جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۸:۱۸ - ۱۴۰۱/۰۱/۰۹

گفتگو با زهرا سادات حسینی خواهر شهید لشکر فاطمیون «سید هادی حسینی»

هم رزمانش به او سید خندان می گفتند/ گره گشایی­ اش را­ اگر بگویم یک کتاب قطور می ­شود

سید هادی مثل حضرت اباالفضل (ع) دست ­هایش را تقدیم حضرت زینب(س) کرد و الان به دادن حاجت در محله­ مان معروف است و خیلی بهش متوسل می شوند. چندین بار شده که سر مزار برادرم رفتم و آدم هایی را دیدم که با عشق و شناخت و خاصی سر مزار نشسته ­اند

ندای اصفهان: معصومه حلیمی

درست است که لقب ام المصائب و کوه صبر، فقط برازنده­ یک بانو در تاریخ است؛ اما هنوز پرچم استقامت و پایداری عقیله بنی هاشم، در حال اهتزاز است و زنان زینبی این پرچم را با افتخار روی دوش می­ کشند و به ندای «ما رأیت جمیلا» قافله سالارشان لبیک می­ گویند.

«زهرا سادات حسینی» خواهر شهید لشکر فاطمیون «سید هادی حسینی» که مهربانی در چهره و کلامش موج می­ زند، جزو زنانی است که همچون زینب (س) عاشق برادر بود و بی ­تاب و شیدای او؛ اما به رسم پیروی از حماسه­ زینبی، قدم در راه عشق نهاد و برای هدف والاتر از حسینش گذشت. اکنون این بانوی زینبی از عشق و علاق ه­اش به برادر می ­گوید و از  راز این دل کندن.

***

ندای اصفهان: از کودکی و نوجوانی سیدهادی برایمان بگویید.

زهرا سادات حسینی: پنجم شهریور سال 1360 در ولایت سرپل افغانستان به دنیا آمد.

شش ماهش بود که همراه خانواده به ایران آمدیم. نه ساله که شد متاسفانه مادرمان را از دست دادیم. بعد از مادرم، دلبستگی اش به من بیش از قبل شد. یادم هست حتی موقعی که بزرگ شده بود گاهی سرش را روی دامنم می گذاشت و می گفت: خواهرجان دست نوازش به سرم بکش. مثل حضرت زینب(س) علاقه شدیدی نسبت به برادرم سید هادی داشتم و دوری اش را نمی توانستم تحمل کنم.

یادم هست من کلاس پنجم بودم و هادی کلاس سوم. مدرسه مان دو نوبته بود. وقتی من صبح می رفتم، هادی بعد از ظهر می رفت. با یک کفش به مدرسه می رفتیم. هر روز منتظر می ماندیم، تا کسی که صبح به مدرسه رفته از مدرسه  بیاید و دیگری کفشش را بپوشد.

ندای اصفهان: درست مثل بچه ­های آسمان!

– آره. ما علاقه­ شدیدی نسبت به هم داشتیم.

ندای اصفهان: در اصفهان بزرگ شد و به مدرسه رفت؟

– به خاطر شرایطی که داشتیم یک جا بند نمی شدیم. یک مدت در اصفهان زندگی کردیم و یک مدت در کاشان و حتی یک سال در پاکستان هم زندگی کردیم. عاشق گشت و گذار بود، از این جابه جایی ها لذت می برد.

ندای اصفهان: تا چه مقطعی ادامه تحصیل داد و شغلش چه بود؟

– دیپلمش را در رشته علوم انسانی گرفت و بعد از آن سمت شغل آزاد رفت. اما هیچ کدام از شغل ها سید هادی را راضی نمی کرد. او عاشق مبارزه با ظلم و ستم بود. وقتی فهمید که اردوی ملی افغانستان از بین واجدین شرایط ثبت نام می کند، به کشورمان برگشت و وارد اردوی ملی شد. چند ماه در اردوی ملی افغانستان با طالبان جنگید؛ اما وقتی خبردار شد که لشکر فاطمیون تشکیل شده است، با پدرم به ایران برگشت.

ندای اصفهان: به محض ایران آمدن عازم سوریه شد؟

– آره تقریبا. خود را فدایی حضرت زینب(س) می دانست. می گفت: تا جنگ در سوریه ادامه داشته باشد، من می ­جنگم. همیشه به شوخی به ما می گفت: به من مجاهد فی سبیل االله بگویید.

