یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۲۰:۲۳ - ۱۳۹۴/۰۸/۳۰
دکتر علی جوادی
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق...
 سفرنامه اربعین (قسمت اول)   

بار اولی که عراق آمده­ بودم، با راننده­ های تاکسی خیلی حرف می ­زدیم. تحلیل­ هایشان از جنس مردم بود و خیلی ساده و بی­ ریا. دیگر مثل سابق علی دایی و خداداد عزیزی را نمی­ شناختند؛ امروز بیشتر از حاج قاسم سلیمانی حرف و نقل به میان بود و عاقبت بخیری که برای او و فرمانده سپاه بدر می­ فرستادند...

ندای اصفهان- علی جوادی/

صبح اول وقت گذرنامه ام را از ساختمان پست گرفتم. هنوز بسته­ های پستی بین پستچی­ ها تقسیم نشده­ بود. به جلسه ۷ صبح دانشکده هم نرسیدم. البته جلسه هنوز ادامه داشت و فرصتی پیش آمد تا از اعضای جلسه و همکاران خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم.

یکشنبه ۱۶/۹/۹۳

سریع برای بستن ساک سفر به خانه رفتم. همسرم زحمت تدارک مایحتاج سفر را کشیده بود. البته چیز زیادی هم نمی­شد. اصلش لباس گرم بود و کیسه خواب. بماند که زینب خانم ریزه میزه دائم وسایل را از توی کوله پشتی بیرون می ریخت. خیلی سفر را مدیون همسرم و توجه و اصرار او بودم. برای همین هم تصمیم گرفتم به نیابت از او برای «پیاده روی اربعین» بروم.

از قم به اراک و از اراک بروجرد و خرم آباد.

قاعده­ ی نقشه می­ گفت از کوهدشت راحت تر به مهران می­ رسیم ولی از بومی های توی راه که می ­پرسیدم راه را پر پیچ و خم و نا امن توصیف می­ کردند.

پلدختر مقصد بعدی بود.

باز هم به قاعده ­ی نقشه از «دره­ شهر» باید می­ رفتم، ولی به همان دلیل قبلی راه را از «اندیمشک» ادامه دادم.

از اندیمشک تا دهلران هم که حال خاص خودش را داشت. شب بود و عبور از میان قتلگاه شهدای دفاع مقدس رنگ و بوی جبهه و جنگ به اول سفرم داده بود.

علیرضا قربانی داشت می خواند:

«مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق- که بدین راه بشد یار و زما یاد نکرد»

۳ نیمه شب بود که دیگر نتوانستم رانندگی کنم؛ توی پلیس راه دهلران زدم کنار و خوابیدم.

دوشنبه ۱۷/۹/۹۳

نماز صبح را روی حصیر، کنار جاده خواندم و راه افتادم.

صبح جاده و طلوع خورشید خیلی قشنگ بود.

سعید سلیمان زاده همسفرم شد تا مهران، بچه چرداول بود. نظامی نیروی انتظامی. توی راه از عملیات هایی که برای دستگیری قاچاقچی ها انجام داده بودند تعریف می­ کرد و من هم می شنیدم و در دل تحسینش می­ کردم.

ماشین را توی پارکینگ موقت شهرداری مهران که برای زائران تدارک شده بود گذاشتم. با عجله وسایل را از ماشین برداشتم و راهی شدم.

باید شب را نجف می­ خوابیدم، تا طبق برنامه­ ی مشورت گرفته شده عمل کرده­ باشم.

خدا خیرش بدهد آن جوانی را که میدان ولی­عصر تهران رو به روی مسجد ولی­عصر، تجربه­ ی سفر پارسالش را در اختیارم گذاشت.

البته امسال به دلیل ازدحام جمعیت و صدور روادید در محل مرز ایران و عراق و رایگان شدن عوارض سفر، نسبت به پارسال خیلی تفاوت­ ها زیاد بود.مرز مهران

از مرد میانسال صراف در مرز ۱۵۰ هزار تومان دینار خریدم. او می­ گفت چند صد اتوبوس سپاه هر روز اول صبح زائران را به نجف می رساند. رئیس حج و زیارت را هم یادم بود که دو شب پیش در اخبار قول ۶۰۰ اتوبوس برای جابه جایی زائران را می­ داد.

تا آمدیم از مرز مهران رد شویم، ظهر شده بود. ۱۱ کیلومتر قبل از عبور از مرز داخل ایران و حدود ۱۰ کیلومتر هم بعد از محل مهر زدن گذرنامه ها در خاک عراق پیاده رفتیم تا به همان اتوبوس ها برسیم ولی خیلی خوش خیالی بود، خبری از آن اتوبوس های رؤیایی و صلواتی که گفته می­ شد تا نجف یکراست زائران را می­ برند نبود.

بعد از ۱۰ کیلومتر دوم یک سری تریلی ۱۸ چرخ کابین دار آمدند و ملت را بلاتشبیه مثل گوسف… نه ببخشید مثل صندوق گوجه فرنگی بار زدند و به قول خودشان رساندند ترمینال؛ ترمینالی هم نبود، هی، …منظورشان همان خاکی­ های پایین­ تر از شانه­ ی جاده بود. البته که همین تریلی ها اگر نبود، نمی­ شد خودت را به نجف برسانی.

به هر وسیله ­ای که بود زائران را به بدره رساندند، اولین شهر مرزی عراق از سمت مرز مهران. ترمینالی که می­ گفتند همانجا بود.

از ماشین های نظامی مسقف و قفسدار و تویوتاهای Hilux و Kia motor ها و ون ها بگیر تا تریلی های ۱۸ چرخ با کابین یا بدون کابین. جمعیت هجمه شدیدی برای سوار شدن به تریلی ها داشت. تنها تدبیر این بود که مسیر جاده را ادامه دهی بری کمی جلوتر تا از حجم جمعیت کاسته شود.

همین هم شد؛ توی یک ۱۸ چرخ تقریبا نیمه پر با فراغ بال نشستیم! چهارستون کابین ماشین صدای مرگ می­ داد. فلزها و تخته­ ها با هم همسُرایی می­ کردند. ماشالا راننده هم که هوای مال خودش را نداشت دیگر چه برسد گوجه هایی که بار زده بود. آنقدر با سرعت توی دست انداز می­ رفت که همه به صدای چهار ستون ماشین می­ خندیدیم.

در اولین موکبی که ایستادیم، بسته ­های غذایی و به قول عراقی­ ها «عشا» و بعد تعدادی موز و تعدادی آب معدنی یک نفره بین زائران توزیع شد. موکب محلی بود برای استراحت و خوابیدن زائر. غذای ساده و خوش مزه­ ای بود؛ برنج و لوبیا.

موکب

از ترمینال شهر بدره هر کاری کردیم که این آقایان راننده ما را تا نجف ببرن، زیر بار نرفتند که نرفتند. می­ گفتند «ازدحام الجمعیه…» ترجمه بقیه اش می­ شد اینکه پلیس جلوی ماشین ­ها را می­ گیرد و نمی گذارد به نزدیک نجف برسند.

از کوت تا نجف

آخرش ما به کوت راضی شدیم. کوت، حدفاصل دو شهر بدره و نجف و در استان واسط عراق قرار دارد و ۷۰ کیلومتر از مرز ایران فاصله داشت. ۵۰۰۰ دینار به ازای هر نفر، با یک جماعت از مشهد هم پیک شدم. میثم، طلبه­ ی مشهدی که عربی خوب بلد بود با راننده حساب کرد.

از کوت تا نجف هم حدودا ۱۳۰ کیلومتر بود. گوشمان بریده شد ولی چون دیگر آفتاب داشت غروب می­ کرد و رسیدن به نجف به نوعی منتفی می­ شد، راضی شدیم. همسفر شده ­بودم با خانواده ­ی آقای حبی. آقای حبی مرد با دانش و تجربه ای بود که زکات دانشش را هم به خوبی می­ پرداخت.

من جلوی تاکسی زرد رنگ نشستم و آقای حبی به همراه همسر و دخترش عقب ماشین. ماشین جیلی بود و راننده­ ی سر به هواش هم اسمش سامر بود.

سامر راننده­ ی بازیگوشی بود، با رفیقش که راننده­ ی یکی دیگه از تاکسی ها بود قرار می گذاشت و کنار جاده توقف می­ کرد. چند بار این کار را تکرار کرد تا اینکه من و پشت بندش آقای حبی هم بهش تذکر دادیم. گفتیم می­ خواهیم امشب به زیارت حضرت امیر برسیم آنقدر وقت تلف نکن.

بعدا سامر اعتراف کرد این جاهایی که توقف می­ کرده موکب اهالی کوت بوده، آخر خودش هم اهل کوت بود.

موکب­ ها جاهایی بودند که برای استراحت و عشا (غذا خوردن) زائران آماده شده ­بود. از هر قبیله یا منطقه در مسیرهای منتهی به کربلا و به صورت متمرکز و متراکم در جاده نجف تا کربلا، طایفه­ ها بنا به وسع و توانشان موکب­ هایی برپا کرده ­بودند. این سامر و دوستش (علاوی) هم شاید سه بار بین راه ایستادند و برایمان غذا و میوه و کیک و… گرفتند. دم اهالی کوت هم گرم و سامر که هی بهشون می­ نازید.

۱۲ سال پیش هم، بار اولی که عراق زیارت آمده­ بودم، با راننده­ های تاکسی خیلی حرف می ­زدیم. تحلیل­ هایشان از جنس مردم بود و خیلی ساده و بی­ ریا. دیگر مثل سابق علی دایی و خداداد عزیزی را نمی­ شناختند؛ امروز بیشتر از حاج قاسم سلیمانی حرف و نقل به میان بود و عاقبت بخیری که برای او و فرمانده سپاه بدر می­ فرستادند.

سامر اعتقاد داشت که اگر آیت­ الله خامنه­ ای «حفظه الله تعالی» نبود، نوری مالکی، مقتدی صدر و عمار حکیم باهم متحد نمی­ شدند و نمی­ توانستیم جلوی داعش در بیاییم. تحلیل­ هایش نشان می­ داد بعد از آقا و آیت­ الله سیستانی سه چهره­ ی تاثیر­گذار امروز عراق همین سه نفر هستند. تقیدش به اینکه بعد از ذکر نام آقا حفظه الله تعالی را حتما بگوید برایم جالب بود. به قول حاج قاسم قدر و ارزش آقا بیرون از ایران بیشتر از داخل شناخته ­شده است.

آلودگی­ جوان های عراقی به مدرنیته هم مثل خیلی تجلیات فرهنگی دیگر همانند جوانان ایرانی بود. اکثرا آلوده به تمنای ماشین­ های لوکس و آخرین مدل­ گوشی­ های آیفون و… .

سامر، شیخ عیسی قاسم، شیخ نمر باقر النمر و الحوثی­ های یمن رو هم می­ شناخت. برایش مداحی حاج میثم مطیعی را هم گذاشتیم، گوش کرد، عربی بلد بود خب. به او گفتم این حاج میثم در ضمن رفیق من هم هست.

آقای حبی خدا خیرش بدهد ۷۰% عربی بلد بود؛ هر جا کم می­ آوردم برایم تکمیل می­ کرد.

سامر مدام با رفیقش وعده می­ کرد و به او می­ گفت علاوی. من اول فکر کردم اسمش است، آقای حبی اما می­ گفت «علاوی» یک چیزی است در مایه­ های «رفیق».

نجف اشرف

به نجف که رسیدیم از علاوی و سامر خداحافظی کردیم. ۵ تا از طلبه های جوان حوزه علمیه سیدخندان تهران، در ماشین علاوی بودند که با آنها تا حرم امیرالمومنین قدم زنان همراه شدم. از خانواده­ ی آقای حبی هم خداحافظی کردیم.

بزرگتر طلبه­ ها شیخی بود فشارکی که آشنا درآمد. ۱۰ دقیقه ­ای از مصاحبتش استفاده کردم، فامیل بود خب. بهش گفتم مراقب بقیه باشد.

از پیچ و خم بازارهای دور حرم رسیدم جلوی درب شرقی حرم. ایوان طلا و ضریح از همان بیرون صحن پیدا بود. خسته و کوفته رسیده­ بودم رو به روی ایوان طلای امام علی (ع). توی آن کوچه­ های تنگ اطراف حرم و میان بازار جمعیت موج می­ زد. بلندگوی حرم به صورت مداوم و بی­ وقفه اسامی گمشدگان را اعلام می­ کرد. گوینده ­ی عرب برخی اسامی را هم به سختی تلفظ می­ کرد.

آن میان اما ناگهان، لهجه شیرین قند و عسل یک نفر اصفهانی که میکروفون را از گوینده گرفته بود به گوش رسید که می­ گفت: «خانومی فاطمه­ یی پریشانی زودی بیان اطلاعات…»

امان از دست این «خمینی ­شهری»­های عزیز که هر جا سخن از زیارت هست نامشان می­ درخشد.

چند تا جوان کنارم نشسته بودند. در فکر این بودم که همانجا روی سنگ­ ها دراز بکشم و مثل بقیه بخوابم که یکی از آن جوان ها به بقیه گفت چرا نرفتید شبستان صحن حضرت زهرا. آنجا پتو هم می­ دهند.

می­ دانستم صحن حضرت زهرا (سلام الله علیها) کدام سمت حرم است. از توی آن جمعیت فشرده خودم را رساندم به ورودی شبستان. طبقه بالا خانم­ ها بودند و طبقه پایین آقایان. رفتم توی شبستان. تا آخر آن شبستان به آن بزرگی رفتم ولی نیم متر جا هم گیرم نیامد. پتوها هم تمام شده ­بود. آخر سالن کنار پریز­های برقی که حدود ۲۰ الی ۳۰ گوشی تلفن همراه توی شارژ زده ­شده­ بود جایی پیدا کردم و از خستگی بی­هوش خوابیدم.

(ادامه دارد…)

جمعیت اربعین

برچسب‌ها: , , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

  1. مصطفی حسینی می‌گه:

    سلام بر دوست قدیمی و با صفا
    علی جوادی

  2. اربعین می‌گه:

    جدا سفرنامه های اربعین را باید کتاب داستان و رمان کنند ، داستان بعضی از زائرین واقعا شنیدنی است

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق