سه شنبه ۰۴ آبان ۱۴۰۰
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۴:۳۰ - ۱۴۰۰/۰۵/۲۵

توصیه برای اساتید و همه دانشجویان آموزش عالی؛

معرفی، خلاصه و نقد کتاب «ایده دانشگاه» نوشته کارل یاسپرس

در هر دانشگاه حقیقی سه عنصر «آموزش آکادمیک»، «پژوهش علمی و عالمانه»، و «حیات فرهنگی خلاقانه» به‌طرز جدایی‌ناپذیری به‌هم وابسته‌اند؛ و این‌که هر یک از این فعالیت‌ها اگر از بقیه جدا شود در درازمدت ضعیف می‌شود و خواهد مرد

به گزارش ندای اصفهان، کتاب «ایده دانشگاه» (The Idea Of The University) نوشته‌ «کارل یاسپرس»، با ترجمه‌ روان دکتر «مهدی پارسا» و «مهرداد پارسا» توسط نشر ققنوس در 175 صفحه در سال 1394 منتشر است.

کتاب از سه بخش تشکیل شده که عنوان‌های آن «حیات فکری»، «اهداف دانشگاه» و «ملزومات وجود دانشگاه» است.

کارل یاسپرس روانپزشک و فیلسوف اگزیستانسیالیست آلمانی (۱۹۶۹-۱۸۸۳ میلادی) ایده دانشگاه را در پایان دیکتاتوری هیتلر و بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم نوشت، پس از آن که بدترین فجایع از بیرون و درون بر سر دانشگاه‌های آلمان آوار شد. او پیش از این به خاطر همسر یهودی اش از تدریس در دانشگاه کنار گذاشته شده بود. وقتی این کتاب را می‌خوانیم گاهی احساس شگفتی می‌کنیم. ایده های این کتاب حتی اگر برخی از آنها را غیرعملی بدانیم مستحق شنیده شدن و مورد تأمل قرار گرفتن هستند.

***

– شما می توانید 30 صفحه اول کتاب را به صورت pdf از سایت ققنوس بخوانید (اینجا)

– نقدهای تفصیلی بر این کتاب در آرشیو سایت نصور (اینجا) و کرسی آزاد اندیشی دانشگاه هنر با حضور مترجم (اینجا) موجود است که این کتاب را شعاری می‌دانند.

– در ادامه مقدمه و قسمت‌هایی از این کتاب را به انتخاب اینجانب جواد جلوانی (دانشجوی دکتری فرهنگ و ارتباطات) با همدیگر می‌خوانیم. برجسته سازی برخی جملات توسط بنده انجام شده است.

یادداشت ویراستار انگلیسی (ص 5 الی 9)

کارل یاسپرس ایده‌ دانشگاه را در پایان دیکتاتوری هیتلر و بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم نوشت، پس‌از آنکه بدترین فجایع از بیرون و درون بر سر دانشگاه‌های آلمان آوار شد. نابودی بیرونی در میان ویرانی شهرهای آلمان مشهود بود. انهدام درونی کم‌تر آشکار، اما بدتر بود. این انهدام را می‌توان در خاطر هزاران دانشجویی جستجو کرد که آثار کانت را رها کرده بودند تا به سخنرانی‌های گوبلز و چکمه کوبیدن‌های گارد ویژه گوش دهند؛ استادانی که مشتاقانه تبلیغات ملی‌گرایانه و نژادی را باور کرده بودند، معیارهای تفکر انتقادی را رها می‌کردند؛ و آن استادان دیگری که به تعالیم رایش سوم معتقد نبودند، مصلحت را در این می‌دیدند که وانمود کنند باور دارند، و با اینکه فریب نخورده بودند، اما به فریب‌کاران کمک می‌کردند.

در میان این ویرانی اخلاقی، اقلیتی از دانشجویان و استادان آلمانی بودند که بر تعهداتشان به صداقت و تفکر مستقل استوار ماندند. بسیاری از آنان جانشان را در راه این تعهد از دست دادند، یا سال‌ها در اردوگاه‌های کار اجباری یا تبعید به سر بردند. برخی دیگر هم، همچون کارل یاسپرس، در آلمان زندگی کردند، اسما آزاد بودند، اما از تدریس محروم شدند، و همواره در ترس و اضطراب بودند. این دانشجویان و استادان افتخار دانشگاه‌های آلمان را در یکی از وحشتناک‌ترین دوره‌های آزمایش که هر اجتماعی از دانشجویان و پژوهشگران ممکن است ببیند، حفظ کردند و نجات دادند.

ما می‌دانیم که کارل یاسپرس یکی از این افراد بود، اما کاری که کرد بیش‌ از این بود. او یکی از نخستین کسانی بود که پس‌از فروپاشی امپراتوری کابوس‌وار نازی‌ها به بازسازی دانشگاه‌های آلمان از بنیاد اقدام کرد. او فیلسوفی بود که به جستجو در باب ژرف‌ترین ریشه‌ها و درونی‌ترین بنیاد آن اقدامات متهورانه و عجیب بصری پرداخت که در سنت مغرب ‌زمین دانشگاه خوانده می‌شود. او در این پژوهش در نمونه‌ای موجز حیات مداوم و عظمت سنت فلسفی آلمان را نشان داد: او رساله‌ای برای زمان و مکان خود نوشت، برای آلمان فروشکسته سال 1946 و در عین ‌حال گزارشی ژرف‌کاوانه برای همه زمان‌ها و همه مکان‌ها.

در این زمانه ما موظفیم تحصیلات عالی را برای همه مردمی که می‌توانند از آن بهره ببرند فراهم کنیم. اما باید هوشیار باشیم که در راه دستیابی به این هدف سطح این تحصیلات عالیه را پائین نیاوریم. ما باید بیش‌از هر زمان دیگری ملزومات این تحصیلات را حفظ و تقویت کنیم؛ و حق داریم از فیلسوفان انتظار داشته ‌باشیم که با ما بگویند این ملزومات چه هستند.

وقتی این کتاب را می‌خوانیم گاهی احساس شگفتی می‌کنیم. برخی از ایده‌های یاسپرس چه ‌بسا ما را شوکه کنند، یا به نظرمان بسیار غیرعملی یا حتی بدتر برسند. اما گاهی ایده‌هایی هم که مخالف به کار بستنشان در دانشگاه‌هایمان هستیم مستحق شنیده شدن و مورد تأمل قرار گرفتن هستند.

یاسپرس معتقد است که در هر دانشگاه حقیقی سه عنصر «آموزش آکادمیک»، «پژوهش علمی و عالمانه»، و «حیات فرهنگی خلاقانه» به‌طرز جدایی‌ناپذیری به‌هم وابسته‌اند؛ و این‌که هر یک از این فعالیت‌ها اگر از بقیه جدا شود در درازمدت ضعیف می‌شود و خواهد مرد. پس، از نظر یاسپرس، افزایش در شمار افرادی که در دانشگاه به پژوهش تمام‌وقت مبادرت می‌ورزند و مدرسانی که تمام‌وقت در دانشگاه تدریس می‌کنند باعث نابودی فکری آن خواهد شد؛ او تأکید می‌کند که کسی که خود در پژوهش دخالت نداشته نمی‌تواند معلم خوبی باشد و دانشجویان را به‌خوبی هدایت کند.

یاسپرس در فلسفه‌اش دشمن سرسخت فاشیسم و کمونیسم است. او که با هرگونه تسلیم فکری به دشمنان آزادی مخالف بود، بر ارتباطات مداوم در سطح دانشگاه بدون هیچ مانع سیاسی یا ایدئولوژیک تأکید می‌کرد. موضع یاسپرس ناشی از بی‌اطلاعی و بی‌خبری از واقعیت سیاسی نبود، بلکه در نتیجه‌ی دوازده سال تجربه مستقیم تحت سلطه یک حکومت استبدادی تمامیت‌خواه، معتقد بود که دانشگاه باید به این ارتباطات فکری آزاد ملزم باشد، و بنابراین باید افرادی را نیز که اصطلاحاً «قربانی فکری» شده‌اند به درون خود بپذیرد: حتی کسانی که اگر قدرت می‌داشتند دیگر عقاید را برنمی‌تابیدند. دانشگاه مطمئن است که توانایی این کار را دارد. دانشگاه می‌خواهد حیاتی پویا داشته باشد، نه ایستا؛ هدف ارتباطی اش ایجاب می‌کند که حتی در پی ایجاد ارتباط با کسانی باشد که در برابر ارتباط مقاومت می‌کنند.

عدم پذیرش فردی در دانشگاه که می‌تواند توانایی‌های فکری‌اش را اثبات کند و کار پژوهشی انجام دهد، حتی اگر علایق پژوهشی اش در منتها درجه با علایق ما بیگانه باشد، در ضدیت با ایده‌ی دانشگاه قرار دارد.

یاسپرس مطلبش را دقیق توضیح می‌دهد:

این خواست که همه جهان‌بینی‌ها در دانشگاه مطرح شوند، مثلاً در فلسفه، تاریخ، جامعه‌شناسی و علوم سیاسی، کاملاً با ایده‌ی دانشگاه مغایرت دارد. اگر یک جهان‌بینی خاص نتواند پژوهشگرانی برجسته تربیت کند، نباید ادعای شأن علمی را داشته باشد. هر شخص یقیناً ترجیح می‌دهد با کسانی زندگی کند که با آن‌ها اشتراک نظر دارد، بااین‌حال، مادامی‌که این شخص به ایده‌ی دانشگاه اذعان داشته باشد، و در مورد انتخاب متقاضیان پذیرش حق اظهارنظر داشته باشد، تمایل خواهد داشت که مختلف‌ترین دیدگاه‌ها را به دانشگاه بکشاند تا فرصتی برای تقابل‌های ثمربخش فراهم کند، تا دامنه فکر را، با قبول همه خطراتش، وسعت بخشد- و فراتر از همه، دستاورد پژوهشی و کیفیت فکری را به تنها عوامل حیاتی دانشگاه بدل کند.

دانشگاه نه‌تنها افرادی با اهداف مخالف را تحمل می‌کند، بلکه آن‌ها را برای پذیرش طلب می‌کند. مادامی‌که این افراد آماده باشند درباره عقاید خاصشان و صلاحیتشان در دانشگاه سخن بگویند و بحث کنند، مادامی‌که مجال دهند عقایدشان به انگیزه‌ای برای تحقیق و پژوهش بدل شوند، برای دانشگاه سودمندند. اما اگر آن‌ها در پی این باشد که عقاید خود را بر دانشگاه مسلط کنند اگر در انتخاب داوطلبان ورود به دانشگاه از کسانی که با آن‌ها هم‌عقیده هستند طرف‌داری کنند، اگر آزادی فکری را با تبلیغات پیامبرنمایانه عوض کنند، دراین‌صورت با بقیه دانشگاهیان که مهم‌ترین هدفشان زنده نگه‌داشتن ایده‌ دانشگاه است، شدیدترین ناسازگاری را خواهند داشت.

دشوار نیست که به استدلال‌های علیه این دیدگاه‌ها بیندیشیم. چنین استدلال‌های مخالفی در پس‌زمینه‌ای که در آن نوعی اضطرار و بحران جاری، جنگ یا وضعیت نزدیک به جنگ وجود دارد، که در آن اصول درازمدت در سایه اقتضائات لحظه قرار می‌گیرند، قدرتمندتر هم به‌نظر می‌رسند اما وقتی بحرانی در پی بحرانی دیگر می‌آید، اذهان و نهادهای ما به نگاه‌های دوربین‌تر و اندیشه‌های ژرف‌تری نیاز خواهند داشت.

در جهانی با این‌ همه اضطرار بلندمدت، باز هم باید به تحصیلات عالیه اندیشید، نه ‌فقط برحسب نیازمندی‌های زمان حال یا آینده‌ای نزدیک، بلکه برحسب آینده‌ای دور آن‌چنان‌که در پرتو تجربیات گذشته‌ای طولانی روشن خواهد شد. هیچ دیکتاتور تمامیت ‌خواهی سه نسل باقی نخواهد ماند، اما نهاد دانشگاه‌های آزاد اکنون نزدیک به نهصد سال است که در مغرب ‌زمین دوام آورده‌ است، آن هم با سرزندگی و رشدی تقریباً بی‌بدیل. اگر ما آرزو داریم که این رشد ادامه یابد، یابد بپرسیم راز آن چه بوده‌است؟ و کارل یاسپرس تلاش کرده تا پاسخی فلسفی به این پرسش دهد، پاسخی متصل به تصمیماتی که همه ما شهروندان، دانشجویان و معلمان باید این‌جا و اکنون اتخاذ کنیم.

کتابی که در دست دارید حاوی ترجمه تمام متن اصلی آلمانی به‌جز قسمت پایانی فصل نهم و کل فصل دهم است. این قطعات حذف‌شده، یعنی صفحات 124 تا 132 متن اصلی، به شرایط خاص آلمان و اوایل وضعیت پس‌از جنگ در سال 1946 ارتباط دارند.

پیش‌ از آغاز متن اصلی، بحث مجمل خواهید دید از رویکرد یاسپرس که پروفسور رابرت اولیش (ulich robert)، فیلسوفی کاملاً آشنا با اوضاع و احوالی آمریکا و متخصص در حوزه آموزش و پرورش، طرح کرده‌است.

کارل دبلیو. دویچ- دانشگاه ییل

***

ص 64: پروسه یادگیری با موضوعات مشخص سروکار دارد. هیچ‌چیز از این مطالبه‌ی ریشه‌ای دانش مستثنی نیست. هر چیزی که در زمان وجود دارد باید به قلمرو دانشگاه درآید به‌طوری‌که به ابژه ای برای مطالعه بدل شود. دانش را نمی‌توان منحصراً توسط ذهن خلق کرد. در این معنا فقط ریاضی‌دانان و منطق‌دانان بی‌نیاز از بیرون هستند و نیازی به تجربه روزمره ندارند. دانشجو همواره نیازمند مواد مشاهده تجربی است. ازآنجا که دانشگاه این را می‌داند برای دانشجو کمک‌هایی جانبی از قبیل آزمایشگاه و کتابخانه و کلینیک فراهم می‌کند. همچنین دانشگاه موادی برای مطالعه و تحقیقی تصاویری از آن‌ها، و دستگاه‌ها و ابزار آزمایشگاهی نیز مهیا می‌سازد.

اما اشیایی بی‌جان به‌تنهایی نمی‌توانند تمام آنچه را باید شناخته شود فراهم سازند. ذهن ذاتاً زنده است. هر دوران تاریخی و تمدن خاص می‌تواند به خودآگاهی حقیقی خود دست یابد، اما فقط وقتی‌که اعضای متفکر آن با زمان خود در «داد و ستد» باشند، وقتی‌که با انسان‌های خلاق و متفکر در ارتباط باشند. دانشگاه در پس‌زمینه تعریف ناپذیر فضای فکری، یعنی «داد و ستدی» انسانی که نمی‌توان آن را با عمل اراده‌ یا سازماندهی ایجاد کرد، بلکه صرفاً می‌توان گفت هست یا نیست، وجود می‌یابد.

ص 65 و 66: جهان محدود دانشگاه را می‌توان با مصحف مسافرت و پذیرش دانشجویان خارجی، روابط گسترده و عمیق شخصی، ارتباط با دانشگاه‌های خارجی، یا مشارکت دادن اعضای دانشگاه در فعالیت‌های علمی، همچون کارهایی که پزشکان انجام می‌دهند، بسط داد. فعالیت‌های علمی می‌توانند ایده‌ی دانشگاه را بسط دهند، اگر این فعالیت‌ها قابلیت به اشتراک گذاشته شدن را داشته باشند، بتوانند به ایده بدل شوند، و در جمع دانشجویان پاسخی برانگیزند.

اگر تحقیق وظیفه دانشگاه باشد، این وظیفه در دانشگاه تنها در مواجهه با تعهدات متعارض با آن تحقق‌پذیر است. بنابراین، برخی نتیجه می‌گیرند که بهتر است (در دانشگاه) نهادهایی برای پژوهش صرف ایجاد شود که وظایف دیگر از آن‌ها سلب شده باشد؛ نهادهای پژوهشی ای که می‌توانند به خوبی سازماندهی شوند و کارهای خوبی انجام دهند. اما آن‌ها اساساً شعبه‌ای فرعی از دانشگاه باقی می‌مانند. آن‌ها درنهایت فقط در ارتباط با دانشگاه شکوفا می‌شوند. آن‌ها به دانشگاه نیاز خواهند داشت تا برایشان استعدادهای تازه فراهم آورد.

علاوه‌براین، پژوهش به‌خودی‌خود وابسته به دسترسی به کل دانش و مجال مبادله با تمام انواع متخصصان است. اگر مؤسسات پژوهشی به دلیل ماهیت پژوهشی که انجام می‌دهند به مکان‌های خاص وابسته و محدود نباشند، می‌توان آن را در شهرک‌های دانشگاهی تأسیس کرد. یک پروژه تخصصی، به‌ویژه در علوم طبیعی، در زمان محدودی موفقیتی حیرت‌انگیز ایجاد می‌کند، اما معنا و تداوم خلاقانه‌ی پژوهش‌ها تنها زمانی حفظ می‌شود که همواره مبادله‌ای پویا با کلیت دانش وجود داشته باشد. یک دانشمند یا محقق منفرد می‌تواند با صرف زمان زیاد یا حتی کل عمر خود در نهادی پژوهشی که از سایر وظایف دانشگاه مبراست نتایج چشمگیری به دست آورد. اما این نتایج تنها با داد و ستد پویا و زنده با جامعه دانشگاهی که ممکن است روزی باز به آن بازگردد تحقق کامل خود را به دست می‌آورند. علاوه‌براین، خود آموزش در بیشتر اوقات می‌تواند باعث ایجاد انگیزه برای پژوهش شود. به‌ویژه این‌که آموزش ضرورتاً نیازمند موضوعاتی است که تنها به واسطه پژوهش مهیا می‌شوند.

بنابراین ترکیب پژوهش و آموزش اصل بنیادین و لاینفک دانشگاه است. اهمیت این ترکیب به دلیل ارزش اقتصادی آن یا تأمین سرمایه پژوهش نیست، بلکه به این دلیل است که بهترین محقق بهترین و تنها معلم هم هست. محقق ممکن است بر لحاظ آموزشی کاملاً ناتوان باشد، یعنی نتواند اطلاعات خام را به‌خوبی منتقل کند. اما او قطعاً به‌تنهایی می‌تواند دانشجو را در تماس با فرایند واقعی اکتشافات خود قرار دهد و بدین‌ترتیب دانشجو را با روح علم مواجه سازد، به‌جای این‌که نتایج بی‌معنایی برای حفظ کردن تحویل او دهد. او روح زنده پژوهش علمی است. در ارتباط با اوست که می‌توان وجود اصیل دانش را مشاهده کرد. او انگیزه‌های مشابهی را در دانشجویان خود بیدار می‌کند، او آن‌ها را به سمت منبع دانش هدایت می‌کند. تنها کسی که خود پژوهش می‌کند می‌تواند آموزگار خوبی باشد. دیگران صرفاً می‌توانند مجموعه‌ای از اطلاعات را که به‌ منظور آموزش مرتب شده‌اند منتقل کنند. دانشگاه دبیرستان نیست بلکه یک مؤسسه عالی یادگیری است.

دانشگاه‌ها مدرسه‌هایی حرفه‌ای در درون خود دارند که فارغ‌التحصیلان را برای مشاغل مختلف آماده می‌سازند. تنها کسانی می‌توانند وارد این مدرسه‌ها شوند که نگرش علمی داشته باشند. این امر نیازمند آشنایی با پژوهش و روش علمی است که در تمایز با تمرین تخصصی در معنای محدود آن قرار دارد. بهترین تمهید برای کسب توانایی حرفه‌ای به ‌منظور ورود به این مشاغل نه به‌خاطر سپردن حجم زیادی از دانش و اطلاعات بلکه تمرین و توسعه قابلیت‌ها برای پژوهش و تفکر علمی است. این خود می‌تواند بنیانی برای تمرین فکری و علمی در طول زندگی باشد. و دانشگاه تنها مقدمه‌ای برای این نوع تمرین حرفه‌ای است. تمرین کردن به‌تنهایی می‌تواند منجر به استادی در کار شود. دانشگاه باید مهیاگر بهترین شرایط ممکن برای پیشرفت به واسطه تمرین کردن باشد.

دانشجویی جوان باید یاد بگیرد که چگونه سؤال کند. او باید هر چیز را به طور نظام‌مند مطالعه کند و ته و توی آن را دربیاورد. اما نیازی نیست که تمام داده‌ها و اطلاعات را حفظ کند و در ذهن داشته باشد.

ص 75: آموزش‌وپرورش در دانشگاه در ذات خود سقراطی است. البته این تمام آموزشی که فرد می‌تواند با آن درگیر شود نیست، اما مانند آموزشی هم نیست که فرد در دبیرستان تجربه می‌کند. دانشجویان دانشگاه بالغند نه کودک. آن‌ها انسان‌هایی جاافتاده و کاملاً مسئولیت پذیرند. استادان به آن‌ها تکلیف یا رهنمودهای شخصی نمی‌دهند. آزادی عاملی بسیار مهم است، و حتی با آموزش‌های تحسین‌برانگیزی که از دیرباز در اصول رهبانی و آکادمی‌های نظامی ریشه دارد آشتی‌ناپذیر است.

ص 89: ارتباطات

دانشگاه افرادی را که درگیر پژوهش و آموزش علمی و زندگی فکری‌اند با هم متحد می‌کند. معنای اصلی کلمه دانشگاه، یعنی کل یا جامعه (universitas)، ایجاب می‌کند که دانشگاه هم اجتماعی از استادان و دانشجویان باشد و هم وحدت همه مطالعات در آن به وجود داشته باشد. ایده دانشگاه ذهنی گشوده را می‌طلبد، آمادگی برای برقراری ارتباط با چیزها با هدف به دست آوردن تصویری از کل از منظر اصول خاص فردی. این ایده مستلزم وجود ارتباطات است، نه صرفاً ارتباطی میان رشته‌ای، بلکه همچنین میان افراد. بنابراین دانشگاه باید پژوهشگران را به بحث و تبادل مستقیم با محققان و دانشجویان همکارشان وادارد. ایده‌آل این است که این ارتباط از نوع سقراطی باشد، و پرسش‌هایی را طرح کند تا افراد درباره‌ی خودشان و درباره یکدیگر به شفاف‌سازی برسند. فضای ارتباطی مبتنی بر اشتراک فکری شرایط مناسبی را برای فعالیت پژوهشی و علمی ایجاد می‌کند، گرچه چنین فعالیتی درنهایت همواره در تنهایی انجام خواهد شد.

ارتباطی که از حیث فکری مفید باشد، می‌تواند شکل دوستی میان دو فرد، انجمن‌های جوانان و حتی عشق و ازدواج را به خود بگیرد.

ص 95: دانشگاه به‌مثابه محل تلاقی رشته‌ها و جهان‌بینی مختلف

در دانشگاه همه رشته‌ها متحدند. دانشجویان رشته‌های مختلف با هم ملاقات می‌کنند. وجود اشکال متعدد دانش در دانشگاه برای دانشجویان الهام‌بخش است و باعث اتحاد همه دانشجویان می‌شود. برانگیزش متقابل دانشجویان به اتحاد مطالعات منجر می‌شود. علوم اگر به حال خود رها شوند، به توده‌ای بی‌ثبات و نابسامان از واحدهای بی‌ربط بدل می‌شوند. حضور همزمان آن‌ها در دانشگاه پیوندشان را احیا می‌کند و تلاش‌هایی را در جهت وحدت کلی‌شان برمی‌انگیزد.

اما این ارتباط آشکار میان علوم بر بستر گسترده ارتباطات ضمنی مبتنی است. میان جریان‌های فکری جاذبه بنیادینی وجود دارد؛ حتی زمانی‌که آن‌ها با هم برخورد می‌کنند، هویت‌های اختصاصی و جداگانه همدیگر را تصدیق می‌کنند.

ص 105: اما همه این‌ها نباید باعث شود به این ‌فرض متکبرانه برسیم که دانشگاه تنها جایگاه درست زندگی فکری است. ما که به دانشگاه به‌ منزله جایی برای هدایت زندگی‌مان عشق می‌ورزیم، نباید سرشت خاص و محدودیت‌های آن را نادیده بگیریم. در بسیاری از موارد خلاقیت در بیرون از دانشگاه به وجود می‌آید، ابتدا از سوی دانشگاه رد می‌شود، سپس پذیرفته می‌شود، و درنهایت به استقلالی از آن خود می‌رسد.

ص 106: نقش شخصیت در ساختار رسمی دانشگاه

واپسین مسئله‌ای که در ساختار نهادی دانشگاه مطرح می‌شود جایگاه انسان‌ها در آن است، زیرا دانشگاه برای زنده بودن نیازمند اشخاص است، نه نهادهایی که چیزی نیستند جز پیش‌شرط مادی آن. دانشگاه را باید براساس توانایی‌اش برای جذب بهترین افراد و مهیا کردن مناسب‌ترین شرایط پژوهش، ارتباط و تدریس برای آنان مورد قضاوت قرار داد.

تنش میان شخصیت زنده و پویای پژوهشگر و اشکال نهادی اجتناب‌ناپذیر است. اگر ایده‌ دانشگاه زنده باشد، تغییری خلاقانه در اشکال نهادی ایجاد خواهد شد. دوران محافظه‌کاری جای خود را به دوران تغییرات سریع می‌دهد.

ص 108: در هر نهادی ورای و فارغ از تفاوت‌های آشکار میان شایستگی‌های فردی، تفاوت‌هایی در طبقه و اقتدار هم وجود دارد. سازمان عقلانی بدون رهبری قابل‌تصور نیست. درگذشته دانشجویان بدون تشریفات دور استاد جمع می‌شدند. امروز یک مسئول پژوهش کار نظارت نهادینه بر سازمان و دستیارانش را برعهده دارد. اگر فرد مسئول از لحاظ فکری هم شخص برجسته‌ای باشد این نظارت نه‌تنها قابل‌تحمل، بلکه مطلوب نیز خواهد بود. اما در نهادهای پایدار این معمولاً به بخت و اقبال بستگی دارد. آنچه تحمل‌ناپذیر است رفتار کسانی است که می‌خواهند فقدان فکر و نارضایتی‌هایی را که در مقابلشان وجود دارد با تحمیل زور جبران کنند. افراد خلاقی که هوش و استعداد رهبری کردن دارند برای این شغل بهترینند. آن‌ها با آگاهی از محدودیت‌های خود به زیردستانشان بیشترین آزادی ممکن را می‌دهند، به این امید که زیردستانشان گامی جلوتر از آن‌ها بگذارند.

هیچ نهادی به ‌خودی‌خود رضایت‌بخش نیست. روندهای پیچیده‌ پالایش نهادی نهاد را رو به زوال می‌برند. سادگی دشوارترین چیزی است که می‌توان به آن دست یافت؛ البته سادگی ای که از پختگی و بلوغ می‌آید، نه از خامی.

راه‌حل‌های «ساده» روابط پیچیده را حل نمی‌کنند بلکه نابود می‌کنند؛ متمایز ساختن مؤسسات پژوهشی از مؤسسات آموزشی، علوم محض از علوم کاربردی، آموزش و پرورش آزاد از آموزش و پرورشی تخصصی، آموزش و خواص از آموزش عموم از جمله این راه‌حل‌های ساده‌انگارانه هستند.

ص 109: زندگی فکری اصیل تنها در جایی اتفاق می‌افتد که آموزش‌وپرورش صرفاً به موازات هم انجام نشوند، بلکه با هم انجام شوند. این آرمانی است که تنها با فعالیت انسان‌های کامل تحقق می‌یابد.

ص 133: عامل انسانی

یقیناً حیات دانشگاه وابسته به ماهیت انسان‌هایی است که در آن مشارکت دارند. مشخصه یک دانشگاه خاص به واسطه استادانی شکل می‌گیرد که در آن منصوب شده‌اند. هر دانشگاه بر حسب نوع افرادی که جذب می‌کند تعیین می‌یابد. ایده حقیقی دانشگاه تماماً عبث خواهد بود اگر افرادی نباشند که به آن تحقق بخشند. اگر چنین افرادی وجود داشته باشند، موضوع یافتن و جذب آنان برای دانشگاه موضوع مرگ و زندگی است.

حیات دانشگاه به دانشجویان نیز به همان اندازه استادان وابسته‌است. اگر دانشجویی مناسبی نباشد، تلاش بهترین استادان نیز تقلایی بیهوده خواهد بود. بنابراین، همه‌چیز به جوانانی وابسته ‌است که شایسته تحصیلند. آن‌ها باید با به کار بستن توانایی‌های خود شایستگی‌شان را برای گزینش به‌عنوان دانشجو نشان دهند.

پذیرش در دانشگاه باید از طریق فرایندهای گزینشی صورت پذیرد. برای ورود به دانشگاه دوره‌های تحصیلی مقدماتی مورد نیاز است. بدون این دوره‌ها، تحصیل در دانشگاه بیهوده خواهد بود. علاوه‌براین، فردی که می‌خواهد وارد دانشگاه شود باید آموزش‌پذیر باشد، یعنی باید قابلیت‌ها، استعدادها و ویژگی‌هایی داشته باشد که در طی تحصیل در دانشگاه شکوفا شوند و رشد کنند.

در این‌جا پرسشی به وجود می‌آید درباره این‌که دانشگاه بر مبنای چه قسم دانشجویانی برنامه‌ریزی می‌کند؟ بر مبنای همه دانشجویان؟ یا فقط بهترین‌ها؟ هدف دانشگاه این است که محیطی فراهم سازد که در آن بهترین‌های هر نسل بتوانند آزادانه رشد کنند. اما از پیش نمی‌توان تعیین کرد که کدام یک از این دانشجویان، پیش‌از این‌که استعدادهای خود را به واسطه دانشگاه شکوفا سازند، بهترین نسل خود خواهند شد. علاوه‌براین، دشوار است که بتوانیم با اطمینان کامل قسم خاصی از انسان‌ها را به وجود آوریم یا حمایت کنیم، بی‌آن‌که احتمالاً مستعدترین‌ها، یعنی، جدّی‌ترین گروه دانشجویان، کسانی که «حقیقت» آرمانشان است را بی‌اهمیت بشماریم.

برای چنین افرادی مطالعه و تحقیق مشقت محض یا صرفاً اشتغالی درمیان اشتغالات دیگر نیست، بلکه کمک به ایجاد دانش تازه است و ایجاد حقیقت زنده‌ترین و شخصی‌ترین دغدغه آنان است پس نمی‌توان «بهترین‌ها» را برحسب یک قسم خاص تعریف کرد. آن‌ها نماینده تنوع وسیعی از افراد هستند که زندگی‌شان و ژرف‌ترین بخش وجودشان را صرف جستجوی حقایق و پیامدهای آن می‌کنند.

ص 158 الی 163: دولت و جامعه

دانشگاه به لطف بدنه سیاسی وجود دارد. وجود آن وابسته به ملاحظات سیاسی است. دانشگاه تنها به شرطی و درجایی اجازه‌ی حیات می‌یابد که دولت بخواهد. دولت وجود دانشگاه را ممکن می‌سازد و از آن محافظت می‌کند.

دانشگاه به‌منزله دولتی در درون دولت

دانشگاه وجودش را مدیون جامعه است، جامعه‌ای که تمایل دارد جایی در درون محدوده‌هایش تحقیقاتی محض، مستقل و بی‌طرفانه انجام شود. جامعه دانشگاه را می‌خواهد زیرا احساس می‌کند که جستجوی ناب حقیقت جایی در درون آن به دردش می‌خورد. هیچ دولتی محدود شدن قدرتش را تحمل نمی‌کند و این به دلیل ترس از پیامدهای جستجوی ناب حقیقت است، چیزی که دانشگاه اصیل را ممکن می‌سازد.

دولت با خودداری از مداخله در دانشگاه به آن احترام می‌گذارد و از آن در برابر دیگر مداخلات نیز محافظت می‌کند. دانشگاه وجدان آگاه یک دوران است. دانشگاه متشکل از گروهی از اشخاص است که مجبور نیستند مسئولیت سیاسی جاری را بر دوش کشند، دقیقاً به این دلیل که مسئولیت نامحدود بسط حقیقت برعهده‌ی آن‌هاست. دانشگاه با اینکه بیرون از جهان امور عملی است، اما به‌منزله مکان پژوهش، لزوماً تحت نفوذ معنایی از واقعیت است. دانش، و نه کنش، شکل‌دهنده نسبت دانشگاه با واقعیت است. احکام ارزشی و اعمال کاربردی در آن به نفع ایده حقیقت ناب معلق شده‌اند.

حقیقت این است که روابط میان دولت و دانشگاه تقریباً همیشه بر تنش و متعارض بوده ‌است. دولت به‌سادگی می‌تواند بر دانشگاه سلطه داشته باشد و درواقع آن را نابود کند، زیرا دانشگاه بدون دولت ناتوان است. بنابراین همه تعارضات باید به سطح فکری محدود شوند. ابتکار عمل باید از ذهن و روحی ناشی شود که توسط دانشگاه آشکار می‌شود، دانشگاهی که باید ذهن توده را به وضوح بخشیدن تفکر خود و مشخص کردن اهداف درست خود وادارد.

دانشگاه باید از مانورهای سیاسی اجتناب کند، نه ‌فقط به این دلیل که نسبت به آن بیگانه‌اند، بلکه به این دلیل که برای انسجامش خطرناک و مهلکند. دانشگاه (برخلاف نهادهای سیاسی) باید به‌طور صریح و آشکار خواستش را عیان کند. دانشگاه دولت را با نیروی حقیقت، و نه با زور، کنترل می‌کند. پیامد این تنش فکری باید همکاری دولت و دانشگاه باشد، نه نابودی ضعیف‌تر توسط قوی‌تر، و البته همواره فرض بر این است که دولت می‌خواهد به تحقق ایده‌ی دانشگاه کمک کند. اگر این اتفاق نیفتد، دانشگاه انتخابی ندارد جز این‌که ایده خود را در خفا زنده نگه دارد، مراقب باشد که وارد فعالیت‌های اجتماعی نشود، و منتظر سقوط احتمالی دولت حاضر بماند. بااین‌حال، دانشگاه از بین می‌رود اگر خصومت رسمی با ایده آن مدت‌زمان طولانی ادامه یابد.

اجازه دهید با فرض همکاری دولت و دانشگاه نگاهی به چند نمونه ملموس نظارت دولتی بیندازیم. پیش‌از هر چیز، دولت توجه خود را به استقبال دانشگاه با ضمانت قانونی این استقلال تأیید خواهد کرد. استقلال دانشگاه به‌منزله نهادی صنفی باید تضمین شود. بنابراین، استاد دانشگاه در وهله نخست کارمند دولت نیست، بلکه عضو یک سازمان مستقل است. کارمند دولت صرفاً تصمیمات سیاسی مقامات بالاتر را اجرا می‌کند و وظیفه دارد تبعیت کند، همچون قاضی‌ای که تابع قوانینی است که صرفاً باید اجرایشان کند. فضیلت او در انجام دادن مو به موی دستورهاست.

در مقابل، کار اصلی استاد این است که خود انتخاب کند و تصمیم بگیرد. او مسئول است، اما صرفاً نسبت‌ به فعالیت‌های تحقیقاتی خودش. او باید تماماً وقف مسائلی شود که خود طرح می‌کند، بدون این‌که تداخلی با هیچ امر بیرونی داشته باشد و تصمیماتش را بر مبنای معیارهایی می‌گیرد که درونی کارش هستند و مستقل از حسابگری های بیرونی، واقعیت‌های لحظه‌ای، و قضاوت‌های قطعی اند. استاد دانشگاه باید، بیش ازهر چیز، خود را محقق و معلم بداند، نه عضو یک سازمان یا کارمند دولت.

به‌ندرت پیش می‌آید که دولت به‌منزله ناظر همه‌جا حاضر استقلال دانشگاه عمل کند. دانشگاه، درمقابل، آزادانه کار دولت را تأیید می‌کند، یعنی نه به‌طور پنهانی استقلال دولت را به‌منزله شرّی ضروری به پرسش می‌گیرد، و نه به هر خواست آن تن می‌دهد و تعظیم می‌کند. دانشگاه با نظر مثبت نظارت دولتی را می‌پذیرد، اما تا زمانی‌که این وزارت با جست‌وجوی حقیقت دچار تعارض نشود. بدون این نظر مثبت، فاجعه به بار می‌آید، زیرا نظارت دولتی می‌تواند گهگاه از دانشگاه در برابر فعالیت‌های مضر برای ایده حقیقی دانشگاه حفاظت کند. و اگر دولت مطالبات بی‌جایی از دانشگاه داشته باشد، دانشگاه وظیفه دارد موضع صریح بگیرد و بر مبنای اصول فکری خود با دولت مخالفت کند. زیرا دولت ایده خود را در دانشگاهی می‌یابد که به آن امکان می‌دهد اصول خود را بشناسد و بر مبنای آن‌ها عمل کند. در مقابل، دانشگاه تنها زمانی به شناخت خود نائل می‌شود که به عینیت دست یابد.

ص 169: آزادی آکادمیک به‌معنای آزادی دانشجو و استاد در انجام تحقیقاتشان به روش خویش، و تدریس نتایج این تحقیقات است. دولت باید موضوعات تحقیقاتی را به‌طور کامل به افراد واگذارد. این تعریف همان آزادی‌ای است که دولت قرار است ضمانت کند و از مداخله هر نهادی در کار دانشگاه جلوگیری کند و این شامل مداخله خودش نیز می‌شود. آزادی آکادمیک با آزادی دین شباهت دارد طوری که هر دوی آن‌ها باید توسط دولت و در مقابل دخالت خود دولت محافظت شوند.

«آزادی آکادمیک» تنها زمانی حفظ می‌شود که پژوهشگرانی که با آن درگیرند از معنایش آگاه باشند. این آزادی بدان معنا نیست که هرکس هرچه دلش خواست بگوید. حقیقت رسالتی دشوار و بزرگ است و نباید دستخوش احساسات زودگذر و بازیچه شور و حرارت های لحظه‌ای شود. آزادی آکادمیک تنها در جایی وجود دارد که غایات پژوهشی و جستجوی حقیقت مطلوب باشد. اهداف عملی، جهت‌گیری‌های تحصیلی، یا تبلیغات سیاسی حق ندارند در آزادی آکادمیک دخالت کنند.

آزادی آکادمیک و حق قانونی «آزادی بیان» صرفاً شباهتی سطحی با هم دارند. زیرا کاملاً قابل‌درک است که آزادی آکادمیک دوام یابد، حتی زمانی‌که حق قانونی آزادی بیان فسخ شود.

اعضای هیئت علمی تنها همچون دیگر شهروندان از حق قانونی آزادی بیان برخوردارند. آن‌ها نمی‌توانند از دانشگاه انتظار داشته باشند که از آزادیشان وقتی در مقام شهروندان عادی سخن می‌گویند حمایت کند. آن‌ها فقط در مواردی مستحق این حمایتند که به تخصصشان مربوط باشد، مثلاً وقتی می‌خواهند نتیجه‌ی پژوهششان را منتشر کنند، اما نه در مورد اظهارات و عقاید سیاسی یا مقالاتی که در روزنامه‌ها می‌نویسند. آزادی آکادمیک به آن‌ها حق نمی‌دهد که امتیازی بر دیگر شهروندان داشته باشند. این به‌معنای آزادی حرفه‌ای و استقلال آن از هر اجباری جز تمامیت، روش و نظام فکری است.

این آزادی به کسی حق نمی‌دهد که از مسئولیت در قبال امور عامه مبرا باشد. برعکس، این آزادی فرد را وامی‌دارد که به شیوه اقتدارگرایانه امور عامه و رأی‌شان را در لفافه نپیچد و به این امور به‌طور مضاعف توجه کند و آن‌ها را در درجه نخست توجه قرار دهد.

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


پایگاه خبری علیرضا ملک پور: مهارت در کار ضامن اشتغال پایدار
پایگاه خبری علیرضا ملک پور: مهارت در کار ضامن اشتغال پایدار
نوشت ایران؛ نوشت افزار باکیفیت ایرانی اسلامی
نوشت ایران؛ نوشت افزار باکیفیت ایرانی اسلامی
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715