ندای اصفهان: با آن همه علاقه چطور توانستید راضی به رفتنش شوید؟

– به سختی توانست من و پدرم را راضی کند. عشقش به اهل بیت(ع) بی تابش کرده بود. خودش اینجا بود و روحش در سوریه سیر می ­کرد. آرزویش این بود که قبل از حرم امام حسین(ع)، حرم حضرت زینب(س) را زیارت کند. به آرزویش هم رسید. حرم حضرت زینب(س) را زیارت کرد، اما متاسفانه قسمت نشد، حرم امام حسین(ع) را زیارت کند.

ندای اصفهان: به کدام یک از اهل بیت (ع) ارادت خاصی داشت؟

– حضرت اباالفضل و حضرت زینب (س). یادم هست قبل از اینکه به سوریه برود، حاجتی داشت. می گفت: من خجالت می کشم به عکس حضرت ابا الفضل(ع) نگاه کنم، چون یک روز به آقا گفتم کی حاجت مرا می دهی؟ شب همان روز حاجت خود را گرفتم. خجالت می کشم، چرا از آقا چنین درخواستی کردم و چنین حرفی زدم.

ندای اصفهان: شنیدم برادرتان اسم مستعار قشنگی داشته. چه بوده و علت این نامگذاری چیست؟

– بله. آنقدر مهربان و خوش اخلاق بود که هم رزمانش به او سید خندان می گفتند. خیلی شوخ طبع بودند و هم رزمانش تعریف می کنند حتما هنگام جنگ، به هم رزمانش روحیه می داد.

هادی علاقه زیادی به همرزمانش داشت. به طوری که یک شب می خواستیم شام بخوریم، گوشی هادی زنگ خورد. پشت گوشی خبر شهادت همرزمش را به او دادند. حال هادی دگرگون شد و رفت داخل حیاط. من هم به دنبالش رفتم. شوهرم هم آمد. دیگر هیچ میلی به غذا خوردن نماند. آن شب برای هادی و ما قیامت شده بود.

ندای اصفهان: چه مدت مدافع حرم بودند؟

– دو سال مدافع حرم بود. گاهی هم مرخصی می آمد و از سوریه و جنگ برایمان تعریف می کرد. برادرم همیشه می گفت: هرکس فقط برای یک بار بی بی را زیارت کند او را تنها نخواهد گذاشت. وقتی به سوریه رفت، از آنجا برایم زنگ می زد و مرا دلداری می داد و می گفت: من جایم خوب است، نگران نباشید و غصه نخورید. اینجا من فرمانده ام و در تدمر مشغول به جنگ هستم. ولی من می گفتم: مگر جنگ جای خوب هم دارد! آن هم جنگ سوریه که خانه به خانه و شهر به شهر است. اما باز هم هادی مرا با حرف هایش آرام می کرد و دلداری می داد.

ندای اصفهان: بهترین یادگاری یا سوغاتی که از سوریه برایتان آورد چه بوده؟

– به کتاب ادبی علاقه داشت و خطش خوب بود. گاهی اشعاری را با خط خوش می نوشت. یکی از شعرهایی را که در سوریه نوشته و برایم به یادگار مانده است، شعری است که در وصف رزمندگان فاطمیون است. گویا این شعر را یکی از رزمندگان فاطمیون سروده است و هادی آن را نوشته است.

از چیزهای دیگری که از سوریه برایم به یادگار مانده خاطرات قشنگی­ است که بارها سید هادی برایم تعریف می­کرد.

ندای اصفهان: یکی از آن خاطرات قشنگ را برایمان تعریف می ­کنید؟

– دم رفتن به سوریه بود. به من گفت که بروم و برایش چند تا گلاب و لواشک بخرم. خندیدم و گفتم: این ها را می خواهی از ایران به سوریه ببری؟ گفت: آره. من به دختر کوچکی در سوریه قول داده ام که برایش از اینجا لواشک بخرم. گلاب را هم برای این می خواهم که ضریح حضرت زینب(س) را با آن بشویم.

یک خاطره­ دیگر هم که برایم خیلی جالب بود اینکه می گفت عملیات داشتیم؛ راه زیادی را رفته بودیم. شهید و زخمی هم داده بودیم و گم شده بودیم. همین طور برای خودمان می رفتیم. نمی دانستیم به مقر خودی می رسیم یا دشمن. بعد از چندین ساعت پیاده روی، آخر به مقر خودمان رسیدیم. شب وقتی خوابیدم، خانمی را در خواب دیدم با چادر مشکی و نقابی در صورت که  هر دو دستش را به من نشان می داد.

گفتم: دست هایتان چرا پر از زخم شده است؟

آن خانم گفت: از بس که جلوی تیرها را گرفتم تا به شما اصابت نکند.

ندای اصفهان: از حال و هوای اعزام آخرش برایمان بگویید.

– دو سال بود که هادی به سوریه می رفت. یک بار که از سوریه برگشته بود، هوای خارج رفتن، به سرش زد. من و خواهرم او را به ترمینال رساندیم و از او خداحافظی کردیم. هادی تصمیم داشت که به فنلاند برود. ما در اینجا برایش دعا می کردیم که سالم برسد. خدا شکر سالم هم رسید.  وقتی که در فنلاند بود، مرتب به ما زنگ می زد و تصویری، با او صحبت می کردیم. مدتی را در فنلاند ماند، اما یک روز گفت: می خواهم برگردم. گفتم: هادی جان مگر آنجا بد است.

گفت: نه، ولی من اینجا را دوست ندارم. اینجا به ما خیلی  رسیدگی می کنند. هر ماه به حساب مان پول واریز می کنند. حتی پول غذا، دارو، سیگار و… را هم می دهند.

گفتم: پس چرا می خواهی برگردی؟

گفت: من اینجا احساس افسردگی می کنم چون خودم را فدایی حضرت زینب(س) می دانم. دوباره همان خوابی را که در ایران دیده بودم، در اینجا هم دیدم. دیگر طاقت ندارم و می خواهم برگردم.

هادی در میان حرف هایش می گفت: وقتی من در اینجا نماز می خوانم، آن ها با تعجب به من نگاه می کنند. من به نگاه ها و حرف های آن ها، توجهی ندارم و نمازم را می خوانم، چون می خواهم آن ها بدانند که من مسلمانم و شیعه. در آخر صحبت هایش گفت: من این هفته پرواز دارم به افغانستان. مدتی گذشت. یک شب به من زنگ زد و گفت: آن ها مرا برده اند انفرادی. گفتم: چرا؟ گفت: چون غذا نخورده ام و قهر کرده ام.

باز گفتم: چرا؟ گفت: چون آن ها پروازم را عقب انداخته اند و می گویند چرا می خواهی بروی و همین جا بمان.

هادی بالاخره کار خود را کرد و به افغانستان برگشت و سپس از آنجا با پدرم به ایران آمد و راهی سوریه شد.

هادی در این سفرش به کشورهایی چون آلمان، سوئد، فنلاند و چند کشور دیگر رفته بود، اما هیچ کدام این کشورها نتوانسته بود، جلوی آسمانی شدنش را بگیرد.

بار آخر که داشت می رفت، خیلی عجله داشت. گفت: من همیشه وقتی به سوریه می رفتم و بی بی را زیارت می کردم، از او می خواستم مرا سالم پیش خانواده ام برگرداند؛ اما این بار از خانم زینب(س)، شهادت طلب کرده ام.

درست بود که دیر از خانم زینب(س) خواسته بود که شهادت نصیبش کند، اما باز هم به آرزویش رسید و دیگر سالم پیش ما برنگشت.

ندای اصفهان: چطوری از شهادت مطلع شدید؟

– نوزده رمضان بود و صبح جمعه. از خواب بیدار شدم. حالم خوب نبود. بعد از نماز صبح خوابیده بودم و خواب هادی را دیده بودم. در خوابم هادی با همان لباس نظامی آمد به خانه. گفتم: هادی جان مگر نگفته بودی این بار چند ماهی دیرتر می آیی مرخصی؟! تازه یک ماه شده است که رفتی. به من نگاه کرد و گفت: خوب دیگر…

نمی دانستم چرا حالم خوب نیست. آن روز چندین بار به امامزاده نزدیک خانه مان رفتم و گریه کردم. دو روز بعد خبر شهادت هادی را آوردند و همان طور که آرزو داشت، در امامزاده عبدالمؤمن حبیب آباد، به خاک سپرده شد.

ندای اصفهان: به عنوان حرف آخرتان اگر جمله، درددل یا دغدغه­ای دارید بفرمایید.

– برادرم سید هادی مثل حضرت اباالفضل (ع) دست ­هایش را تقدیم حضرت زینب(س) کرد و الان به دادن حاجت در محله­ مان معروف است و خیلی بهش متوسل می شوند. چندین بار شده که سر مزار برادرم رفتم و آدم هایی را دیدم که با عشق و شناخت و خاصی سر مزار نشسته ­اند. سیدهادی را بدون اینکه از قبل دیده باشند می­ شناختند و با ادب خاصی سر مزار نشسته بودند.

همان اوایل شهادتش بود که سر مزار هادی بودم، آقای محترمی آمد و گفت: شما چه نسبتی با این شهید داری؟

گفتم: خواهرش هستم. گفت: من وقتی عکس شهید را دیدم او را شناختم. چند شب پیش خواب دیدم یک ماشین نظامی، پر از سرباز است و این شهید هم میان آن ها ایستاده بود. آن ماشین، تا سر فلکه گلزار شهدا آمد و این شهید را بدرقه کرد. خاطره دیگری هم به همین مضمون یادم هست.

روز پنج شنبه بود و تولد امام رضا(ع). نزدیک های عصر به حرم امامزاده عبدالمؤمن که نزدیک خانه مان هست رفتم. حرم شلوغ بود و خادمان امام رضا(ع) هم آمده بودند. حرم را زیارت کردم و رفتم سر مزار هادی.

سر مزار هادی نشسته بودم که خانمی آمد و با من سلام و احوال پرسی کرد. بعد به من گفت: خواب دیدم که شهید شما خیلی جوان و نورانی است. پیکرش را همین جا روی زمین گذاشته اند؛ با خودم گفتم حالا که جنگ نیست، این شهید را از کجا آورده اند. توی خواب به من گفتند: این شهید را از کربلا آورده اند. با شنیدن این خواب، اشک هایم جاری شد.

خاطرات شهید هادی و گره گشایی اش­ اگر برایتان بگویم یک کتاب قطور می­ شود. اما یک خاطره­ ی پدرم را دلم نمی ­آید نگویم، البته اگر وقت تان گرفته نمی ­شود.

ندای اصفهان: بفرمایید با جان و دل می­ شنویم.

– پدرم تعریف می کند، روز 22 بهمن سال 95 بود. راهپیمایی رفتم و  بعد از راهپیمایی به مصلای کهنوج رفتم. امام جمعه و فرمانده ی سپاه کهنوج سخنرانی کرد. وقتی خانه آمدم، خیلی دلم گرفته بود. سفره را پهن کردم و عکس هادی را آوردم جلوی خودم گذاشتم. خیلی گریه کردم، به طوریکه حتی نتوانستم شامم را بخورم. عکس هادی را سرجایش گذاشتم و خوابیدم.

خواب دیدم که دوباره در مصلا هستم و فرمانده سپاه دارد سخنرانی می کند. یک لحظه امام خمینی(ره) را در کنار خودم دیدم. لباسش سفید بود و یک کلاه هم بر سر داشت. از جایم بلند شدم و خواستم دستش را ببوسم که امام خمینی(ره) از من خواست که سرجایم بنشینم. همان طور نشسته دستش را بوسیدم و امام هم پیشانی ام را بوسید. بعد از من پرسید که چرا امشب اینقدر گریه کردی و شام نخورده خوابیدی؟ از اینکه سید هادی شهید شده، این قدر ناراحتی؟

گفتم: نه، کسی که در راه خدا شهید شود، ناراحتی ندارد.

امام به من گفت: از این به بعد دیگر ناراحت نباش و گریه نکن. سید هادی در کنار من است و در همسایگی من به سر می برد. هفته ای یکی دوبار مرا ملاقات می کند؛ پس شما نباید دیگر گریه کنید.

از خواب که بیدار شدم، دیدم ساعت یک و نیم شب است. بلند شدم و وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم. از آن بعد، دیگر تصمیم گرفتم ناراحتی و گریه نکنم.

شهید سرافراز مدافع حرم سید هادی حسینی

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


مسابقه کاریزمن11: هدایت روابط دختر و پسر به ازدواج (کلیک کنید)
مسابقه کاریزمن11: هدایت روابط دختر و پسر به ازدواج (کلیک کنید)
آموزش سواد رسانه به کودکان- خرید کتاب قصه های کرمیلو
آموزش سواد رسانه به کودکان- خرید کتاب قصه های کرمیلو
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715