پنجشنبه ۰۷ بهمن ۱۴۰۰
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: جامعه
چاپ خبر
۲۰:۴۲ - ۱۴۰۰/۰۹/۰۱

دکتر حسین کچویان:

الگوهای انقلاب را نتوانسته‌ایم در عمل ایجاد کنیم

دکتر حسین کچوئیان گفت:آن چه که از نظر من ناکارآمدی تلقی می شود این است که مثلاً ادعا داشتیم می خواهیم یک نظام بانکی اسلامی را سامان دهیم، اما نتوانستیم. ادعا کردیم می خواهیم یک اقتصاد سالم درست کنیم، ولی ساز و کارهایی را تعبیه نکردیم.

به گزارش ندای اصفهان،حسین کچویان، جامعه شناس و نظریه پرداز ایرانی و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی سال 1338 در تهران به دنیا آمد. در دبیرستان خوارزمی رشته ریاضی – فیزیک خواند و سال 1358 به «مدرسه عالی شهید مطهری» رفت. او تحصیلات حوزوی خود را تا سال 1367 در «مدرسه شهید بهشتی» و سپس «مدرسه مروی» ادامه داد و پای درس اساتیدی مانند «آیت الله جوادی آملی» نشست. کچویان هم زمان با تحصیل در حوزه، تحصیلات دانشگاهی خود را نیز آغاز کرد. سال 1358 در دانشکده علوم اجتماعی «دانشگاه تهران» در رشته علوم اجتماعی پذیرفته شد و سال 1364 دوره کارشناسی را به اتمام رساند. بلافاصله در دانشگاه «تربیت مدرس» به تحصیل در دوره کارشناسی ارشد پرداخت و سال 1369 در رشته علوم اجتماعی فارغ التحصیل شد. در همان سال توانست در مقطع دکترای جامعه شناسی در دانشگاه تربیت مدرس پذیرفته شود، اما تحصیل در این مقطع را نیمه کاره رها کرد و به انگلستان سفر کرد تا در دانشگاه «منچستر» ادامه تحصیل دهد. کچویان مدرک دکترای جامعه شناسی خود را سال 1375 از دانشگاه منچستر گرفت و به ایران بازگشت.

کچویان از سال 1365 تدریس در دانشگاه را به صورت حق التدریس در دانشگاه های تهران و تربیت معلم آغاز کرد. از سال 1369 به عضویت گروه جامعه شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران درآمد و اکنون مدیریت این گروه را بر عهده دارد. از پایان دهه 1360 او در «موسسه باقرالعلوم» قم نیز مشغول به تحصیل شد. او در حوزه هایی مانند تاریخ جامعه شناسی، نظریه های جامعه شناسی، نظریه های انقلاب و جامعه شناسی سیاسی تدریس می کند.

از تجددگرایی تا تجددستیزی
کچویان در دوران نوجوانی با اندیشه های دکتر «علی شریعتی» آشنا شد و تحت تاثیر آن تاملات به رشته جامعه شناسی علاقه پیدا کرد. در این دوران، مساله «تجدد» بیش ترین دغدغه فکری کچویان را شکل می داد. با تاثیر از اندیشه های دکتر شریعتی، ابتدا قصد داشت تا افکار غربی را به آموزه های دینی نزدیک کند و گرایش های درونی تجدد را واکاوی و پتانسیل آن را بسنجد. انتقاد به تفکر غربی را تا حدی که شریعتی مجاز دانسته بود، مورد توجه قرار می داد و بیش تر از آن را بی ثمر می دانست. این فضای فکری در سال های اولیه ورود کچویان به دانشگاه نیز ادامه داشت. در همین دوران به  شکل مستمر در کلاس های دکتر «عبدالکریم سروش» شرکت می کرد و در دهه 1360 تحت تاثیر روش و متد سروش بود، اما آشنایی بیشتر کچویان با اندیشه های امام خمینی(ره) در سال های پس از انقلاب اسلامی، پاره ای از مواضع فکری و انگاره های معرفتی اش را دگرگون کرد. به تدریج او از شریعتی فاصله گرفت و مرزبندی های جدی ای نیز با سروش یافت.

تحصیل در خارج از کشور نیز در تغییر روند فکری و روش اندیشه کچویان بی تاثیر نبود. او در این  سال ها با افرادی مانند «اریک وگلین»، «میشل فوکو»، «جان میلبانک» و «مک اینتایر» آشنا شد و دید او نسبت به مقوله تجدد تغییر کرد. متفکرانی مانند وگلین شدیداً تجددستیز هستند و نقدهای آن ها نسبت به مقوله «مدرنیته» مرجع بسیاری از آینده پژوهی های اجتماعی بوده است. از زمان آشنایی کچویان با این اندیشمندان، دیگر ایجاد رابطه میان تجدد غربی و دین شرقی در مرکز توجه او نبود، بلکه طرز نگرشی سلبی به مقوله تجدد پیدا کرد. اولین نشانه های تجددستیزی کچویان را می توان در رساله  دکترای او در دانشگاه منچستر دید که با نام «جامعه شناسی و دینِ بعد از تجدد» از آن دفاع کرد. کچویان از همین زمان نگارش کتاب هایی را در نقد تجدد و مدرنیته نیز آغاز کرد. اولین کتاب مهم او در این زمینه با نام «تجدد از نگاهی دیگر» توسط «سازمان تبلیغات اسلامی» در سال 1383 منتشر شد. کچویان در این کتاب به شرح اجمالی آرای «اریک وگلین»، فیلسوف اجتماعی آلمانی پرداخته و بزرگ ترین مشکل انسان متجدد غربی را «به رسمیت نشناختن بعد آخرتی انسان» دانسته است. به نظر کچویان، این اشتباه ریشه در تفکرات فرقه «گنوسیه» دارد. کتاب سه فصل دارد: معرفی وگلین و آرای او در فصل اول، بررسی اندیشه وگلین در حوزه تجدد در فصل دوم و ارزیابی نظریه تجدد وگلین در مقایسه با سایر اندیشمندان در فصل سوم انجام شده است.

    نقد جامعه شناسی سکولار
کچویان در گام بعدی تکاپوهای نظری خود به بررسی وضعیت تجدد در ایران و رابطه آن با هویت ملی پرداخت. کتاب «تطورات گفتمان های هویتی ایران: ایرانی در کشاکش با تجدد و مابعد تجدد» را سال 1384 توسط «نشر نی» منتشر کرد. در این کتاب مساله «هویت» در مرکز کنکاش های کچویان قرار گرفته است. سه فصل اول کتاب معطوف به بررسی نسخه غربی و متجدد هویت است. در نگاه او انسان غربی با فاصله گرفتن از دین مسیحیت، هویت اتحادبخش خود را از دست داد و دولت های سکولار و غیردینی، امکان پیوستن انسانِ غیرمتجدد به گروه هویتی خود را از بین بردند. کچویان در این اثر هم چنین به ورود این طرز تفکر به ایران در دوره رضاخان و مشکلات هویتی در ایرانِ آن دوران می پردازد.

یکی از جلوه های تجدد غربی مساله «جهانی شدن» است. تغییراتی که پس از آشنایی کچویان با اندیشه های امام خمینی و شهید مطهری در طرز نگرش او نسبت به مقوله دین رخ داد، در کتاب هایی که درباره رابطه «جهانی شدن» با «دین» نوشت، جلوه گر شد. کتاب «نظریه های جهانی شدن و دین: مطالعه ای انتقادی» اولین کتاب او در این حوزه بود که سال 1386 روانه بازار کتاب شد. هسته مرکزی این کتاب را نقد نظریه پردازی در علوم اجتماعی سکولار تشکیل می دهد. کچویان در این کتاب با مرور بر اندیشه متفکران گوناگون، نشان می‎دهد آن‎‎ها با وجود آن‎که می‎کوشند از بند نظریه «سکولاریزاسیون» رها شوند، به‎دلیل پایبندی به بنیاد‎های تمدن غرب، در نهایت تفسیری ناقص و سکولار  از جهان ارائه می‎دهند و بر این مبنا، اصطلاح «جهانی شدن» را به چالش می کشد.
کتاب دیگر کچویان در این عرصه «نظریه های جهانی شدن: پیامدها، چالش های فرهنگ و دین» است که سال 1387 به انتشار رسید. در فصول ابتدایی کتاب، کچویان به بررسی ماهیتی مساله «جهانی شدن» می پردازد و نتیجه می گیرد که در نظریات جهانی شدن، ناهمگونی های بسیاری وجود دارد، اما همه این نظریات در «نحوه برخورد با دین» با هم اشتراک دارند و نقش دین در تحولات آینده جهان را حاشیه ای و بی اهمیت قلمداد می کنند. در فصل آخر کتاب، نویسنده بین گفتمان «جهانی شدن» و گفتمان «مهدویت» دست به مقایسه زده و تفاوت های بنیادین این دو گفتمان را بررسی کرده است.

   تاملات جامعه شناسانه درباره جنبش های اجتماعی
جدیدترین کتاب حسین کچویان «انقلاب اسلامی و انفتاح تاریخ» نام دارد که سال 1391 توسط انتشارات «سوره مهر» به چاپ رسید و حول مفهوم «بیداری اسلامی» است. کچویان در این کتاب نقطه شروع بیداری اسلامی را انقلاب اسلامی ایران معرفی می کند و پس از بررسی ماهیت انقلاب های منطقه، به بررسی میزان تاثیرپذیری آن ها از انقلاب اسلامی ایران می پردازد. او معتقد است که پس از انقلاب اسلامی ایران، شکل جنبش های اجتماعی در منطقه و حتی دنیا تغییر کرد و از حرکت های انقلابی چریکی و نظامی به تظاهرات و حرکت های مردمی تبدیل شد.

کچویان علاوه بر این کتاب تالیفات دیگری نیز دارد که «فوکو و دیرینه شناسی دانش» (1379)، «کندوکاوی در ماهیت معمایی ایران» (1383)، «روشنفکران در جامعه فراصنعتی» (1385) و «علم و جامعه شناسی معرفت» (1389) از جمله آن هاست. مقالات کچویان نیز علاوه بر روزنامه هایی مانند «کیهان»، «اطلاعات»، «جمهوری اسلامی» و… در مجلات تخصصی نیز منتشر می شود که «قرابت پذیری متون دینی» (1381)، «جهانی شدن و اشغال عراق» (1381)، «ملی گرایی و ایدئولوژی بی هویت» (1382) و «حق محوری تجدد و تکلیف مداری سنت» (1383) از مهم ترین نمونه های این مقالات به شمار می روند.

حسین کچویان در کنار فعالیت های آکادمیک، مسئولیت های اجرایی دیگری نیز داشته است. کارشناس سیاسی معاونت سیاسی نخست وزیری از 1364 تا 1368، مشاور رئیس جمهور از 1368 تا 1374، عضو شورای سردبیری فصلنامه کتاب نقد از 1380، عضو شورای پژوهشی مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی از 1383 و عضویت در شورای عالی انقلاب فرهنگی از 1386 بخشی از فعالیت های اجرایی  کچویان است. او هم چنین مسئولیت چندین طرح تحقیقاتی در موضوعاتی مانند «سنت و تجدد»، «هویت ملی و مولفه های آن»، «تطور گفتمان هویتی از سنت تا مابعد تجدد» و… را بر عهده داشته است.

   آرایش گفتمان های مذهبی در خاورمیانه امروز
مطالعات تاریخی حسین کچویان در حوزه نظریه های غربی و مساله تجدد، سابقه او در نقد نظریه های اجتماعی غربی و مطالعات تطبیقی او در زمینه هویت و مقوله دین در ایران ما را بر آن داشت تا در گفت وگویی تفصیلی با او، به بحث درباره مولفه های «تشیع انگلیسی» و زمینه های انحراف در اندیشه شیعه در ایران بنشینیم. کچویان در گفت وگو با «عصر اندیشه» جریان های معارض با انقلاب اسلامی و فعال در خاورمیانه را به 3 ضلع جریان های سلفی، تکفیری ها و اسلام آمریکایی تقسیم می کند. «تشیع انگلیسی» نزد کچویان به شدت مناسک گراست و با یک قرائت قشری روی برخی از جنبه های مناسکیِ تشیع مانند اهل بیت، عزاداری و مقوله هایی از این قبیل دست می گذارد. به نظر او زمانی که انقلاب با مشکلاتی مواجه شد و نتوانست برخی از وعده ها را محقق کند، این جریان به واسطه گرایش های ظاهراً غیر سیاسی خود توانست بستر مناسبی برای رشد بیابد. کچویان معتقد است این بستر در یک وجه به ایجاد جریان دوم خرداد منجر شد و در وجه دیگر به رشد تشیع انگلیسی انجامید.

کچویان سلفی گری و تکفیر را دو مقوله مجزا از یکدیگر می داند و در مقام ریشه یابی ظهور چنین گفتمان هایی، با نگاه به انقلاب اسلامی ایران در 2 دهه گذشته، آن ها را خروجی های متفاوت قوت ها و ضعف های انقلاب اسلامی می داند. کچویان پدیده هایی مانند سرخوردگی  سیاسی و تجدیدنظرطلبی های معرفتی را معطوف به عوامل متعددی می داند و درباره ریشه های انحراف، تحلیل جامع و تازه ای ارائه می دهد و مشکلاتی که انقلاب به آن ها دچار شد، تنش ها و درگیری های اجتماعی و… را از جمله این علل و عوامل عنوان می کند.

او بازتولید جریان های انحرافی پس از انقلاب اسلامی را واکاوی می کند؛ جریان هایی مانند انجمن حجتیه که پس از انقلاب مدتی را در خاموشی و سکوت گذراندند، اما پس از دوره ای رکود، فعالیت خود را از سر گرفتند. کچویان ضعف های انقلاب را منحصر به عملکردها و اقتضای طبیعی هر انقلابی می داند و برای اثبات ادعای خود دست به مقایسه میان فضای اجتماعی پرتنش دوران حکومت امام علی با دوران پس از انقلاب اسلامی ایران می زند. او نتیجه می گیرد که جنگ ها و تنش های سیاسی موجود در هر دو دوره، منتهی به تغییر نگرش برخی چهره ها شد و زمینه را برای بروز برخی انحرافات فراهم ساخت.

  چگونه هاشمی گسل های مذهبی را حرکت داد؟
کچویان در گفت وگو با «عصر اندیشه» درباره پیامدهای بازتولید ایدئولوژی ملی گرایی در دولت سازندگی سخن گفته است و آثار و تبعات حاکمیت این رویکرد را مانند ساخت آلترناتیو  در برابر اندیشه انقلاب اسلامی برشمرد. او سیاست های تکنوکرات ها و هواداران ملی گرایی را دلیل اصلی سرکوب مولفه های بیرونی انقلاب اسلامی ایران معرفی می کند و می گوید: در نتیجه این سیاست ها جریان سنتی اهل سنت به دنبال جایگزینی برای ایدئولوژی اسلام انقلابی رفت. به باور کچویان، سیاست های آقای هاشمی رفسنجانی در دولت های پنجم و ششم به سرکوب انرژی فرامنطقه ای انقلاب اسلامی انجامید و نهایتاً گسل هایی را در جهان اسلام حرکت داد که ظهور سازمان های تکفیری ای مانند داعش می تواند یکی از نتایج آن باشد. او هم چنین در این گفت وگو تشیع مدرنِ غرب گرا را واکاوی می کند و نقطه اتکای اسلام تکفیری و تشیع انگلیسی را «بخش های مرده جامعه» می داند؛ بخش هایی که از تاریخ عقب افتاده اند.

کچویان در بخش پایانی گفت وگوی خود به سنجش خطر جریان های فکری رقیب برای مکتب اسلام ناب و ایدئولوژی شیعه انقلابی می پردازد. او گفتمان انقلاب اسلامی را جریان غالب می داند و تصور می کند که گزاره هایی چون «تشیع انگلیسی» یا «مدرنیته داعشی» ممکن است مخاطرات حاشیه ای ایجاد کنند. او شیوه عمل و کارآمدی اسلام انقلابی را عامل تعیین کننده ای در این کارزار می داند و علیه «زوال نظری» هشدار می دهد.

 انقلاب اسلامی در سالیان گذشته همواره با گفتمان های آلترناتیو و ایدئولوژی های رقیب مواجه بوده و همواره در یک زیست گاه معرفتی و سیاسی پرتنش به حیات خود ادامه داده است. حتی پیش از پیروزی انقلاب، وقتی امام خمینی پرچم «اسلام ناب» را برافراشتند، جریان هایی مانند «انجمن حجتیه» با قرائتی متفاوت و به شکلی موازی در جامعه شیعه پدید آمدند که قائل به «تفکیک دین از سیاست» بودند و درک دین شناختی متعارضی با فهم امام از اسلام عرضه می کردند. در کنار حجتیه، «نهضت آزادی» نیز قرائتی لیبرال از دین عرضه می کرد که نتایج آن تفسیر نیز به جدایی اسلام از حکومت می انجامید. می توان این خط گفتمانی کلان را ادامه داد و به تفاسیر پوزیتویستی جریان «روشنفکری دینی» رسید و در یک کل واحد آن ها را منطبق با مفهوم «اسلام سرمایه داری» دانست که البته شاخه های متفاوتی دارد و این شاخه ها نیز در بسترهای متنوع و بر پایه دلایل گوناگونی پدید آمده اند. امروز «اسلام سرمایه داری» را دست کم به دو شعبه مشخص تقسیم می کنند: «اسلام آمریکایی» و «تشیع انگلیسی». بحث ما شناخت این شعب و شاخه هاست. از نظر جنابعالی اولاً  آرایش جریان های مذهبی در جهان اسلام چه شکلی دارد و ثانیاً «تشیع انگلیسی» را باید بر اساس چه مولفه ها و ملاک هایی جریان شناسی کرد؟

برای بحث در باره «تشیع انگلیسی» و یا از منظر کلی تر «اسلام سرمایه داری» ابتدا بهتر است تصویری کلی از خود مساله داشته باشیم و سپس به سوالات پیرامونی آن پاسخ دهیم و ببینیم  این جریان تا کجا و چقدر می تواند بر سر راه انقلاب اسلامی مانع ایجاد کند یا  تا چه میزان قادر است در مقابل آن مقاومت کند؟ چون ممکن است به عنوان یک جای گزین برای «اسلام انقلابی» مطرح باشد.

با این که برخی در تحلیل های خود جریانات تکفیری و سلفی را یک کاسه می کنند، اما من آن ها را متفاوت می بینم. جریان تکفیری – خوشبختانه یا بدبختانه – در زمان امام وجود نداشت. در آن زمان جریان سلفی مطرح بود و چندان موضوعیتی هم نداشت که امام درباره آن صحبت کنند. ابعاد جریانی که در ابتدای انقلاب در مکه اتفاق افتاد، مبهم باقی ماند و حضرت امام درباره آن مساله خیلی صحبت نکردند. شاید اگر هم صحبت می کردند، از جهاتی جریانات جهادی و سلفی ای را که قبل از جریان تکفیری در کشورهای عربی فعال بودند، مورد تایید قرار می دادند. در هر صورت ما این دو جریان را نباید یکی ببینیم.

به اعتقاد من در حال حاضر در عرصه تفکر اسلامی سه جریان وجود دارد: یکی اسلام سرمایه داری که تشیع انگلیسی مصداق آن است، دیگری جریانات سلفی و نهایتاً جریانات تکفیری. درست است که جریان تکفیری از دل جریان سلفی بیرون آمد و از جهاتی هم به آن شباهت دارد، ولی بسیاری از جریانات سلفی جریانات تکفیری را تایید نمی کنند و از جهات مختلفی از یکدیگر متمایزند.

بنابراین ما در جریان های مذهبی معاصر شاهد دو جریان متفاوت که یکی سلفی است و دیگری تکفیری مواجهیم. اخیراً آقای هشام الهاشمی نیز تحلیلی از روند جدایی این دو جریان ارائه داد که در شماره پیشین «عصر اندیشه» به چاپ رسید و شاهدی بر همین تفاوت هاست…
بله؛ این ها از جهاتی یکسان و از زوایایی متفاوتند؛ خصوصاً از حیثی که الان در منطقه می بینیم و ظواهر بسیار مشخص آن ها  که حملات انتحاری و قتل عام های مردم عادی است، چندان اشتراکی با جریانات سلفی ندارند. بنابراین این سه جریان در یک ظرف زمانی واحد به وجود نیامده اند و واقعاً یکی نیستند.

    منظورتان سه جریان تشیع انگلیسی، داعش و جریان سلفی است؟
بله؛ در مقاله هایی که در نشریات می نویسند، به جریانات سلفی ـ تکفیری اشاره می کنند که درست نیست. این ها با هم فرق دارند و زمینه های پیدایش آن ها هم کاملاً متفاوتند. بستر جریان «تشیع انگلیسی» یا به تعبیر مرحوم دکتر شریعتی «تشیع صفوی» یا «تشیع اموی» کاملاً با بستر جریانات سلفی و تکفیری فرق می کند. به نظر من بعضی از ضعف های درونی انقلاب اسلامی منشاء شکل گیری تشیع نادرست و منحرف یا تشیع انگلیسی است و در جهت عکس، قوت های انقلاب اسلامی، جریانات تکفیری را در جهان ایجاد کرد.

    یعنی ما با دو خروجی متفاوت از کارکردهای انقلاب اسلامی مواجه هستیم: ضعف های درونی انقلاب اسلامی، جریان هایی مثل «تشیع انگلیسی» و قوت های آن جریان های تکفیری مانند «داعش» را پدیده آورده است؟
همین طور است. به چه معنا؟ اگر به خصوصیات تشیع منحرف یا تشیع انگلیسی دقت کنیم، این جریان به یک معنا ریشه هایی در باورهای شیعی خود ما در دوران پیش از انقلاب اسلامی و حضرت امام دارد. تمام کسانی که درباره رویدادهای 100 سال اخیر که نهایتاً به انقلاب اسلامی منجر شد، تحقیق  کرده اند، به تشیع آن دوران نقد دارند.

   در پیام های حضرت امام هم نقدهای خیلی تندی نسبت به آن نوع اسلام مطرح شده  است…
هم راجع به علما، هم راجع به روحانیان زمانه خود…

     نمونه بارزش هم «انجمن حجتیه» است…
بله، جریانی به  طور سنتی وجود داشت و انقلاب اسلامی در مواجهه با آن توانست شکل و ویژگی های ویژه خود را پیدا کند.

    در واقع، جریان سنتی شیعی در جامعه ایران بر روند انقلاب اسلامی تاثیر داشت؟
انقلاب اسلامی به لحاظ فکری در مواجهه با چند ویژگی راه خود را پیدا و رشد کرد. یکی از آن ها همین تشیع منحرف است که سابقه طولانی دارد. این تشیع منحرف با وقوع انقلاب اسلامی به حاشیه رفت و برای مدتی ناپدید شد، ولی در ظرف ده بیست سال اخیر  رو آمد و مجدداً فعال شد. بخشی از بازتولید و فعالیت، به پیدایش جریان داعش و امثال آن برمی گردد، چون این ها به نوعی همدیگر  را تقویت می کنند، ولی حتی قبل از این که جریانات سلفی و جریانات تکفیری میدان دار حوادث منطقه شوند، این جریان رو به رشد بود. مثلاً  انجمن حجتیه مدتی در حالت کما بود.

    بازتولید جریان های انحرافی شیعه پس از پیروزی انقلاب معطوف به چه علل و عواملی بود؟
سرخوردگی های سیاسی نسبت به انقلاب، برخی از مشکلاتی که انقلاب به آن ها دچار شد و نتوانست بخشی از وعده ها را محقق کند، تاثیری که تنش ها و درگیری های اجتماعی و سیاسی در ایجاد حلقه های صوفی و انحرافی داشتند، در اینجا هم موثر بودند. تشیع انگلیسی به شدت مناسک گراست و روی برخی از جنبه های مناسکی تشیع مثل اهل بیت و عزاداری و مقوله هایی از این قبیل دست می گذارد. این جریان به  واسطه گرایش های ظاهراً غیرسیاسی خود در فضایی که گفته شد، مطلوبیت پیدا کرد. همان عواملی که منشاء این جریان گردید، در جریان دوم خرداد (جریان چپ دهه 1360) به ریشه های مدرن خود بازگشت و از اسلام و انقلاب اسلامی عبور کرد. همان عوامل هم موجب پیدایش تشیع انحرافی شدند و هر دو در یک بستر واحد، اما در دو سمت وسوی متفاوت حرکت می کنند. این علل و عوامل دو گونه عمل می کنند. یکی آدم های مدرن و کسانی که نسبت بیش تری با غرب دارند، به مدرنیسم و ریشه های غربی خود برمی گردند. یعنی با تلفیقی که از اسلام و غرب درست کرده اند، جنبه های مدرن را تقویت می کنند. از دل این فعل و انفعالات جریان چپ دهه 1360، به صورتی که اکنون مشاهده می کنیم، در می آید.
بخشی از مردم و مخصوصاً اهل علمی که به انقلاب پیوستند، ریشه های سنتی داشتند. آن ها تحت تاثیر همان عوامل، زمینه های برگشت به ریشه های سنتی ای را که حالا ما آن را تشیع انگلیسی می نامیم، پیدا کردند. البته ممکن است انگیزه های این دو کاملاً متفاوت باشند. مثلاً گروه «تشیع انگیسی» بیشتر به دنبال یک اسلام غیرسیاسی، بسیار خصوصی و فردی است که حضور  خاص و ویژه ای در حوزه جامعه مدنی دارد. مثل گذشته ها که هیئاتی بودند و فقط در حوزه مناسکی و عبادی فعالیت می کردند و کاری به سیاست و تدبیر کلیت نظام و سیستم نداشتند، اما جریان مدرن برای عرضه در عرصه عمومی، الگوی متفاوتی دارد. اتفاقاً در الگوی جریان مدرن، تشیع انگلیسی جای خوبی دارد، چون این دو هر چند مسیرهای متفاوتی را طی می کنند، اما زمینه های واحدی دارند و در مورد مقوله دین در نقطه ای  به هم می رسند.

   در واقع هر دو جریان انحرافی، چه مدرن و چه سنتی، سیاست را از دین تفکیک می کنند. اضلاعی را در مورد تشیع انگلیسی ترسیم و به علل و عوامل مختلف آن اشاره کردید. بخشی از دلایل بازتولید جریان های انحرافی در شیعه را به ضعف های انقلاب اسلامی، اعم از سرخوردگی های سیاسی یا محقق نشدن برخی از وعده های انقلاب یا تاخیر در تحقق آن ها معطوف کردید. نکته جالب این است که جریان سنتی و جریان مدرن در ایران با یکدیگر داد و ستد نیز داشته اند. مثلاً عبدالکریم سروش در دهه 1350 طرفدار تفکر انجمن حجتیه بود و به شیخ محمود حلبی هم ارادت داشت. رشد هم زمان این جریان ها چه زمینه هایی داشته است؟
بستر اجتماعی واحدی منجر به شکل گیری این جریان ها شده است، ولی از لحاظ نظری، استدلال ها و مبانی، تفاوت های آشکاری با یکدیگر دارند. جریان غربی بسیار مدرن تر است و قلمروهایی را برای تحدید اسلام مطرح کرده است، از جمله حقوق بشر که آن را مبنای داوری دین قرار داده است، یعنی دین را تا جایی می پذیرد که با حقوق بشر سازگاری داشته باشد و جایی را که سازگاری ندارد نمی پذیرد. البته به نظر می رسد جریانی که از آن صحبت کردید، در جریان مدرن یا جریان چپ چندان جریان قوی ای نیست و بیشتر جریان موجود در بعضی از مجلات و فصلنامه هاست.
در یکی از این نشریات راجع به داعش صحبت و با صراحت تمام نوع اسلامی که حضرت امام مطرح کردند تحت عنوان «اسلام داعشی» کوبیده شده است! این ها حتی سعی کردند طالبان را با نظام اسلامی ما هم ارز کنند و به حزب اللهی ها هم می گفتند طالبانی. الان هم همین طور است و هر حرکت انحرافی ای را که در بستر اسلام پیش بیاید، با ایران مرتبط می سازند. بر اساس تئوری این جریان اصلاً چیزی به اسم حکومت دینی نداریم؛ حکومت دینی در واقع محصول اندیشه مجموعه ای از متفکرین سنی بوده و تحت تاثیر شکل گیری صهیونیسم ایجاد شده است.
از این منظر، تاسیس «حکومت دینی» واکنشی به شکل گیری اسرائیل و ناشی از تفکر «سید قطب» و اسلامی است که توسط «سیدجمال الدین اسدآبادی» و دیگران مطرح کردند و بعدها پیگیری شد. در مجموع این اسلام به عنوان یک مفهوم ناسیونالیستی توسط بعضی از متفکرین عرب نفی می شود. در این دیدگاه، تمام جنبه هایی که به اسلام حیثیت سیاسی داده و جهان اسلام را به عنوان یک مجموعه در مقابل غرب قرار می دهند، به عنوان جنبه های منفی اسلام مطرح شده اند.
بنابراین، هر چند بستر شکل گیری این دو جریان یکی است، اما از آنجا که گروه های اجتماعی متفاوتی هستند و پایگاه های اجتماعی مختلفی دارند، نوع اسلامی هم که در آن ها شکل می گیرد با یکدیگر فرق دارند، هر چند در کلیت از لحاظ جایگاهی که برای دین قائل هستند، وحدت دارند و هر چند استدلال ها و مبانی آن ها با یکدیگر متفاوت است، ولی هر دو قائل به نوعی اسلام فردی و مناسکی هستند و با این که گروه غرب گرا در برخی از جنبه های اعتقادی، گروه سنتی را خرافی می داند و به آن حمله می کند، ولی در وضعیت کنونی از این جنبه ها سخن نمی گوید، چون فعلاً با یکدیگر وحدت سیاسی و اجتماعی پیدا کرده اند و اهداف و مقاصد یکسانی دارند.
ما هم  اکنون چنین فضایی را در کشور داریم. همان طور که اشاره کردم فضای تنش آلود و اقتضائات انقلاب موجب انحراف بعضی از گروه ها گردید. در صحنه سیاسی کشور تنش هایی ایجاد و بعضی ها حذف شدند. به هرحال سیاست به  طور معمول این پدیده ها را نیز با خود دارد.

    این ضعف ها به عملکردها برمی گردند یا ما با یک چالش در ماهیت انقلاب اسلامی مواجهیم؟
قطعاً به عملکردها بازمی گردد. این ها اقتضائات طبیعی انقلاب هستند. در زمان حضرت امیر در ظرف پنج سال، سه جنگ اتفاق افتاد و همه خسته شدند. افرادی که کشش تحمل فضای پر تنش را دارند، چندان زیاد نیستند. به همین دلیل، پس از انقلاب و جنگ که تنش های سیاسی قوی تر شدند، این نیروها نیز دوباره جان گرفتند. کسانی هم که از اول تکلیفشان روشن بود، مثل جریان آقای شیرازی و دیگرانی که در ایران نیستند، دچار بازسازی فکری نشدند، بلکه در فضای موجود دوباره رشد کردند و تشیع سنتی یا اموی یا انگلیسی یا مناسکی به وجود آمدند. تشیع انگلیسی که در کما بود، در فضای جدید، زمینه بروز پیدا کرد و بر اساس همان زمینه ها و استدلال هایی که مدرن ها حکومت اسلامی و نظام اسلامی را نفی می کنند، خود را تقویت کرد.

    اشاره کردید که جریان های تکفیری تحت تاثیر جنبه های مثبت انقلاب اسلامی رشد کردند…
بله؛ جریان تکفیری و داعش که پایه و اساسش جریان سلفی است، در واقع تحت تأثیر جنبه های قوی و مثبت انقلاب اسلامی رشد کرد. با وقوع انقلاب اسلامی، تمام جریانات اسلامی منطقه تحرک پیدا کردند. مثلاً در مصر اعدام سادات رخ داد و اگر روند محاکمات دادگاه های مصر را بررسی کنید، مشاهده می کنید که موضوع را کاملاً به انقلاب اسلامی ایران ارجاع می دهند. کسانی که بعدها جریانات جهادی را درست کردند، ارجاع به انقلاب اسلامی ایران را کتمان نمی کنند. بعدها هم که گروه هایی مانند حماس تشکیل می شوند. پس از برهه ای اتفاق عجیبی افتاد، به این معنا که عده ای توانستند خصومت های تاریخی بین شیعه و سنی را فعال کنند و از این به بعد نوعی رقابت، حسادت و تلاش برای آلترناتیوسازی و جای گزین یابی برای جریان انقلابی شیعی آغاز شد.
ابتدای انقلاب همه جریانات اسلامی منطقه با ما ارتباط داشتند و ما از آفریقا و مراکش گرفته تا فیلیپین به آن ها کمک می کردیم، ولی بعد از دهه 1370و تحت تاثیر سیاست های داخلی و گرایش های ملی گرایی دوران آقای هاشمی و نگاه به درون، مولفه های بیرونی انقلاب ما رها و سرکوب شد و این جریانات به حال خود رها شدند. در همین دوران است که تخاصم های قبلی بین شیعه و سنی احیا می شود. جریان های سنتی سنی  احساس می کردند شیعه ای که همیشه محکومش می کردند و یک جریان اقلیت بود، حالا دارد می آید که جهان اسلام را فتح کند و آن ها در موقعیت بسیار بدی قرار گرفته اند. از این رو با همکاری انگلیس، آمریکا و غرب در جهت ایجاد جای گزین هایی حرکت کردند که اولین ظهور آن طالبان در افغانستان بود. برخی هم می خواستند الگوی انقلاب اسلامی را با همان معنای سیاسی و ایدئولوژیکش، در بیرون از مرزهای ایران با گرایش های متمایل به غرب ایجاد کنند.

    به نکته جالبی اشاره کردید و گفتید مولفه های بیرونی انقلاب با استراتژی آقای هاشمی که تقویت جریانات ملی گرا بود، کمرنگ شد.
کمرنگ نشد، کلاً رها شد…

   بنابراین، جریان سنتیِ اهل سنت فعال شد تا یک آلترناتیو در مقابل انقلاب اسلامی ایران ایجاد کند؟
دقیقاً…

   در نتیجه، استراتژی غلط دولت کارگزاران و آقای هاشمی گسل هایی را حرکت داد که به این قطب بندی ها بیش تر کمک کرد و جریان های سنتیِ سنی را علیه ما بسیج کرد؟
بله، اگر با جریانات اسلامی جهان ارتباطات صحیح و مستمری داشتیم، قاعدتاً زمینه های دور شدن آن ها از انقلاب اسلامی ایران پیدا نمی شدند، در حالی که تمام جریانات اسلامی – حتی اخوان المسلمین که زمینه های مشترک زیادی با ما داشتند – از ما دور شدند. در این برهه حرکت های اسلامی در جهان، ما را متهم به ملی گرایی می کردند که با نظر به رویکرد و سیاست های آقای هاشمی درست هم بود.

   با این حساب برای ترسیم نقشه راه برون رفت از این وضعیت، باید علل و عواملی را شناخت که سبب دوری جریانات اسلامی از ما بود…
ما حتی جریانات شیعی از جمله شیخ صفار در عربستان را هم از خود دور کردیم و آن ها گرایش های حکومتی و دولتی پیدا کردند و شیخ صفار تدریجاً به حکومت سعودی نزدیک شد.

    در تونس هم این اتفاق افتاد…
در همه جا؛ ما رهایشان کردیم و این اتفاق ها روی دادند. به نظر من حتی دیدگاه های متفاوت «راشد الغنوشی» هم از همان موقع شروع شد. الان نسبت به قبل دیدگاه های ملایم تری درباره دموکراسی و نظایر آن دارد. ما در برهه ای آن ها را رها کردیم. این ها به تدریج دور شدند و همین امر جریانات اسلامی منطقه را در موضع ضعف قرار داد. بعد هم از لحاظ نظری از ما دور شدند و زمینه  بروز جریانات تکفیری فراهم شد. جریانات سنتی جهان عرب و اسلام هم به  واسطه ضعف جریانات اسلامی امکان خودنمایی و میدانداری پیدا کردند.

   هم زمان با سرکوب مولفه های بیرونی انقلاب، در داخل کشور هم گسترش نوعی شبه مدرنیزاسیون و حتی در مواردی تجدد آمرانه را شاهد بودیم که از یک سو باعث رشد اسلام سرمایه داری، تشیع انگلیسی و بسط روشنفکری جریان سروش شد؛ آیا جریان ها به نوعی یکدیگر را تقویت نمی کردند؟
باید بین این ها تمایز قائل شویم. یک تشیع مدرن داریم که با گرایش به غرب بازسازی می شود و یک تشیع سنتی داریم که با گرایش به سنت های قبلی ما بازسازی می شود.

   منظورم سیاست حاکم بر دولت بود…
متوجه هستم. جریان دوره آقای هاشمی از جهات دیگری به شکل گیری جریان دوم خرداد و جریان چپ کمک کرد، چون این ها به گرایش های غرب گرایانه آقای هاشمی در حوزه های مختلف اشکال نمی گرفتند، بلکه از این جهت که این گرایش ها به همه حوزه ها، از جمله حوزه های سیاست و فرهنگ بسط پیدا نکرده بودند، با ایشان مشکل داشتند، بنابراین این ها زمینه های بسیار متفاوتی دارند. اگر بخواهیم به لحاظ ویژگی ها و محتوای درونی به این جریانات نگاه کنیم، هم جریان اسلام تکفیری و هم جریان تشیع انگلیسی، متکی به بخش های مرده جامعه دینی هستند.

   بخش های مرده یعنی کدام بخش از جامعه دینی؟
یعنی بخش هایی که از تاریخ عقب افتاده اند. در جهان اسلام، جریانات سیاسی فعالی چون اخوان المسلمین و دیگران وجود داشتند، اما بعضی  از آن ها جریانات غیرسیاسی بودند و نسبت به حکومت ها موضعی نداشتند و گرایش های کاملاً غربی داشتند. این ها به لحاظ تاریخی نقشی ندارند و جریانات همراه یا پس مانده یا ارتجاعی هستند. هم جریان اسلام تکفیری و هم تشیع انگلیسی به این بخش از جامعه متکی هستند. از لحاظ اجتماعی شاید بتوانیم شباهت هایی را هم بینشان پیدا کنیم، ولی به لحاظ خط و ربط ایدئولوژیک، اسلام انقلابی، اسلام داعشی را در جهت مقابل تحریک می کند، نه اسلام سلفی را. اسلام سلفی به میزان زیادی با اسلام  انقلاب اسلامی همسوست، ولی اسلام داعشی با عقبه بخش سنتی مرده عقب مانده و با خصومت های قدیمی شیعه و سنی و رقابت ها و حسادت هایی که نسبت به تشیع دارد، ظاهر می شود. بنابراین ما دو طیف داریم که از لحاظ ایدئولوژیک در مقابل هم هستند. یک طیف «اسلام داعشی» است که ریشه آن به خوارج می رسد و چهره تند دیانت را ظاهر می کند و از این سوی بام می افتد و دیگر اسلام انگلیسی است که چهره نرم اسلام را ظاهر می کند.

    «تشیع انگلیسی» قائل به «اسلام رحمانی» است؟
همین طور است. چهره جباریت اسلام به خاطر نوع و شیوه رهبری، در میان سنی ها سابقه داشته است. امروز این جریان، خصومتش را حتی متوجه مردم بی گناه هم می کند و در اینجاست که وجه اشتراکی با جریان سلفی پیدا می کند. جریان سلفی که با ایده های سید قطب مطرح  شد، معتقد بود که کل جامعه موجود یک «جامعه جاهل» است و به دوران جاهلیت بازگشته و از این جهت بین مومنان و کل جامعه تقابلی را برقرار می کرد و جامعه را هم در ایجاد وضع موجود، مسئول می دانست.
از سوی دیگر در اسلام رحمانی یا تشیع انگلیسی جنبه رحمانی اسلام غلبه می کند. این جریان با هیچ چیز و هیچ کس خصومت ندارد و با همه جریانات و  افراد سازگار است و راه می آید، جز با اسلام انقلابی.

   نشانه های این قرائت از دین در نظریات «سیدحسین نصر» و «عبدالکریم سروش» که دو رویکرد متعارض با یکدیگر دارند، به چشم می آید و از این حیث اشتراک دارند…
بله، این ها دو جریان مختلف هستند. همان طور که در قضیه جهان اسلام و عرب، جریاناتی مثل اخوان ، سلفی و تکفیری با هم خیلی فرق دارند، اما یک جور عمل می کنند و از جهاتی مشترکند.

   یا حتی همدیگر را تقویت هم می کنند…
بله؛ آگاهانه یا ناآگاهانه این کار را هم می کنند. ممکن است نسبت به هم تعارض داشته باشند، ولی جنبه تعارضی شان فعلاً فعال نشده باشد. «اسلام آمریکایی» در ایران هم همین طور است؛ یعنی ما یک «تشیع سنتی» داریم که درون جامعه ما ریشه دارد و یک تشیعی که ریشه های آن از درون جامعه مدرن شکل گرفته است.

   هر دو جریان تشیع سنتی و تشیع مدرن از جریان تجدد متاثر است؟
بله؛ تحت تاثیر تجدد است.

   بر اساس مفروضات جنابعالی، تشیع انگلیسی وجهی از همان قرائت سنتی های مناسک گراست؟
این جریان به لحاظ اجتماعی در درون همان جامعه سنتی ما که در حال غلیان و تحول بود، شکل گرفت. جریان عمده و غالب آن در طول زمان پیش می آید و در یک سیر تحولی رو به جلو به دوران امام می رسد. جریان دیگری هم به انقلاب می پیوندد، ولی پس از مدتی دچار مشکل و از جریان انقلاب جدا می شود، اما بخش هایی از آن نه تنها متحول نمی شود، بلکه از همان آغاز نیز در مقابل انقلاب و امام می ایستد.

    مانند جریان «روشنفکری دینی» و لیبرال های مسلمان؟
بله. تجددطلب ها، مدرنیست ها و سکولارها. اتفاقاً تجددطلب ها اکنون خیلی بر اسلام سنتی غیرانقلابی و غیرسیاسی اتکا می کنند. از این جهت آن ها می خواهند آقای سیستانی را در مقابل آیت الله خامنه ای قرار دهند. چنان که می خواستند آیت الله بروجردی یا آیت الله خوئی را در مقابل امام قرار دهند، یعنی دقیقاً می خواستند و می خواهند که جریان انقلابی را به بهانه دفاع از آرای این بزرگان تضعیف کنند. این جریان ها آبشخورهای واحدی هم دارند و در نقاطی به یکدیگر می پیوندند. به یک معنا اگر جریان حجتیه را در نظر بگیریم…

    خیلی از دیدگاه ها از دل «حجتیه» بیرون آمده  است…
از دل آن جریان بیرون آمده اند و دو باره همان استدلال ها را مطرح می کنند. چنین نسبت هایی با هم دارند، ولی در جاهایی هم از هم جدا می شوند…

    و مشرب های متفاوتی پیدا می کنند…
همین طور است. چون ریشه های اجتماعی متفاوتی دارند، درست مثل اسلامِ جهان عرب. در جهان عرب هم جریان اخوان یک مقدار گرایش غربی دارد، یعنی در مواجهه با تجدد احیا شده است، در حالی که مثلاً جریان داعش به دلیل خصومت های سنتی نسبت به شیعه احیا شده است. به همین دلیل هم این ها قطعاً در مقطعی با غرب به سازش می رسند و از غرب کمک می گیرند و هیچ مشکلی هم ندارند.

    هژمونی و ضریب نفوذ و گستره اقتدار این جریان های رقیب در حوزه معرفتی تا چه میزان گسترده است و تهدید محسوب می شود؟ امروز تهدیدات «مدرنیته داعشی» و «تشیع انگلیسی» در حوزه های سیاسی، امنیتی و… وجود دارند. خطر این جریانات و گستره نفوذشان را چگونه ارزیابی می کنید؟
در شیعه، جریان انقلابی جریان قوی و غالب است.

    جریان اسلام ناب؟
بله؛ این جریان چه در ایران و چه در کشورهای همسایه قوی است. این جریان ها ممکن است فقط در حد حاشیه ای ایجاد مساله کنند. البته همه چیز بستگی به میزان رشد و قوت اسلام انقلابی دارد. اگر اسلام انقلابی دچار خطا، ضعف و مشکل شود، تشیع جای گزین ممکن است میدان عمل پیدا کند، ولی این جریان، هم از لحاظ محتوای نظری و هم از لحاظ ریشه های اجتماعی جریانی نیست که امکان هماوردی با «اسلام انقلابی» را داشته باشد و بتواند به عنوان آلترناتیو و جای گزین مطرح شود.

در هر دوره از انقلاب اسلامی، هنگامی که تهدیدات گفتمانی یا مخاطرات سیاسی پیش می آید، همه به جوش می آیند که درست هم هست. در برابر انحرافات فکری باید خیلی حساس بود، ولی در مقام بحث بسیاری از دوستان معتقدند این تهدیدات حاشیه ای است و نمی تواند خطرآفرین باشد. در نتیجه، این پارادوکس و تناقض ایجاد می شود که اگر این تهدید حاشیه ای است، چرا ناگهان طیفی از علما و نخبگان علیه آن بسیج می شوند؟ حضرت امام هنگامی که در مورد «اسلام سرمایه داری» هشدار دادند فرمودند روش های شناخت اسلام سرمایه داری بسیار پیچیده است و متاسفانه هنوز ملت های مسلمان راه مبارزه با اسلام سرمایه داری و اسلام آمریکایی را نشناخته اند. در صحیفه امام چندین بار به پیچیدگی های شناخت و کارکرد اسلام سرمایه داری اشاره شده است و امروز می بینیم که اسلام سرمایه داری دائماً در حوزه های مختلف با اسامی و مظاهر گوناگون خود را کامل تر می کند و به جنگ انقلاب می آید. اگر بپذیریم که تهدیداتی مانند «تشیع انگلیسی» و «اسلام آمریکایی» یک تهدید حاشیه ای است، آیا این تصور پیش نمی آید که در مورد آن غلو شده است یا باید موضوع را شکل دیگری ببینیم؟
وقتی جریانی دارد درست حرکت می کند، دائماً نظیرهای غلطی در برابرش شکل می گیرد. اگر از این منظر به موضوع نگاه کنیم، جریان بسیار پیچیده است و اسلام سرمایه داری ممکن است دائماً شکل های متفاوتی پیدا کند که شناخت آن ها بسیار دشوار است، ولی از نظر مصداقی، تشیع انگلیسی ظرفیت جذب زیادی ندارد. در وضعیت های پرتنش، از جمله انقلاب و زمانی که اسلام انقلابی در صحنه است، بعضی از آدم ها ظرفیت تحمل وضعیت را ندارند.

   این جریانات هنگامی که به صورت مجزا دیده می شوند، ممکن است چندان خطری نداشته باشند، ولی وقتی در مقاطعی مانند بازه زمانی دوم خرداد 1376 یا موقعیت سال 1388 قرار می گیرند، ناگهان با هم هم پوشانی ها و هم افزایی هایی می کنند. در واقع زیر پرچم واحدی جمع می شوند، طبیعتاً چنین اجتماعی می تواند خطر به شمار آید؟
همان طور که خودشان هم گفتند، همه لمپن های جامعه – به تعبیر خودشان از گوگوش تا سروش – آدم هایی که مثلاً به دلیل این که پدرشان قاچاقچی بوده ، با سیستم از این نوع مسائل داشته اند، یا کسانی که روابط آزاد دختر و پسر را قبول دارند و با این وضعیت مشکل دارند یا آدم های منحطی که از نظر اخلاقی دچار انحراف هستند، طبیعی است وقتی موقعیت مواجهه پیدا شود، این ها به میدان می آیند، ولی این ها موردی هستند. جامعه در حال تحول است و اسلامی که می تواند مساله ایجاد کند، اسلام نهضت آزادی و سکولارهاست. تشیع انگلیسی اگر هم قدرت جذب داشته باشد در میان گروه  قلیلی از جامعه است.

   تفاوت اسلام نهضت آزادی با تشیع انگلیسی چیست؟
اسلام نهضت آزادی در جاهایی منتقد تشیع انگلیسی است. مثلاً در همان جزوه ای که آقای مطهری مقاله دارند، مهندس بازرگان و دیگران هم مقاله و با اسلام سنتی مواجهه دارند. اسلام نهضت آزادی از قسم «اسلام  آمریکایی» است، چون اهل مواجهه و مبارزه نیست، بلکه از نوع اسلام های جدا شده از اسلام انقلابی است. اسلام نهضت آزادی اسلامی است که امکان دارد در ادامه به اسلام مجاهدین خلقی یا اسلام جریان دوم خرداد تبدیل و با آن ها هماهنگ شود. اگر جنبه های مبارزاتی اش را تشدید کند، می شود مجاهدین خلق؛ اگر سیاست های سازشکارانه اش با غرب را تشدید کند، می شود جریان دوم خرداد. در هر صورت من فکر نمی کنم هیچ یک از این جریان ها به شکل منفرد بتوانند کاری کنند. قوی ترین تهدید، از جانب جریان اصلاح طلب و امثال این هاست، چون روی بخش فعال جامعه اثر دارند و تهدید عمده تری را ایجاد می کنند، هر چند که چون روی بخش سنتی جامعه تاثیر ندارند، طبعاً اگر بخواهند کاری بکنند، باید با تشیع  انگلیسی پیوندهایی بخورند. دلیل این که در استدلال ها و مباحثاتشان هم دائماً به این ها ارجاع می دهند، همین است.

    با این وضع ورشکسته در علوم انسانی و وضع دانشگاه ها که در نقطه مطلوب قرار ندارد، اگر بخواهیم به شکلی واقع گرایانه با موضوع برخورد کنیم، آیا به نظر شما جریان علمی موجود در کشور که می خواهد از تشیع انقلابی دفاع کند، قدرت هماوردی نظری موثر و کارساز با این جریانات رقیب را دارد یا ما هم چنان در برابر جریانات فکری موضع انفعالی داریم؟ به هواداران اسلام انقلابی اتهام می زنند که معمولاً در موضع انفعالی هستید و بیشتر نقد سیاسی می کنید تا نقد معرفتی. این یکی از گره ها و مشکلات جدی فکری جامعه ماست که با رو در بایستی هم نمی شود از کنار آن گذشت. هر سال که می گذرد، جریان های رقیب شبهات و مسائل مختلف جدیدی را طرح می کنند. وضع ما چگونه است و به چه شکل باید با این جریانات مواجه شویم؟
قیاسی که می خواهم عرض کنم البته قیاس مع الفارق است، اما می توان آن را به نوعی مقایسه بین نظام سرمایه داری غرب و نظام چپ کمونیستی دانست. نظام سرمایه داری در طول این سال ها از زمان مارکس و سوسیالیست ها در فرانسه، دائماً مساله طرح می کرد و چپ ها چون جریان غالب فکری بودند، پاسخ می دادند. همواره جریانی که بیرون از حکومت است، فعال تر است و ظاهراً از جنبه نظری هم جایگاه مستحکم تری دارد، اما این موضوع نباید در ما این شبهه را ایجاد کند که ما در موقعیت انفعالی هستیم، چون به  طور طبیعی وقتی کسی در حکومت قرار می گیرد، موقعیتش متفاوت می شود و به ظاهر این گونه به نظر می رسد که طرف مقابل فعال است و  او همواره منفعل.

    این پاسخ کمی جدلی است. جریانی که در حکومت است دائماً نمی تواند بگوید چون در حکومت هستم، پس وضع گفتمانی و مواجهه نظری من این گونه است و چاره ای ندارم جز این که منفعل عمل کنم! به نظرم یک رخوتی در جامعه علمی و منظومه معرفتی ما وجود دارد که سبب ناکارآمدی و انفعال می شود…
درست است. این پاسخ جدلی بود، اما پاسخ واقعی اش این است که بعد از انقلاب اسلامی ما تمام سرمایه انسانی خود را در حکومت سرمایه گذاری کردیم، یعنی همه آدم هایی را که اهل فکر بودند وارد نظام کردیم و دست ما از کسانی که قرار بود کار فکری بکنند خالی شد، ولی اکنون پس از برهه هایی  شاهد زایش هایی هستیم. این نکته را یادآوری کنم که در حوزه ها و دانشگاه ها نباید به نسل های گذشته امید چندانی داشت. نسل های گذشته حوزه  شاید از لحاظ نظری مشکل چندانی نداشته باشند، اما از این نظر که بتوانند به سوالات و شبهات عدیده و جدید پاسخ درخور بدهند و نظریه پردازی کنند، دست چندان پری ندارند. البته به نظرم تدریجاً در این حوزه ها وضعیت بهتری پیدا می کنیم، زیرا به زمان نیاز داریم که افرادی ساخته شوند و به میدان بیایند و میدانداری کنند. بخشی از ضعف های قضیه به موقعیت کلی حکومت برمی گردد.
دفاع خوب یا بد یک جریان از یک سیستم یا نظام، بستگی به قوت و ضعف آن جریان دارد. یکی از دلایل ایجاد این ابهامات و شبهات این است که جریانی که انقلاب اسلامی را ایجاد کرد، از یک برهه  به بعد در درون خود با شکاف های بنیادی نظری دست به گریبان شد؛ شکاف هایی که حتی تا رأس حکومت را تهدید کرد و دوم خرداد 1376 و ماجرای سال 1388 را به وجود آورد.

    حتی گاهی تئوریسین های سابق آن نیز عملاً رو در روی هم قرار گرفتند. خود این شکاف یک تهدید نیست؟ گسل های اسلام سنتی و اسلام مدرن، این شکاف ها را وسیع تر نمی کنند؟ 
چرا قطعاً هست. به همین دلیل دقیقاً یک تهدید است. وقتی چنین تهدیدهایی پیش می آیند، ابهامات بسیار جدی ای را ایجاد می کنند که برآمدن از پس آن ها بسیار دشوار است. باید مبنای نظری مناسبی فراهم گردد تا بتوان از جریان اسلام انقلابی دفاع کرد. اگر جریان انقلاب همان جریان اولیه اش بود، هم آدم هایی که از آن مبانی دفاع می کردند زیادتر بود و هم تکلیف آن ها نسبت به بنیان های فکری انقلاب  روشن تر بود.
وقتی جلوتر آمدیم، به  دلیل وقوع حوادث مختلف، دائماً روی مبانی تجدید نظر کردیم و جریان هایی که از حیطه انقلاب بیرون رفتند، ایجاد شبهه و مشکل کردند و بنابراین طبیعتاً دیگر نه مبانی و قالب های تحلیلی دم دست و آماده ای داریم نه به لحاظ فکری، ذهنی و اجتماعی امکان این کار وجود دارد. با این همه، هم در حوزه ها و هم در دانشگاه ها زایش هایی مشاهده می شود…

پیام رهبر انقلاب به شورای عالی انقلاب فرهنگی مبنی بر این که «تحول در علوم انسانی به نقطه مطلوب نرسیده است» در واقع یک زنگ خطر بود، چون ما به دفاع عقلانی از دین در برابر شبهات موجود نیاز داریم و علوم انسانی مبنای چنین کنش هایی است. با بررسی تولیدات فکری و بحث های جاری، زایش ها را می بینیم، ولی آهنگ مبارزه و سرعت حرکت ما با تهدیداتی که دائماً اضافه می شوند، متناسب نیست. هنوز از ماجرای فتنه  رها نشده، گرفتار فتنه دیگری می شویم. مثلاً هنوز فتنه 88 تمام نشده است که آقای احمدی نژاد خودش تبدیل به مساله دیگری می شود و چالش «اسلام ایرانی» پدید می آید. بخش زیادی از انرژی زمامداران معرفتی نظام صرف این نوع بحث ها می شود. ما به  جای این که عمق معرفتی خود را افزایش دهیم و گستره نفوذمان را بیشتر کنیم، دائماً باید به نیازهای آنی خودمان در داخل کشور پاسخ بدهیم. شما از جایگاه یک استاد دانشگاه، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و به عنوان شخصیتی که از منظر جامعه شناسی به جریان ها و پدیده ها نگاه می کند، آیا فکر می کنید نسلی در راه است که از پس مصاف معرفتی با تجددگرایان غرب زده برآید؟
بعضی از چیزهایی که به عنوان اشکال مطرح کردید، اتفاقاً مولفه های یک جریان زنده هستند. تجدد تا وقتی زنده بود و زنده هست، دائماً معارض های خود را، هم به لحاظ اجتماعی و هم به لحاظ نظری ایجاد کرده است و می کند. از لحاظ اجتماعی، جریان چپ، جریانات بسیار قوی و خطرناکی را در داخل خود ایجاد کرد که تا حد دستیابی به قدرت هم پیش رفت. از لحاظ نظری هم جریانات بسیار قوی را ایجاد کرده اند. از زمانی که انقلاب فرانسه اتفاق افتاد، دائماً جریانات کارگری، جریانات زنان و امثال این ها را در مقابل سلطه سرمایه داری داشته ایم.

    سیستم هایی مانند نظام سرمایه داری از طرفی رقیب ایدئولوژیک ما به شمار می روند و از طرف دیگر، از زمان پیدایش تا کنون همیشه خود را ترمیم و بازتولید کرده اند. حتی در سال های اخیر که بحران اقتصادی کشورهای کاپیتالیستی را فراگرفته است، عده ای معتقدند که نظام سرمایه داری با تغییر شکل و ارائه مدلی جدید کماکان به حیات خود ادامه خواهد داد. آیا در منظومه انقلاب اسلامی و ساختار جمهوری اسلامی هم پتانسیل بازتولید و ارائه مدل جدید وجود دارد؟
ما از حیث مهار بعضی از جریانات خوب پیش رفته ایم. مثلاً تهدیدی که زمانی عبدالکریم سروش مطرح کرد، حالا دیگر از لحاظ نظری تهدید محسوب نمی شود و تمام شده است.

اما به جای «روشنفکری دینی» جریانات پیچیده تری به صحنه آمده است که «پراگماتیسم اسلامی» یکی از نمونه های آن است…
اشکالی ندارد. این اقتضای زنده بودن یک جامعه است. ما از حیث غلبه بر بعضی از تهدیدها موفق بوده ایم. مثلاً به جریان دوم خرداد یا جریان سروش از لحاظ نظری غلبه کردیم، ولی بعضی از اشکالاتی که آن ها می گرفتند، هم چنان سر جای خودش باقی است. مثلاً ما از لحاظ نظری در موضوعاتی چون حقوق بشر یا دموکراسی باید بتوانیم به شکل موجه تر و بهتری دفاع کنیم. تهدیدهایی که دوم خردادی ها و سروش به آن ها ارجاع می کردند، هنوز وجود دارند، ولی به هرحال همین که غلبه کرده ایم، نشانه تولید فکر و نظریه است، چون اگر نبود که نمی توانستیم غلبه کنیم، اما بخش دیگر قضیه که به  درستی به آن اشاره کردید این است که ما هنوز این اطمینان خاطر را نداریم که جریان اصلی و غالب موجود در جامعه، جریان انقلاب است. دلیلش هم این است که متاسفانه نتوانستیم بسیاری از جریاناتی را که از گذشته در جامعه ما باقی مانده بود ند، مهار کنیم و آن ها پس از یک دوره رخوت و رکود مجدداً بازگشته اند. مثلاً در حوزه اقتصاد نتوانسته ایم جریان های غالب را عوض کنیم و حتی بعضی جاها کاملاً وا داده ایم. در حوزه فکر و اندیشه هم همین طور. ما نهاد سنگینی مثل دانشگاه با یک ریشه 40، 50 ساله داریم که دائماً خود را بازتولید کرده است و باز هم این کار را می کند، ولی در این جریان هم خلل ها و رخنه هایی به وجود آمده اند. البته در دانشگاه ها به رغم این که موانعی ایجاد کردند و هنوز هم می کنند، اگر انقلاب به  درستی عمل کند، آن زایشی که اشاره کردید، ممکن است رخ بدهد. خود انقلاب مهم است؛ فکر همیشه در یک «موقعیت اجتماعی» حرکت می کند.

   یکی از شبهات مشترکی که هم جریان اسلام سنتی و تشیع انگلیسی و هم جریان روشنفکری دینی و اسلام آمریکایی مطرح می کنند، بحث «کارآمدی» حکومت است. این شبهه را مطرح می سازند که دیدید از دل حکومت اسلامی اختلاس، فساد، فحشا و… در آمد؟ همین  نمونه ها را شاهد مثال می گیرند و ادعا می کنند که اگر دین و قدرت با هم جمع شوند، کار به اینجا می کشد و ما به همین دلیل است که می گوییم باید دین و حکومت جدا باشند. مغالطه می کنند و با مغالطه هایشان مخاطب عام را می فریبند…
با شبهه کارآمدی به شکلی که بیان می شود، موافق نیستم. 35 سال اداره یک کشور و هشت سال جنگِ آن، سیستمی را سامان دادن و در مقابل تمام دنیا ایستادن، خودش عین کارآمدی است. آن چیزی که به عنوان ناکارآمدی مد نظر من است، این است که مثلاً اقتصادتان را اداره کرده  اید، اما نتوانسته اید بر اساس ادعاهایتان سامان بدهید، و الا در غرب هم بورس سقوط می کند. نمی خواهم بگویم ما کاملاً مشابه غرب هستیم، ولی می خواهم بگویم این مسائل در آنجا هم وجود دارند، ولی وجود مشکلات دلیل بر ناکارآمدی نیست. آن چه که از نظر من ناکارآمدی تلقی می شود این است که مثلاً ادعا داشتیم می خواهیم یک نظام بانکی اسلامی را سامان دهیم، اما نتوانستیم. ادعا کردیم می خواهیم یک اقتصاد سالم درست کنیم، ولی ساز و کارهایی را تعبیه نکردیم که سیستم مالی ما را کنترل کند و مانع از ایجاد فساد درون سیستم شود. البته هنوز هم معتقد نیستم سیستم ما به گونه ای است که باید از آن برید یا آن را دور انداخت، چون فساد در آن نهادینه نشده است. این فساد از خلل و فرج ها استفاده می کند و بالا می آید، ولی سیستماتیک نیست. سیستم ناکارآمد نظارتی و ابهامات مختلف درون سیستم، زمینه را برای فساد فراهم می کند. سیستم ما به یک معنا رهاست. کسانی هم که فساد می کنند، در رده های پایین هستند. نمی گویم در رده های بالا نیستند، ولی معمولاً با سازماندهی رده های میانی این اتفاقات می افتند. به هر صورت، ناکارآمدی از نظر من این است که الگوهای ادعایی خود را نتوانستیم در عمل ایجاد کنیم. در چنین شرایطی طبیعتاً فکر هم ایجاد نمی شود و جریاناتی هم که به لحاظ فکری ایجاد شده اند، رفته رفته می میرند.

   وقتی گفتمان جدیدی مطرح می شود، مثلاً  تشیع انگلیسی که اخیراً مطرح شده است، ما هنوز آمادگی رویارویی با سوالات غامض و پرسش های اساسی را در بخشی از جامعه فکری و حتی زمامداران معرفتی مان مشاهده نمی کنیم. در نقد همین تشیع انگلیسی یا تشیع اسلام سنتی و مناسکی، درگیر ملاحظات و مسائل مختلف هستیم. به  قدری در این ملاحظات گرفتار شده ایم که حتی در بعضی از مواقع، سوال های دقیق هم نمی پرسیم. یک جریان فکری باید پیشاپیش پرسش های مقدّر را مطرح کند و برای آن ها پاسخ های مناسبی را بیابد.
آیا شما در مواجهه با جریاناتی مثل تشیع انگلیسی یا اسلام داعشی، این روحیه جسورانه را در جامعه علمی کشورمان می بینید که بتواند به شبهات متن و حاشیه آن پاسخ بدهد. چه باید بکنیم؟ آیا مرکز  و قرارگاه مهندسی فکری کشور به این موضوع فکر کرده است که به شبهاتی که این ها مطرح می کنند، پاسخ های مقتضی بدهد؟ عموم متفکران ما نه شبهات را به  درستی شناسایی می کنند و نه جواب دقیقی به آن ها می دهند. برخی نشریات که اساساً به شبهات دامن می زنند، اما در جریان بچه مسلمان ها پیرنگ واحدی وجود ندارد و در مقابل این شبهات موضع گیری های عالمانه و مقتدر و موثری را نمی بینیم. چه فکری باید کرد؟ آیا باید در دانشگاه ها و حلقه های نخبگانی اتفاقی بیفتد؟ یا در رسانه ها؟ و یا شخص باید خودش به دنبال یافتن پاسخ برود؟ سال هاست که در مواجهه با این شبهات و گروه ها و جریانات، عمل انقلابی، خروجی مطلوبی ندارد و هر روز هم شبهات و پدیده های جدیدی از عرفان های کاذب تا دراویش، تشیع انگلیسی و…  مطرح می شوند.
علتش را با یک مثال از «اولاف پالمه» بیان می کنم. در زمان جنگ، اولاف پالمه به سفیر ما در سوئد گفته بود شما بر سر یک نیزه نشسته اید و دور تا دورتان هم دارید با همه می جنگید. یکی از مسائلی که با آن مواجه هستیم این است که یک کشور 60، 70 میلیونی دارد با یک تمدن می جنگد و در یک فضای کاملاً خصمانه زندگی و عمل می کند. به هرحال ما از پس جنگ برآمدیم. چطور می شود یک کشور 70 میلیونی با همه دنیا بجنگد و از پس کار هم بر بیاید؟ کار ساده ای نبود. الان هم همین طور است. ما در یک مجموعه 60، 70 میلیونی نشسته ایم و کلی هم درون خودمان مساله و مشکل داریم و با فکری که 200، 300 سال عقبه دارد و از جهاتی هنوز هم زنده است، درگیر شده ایم. طبیعی است در این مصاف نباید از ضعف هایی که داریم خیلی تعجب کنیم. نمی گویم ضعف ها خوبند، بلکه می گویم تعجب انگیز نیستند.

     ندیدن ضعف ها هم درست نیست…
نکته دیگر این است که ما در مسیر «ساخت یابی» با تمدن غرب درگیر شدیم. جامعه ای را 50، 60 سال به گونه ای دیگر ساخته بودند، بعد ناگهان انقلاب شد و انقلاب هم در جریان ساخت یابی، نهادسازی و شکل گیری با این معضلات عجیب و غریب مواجه شد. یک وضعیت از پیش ساخته شده که نبود. غربی هم که الان به این وضعیت رسیده، به  تدریج و در فضای عمل یاد گرفت که جای خبرگزاری ها، مجلات، نشریات علمی، اندیشکده ها، موسسات تحقیقاتی، دانشکده ها، دانشگاه ها و… کجاست و آرام آرام انسجام سیستمی پیدا کرد و امروز هر کسی کار خودش را می داند و انجام می دهد. ما مگر چند اندیشکده یا مرکز فکرسازی داریم که چنین توقعاتی داشته باشیم. اصلاً چقدر آدم داریم؟ یکی از دلایل ناکامی های ما این است که بارهایی را که بعضی از کشورها طی ده سال برمی دارند، همه را با هم برداشته ایم. می خواهیم مهندسی فرهنگی بکنیم، در علوم انسانی تحول ایجاد بکنیم، نقشه جامع علمی را طراحی و فضای مجازی را برقرار بکنیم و… مگر ما چند تا آدم متفکر داریم؟ تازه همین هایی را هم که داریم پراکنده اند.

    این موضوع توسط رهبر انقلاب در مورد تدریس علوم انسانی در دانشگاه ها نیز مطرح شد و ایشان تعداد دانشجویان علوم انسانی را با تعداد استادان مجرب این حوزه متناسب ندانستند…
آنجا که فضا بسیار فاجعه بارتر است؛ مثل فضاحتی که دانشگاه آزاد در مملکت و در زمینه علم ایجاد کرده است. باید چه کارش کرد؟ یک قدرت عجیب و غریبی مثل آقای هاشمی در این مملکت هست که به هیچ چیزی جز خودش و افکارش فکر نمی کند. یک موقعی گفته بود می خواهم جایی را درست کنم که برای مردم دوره های کاردانی بگذارد و حتی مدرک هم نمی دهیم. حالا آمده دوره دکترا گذاشته است، آن هم با کلاس های 80 نفری! این مساله را چگونه می شود حل کرد؟ این بخشی از واقعیت سیاسی ایران است. قدرتی است که مجلس را تحت تاثیر دارد  و 190 نماینده در دفاع از دانشگاه آزاد نامه می دهند. چرا؟ چون خودشان از آنجا مدرک به درد نخور و پولی گرفته اند و به سبب آن از تخریب علمی کشور دفاع می کنند. غیر از این واقعیت ها، یک سری منابع محدود داریم با حجم عظیمی از مشکلات.

   دشمن هم که دارد با قدرت کار می کند…
دشمن هم واقعاً خیلی قوی کار می کند و همین قدر هم که تا به حال سر پا مانده ایم لطف خداست.

   عمر سیستم سیاسی انگلیس پس از انقلاب باشکوه در سال 1688 م. تا امروز بیش از سه قرن است و عمر انقلاب ما 30 و چند سال. یعنی یک دهم عمر رقیبمان، آن هم در مسیر ساخت یابی و نهادسازی…
آن هم با حکومت هایی که دائماً فرآیندهای ما را به هم می ریزند. غرب نمی گذارد کسی زندگی کند و از هر طریقی که دستش برسد فرآیندهای ما را به هم می ریزد و از لحاظ امنیتی، اجتماعی، اقتصادی و… دائماً در تحریم و مشکلات هستیم. من این ها را نمی گویم که صرفاً از آن چه که هست خشنود و راضی باشیم، ولی واقعیت ها را هم نمی شود انکار کرد. ما داریم با حجم عظیمی از مشکلات دست و پنجه نرم می کنیم.

    عاقبت جریان اسلام ناب و جریان تجددستیز را که ایدئولوژی خود را از مکتب اسلام انقلابی حضرت امام می گیرد، در این مواجهات چگونه می بینید؟ درست است که پیروزی نهایی از آنِ ماست، ولی با یک نگاه آینده پژوهانه و جامعه شناسانه، در این آوردگاه دچار چه معضلاتی خواهیم شد و چه روندی پیش روی ماست؟
من در سال 1362 صحبتی کردم و همواره هم دیده ام که حرف درستی بوده است. در آن سال به یکی از بچه های جنبش مسلمانان مبارز گفتم جریان اسلامی در این کشور به  واسطه موج های مداومی که از درون جامعه و بیرون آن به سمتش می آیند، دائماً زنده و احیا می شود و جلو می رود. به نظر من تحولات سال 1376  و 1388، جریان داعش، بیداری اسلامی و… دائماً دارند انقلاب اسلامی را تقویت می کنند. یا همین جریان اربعین که دوباره نیروی عظیم وارد حرکت انقلاب اسلامی و نیروهای معتقد به آن در کشور و سراسر جهان کرده است و به یک معنا دوباره آن ها را احیا نموده است. انقلاب اسلامی معلول شرایط تاریخی ای بود که آن شرایط هم چنان سر جای خود باقی هستند، یعنی هر چیزی که بخواهد جهان را از این وضع نجات بدهد، مولفه های اصلی خود را باید در انقلاب اسلامی جست وجو کند. ما در جزئیات در بسیاری از زمینه ها نقصان های جدی داریم و نتوانسته ایم طرح های خود را اجرا کنیم، اما پاسخ به نیازهای کنونی بشر در دل مولفه های اسلامی جای گرفته است، بنابراین به نظرم نمی رسد آینده بدی پیش رو داشته باشیم.

    آیا شما  برای آینده گفتمان اسلام انقلابی نگران نیستید؟
نه، یک موقعی این حال را نداشتم. مقام معظم رهبری هم این حال را دارند و ما هم با تجربه های مختلف این را دیده ایم. حضرت امام این طور بودند و می فرمودند این کشور را شخصی دیگری اداره می کند. من وقتی حجم عظیم مسائل و مشکلات و 35 سال بقای این انقلاب و در عین حال شکل دهی به بعضی نهادها را می بینم، بیشتر به این اصل معتقد می شوم. از نظر من 9 دی واقعاً یکی از آن اتفاقات عجیب و غریب بود. من با این که بسیار نگاه خوش بینانه و مثبتی داشتم و جریاناتی را که به 9 دی منجر شدند می دیدم و می شناختم، اما چه کسی می توانست 9 دی را باور کند؟

    یا حتی پیش بینی کند…
پیش بینی که هیچ، باورش هم مشکل بود. وقتی انسان می دید از میدان خراسان تا میدان انقلاب به صورت خودجوش آدم حرکت می کند.

    البته این نمی تواند توجیه بی عملی ما باشد…
قطعاً نمی تواند.

من متوجه آن چه که رهبر انقلاب و جنابعالی مطرح می فرمایید می شوم، اما گاهی از این روحیه و رویکرد برای توجیه «بی عملی» استفاده می کنند. از این جهت عرض کردم که مرز بین این دو نگاه کاملاً مشخص شود.
بر این نکته تاکید می کنم که یک سیستم تا وقتی که به لحاظ اجتماعی می تواند خود را بازتولید کند، زنده است و ما دائماً این کار را کرده ایم. ریزش های زیادی هم داشته ایم، ولی زایش وجود داشته و این ها آدم را امیدوار می کند. نمی گویم همه چیز خوب است. خیر؛ خیلی چیزها، خیلی هم بد هستند.

    بنابراین به این نتیجه می رسیم که گفتمان اسلام انقلابی می تواند سیستم حاکم را ترمیم و آن را در مقابل گفتمان های رقیب بازسازی کند؟
انقلاب هنوز در جریان است و این بازتولیدها و زایش ها هم چنان جریان دارند. شاید ما بدترین نیروهایش باشیم. نیروهایی هستند که با انگیزه های نخستین روزهای انقلاب هم چنان در صحنه هستند و دائماً هم پیش می روند.
من بخش زیادی از دوام و قوام خودمان را مرهون «انحطاط غرب» می دانم، یعنی همان طور که شکل گیری انقلاب را معلول بحران و انحطاط غرب می دانم، به هر میزانی که غرب تضعیف می شود، امکان پایداری، بقا و تداوم ما بیشتر می شود و به نظر نمی رسد هماوردی که بتواند ما را بیرون کند، وجود داشته باشد. ما هم چنان نقصان هایی خواهیم داشت، ولی در حال حاضر هماورد دیگری برای اسلام وجود ندارد که در مردم خود ایجاد شوق کند و برای آن ها جذاب باشد. غرب دیگر قدرت ایجاد حرکت های اجتماعی لازم را ندارد. می تواند داعش یا طالبان ایجاد کند یا انقلاب مصنوعی و مخملی، اما این ها کف روی آب هستند و مواجهه با یک جای گزین جدی نخواهیم شد. ممکن است به ما حمله نظامی بشود، ولی با حرکتی که از درون بجوشد و نظام را سرنگون کند، مواجه نمی شویم، اگر هم بشویم مثل سال 1378 یا 1388 از جهات مختلف به ویژه جهت مردمی، قدرت مقابله با آن را داریم.

انتهای پیام/

منبع: ماهنامه عصر اندیشه

برچسب‌ها: , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715