یکشنبه ۰۵ تیر ۱۴۰۱
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۷:۰۳ - ۱۴۰۰/۱۱/۱۶

گفتگو با محمدآصف عظیمی برادر شهید مدافع حرم نوراحمد عظیمی

مخالف سرسخت سوریه رفتن بود/ عروسی او زمینی نبود و آسمانی شد

 همیشه می گفت آب که باشد تیمم باطل است. ما خودمان در کشورمان جنگ است و اگر قرار باشد بجنگیم باید برای کشور خود بجنگیم. مخالف سرسخت سوریه رفتن بود. نمی دانم چه شنیده بود یا چه دیده باشد که یکدفعه از این رو به آن رو شد. برای رفتن‌ به سوریه لحظه شماری می کرد

ندای اصفهان- معصومه حلیمی

بارها شده است که در زندگی در مورد مسئله ­ای که نمی ­دانیم جبهه ناحق بگیریم؛ اما وقتی حقیقت برایمان روشن شد، این افراد آزاده هستند که در برابر حق تسلیم اند و به ترویج و دفاع از حق هم می پردازند.

در ادامه گفتگوی ما با محمدآصف عظیمی برادر شهید مدافع حرم نوراحمد عظیمی را می خوانیم. نوراحمد عظیمی از رزمندگان تیپ فاطمیون، قاری قرآن و طلبه بود که در تاریخ 96.9.16 در دفاع از حرم حضرت زینب (س) در نبرد با تروریست های داعشی به درجه رفیع شهادت نائل شد.

***

ندای اصفهان: شنیدم در پشت نامگذاری برادرتان داستان جالبی نهفته است، برایمان می­ گویید.

محمدآصف عظیمی: بله، خیلی جالب است. برادرم در یکی از روستاهای ولایت غزنی به دنیا آمد. پدرم ارادت ویژه ای به حضرت علی (ع) داشت، به همین دلیل نامش را قربانعلی گذاشت. فرزند آخر خانواده بود ‌و عزیز کرده خانواده. چهره نورانی و خاصی داشت. با همه‌ی خواهر و برادرها، فرق می کرد.

دو ساله که بود، سخت مریض شد. در بین مردم افغانستان رسم است که کسی خیلی سخت مریض شود و بیماری اش طولانی، اسمش را عوض کنند. پدرم راضی نمی‌شد که اسمش را عوض کنیم. سرآخر رفتیم پیش روحانی محل و با مشورت او، اسمش را نوراحمد گذاشتیم. تا هم خود پیامبر(ص) حافظ و نگهدارش باشد و هم به چهره نورانی اش بیاید.

ندای اصفهان: از درس و تحصیل برادرتان بگویید.

– هفت ساله که شد، به مسجد محل رفت تا سواد قرآنی یاد بگیرد.‌ از همان کودکی علاقه خاصی به یادگیری قرآن و مسائل دینی داشت. همزمان با مدرسه، قرائت قرآنش را هم دنبال می کرد؛ هم در مدرسه، هم در جلسات قرآنی جزو شاگردان ممتاز بود‌.

سطوح حوزه را در همان مسجد یاد گرفت. علمش به قدری بود که گاهی به برادر بزرگترم که طلبه بود، آموزش می داد. قرآن را به زیبایی تلاوت می‌کرد. چندین تقدیرنامه از مسجد محل گرفته بود. قاری قرآن بود و در مسجد به کودکان قرآن آموزش می‌داد‌.

او از قرآن فقط پوسته اش را نگرفته بود؛ تمام سعی خود را می کرد علاوه بر علم، خود را ملزم به عمل هم بکند. هیچ وقت به خاطر علمی که داشت به دیگران فخر نمی‌فروخت. من که برادرش بودم نمی دانستم چقدر علم دارد. گاهی که شرایطش پیش می آمد و در مورد موضوعی اظهار نظر می کرد، تازه می فهمیدم چقدر علم دارد.

دیپلم که گرفت، دانشگاه نرفت. میوه فروشی می کرد تا کمک خرج خانواده باشد. ما در محله سنی نشین زندگی می کردیم. امنیت اصلا خوب نبود. از بچگی ایران کار می‌کردم. زمانی که برگشتم به شهر و دیارم، با چشم خودم این ناامنی را دیدم و لمس کردم. تصمیم گرفتم نور احمد را با خود به ایران بیاورم. زود برایش کار پیدا کردم و دست به کار شد.

ندای اصفهان: شغلش چه بود؟

– در محمودآباد سنگبری می کرد. با اینکه سنگبری کار سخت و طاقت فرسایی است، اما نوراحمد وجدان کاری بالایی داشت و با جان دل کار می‌کرد.

ندای اصفهان: چطور شد مدافع حرم شد؟

– در کشورمان آموزش نظامی دیده بود، اما هیچ وقت سربازی نرفت. از این می ترسید که به دستور مافوق، به هم وطنان بی گناه آسیب برساند. محله ما سنی نشین بود و شیعه در اقلیت. با گروهی از طالبان دوست بود و زیرکانه مانع آسیب آن ها به شیعیان می شد.‌ حتی به بچه های سنی که گاهی پدرانشان از گروه طالبان بود، قرآن آموزش می‌داد.

همیشه می گفت آب که باشد تیمم باطل است. ما خودمان در کشورمان جنگ است و اگر قرار باشد بجنگیم باید برای کشور خودمان بجنگیم. مخالف سرسخت سوریه رفتن بود. نمی دانم چه شنیده بود یا چه دیده باشد که یکدفعه از این رو به آن رو شد. برای رفتن‌ به سوریه لحظه شماری می کرد.

ندای اصفهان: بعدها هم متوجه نشدید که راز این تحول چی­ بود؟

– نه دقیقا اما از حرف­ هایش معلوم بود که یکسری حقیقت ها برایش معلوم شده است.

من علاقه خاصی بهش داشتم. از بچگی با هم بودیم. مثل یک پدر نسبت به او احساس مسئولیت می کردم. طاقت یک لحظه دوری اش را نداشتم. او را با خودم بردم کشور تا از سرش بیفتد؛ اما آنجا هم دوام نیاورد. زرنگی کرد و زودتر برگشت ایران.

شوق وصف ناپذیری که داشت، او را به سوریه کشاند. دو بار اعزام شد و بار سوم که برگشت، دوباره با خودم بردمش کشور تا بلکه از سرش بیفتد و ماندگار شود.

توی کشور همه طرف مرا گرفتند. دوستانش و حتی استادیش می گفتند: نرو. اصلا جنگ سوریه یک جنگ سیاسی است که یک طرفش ایران است و یک طرفش آمریکا.

هر بار که می­ گفتم نرو، می گفت مردم حرف های زیادی می زنند. یک عده می‌گویند، مدافعان برای پول می‌روند و یک عده می‌گویند اصلا جنگ این ها اشکال شرعی دارد. خودت که هدف مرا می‌دانی و می‌دانی هم که من جزو کسانی بودم که این دفاع را از پایه درست نمی‌دانستم و اما الان حقیقت برایم روشن شده است و تصمیمم را گرفته ام. برای پول هم نمی روم، چون همان پولی را که قرار است بدهند، می توانم از راه کار کردن به دست بیاورم.

هر دلیل و برهانی آورد، اجازه ندادم برود. دلم رضا نمی داد. فکری به سرم زد. برایش نقشه کشیدم.

ندای اصفهان: چه نقشه­ ای؟

– تصمیم گرفتیم برایش زن بگیریم. بهترین دخترها را برایش انتخاب کردیم و رفتیم خواستگاری. به خاطر اخلاق و رفتارش همه دختران قبولش می کردند. اما انگار دنیا برعکس شده بود و به جای عروس داماد بهانه می آورد. البته بهانه نبود و او حقیقت را به دختران می گفت و همین باعث می‌شد که همه دختران حرف شان را پس بگیرند.

می گفت: من باید به سوریه بروم و خودم می دانم که چند صباحی بیش زنده نیستم.

حتی یکی از استادیش یک دختر که مثل خودش قاری بود و اهل علم را هم به او معرفی کرد و گفت: شما از نظر اخلاقی و درسی خیلی نزدیک به هم هستید و درآینده می توانید بچه های خوبی تربیت کنید. رفتیم خواستگاری آن دختر. او هم مثل همه دختران اول قبول کرد؛ اما بعد به خاطر این حرفش پشیمان شد.

سرانجام دختری که خودش می خواست را برایش انتخاب کردیم و رفتیم خواستگاری. دختر با مسئله سوریه رفتن کنار آمد و ازدواج کردند. با اینکه خیلی برای عروسی اش خرج کرده بودم و شیربهای گزافی پرداخته بودم؛ اما باز خوشحال بودم. چون فکر می کردم درگیر زندگی که شود، از سرش سوریه رفتن می افتد؛ اما نیفتاد. حتی دل از زنی کند که عاشقش بود. از او حلالیت طلبید و راهی ایران شد و بعد راهی سوریه. انگار عروسی او زمینی نبود. سوریه رفت تا خودش را برای عروس آسمانی اش آماده کند.

ندای اصفهان: از اعزام آخر و نحوه­ شهادتش برایمان بگویید.

– همرزمش تعریف می کرد. چند روز بیشتر به مرخصی اش نمانده بود و تقریبا ساکش را هم بسته بود؛ اما انگار تقدیر چیز دیگری برای او می‌خواست.

شصت نفر از فاطمیون به اسارت داعش درآمده و شهید شده بودند. قرار بود جنازه های آن ها را به عقب برگردانیم. او فرمانده شصت نفر بود و با سربازان تحت امر خود به داعش حمله کرد و جنازه های آن شصت نفر را به عقب برگرداند. داعشی ها عصبانی شده بودند و حمله دیگری در پیش رو داشتیم که ازقضا نوبت گروه ما بود. برای حمله آماده بودیم و منتظر دستور فرمانده. فرمانده ساعت دوازده شب با من تماس گرفت که نیازی نیست شما حمله کنید، نوراحمد حمله را آغاز کرده. کمی تعجب کردم و گفتم: نوبت ما است، نوراحمد دیروز حمله کرده و نیروهایش کم شده است. فرمانده گفت: برنامه عوض شده.

از فرمانده اطاعت کردم و لباس رزم را درآوردم. از کار نوراحمد سر نمی آوردم. بعد از کمی کلنجار رفتن با خودم، خوابیدم.

صبح که از خواب بیدار شدم، شنیدم که نوراحمد شهید شده، تعجب کردم. سراسیمه بیرون سنگر رفتم. واقعا راست بود. نوراحمد دو ترکش خورده بود. علاوه بر او سه نفر دیگر هم شهید شده بودند. انگار شهادت برای او و دوستانش رقم خورده بود و ما از این قافله جا مانده بودیم.

ندای اصفهان: چطوری خبر شهادتش به گوش شما رسید.

– وصیت کرده بود که هرچه دارم به محمدآصف برسد و همیشه خبرها اول به من می‌رسید. خبر شهادتش را به پسرعمویم داده بودند و او به من در افغانستان زنگ زد. پسرعمویم وقتی زنگ زد، دلش نیامد که بگوید نوراحمد شهید شده، فقط گفت زخمی شده است. یاد خود حرف شهید افتادم که می گفت: من فقط شهید می شوم، نه زخمی.

مطمئن شدم که شهید شده، انگار تمام غم های عالم به دلم افتاد. باورم نمی شد که برادر و هم بازی کودکی ام را از دست داده ام.

از پانزده سالگی برای کار به ایران آمده بودم تا زمینه تحصیل برادرم فراهم شود. همیشه از او حمایت می کردم تا  به جایی برسد و من به او افتخار کنم. قاری قرآن شد و مایه افتخارم؛ اما این افتخار، دوام چندانی نیافت و او از پیشم رفت. حالا افتخار دیگری برایم آورده بود که قابل مقایسه با هیچ کدام از افتخاراتش نبود.

دادن این خبر به مادرم خیلی سخت بود. بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، پیش مادرم رفتم. مادرم مریض احوال بود و حالش خوب نبود. تازه از بیمارستان مرخصش کرده بودیم. به او گفتم: مادر بیا بریم ایران.

گفت: چرا؟ گفتم: بریم هم مشهد را زیارت کنیم هم کربلا را.

وقتی این حرف ها را زدم، دلش ریخت و شروع کرد از نوراحمد پرسیدن. مجبور شدم دروغ بگویم؛ اما از ته دل باور نکرد. دلش انگار چند روز بود، آشوب بود و منتظر چنین خبری بود، اما می‌ترسید با حقیقت رو به رو شود و همراه من به ایران بیاید. شایدم نمی توانست حتی به شهادتش فکر کند.

خیلی که پرسید، آخرش بهش گفتم: من ایران می روم. اگر نوراحمد سالم بود که هیچ اما اگر زخمی بود، مداوا می کنم و با خودم میارم، اما اگر شهید شده بود، اجازه بده که خودم همانجا دفنش کنم.

این را که شنید، با دلش کنار آمد و آماده سفر شد.

به سمت ایران حرکت کردیم تا نوراحمد را به خاک بسپاریم. توی هرات خانه یکی از اقوام بودم که خواب عجیبی دیدم.

نوراحمد لباس دامادی اش را پوشیده بود و مثل همیشه خوشحال بود. از زنده بودنش تعجب کردم و گفتم: ما داریم به ایران می رویم تا تو را تشییع کنیم؛ اما تو مگر زنده ای؟

گفت: تو بیا. آن کسی که تشییع می‌کنید، درست است که جسد من است؛ اما در حقیقت من نیستم، یعنی شما مرا به خاک نمی‌سپارید.

این حرفش برایم معمایی بی جواب شده بود. گفتم شاید با دیدن جسدش چیزی دستگیرم شود؛ اما جسدش را که دیدم نه تنها جوابش را نگرفتم بلکه یک سؤال جدید برایم پیش آمد.

ندای اصفهان: مگر جسدش چه شکلی بود؟

– دو ماه از شهادت نوراحمد می‌گذشت؛ اما خونش جریان داشت و بدنش خیلی تازه بود. انگار تازه شهید شده بود؛ اما چرا؟

این سؤالات را از چند روحانی پرسیدم و آن ها جواب دادند که طبق آیه قرآن شهید زنده است و خونش تا قیامت جریان دارد.

با این جواب تازه برایم حرف شهید روشن شد و فهمیدم ما فقط جسدش را به خاک می‌سپاریم و روحش همچنان متنعم درگاه الهی است.

ندای اصفهان: به نظرتان کدام یک از خصوصیات اخلاقی ­اش باعث شد، شهادت نصیبش شود؟

بی ­ریا بود و برای خدا کار می کرد. محرم که می شد به بانی مسجد محل پول می داد. وقتی بانی از او می پرسید که پول از کیست، می گفت به نیت دوازده امام بگیر و دنبال نام صاحبش نگرد.

هر فقیر و بیچاره ای را می دید در حد وسعش کمک می کرد. حتی از کسانی که وضعشان خوب بود، پول جمع می کرد و بین فقرا تقسیم می کرد.

این کارهایش را که می دیدم، گاهی ناراحت می شدم و می گفتم پس خودت چی؟ چرا اصلا به فکر خودت نیستی و پس انداز نمی کنی؟

می خندید و می گفت: این دنیا گذراست و ارزش این حرف‌ها را ندارد.

اهل شب زنده داری و نماز شب بود. یک بار ماه رمضان بود؛ شب بود و خوابیده بودم. یکدفعه از خواب بیدار شدم و دیدم که نوراحمد غرق مناجات است. گفتم: داداش بیا بخواب!

گفت: روزها گرم است و باید روزه بگیریم و استراحت کنیم؛ اما شب ها که آرام است و کمی سردتر باید کمی با خدا خلوت کنیم تا قدری به خدا نزدیک شویم و روزه هایمان مورد قبول درگاهش شود.

ندای اصفهان: به عنوان حرف آخرتان اگر جمله یا خاطره اثرگذار از شهید دارید، بفرمایید.

– ماه رمضان بود.‌ دست و بالم خیلی خالی بود. مادرم مریض احوال بود و مرتب می گفت که مرا به کشور ببر. کارهای گذرنامه مان جور شده بود؛ اما پول نداشتیم. یک شب خیلی دلم شکست و دست به سوی آسمان بلند کردم و گفتم: خدایا من گناهکارم و روسیاه؛ اما به آبروی برادرم یک دری را به رویم باز کن.

شب خواب دیدم که نوراحمد از من پول می خواهد و می گوید: هر چه داری به من بده، من به تو پولت را بازمی‌گرداندم. هرچه پول داشتم، دادم.

صبح پیش یکی از دوستانم که روحانی بود، رفتم و خواب را برایش تعریف کردم. او گفت: خواب خیلی خوبی دیده ای!

ظهر که از کار برگشتم، روی گوشی ام پیامی آمد. یک مقدار پول به حسابم آمده بود. به خانمم پیام را نشان دادم و خانمم که از خوابم با خبر بود، گفت: تو خودت هیچ کاره هستی و همه کارهایت را نوراحمد پیش خدا واسطه می‌شود و جور می کند.

قرار نبود به این زودی پول برایم واریز شود. چند سال بعد شاید آن پول را واریز می کردند؛ اما خدا روی نوراحمد را زمین نیانداخته بود و مشکلم را حل کرده بود.

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


مسابقه کاریزمن11: هدایت روابط دختر و پسر به ازدواج (کلیک کنید)
مسابقه کاریزمن11: هدایت روابط دختر و پسر به ازدواج (کلیک کنید)
آموزش سواد رسانه به کودکان- خرید کتاب قصه های کرمیلو
آموزش سواد رسانه به کودکان- خرید کتاب قصه های کرمیلو
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715