یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۲۰:۲۶ - ۱۳۹۴/۰۹/۱۴
امام سجاد زین العابدین
ترجمه اختصاصی ندای اصفهان؛
 فرزند گریه/ سرگذشت سراسر غمبار امام زین العابدین (ع)   

اشك های دختر جوان چونان ابرهايي پر باران در ديدگانش حلقه زده بود. او شروع به برانداز كردن رخسارهايي نمود كه بر گردش حلقه زده بودند. ناگاه ديدگانش به چهره اي افتاد كه بر لبانش گل لبخند نقش بسته بود، گويي با خنده اش مي خواست، بيمي مبهم و غامض را بزدايد...

ندای اصفهان- مترجم: دکتر مهدی عابدی

«وسلاحه البکاء یا ابک یا ولدی الحبیب» اثر کمال السید

دریافت متن مقاله به زبان اصلی: اینجا

درباره نویسنده:

کمال السید، نویسنده عراقی تبار و عرب زبانی است که اخیراً ملیت ایرانی گرفته است. کمال السید بیش از ۱۳۰کتاب و تحقیق به صورت مجموعه ای تاریخی از زندگی اهل بیت با عناوین «زنی به نام زینب»، «ششمین باغبان اندیشه» و «زندگینامه امام هفتم» را در کارنامه ادبی خود دارد. کتاب «عشق هشتم» از وی، رمان برگزیده انجمن قلم ایران و جشنواره رضوی بوده است.

کمال السید

شمّه ای از زندگینامه خودنوشت کمال السید:

در سال ١٣٣۶ش در بغداد در خانواده ای فقیر به دنیا آمدم. مطالعات خود را در دوازده سالگی آغاز نمودم و در آن زمان من کتاب هزار و یک شب را خواندم. به مجله العربی که در کویت چاپ می شد، علاقه داشتم و آن را مطالعه می کردم. تا ٢۴ سالگی بیش تر مطالعات من در زمینه ادبیات و تاریخ بود. شاید یکی از دلایل گرایش های من به علم تاریخ، فرار از واقعیت های تلخ زندگی بود؛ به همین خاطر برای فراموش کردن آنها به افسانه های تاریخی رو آوردم.

«فهمی هویدی» نویسنده ای مصری بود که کتاب جالبی درباره ی ایران نوشته است. من آن را مطالعه کردم و تصمیم گرفتم به ایران عزیمت کنم. ترک وطن در آن شرایط دشوار در روحیه ی من تأثیر بسیاری گذاشت. اولین داستان من، که در سال ١٣۶٠ش چاپ شد، مرا بسیار خوشحال کرد. نام آن «اشرقت الشمس قبیل الغروب» بود. کار بعدی ام کتاب «الم، ذلک الحسین» بود. در این زمینه، بسیار مطالعه کردم. در نهایت به من پیشنهاد شد که این کتاب ترجمه شود. از دیگر فعالیت های علمی من، راه اندازی مجله الهدی بود که آن را با همکاری دوستان تأسیس نمودیم. بنده تا سال ١٣٧۵ش مدیر تحریریه ی آن مجله بودم. بعدها مسؤولیت مرکز الغدیر و تحقیق و تألیف کتاب های اسلامی را به عهده گرفتم. تاکنون حدود صدکتاب، مقاله و ترجمه از اینجانب به چاپ رسیده است که برخی از آنها به فارسی، انگلیسی و اردو ترجمه شده است.

درادامه به برخی ازآثار خود اشاره می کنم:

اسمه احمد/ چاپ دوم

– الاّ علی/ چاپ دوم

وکانت صدیقه/ چاپ دوم، ترجمه به فارسی با عنوان «بهشت ارغوان» سید ابوالقاسم حسینی «ژرفا»

و سلاحه البکاء/ ترجمه به فارسی با عنوان «آفتاب سرخ غمگین»/ حسین سیدی

عاصفه السلام/ چاپ اوّل

جعفر ایها الصّدیق/ چاپ دوم، ترجمه به فارسی با عنوان «ششمین باغبان اندیشه» /حسین سیدی

علی الجسر ببغداد/ چاپ سوم

الطریق الی الخراسان/ چاپ دوم، ترجمه به فارسی با عنوان «عشق هشتم»/ حسین سیدی

وکان تقیا/ چاپ دوم، ترجمه به فارسی با عنوان «نغمه ای در روزگار گرگه»/ حسین سیدی

الشمس وراءالسحب/چاپ دوم، ترجمه به فارسی با عنوان «سوار سبزپوش آرزوه»/ حسین سیدی

تراتیل فی زمن الذئاب/ چاپ دوم

امراه اسمها زینب/ چاپ دوم، با دو ترجمه ی «زنی به نام زینب»/ صادق رحمانی «بانوی آب و آیینه»/ حسین سیدی

دراسه فی موسوعه الغدیر

همچنین برخی کتاب ها را از فارسی به عربی ترجمه کرده ام:

الامام الخمینی … ثوره العشق الا لهی/ جوادی آملی

نحوه حیاه دافئه/ ابراهیم امینی

دراسه فی أسس الاسلام/ مجتبی موسوی لاری

حدیث الولایه/ سید علی خامنه ای

المواعظ والحکم/شهید مرتضی مطهری

دروس فی الا مامه والقیاده/ مجتبی موسوی لاری

دراسه عامه فی الامامه/ ابراهیم امینی

کتاب کمال السیدیرو به سوی نور

کاروانی که گنجینه های کسری را همراه داشت، با شکوه و جلال و در حمایت اسبان جنگی و زرهپوشان، به پیش می رفت که از دور «ثنیات الوداع» پدیدار گشت. در این هنگام، خورشید سر زده بود، گویی به پیشواز از سفر باز آمدگان، می آمد تا دختری را نظاره گر باشد که دست سرنوشت او را از سرزمین آتش (ایران) آورده بود ولی او بیهوده می کوشید تا از این سرنوشت بگریزد.

صحابه ای نزدیک شد، می خواست با آن دختر گفتگو کند و به او بگوید که سلمان که جزئی از اهل بیت پیامبر قلمداد می شود در مدینه، می زیسته است و البته او پیش از این، در سرزمین شما می زیست. ولی در جستجوی «نور» بر آمد و از «‌نار» گریخت.

اما، تنها با حسرت، مِن مِن کرد و آرزو کرد ای کاش سلمان آنجا بود و ای کاش، زبان مردم آن دیار را از او آموخته بود.

نسیم ملایمی وزیدن گرفت که او را به یاد حادثه ای دیرین انداخت که هیچگاه از خاطر او نمی رود.

آن روزی که پیامبر آسمانی، بر سرزمین [ مدینه] «طیبه» (۱) پای نهاد و دختران جوان در وصف آن ماه تمامی که از آسمان مدینه سر برآورده بود، شادمانه سرود می خواندند.(۲)

دوباره چشمش به دختر کسری افتاد و او را آنچنان، اندوهگین و غمناک دید که گویی کویر سیمای پر فروغش را توده های از ابر فرا گرفته است…

از خود پرسید: سرنوشت این دختر چگونه رقم خواهد خورد؟ او در هر حال در بند اسارت، گرفتار است و این منطق نبرد و ستیز است.

کاروان به شهر مدینه نزدیک شده بود، شاخ و برگ های خرّم درختان نخل، به سمت پایین خم گشته بود و نسیم هایی ملایم و دل انگیز، و آمیخته به رایحه سر سبزی و خرمی وزیدن گرفت.

دختر واپسین پادشاه ساسانیان، به یاد آن کاخ های سر به فلک کشیده خویش افتاد. شگفت زده بود که این شهر، پایتخت همان دولتی باشد که شکست ناپذیر است! چگونه این پا برهنگان عریان، سپاهیان پر شوکت و عظیم کسری را در هم شکستند، به گونه ای که دیگر، جایگاهی برای یزدگرد سوم، در خراسان و نیشابور و سرخش و طوس باقی نماند. و این خبرهاست که در آفاق، از عبور آنان از باب الابواب در سرزمین خزر، به پرواز در آمده است. با اندوهی پر درد از سویدای دل، آهی بر کشید و گفت:

ــ آه! ای هرمز، تو طعم پیروزی را خواهی چشید.

مسجد آکنده از مردم بود… دختران جوان مدینه، دختر پادشاهان را نیک می نگریستند… به زیبایی ای از نوع پارسی آن که دلها و دیده ها را می ربود.

دختر جوان دریافته بود که چه بر سرش خواهد آمد، پس از مدتی بایستی در خانه ای گلین از خانه های مدینه کنیزی کند. اشک ها چونان ابرهایی پر باران در دیدگانش حلقه زده بود. او شروع به برانداز کردن رخسارهایی نمود که بر گردش حلقه زده بودند. ناگاه دیدگانش به چهره ای افتاد که بر لبانش گل لبخند نقش بسته بود، گویی با خنده اش می خواست، بیمی مبهم و غامض را بزداید. او گفت: نامت چیست؟ دختر جوان، هنگامی که دید مردی به زبان او سخن می گوید، شوکه شد… با کمال حیا و شرمساری، پاسخ داد:

ــ ملکه زنان.

مرد شیرگونه، می خواست نام جدیدی بر او بنهد، گفت:

ــ شهربانو.

گل لبخند بر لبان دختر جوان شکفت و در اعماق وجودش از این مرد به خاطر این ارمغانش تشکر کرد. چه لقب زیبایی… بانوی شهر.

آن مرد که می خواست آموخته های آن دختر از روزگار را دریابد، پرسید:

ــ آیا از پدرت چیزی به خاطر داری؟

دختر با اشتیاق پاسخ داد:

او پیش از مرگش این کلام را زمزمه می کرد که: اگر خداوند بر امری غالب آید، طمع ورزی ها و آزمندی ها ‌در برابرش سر تعظیم فرود می آورند و چون مدت عمر سر آمد، مرگ در چاره جویی است.

مردی که حکمت و فرزانگی، از سراسر وجودش موج می زد، لبخندی زد و گفت:

ــ پدرت چه نیکو سخنی را بر زبان رانده است، امور، همگی در برابر سرنوشت ها، سر تعظیم فرود می آورند، به گونه ای که گاهی مرگ در چاره جویی و تدبیر است.(۳)

سکوتی مرگبار حکمفرما شد. دختر جوان سر تسلیم فرود آورده بود و چشم امید به فرجام خویش بسته بود، این دست سرنوشت بود که از میان بلندای کوهساران سر به فلک کشیده تا دره های پست، راه او را ترسیم می نمود، از فرمانروایی و شوکت تا اسارت و بندگی؛ در آستانه آن بود که پس از دستور حاکم در بازار بردگان، عرضه گردد.

پیش از آنکه به سوی خط پایان گام بردارد، نگاهی امیدوارانه بدان مرد افکند. شاید که او را به کنیزی بخرد. آن مرد، بر خلاف خشم حاکم، لب به شکایت و اعتراض گشود و بانگ بر آورد:

– خرید و فروش دخترانِ پادشاهان، جایز نیست.

صحابه پیامبر، به یاد سخنانی افتادند که پیامبر (ص)، روزی که سفّافه دختر حاتم طایی را در میان اسرا دید، بر زبان جاری ساخته بود: «بر عزیز گروهی که طعم تلخ مذلّت را چشیده، ترحم کنید!»

همگی این سخن را به باد فراموشی سپرده بودند و این برادر پیامبر بود که پس از گذر ایام، آنان را یادآور شده بود.

حاکم خشمگینانه، پرسید:

– پس، چاره چیست؟

ــ پیشنهاد می کنم، مردی از مسلمانان، را برگزینی تا به ازدواج او درآید و از مال خویش، مهر او را بپردازد. صدای تحسینِ همگان در کنج کنج مسجد، به هوا برخاست. آنان شیفته و دلداده ملکه فارس بودند، چه کسی برگزیده خواهد شد؟ّ آن زن در هر صورت، نماینده امتی است که روزی قلمرو حکومتش نیمی از گیتی بوده است.

دختر کسری در پی مردی بود که بدان پناه جوید، چهره ها را می نگریست… در پی انسانی بود که رحمتِ پدرانه و مهر و گرمای مادرانه را به او ارزانی دارد.

ناگاه با دیدن جوانی زیبا رخسار و خوش اعتدال، دیدگانش آرامش یافت، گویی دیدگانش، پنجره هایی را می ماند که بر جهان هایی آکنده از نور و صفا و آزادی، گشوده شده است، به این جوان اشاره کرد. برخی از مردم با تعجب فریاد بر آوردند.

ــ چه نیکو جوانی را برگزید! آیا کسی ارجمندتر و گرامی تر از فرزند محمد و فرزند سرور عرب وجود دارد. سرور عرب که به یاد پیشگویی ای افتاده بود که از زبان رسول آسمانیان، شنیده بود، به فرزندش فرمود:

ـ‌ـ‌ از دامان این زن، فرزندی پا به عرصه هستی خواهد گذارد که بهترین زمینیان خواهد بود.

«کـوچ زودرس»

با دیدگان بر آمده اش به فرزندش خیره شد و او نیز چونان ماهی، کوچک بسان گل نسرینی که در فصل بهاران غنچه های خویش را می گشاید، در آ‎غوش مادر آرمید. مادر با نگاهی اندوهبار و غمگینانه به فرزندش، خیره شده بود ندایی در اعماق جانش، موج می زد گویااو را به کوچ، کوچ به سوی عالمهایی فرو دست، فرا می خواند. کودک دیدگانش را گشود، گویی در پی مادرش بود، با پاهای کوچکش گهواره را به حرکت در آورد.

هراسی معصومانه در دیدگانش، گرد آمد و ابری اندوهبار، رخسار دایره ای شکلش را در بر گرفت و فریادی کودکانه که هیاهوی ناودانها در موسم باران را در بر داشت، به هوا برخاست.

این آوا ، گوش های مادر را درمی نوردید… و در اعماق جانش طنین افکن می شد و چشمه سار مادری را به خروش درمی آورد… ولی پیکر سست و ضعیف او دیگر توان حرکت نداشت و روح، در آستانه کوچ به عالم بالا قرار داشت و کودک همچنان فریاد بر می کشید و بانگ بر می آورد، گویی به روحی چنگ می زد که روح، بر او ارزانی داشته بود.

مادر با دلی پر غم و اندوه گفت: فرزند دلبندم، مویه کن.

آنگاه دیدگانِ کم رمقش را بر هم نهاد تا با کمال آرامش، بیارامد ولی کودک همچنان می گریست. آسمان، بارانی ملایم، می بارید، گویی ابرهای آسمان، در سکوتی مرگبار می گریند، نوای گریه کودک با هیاهوی ناودان ها،‌در هم آمیخت. گویی دستِ سرنوشت، راهی پر گریه و آغشته به اندوهی آسمانی را که از اجدادش از آدم گرفته،- آنروز که هابیل درخون خویش غلتید- تا کنون، به میراث برده ،برای او ترسیم نموده است.

سالها سپری می گردد و تاریخ رخدادهایی خونبار را در اینجا و آنجا بر می افروزد.

خونِ بر محراب ریخته جدش، چشمه ساری خون فام را به وجودش آورد و افق تاریخ بدان رنگین شد، به گونه ای که هنوز پنجاه سال از هجرت سپری نگشته بود که حادثه ای در خانه عمویش، سبط پیامبر و گل خوش رایحه او، بوقوع پیوست.

حسن از شدت درد به خود می پیچید… دردهایی وحشتناک، چونان دشنه هایی در قلبش فرو می رفت و جگرش را از هم می درید.

علی در کنار پدر خویش، با نگاهی اندوهبار، عمویش را می نگریست.

حسین (ع) با تخلکامی، بانگ بر آورد:

ــ آیا می گویی که چه کسی تو را به زهر کین، مسموم ساخت؟

حسن (ع) که گویی با خود سخن می گفت، به آرامی گفت:

ــ من چندین مرتبه، مسموم شده بودم ولی هیچ گاه این چنین تاثیرگذار نبود.

احساس کرد، آتشی سرمست و مجنون در اعماق جانش،‌ آتش افکنی می کند، به برادرش چه بگوید؟! او می دانست که چه کسی او را به زهر، مسموم ساخته است. در سرزمین شام مردی از آزادشدگان جدش، وجود داشت که زهر کین را با عسل در هم آمیخت… سلاح نوینی که چندین سال پس از اینکه آتش جنگ و ستیز فروکش کرد، آنرا بکار می گرفت.

مردی که تیغ ها و دژهای مستحکم بر گرد او حلقه زده بودند. و جعده، تنها قربانی مرضی وخیم و ناگوار بود. عقده حقارتی که زایشگر فرزندان او، در درون به ارث برده بود.

حسن دیدگانش را فرو بست تا آنها را در عالمی دیگر بگشاید… جهانی آکنده از شادمانیهای جاودانه و تاریخ همچنان آتش حوادث را بر می افروخت، « ابن کلده» طبیب حاذق عرب که طب خویش را از پارسیان فرا گرفته بود، از دنیا رفت، و عفراء که بادیه نشینان به داستان عشق او به ابن حزام، آواز می دادند، چشم از جهان فرو بست. و میمونه ، زنی که خویشتن را در راه خدمت پیامبر (ص) ارزانی داشته بود، از دنیا رفت.

تاریخ همچنان آتش رخدادها را بر می افروخت… نخستین گلدسته اسلام در آسمان شهر فسطاط، در مصر به اهتزاز درآمد و سپاهیان اسلام با خشونت دروازه های قسطنطنیه را درهم کوبیدند و ابو ایوب انصاری نیز جام شهادت را سر کشید و زیر دیوارهای آن مدفون گردید.

و سعد بن ابی وقاص، واپسین باقیمانده مهاجرین به درک واصل گشت و در کاخ «عقیق» خویش، زر و سیم و پسری را به ارث گذاشت که برای محو تاریخ هجری تیغ خویش را از نیام بر خواهد کشید.

«رقـص پلنـگ»

گردونه روزگار چرخید و سال شصت هجری سر بر آورد، سالی که مردم مورد ستم و بیداد قرار گرفتند ودرهم فشرده شدند، معاویه به درک واصل شد و … منبر را به تخت پادشاهی مبدل ساخت، و آنرا برای یزید، به میراث گزارد. یزید در «حوران» وقت خویش را با بازی با بوزینه اش، سپری می کرد و به پارسِ سگان شکاری که صدای پارس کردنشان، فضا را آکنده ساخته بود گوش فرا می داد، چونان پلیس هایی که گریختن شورشی ای آنان را به خشم آورده باشد و او را دستگیر کنند.

در حالی که دیدگانش چونان، گدازه هایی بر افروخته، به نظر می رسید، وارد کاخ خویش شد. خود را بر روی تخت پادشاهی افکند و اشاره ای به پرده دار خویش نمود که او بلافاصله، معنای آنرا فهمید.

کنیزکی که آبریزی پر ازباده کهن، در دست داشت، وارد شد. برقِ شهوت از دیدگانش جهید و نگاه هایش در آستانه شکارِ فریفته های خویش بود.

پرده دار، از پسِ درها، به قهقه هایی بی شرمانه، گوش می داد.

حرّان در آبگیرِ تاریکی، غرق شد، شیاطین انسی و جنی و پلنگ های پنهان گشته، ناگاه یورش بردند و دنده های سینه ها در هم شکست و او همچنان سرمستانه، عربده می کشید.

یزید در بستر ابریشمین خویش، این سو و آن سو می شد و در کنارش، ابوقیس، بوزینه اش، که دهان خویش با خیره سری و کودنی باز کرده بود، دراز کشیده بود.

یزید در جهان اشباح، جویبارهایی از خون را دید که از میان شامات و حیره، بر می خروشید، جبهه ها و قربانیانی را دید، پیکرهایی بر سر و سرانی بی پیکر، خویشتن را دید که در میان امواج خون فرو می رود و در آبگیری سراسر، سرخ فام، غرق می شود.

هراسان و وحشت زده از خواب برخاست در حالی که دیدگانش بر افروخته شده بود و چونان گدازه ها و یا روزنه ای گشوده شده بر دوزخی فروزان، به نظر می رسید.

ناگاه مردی کتاب در دست، وارد شد … و هراس در دل یزید افتاد. رخسارش، رنگ باخته بود، حیران و سرگشته بود، آیا غم خویش از مرگ معاویه را نمایان سازد یا اینکه به خاطر خلافت یزید، اظهار شادمانی نماید!

پلنگِ تکیه زده بر مسند خلافت، در اعماق جانش به رقص در آمده بود… دیگر خود را آزاد و رها می دید. این دنیا بود که در برابرش، به کرنش در آمده بود و مردان در فرا رویش، سرخویش را فرود می آوردند، او به زودی، قدرتِ مطلقِ سواحل دریای خزر تا عدن خواهد بود.

ناگاه نام حسین به ذهنش خطور کرد. در حالی که گویی تهدید شده باشد، بانگ بر آورد:

ــ‌ این اندوهی است که گلویم را می فشرد.

یزید نخستین فرامینِ خلافت را صادر می کرد:

ــ به سوی دمشق.

« آغاز طوفان »

کوچه های مدینه، غرق در تاریکیِ شب بود، و اختران آسمان، دل های ضعیف و کم رمقی را می ماند که از دوردست می تپند و ماه نقابدارِ پنهان گشته، متمایل شده بود و چونان چهره ای وامانده که بی خوابی او را به سراشیبی سقوط می کشاند ،به نظر می رسید.

مردی، در میان تاریکی ها گام برمی داشت و راه خویش را می پیمود. در سرش، یک اندیشه را می پروراند، اینکه فراخوان ولید، حاکم مدینه و امیر فرمانبردارش را به گوش حسین برساند.

با صدای کوبیدن در، علی (ع) از خواب پرید و دریافت که گروهی مأمور برای امری به خانه شان آمده اند. حسین (ع) در حالی که به اختران دوردست می نگریست گفت:

در عالم رؤیا، منبر معاویه را واژگون دیدم و آتش در قصرش زبانه می کشید… یقین دارم که او به ورطه هلاکت فرو افتاده و آمده اند تا از یزید بیعت بگیرند.

فرزند پیامبر (ص) عصای رسول خدا (ص) را در دست داشت. مردی هاشمی گفت: شما را به قتل خواهند رساند، چرا که تاریکی، تیغها و دشنه ها را پنهان می دارد.

فرزند محمد پاسخ داد:

ــ از چیزی مهراس، شما سی مرد هستید، در آستانه در، آماده باشید، اگر شنیدید که صدایم به هوا برخاست، بی درنگ یورش ببرید.

حسین (ع) رو به سوی ولید نشست، در حالی که ابن زرقاء، با کینه و سرزنشگری می نگریست … ولید در حالی که گویی کلمات را به دشواری ادا می کند، گفت:

معاویه، دیوار دژ مستحکم اعراب بود، و خداوند بوسیله او آتش فتنه را فرو نشاند و او را بر بندگان، فرمانروا ساخت و بدست با کفایت او، کشور گشایی کرد. ولی او از دنیا رفت و پس از او یزید، بر مسند او تکیه زد. او از تو می خواهد که با او بیعت کنی . حسین پاسخ داد:

فردی همچون من، در خفا بیعت نمی کند … اگر فردا مردم را فراخوان کردی مرا نیز همراه آنان دعوت کن ولید، سرش را به زیر افکند و گفت:

ــ راست گفتی یا ابا عبدالله، به خانه ات بازگرد.

مروان، خباثت و فرو مقداری خویش را آغاز کرد و گفت:

ــ ای امیر، او را در زندان افکن تا بیعت کند یا اینکه گردنش را بزن.

حسین (ع) خشمگینانه، بانگ بر آورد: ای پسر زرقاء ! آیا تو مرا می کشی یا او (‌مروان)؟!

و در حالی که ولید را مورد خطاب قرار می داد، علناً و با فریادی که از بیست سال پیش فرو خفته بود، در ادامه گفت:

ــ ای امیر! ما اهل بیت نبوت و کان رسالت و جایگاه رفت و آمد فرشتگان هستیم، گشایش و پایان امور الهی به دست ماست، در حالی که یزید فردی میگسار و قاتل و جنایتکار است، و شخصی همچون من، هرگز با فردی همچون او، بیعت نخواهد کرد.

ولید کوشید، با راه اندازی طوفان مشابه، از وزش آن طوفان، پیشگیری کند.برق از دشنه ها در دل تاریکی جهید و مردان به دارالاماره یورش بردند و ابن زرقاء هراسان و وحشت زده، پشت امیر، پناه جست. طوفان، بزم امیر را ترک کرد … و او را ویران گشته و خانمان بر انداخته، رها ساخت. مروان چونان ملخی که با احتیاط سرش را خارج می کند، سر بر آورد و گفت:

ــ تو از دستور من سرپیچی کردی، دیگر چنین فرصتی را بدست نخواهی آورد.

ــ ای مروان، دیگران را توبیخ و ملامت کن، آیا از من می خواهی که فرزند پیامبر را از دم تیغ بگذرانم؟

ــ پس، او نیز تا وقتی که کشتگان چون برگ خزان، بر زمین فرو نریزند. هرگز دست بیعت نخواهد فشرد. ولید، بی آنکه سخنی بر زبان جاری سازد، سرش را تکان داد. شاید او در اندیشه افق رنگین شده به سرخ فامی خون بود … او، یزید … آن شخص بی باک و خیره سر را می شناخت یا شاید پیوندی میان مروان و مادرش زرقاء شکل می گرفت، چرا که در فراز خانه مادرش، پرچمهایی به اهتزاز در می آمد، همانجایی که مردان، گوش به زنگ، گذر می کنند. حال آنکه سرای حسین (ع) یعنی همان سرای فاطمه، جایگاه آمد و شد فرشتگان و قدمگاه جبرئیل است. زهی به سخره گرفتن دست سرنوشت!

هنگامی که ولید در بسترش، مأوی یافت، همسرش با تلخی،و به آهستگی گفت:

ــ چگونه ، او را دشنام می دهد؟!

ــ او ابتدا شروع به دشنام دادن به من نمود.

ــ اگر تو را دشنام داد، تو او و پدرش را دشنام خواهی داد؟!

ولید، دیدگان پف کرده خویش را بر هم نهاد و با پشیمانی گفت:

ــ چنین کاری را نخواهم کرد.
« در راه مکــه »

دیدگان، به خواب عمیقی فرو رفتند و جانداران به آرامگاههای خویش، پناه بردند…

شب، آشیان هایی گرم و خانه هایی پر آرامش و عالمی است که ارواح در دوردست ها در دنیایی شفاف و زلال، به پرواز در می آیند، جامه زیرین خویش را از تن بیرون می کند، پوست جسمانی خویش را از تن بدر می آورد تا در جهان، بتواند به پرواز در آید. اگر در آن شب، نیک گوش فرا دهی، نوای گامهایی آرام را خواهی شنید که به سوی قبری روان است که رسول آسمان تا زمین را در بر دارد، و اگر نیک بنگری مردی رعنا و زیبا رخسار و راست قامت را خواهی دید که در دیدگانش اختران، نور افشانی می کنند و نفسهایش چونان نفس های سپیده دم در لحظات طلوع آفتاب است.

سبط پیامبر راه خویش را در میان کوی و برزن های مدینه به خواب رفته، می پیمود، شهر از صدای گام هایش بیدار نمی شد. مدینه، تنها از صدای سم ستورانی سرمست و مجنون، از خواب نازخویش بر خاست. اوست که به سوی جد خویش گام بر می دارد تا امانتی را بر دوش کشد که آسمانها و زمین از به دوش کشیدن آن، رخ بر تافتند.

علی، غم و اندوه هایی را که در اعماق جان پدرش موج می زند، دریافت. دیر زمانی است که او درخواست یاری هایی، از دور دست ها… از سرزمین عراق، از شهری که روزی مرکز خلافت جد بزرگوارش بود، به گوشش می رسید. که از تازیانه جلادان خون آشام می نالیدند و در پی مردی بودند که روزی، شکوه و جبروت را بر آنان ارزانی کند.

علی (ع) در کنجی از اتاقی گلین، رو به سوی تمام هستی خویش، به سوی نخستین خانه قرار داده شده برای مردم، قرار داشت، و قلبش، چونان اختران آسمان که با نور زرد فام خویش، می تپند، می تپید.

واژگان، چونان جویباری روان و آرام در گوش زمان از میان لبانش ، جاری می گشت. در لحظاتی که انسان در دمادم اکتشافی بزرگ، با جهان بزرگتر، پیوند می خورد. آنجا که اشیاء از ظاهر فریبنده خویش ملول و وامانده می شوند و حقیقت بی آلایش و آشکار، نمایان می گردد که چیزی جز خداوند نیست … وخدا یگانه معبود هستی است. واژگان بشری، چونان امواجی بهم پیوسته، بسوی جهان هایی بیکران و بی نهایت، پیش می روند و تنها نوای انسان است که در سکوت شب، حقیقت را بیان می کند.

«پروردگارا، ای پناهِ پناه جویان و ای حرز بی پناهان و ای حامی درماندگان … و ای مأوی بخشِ ترسایان … و ای فریادرس غمگینان. اگر به عزت تو پناه نجویم، پس به که پناه جویم و اگر به دستِ قدرت تو، توسل نجویم، به که توسل جویم؟!»

چه نیکوست که انسان به مسیر هستی پیوند بخورد… و چه پر بهاست که مسیر او به سوی خدا، واضح و هویدا گردد … و چه لذت بخش است دمادمِ عشقبازی با محبوب،‌ آن هنگام که جان، آفریدگار خویش را می شناسد و در میان ستارگان به پرواز در می آید، بال می گشاید و به همراه فرشتگان به صف می کشد، و حمد و ستایش خداوندگار خویش را بر زبان جاری می سازد … آن هنگام، هستی، محراب عبادات و ستارگان،‌ ایستگاه های عروج و پروازند.

کاروان، راه خویش به سوی مکه را آغاز می کند و نوایی که آسمان در آن دمیده، گوش شب را می شکافد که: ــ فخرج منها خائفاً یترقب، قال، رب نجنی من القوم الظالمین.(۴)

هراسان و چشم انتظار، از شهر بیرون شد و گفت: پروردگارا، مرا از دست این قوم ستم پیشه، وارهان.

تا چشم کار می کند، بیابان هویداست و راهی که کاروان ها از دهها سال پیش، ترسیم نموده اند، در پرتو تابش ماه،‌می درخشد، گویی این راه، به مکه، قبله دلها اشاره دارد.

نوایی ملکوتی،‌ دوباره به ذهن خطور می کند و داستان آواره ای را که صحرای سینا را تنها و بی کس در می نوردید بازگو می نماید که:

ــ «و لما توجه تلقاء مدین قال: عسی ربی آن یهدینی سواء السبیل».(۵)

هنگامی که ( موسی) رو به سوی شهر مدین نهاد، گفت: امید است که پروردگارم مرا به سوی راه مستقیم رهنمون شود

ــ ای فرزند محمد، به کجا روانی؟

ــ به سوی مکه.

ــ آیا جدت، رسول خدا، در جستجوی وطنی … در پی سرزمینی که تنها خداوند در آن پرستش شود، به یثرب مهاجرت نکرد؟

ـ آری ولی اینک یثرب در دست آزاد شدگان پیامبر …و دشمنان دیروز است.

ــ چگونه از خندق یثرب، گذر کردند؟

ــ خندق در سقیفه،پر شد … پس از آنکه پیامبر، دیدگان خویش را فرو بست.

« به سـوی جایگـاه ملاقـات با خـدا»

ای مکه… ای شهر مالامال از غم و اندوه، شادمانیت، جز چند سال، دیری نپایید، آنروز که بتان در کنار دیوارهای خانه کهن و عتیق، به آواری تبدیل شوند. ولی بتانی دیگر … بتانی از گل … از گل و لای تغییر یافته و خشک گشته جایگزین شدند. اما اینک این سبط پیامبر (ص) است که برای در هم شکستن بتان آدمی پیکر، آمده است … ولی چگونه؟ در حالی که یزید خود بتی گوساله پیکر است که صدای گاو از آن به گوش می رسد … و امت مسلمان نیز بر گردش حلقه زده اند و او را پرستش می کنند و هیچ نوا یا سری فراز نمی یابد که بگوید … نه …

چرا حسین در کوی و برزنِ شهر می گردد … پیرامون کعبه پر شکوه و سترگ طواف می کند … بر گرد خانه کعبه می گردد. چرا فاصله میان صفا و مروه را سعی می کند و در پی چشمه سار آبی گمشده است … مکه دوباره تولد یافته , سرزمینی که بیابانی بی آب و نبات است … چرا در کنار خدیجه می گرید؟! سال، سالِ حزن و اندوه است و ابوطالب، چهره در نقاب تیره خاک، پنهان داشته و محمد (ص) تنها و بی کس گشته و در پی یاوران خویش است تا هجرت کند. ناگاه مردی از دور دستهای شهر، شتابان می آید و می گوید:

ــ ای حسین شتاب کن و از مکه بدر آی، چرا که ابن عاص با فرمان ترور تو، به سمت شهر مکه می آید.

ــ گزیزی از آن روز نیست که مهر بطلان بر عمر آدمی نواخته گردد … رضای الهی، رضای ما اهل بیت است … هر که خود را ملزم به ملاقات با خدا می داند، به همراه من بکوچد، که من مسافر هستم.

ــ به کدامین سرزمین یا ابا عبدالله؟

ــ به صحرایی میان نواویس و کربلا

مردی دلسوز گفت : در مکه بمان چرا که تو سرور حجازی.

ــ‌ نمی خواهم با کشته شدن من، حریم بیت الهی ، دریده گردد.

ــ‌آیا آنان چنین گستاخی ای را خواهد کرد که شما را در خانه‌ خدا به شهادت برسانند؟

ــ‌ آری، همانگونه که یهودیان در روز شنبه، تجاوزگری نمودند، آنان نیز به من تجاوز خواهند نمود.

برادرِ ناتنی اش گفت:

ــ‌ چگونه به کوفیان اعتماد می کنی و حال آنکه آنان در حق پدر و برادرت، جام خیانت را سر کشیدند؟

ــ از آن بیم دارم که یزید مرا در حرم امن الهی ترور کند و حریم بیت الهی ، دریده گردد. هنگامی که حسین بر اشتر خویش سوار شد، برادرش که افسار اشتر را در دست گرفته بود، گفت :

ــ پس زنان را با خود مبر!

حسین که به دورنمای رنگین گشته به سرخ فامیِ شفق، می نگریست، فرمود: خداوند آهنگ آن دارد که اینان را در بند اسارت ببیند.

هشت روز از ماه ذی الحجه سپری شده بود که کاروانی شگفت، سرزمین مکه را ترک گفت … کاروان ، آهسته حرکت می کرد، و اشتران، چونان کشتیهایی به نظر رسیدند که در صحرایی مواج و خروشان، دریانوردی می کنند. این کاروان. بر آن بود که برای تاریخ وجهه و حیثیتی نوین را تعیین و مشخص نماید.

ستارگان در آسمان، پرتو افشانی می کردند و بسان چادری عربی که مشتی سرمه بر روی آن اندود گشته، به نظر می رسیدند. هلال ماه محرم. سر بر آورد و در گرداب تاریکیها و بیکرانیِ شنهای بیابان، لبخندی مجروح یا بلمی که با دریاچه ای پر آب وداع می کند، نمایان بود.

این خود رازی بود که چرا این کاروان، به این سرزمین از دنیای خداوند, بارسفر را بست،.گویی سمهای ستوران به زمین میخکوب گشته بود و اشتران چونان کشتیهایی که در بندری متروکه، لنگر انداخته اند. از حرکت باز ایستادند.

علی (ع) احساس کرد، ضعف و ناتوانی در پیکرش رسوخ می کند، به گونه ای که حتی توان برخاستن را نیز از او دریغ داشته بود . ولی به سختی خود را به سوی سراپرده پدر کشاند. حسین درخیمه نشسته بود و برای یاران خویش راهی بس، شگفت را ترسیم می نمود.

حسین با افسوس و دریغ فرمود:

ــ مردمان، بنده زر خرید دنیا گشته اند و دین لقلقه زبان آنان شده است و هر گاه معیشت آنان را تأمین کند، بر گرد دین حلقه می زنند

لختی دم فرو بست و در ادامه گفت:

ــ آنچه خود می بینید، بر ما فرود آمده است … و دنیا دگرگون گشته و دستخوش تغییر شده، و نیکیهای آن، رخ بر تافته است و تنها به اندازه ترشحی از نیکی های آن و اندک زندگانی, چونان چراگاهی پر وخامت و خطر، از آن بر جای مانده است …

آیا نمی نگرید که به حق عمل نمی شود و از باطل نهی نمی گردد. مؤمن بایستی شیفته و دلداده ملاقات با خداوند باشد … من ، مرگ را چیزی جز کامیابی و همزیستی با ستم پیشگان را چیزی جز سیه روزی، نمی بینم.

زهیر، که دستِ سرنوش او را باحسین رویارو، ساخت بود، بانگ بر آورد:

– اگر دنیا بر ما باقی باشد و در آن جاودانه گردیم، باز هم مرگ همراه با تو را برمی گزینیم.

«بریر» که از قاریان کوفه بود، گفت:

ــ ای فرزند رسول خدا، این نعمتی بس سترگ است که همراه با تو بستیزیم و پیکرهایمان دریده شود، تا جدت رسول خدا در روز رستاخیز، شفیع ما باشد.

آنگاه ابن هلال، با شور و شوق کسی که چشمه سارهای جاودانگی را یافته است، فریاد زد:

هر کجا که بخواهی، به خاوران و باختران … ما در پی تو هستیم … ما با نیتی بی آلایش و با بینایی در امر خویش، شیفته ملاقات با پروردگار خویش هستیم … هر که تو را دوست بدارد، شیفته اوییم و هر که تو را دشمن بدارد، دشمن اوییم.

و مردان، چونان کسانی که نشانه ها و آثار شهری را که از این پس تولد خواهد یافت مشخص می کردند، بنیان خیمه ها را بر افراشتند.

در آسمان نیلگون، ابرها، چونان انباشته هایی از خاکستر، که بر روی هم انباشته شده اند، به هم حلقه خورده بودند. آسمان مالامال از خشم و غضب می نمود و هیاهوی مردمان با سر و صدای اشتران و شیهه ستوران و صدای چکاچکِ سلاحها، در هم آمیخته بود.

چهار هزار انسانِ بی ایمان، بر درازای کرانه فرات، پراکنده شدند و نیزه ها در کنار دشنه ها در بخش پائینی رود، نمایان گشت،‌ آنجا که امواج فرات، در صدد گریز ازمردمانی که بخل وحتی دریغ داشتن قطره آبی، بر سینه آنان نگاشته شده بود، به سوی جنوب پیش می رفت.

هفت روز از محرم سپری شد و حلقه محاصره، تنگ تر گشت. ابن سعد، آرزو داشت، کاروان خود را تسلیم کند. چرا که آب یعنی زندگانی، و دریغ داشتن آن، یعنی مرگ و آیا کسی هست که مرگ را بر زندگی برگزیند؟

ــ ولی درمیان کاروان، کودکانی خردسال هستند.

ــ‌ باشد، این منطق جنگ است.

ـــ چند روز پیش ما را سیراب ساخت … هزار انسان و هزار اسب و از آب سراب نمود.

ــ‌ چرا که او با بازی ستیز و نبرد، آشنا نیست.

ــ بلکه او به حقیقت ، انسان است

ــ‌ و ما چه؟!

ــ شما به چنین صفاتی، خو نگرفته اید. انسانیت در اعماق درونتان مرده است و آن خوک سر بر گریبان فرو برده, بر جانِ شما ، استیلا یافته است

ــ گزافه گویی، دیگر بس است، حسین خود را تسلیم خواهد کرد و آن زمان است که به ری و گرگان، رهسپار خواهم شد و بر سرزمین، پهناور، حکم خواهد راند.

ــ و حسین؟

ــ حسین … حسین … بایستی خود را از راه من کنار بکشد، مگر نه از روی پیکرش، خواهم گذشت … و سمهای ستورانی مجنون و سرمست ، کالبدش را از هم خواهند درید.

« کسی کـه پیـش از آنکـه بمـیرد، مـرده بود.»

خیمه های کاروان، فرا روی «‌ذوحسم» قرار داشت و اگر کسی از فراز قله کوهی بدان مکان می نگریست، خیمه هایی پراکنده شده در این سو و آن سو را می دید، همانجایی که امواج رود فرات چونان افعی ای وحشت زده، به پیش می رفت.

حسین (ع)، فرا روی خیمه گاهی ایستاده بودکه تند باد از هر سوی، بر آن حمله می برد. به افق بسیار دوردست می نگریست، گویی به نهایت دنیا می نگرد … خورشید در آستانه غروب کردن بود … و تابلوی اندهبار خویش را در آسمان، چونان زخم پیامبران، نقش کرد و اندک اندک سرخ فامی غروب ، رخت بر بست و رنگی، خاکستری، افق را آکنده ساخت و اختران آسمان، دیدگان خویش را گشودند و در صفحه نیلگون آسمان، بسان دلهایی هراسان، تپیدن را آغاز کردند.

در ژرفنایِ تاریکیِ حاکم و در حالی که صداها به خاموشی گرائیده بود و جز صدای پچ پچ به گوش نمی رسید، ابن سعد، در حالی که به « ابن قرظه» می نگریست هراسناک، فریاد زد:

ــ چه می خواهی؟

ــ حسین مرا برای نشست میان دو لشگر، به سوی تو گسیل داشته است.

ــ چه کسی همراه اوست؟

ـــ‌ برادرش عباس و فرزندش علی.

ابن سعد، رو به غلامش و پسرش حفص نمود و گفت :

ـــ همراه من بپا خیزید.

ابن سعد، گام های خویش را در حال سرمستی و ضعف بر می داشت و هزاران فکر مشوش در سرش، چونان خرگوش هایی بیمناک، خطور می کرد، با خود گفت:

ــ به نظرت حسین، چکار خواهد کرد؟ آیا در تاریکی شب خواهد گریخت؟ آیا سر تسلیم فرود خواهد آورد؟ آیا ستیز خواهد کرد؟

ولی چگونه خواهد گریخت، او که پدرش علی است؟ و چگونه سر تسلیم نزد آزاد شدگان, فرود خواهد آورد و حال آنکه او سبط محمد است؟ یا آنکه با هفتاد مرد، خواهد جنگید؟

حسین از دور چونان نخلی راست قامت و سرو وار، نمایان شد.

ابن سعد، بهت زده. فریاد بر آورد:

ــ‌ چه روحی، نهاد این مرد را در بر گرفته است؟!

ــ ای پسر سعد، آیا با من می ستیزی، در حالی که می دانی من فرزند کیستم؟

آنگاه، لختی، دم فرو بست و در ادامه، در حالی که راه را بر او روشنایی می بخشید فرمود:

ــ همراه من باش و این ددخویان را رها ساز که این به خدا نزدیکتر است.

رؤیاهایی فرا روی دیدگان ابن سعد، رخ نمود. تا زمانی که ذهنش مشغول بود، رؤیاها و خیالات در برابرش مجسم می شد و بر روحش چیره می گشت.

دخترانِ جوان و زیبا رخساری را در کاخ ها می دید که با ناز و کرشمه، شادمانی می کنند، آنگاه با دو دلی گفت:

– آنان، خانه ام را ویران خواهند ساخت.

ــ من دوباره، سرایت را بنا می کنم.

ــ‌ و باغ هایم را از من خواهند ستاند.

ــ من باغستان «بغیبغه» را که دارای کشتزارها و نخل های بسیاری است، به تو خواهم بخشید.

ــ‌ خانواده ام چه می شود؟! من از خشونت ابن زیاد، می هراسم.

حسین فهمید که این مرد، دیر زمانی است که مرده است … و جز لاشه ای بدبو و متعفن از او باقی نمانده است. آنگاه سبط پیامبر برخاست و خشمگینانه فرمود:

ــ تو را چه شده است؟ خداوند بر بسترت، سرت را از دم تیغ بگذارند. و سپس صفحه‌ فردا را هویدا ساخت و فرمود: ــ تو هرگز از گندم عراق جز اندکی، نخواهی خورد، ابن سعد که لبخندی تمسخر آمیز بر لبانش، نقش بسته بود گفت:

ــ مرا نان جوین، کفایت می کند!

دنیای بدون حسین چه بهایی دارد؟

سکوتی وحشت زا، بر فراز مکان، سایه گسترانید و غم و اندوه، سینه خویش را بسان کلاغی افسانه ای، فرو افکند، و دل های کوچکِ تشنه کام، به نواهایی دور که از سوی فرات چونان زوزه گرگانی گرسنه در شبی زمستانی، می آمد گوش فرا می دادند. زنی، زینب نام، گفت:

ــ دشمن نزدیک شده است.

حسین رو به سوی برادرش کرد و گفت : بپا خیز، ببین دشمنان چه می خواهند.

گرگی در دور دستها، زوزه ای کشید که یا تسلیم و یا نبرد.

حبیب با تنفر، فریاد بر کشید:

ــ شما فردای رستاخیز در پیشگاه خداوند، چه بد قومی خواهید بود … آیا نواده پیامبر را به کام مرگ می کشید، حال آنکه اینان، قومی هستند که در سحرگان، شب زنده داری می کنند و نام خداوند را بسیار، بر لب دارند.

عزره که برقِ شهوتِ حمله، از دیدگانش می جهید، گفت:

ــ تو اگر می توانی، خود را تزکیه کن.

زهیر پاسخ داد:

ــ ای عزره، خداوند، مرا پیراسته است. خویشتنِ شما، جنایتی بزرگ را فرا روی شما، زیبا جلوه داده است.

ــ ای زهیر، تو کیِ از پیروان و رهروان حسین بوده ای؟!

ــ راه یکسان, ما را در یک جا، گرد آورد … و با دیدن اوبه یاد محمد (ص) افتادم.

عزره رو در روی او.گفت: ما فرمانبرانِ امر خلیفه پیامبر هستیم.

ــ یزید؟!

ـــ آری، امیر المؤمنین، یزید.

عباس، برای آنکه این تلخکامی را خاتمه دهد، غریو زد:

ـــ پس امشب را تا فردا صبح ، به ما مهلت دهید.

ابن سعد در حالی که گمانه زنیها، او را به خود مشغول داشته بود، پاسخ داد:

ـــ تا فردا، ولی یا تسلیم شدن و یا ستیز کردن.

ابن سعد، دستور به عقب نشینی داد و اندک اندک هیاهویِ بر خورد سلاحها، فرو خوابید و ستوران، دست از شیهه کشیدن بر داشتند، و صدایی جز نواهایی شبیه صدای زوزه گرگان در شبهای سرد زمستان، به گوش نمی رسید. تاریخ در کنار خیمه ای که چراغی سوسو زنان بدان روشنایی می بخشید، میخکوب شده بود و به سخنان واپسین سبط پیامبر، گوش می سپرد:

ـــ پروردگارا، تو را سپاس که با نبوت خویش ما را گرامی داشتی، ما را قرآن آموختی و ما را در دین ژرف اندیش، قرار دادی. و گوش و دیده و دلهایی آگاه و بینا بر ما ارزانی داشتی، و ما را در جرگه مشرکان قرار ندادی.

نگاه های پر مهر و محبت او، مردانی را غرق خود ساخت که چکامه مرگ برای زندگانی را می سرودند. آنگاه سخنانش، چونان جویباری آرام، روان شد و فرمود:

ـــ من یارانی باوفاتر و متعهدتر از یاران خویش نمی شناسم، و خاندانی، نیکوتر از خاندان خویش، سراغ ندارم.

ـــ گمان می برم که روز ستیزِ با دشمنان، صبحگاهان خواهد بود، آنان فقط خواهان من هستند و اگر به من دست یابند، آنان دیگر در پی دیگران نخواهند بود. [اینک شما را به اختیار خویش، گذاشتم] تا به هر جانب که بخواهید، رهسپار شوید، اکنون پرده تار شب شما را در بر گرفته، شب را مرکب راهوار خویش قرار دهید. و هر یک از شما، دست مردی از خاندان مرا بگیرد و در شهرهای دور دست، پراکنده شود.

ــ سرورم شما چه؟!

ــ حسین هرگز نمی گریزد.

ـــ دنیا بدون شما، بهایی ندارد.

ابن عوسجه گفت: به خداوند سوگند، اگر سلاحی در بر نداشتم با سنگ به ستیز با آنان بپا خواهم خاست. آنگاه حنفی گفت:

ـــ اگر هفتاد بار، در کام مرگ فرو روم، هرگز تو را رها نخواهم کرد،‌ چه رسد به یکبار کشته شدن. زهیر که به رخساری که به عبیر پیامبران، آغشته شده بود، می نگریست، گفت:

ــ اگر هزار بار کشته گردم، هرگز تو را تنها و بی کس، رها نخواهم ساخت.

در آن دمادم، آن هنگامی که آسمان به زمین پیوند می خورد، حسین اشاره کرد و پرده از آفاق بهشت برینی که پهنای آن به گستره آسمانها و زمین بود، فرو افتاد. بوستانهایی از درختان خرما و انگور … و جویبارهای جاودانه ای که، هماره، بر می جوشید و می خروشید، به گونه ای که رود فرات در مقابل آن جویبارها، چونان مشتی نمک و خاکستر، می نمود.

«وصـیت تلـخ»

چه شب شگفتی که دمادمش چون سال هایی طولانی و ساعاتش چونان قرون، سپری می شود، شب، گویی، آهنگ پایان یافتن ندارد… گویی می خواهد، سرتاسرِ تاریخ انسانیت را در بر بگیرد.

علی در آستانه مرگ، نشسته بود و پیکرش چونان لاشه ای بی حرکت می نمود. به گونه ای که حتی قدرت بر خاستن نیز از او، سلب شده بود… به ستارگان چشم می دوخت … به جهانی بیکران … جهانی مالامال از صفا و زلالی … جهانی بدور از مصائب زمین و آنچه که بدست انسان، رخ می دهد.

سراپرده اش، در کنار خیمه گاه پدر بود. حسین (ع) تنهای تنها بود. می دانست که امشب، شب پایان یا شب آغاز است … علی (ع) گوشهایش را به سخنان پدر که با صدایی همچون هیاهوی تیغها، در هم آمیخته بود، سپرد … کارزار، بسیار نزدیک بود … و فردا، روز جدایی و گسست است.

به عمه اش نگریست که شاید برای پرستاری و تیماری او آمده بود … آوای حسین ، بسان لحنی حزن آلود، می آمد که در آن از زمانه ای که از خیانت و فریب دست بردار نیست، شکوه می کرد:

یا دهر أف لک من خلیل                   کم لک باالاشراقِ و الأصیلِ

من طالب بحقه قتیل                                و کل حی سالک سبیلی

ما أقرب الوعد إلی الرحیل                                و الدهر لا یقنع با البدیل (۶)

« ای روزگار، غم و اندوه بر تو باد، چه دوست ناشایست و بی وفایی هستی، چه روزها و شب هایی که گذشت و چه حوادث و رخدادهایی در بر داشتی، چه بسیار حق جویانی که در کام خویش فرو بلعیدی و به ورطه مرگ کشاندی و هر موجودی، راهِ مرا خواهد پویید، وعده سفر، چه نزدیک است و روزگار هرگز به جایگزینها، قانع و راضی نیست … » علی احساس کرد، این سخنان، در قلبش فرو می رود … رگ هایش را از هم می گسلد و او را گوش تا گوش، سر می برد؟

در آستانه آن بود که در موجی پر خروش از گریه، غرقاب شود. گریستن، نزدیک بود که به تنها سلاح، برای رویارویی با روزگار خیانتکار و پر فریب، مبدل گردد. و این خشم سر بر آورده و پر خروش در اعماق جانش، همه چیز را ویران می ساخت … و اگر راهی برای فرو ریختن خشم و غضب از طریق سرشک دیده نمی یافت، تمامی اشیاء را پاره پاره می ساخت و آسمان مالامال از آذرخش بود و رعد و برق, آرام و قرار نداشت تا باران، سیل آسا، سرازیر شود.

و علی چونان آسمانی که به آرامی. فرو می بارد، در سکوتی مرگبار می گریست.

زینب, دیگر، اختیار خویش را در بر نداشت، و صبر شگفتش، یارای تحمل آنچه را می شنید، نداشت. از این رو، تا خیمه گاه خویش، آن بیشه شیران، دامن کشان، گام بر می داشت.

با صدایی چونان هیاهویِ ناودان ها در موسم باران، ، فریاد بر آورد:
ــ ای کاش، مرگ، مرا نابود می ساخت و زندگی را از من می ستاند … امروز مادرم فاطمه و پدرم علی، از دنیا رفته اند … ای خلیفه پیشینیان و فریاد رس واپسینان! حسین در حالی که به خواهرش که، راهِ او را برگزیده بود، می نگریست و او را به صبر و شکیبایی فرا می خواند، فرمود:

ـــ خواهرام، به تقدیر الهی راضی باش و صبر پیشه کن … بدانکه اهل زمین می میرند و اهل آسمان، پایدار نیستند، و همه چیز در معرض هلاکت و نیستی است و تنها خداوندِ یگانه، باقی و ماندگار است.

زینب با دیدگانی گریان، فرمود:

ـــ آیا جان خویش را به تاراج می بری … قلب من تحمل آنرا ندارد.

سکوت مرگبار شب، مأمور بود از گوش انسانیت، به دقت و ظرافت، حتی صدای حرکت حشرگان را در بر بگیرد، چه برسد به گریه. در هنگامه ای که شادمانی و سرور رخت بر بسته و اشیاء در این زمانه، پراکنده و از هم گسسته، جلوه می کنند.

حسین، خود را در میان زنانی دید که در هنگامه بیم و هراس. چکامه امنیت می سرایند، چونان پرندگان هراسناکی که درگرداب تاریکی، در جستجوی آشیان خویش هستند.

حسین، نگاهی پر امتداد به زینب نمود و هر آنچه می خواست را در درون وجودش، سپرد.

آنگاه با دلی فگار و اندوهبار فرمود:

ــ خواهرم، فاطمه، رباب ! … اگر کشته شدم، گریبان چاک مزنید و گونه خویش را به ناخن نخراشید و برای شهادت من، فغان و شیون مکنید و پریشان مگویید.

حسین بپا خاست تا ساعاتی دیگر، با فردا رودر رو گردد. تاریکی شب ، دامنه یافته بود و ستارگان، درخشانتر به نظر می رسیدند. گویی، دیدگانِ گشوده ای هستند که در انتظار رخدادهایی بر کرانه فرات میان نواویس و کربلا بودند.

و بر کرانه رود، گله های گرگان، در انتظار لحظه یورش بردن بر انسانها هستند.

« بـرای آنکـه واقعـه احـد تکـرار نشـود»

همچنان، اختران در آسمان، چونان میخهایی در تابلویی سرمه ای ، میخکوب بودند و فضا مالامال از خطر می نمود. گله های گرگان، بر گرد کاروانی حلقه زدند که در این سرزمین رحل اقامت افکنده بود.

حسین از خیمه خویش برون شد، او سرزمینی را برانداز می کرد تا ساعاتی دیگر، میدان کارزاری برای حماسه ای سترگ خواهد بود که انسان در آن به ورطه نابودی خواهد افتاد . ولی او هرگز طعم شکست را نخواهد چشید، در این سرزمین، پیکرهای انسانی، پاره پاره می شوند ولی روح، همچنان تابان و مستحکم، همانگونه که خداوند آنرا سرشته و گفتار خویش را در آن بودیعت نهاده، باقی خواهد ماند.

«جملی» که ورود حسین به سرزمینی که فریب و نیرنگ از هر سو او را در حلقه محاصره خویش، گرفتار ساخته، او را نگران ساخته بود، فریاد زد:

ــ سرورم حسین، به کجا می روید؟ تنها خارج شدن شما، مرا به هراس افکنده است؛ من از حیله گری دشمن می ترسم.

ــ از خیمه خارج گشته ام تا این بلندی ها را برانداز کنم … بیم دارم که این تپه ها، کمینگاهی برای یورش سپاهیان دشمن در روزی باشد که یورش می برند و مورد تهاجم قرار می گیرند.

و در حالی که به گرمی، دستش را می فشرد، ادامه داد، بنگر … در پس خیمه های ما مانعی نیست، بایستی خندقهایی حفر کنیم تا سپاه دشمن ما را غافلگیر نسازد … خیمه ها، پراکنده اند. بایستی خیام را به هم نزدیک کنیم تا دشمن از لابلای آن نفوذ نکند.

جملی که از مردی که علیرغم شدت وزش طوفان، نومیدی و یأس را نمی شناخت، شگفت زده شده بود، فریاد زد:

ــ‌ آیا کارزار در یک جبهه خواهد بود

ـــ آری، در یک جبهه …

در حالی که جنبشی چونان صدای وزوز زنبوران … زنبورانی که فقط مردِ عمل بودند، در لشگر حسین، به گوش می رسید، ولی هنوز سپیده، ندمیده بود.

میخ های خیمه ها در هم آغوشیِ صمیمانه ای، در هم تنیده بودند. گویی پیوند و همبستگیِ دلها را بازتاب می داد … دل هایی که جز عشق را نمی شناسند.

مردانی، شروع به حفر خندق کردند تا آنرا پر از هیزم سازند، تا هنگامی که آتش ستیز بر افروخته شد، خندق به خطوطی افروخته و سوزان مبدل گردد.

مردی که یاور پیامبر بود و به همراه او، نبرد احد را مشاهده کرده بود، پیشانی خویش را با دستمال بست. نا گاه صحنه ای در ذهنش، خطور کرد.

نوای پیامبر که طرح نبرد را در کنار کوه احد، پر فراز، بازگو می کرد، به گوش می رسید:

ــ به سوی سپاهیان دشمن تیراندازی کنید و از پشت سر ، به سوی ما نیایید.

در حالی که سفارشات پیامبر در گوش تیراندازان، طنین افکن بود که : ما را از پشت سر حمایت کنید، چرا که سپاهیان، در اثر تیراندازی، پیشروی نمی کنند … اگر شما در جایگاه خویش بمانید، ما همچنان پیروز خواهیم بود … آنان به فراز کوه « عینین» رهسپار شدند.

تصویر آن روز، در ذهنش فروکش کرد، صحابی پیامبر، آب دهان خویش را با تخلکامی فرو بلعید، چرا که او به یاد می آورد که چگونه تیراندازان، سفارشات پیامبر (ص) را به باد فراموشی سپردند و سپاهیان قریش بر سپاه محمد (ص) یورش بردند و چونان گرگانی که در شب سرد و وحشت آور، یورش می برند، سپاهیان محمد (ص) را قتل عام کردند.

به سبط محمد، خیره شده بود. گویی او، بصیرت و دورنگری جد خویش را به میراث برده بود … مردی که معنایی برای شکست نمی داند … او دلیرانه بر مرگ می تازد و بر صخره سنگدل تشنه کامی، سرازیر می شود تا از آن چشمه سارهایی از سلسبیل، بیرون تراود.

سپیده، بردمید و سپیدی روز از سیاهی شب بر موجودات، هویدا گردید … اندک اندک از دور، سرهای درختان نخل که کرانه های فرات را چونان دیدگان حوریانی عاشق و شیدا در بر گرفته بودند، نمایان شد. سوره مقاومت فرو فرستاده شده بود.

این گرگان بودند که از شدت سرمستی از شهوتِ انسان کشی، زوزه می کشیدند و سپاهیان دشمن چونان گردونه ای دوّار بر گرد کاروانی که دست سرنوشت، آنان را بدین سرزمین آورده بود، می چرخیدند.

علی به دشورای … پیکر سست و ناتوان خویش را می کشید … روح سترگش نتوانست او را بر انگیزد؛ و خشمی آسمانی در اعماق وجودش، فوران کرد، در حالی که به پدر خویش می نگریست که شمشیر محمد (ص) را بر دوش می کشد تا به ستیز با مرد نمایان، آنان که ایمان نداشتند، بر آید.

آنگاه خشمگینانه، گفت:

ـــ ای امت نابکار! چه بد، از دودمان محمد (ص) رخ بر تافتید.

و در حالی که به پدر می نگریست که سوار بر اشتر خویش می شود، سرشک از دیدگانش، تراوید. بر فراز اشتر، او همچون پیامبری رخ می نمودکه قوم خویش را پند می دهد و آنانرا وخامتِ عذاب الهی، بیم می دهد.

در حالی که خورشیدِ طولانی ترین روز تاریخ، نور افشانی می نمود، او به سخنان حسین، گوش سپرد:

ــ ای مردم، خداوند، سرای دنیا را آفرید و آن را سرای زوال و نیستی قرار داد، سرایی که اهلش را دستخوش تغییر می کند، فریفته، آن است که دنیا آنرا بفریفته باشد . سیه روز کسی است که دنیا او را مفتون خود ، ساخته است. پس این دنیای غدّار، شما را مفریبد، چرا که آن امید هر که به آن متمایل گردد را، می گسلد و آزمندی هر که بدان طمع وزد را نقش بر آب می سازد. شما را می نگرم که بر امری گرد آمده اید ک بدان خداوند را به خشم آورده اید، و رخسار بزرگوارانه خویش را از شما بر تافته است پروردگارمان، چه نیکو کردگاری است و شما چه نابکار، بندگانی. به اطاعت خداوند اذعان نمودید و به رسالت محمد (ص) ایمان آورید، آنگاه به قصد کشتن دودمان وعترت او، به سوی آنان تاختید. براستی که شیطان بر شما چیره گشته است، و شما را از یاد خداوند بزرگ، باز داشته است، شما و آنچه خواهان آن هستید، نابود باد.

ما از خداییم وبازگشت ما به سوی اوست، اینان قومی هستند که پس از ایمان آوردن، کفر ورزیدند و رحمت الهی از ستم پیشگان، بسی دور است.

این سخنان در قلبش رخنه می کرد و چشمه ساران اندوه و خشم و سرشک را جاری می ساخت.

همه چیز فراروی دیدگانش، تیره و تار می نمود، هیاهوی مردان و شیهه ستوران، متلاشی گردید. او احساس کرد با روح خویش در دور دستها به پرواز در آمده است گویی او حوادث و رخدادهای پیرامون خویش را احساس نمی کرد.

« شتـابان بـه سـوی شـر»

هنگامی که بهوش آمد نمی دانست چه مقدار از زمان سپری شده است … ولی هنگامی که دیدگانش را گشود احساس کرد، محیط پیرامونش در گردونه ای وحشت آور می چرخد و در عین حال، خورشید در افق زبانه می کشید و شرر می بارید و پدرش در میانه یاران و اهل بیت خویش بود و همگی می رفتند که با خون خویش، یکی از سترگ ترین حماسه های تاریخ بشری را رقم بزنند.

«ابن سعد» با اعلان آغاز ستیز، نخستین پیکان های مرگ را فرو افکند و با نخوت و غرور، فریاد زد:

ــ‌ در نزد امیرالمؤنین یزید، گواه باشید که من نخستین کسی بودم که تیر افکندم.

آنگاه، هزاران تیر، بسان آنکه آسمان بارانی شدید از تیر فرو می بارد، پرتاب شد.

حسین در حالی که دیوارهای زمان را ویران می ساخت، غریو زد:

ــ بسوی مرگی بشتابید که گریزی از آن نیست … این تیرها، فرستاده های این قوم بسوی شماست.

دمادم همبستگی و وفاق، فرا رسید. هفتاد شیر مرد یا افزونتر، در حالی که کینه اهریمنان را در سینه داشتند و در حالی که فرشتگان در برابر آدم، پیشانی به خاک ساییده بودند، طوفان وار، ایستادگی می کردند.

گرد و غبار درگیری پراکنده شد و میدان کارزار، پنجاه مجروح که بر فراز شنها، پراکنده شده بودند، بر جای گذارد. اگر دست سرنوشت چنین رقم می زد که تو نیز در آن دمادم بر فراز قله « ذوحسم» باشی، واپسین سبط آخرین پیامبران تاریخ را می دیدی که برای یورشی دیگر، نیروهای خویش را سازماندهی می کند … آنگاه از دلیر مردی و بی باکی انسانی، مبهوت می شدی که هرگز یأس و نومیدی در وجود او راه ندارد. قلبِ کوهوار او از دشت صلابت چیزی جز مقاومت و ایستادگی را نمی شناسد.

به بال راست سپاه یزید بنگر، یورشی بنیان بر انداز، آغاز شده است و عمر و بن حجاج برای اتمام کارزار، فرماندهی گرگان ددمنش را بر عهده دارد. مردان حسین (ع) با اراده ای آهنین یا شاید استوارتر از آن، می رزمیدند تا مهاجمان را به عقب نشینی وادار سازند … ناگاه « ابن عوسجه»، در حالی که به سرخ فامی خون، رنگین گشته بود، بر زمین فرو افتاد ولی با همین حال به آرامی دعا می خواند.

حبیب که دوست و یار او بود،‌ گفت:

ـــ اگر نمی دانستم که من در پی تو به شهادت خواهم رسید، دوست داشتم که به من وصیت کنی. مسلم که وصیت جاودانه خویش برای نسل ها را بیان می کرد، پاسخ گفت:

ـــ تو را سفارش می کنم که در راه حسین، جان خویش را نثار کنی.

حبیب که خشمی آسمانی در اعماق درونش موج می زد، فریاد بر کشید:

ـــ به خداوندِ کعبه سوگند، چنین کاری خواهم کرد.

شمربن ذی الجوشن، که فرماندهی بال چپ سپاه یزید را بر عهده داشت، چونان خوکی، رخ نمود … اینک او بود که خود را برای خیانت و خونریزی و کشتن فرزندان پیامبران، مهیا می کرد.

مردان حسین برای جلوگیری از یورش دشمن، مهیا شدند و فضا مالامال از گرد و غبار و زبانه های آتش شد. تیغ ها در گرداب خاک به پرواز در آمده و آذرخشهایی آسمانی را می نمود که بر فراز زمین، گرد آمده اند.

شمر، در حالی که خیمه گاه حسین را با سر نیزه، می شکافت، بانگ بر آورد:

ـــ آتشی بیاورید تا این خیمه گاه را با اهلش به آتش بکشم.

زنان و کودکان نیز چونان پرندگانی که از کشتیهای در حال غرق شدن می گریزند، پا به فرار گذاشتند.

« تعصب پـر خـروش»

سپاهیان دشمن برای آنکه لشگر حسین را محاصره کنند، سمت راست و شمال خیمه ها را به آتش کشیدند.

آنگاه سبط پیامبر. بر یارانش بانگ بر آورد:

بگذارید، خیام را به آتش بکشند، اگر چنین کاری بکنند، آنگاه به سوی شما، یورش نخواهند برد. آتش نبرد، شعله ور شد و وضعیت ستیز، حاد گشت. خورشید در حالی که شراره های خویش را بر فراز بقعه ای از زمین می بارید، در میانه آسمان قرار گرفته بود و گرگان بهم پیوسته، به انتقامی کهن، زوزه می کشیدند.و در حالی که خورشید، زوال خویش را آغاز می کرد، صائدی گفت :

ــ من شیفته ملاقات خداوند و نمازگزاردن با شما هستم.

حسین، دیدگانش رامتوجه آسمان ساخت و فرمود :

ـــ تو نماز را یاد آور شدی، خداوند تو رادر جرگه نمازگزاران و ذاکران قرار دهد. نماز گزاردن در آغازین هنگامه اش چه نیکوست .از دشمن بخواهید کمی درنگ کنندتا نماز را بپای بداریم. ناگاه صدای « حصین» که خفت و خواری از سر و رویش می بارید، آمد که می گفت :

ـــ‌ نماز، از شما پذیرفته نمی شود!     حبیب، خشمگینانه، بانگ بر آورد:

ـــ توگمان می بری که نماز آل رسول پذیرفته نمی شود و از تو، ای دراز گوش، پذیرفته می شود!

آنگاه حسین و یارانش رو به سوی آسمان نمودند و دمادمِ ملاقات یار، فرا رسید.

آن هنگام که جانها به ارواح مجردی مبدل می شوند و از قفس تن، می رهند. و درآن دمادم است که آنچه که ملکوتی و منسوب به آسمان است با آنچه که مادی و منتسب به کره خاکی است، با هم، هم آغوش می شوند. در آن دمادمِ دشوار و سخت و در حالی که پیکرها، خون خویش را برای خداوند، می تراوید، دروازه های آسمان، گشوده شد و حسین (ع) در حالی که جهانهایی گل فام و سرسبز را می نگریست، بانگ بر آورد:

ـــ ای نیکمردان، این فردوس برین است که دروازه هایش گشوده گشته و جویبارهایش، بهم پیوند خورده و میوه هایش، به بار نشسته است. و این رسول خدا و شهدایی که در راه خدا، جام شهادت را سر کشیده اند، هستند که ورود شما را انتظار می کشند و به ورود شما بشارت می دهند. پس از دین خدا و دین پیامبرش، حمایت کنید. دنیا آنقدر ناچیز وو فرو مقدار گشته بود، که حتی از بال مگسی نیز، فرو ارزشتر بود.

انسانی که فرشتگان در اعماق وجودش، استیلا یافته بودند، بانگ بر آورد:

ـــ جانمان به قربانت و خونمان سپرِ بلایِ وجودت … به خداوند سوگند، هیچ گزندی متوجه شما و حریمت، نخواهند شد و ما خون خویش را در راه حفاظت از تو، فرو می ریزیم.

حسین به نمادِ تمامی فضایل و سجایای انسانی مبدّل گردیده بود و دفاع از او ، دفاع از انسانیت بشر و چیره گشتن بر شیطان بود.

علی (ع) از سراپرده خویش، رخدادهایی را می دیدکه بر فراز شنها، بوقوع می پیوست .کسی چه می داند که چند بار او برخاست تا بر فراز زمین بایستد … ولی زهی ضعف پیکر آدمی و عذاب وجدانی که کسی را نمی یابد که او را بر دوش کشد تا خواسته خویش را محقق سازد، و روحش، از قفس تن، آزاد نمی شود تا دور از مصائب زمین، به پرواز در آید و روح، این پیکری را که به لاشه ای ناتوانِ از هر کار، مبدل گشته، بر نمی خیزاند.

این لحظات،چسان دشوار است! تیغی پا در هوا، بر فراز عمود خیمه، چشم انتظارِ صاحب خویش است. برای واپسین بار، سبط علی برخاست و بر عصایی تکیه زد و شمشیرش را بر دوش کشید.

به نظر می آمد که زمین را بر دوش می کشد، خود و شمشیرش را به بیرون خیمه، می کشاند هدفش این بود که به هر قیمتی شده به حسین ملحق شود.

حسین، بر خواهرش که دیدگانش به او افتاده بود، بانگ زد:

ـــ او را بگیر تا زمین از دودمان محمد، تهی نماند.

ناگاه، علی خود را باری دیگر، در بستر دید، احساس کرد که روحش در حال خارج شدن است … ناگاه همه چیز در برابر دیدگانش، تیره و تار شد بگونه ای که دیگر صدایی نمی شنید و چیزی را احساس نمی کرد.

«واقعـه ستـرگ»

زمان سپری می شود … و چونان جویباری که امواجش رو به جلو می تازد، شتابان در حرکت است … و بر کسی متوقف نمی شود چرا که به سوی غایت خویش، رهسپار است … چشمه سارها، راز رود را در می یابند، از اینرو، تنها، از زمین می خروشند و باتلاقها و آبگیرهای تغییر رنگ داده، راز خروش وفوران را نشناخته اند، بدین سبب است که آدمیان می میرند … و یادشان، از یادها می رود و تنها زخم پیامبران است که می جوشد … چرا که معماهای روزگار را دریافته اند.

رود روزگار، روان است و با فراتِ تشنه کام، رقابت می کند. علی (ع) با نوای شیهه اسبی خشمگین که گوش دنیا را به نوسان وا می دارد، از خواب بر خاست. اسب سواری که بر گرد خیمه ها ، می چرخید، از اسب فرو افتاد و اسب با سمهای خویش بر روی زمین می کوبید. او می خواست راز زایش و تولد دوباره را در زمین، بیدار کند.

زمین به لرزه در آمد … و اهل خویش را به لرزه واداشت … هابیل کشته شد … سرخیِ خونش، زمین را رنگین ساخت … بیم و هراس، بر دلهای آدمیان ، یورش می برد.

سر یحیی بن زکریا، فرا روی «سالومی» افکنده شد.

پسر ابوطالب در محراب عبادت، غلتیده در خون خویش، بر زمین افتاد.

همچنان گرد و غبار کارزار، معلق در هوا بود و افق به سرخی خونباری. بر افروخته بود.

عمه خویش را دید که به سوی واپسین سبط تاریخ ، گام بر می دارد. آوایش، فضا را می شکافد:

ـــ ای کاش آسمان بر زمین فرود می آمد … و ای کاش کوهساران بر این دشتها، فرو می ریخت.

گرگان ددخو، چونان گردونه ای که آرام و قرار ندارد، بر گِرد مردی از تبار پیامبران، چرخ می زدند … تیغ های سرمست، فرزند دختر پیامبر. آن سترگترینِ پیامبران را ربودند.

علی، روح خویش را که به اندوههایی چونان کوه، سنگین بار شده بود، به سختی، تحمل می کرد.

زمین، لحظاتی کهن را که در دیر زمان بر سر کوهها، در جزیره العرب روی داده بود، دوباره تکرار می کرد. صالحِ پیامبر، قوم خویش را موعظه می کرد، و کوه، بار خویش را برون انداخت و ناقه ای تولد یافت؛

ـــ ای قوم، این ناقه الهی، نشانه ای بر شماست.

این ناقه، ناقه خجسته فامی بود که شیری گوارا را سرازیر می نمود. آدمیان پرسیدند:

ــ چگونه این صخره های سخت، ناقه ای بدین زیبایی و بدین بخشندگی و فرخندگی، زائیده است … او چگونه این شیر را می دهد؟!

قوم صالح، هنوز ایمان نیاورده بودند و دلهای تاریک، جز کینه توزی و بغض و توطئه چینی، نمی زاید … دلهایی تراشیده شده از صخره هایی سخت … و حال آنکه از سنگ نیز ، چشمه سارهایی، بیرون می تراود.

و بدین شکل، کینه توزی نسبت به صالح به کینه توزی نسبت به ناقه و فرزند کوچکش، مبدل گردید.

در آن شب طوفانی، و در حالی ک بادی از سمت شمال وزیدن گرفته بود … ناقه، شیرخوار آرمیده خویش را در آغوش گفته بود و فرزند، بیشتر به مادرش می چسبید تا گرما و محبت و امنیت را احساس کند.

در آن شب فرزندِ دسیسه چینی، تولد یافت و قومِ صالح در اندیشه توطئه ای بودند.

جامهایی، گردانده می شد و ابلیس، امری بس بزرگ را بر آنان، نیکو جلوه می داد.

بسان عنکبوتهایی که رشته های دام خویش را می تنند، سرمستانِ از بیخود شده، دسیسه خویش را هم تنیدند. دشنه های خویش را از نیام بر کشیدند و در گرداب تاریکی، به صورت پنهانی از سرای خویش، خارج شدند.

و در آن حال که ناقه و فرزند کوچکش، آرمیده بودند, تاریکی آنقدر دامان گسترانده بود که گاهی آنان، بر پای، می لغزیدند. ولی آنان راه خویش را به آنجای که ناقه در آن به آرامی و امنیت آرمیده بود، پیمودند.

آن نه نفر، به گرگانی ددخو، شباهت داشتند … گرگانی که هر چه بر تیرگی شب افزوده می شد، بر پلیدی و نیرنگباری آنان نیز افزوده می شد.

دشنه های این نه نفر در دو قلبی که با گرمی و عشق و بخشندگی می تپید، فرو رفت و خونی سرخِ سرخ بیرون تراوید و زمین و خاک، رنگین شد.

در حالی که بیمی وحشت آور در زمین جای گرفته بود، قوم ثمود از خواب برخاستند، دیگر اندرز پیامبران، در پیشگاه آنان، معنا یافته بود، چرا که لعنت و نفرین، بر زمین جای گرفته بود.

صالح نبی. در حالی که می دید خشم آسمان، بسیار نزدیک است با غم و اندوه گفت:

ــ سه روز در سرای خویش. بهره مند باشید، آنگاه عذاب الهی فرو می بارد، و این وعده ای تخلف ناپذیر است. آنگاه صالح ، قبیله نفرین شده خویش را ترک گفت.

سه روز در پی یکدیگر سپری شد، آنگاه آسمان از صدای بانگی جبارانه، شکافته شد … و بر کاخ هایی تراشیده شده در دل کوه، فرود آمد و آنها را از هم گسست … و لحظاتی نگذشته بود که همه چیز به لاشه ها و آوارهایی انباشته شده بر روی یکدیگر تبدیل شد … و تنها دیدگانی باقی بود که با وحشت و فرومایگی، باز مانده بود، که داستان خیانت و نیرنگ بازی ودسیسه های شیطانی را باز می گفت.

حسین همچنان، پیکر خویش را به سختی، تحمل می نمود … زخم هایش، خون می فشاند و زمین رنگین می شد و خاک به رنگی نوین، رنگ می یافت.

(ادامه دارد…)

پی نوشت

۱- منطقه ای در نزدیکی مدینه

۲- این سرود را سر می دادند که : « طلع البدر علینا من ثنیات الوداع          وجب الشکر علینا ما دعالله داع

ایها المبعوث فینا جئت بالامر المطاع   جئت نوّرت المدینه یا خیر داع »

(۳) نهج البلاغه ، حکمت ۱۶٫ ( تذل الامور للمقادیر حتی یکون الحتف فی التدبیر)

(۴) سوره قصص، آیه ۲۱

(۵) سوره قصص، آیه ۲۲

(۶) لهوف فی قتل الطفوف، سید بن طاووس، ۴۹

برچسب‌ها: , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

  1. ن می‌گه:

    ترجمه خوبی بود
    ولی ای کاش خلاصه هم میگذاشتین

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق