پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: اجتماعی
چاپ خبر
۱۸:۲۶ - ۱۳۹۴/۰۴/۱۹
کارمند
 زندگی کارمندی! تعادل بین کار و زندگی (طنز)   

تعادل بین کار و زندگی از مقولات بسیار مهم است که اکثر کارمندان با آن دست به يقه اند، ‎‎‎‎‎‎‎‎البته تعريف از خود نباشد چون حقیر این تعادل را به خوبی برقرار کرده ام سعی دارم تجربیات شخصی ام را با شما در میان بگذارم...

ندای اصفهان- ملوک عابدی/

تعادل بین کار و زندگی از مقولات بسیار مهم است که اکثر کارمندان با آن دست به یقه اند، ‎‎‎‎‎‎‎‎البته تعریف از خود نباشد چون حقیر این تعادل را به خوبی برقرار کرده ام سعی دارم تجربیات شخصی ام را با شما در میان بگذارم تا شما عزیزان نیز بتوانید بین کار و زندگیتان تعادل برقرار کنید انشاا… (۱)

من یک کارمند جزء در سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان هستم که تقریبا بطور نیمه غیرقانونی در سازمان مشغول خدمتم؛ نیمه غیرقانونی از آن جهت که هیچ معرف و آشنا و پارتی و… ندارم. دقت فرمایید این موضوع کمتر از یک معجزه نیست (ضمنا من کارمندی اولوالعزمم چون کتاب هم دارم). (۲)

چند سال اول خدمت در سازمان نیروی فی سبیل ا… بودیم، چون خرج و مخارجمان از جیب مبارک پدرمان تامین می شد و کلا چون دغدغه دخل و خرج نداشتیم برای حقوق کار نمی کردیم، پس فقط می ماند عشق خدمت به خلق، ما هم که زن بودیم وجودمان لبریز بود از عشق و… (۳)، از صبح کله سحر تا بوق سگ بیگاری (ببخشید فی سبیل ا…) کار می کردیم. مجرد بودیم و تنها، پس مشکلی نبود که خروسخوان از خانه بیرون بزنیم و شغال خوان به خانه برگردیم. صبح ها در مرکزمان ورزش صبحگاهی بانوان بود باید می بودیم چون مسئول بودیم و مسئولیت پذیر، شب ها جشن و کنسرت و عزاداری و تئاتر و… بود باید حضوری پر رنگ می داشتیم تا جلوی رئیس و رؤسا ‏‏خودی نشان می دادیم. (۴)

کارمندبالاخره پس از ۴ سال خدمت عاشقانه به مردم و ظالمانه به خودمان، بعنوان یک نیروی فعال ما هم به چشم آمدیم؛ یعنی توسط رؤسا دیده شدیم و قراردادمان امضا شد و شدیم کارمند. اول کارمان بود، جوان بودیم و با حوصله پس از چند ماه کار، رؤسا هندوانه هایی زیر بغلمان گذاشتند به این بزرگی؛ دقت فرمایید به این بزرگی که؛ نظر به تلاش بی وقفه تان شما به مسئولیت فلان در مرکز فلان که تازه در یالغوزآباد سفلی تاسیس شده و نیروی فعال می خواهد منسوب می گردید… (۵)، حالا بماند که چقدر ذوق زده شدیم از این تعاریف، به مرکز جدید رفتیم و با کوهی از مشکلات روبرو شدیم. البته همانطور که مستحضرید ما از این بیدها نبودیم که با آن بادها بلرزیم ‎پس گیوه ها را ورکشیدم و… تازه مرکز جدید رونق گرفته بود که، نامه ی دیگری به دستمان رسید با توجه به تلاش و کوشش بی دریغتان شما به مسئولیت فلان در مرکز فلان منسوب می شوید… و ما چقدر خوشحال شدیم که تلاش بی دریغ کرده ایم و سازمان از تلاش بی دریغ مان خبر دارد. چند ماهی خبر از جابه جایی مان نبود اما انگار در تقدیر ما جابه جایی روی پیشانی مان حک شده بود چون در همین اثنا خانه ای از عشق بنا کردیم و از خانه ی پدری جابه جا شدیم و حالا دیگر مجرد نبودیم و باید ساعت کاریمان نظم دیگری پیدا می کرد تا لطمه ای به زندگی مشترکمان نخورد. گاه گاهی توقعات منطقی یا غیر منطقی مدیران که: شب برای فلان برنامه باشید… ، جمعه جشنواره داریم سرکار بیایید… کارهای فلان برنامه روی زمین مانده شیفت بعدازظهر هم بیایید…. و…. کم کم محل کارمان که خانه دوممان بود به خانه اولمان تبدیل شد و زندگی مشترکمان بدون اینکه خودمان بفهمیم ترکی برداشت به این بزرگی (۶). (دراین زمان اعتراضات همسر و اعتراضات مدیر مرکز را هم زمان تحمل می کردیم چرا که ما انسان صبوری بودیم و این را همه می دانستند پس سعی  کردیم بین اعتراضات همسر گرامی و مدیر محترم تعادل برقرارکنیم) این مطلب را در پرانتز نوشتم چون هیچ کس نفهمید ما چقدر خون دل خوردیم تا بین خواسته های این دو تعادل برقرار کنیم. به طور مثال مدیر محترم می فرمودند باید روز عید قربان سرکار بیایید چون جشن داریم، همسر گرامی می فرمودند روز عید قربان منزل مادربزرگم ناهار دعوتیم همه هستند اگر نرویم خیلی بد می شود و در این میان من بودم که قربانی می ش…. ببخشید من بودم که تعادل برقرار می کردم. مدیر محترم می فرمودند روز جمعه مسابقات ورزشی کانون هاست باید در مرکز حضور داشته باشید، همسر گرامی می فرمودند جمعه خانه مادرم دعوتیم بدشان میاید نرویم و من تعادل برقرار می کردم. مدیرمحترم می فرمودند عصر پنج شنبه مشاوره داریم حتما در جلسه باشید و گزارشش را به من بدهید؛ همسر گرامی می فرمودند شب جمعه می خواهم فامیلم را شام دعوت کنم زشت است هی ما برویم خانه آنها بخوریم و جبران نکنیم و من هی تعادل برقرار می کردم، هی تعادل برقرار می کردم…. تا آمدیم مدیر را قانع کنیم که ما آن دختر مجرد قبلی نیستیم و صاحب سر و همسر و مسئولیتی هستیم نامه دیگری به دستمان رسید که نظر به تجربه و تخصصی که دارید شما به مسولیت فلان در مرکز فلان منسوب می گردید…. سعی کردیم بین زندگی مشترک، محل جدید و شیفت جدید کاری تعادل برقرار کنیم اما هرچه کردیم بین خانه و محل کارمان هیچ تعادلی برقرار نشد و ما تازه به ضعف های وجودی خودمان پی بردیم چراکه منزلمان در شرق اصفهان بود و محل کارمان غرب اصفهان، و ما هرگز نتوانستیم بین شرق و غرب تعادلی برقرار کنیم (۷)، اما در عوض بین شیفت کاری خودم و شیفت کاری همسرم تعادلی برقرار شد که نگو زمانی که او بود من نبودم و زمانی که من بودم او نبود (۸) و این تعادل ذهن مرا قلقلک داد و تشبیهی زیبا در مخیله ام نقش بست که ما (من و همسرم) چون ماه و خورشیدیم (الآن حس شاعریم به شدت دارد گل می کند چه کنم که در حال نوشتن مقاله ام، خوب نیست آدم از هر انگشتش هی هنر بریزد) (۹).

طنز

در گیر ودار همین جابه جایی ها کودکی معصوم دامان پر مهرمان را زودتر از موعد مقرر پرکرد (۱۰).

پس ازطی دوران کم شکوه مرخصی، نامه دیگری به دستمان رسید که نظر به تجارب ارزنده شما به سمت فلان در مرکز فلان منسوب می گردید… به دیدار رؤسای محترم رفتیم و خدمتشان عرض کردیم اینقدر عین توپ فوتبال این طرف و آن طرف شوتمان نکنید اکنون با داشتن مسئولیت خطیر مادری رحمی کنید و ما را به مرکز نزدیکتری بفرستید. رؤسا فرمودند: خیری در این جابه جایی ها نهفته است و ما چون انسان خیری بودیم و کلا عاشق کار خیر بودیم؛ پذیرفتیم (۱۱) و صد البته چاره ای جز پذیرفتن نداشتیم و هی زیر لب با خود گفتیم امروز روز خوبی است من توانمندم من می توانم بین کار و زندگیم تعادل ایجاد کنم (۱۲). روزهای جوانی به سرعت طی می شد و این جابه جایی ها هنوز ادامه داشت… دردسرتان ندهم اگر در فلان مرکز همکاری با مدیرش دعوایش می شد (ببخشید اصطکاک پیدا می کرد) مرا جای آن همکار می فرستادند، فلان همکار به مرخصی می رفت مرا جایش می  فرستادند، فلان مدیر بنا بر موقعیت و ضرورت مرکزش فقط کارمند چادری می خواست مرا می فرستادند. فلان مرکز…

این همه جابه جایی را گذراندیم و زنده ایم / ما را به سخت جانی خود این گمان نبود (۱۳)

خلاصه تا امروز که رکورددار بیشترین جابه جایی در مراکز هستم (۱۴). با این تفاوت که دیگر برای جابه جایی ها خبری از حکم و الفاظ قشنگی چون نظر به تجارب ارزشمند شما… با عنایت به تلاش بی وقفه شما… و… نیست فقط با جمله موقعیت ایجاب می کند به فلان مرکز بروید، صلاحتان در این است به فلان مرکز بروید، خیری در این کار نهفته است غائله را ختم می کنند اما من هنوز بین زندگی و کارم تعادل برقرار کرده ام به خدا، با این تفاوت که دیگر خودم تعادل ندارم!

(برگرفته از کتاب در به دری تا کی… از مجموعه خاطرات بانو خیرالنسا بداقبالیان)

 پی نوشت ها

*۱- البته این که بتوانید در موقع ایجاد تعادل بین کار و زندگیتان تعادل خودتان را حفظ کنید مقوله ی دیگری است که در این مقاله و در هیچ مقاله دیگری نمی گنجد.

*۲- اشاره به بیتی از سعید بیابانکی شاعر معاصر

*۳- با عرض شرمندگی چون کلمه ی مناسبی برای این قسمت پیدا نکردم نقطه چین گذاشتم لطف کنید و کلمه ای آبرومند به جای نقطه چین بگذارید.

*۴- البته هدف اصلی فقط خدمت به خلق بود اما اهداف فرعی مهمتری هم وجود داشت.

*۵- یک وقت خدای نکرده گمان نکنید نویسنده این مقاله بی سواد است و لیسانس ادبیاتش قلابی است و نمی داند این منسوب را باید با صاد نوشت نه با سین‏‏‏؛ خدمتتان عرض می کنم یک فرق نسبتا کلفت بین منسوب با سین و منصوب با صاد می باشد منصوب به معنای گماردن کسی است به مسئولیتی با تفویض اختیارات؛ اما منسوب به معنای نسب کسی به محل یا مکانی است بدون تفویض اختیارات؛ مبادا فکر کنید می خواهم نبوغم را به رختان بکشم این را نگفته بودم که ریا نشود اما حالا که کار به اینجا رسید می گویم من به تنهایی یک دایره المعارف سیار هستم.

*۶- تقصیر من نیست که علم هنوز آنقدرها پیشرفت نکرده تا بزرگی تَرَک را به شما نشان بدهم خودتان لطف کنید و بزرگترین تَرَک ممکن را تصور فرمائید قبلا از همکاری صمیمانه شما سپاسگزارم.

*۷- لطفا این ضعف مرا ندید بگیرید خواهش می کنم؛ التماس می کنم.

*۸- بین خودمان باشد دعواهایمان خیلی کمتر شده بود و من یاد آن جمله زیبا افتادم که: خیری در این جابه جایی ها نهفته است  و چقدر زود این خیر نهفته برای من آشکار شد.

*۹- این مدرک فوقش لیسانس ادبیات فارسی به اضافه ذهن خلاق و طبع شاعریم بالاخره کاردستم می دهد.

*۱۰- مدتی بود سوالی ذهنم را مشغول کرده بود چرا فرزندم یکجا بند نمی شود الآن به جوابش پی بردم.

*۱۱- الکی که اسم ما را خیرالنسا نگذاشته اند.

*۱۲- لطفا موقع خواندن این پارگراف موسیقی همه چی آرومه من چقدر خوشحالم… را گوش کنید.

*۱۳- ببخشید به هیچ وجه نتوانستم جلوی شعر گفتنم را بگیرم.

*۱۴- باور کنید برای کسب این رکورد هیچ لوح تقدیر یا جایزه ای دریافت نکرده ام  قسم می خورم.

برچسب‌ها: , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

  1. ناشناس می‌گه:

    سلام
    خسته نشید با این تعادلی که بین زندگی و کار خودتون برقرار کردید

  2. د می‌گه:

    خب , یه نه می گفتید و خودتون را راحت می کردین و به سراغ یه کار دیگه می رفتین!

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق