سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۸:۲۶ - ۱۳۹۴/۰۹/۰۸
دکتر علی جوادی
این بحر مواج ساحل ندارد...
 سفرنامه اربعین (قسمت سوم)   

امروز پرچم بحرین، یمن و آذربایجان را هم دیدم. شب بود و ساعتی استراحت کنار آتش با عراقی­ های خوش مشرب. یکی از همسفرها که سال­ها کویت زندگی کرده ­بود، می­ گفت فرهنگ عراقی­ ها به صورت محسوسی با عرب­ های شبه جزیره فرق می­ کند. عراقی­ ها بسیار مهربان تر و خانواده دوست هستند...

ندای اصفهان- علی جوادی/

سفرنامه اربعین: قسمت اول

سفرنامه اربعین: قسمت دوم

***

پیاده ­روی زیارت اربعین بزرگترین تجمع مذهبی جهان است و طولانی­ ترین صفوف نماز جماعت و پرشمارترین آن هم امروز برگزار شد.

اینجا زائران با پرچم کشورهایشان می آیند. امروز پرچم عراق، ایران، پاکستان، سوریه و هند را دیدم. بقیه کشورها را هنوز توفیق نشده ببینم.

نامه ­ی دوم به همسرم

این نامه رو همسرم فقط بخونه

[…]

اینجا پر از غرفه­ های چایی است و هر موقع چایی بخواهی هست؛ شب و روز هم ندارد. اگر چای بخواهی اول می­ پرسد ایرانی یا عراقی؟ هر کدام را خواستی همان را می­ دهد. بماند که خیلی هم فرقی ندارد و هر دو با شکر شیرین می شود، ولی بالاخره سعی می­ کنند چایی ایرانی را سبک­ تر و کمرنگ­ تر بریزند.

و عکاس­ ها که عکاسی می­ کردند؛ سوژه فراوان بود.

۶ تا جوان سوری از مقاومت سوریه کنار جاده استراحت می­ کردند. جالب بود چهارتاشان با لباس نظامی آمده ­بودند. آنها هم درگیر جنگ با داعش بودند. اینطوری شاید می­ خواستند آمادگی و انگیزه ­ی بالای مقاومتشان را به بقیه­ ی کشورها نشان دهند. یک مرد عرب میانسال که نمی­ دانم مال کجا بود از دیدنشان آنقدر خوشحال شد که آمد و با آن شش جوان عکس یادگاری انداخت.

ابناء الخمینی

مرد میانسال عراقی دیگری هم که کنار من نشسته­ بود و شاهد ماجرا بود، از چفیه ­ی ایرانی من و نوع لباس پوشیدنم، فهمیده بود من ایرانی­م و خوشحالی خودش را ابراز می­ کرد و سعی می­ کرد با من رفیق شود، این اتفاق تقریبا هر روز چندین بار می­ افتاد. می­ گفت که امام خامنه­ ای فخرنا و عزنا و… خیلی از حرف هایش را به خاطر لهجه­ ی غلیظش متوجه نمی­ شدم.

توی مسیر یک بچه­ ی عراقی که ذکاوت از چشماش می­ بارید، با دست علامت پیروزی نشان داد و گفت ابناءالخمینی و خندید و رفت. شاید ۹ یا ۱۰ سالش بیشتر نبود.

ابناء الخمینی امضای بیلبوردهایی بود که سرتاسر مسیر نجف و کربلا نصب شده ­بود و محتواهای متنوعی داشت. با یک پیام واحد که باید علیه اسرائیل و استکبار جهانی آمریکا متحد شد. هم کاریکاتور، هم طرح، هم تصویر و جملات راهبردی از آقا، سید حسن نصرالله، آیت الله سیستانی، آیت الله محمد باقر حکیم و… با تم استکبارستیزانه.

عکس حاج قاسم سلیمانی کلا همه را جذب می­ کرد، عرب­ هایی را دیدم که عکس حاج قاسم را طلب می­ کردند تبرک می­ کردند، می­ بوسیدند و یا می­ بردند.

موکب اربعین

ولی عکس «حاج قاسم» در کنار عکس «مختار» که در واقع تصویر «فریبرز عرب­ نیا» بود، در نوع خودش بی­ نظیر بود. شاید وجه مشترک منتقم بودن این دو شخصیت، طراح عکس را ترغیب کرده ­بود که این دو تصویر را همنشین هم کند. مختار که انتقام خون شهدا را از قتله ­ی کربلا گرفت و حاج قاسم که انتقام شهدای عراق و ایران را از آمریکا و داعش می­ گیرد.

عمود ۲۸۵

عمود ۲۸۵ موکب امام رضا و حاج حسین یکتا و تا بخواهی فعالیت فرهنگی درجه یک که برگزار می­ شد. واحد سیار صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران هم توی همین موکب مستقر بود و سخنرانی­ های حاج آقا پناهیان و حاج آقا تهرانی و مداحی های میثم مطیعی و حاج مهدی سلحشور و…

حاج حسین یکتا روبه روی در موکب نشسته بود به گفتگو. سلام کردم، جواب داد و چند ثانیه بعدش هم مرا با یک چشم سالمی که داشت دنبال کرد. فکر کنم با آن هیبت خاکی و چفیه و کلاهی که تا روی ابرو کشیده ­بودم، نشناختم. با خودش فکر می­ کرد این کسی که سلام کرد را کجا دیده ­بودم که دیگر من از موکب ۲۸۵ دور شده­ بودم.

موکب آیت ­الله تبریزی هم برپا بود.

نماز مغرب را توی حیدریه خواندیم. ماندگار شدم. یک مداح خیلی با حال بلافاصله بعد نماز عشا مجلس را دست گرفت، دمش گرم با نفسش، مجلس گرم روضه­ شد. بین صفوف نماز راه می ­رفت و روضه می­ خواند، صحنه­ ی تاثیرگذاری بود. آماده می­ کرد آدم را برای زیارت.

بعد که دیدمش کنار سفره نشسته بود با عمامه، معلوم شد فقط مداح نیست روحانی کاروان هم هست.

عمود ۳۹۱، یعنی حدود بیست کیلومتر راه آمدیم.

از عمود ۵۰۰، حدود چهل کیلومتر مانده به کربلا، جمعیت به صورت محسوسی زیاد شد.

همه جور کاری مناسب پیاده ­روی اربعین و همه ­نوع پذیرایی و کمکی وجود داشت.

یک نفر زیر یک چادر غرفه ­ای زده بود و کوله ها و ساک­ های پاره شده را با دستگاه چرخ دستیش چرخ می ­کرد. یکی لباس­شویی و اتوشویی راه انداخته­ بود. چند تا جوان عراقی هم کالسکه­ های شکسته را تعمیر می­ کردند. یکی از پایه­ های یک کالسکه را دیدم که با چوب و سیم مفتولی مثل آتل بسته­ بودند و…

پیاده روی اربعین

پیاده­ روی اربعین به نوعی متعلق به حضرت زینب سلام الله علیهاست. هرچه بچه­ ی کوچک و یا خانم بچه ­دار می­ بینی ناخودآگاه، یاد خانم زینب کبری می ­افتی و خستگی بدنت شرمنده ات می­ کند. ان شاالله لایق زیارت باشیم و هر سال توفیق داشته ­باشیم. این همایش بزرگ شیعی، مثل نمایشگاه اتحاد شیعیان هم بود. همه بودند از آفریقا، لبنان، پاکستان، افغانستان و… به این فکر بودم که اگر هر سال باشکوه تر و پر جمعیت تر این مراسم برگزار بشود اقتدار و عزت شیعه هم روز به روز بیشتر می شود.

فضای معنوی خاصی اینجا حاکم است، با اینکه خیلی خسته هم می­ شدی و به اشتباه کسی پایت را هم لگد می­ کرد، ولی مثل حرم امام رضا (ع) که همه به احترام امام خوش ­اخلاق می شوند، هیچ اختلافی پیش نمی آمد و همه همدیگر را دوست داشتند. عراقی ها را که نگو، عطر می­ زدند بهت، دستمال کاغذی تعارف می­ کردند، ماساژت هم اگر می­ خواستی می دادند. این جمعیت را که غذا می­ دادند هیچ، همه اش می­ گفتند: برکت امام حسین ع…

رسمی داشتن در نذر خرما، حتی روی زمین وسط جاده می­ نشستند، مردهای جاافتاده را می­ گویم. مجمعی از خرما، عموما آغشته به ارده و کنجد، روی سر می­ گذاشتند تا راحت خرما برداری. یعنی دقیقا نقش چارپایه.

جالب بود هیچ کس اسمی از داعش نمی­ آورد مگر اینکه این جماعت خون ریز جاهل را مسخره نکند. بیشتر دوست داشتند داعش را مسخره کنند چه ایرانی و چه عرب.

برق الآن رفت و الآن دارم توی تاریکی می­ نویسم. هنوز هم عراق مشکل قطع برق دارد. یک عده هم دارند توی موکب صلوات می­ فرستند…

آشناهایی که امروز دیدم آقای بیرانوند نماینده ­ی محترم مردم شریف لرستان در مجلس شورای اسلامی که با یک پا و دو عصای معروفش آمده ­بود پیاده ­روی.

پنجشنبه ۲۰/۹/۹۳

خوشا کاروانی که شب راه طی کرد         دم صبح اول به منزل نشیند

شب­ ها هم خیلی ها علاقه به پیاده­ روی داشتند. طریق الکربلا

نماز شب را خواندم و راه افتادم.

هر گوشه ­ای از جاده دیده می ­شدند، گهواره ­هایی که یک عروسک داخلشان بود و به طرز سنتی تزئین شده ­بودند. لباس عروسک­ ها سبز بود. هر کس رد می­شد انگار به نیت تسلای خانم رباب تکانی به گهواره می­ داد و عبور می­ کرد.

خانم­ های عراقی البته به این کار مقیدتر بودند. چند نفرشان را دیدم که علاوه بر تکان دادن گهواره، عروسک به خون رنگ شده را هم بر می ­داشتند و در آغوش می­ گرفتند، می ­بوسیدند و سر جایش می­ گذاشتند.

صحنه ­ی تاثربرانگیزی بود.

از عمود ۷۰۰ به بعد هم جمعیت زیادتر شد.

موکب انقلابی یعنی این: موکب حسینه وارث از بصره

برنامه ­های متنوع فرهنگی داشتند، سخنرانی انقلابی، تشریح خطر داعش برای اسلام، بیان اهمیت اتحاد، و تشکر از ملت­ ها و دولت­ های همراه در این مبارزه مانند جمهوری اسلامی ایران و حزب الله لبنان و دعوت از گروه­ های و کشورهای مختلف.

برای مثال این آخری بچه ­های حزب الله لبنان را آوردند پای منبر، دم موکب، کنار جاده و عکس یادگاری انداختند و از سید حسن نصرالله به عنوان قائدی شجاع تقدیر کردند.

بعد هم یک عرب جا افتاده ­ای آمد پشت میکروفن و قصیده­ ی بلند بالایی به زبان عربی ایراد کرد. خیلی از جاهای شعر را متوجه نمی­ شدم ولی آنقدری که می ­فهمیدم داشت وضعیت فعلی جهان اسلام و عراق و مصائبش را شرح می­ کرد و نسبت به آینده امید می­ داد. همینکه هنوز رسانه ­ی شعر میان عرب­ ها جایگاه برجسته ­ای دارد جالب توجه بود.

از استرالیا هم یک برادر خوش هیکل آمده بود. تیپ و لباسش مخصوص بدنسازها بود. تیشرت چسبان و آستین کوتاه جوری که عضلات بازو باید پیدا باشد. دوستش که او هم ورزشکار بود ولی هیکل ریزتری داشت روی دست راستش خالکوبی کرده­ بود: «یا ابا عبدالله»

روز عراق

انتخابات مجلس عراق هم درحال برگزاری بود و در موعد تبلیغات قرار داشت. تابلوی تبلیغاتی کنار جاده تصویر یک زن و شوهر عراقی را نشان می­ داد که با لباس پزشک و یک بار هم با لباس مهندس تبلیغ انتخاباتی کرده­ بودند. شعارشان هم این بود: «روز عراق» منظورشان روز انتخابات بود.

از عمود ۸۱۸ جاده سه بانده می­ شد. قبل از این، جاده دو باند داشت یکی مخصوص پیاده روی با درجه اخلاص و سرعت بالا و جاده ­ی کناری که کندرو بود و محل عشا و استراحت، با درجه اخلاص پایین­ تر. اما از اینجا به بعد یکی از دو باندِ برگشت جاده ­ی کربلا به نجف هم به دو جاده­ ی تندرو و کندروی رفت اضافه می­ شد.

در یکی از تابلوهای تبلیغاتی بزرگ کنار جاده از قول مقتدی صدر نوشته ­شده­ بود: «شرکت نکردن در انتخابات خیانت به مردم است. ما هرگز خیانت نمی­ کنیم. (لن نخون)»

یادم آمد که از سامر (راننده ­ی تاکسی که از کوت تا نجف آوردمان) پرسیدم آیا هنوز نوری مالکی مثل قبل محبوب هست؟ که البته سامر با مخلوطی از حس غضب و تحمیق بهم حالی کرد که بله، این چه حرفیه که می­زنی؟

نامه­ ی شماره سه به همسرم

[….]

دلم مثل سیر، به همراه سرکه جوش می­زد برای تماس گرفتن، هرجا روی تابلویی نوشته ­بود اتصال مجانی، سر می­زدم، توی صف هم می­ ایستادم ولی اتصال به ایران قطع بود. گوشی­ ها هم که از دم مرز به بعد دیگر خط نمی­داد. دلتنگ شدم و درجا نشستم به نوشتن.

یاران ره عشق منزل ندارد

این بحر مواج ساحل ندارد

یک صندوق خیریه بود برای کودکانی که خانواده ­هاشان در حمله ­ی داعش شهید شدند. ۲۵ هزار دینار برای خرج برگشت داشتم. پنج هزارتا را دادم. خدا قبول کند. فکر کنم پول کافی برای برگشت نداشته باشم. محض ریا، جهت اطلاع.

تصاویر و اسامی شهدای حمله­ ی ارهابیون (داعش) را کنار جاده زده بودند. موکب برای یک موسسه­ ی خیریه بود و برای ایتام این فاجعه پول جمع می­ کرد. خیلی آدم را تحت تاثیر می­ گذاشت. تصاویر بچه­ ها را هم زده­ بودند.

توجه به مقصد

هرچه جلوتر می­ رویم توجه به مقصد بیشتر می شود، این پیاده روی را از سال­ها پیش عراقی­ ها به نشانه­ ی بازسازی صحنه ­ی بازگشت اسرای کربلا ترتیب دادند. غروب­ های دلگیری دارد این پیاده ­روی، صدای مداحی­ های طول مسیر هم تلطیف می­ کرد فضا را و هم تذکر می ­داد. البته از آن مداحی­ های تند عراقی که بگذریم.

هر جای مسیر که جوان ها و بچه­ های عراقی نوای مداحی های سنتی خودشان را می­ شنیدند، خیلی سریع به حالت دایره کنار هم می­ ایستادند و پاهایشان را به همراه ریتم شعر مداحی روی زمین می­ کوبیدند و ذکر را تکرار می­ کردند.

نوای حاج محمود کریمی، حاج میثم مطیعی و بعضا حاج منصور ارضی هر بار به گوش می­ رسید. جگر آدم حال می­ آمد، حس روضه­ خوانی­ های ایرانی و حال و هوای هیئت ­های ایران، تکرار می­ شد برایم.

بین مداحان ایرانی شاید چون این دو مداح عزیز بیشتر عربی­ خوان هستند در  طول مسیر بیشتر صداشان را می ­شنیدیم.

یا عباس …       جیب المای…

یا عباس….       جیب المای….

سه یا چهار روز بیشتر نیست، امنیت هم هست. تصور اینکه یک کاروان زن و کودک بیش از یک ماه در اسارت باشند و تنشان دائم از جور یزیدی ها بلرزد و از شر پلیدترین آدم ها در امان نباشند، …ببخشید قلمم مثل سید مهدی شجاعی روضه­ خوان نیست، وگرنه صحنه­ های زیادی برای روضه­ خواندن وجود دارد.

گفته­ بودم چند تا تصویر از سید صادق شیرازی دیدم که بجز گنبد بالای تصویر پائینش پاره­ شده­ بود. اصلاح می­ کنم، چند تا تصویر بیشتر ازش سالم نگذاشته­ بودند. این در حالی بود که کلا هیچ تصویر پاره ­شده ­ی دیگری هم وجود نداشت.

با ذغال کف آسفالت­ های جاده زیر پای زائرای امام حسین علیه السلام نوشته­ شده­ بود: داعش…

حرکت اسلامی، کتائب سید الامام، هم غرفه ­ی عکسی برپا کرده ­بود. تصاویر بیشتر مربوط به عملیات آزادسازی بیجی از دست داعش بود. این گروه که به اسم حرکت الاسلامیه توسط ابی زینب الخالصی تاسیس شده­ بود، از ظاهر غرفه شان به نظر می­ رسید که به تاسی از حکم جهاد آیت­ الله سیستانی اقداماتش را شکل­ داده­ بود و امین­ العام فعلیش هم کسی بود به اسم جعفر الاسدی. با لباس نظامی و کاریزمای خاصی که از چهره اش می­شد تشخیص داد.

امشب رو عشق است

شکوه و عظمت شیعه را در غروب امروز می­شد دید. جاده لبریز از شیعیان کشورهای مختلف جهان. عزت و اتحادی که هر سال و هر روز بیشتر و بیشتر می ­شود به خواست خدا. آماده­ ی نبرد اصلی حق و باطلیم.

برادر فیروز را هم دیدم، همان دوستی که قرار بود باهاش بیایم ولی زود رفته ­بود.

عمود ۱۰۰۰ بچه ­های هیئتی تهران موکب داشتند. خدا خیرشان دهد چای ایرانی واقعی با قند حبه­ ای. قیمه­ ی امام حسین علیه السلام آن هم به سبک ایرونیش. منم از خدا خواسته، چقدر چسبید.

چای کربلا

نماز را عمود ۱۰۰۰ خواندم و بعد از نماز با دو زائر شیرازی همراه شدم. هنوز توان و اشتیاق داشتم، توی موکب خاصی توقف نکردم. شب جمعه بود آخر.

یک لطیفه از این دو عزیز شیرازی؛ اصطلاحی داشتند، می­ گفتند: وایستیم خستگونی بخوریم. منظورشون این بود که خستگی در کنیم. شیرازی­ ها اینجوری می­گن دیگه. از شهید اسکندری می­ گفتند که در جنگ تحمیلی ۸ ساله حضور داشت و رئیس بنیاد شهید شیراز هم بود و سرانجام هم توی سوریه به دست داعش شهید شده ­بود. می­ گفتند خانواده اش حاضر نشدند یک ریال از بیت­ المال صرف بازگرداندن جسد و سر بریده ­ی شهید شود.

آن دو همسفر شیرازی اعتقاد داشتند خدا خاطره ­ی جنگ تحمیلی را از ذهن مردم عراق پاک کرده. نوری مالکی پزشک عمومی بود. توی قم مطبش هنوز هست. زمان صدام مهاجرت کردند ایران و بعضی همسلک­ هایش هم تحت عنوان سپاه بدر همراه ایران با صدام مشغول جنگ شدند.

نامه چهارم به همسرم:

تسبیح آبی که برایم گذاشتی […]

یکی از وسایل خیلی ضروری برای این سفر دمپایی آن هم از نوع ابری و محکم است تا خیلی هم پایت عرق نکند و تاول نزند. البته دمپایی های غیر ابری من بدک نبودند.

فکر کنم امشب باز هم باران بیاید.

محبت و دوستی و رفاقت میان شیعیان به نظرم بخش اصلی و اساسی پیاده­ روی اربعین است. بخش اصلی که چه عرض کنم، بگی نگی همه ­ی ماجرا محبت است، محبتی که حرکت ایجاد می­ کند و به حسین می رسد. اول و آخر داستان همین است.

دسته­ های عزاداری عراقی­ ها کنار جاده داشتند شعرها و نوحه ­هاشان را تمرین می­ کردند. با همان شیوه ­ی خاص پاکوفتن، به شکل نامنظم و دایره ­وار.

ارتباط شیعیان جهان

بچه­ هیئتی­ های خودمان هم انگار خوششان آمده­ باشد می­ ایستادند به تماشا، سر صحبت باز می­ شد و مابقی ماجرا… هی دست و پا شکسته حرف هاشان را به همدیگر حالی می­ کردند. این شیوه ­ی رایج ارتباط این چند روز بین شیعیان همه ­جای دنیا بود.

امروز پرچم بحرین، یمن و آذربایجان را هم دیدم. شب بود و ساعتی استراحت کنار آتش با عراقی­ های خوش مشرب. یکی از همسفرها که سال­ها کویت زندگی کرده ­بود و عربستان را هم چند باری تجربه کرده ­بود، می­ گفت فرهنگ عراقی­ ها به صورت محسوسی با عرب­ های شبه جزیره فرق می­ کند. عراقی­ ها بسیار مهربان تر و خانواده دوست هستند. این مهربانی حتی در ادبیات و لهجه و به کاربردن واژه ­ها در عتاب و خطاب­ ها هم خودش را نشان می دهد. چند تا مثال هم زد که البته فراموش کردم.

موکب بچه­ های کاشان، امامزاده هلال ابن علی علیهما السلام هم برپا بود. چه امامزاده­ ی پر برکتی است.

نوای دعای کمیل، هرجایی می ­رسیدی شنیده می­ شد و حال و هوای خاصی ایجاد می­ کرد. حال و هوای توبه، حال و هوای تقرب…

برخی هیئت های ایرانی هم گوشه ­ای مشغول صفا کردن و روضه­ خوانی بودند…

ما ولی رد می­ شدیم…

۱۷ کیلومتر مانده…

حال و هوای جانبازهایی که در این پیاده ­روی با ما بودند یا عراقی های شیعه­ ای که در جنگ تحمیلی به جنگیدن مجبور شده­ بودند و قسم می­ خوردند که حتی یک تیر هم شلیک نکرده اند، شنیدنی است. نمی­ دانم چند تا از این برادران برای هم خاطرات جنگ را بازگو کردند، شاید هم اینجا اصلا جای این حرف­ ها نباشد. ولی امشب که همه دور هم بودیم.

آن دوست شیرازی نقل می­ کرد شیعیانی از عراق بعد از جنگ بودند که از پشت گلوله خورده ­بودند. (یعنی توسط بعثی­ ها به شهادت رسیده ­بودند به خاطر سرپیچی از دستور و شلیک نکردن)

شاید خاطره ­ای فروخورده ماند. خاطره ­ی شهدای ایرانی که اگر بودند شاید الآن در بین ما بودند و در پیاده ­روی اربعین حضور داشتند. چه آرزوهایی که برای زیارت کربلا ناکام ماند. زیارت آمدن به نیابت از شهدا می ­تواند یک نوع ادای دین باشد.

جمعه ۲۱/۹/۹۳، ۱۹ صفر ۱۴۳۶

به راه عاشقی قدم مردانه زن             اگر مرد رهی جانا دم از جانانه زن

دیشب حال خوشی داشت. می­ توانستم تا کربلا بروم ولی توی یک چادر ماندگار شدم. حوالی ساعت ۱۲ شب بود که دو صدای مهیب انفجار، که یکی از دیگری بلندتر بود به گوش رسید. جماعتی که هنوز در حال پیاده­ روی بودند با شنیدن صداها واکنشی بجز لبیک یا حسین نداشتند. ان شاالله که اتفاقی برای زائران امام حسین نیافتاده باشد.

دیشب از هر شب سردتر بود.

الآن عمود ۱۲۹۳ هستیم.

تا عمود ۱۴۵۰ راهی نیست.

در یکی از غرفه­ های تبلیغی کنار جاده اتفاق ساده ولی عجیبی برایم افتاد. اگر به عرفان و معنویت متهم نشوم…

از آن غرفه بوی شهادت می­ آمد. ورودی غرفه تلویزیونی گذاشته ­بودند که برخی از محصولات نصر TV را هم پخش می­ کرد. در یکی از کلیپ­ هایی که در حال نمایش بود، امام جمعه­ ای وهابی را نشان می­ داد که از عصبانیت در حال صب شیعیان با عصا شروع کرد به شکستن تابلوی پشت سر و منبر و هر چیزی که اطرافش بود.

به حماقت آن وهابی می­ خندیدم که جوانی تقریبا ۱۹ ساله بهم نزدیک شد. نزدیک شدنش را حس نکرده ­بودم، تا وقتی که مرا در آغوش گرفت و بوسه ­ی گرمی هم روی گونه­ ی چپم کاشت. حس یک آدم مهذب جاافتاده­ ی پاک که آماده­ ی شهادت است، دستاورد ارتباط کوتاه چند دقیقه­ ای ما در آن غرفه بود. یک سربند سبز رنگ با شعار یا لثارات الحسین علیه السلام بهم هدیه داد و رفت گوشه­ ی دیگر غرفه مشغول کارهای دیگه اش شد.

جوان دیگری هم که اولی را سید صدا می­ کرد دم ورودی غرفه ایستاده بود. با اشاره ­ای که به سربند کردم، کمک داد تا سربند را روی کلاهم ببندم. سربند را بست و توی گوشم به عربی گفت: رفتی زیارت مجاهدین اسلام را دعا کن.

با همین یک جمله، هزار تا حرف بهم زد. التماس دعایی از سر اطمینان قلبی که هم زمان داشت یادآوری می­ کرد اینجا عراقه، شما زائرید، ما برادریم، ما جوان های عراقی داریم برای عزت شیعه و حفظ حرمت اعتقادات مشترکی می­ جنگیم، حداقل کاری که می­ کنید دعای زیر قبه امام حسینه و… و در آخر هم مدیونید اگر بی­ تفاوت باشید.

شنبه ۲۲/۹/۹۳، ۲۰ صفر ۱۴۳۶

امروز را هم تا ظهر پیاده ­روی کردیم.

نسیمی جان فزا می ­آید         بوی کرب و بلا می­ آید

با یک دسته­ ی سینه­ زنی از کرج در ورودی شهر همراه شدم.

رسیدیم به آخرین ایستگاه بازرسی بدنی.

از آنجا به بعد فقط با موج جمعیت رفتم تا چندمتری ضریح… یا اباعبدالله.. لبیک

پذیرایی امام حسین علیه السلام بعد از چند روز پیاده ­روی. کنج ایوون طلا پشت ستون یک جورهایی گیر افتاده­ بودم. چه بهتر…

از باب قبله می­ آمدند تو. همان­ هایی که قبلا موکب­ هاشان را می­ شناختیم، الآن به اسم هیئت می آیند تو. لبیک یا حسین می گویند و دور می­ زنند و از در کنار خارج می­ شوند. برخی از زائران هم البته مستقیم وارد ایوان می­ شدند و بی­ اختیار به سمت ضریح می­ رفتند.

ضریح امام حسین

دسته ­ی عزاداری خانم­ های عراقی با تابلوی حزب الدعوه وارد شدند. هر کدامشان یک کبوتر سفید در دست داشتند. بعد از ورود به صحن و نزدیک شدن به ایوان همه ­با هم کبوترها را رها کردند.

روی پلاکاردی بین جمعیت نوشته­ بود: به حکم مرجعیت، سید سیستانی جهاد می­ کنیم.

روی پلاکارد دیگری هم نوشته بود: از امروز بعثی وجود نخواهد داشت. هیهات من الذله

دسته­ ی موکب انصارالحسین هم آمده­ بودند. تقید داشتند که اسم تمامی استان­ های عراق علامتی داشته ­باشد. علامت سه ­گوش سفیدرنگی که از سه طرف نوشته ­بود:

محافظه ذی قار، محافظه بابل، محافظه کرکوک، محافظه نجف و…

بین الحرمین یک ساعت قبل از اذان مغرب همه نشستند و صف نماز بستند. تازه می­شد با آرامش خاصی گنبد­های طلایی را تماشا کرد.

شعار لبیک یا حسین را روی بنری ترجمه کرده ­بودند…

O’ Imam Hussin, here I am …

چقدر ظرفیت زبان انگلیسی برای بعضی معانی کم است.

کتائب سیدالشهدا هم یک دسته­ ی سینه ­زنی نظامی و منظم داشتند. حزب الله لبنان هم دسته عزاداری راه انداخته­ بود. ولی هیئت­ های ایرانی خیلی پراکنده و بی­ نظم و خودجوش گوشه و کنار سینه­ زنی می­ک ردند.

­شب را تا صبح دسته­ های عزاداری مشغول تعزیت و عرض ادب بودند. «یا من علی العرش استوی» ذکر یکی از دسته­ های عزاداری بود که همراهش روی سنگفرش ­های کنار بین الحرمین خوابم برد…

…صبح با صدای گنجشک ­ها بیدار شدم و آماده اقامه­ ی نماز. نخل­ های بین الحرمین شده ­بودند محل اذان گفتن گنجشک­ ها. چه صفایی داشت.

آماده­ ی خداحافظی شدم.

ای آفتاب محمل زینب کسی چو من      از خرمن زیارت تو خوشه­ چین نبود

                                                                                       آقا جون بازم ما رو بطلب…علی

بین الحرمین کربلا

برچسب‌ها: , , , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق