناکم.

جوان که با نگاه های اندیشمندانه اش، ابرهای ابهام را می درید، پاسخ داد:

ــ من درد درون و غم و اندوه های خویش را به درگاه الهی وا می گویم … و از خداوند، آن چیزی را می دانم که شما از آن ناآگاهید … یعقوب، پیامبر بود و خداوند یکی از دوازده فرزندش را از دیدگانش، غایب کرد و در حالی که می دانست، او زنده است، باز هم او آنچنان گریست که از غم فقدان او، دیدگانش، نابینا شد …

و حال آنکه من به پدر و عموها و برادران و یاورانم می نگرم که در پیرامون من، به کام مرگ فرو کشیده شده اند، پس چگونه اندوه و ماتمم پایان پذیرد؟ هر گاه به عمه ها و خواهران خویش می نگرم، به یاد گریختن آنان از خیمه ای به خیمه دیگر، می افتم.

چشم انداز عاشورایی، با تمامی جزئیاتش، بر افروخته شد … چه روز سخت و دردناکی!! آتش سرمست، همه چیز را در کام خویش می بلعد. خیام،‌ آتش می گیرند و ستون های خیمه ها، تبدیل به هیزم آتش می شوند … کودکان می گریزند، قلب هایشان چونان کبوترانی وحشت زده می تپید. و زنان و دختران از خیمه ای به خیمه ای دیگر، پناه می جویند و آتش، کام های شیطانیش را می گشاید و آهنگ آن دارد که هر چیزِ سبز و با طراوتی را فروببلعد.

ناگاه، زنی حدود شصت ساله، با گام هایی بلند، به سویش آمد و با صدایی که از شدت گریه، گرفته بود، ندا سر داد:

ــ ای بهترین جانشین پدر، به کدامین سوی می روی؟

جوان نیز بسوی او شتافت.

منهال فهمید که آن زن، زینب بود، زینبی که با طوفان، رو در رو گشت و در مقابلش ایستادگی کرد. آیا عاشورا ، با تمامی جراحت هایش و به گنجایش صبر و فوران خون سرخ فام، و درخشش دانه های سرشک، چکیده تاریخ پیامبران در کره خاکی است.

« بسوی قتلگاه دوستان»

ــ رو به سوی کربلا.

جوان در گوش راهنمای کاروان، پچ پچ کرد. کاروان در راه بازگشت به سرزمین حجاز، از سرزمین شام، گسست. از آن تاریخ، آن سرزمین بر کرانه های فرات، خاستگاه کاروانهای جدید و دیگر قافله ها، گردید.

راهنما، بایستی راهی غیر از راه بازرگانان و همچنین دور از راه پیکها و قاصدان را می پیمود، آنجایی که ستوران چابک و تیز رو که خبرهای مهمی را در بر داشتند، می تاختند.

کاروان، چونان پوستینی از حریر، در دل صحراها، به سوی «عین الورده»، نخستین ایستگاه راه جدید، روان شد. اشتران ابتدا در «‌عین الورده» و سپس در «قرمیسیا» و پس از آن در« ‌انبار» اتراق کردند، سپس رو به سوی سرزمین بر کرانه فرات، نهادند، سرزمینی که زایش شهری را که همچنان در پهنه زمان، پنهان شده ، شاهد خواهد بود.

هنگام آن فرا رسیده که  آن سرِ بریده» پس از سفری چهل روزه، به سرای خویش باز گردد. هنگام آن رسیده که آن سری که بر فراز نیزه, از شهری به شهر دیگر گردانده شد و پس از آنکه قرآن تلاوت نمود، باز گردد.

سر بریده سبط پیامبر، پس از آنکه انسانیت را درون آدمیان و بذرها را در درون زمین افشاند، بازگشت. هنگامی که کاروان بر سرزمین کربلا قدم نهاد، شفق بسان زخم پیامبران، خونین فام می نمود.

آثار سم ستوران همچنان در زمین و تاریخ و در ذهن انسانها، نقش بسته بود.

پیکانهایی، بنشانده در شن ها … تیغ هایی در هم شکسته و بقایای خاکسترها.

آن رخدادهای وحشت زا، به درون ذهن جهید… و در برابر دیدگان تجسم یافت … و پژواکش در دلها، طنین افکن شد.

«رباب» به سوی تپه ای شنی و کوچک که فرزند شهید شیرخوارش را در بر گرفته بود، شتافت. آن شن های نرم را در آغوش گرفت و با دلی شکسته بانگ بر آورد:

ــ ای فرزند کوچکم، بسوی من بیا. قطراتی از سرشک و شیر، فرو چکید و بر خاک، نقاط مرطوب کوچکی را نقش بست.

طفل شیرخوار، در آغوش زمینی که به خون بر زمین ریخته شده اش، رنگین گشته بود،‌ آرمیده بود.

هنگامی که رباب، دیدگانش را چرخاند، فواره آبی را دید که از جایگاه سر بریدن شهید ، بر می جوشید …

کودکان بر گرد گورها، چونان کبوترانی زمینی که در پی آشیان خویش هستند، می گشتند.

از دور دست، «جابر» مردی که یاور پیامبر بود، نمایان شد او امروز بدین سرزمین پای گذارده بود تا با سبط یار خویش، تجدید پیمان کند.

جابر، رایحه پیامبر را استشمام کرد و گور حسین را غرق بوسه کرد و گفت:

ــ یا حسین   … یا حسین …

گواهی می دهم که بر همان مسیری گام نهادی که پیش از تو یحیی بن زکریا، گام نهاده بود …

جوان که سرشک در دیدگانش حلقه زده بود، بانگ بر آورد:

ــ ای جابر، به خداوند سوگند، همین جا بود که مردان ما را به کام مرگ کشیدند و کودکانمان را سر از پیکرشان، جدا ساختند و زنانمان را به اسارت بردند و سراپرده های ما را به آتش کشیدند.

جابر که بار گران گذر عمر را به سختی به دوش می کشید بپا خاست، دیدگان بی رمقش را میان گورها چرخاند و در حالی که گویا تاریخ و انسانیت را مورد خطاب قرار می داد، غریو زد:

ــ سلام و درود بر شما، ای روان هایی که در آستان حسین جای گرفتید و به همراه او قصد سفر نمودید… گواهی می دهم که شما، نماز را بپای داشتید و زکات را بجای آوردید و امر به معروف و نهی از منکر را روا داشتید، و با مشرکان و بی دینان، ستیز نمودید و تا آن هنگام که به یقین دست یازیدید، بندگی خدا نمودید. به عزت و جلال آنکه، به حقیقت محمد را به پیامبری بر انگیخت، ما نیز در آن راهی که داخل گشته اید، با شما شریک هستیم.

مردی که با شدت شگفت زدگی، دیدگانش، گشاده گشته بود، گفت:

ــ چگونه چنین چیزی رواست و حال آنکه ما بر سرزمینی گام ننهادیم و کوهساری را بالا نرفتیم و تیغی را از نیام بر نکشیدیم؟! ناگاه سخنانی که محمد (ص)، روزی بر زبان جاری ساخته بود، بیرون تراوید که:

ــ از حبیبم رسول خدا‌ (ص) شنیدم که می فرمود: هر که، گروهی را دوست بدارد، در جرگه آنان است، و هر که کردار گروهی را دوست بدارد، در کردار آنان سهیم است … به عزت و جبروت آنکه به حق، محمد را به پیامبری برگزید، نیت من و یارانم بر آن چیزی است که حسین و یارانش بر آن اساس، گام نهادند.

خورشید، در آستانه نهان شدن بود … و چونان دیده ای که سرشک هایی گران را فرو می چکد، سرخِ سرخ، رخ می نمود. جابر، گونه های خویش را به تربت حسین، عطر آگین ساخت … و گفتار حبیبش را که پنجاه سال پیش از این، شنیده بود، بر زبان می راند، پیامبر با کودکی که پنج بهار از زندگیش سپری می شد، بازی می کرد و می فرمود : «حسین از من است و من از حسینم».

جابر، در حالی که امواج پر تلاطمِ فرات، روان بود، در میانه سکوت، بانگ بر آورد:

ــ گواهی می دهم که من این سخن را از حبیبم محمد (ص) شنیدم.

خورشیدِ نور گستر، در پس شن های روان و پر پهنا، پنهان گشت و شب، پرده های خاکستری فام خویش را بر فراسوی زمین، گسترانید و مردانی، میخ های سراپرده هایی کوچک را بر زمین می کوبیدند … زینب، آهنگ آن داشت در کنار برادرش حسین، بماند.

«شکارگری در دام شهوت»

یزید، قصر خضرا را -که سگان شکاری ، صدای پارسشان، فضا را آکنده ساخته بود و بر گردش حلقه زده بودند- ترک کرد.‌ ریه هایش را از نسیم سردِ صبحگاهی، سرشار ساخت. گویا او می خواست، آتش بر افروخته شرابی را که همچنان در اعماق جانش، زبانه می کشید، خاموش کند. از فراز اسب تیره خویش، نگاهی متکبرانه و پر نخوت به ندیمان خویش افکند و با دیدگان خویش، چهره های آنان را برانداز کرد.

در آن دمادم، گله ای رعب آور ، از ستوران اصیل عرب، گذر کردند …

یزید آهنگ آن داشت که این گله امتداد یافته در افق را که به سوی بلاد روم، روان بود، پیگیری نماید.

در حالی که سفیر قیصر روم، بر انتقال جزیه سالیانه تحمیلی بر مسلمانان به کشور متبوع خویش، اشراف داشت. یزید، با بی تفاوتی، شانه هایش را تکان داد و پشت اسب خویش را با آتش تازیانه، به آتش کشید.

و کاروان شکار، در حالی که سگان شکاری، از هر سویی، آنان را در بر گرفته بودند، رهسپار شد.

یزید، این بار در بیابانی در همجواری عراق، آنجایی که آهوان سرشاری وجود داشت، غور کرد. این نخستین سفر او برای شکار, در طی فرمانروایی او بود.

پس بایستی در این سفر، ابهت فرمانروایی و شکوه و سترگی قلمرو پر پهنای او، نمایان باشد.

و زمان آن رسیده بود که پیروزی نخستین خویش را جشن بگیرد.

در حالی که مردانش از کوبیدن میخهای سراپرده ها، فارغ گشته بودند، شب، چونان حشره ای پر تجسس، خزید. یزید با بوزینه اش «ابوقیس» بازی می کرد … جایی حساس از بدن او را نشگان گرفت، بوزینه هم بیمناک و هراسان، از جای خود بر جست. یزید نیز خنده ای سرمستانه که احساسی پر اهمیت را در بر داشت، سر داد. خود را بر روی بستر حریرش افکند و به جام شراب رنگارنگ و چند سیما، نگریست.

دسته ابریقی زرین و کوچک را در دست گرفت و هر آنچه در درون آن بود را تهی ساخت … احساس کرد سیل مورچگان در رگهای بدنش، می خزند و سرش گیج می رود …

دیدگانش به سرخ فامی گرایید… چنان قهقهه سرمستانه و شیطانی ای سرداد که ابوقیس با وحشت به او، می نگریست.

شب، سراپرده های سرمه ای رنگ خویش را گسترانید و صفحه‌ آسمان، مالامال از اختران، چونان مشعل هایی نقره ای رنگ و یا درهایی پراکنده در دریایی ظلمانی، به نظر می آمد.

نگاهبانانی که از سراپرده ای حفاظت می کردند- که بوزینگان و خوکان در آن وجود داشت. و جام های باده دست به دست می شد- در پست خویش جای گرفتند.

هر چند لحظه یکبار, صدای بوزینه ای و یا قهقه ای سرمستانه، به گوش می رسید و در آن حال، شب تاریکی هایش را برروی هم افشرده بود و ستارگان درخشش بیشتری داشتند و نوید سپیده دمی نزدیک را می دادند.

هر چیزی بر روال خویش، سپری می گشت، جز آنچه که فرزند آدم از آن هنگام که نفس قابیل، کشتن برادرش، هابیل را زیبا جلوه داد، روا داشته بود.

یزید از خواب برخاست… بلکه هراسان از خواب برجست. چند روزی بود که کابوس هایی پیاپی به سراغش می آمد …

دیدگان پر خونش را گشود و در حالی که از شدت بدمستی، تلوتلو می خورد، از سراپرده خویش خارج شد. خورشید، در آستانه آن بود که با سرخی ناب خویش، نور افشانی کند، شفق به رنگی خون گونه، رنگین شده بود.

ــ چه می کنی؟

ــ فراموش کردم، ابوتراب را در قنوت نمازم، لعن کنم.

ــ اوه … نمازت پذیرفته نیست.

یزید که برای بر آوردن نیاز خویش، به جایی نزدیک می رفت، قهقهه ای از سویدای دل، سر می داد.

خورشید، پرتوهای نور خزانی و بی رمق خویش را فرو فرستاد و دشت تا چشم کار می کرد، شفاف و زلال می نمود. یزید بر زین اسب، سوار شد و پیش از آنکه برای اعلانِ سرآغاز سفر، پشت را با تازیانه ، آتش باران کند، نگاهی شکارگرانه افکند.

چهره پر آبله اش در پرتو نور خورشید، چونان حیوانی پلنگ وار، منفور و کریه، به نظر می رسید.

یزید به سمت جنوب دشت، روانه شد و سگان شکاری در پس او، فضا را از پارس خویش ،‌آکنده ساختند. اندک اندک، از صدای پارس آنان،‌کاسته شد و جز صدای سم اسبان که فواصل طولانی ای را در می نوردیدند، به گوش نمی رسید.

درختچه های کوچکی در کنار تپه ها، نمایان گشت، افسار اسب با خشونت کشیده شد و گریبان او به سوی آن تپه ها، چرخانده شد… اسب به کندی حرکت می کرد.

یزید، نگاهی شرر خیز ، انداخت به گونه ای که آن مکان را شعله ور ساخت و به صدای خش خشِ خار و خاشاک، گوش فرار داد … ناگاه آهویی هراسان به همراه بچه خردش، که بدانچه که می دیدی بی تفاوت، به نظر می رسید، نمایان شد.

یزید پیکانی را از تیر دان بیرون کشید و در چله کمان قرار داد، یکی از چشمانش را تنگتر کرد و نوک پیکان را در امتداد بین دیدگان آهو، قرار داد، ولی از این اندیشه خویش منصرف شد. و نوک پیکان را به سوی بچه آهو، نشانه رفت و زیر گریبان نحیف و کوچکش را بر گزید. تیر از چله کمان رها شد و راه فروزان خویش را در هوا تا گریبان آهوی کوچکی که پاهای جلوئیش، به سستی می گرائید، پیمود و او نیز بر فراز زمین ،در کناری ، فرو افتاد.

شکارچی، پیکانی دیگر را به سوی آهوی مادر که در پشت تپه ، وحشت زده می گریخت، نشانه رفت، آنگاه آهوی مادر در حالی که به شدت می گریخت، در دل دشت راه خویش را می پیمود.

شکارچی برای تعقیب شکار خویش در دامنه دشت، پشت اسب خویش را با تازیانه، به آتش کشید.

ناگاه دست از تعقیب بر کشید و به همان جایی بازگشت که آهوی کوچکش، فرو افتاده بود تا زخم پر خونش را مداوا کند.

شکارچی، پس از آنکه اسب خویش را در نزدیکی تپه، به جایی بست، در کمین نشست و همچنان چشم انتظار بود. همه چیز به جز نسیم های ملایم و روح فزایی که با درختچه های خار و خاشاک پراکنده شده در این سو و آن سو، بازی می کرد و آنها را نوازش می کرد، آرام و ساکت بود.

ناگاه آهوی مادر، از دور دیده می شد که هراسان و بیمناک به سوی فرزند خویش، گام می نهد، گوش هایش را تکان می داد، آهسته گام بر می داشت و دیدگان مشکین و حوری وارش را تیز کرد تا خطر را دریابد.

بچه اش او را به سوی خود می خواند … او نیز، اندک اندک نزدیک می شد … و با مهر و محبت ، زخم او را نوازش می کرد.

شکارچی سنگدل، پیکانی را در چله کمان قرار داد و آنرا به سوی دیده ای مشکین و زیبا نشانه رفت.

پیکان فریبکاری، در دیده نشست و آرام گرفت و آهو به پشت افتاد. گویا اندکی جنون بر او مستولی گشته بود که گویای پهنای دردهای پر رنجی بود که در سرش ، می خروشید.

شکارچی، سرمستانه، مراقب شکار خویش بود که پیش از آنکه در کنار بچه خویش که زندگی را بدرود گفته بود ، فرو افتد، در زمین چرخ می خورد.

در شب، رایحه دود در آمیخته به بوی گوشت بریان، به هوا بر خاست، و صدای قهقهه مردی که با لذت، گوشت بریان شده را می جوید و جام های می را سر می کشید ، فراز یافت.

«ورود به مدینه »

صحرا با فراز و نشیب های شن هایش و صدای خش خش خار و خاشاک، به پهنای دیدگان است و کاروانی که سه روز در کربلا، رحل اقامت گزیده بود، در دل بیابان های، در مسیر خویش به سوی مدینه منوره از سرزمین حجاز، گام بر می داشت.

کاروان شگفتی که از آن خواسته شده بود، مسیر انسانیت را تصحیح نماید … اینک در این کاروان، جز زنان و کودکان و جوانی درآستانه بیست سالگی، کس دیگری، وجود نداشت.

کاروان ، راه خویش را به سوی موطنی که به ترک آن مأمور شده بود و امروز شکست خورده و مقهور باز می گشت می پیمود و آثار خویش را در ایستگاه های بعدی و در تاریخ، بر جای می گذارد.

کاروان، توقفی در «عذیب الهجانات» ، در «رهیمیه» و در «‌بیضه» و در «شراف» و در «بطن العقبه» و در «‌شقوق» و در «ثعلبیه» و در « زرود» و سپس در «الخزیمیه» و آنگاه در «الحاجر» و « ذات عرق» و … داشت و در تمام ایستگاه هایی که کاروان از آن گذر کرده بود حسین (ع) آهنگ آن داشت, مسیر تاریخ بشری را تصحیح کند.

هنگامی که کاروان به نزدیکی «ثنیات الوداع» رسید، بارهای سفر را فرود آوردند و رحل اقامت افکندند. جوان رو به سوی مردی نمود که در میانه راه به کاروان پیوسته بود و گفت:

ــ ای بشر، خداوند پدرت را بیامرزد، که مردی شاعر بود،آیا تو نیز بسان او، در شعر گفتن توانایی؟

ابن خدام پاسخ داد:

ـــ آری ، ای پسر رسول خدا، من نیز شعر می سرایم.

ــ پس وارد مدینه شو و خبر شهادت ابا عبدالله را اعلام کن.

اسب سوار، مژده دهان و بیم دهان، به سمت مدینه روانه شد و در جوار مسجد پیامبر، چنان فریادی سر داد که مدینه و انسانیت و تاریخ، بر خود لرزید.

«یا أهل یثرب لا مقام لکم بها                  قتل الحسین فأدمعی مدرار

الجسم منه بکربلاء مضّرج                      و الرأس من فوق القناه یدار»

ــ ای ساکنان مدینه، دیگر جایگاهی برای اقامت در شهر نیست، چرا که حسین به شهادت رسید، و سیل اشک از دیدگانم روان است.از این روی که، پیکر او در سرزمین کربلا، به سرخی خون، رنگین گشته و سر بریده اش بر فراز نی، شهر به شهر گردانده می گردد.

و این تنها یک فریاد بود ولی همه اهل مدینه ، شتابان به سوی مسجد ، روان شدند.

یکی از آنان، بهت زده، بانگ بر آورد:

ــ چه شده است؟

ــ مرد اسب سوار که گویا تمامی جهانیان، مورد خطاب اوست، فریاد بر کشید:

ــ این علی بن الحسین به همراه عمه ها و خواهران خویش است که در آستان شما، رحل اقامت گزیده اند، و من فرستاده او بسوی شما هستم تا مکان او را به شما بشناسانم.

پرسش های شگفت زده … و هراسناک و نگران، لبریز شد که:

ــ پس حسین و مردانش کجایند؟

ــ‌ آنان همگی به شهادت رسیدند، لشگریان دشمن نیزه ها … و تشنه کامی، آنان را به کام مرگ فرو کشید.

ــ در کجا؟

ــ بر کرانه رود فرات در سرزمینی بنام «کربلا».

ساکنان مدینه، که گویا، ندایی در پس پرده غیب را لبیک می گفتند، به پهنای صحرا، بیرون شدند. جوان که پیکرش را به سختی تحمل می کرد و سیل سرشک ، گلویش را می فشرد و باران اشک ، چهره اش را مه آلود ساخته بود، بپا خاست.

در بیرون از خیمه گاه، صندلی ای را برای او گذاردند. جوان نیز خود را بر فراز آن افکند و هزاران کلام تسلیت را در آغوش گرفت. مدینه، زمین، سنگ و قلب انسان، همه گریه می کردند.

و هنگام آن فرا رسیده بود که شهرها، گناه و ننگ خویش را بشویند، گاهِ آن شده بود که زمین، خاک خویش را بپالاید و هنگامه آن بود که انسان، سخن خویش را بر زبان جاری سازد.

فرزند رشید حسین، به مردم اشاره کرد، ساکت شوند. هنگامی که گریبان ها فراز یافتند تا محبوب خویش را بنگرند، فرمود:

ــ سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است، مهربان و بخشاینده است، صاحب اختیار روز رستاخیز، و آفریننده تمامی آفریدگان است. او که بعد یافت و در آسمان های والا، فراز یافت و نزدیک شد و مناجات و پچ پچ بناگان را شاهد بود. او را بر اموری سترگ و مصائب روزگار و شدت ناگواری ها و گزندگی ها و بزرگی بلا و مصیبت، سپاس می گوییم. خداوند تعالی ــ که سپاس از آن اوست ــ ما را به مصائبی سترگ و رخنه ای بزرگ در اسلام، مبتلا ساخت و آزمود.

جوان، اندکی، دم فرو بست تا روح حماسه را روایت کند:

ــ ابا عبدالله و خاندانش به شهادت رسیدند و زنان و کودکانش به بند اسارت در آمدند و آنان را به همراه سر بریده حسین، شهر به شهر گرداندند.

و در حالی که پایان هنگامه شادمانی و آغاز حزن و اندوه انسان را اعلام می کرد، ادامه داد:

ــ کدامین کس از شما، پس از شهادت او، شادمانی می کند؟ کدام دلی در غم هجر او، محزون نیست؟ یا کدامین دیده ای است که سرشک نتراود و از مویه کردن، دریغ ورزد؟

آسمان های هفتگانه، نیز به خاطر شهادتش، باران گریستند.

دریاها با امواج خروشان خود، زمین با جای جای خویش و درختان با شاخساران خویش و ماهیان در عمق دریاها، و فرشتگان (‌در آسمان)، گریستند.

ناگاه سیل سرشک از دیدگانش چونان آسمانی محزون و ماتم زده ، بیرون تراوید، اشکهایی که نزدیک بود بگوید:

ــ و انسان ها نیز در غم فقدان او گریستند.

شتران در آستان مسجد النبی، اتراق کردند. آنان روزی را در ذهن زنده کردند که « قصوا» ( شتر پیامبر) در این جایگاه، بر زمین نشسته بود.

زینب در حالی که پایه های درِ مسجد را گرفته بود، بانگ بر آورد:

ــ یا جدّاه، من خبر شهادت برادرم حسین را به آستانت آورده ام. و سکینه فریاد کشید:

ــ یا جدّاه، از حوادثی که بر ما رخ داد، به تو گلایه و شکوه می کنم … که به خداوند سوگند، کسی سنگدل تر ، کافرتر، بی دین تر، ستمگرتر و تندخو تر از یزید را هرگز ندیده ام، … او با عصای خویش بر لبان پدرم می کوبید و می گفت:

ــ ای حسین، این ضربت را چگونه می بینی؟

مردی سرزنش کنان پرسید:

ــ در فرجام کار، چه کسی چیره شد؟

جوانِ حسین که راز پیروزی و معنای شکست را به او می آموخت ، پاسخ داد :

ــ‌ چون وارد وقت نماز شدی ،اذان و اقامه بگوی، آن هنگام, می فهمی که چیره و غالب کیست! و مردِ سرزنشگر، خاموش شد و نمی دانست چه بگوید!

(ادامه دارد…)

پی نوشت

(۱) سوره شوری، آیه ۲۳ ـ ای رسول ما بگو ، پاداشی جز دوستی دودمان و خویشان من، از شما نمی خواهم.

(۲) سوره احزاب، آیه ۳۳ ـ خداوند آهنگ آن دارد که ناپاکی و پلیدی را از وجود شما، اهل بیت پیامبر ، بزداید و شما را پاک گرداند.

(۳) سوره حدید، آیات ۲۲ ـ ۲۳

برچسب‌ها: , , , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

  1. بهروز می‌گه:

    جالب بود
    اگه خلاصه هم براش می نوشتین بهتر بود

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق