شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: فرهنگ و هنر
چاپ خبر
۱۲:۰۸ - ۱۳۹۴/۰۹/۰۷
image513838
 مثنوی «سفیر نور» به مناسبت بازگشت پیکر غضنفر رکن آبادی   

به مناسبت بازگشت پیکر پاک و مطهر دیپلمات انقلابی و سفیر سابق جمهوری اسلامی ایران در لبنان، شهید غضنفر رکن‌آبادی مثنوی «سفیر نور» به خانواده داغدار این شهید والامقام تقدیم می‌گردد.

به گزارش ندای اصفهان ، بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

به مناسبت بازگشت پیکر پاک و مطهر دیپلمات انقلابی و سفیر سابق جمهوری اسلامی ایران در لبنان، شهید

غضنفر رکن‌آبادی مثنوی «سفیر نور» به خانواده داغدار این شهید والامقام تقدیم می‌گردد.

ای عاشقان از قَتلِگَه، آمد خبر گُم‌گشته را –  آن از تمام هستی‌اش، در راهِ حق بُگذشته را

دارد خبر اشکِ سَحَر، مرگِ سفیرِ نور را   –   بر تن سیه پوشیده مَه،   آن کُشتۀِ مَستور را

می‌آورندش در کفن، آن کُشتۀِ دور از وطن   –   دزدیده جانش را زِ تن، مکر و فریبِ  اَهرِمَن

بر دارِ عشقِ فاطمه، سَر داده مستی می‌رسد  –  نوشیده از لَعلِ علی، دُردِ اَلَستی می‌رسد

از زمزمِ عشقِ علی  مستِ شرابی می‌رسد –رنجور و بی‌جان پیکرِ  آن  انقلابی می‌رسد

رَه بُرده مستی در حَرَم، لبیک‌گویان می‌رسد  – سَرگشتۀِ  کویِ وَلا، راهش به پایان می‌رسد

پایانِ راهِ عاشقِ زهرا چه باشد جُز بلا؟!  –   کِی شیعه را سَرمنزلی باشد به‌غیراز کربلا

آن سَر که شوقِ کربلا، شوریده بودش از وَلا     –  شُد سِرِّ سُرخِ عاشقی اندر مِنایَ اش  بَرمَلا

لب‌تشنۀ صهبایِ حق، سیر از شرابِ یار شد –  منصورِ شهرِ عاشقی، شیدایِ  سر بر دار شد

سرمستِ عِطرِ لاله‌ها، آن روحِ رُکن‌آبادیَ‌اش  –   مشهورِ شهرِ عاشقی، افسانۀِ  فرهادیَ‌اش

از کاروانِ کربلا، جامانده‌ای در راهِ عشق    –  مرهم نِهِ زخمِ دلِ، پُر داغِ لبنان و دمشق

آن گفته لبیک از وَلا، یاریِ  نصرُالله را    –     آن بر سپاهِ ظلمِ شب، بسته به جولان راه را

بر دارِ عشقِ فاطمه، رقصان  سَرِ پُرشور او     –   پیدا به خاکِ بی‌کسی، شد پیکرِ رنجورِ او

آن کُشتۀِ دور از وطن،  لب‌تشنۀ گم‌گشته تن –  پیدا شد آخر پیکرِ پوشیده‌اش اندر کفن

می‌آید از رَه عاشقی چون لاله‌ها آزاده کیش    -عهدِ صداقت بسته با مولایِ خود با جانِ خویش

تا مُرغ جان بر هم زند، زندان و بند و دام را  –  پوشیده بر تن در مِنا،  پیراهنِ اِحرام را

بگرفته راه عاشقی، شوریده  سر در پیش را   –     تا در مِنا قربان کند، از عشقِ دلبر خویش را

در بندِ خاک آورده شب  از ما  سفیرِ نور را    –   بر دارِ عشقِ فاطمه سَر کرده آن منصور را

دردآشنای شهرِ غم، ای بر دلت داغِ حرم    –   خون می‌چکد از مرگِ تو از چشم غمبار قلم

شرحِ نگاهت می‌کنم همسایۀِ آیینه‌ها  –         داغِ فراقت می‌نهم با مثنوی بر سینه‌ها

در بزمِ جان‌سوز ولا، مستی شرابِ عشق را    –  اندر حریمِ حُرمِ حق، بگشوده بابِ عشق را

ای آشنا با کربلا، ساقی و دست و مَشک را   –  خون بی تو از غم می‌چکد، چشمِ فلسطین، اشک را

ای در نمازت هر سحر، کرده شهادت آرزو   –   در مقتلِ داغِ منا خورده شرابِ وصل او

۱

ای رختِ اِحرامت به تن اندر حرم ره‌یافتی؟   –  سِرِّ اذانِ  گفته را، بر نیزه‌ها دریافتی؟

دیدی که رفتن کربلا خون خواهد و رنج و بلا  –  دیدی که عشقِ فاطمه کردت به غم‌ها مبتلا

گِردِ حرم گردیده‌  اِی، بر نقطه چون پرگارها    –   گفتت چه دلبر در حرم، کردی تو  تَرک ِ یارها؟

گفتت چه سِرّ از عاشقی، کین گونه حال آشفته‌ای؟ –    آرام و سرد و بی‌صدا در خاکِ غُربت خفته‌ای

ای کُشتۀِ لب‌تشنۀِ، گُم‌گشته قربانگاه را    -خون بی تو جاری می‌شود، چشمانِ حزب‌الله را

ای کربلایت آرزو، آخر رسیدی راه را    –   ای رختِ احرامت به تن، بُگشودَنَت درگاه را

دیدی به اوج نیزه‌ها، خونین طلوعِ ماه را   –    جوشیدنِ خون ِخدا، از چشمِ مَقتل گاه را

دردا سفیرِ روشنی، دیگر نمی‌گویی سخن  –  شب خنده  بر لب دارد از مرگِ تو شمعِ انجمن

دردا که راهت بر نَفَس، بَربسته قومی پُرهوس   – ای از تبار آسمان، کُشتَت امیرِ خار و خَس

دردا که گرمایِ تنت، گردیده سرد از سوزها    –   شب طعنه سنگین می‌زند، مرگ تو را بر روزها

دردا سفیر روشنی، سلطان شب کُشتَت ز کین –  داغ سیاوش کرده‌ای نو بر دل  ایران‌زمین

رختِ غریبی کرده تن، جان داده‌ اِی دور از وطن –  از ره چه زیبا می‌رسی، بگذشته اِی  از ما و من

دستان مِهرِ دخترت، دل‌تنگِ آغوش غمت   –  اشکش چو باران می‌چکد، بر دیدگانِ برهَمَت

آغوش پُرمهرت چه شد، ای سَر سِپارِ روشنی   –  گُم‌گشته در خاکی چرا؟ ای یوسفِ دُزدیدنی

در بندِ خاک آورده شب  از ما  سفیرِ نور را    –   بر دارِ عشقِ فاطمه سَر کرده آن منصور را

این عاقبت باشد هر آن را کربلا شد آرزو  – بر دارِ سرخِ عاشقی باید نشان جُستن از او

آن از تبار روشنی از کینه کُشتَش ظلمِ شب-  خونِ رگش نوشیده آن فرسوده ضحاکِ عرب

کُشتش اگر بیداد و کین در وادیِ ضحاک‌ها   –  پنهان کجا دارد سَحَر، شب در میانِ خاک‌ها

گردد سحر صبحی دگر، پیدا به چشمان فَلَق  –  تفسیرِ صِدقِ آیۀِ، جاء الحق و باطل زَهَق

شب کِی تواند تا سحر در بَندِ تاریکی کند – کِی روشنی را ظلمِ شب، احساسِ نزدیکی کند

ما را سحرگاهی رسد پُر از شمیمِ یاس‌ها   –  بر شاخۀِ دل گُل کند زیباترین احساس‌ها

ما را رسد سر دورۀ هجر و فراق و بی‌کسی – صبح ظهور او  دمد ما را شبِ دلواپسی

آید زره دزدیده‌ای،  داغ غریبی دیده‌ای   -جای سِرِشکِ از دیده خون، شب تا سحر باریده‌ای

آن کَز فریبِ چشمِ او آشفته‌ حالِ عاشقان  –  از عطرِ زُلفِ او صبا آورده ما را ارمغان

این شام غربت را سحر آدینه‌ای پایان دهد –   آشفته‌حالِ عاشقان دیدارِ او سامان دهد

سحرگاه جمعه ششم آذرماه ۱۳۹۴ – منصور نظری

انتهای پیام/
منبع : چغادک

 

برچسب‌ها: , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق