شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۵:۲۴ - ۱۴۰۰/۰۴/۰۷

گفتگو با «محمد داود حیدری» پدر شهید مدافع حرم «حمید حیدری»

میگفت کشورهای اروپایی جای من نیست/ عشق به اهل بیت(ع) او را به سوریه برد

ایران که آمد، دلیل آمدنش را برایم گفت: کشورهای اروپایی از نظر مادی خیلی پیشرفته هستند و ما هم می توانستیم خیلی پیشرفت کنیم؛ اما به‌ چه قیمتی! به قیمت از دست دادن‌ دین و ایمان مان! در ایران اگر ما خودمان دنبال فساد نرویم، فساد دنبال ما نخواهد آمد. اما آنجا آنطور نیست

ندای اصفهان- گفتگو از معصومه حلیمی

این روزها که اکثر افراد تمام خوشبختی­ شان را در گرفتن اقامت کشورهای اروپایی و آمریکایی می­دانند و بازار غرب­گرایی و تخریب درونی داغ است، می­خواهیم سراغ شهیدی برویم که سفر خارجی را تجربه کرد و تمام شرایط اقامت برایش فراهم بود؛ اما میان ارزش­های اخلاقی و امکانات رفاهی ارزشگذاری­ کرد و راه شهادت را برگزید.

«محمد داود حیدری» پدر شهید لشکر فاطمیون «حمید حیدری» که چهره ساده و بی­ آلایشی دارد، از راز این انتخاب و هدف والای پسرش می­گوید.

***

ندای اصفهان: چه رازی در کودکی و نوجوانی پسرتان نهفته است که ایشان را به سمت شهادت سوق داد؟

حیدری: اهل غزنی هستیم و حمید هم آن­جا به دنیا آمد. برای نامگذاری اش سراغ قرآن رفتیم. چند اسم را داخل قرآن گذاشتیم و اسم حمید در آمد. فرزند چهارم خانواده بود. هفت، هشت ساله بود که ناامنی‌های افغانستان شروع شد و ما را مجبور کرد که به ایران بیاییم.

اما در مورد رازی که گفتید، یادم هست بچه های همسایه معمولا تو کوچه بازی می‌کردند یا دم خانه ها می‌ایستادند و شیطنت می‌کردند، اما هیچ وقت نشد که حمید توی کوچه برود یا با دوستان ناباب بگردد. برای همه ی همسایه‌ها احترام قائل بود و مقید به این بود که نباید همسایه آزاری کنیم. توی یک محله چهارده سال زندگی کردیم؛ اما بیشتر همسایه هایمان نمی دانستند چند تا بچه دارم. چون همه بچه هایم سرشان به کار خودشان گرم بود و آهسته می رفتند و آهسته می‌آمدند.

ندای اصفهان: پسرتان همین اصفهان درس خواند و تا چه مقطعی؟

– بله حدود بیست و چند سال هست اصفهان هستیم. وقتی ایران آمدیم چون مدرک نداشتیم، او را نتوانستیم به مدرسه بفرستیم. مجبور شدیم همراه دایی اش که تقریبا هم سن و سال خودش بود، به کلاس های نهضت سواد آموزی بفرستیم. چند سالی را در کلاس های نهضت شرکت کرد و سواد خواندن و نوشتن یاد گرفت، سپس سراغ کار رفت.

ندای اصفهان: چه شغلی را انتخاب کرد؟

– هیچ وقت بیکار نمی نشست، از هیچ کاری ابایی نداشت. هر کاری گیرش می آمد انجام می داد. کشاورزی می کرد، دامداری می کرد، اما شغل اصلی اش خیاطی بود. چون خیاطی شغل خانوادگی ما بود. خودم از جوانی خیاط بودم و این حرفه را به او هم یاد دادم. خیاطی را به طور جدی دنبال کرد و ماهر شد. تقریبا همه چیز بلد بود بدوزد. مانتو، شلوار، کت. پسرم دلش دریا بود و هیچ چیز را فقط برای خود نمی‌خواست، سعی می‌کرد حرفه اش را به دیگران هم یاد بدهد. با حوصله به بردارانش خیاطی یاد داد و موجب پیشرفتشان شد.

ندای اصفهان: اوقات فراغت­شان را با چی پر­ می­کردند؟

– علاقه زیادی به ورزش داشت، اما علاقه اش به رشته های رزمی بیشتر از همه بود. همین علاقه باعث شد که «موی­‌تای» را به صورت حرفه ای دنبال کند. در این رشته مدال های استانی و لوح های تقدیر هم کسب کرد و موجب افتخار ما شد.

مثل پهلوانان قدیم روحیه جوانمردی داشت و همین باعث شد که به سمت بدنسازی هم برود. بدنش ورزیده و سالم بود. همانطور که برای سلامتی بدنش اهمیت قائل بود، برای روحش هم وقت می‌گذاشت. روحش بزرگ بود و همین توانایی بدنی اش را دو برابر می‌کرد. برادرهایش را هم تشویش به ورزش می‌کرد و از فوایدش برایشان می‌گفت.

با اینکه هم در زمینه کاری پشیرفت کرده بود و هم در زمینه ورزش ولی در طول بیست و یک سال عمرش یک بار نشد که مغرور بشود و بهانه چیزی را بگیرد. خودش خیاط بود؛ اما هیچ وقت برای خودش کت و شلوار ندوخت. همیشه معمولی راه می‌رفت. معمولی می‌پوشید. معمولی حرف می‌زد. از هیچ غذایی ایراد نمی‌گرفت. هر بار که به خانه می‌آمد، نمی‌گفت مامان غذایم کجاست یا گرسنه ام. خودش به آشپزخانه می‌رفت و غذایش را گرم می‌کرد و می‌خورد.

ندای اصفهان: چطور شد سر از سوریه در آورد و مدافع حرم شد؟

– حدود شش، هفت سال پیش که بازارِ رفتن به کشورهای خارجی داغ بود، با چند تا از دوستانش به ترکیه رفت، می خواست یونان برود و بعد به کشورهای اروپایی. توی یونان بود که یک روز به من زنگ زد: بابا، ترکیه و کشورهای اروپایی جای من نیست. می‌خوام برگردم. گفتم پسرم هر طور خودت دوست داری عمل کن.

برایم عجیب بود که چرا برمی‌گردد. خیلی از مردم دست و پا می‌شکنند برای خارج رفتن؛ اما او می‌خواست برگردد. از ترکیه به افغانستان رفت و حدود یک ماه در آنجا ماند و سپس به ایران بازگشت. ایران که آمد، دلیل آمدنش را برایم گفت: کشورهای اروپایی از نظر مادی خیلی پیشرفته هستند و ما هم می توانستیم خیلی پیشرفت کنیم؛ اما به‌ چه قیمتی! به قیمت از دست دادن‌ دین و ایمان مان! توی ایران اگر ما خودمان دنبال فساد نرویم، فساد دنبال ما نخواهد آمد. اما آنجا آن طور نیست. همه چیز برای گناه کردن آماده است و راحت به گناه آلوده می شویم.

شهید حیدری در سفر ترکیه

از  خارج که برگشت، دوباره سراغ کار خیاطی رفت. مدتی کار کرد، اما متاسفانه بازار کار خیاطی بد شد و مجبور شد که سراغ کار دیگر برود. با یکی از برادرانش که خیلی بهش وابسته بود و همیشه با هم بودند سراغ کار طناب­ بافی رفتند. چون پسرِ کاری و زحمت­کشی بود، توی طناب بافی هم زود پیشرفت کرد و دوستان زیادی پیدا کرد. آن روزها اوایل جنگ داعش بود و یکی از دوستانش ­(شهید حسن جعفری) به سوریه رفته و شهید شده بود. خبر شهادتش خیلی برایش سنگین بود. خیلی دوست داشت برای تشییع جنازه اش شرکت کند؛ اما متاسفانه نرسید و به دلش ماند.

شهادت دوستش، او را به فکر فرو برده بود. انگار در ذهنش تصمیماتی داشت که به من نمی‌گفت. یک روز در همان طناب بافی برادرش را صدا زده و بی مقدمه گفته: مهدی، می خوام سوریه برم و مدافع حرم بشم. برادرش اول فکر کرده شوخی می‌کند؛ اما بعد که فهمیده جدی می‌گوید شروع کرده به بد گفتن از سوریه رفتن و وخامت جنگ. هرچه برادرش تلاش کرده منصرفش کند، نتوانسته چون واقعا تصمیمش را گرفته بود.

ندای اصفهان: به شما چیزی در مورد رفتنش نگفته بود؟

– نه آن اوایل من چیزی نمی­دانستم. همه چیز را به برادرش مهدی گفته بود. وقتی تهران برای اعزام رفته بود من نمی دانستم. مادرش اتفاقی صدایش را موقعی که با دوستش صحبت می کرده شنیده و فهمیده که ساعت پروازشان کی است. بعد رفتنش به من خبر داد و من بی معطلی راهی تهران شدم. به سختی پیدایش کردم؛ چون تمام صورتش را جوری با چفیه پوشانده بود که شناخته نشود. وقتی که اصفهان برگشتیم، خیلی ناراحت بود. برای بار اول با مادرش قهر کرد بود و مرتب می گفت تو به بابا خبر دادی که زمان پرواز کی است. حدود یک هفته با مادرش قهر بود و حرف نمی زد.

بی تاب رفتن بود هیچ چیز نتوانست او را از رفتن باز دارد. آخرش هم رفت تا به آرزویش برسد.

ندای اصفهان: به نظرتان چه باعث این همه بی­قراری ­اش شده بود؟

– در یک کلمه اگر بگویم، عشق به اهل بیت(ع)! هر وقت از کار می آمد بیشتر به پایگاه بسیج می رفت و فعالیت های مختلفی انجام می‌داد. جزو اولین کسانی بود که هئیت جوانان زینبیه را راه اندازی کرد. چهارشنبه هر هفته مقید بود که قم و جمکران برود. علاقه خاصی به اهل بیت(ع) داشت. همین علاقه باعث شد که به فکر سوریه رفتن بیفتد.

ندای اصفهان: چطوری شما و مادرشان را برای رفتن راضی کرد؟

– از همان کودکی وابستگی شدیدی به من داشت و من هم نمی توانستم دوری­ اش را تحمل کنم. یادم هست وقتی کشور خودمان بودیم و حمید کوچک بود، صبح ها که برای نماز صبح بیدار می شدم و به چشمه که چند دقیقه ای تا خانه مان راه بود می رفتم تا وضو‌ بگیرم، دنبالم می آمد. یک صبح صدای بابا گفتنش را شنیدم اول فکر کردم خیالاتی شدم، اما بعد که مطمئن شدم صدای حمید است، دنبالش گشتم. دیدم که در تاریکی شب دنبالم آمده و از تپه لیز خورده و زخم های سطحی برداشته. این زخم ها و لیز خوردنش هم باعث نشد که وابستگی اش نسبت به من کم شود. بیشتر اوقات با من بود و هر روز بیشتر از قبل خودش را توی دلم جا می‌کرد. حکمت خدا انگار بر این است که وابستگی ها را بشکند. همانطور که یوسف را از از پدرش گرفت، حمید مرا هم از من گرفت. امیدوارم صبری جمیلی عطا کند تا در این امتحان بزرگ پیروز شوم.

دوبار اقدام کرد به سوریه رفتن؛ اما هر دوبار برش گرداندم. برایم دل کندن از او خیلی سخت بود. اما بی­تابی و عشقش را که دیدم دلم کمی نرم شد. بار سوم هر طوری بود مرا راضی کرد و رفت. آموزش های لازم را در پادگان دید و آماده­ رفتن شد.

از فرودگاه مهرآباد به من زنگ زد و گفت: بابا راضی باش که من با خیال راحت بروم‌. سه بار این حرف را‌ تکرار کرد و من هم دلم نیامد خوشحالی­ اش را خراب کنم و رضایتم را اعلام کردم.

  ندای اصفهان: هنگامی که ایشان منطقه بودند، به راحتی می­ توانستید با هم ارتباط بگیرید؟

– آن موقع اوایل جنگ سوریه بود و خیلی کم پیش می آمد با ما تماس بگیرد. در طول سه ماهی که آنجا بود، فقط دو بار تماس گرفت. این سه ماه برای خانواده ما به اندازه سه سال طول کشید. یک روز بعد ازظهر بود که زنگ خانه مان به صدا در آمد. در را پسرم مهدی باز کرد. حمید پشت در بود. انگار دنیا را به او داده بودند. او را محکم در آغوش گرفته بود و از خوشحالی جیغ کشیده و همه را خبردار کرد. وقتی حمید را دیدیم، همه­ از شدت خوشحالی اشک شوق می‌ریختیم. بعد از چند روز دوباره زمزمه ­های رفتنش شروع شد و ما نتوانستیم مانع اعزامش شویم. بعد از چند ماه دوباره برگشت و این دفعه خیلی مصمم تر از قبل پیگیر رفتن بود، چون یک داستان عجیب تعریف می­کرد و مرتب می­ گفت من دوباره باید بروم.

ندای اصفهان: چه داستانی؟

– می گفت منطقه‌ی حساسی بود و جنگ طولانی شده بود. داعشی ها تمام تلاش شان را می‌کردند تا منطقه را از دست ندهند. آن ها تجهیزات زیادی داشتند و تعدادشان هم زیاد بود. بچه های ما هم سخت مقاومت می‌کردند؛ اما متاسفانه بعد از سه روز جانفشانی، منطقه دست دشمن افتاد. فرمانده بی‌سیم زد و دستور عقب نشینی داد. تمام سعی مان را کردیم تا شهدا و مجروحین را به عقب برگردانیم، اما متاسفانه امکان پذیر نبود. یکی از دوستان از ناحیه پا به شدت مجروح شده بود و نمی‌توانست ازجایش بلند شود. با اینکه رها کردندش برایمان سخت بود، اما مجبور شدیم منطقه را بدون او ترک کنیم. خیلی نگرانش بودم و چاره ای جز دعا برایش نداشتم.

دو، سه روز از این ماجرا می‌گذشت. تقریبا همه مطمئن شده بودیم که او به دست داعشی ها افتاده و شاید به شهادت رسیده باشد. اما اتفاق عجیبی افتاد. در کمال ناباوری ما، او به سنگر برگشت. وقتی او را دیدم، باور نکردم خودش باشد. یعنی هیچ کس نمی‌توانست باور کند. سریع برای معالجه‌ی زخمش اقدام کردیم و بعد از بهبودی ماجرا را از او جویا شدیم. گفت: بعد از اینکه شماها رفتید و داعشی ها رسیدند، تمام امید خود را از دست داده بودم و خودم را برای شهادت آماده کرده بودم. داعش تعدادشان زیاد بود و بین شهدا می‌گشتند تا هرکس را که زنده است به اسارت ببرند. نزدیکی های من که رسیدند اتفاق عجیبی افتاد. یک خانمی انگار از کنارم رد شد و چادرش را روی من پهن کرد. داعشی ها از کنارم گذشتند بدون اینکه مرا ببینند. بعد اینکه مطمئن شدم آنها رفته ­اند به زحمت از جایم بلند شدم و آرام آرام خودم را کشیدم و به سنگر رساندم.

این قصه را حمید چندبار برای برادرش و من تعریف کرد. با نجات یافتن همرزمش، حمید فکر می‌کرد آن زن، حضرت(س) زینب بوده و ارادتش به حضرت زینب(س) بیشتر از قبل شده بود. بیشتر از قبل مصمم رفتن به سوریه بود.

ندای اصفهان: چندبار اعزام شدند و از حال و هوای آخرین اعزامش برایمان بگویید.

– می خواستیم برایش برویم خواستگاری تا شاید بماند اما گفت اجازه بدید من یک بار دیگر بروم؛ من یک کار کوچک با حضرت رقیه سلام الله علیها دارم بعد اگر برگشتم خدا بزرگ است.

روزی که می خواست برود نگفت که می رود چون می دانست این دفعه دیگر من و مادرش راضی به رفتنش نمی شویم. می گفت می روم اما الان نه. درست همانطور که گفته بود عمل کرد. زود نرفت اما بالاخره رفت. دیدنش در لباس دامادی به دل من و مادرش ماند. داماد شد، اما نه آن طور که همه می‌شوند!

قبل رفتنش به برادرش مهدی قول داده بود که به محض اینکه برگردد، او را به گلستان شهدا سر مزار دوست شهیدش ببرد. با اینکه تازه رفته بود، مهدی روز شماری می‌کرد برای مرخصی اش. به حسابش مرخصی ­اش عید نوروز می افتاد. خودش هم که تماس می‌گرفت می گفت ان شاءلله عید بر می‌گردم. سه هفته به عید مانده بود که نگرانش شدیم چون هر بار تماس می گرفتیم یا خاموش بود یا همرزمانش جواب می‌دادند و می‌گفتند: هجوم رفته یا خط مقدم است یا اینکه استراحت می‌کند. هر بار که حالش را از همرزمانش می پرسیدیم، می گفتند خوب است. با این حرف ها کمی آرام می شدیم؛ اما باز هم دلشوره به سراغ مان می‌آمد. لحظه تحویل سال و عید خیلی برایمان دلگیر بود. مرتب چشم مان به در بود تا حمید بیاید و این دلگیری را به شادی تبدیل کند؛ اما انگار او قصد آمدن نداشت.

ندای اصفهان: معمولا کسانی که وابستگی شدید دارند از جمله پدر و مادرها، می ­گویند شهادت فرزندشان بهشان الهام شده، از شما هم همین­طور بود؟

– بله من خودم یک جورهایی منتظر این خبر بودم. یک روز توی بازار بودم که یک نفر زنگ زد و گفت شما آقای حیدری هستین؟ گفتم: بله. ته دلم لرزید. هرچه گفتم چه شده، چیزی نگفت. فقط گفت برای احوال پرسی زنگ زده ام. شب که خانه آمدم، به خانواده موضوع را گفتم. آن ها دل داری دادند و گفتند: شاید راست گفته و فقط برای احوال پرسی زنگ زده؛ اما من نمی‌توانستم باور کنم که فقط برای احوال پرسی کسی از سپاه زنگ بزند. صبح که از خانه بیرون زدم، چند نفر را دم خانه دیدم. نگران شدم. یکی از آن ها دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: شما آقای حیدری هستین؟ گفتم: بله. گفت فلان آقا با شما کار دارد. همه چیز را خواندم. ته دلم خالی شد و فهمیدم حدسم درست بوده و حمیدم شهید شده.

ندای اصفهان: از لحظه وداع برایمان بگویید.

– هفتاد روز از شهادت حمیدم می گذشت و وقتی برای اولین بار صورتش را دیدم، حرف هایش ذهنم را پر کرد: بابا هر وقت یک داعشی به درک واصل می شود بعد دو روز بیشتر نمی گذرد که بدنش سیاه می شود و بو می گیرد و کسی نمی تواند به آن بدن نزدیک شود؛ اما اگر از بچه ­های ما کسی شهید شود قضیه فرق می کند. حتی چند روز هم اگر بگذرد، بدن همچنان تازه می ماند و سر زنده است.

چهره حمیدم مثل کسی بود که تازه به خواب رفته است.

 

ندای اصفهان: به عنوان حرف آخرتان اگر نکته یا خاطره تاثیرگذار از پسرتان دارید، بفرمایید.

– خیلی‌ها می گفتند فاطمیون برای پول می روند. از درون می سوختم؛ اما به روی خودم نمی آوردم. من اصلا نمی دانستم که فاطمیون حقوق دارند و ماهیانه برایشان واریز می شود، چون حمید هیچ وقت در این باره چیزی نگفته بود. بعد از شهادتش تازه فهمیدم که تمام حقوقش را به نیازمندان می بخشیده.

محمد داود حیدری پدر شهید

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


نوشت ایران؛ نوشت افزار باکیفیت ایرانی اسلامی
نوشت ایران؛ نوشت افزار باکیفیت ایرانی اسلامی
ثبت نام حوزه علمیه مشکات اصفهان/ طرح تحولی ویژه دانشجویان/ کلیک کن
ثبت نام حوزه علمیه مشکات اصفهان/ طرح تحولی ویژه دانشجویان/ کلیک کن
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715