شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: سیاسی
چاپ خبر
۱۳:۳۱ - ۱۴۰۰/۰۳/۰۸

اختصاصی ندای اصفهان؛

سیاست خارجی (جلسه دوم)/ سخنرانی منتشر نشده جلال الدین فارسی

شاخه کارمندان حزب جمهوری اسلامی به برگزاری کلاس سیاست خارجی توسط استاد جلال‌الدین فارسی اقدام کرده است که شناخت کامل از مکاتب، سازمان‌های سیاسی و سیاست‌های ممالک مختلف را دارا بوده و همچنین نقش عمده‌ای در تدوین بخش سیاست خارجی مواضع ما را داشته‌اند...

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود، سخنرانی استاد جلال الدین فارسی است که در جمع شاخه کارمندان حزب جمهوری اسلامی ایراد شده است.

در قسمت اول این سخنرانی (اینجا) وی پس از تعریف برخی اصطلاحات دیپلماسی، به تحلیلی پیرامون جنگ سرد و تهدید هسته ای میان دو ابرقدرت شرق و غرب (شوروی سابق و آمریکا) و فرضیه های احتمالی آن می پردازد و در جلسه دوم از سویی به استراتژی وزارت خارجه جمهوری اسلامی در قبال دنیا و همچنین استراتژی آمریکا در جنگ هسته ای می پردازد.

پایگاه خبری تحلیلی ندای اصفهان مفتخر است که توانسته آرشیو کاملی از جزوات و نشریات حزب جمهوری اسلامی را در فضای مجازی منتشر کند. اینجا را ببینید.

***

نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی

سیاست خارجی (جلسه دوم)

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

با سلام به امام امت و با درود به تمام شهیدان انقلاب اسلامی بالاخص سید شهیدان انقلاب شهید مظلوم آیت‌الله دکتر بهشتی در این مقطع حساس که سپاهیان اسلام سرگرم وارد آوردن آخرین ضربات بر پیکر صدامیان کافر و بیرون راندن مزدوران آمریکا از مرزهای میهن اسلامی‌مان بوده و امت حزب‌الله خود را آماده بازسازی کشور در همه زمینه‌ها نموده و به تبع آن نیازمند به خودسازی و بالا بردن بینش سیاسی خود می‌باشد، شاخه کارمندان حزب جمهوری اسلامی که خود را مسئول بالا بردن بینش عقیدتی-سیاسی قشر کارمندان جامعه اسلامی می‌داند در کنار کلاس‌های عقیدتی-تشکیلاتی اقدام به تشکیل کلاس سیاست خارجی توسط استاد جلال‌الدین فارسی که شناخت کامل از مکاتب، سازمان‌های سیاسی و سیاست‌های ممالک مختلف را دارا بوده و همچنین نقش عمده‌ای در تدوین بخش سیاست خارجی مواضع ما را داشته‌اند نموده‌است.

باشد که با تشکیل این‌گونه کلاس‌ها بتوانیم در این خصوص گوشه‌ای از دین خود را به امت حزب‌الله به‌خصوص قشر کارمندان ادا نماییم.

و من الله توفیق

شاخه کارمندان حزب جمهوری اسلامی

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

نخست درس جلسه گذشته را مرور می‌کنیم، مروری به شیوه پرسش و پاسخ‌.

سیاست خارجی را تعریف کردیم؛ گفتیم سیاست خارجی عبارت است از تعیین منافع و هدف‌های ملی و تهیه وسائل و یافتن راه‌های وصول به این هدف‌ها.

– حال بفرمایید که اداره‌کننده سیاست خارجی در هر کشور کدام وزارتخانه است؟

– وزارت امور خارجه.

اما ما گفتیم که وزارت خارجه، سیاست خارجی به‌معنای عام را اداره نمی‌کند بلکه یک وزارتخانه دیگر هم در کنار این وزارتخانه هست که حالت دفاع می‌گیرد.

بنابراین وزارت امور خارجه عملیاتی را هدایت و اداره می‌کند و راه‌هایی را می‌یابد و وسایلی را می‌جوید و تعیین می‌کند و به کار می‌بندد که ماهیتاً مسالمت‌آمیز و غیر نظامی است. سپس وزارت دفاع عملیات مسلحانه و جنگی را به‌دنبال همان هدف‌های ملی پیگیری می‌کند.

به لحاظی دیگر گفته شد که زمان و حیات یک ملت به دو بخش مسالمت‌آمیز و جنگی تقسیم می‌شود. بخش مسالمت‌آمیز یا دوران صلح را وزارت امور خارجه اداره می‌کند و دوران جنگ را وزارت دفاع ملی.

گفتیم: فعالیتی هم هست که شامل سیاست خارجی در هر دو بخش می‌شود.

این فعالیت با همه تنوعی که دارد در جهت تحقق هدف‌های ملی قرار دارد.

– این چه فعالیتی است؟

– استراتژی.

گفتیم: استراتژی دو گونه است 1- استراتژی نظامی 2- استراتژی عمومی.

برای استراتژی نظامی تعاریف گوناگونی وجود دارد. گفتیم کلوز ویتز که کتاب «فن جنگ» را نوشته و از تعاریف این فن و از استراتژی‌دانان است استراتژی نظامی را این‌طور تعریف کرده‌است که نبردها را -مثل فتح‌المبین، عملیات بیت‌المقدس، فتح بستان- باید طوری انجام دهیم و به‌نحوی ترتیب دهیم که منتهی به شکست دشمن و پیروزی ما شود.

«آن فعالیت هدایت‌کننده ای که نبردها را چنان منظم می‌کند که یک ترتیب منطقی حساب‌شده‌ای داشته باشد و منتهی به شکست دشمن و پیروزی ما بشود آن را استراتژی می‌گویند.» پس استراتژی به این شکل، یک علم می‌شود و با بیانی دیگر یک فن می‌شود. اصولاً طراحی و پیاده کردن به‌تنهایی خود یک فن است. فن طرح‌ریزی روی کاغذ و سپس پیاده کردن آن را استراتژی می‌گویند. به‌عبارت‌دیگر وقتی می‌گوییم مثلاً یک ملت دارای استراتژی است مقصود ما این است که آن ملت دارای یک طرح است. طرح همیشه عالی‌تر، بزرگ‌تر و بهتر از یک برنامه است. بنابراین استراتژی به فعالیتی می‌گوییم که یا به‌صورت طرح است و یا به‌صورت یک علم. استراتژی به‌صورت علمی یعنی شناخت راه‌هایی که بشود نبردها را طوری تنظیم کرد تا بتوان به آن عمل کرد و به پیروزی نظامی رسید.

در زمینه‌ نظامی می‌توانیم بگوییم: «استراتژی نظامی وسائل و امکانات و نیروها را طوری تدارک می‌کند و سپس متمرکز می‌کند و آرایش می‌دهد و به کار می‌برد که منتهی به پیروزی شود» . به‌عبارت‌دیگر استراتژی، علم و فن تهیه و تدارک و به‌کارگیری نیروهای نظامی است. نیروهای نظامی را وقتی که از روی یک استراتژی به کار می‌گیریم می‌توانیم عملیاتی مثل فتح‌المبین و بیت‌المقدس یا بستان و خرمشهر به‌طور پیاپی داشته باشیم…

سپس گفتیم چون جنگ به‌مرور زمان تنوع پیدا کرد و ابعاد مختلف گرفت لازم شد برای پیروزی در جنگ نه‌تنها نیروی نظامی بلکه همه نیروهای ملت را توسعه داد و تدارک کرد و یا به کار گرفت تا به هدف‌های ملی رسید. گاهی هم لازم است که مجموعه‌ای از جنگ‌ها را انجام داد تا به هدف‌های ملی یا یکی از هدف‌های ملی رسید.

استراتژی عمومی یا ملی به‌عنوان یک فعالیت، فعالیتی وسیع‌تر از استراتژی نظامی است. چرا؟ برای این‌که استراتژی اقتصادی یا برنامه‌ریزی اقتصادی یک ملت جزو استراتژی ملی می‌شود.

همچنین استراتژی آموزشی یا فرهنگی یا ملت که دو وزارت آموزش و پرورش و فرهنگ و آموزش عالی باید آن را طراحی کنند جزئی از استراتژی ملی می‌شود. این دو وزارتخانه باید در دانشگاه‌های نظامی و دانشگاه جنگ که بخشی از آموزش عالی هستند و در سایر دانشگاه‌ها طوری برنامه‌ریزی کنند که با رشته‌های فنی، مهندسی، علوم پایه و غیره متخصصینی را و به تعدادی بیرون بدهند که بتوانند کارخانه‌ها، مراکز فرهنگی و علمی را اداره و کادرهای نظامی ارتش و نیروهای انتظامی را تامین کنند، خلبان‌های لازم را تعلیم داده و کادر علمی صنایع نظامی و امثال آن را تدارک کنند. این‌ها استراتژی‌های متداخل و به‌هم مرتبط هستند.

حال می‌بینیم مغزهایی که باید طرح استراتژی یک ملت را -آن‌هم ملت انقلابی مثل ما را- بریزند چه مغزهای بزرگی باید باشند و چه جنبه‌هایی را باید رعایت کنند تا استراتژی را به آن معنایی که در مقدمه کتاب دانشگاه جنگ فرانسه آمده‌است و دقیق‌ترین تعریف اصل طراحی و سپس عملی کنند.

– حالا کدام یک از شما می‌تواند استراتژی ملی را که همان استراتژی عمومی است تعریف کند؟

– استراتژی ملی توسعه سیستماتیک (هم منظم و مستمر) نیروهای ملت از جمله نیروی نظامی چه در دوران صلح و چه در دوران جنگ و کاربرد آن‌ها در جهت تحقق هدف‌های ملی در صحنه بین‌المللی است.

گفتیم: در سیاست خارجی انتخاب کلمه‌ خارجی نادرست است. چرا؟

– چون‌که سیاست خارجی تنها فعالیتی را که ما در خارج از کشور انجام می‌دهیم تشکیل نمی‌دهد بلکه توسعه منظم و مستمر نیروهای ملت در دوران صلح را هم شامل می‌شود و این امور به‌هیچ‌وجه در خارج از کشور انجام نمی‌شود و همه‌اش در داخل کشور انجام می‌گیرد. این خودش همان سیاست دفاعی یا سیاست خارجی در دوران صلح است.

البته سیاست خارجی در دوران صلح از قبیل تنظیم رابطه در خارج از کشور، روابط بین‌المللی، روابط با کشورهای دوست، تضعیف جبهه دشمن، ممکن است در خارج کشور صورت بگیرد ولی همه این امور بخشی از سیاست خارجی را تشکیل می‌دهد و بخش عمده‌ای که باقی می‌ماند به‌کلی در داخل کشور -و نه در خارج آن- انجام می‌گیرد.

به یک اعتبار گفته شد که اسم این وزارتخانه وزارت امور خارجه -در جمهوری اسلامی نباید وزارت امور خارجه باشد. این مطلب را من در ابتدای انقلاب تحت عنوان انترناسیونال اسلامی گفته‌ام.

– حال بفرمایید چرا نباید اسم این وزارتخانه، «وزارت امور خارجه» باشد؟

– چون‌که بخش اعظم کارهای این وزارتخانه مربوط به کشورهای اسلامی است و کشورهای اسلامی خارجی نیستند، آن‌ها داخلی هستند و مرز رسمی و حقیقی اسلامی مرز میان مسلمین و کفار است و اسلام جهان را به دارالاسلام و دارالکفر تقسیم می‌کند این قلمرو از اندونزی تا شمال آفریقا گسترده‌است.

اما ما می‌بینیم که این قلمرو کشورهای اسلامی و دارالاسلام جزء قلمروی وزارت امور خارجه است. تنظیم رابطه با این ملت‌ها و دولت‌ها درحالی‌که این‌ها در قرار دارند از وظایف وزارت خارجه شده‌است. پس اصطلاح وزارت امور خارجه برای ملتی صدق می‌کند که مرزهای کشورش مرزهای قطعی ثابت تلقی شود به‌طوری‌که هرکس بیرون از آن مرزها باشد «خارجی» تلقی گردد و آن‌هایی که داخل هستند تابع سیاست داخلی باشند.

«سیاست» بنابراین در خارج از ایران به دو بخش داخلی و خارجی تقسیم می‌شود، که خارجی به‌معنای مراوده و تنظیم رابطه با خودی -یعنی مسلمانان- است.

گفتیم یک اصطلاح دیگر به نام «دیپلماسی» وجود دارد. دیپلماسی با سیاست خارجی فرق دارد. (دیپلماسی) یعنی فن ارتباط با کشورهای خارجی یا به زبان سیاسی، «دیپلماسی» یعنی فن ارتباط با دولت‌های خارجی که از طریق هیئت‌های دیپلماتیک، سفارتخانه‌ها و کنسولگری‌ها در کشورهای خارجی انجام می‌دهیم. در سیاست خارجی، ما با ملت‌ها هم رابطه برقرار می‌کنیم درحالی‌که دیپلماسی خاص ارتباط یک دولت با دولت‌های دیگر است. مثلاً ما با دولت عربستان سعودی یا دولت مراکش رابطه‌ای داریم که از طریق سفارتخانه‌ها عملی می‌شود. اما از طرف دیگر از طریق همین سفارتخانه‌ها یا طرق دیگر با ملت‌های این دو کشور روابطی برقرار می‌کنیم که این ارتباط و ارتباطات جزء «دیپلماسی» ما نیست.

بعد رسیدیم به استراتژی ابرقدرت آمریکا و گفتیم که آمریکا یک هدف را در سیاست خارجی و استراتژی خودش از ابتدا پیروی کرده‌است و آن جلوگیری از به وجود آمدن یک قدرت بزرگ مسلط در نیمکره غربی است.

– احتمال این‌که این دولت به وجود بیاید و موقعیت آمریکا را در سراسر نیمکره غربی به خطر بیندازد در کدام قاره بیشتر است؟

– در قاره اروپا بیشتر است.

انگلیس هم این کار را کرده‌است. برای این‌که چنین قدرت برتری به وجود نیاید باید آمریکا همیشه کوشش کند که دولت‌های بزرگی که در قاره اروپا هستند دولت‌های متوسط و کوچک و هم‌ردیف خود را زیر سیطره خودشان قرار ندهند و آن‌ها را از بین نبرند بنابراین ملاحظه می‌کنیم که گاهی سیاست ابرقدرت‌ها شکل دلسوزی و شکل اخلاقی و دفاع از ضعفا می‌گیرد اما این معنی را ندارد. اصلاً در سیاست ابرقدرت‌ها اخلاق انسانی بی‌معنی است. آن‌ها از دولت‌های متوسط کوچک دفاع می‌کنند تا قدرت دولت دیگری (به حساب این دولت‌ها) افزایش پیدا نکند تا خود آن ابرقدرت به خطر نیفتد. در گذشته انگلیس همین کار را می‌کرده‌است. به‌همین دلیل بوده‌است که مثلاً انگلیس و فرانسه، چکسلواکی را در برابر روسیه تزاری حمایت می‌کرده‌اند و از لهستان در برابر آلمان و روسیه دفاع می‌کرده‌اند. این دولت‌ها می‌خواسته‌اند که همواره در اروپای شرقی مستقل باقی بمانند. چون معنای تسلط آلمان بر اروپای شرقی این است که یک دولت عظیم دیگر در اروپا مثل آلمان هیتلری به وجود بیاید تا هم فرانسه و هم انگلیس را مغلوب کند. یا مثلاً اگر روسیه تزاری بر اروپای شرقی مسلط شود قدرت آلمان فرانسه و انگلیس به خطر بیافتد. همیشه سیاست ابرقدرت‌ها خطوطی واضح دارد. این یکی از خطوط بسیار واضح آن سیاست است. در جنگ جهانی دوم چنین دولت برتری به وجود می‌آید.

– این کدام دولت بود؟

– آلمان هیتلری.

و همین جهت امریکا در کنار متفقین علیه اتحاد آلمان اتریش و ایتالیا قرار گرفت و در آسیا در مقابل ژاپن ایستاد. البته این یکی برای آمریکا خطر کمتری داشت. چرا که به ملاحظات نظامی و واقعیات جنگ جهانی اول و حتی جنگ جهانی دوم، پیدایش یک ابرقدرت در آسیا، قدرت آمریکا را چنان به خطر نمی‌انداخت که پیدایش ابرقدرتی در اروپا. به‌همین‌جهت آمریکا سعی کرد قاره آمریکا را، آمریکای شمالی و جنوبی را در سیطره خود داشته باشد. آن نقطه حساس و آن مرز سرخ که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن عبور کند امریکای لاتین و کاناداست یعنی قاره آمریکا. چرا؟ چون این‌جا منطقه آمریکاست. با آمریکا در این‌جا نمی‌توان شوخی کرد. بعد نیم کره غربی شامل اروپای غربی و به‌طورکلی اروپا می‌شود و در مرحله سوم هم منطقه آسیا. به‌همین‌جهت گفته شد که آمریکا حساب می‌کرد دروازه‌های چین باید به روی همه دولت‌های تاجر و تولیدکننده و صنعتی باز باشد، هیچ دولتی آن بازار را به انحصار خودش درنیاورد. به‌همین‌جهت وقتی ژاپن کشور کره و سرزمین منچوری و بخش‌هایی از چین را گرفت و می‌رفت تا قلمرو چین را بگیرد آمریکا بر ضد ژاپن وارد عمل شد در کنار اتحاد جماهیر شوروی و در کنار حزب و جنبش کمونیستی چین، و ژاپن را مغلوب کرد. برای این‌که ژاپن قدرت صنعتی و کشور بسیار پیشرفته‌ای بود، نیروی دریایی عظیمی داشت؛ دارای نیروی هوایی بزرگی بود. اگر ژاپن بر چین مسلط می‌شد یک قدرت خطرناک در آسیا به وجود می‌آورد. به‌همین دلیل بود که آمریکا با سلاح اتمی آن دولت را نابود کرد. بنابراین می‌بینیم که مسئله برای آمریکا، مسئله کمونیست‌ها یا غیر کمونیست‌ها نیست.

برخلاف آنچه که مارکس می‌گوید آمریکای سرمایه‌داری که به قول لنین به اوج سرمایه‌داری رسیده‌است در کنار جنبش کمونیستی و ارتش توده‌ای و حزب کمونیست در چین و اتحاد شوروی قرار می‌گیرد برای این‌که ژاپن را نابود کند یا فاشیسم هیتلری را در اروپا از بین ببرد. درحالی‌که ژاپن و آلمان هر دو سرمایه‌داری هستند. دولت سرمایه‌داری آمریکا با آن جنبش خلقی توده‌ای کمونیستی و با پایگاه جهانی سوسیالیستی متحد می‌شود تا آلمان یا ژاپن را شکست بدهد. مسائل بین‌المللی دارای جنبه نیرومند نظامی است به‌همین‌جهت اگر کسی استراتژی و مسائل نظامی را نداند سیاست هم سرش نمی‌شود و تفسیرهای غلط به ذهنش راه پیدا می‌کند.

مارکسیسم می‌گوید جهان اصولاً به‌صورت طبقاتی تقسیم شده‌است. اما برخلاف این گفته می‌بینیم دسته‌بندی‌های بین‌المللی اساساً بر اساس ملاحظات استراتژیک و آنچه حیات ملی کشورها را تامین می‌کند صورت می‌گیرد.

استراتژی آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم

گفتیم: استراتژی جهانی آمریکا در آسیا و آفریقا پیش‌از این جنگ این بود که می‌گفت سیاست خارجی یک امر گذرا و موقت است، هر جا توازن نیروها در آسیا و اروپا به‌هم خورد می‌رویم آن ابرقدرت را می‌زنیم، کوچک می‌شود و توازن قدرت‌ها اعاده می‌گردد. آن‌وقت می‌رویم دنبال کارمان. این سیاست خارجی فصلی و موسمی است. اما با زدن ژاپن و زدن آلمان هیتلری در جنگ جهانی دوم آمریکا مشاهده کرد توازن نیروها اعاده نشد. هم در آسیا و هم در اروپا اختلاف در توازن نیروها به‌نحو دیگری پدیدار گشته‌است. اتحاد شوروی با تسلط بر اروپای شرقی و تسلط بر بخشی از آلمان و با نظامی کردن جامعه خودش درطول چندین سال جنگ جهانی و به قول شوروی‌ها جنگ میهنی این توازن را به خطر انداخته‌است به‌طوری‌که با یک ضربه اروپای غربی را می‌تواند تصاحب کند. با وجود جنبش‌های کارگری در اروپای غربی و شیوع فقر و محرومیت و خیل معلولین و مجروحین در این کشورها و اختلالات روانی، جنون ها و ناراحتی‌های اعصاب و ضایعات روحی که باعث می‌شود محرومان و معلولان جذب جنبش‌های کارگری بشوند آمریکا نمی‌تواند خود را از صحنه اروپا کنار بکشد. از طرفی در آسیا کمونیست‌ها سخت نیرومند شدند و پس‌از آن که روس ها همه سلاح‌ها و تجهیزات ژاپنی‌ها را تحویل کمونیست‌های چین دادند کمونیست‌ها فوق‌العاده نیرومند شدند و تمام چین را گرفتند و مدعی بودند که امپریالیزم را باید در تمام آسیا و جهان نابود کرد. آمریکائیان متوجه شدند که چین و شوروی در آسیا و شوروی در اروپای غربی همه کشورها را تحت سیطره خودشان درمی‌آورند، از این جهت در برابر آن‌ها ایستادند.

 

حلقه‌های استراتژیکی آمریکا

اولین حلقه استراتژی آمریکا استراتژی محدودسازی است. یعنی اگر کمونیست‌ها در یک حمله به‌جایی رسیدند و آن را نگه داشتند، نباید گذاشت که پیش‌تر بیایند، و اگر خواستند یک قطعه و یا دو قطعه کوچک دیگر را بگیرند باید آن‌ها را با سلاح‌های هسته‌ای نابود کرد. این استراتژی مربوط به قبل ‌از دسامبر 49 می‌شود یعنی قبل ‌از این‌که شوروی‌ها بتوانند به سلاح هسته‌ای دست یابند. دومین حلقه استراتژی انتقام‌گیری گسترده‌است. استراتژی جدید بدین‌معنا نبود که استراتژی قبلی بیهوده است و باید حذف شود. بسیاری از فرضیات استراتژی اول برجای ماند منتهی تصحیح یا تعدیل گشت.

سومین حلقه استراتژی واکنش قابل‌انعطاف است.

از آغاز دهه 1960 تا 1970 این استراتژی به وسیله ژنرال ماکسول تایلور رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا طراحی شده‌است. این ژنرال معایب استراتژی انتقام‌گیری گسترده را برمی‌شمارد و می‌گوید آمریکا را بر سر دوراهی انتحار و تسلیم به دشمن قرار می‌دهد.

می‌گوید: به‌موجب آن استراتژی هرگاه کمونیست‌های کشور کوچک را تصاحب کنند ما باید همه چین و شوروی را با سلاح هسته‌ای بزنیم. در تجربه چنین شد که شوروی‌ها به‌طور غیرمستقیم و از طریق دولت‌های دست‌نشانده خودشان آمدند یک قطعه از کشورهای زیر نفوذ غرب را گرفتند. آمریکا ماند که چه کار بکند. یا باید این استراتژی را به کار بندد ببندد و حمله هسته‌ای به خاک کره و چین بکند که درنتیجه بایستی ضربه‌های هسته‌ای شوروی را هم بپذیرد. یا یک جنگ کلاسیک در اروپا در دیگر مناطق که شوروی آن‌جا را هم جواب خواهد داد.

در امریکا مجلس تصمیم به جنگ و صلح می‌گیرد و مردم هستند که تصمیم می‌گیرند و مردم و افکار عمومی اگر حاضر به جنگ نباشند رئیس‌جمهور نمی‌تواند تصمیم به جنگ بگیرد. تصمیمات در کشورهای غربی دموکراتیک است. بنابراین افکار عمومی آمریکا می‌گوید: کره جنوبی از دست برود بهتر است که نیمی از خاک آمریکا به وسیله سلاح‌های هسته‌ای از بین برود حتی اگر ما در جنگ هم پیروز بشویم در واقع هیچ ملتی نیست که زیر بار به کار گرفتن چنین استراتژی‌ای برود و آثار و عواقبش را تحمل بکند نتیجه این شد که آمریکایی‌ها باز با سلاح غیرهسته‌ای یعنی سلاح معمولی و ارتش معمولی به مقابله‌ی دشمن پرداختند. در این‌جا کثرت عددی چینی‌ها و جانبازی و استقبال از مرگ مردم کره شمالی به میان آمد، ایمانی مردمی که می‌گفتند حکومت کره جنوبی را باید سرنگون کنیم و یک حکومت کارگری در سراسر کشور کره به وجود بیاوریم و یک ملت و یک دولت بشویم و به تجزیه و تقسیم کشور خودمان خاتمه بدهیم. آن‌ها حاضر بودند در راه آزادی میهنشان و در راه تشکیل یک دولت کارگری سوسیالیستی فداکاری کنند. آمریکایی‌ها از آن سر دنیا آمده‌اند می‌خواهند مقابله بکنند. خوب معلوم است که تلفات می‌دهند. درست است که در آتش و در حرکت و در سایر وسایل و ذخایر برتری دارند اما باید تلفاتی هم بدهند. از دولت‌های عضو سازمان ملل متحد ترکیه مثلاً یک لشکر ده‌هزارنفری به آن‌جا فرستاد که همه کشته شدند. بعد یک لشکر ده‌هزارنفری دیگر فرستاد که چندین هزار نفر از آن‌ها کشته شدند. چون چینی‌ها به‌صورت یک سیل جمعیت مسلح به داخل کره جنوبی می‌ریختند توانستند عرصه را بر ارتش آمریکا و دیگر دولت‌های ملل متحد تنگ کنند. به‌طوری‌که چند بار نیروهای آمریکا را از سراسر کره‌ی جنوبی عقب راندند و به ته کره جنوبی عقب نشاندند. ناوگان آمریکا دور زد از آن طرف مجدداً نیرو پیاده کرد و نیروهای چینی را با تلاش زیاد به عقب راند و به مدار 38 درجه رسید. سپس در ویتنام دیدیم که آن‌جا هم سلاح هسته‌ای به کار نبرد چون معنای بکار بردن سلاح هسته‌ای به وسیله آمریکا در چین این است که چین هم سلاح هسته‌ای در یک‌جای آمریکا به کار ببرد. چون چین هم سلاح‌های هسته‌ای تاکتیکی و کوچک دارد که می‌تواند خطرات عظیمی به دشمن وارد کند.

کم‌کم این تصاعد در جنگ ممکن بود به یک جنگ گسترده هسته‌ای برسد یعنی یک جنگ بین‌الملل تمام‌عیار که معنایش انتحار متقابل است، طرف را از بین می‌بریم اما خودمان هم از بین می‌رویم. وقتی علم و تجربه چنین درس های خطرناکی را داد ژنرال ماکس تایلور این نظریه را ارائه کرد که ما به‌خاطر داشتن روابط متنوع بین‌المللی و نیروهای مختلف در مناطق مختلف جهان باید بتوانیم با هر نوع حمله و جنگی که دشمن برایمان طراحی و پیاده می‌کند نیرویی متناسب با آن به کار ببریم. مثلاً یک تظاهرات نباید با توپخانه سرکوب کرد. بلکه باید با ماشین آب‌پاش مردم را متفرق کرد. سلاح هسته‌ای را هم نمی‌شود علیه ملخ بکار برد. سلاح هسته‌ای باید متناسب با حجم نیروی دشمن باشد مثلاً اگر دشمن دسته‌های پارتیزانی در یک نقطه وارد عمل کرد و ما سلاح هسته‌ای علیه تمام آن منطقه به کار بردیم این کار همه منطقه را از بین می‌برد نه‌تنها دشمن را. پس در این‌جا باید نیرویی پارتیزانی منتهی با شکل دیگر و با وسایل دیگر وجود داشته باشد که با آن نیروهای چریکی پارتیزانی مقابله کند.

وقتی طرف ده لشکر زرهی پیش می‌آورد ما باید به لشکر زرهی یا بیست لشکر زرهی در این نقطه به مقابله‌اش بفرستیم. حال اگر به لشکر زرهی آمدند و یک کشور کوچک را تهدید کردند نمی‌شود سلاح اتمی به کار برد. بنابراین استراتژی آمریکا به بن‌بست می‌رسد. پس ما باید نیروهای متنوعی ایجاد بکنیم و هر نیرو را در جای خودش به مقابل بکشیم. مثلاً جنگ‌های چریکی که به راه افتاد آمریکایی‌ها آمدند دانشگاهی مثل دانشگاه‌های جنگ تأسیس کردند و تمام کتاب‌های جنگ چریکی را در آن‌جا تدریس کردند و آموختند که مثلاً یک چریک چکار می‌کند؟ چگونه خودش را تدارک می‌نماید؟ واحدهای چریکی چگونه است؟ چگونه عمل می‌کنند؟ جنگ و گریز، عملیات شبانه و امثال این‌ها را بررسی و چاره‌جویی کردند. برای مقابله با این‌ها هلیکوپترهای زرهی درست کردند. وقتی چریک‌ها به یک نقطه فرار می‌کردند یا مثلاً به‌صورت واحدهای کوچکی پخش می‌شدند هلیکوپترهای زرهی به‌سرعت به تعقیب آن‌ها می‌شتافتند و چریک‌ها را از بالا با آتش از بین می‌بردند. اسرائیل هم واحدهای چریکی متقابل دارد که هر جا می‌خواهد شبیخون می‌زند.

بنابراین تنوع جنگ‌هایی که دشمن بر ما آمریکایی‌ها تحمیل می‌کند باید ما را به این فکر و این راه بیندازد که نیروهای متنوع گوناگون برای مقابله با هرگونه تجاوز دشمن داشته‌باشیم و بتوانیم مقابل متناسب با آن را انجام بدهیم. اما آیا این به‌معنای آن است که به فکر انتقام‌گیری گسترده و جنگ هسته‌ای نباشیم؟ نه. گفتیم این استراتژی‌ها یکدیگر را تکمیل می‌کنند. اصل اساسی استراتژی ژنرال تایلور همین است. می‌گوید: نیروهای موشکی مجهز به موشک‌های استراتژیک غیرقابل انهدام در پایگاه پرتاب و نیروهای استراتژیک ضربتی ما باید به حجم و عظمتی برسد که بتواند اولاً ضربه نخستین را در آمریکا و چین بر مجموع نیروهای دشمن وارد بکند و آن‌ها را منهدم سازد ثانیاً توان این را داشته باشد که اگر آن‌ها ضربه نخستین را وارد کردند، ضربه دوم را بر آن‌ها وارد سازد. ضربه نخستین و ضربه دوم از اصطلاحات استراتژیک جهان است. اصل دوم استراتژی واکنش قابل‌انعطاف این است که ما باید دارای نیروی پرتحرک و سبک‌باری باشیم و دارای واحدهایی که بتوانند به‌سرعت حرکت کنند از راه زمین، از راه هوا و دریا خودشان را به مواضع معین برسانند و در جنگ‌های محدود شرکت بکنند. جنگ‌های محدود را هم تعریف کردیم و گفتیم جنگ محدود آن است که شدت آن از یک جنگ هسته‌ای گسترده کمتر باشد یا جنگ با سلاح‌های معمولی -و غیرهسته‌ای- باشد.

ثالثاً زنجیره پیمان‌ها را باید تشکیل دهیم؛ یعنی همان استراتژی قبلی است. پیمان‌های نظامی در اطراف چین و شوروی و اروپای شرقی باید ترتیب یابد. این طرح، آرایش استراتژیک نیروهای جهان غیرکمونیست در برابر نیروهای کمونیستی است. چنین آرایشی نه در اروپا نه در خاورمیانه بلکه باید در جبهه‌ای از این سر دنیا تا آن سر دنیا وجود داشته باشد؛ یعنی اگر دنیا را به دو نیم کنیم باید در مرزی که آن را به دو نیم می‌کند نیروهای مسلح خود را در برابر دشمن آرایش دهیم. رابعاً حسن استفاده از امکانات تسلیحاتی آمریکا. اتفاقاً یکی از کارشناسان معروف امنیتی آمریکا هم نظریاتی در مطبوعات ارائه کرد که در محافل نظامی از آن استقبال شد و آن را سیاست بازدارنده چندگونه نامیدند. سیاست بازدارنده‌ چندگونه یعنی سیاستی که دشمن را از تعرض بازدارد، چه تعرض استراتژیک و چه تعرض منطقه‌ای و به‌صورت جنگ محدود…

برای آنکه ما آمریکایی‌ها بر سر دوراهی انتحار متقابل و تسلیم دشمن قرار نگیریم یک راه استراتژیک وجود دارد. بر سر دو راهی قرار گرفتن آمریکا یعنی این تا امریکا مجبور شود در یک صورت دست به جنگ هسته‌ای برعلیه دشمن بزند که این همان انتحار متقابل است. چرا؟ چون مثلاً وقتی من دشمن را از بین می‌برم دشمن همه را از بین می‌برد و در صورت دیگر تسلیم به شوروی. مثلاً شوروی، کره، ویتنام و جاهای دیگر را می‌گیرد و جز تسلیم راه دیگری نیست. قدم به قدم باید عقب‌نشینی کرد پس برای جلوگیری از پیشرفت او به‌صورت یک گام یا باید دست به جنگ هسته‌ای بزنیم یا باید تسلیم شویم بنابراین می‌بینیم که حتی آمریکایی‌ها بااینکه این‌همه کارشناس نظامی سیاسی و امنیتی دارند باز در استراتژی‌هایشان نقطه ‌ضعف وجود دارد و دشمن در مدتی که این‌ها استراتژی ناقصی دارند می‌تواند پیشروی کند تا وقتی‌که آن‌ها به فکر چاره بیفتند و راه‌هایی پیدا کنند و نیروها و وسایل لازم مقابله را پیدا کنند این نقطه ‌ضعف ابرقدرت هاست.

باز هم در همین مورد تایلور چند اصل را مطرح کرده‌است و آن این‌که اگر سلاح‌های هسته‌ای آمریکا چند برابر شود شوروی دست به حمله هسته‌ای نمی‌زند البته آمریکا هم نمی‌خواهد دست به حمله هسته‌ای بزند اما باید آن‌قدر سلاح هسته‌ای داشته باشد و قدرت تخریب یکایک آن‌ها باید آن‌قدر افزایش پیدا کند که این نیروی ضربتی استراتژیک هسته‌ای بتواند همه چین و شوروی را نابود کند تا به‌علت ترس از وجود چنین نیرویی در آمریکا، شوروی‌ها دست به تعرض هسته‌ای نزنند. خوب حالا که جنگ هسته‌ای انتحار متقابل است پس تنها فایده نیروی هسته‌ای این است که مانع دست زدن دشمن به تعرض هسته‌ای می‌شود. یعنی خاصیتش این است که تا ما یک چنین نیرویی داریم دشمن دست به تعرض نمی‌زند. این را تجربه نشان داده‌است که علیه نیروی معمولی نمی‌شود سلاح هسته‌ای به کار برد علیه پارتیزان هم نمی‌شود سلاح هسته‌ای به کار برد بنابراین دربرابر تعرض ارتش‌های کلاسیک یا معمولی باید ما نیروی دیگری داشته‌باشیم.

اصل سوم این استراتژی این است که احتمال آسیب‌پذیری نیروی استراتژیک ضربتی آمریکا را تا می‌توانیم کم کنیم. این همان داستان شمشیر و سپر در جنگ‌های قدیم است. شمشیر برای این است که دشمن را از بین ببرند سپر برای این است که خود را حفظ بکنند حال اگر نیروی ضربتی استراتژیک یا غیرهسته‌ای آمریکا شمشیر باشد برای حفظ آن یعنی برای سپر چکار می‌کنیم؟ این‌جا دیگر سپر مقداری تدبیر لازم دارد. آرایش این نیروها نوع متمرکز کردن آن‌ها سیستم مراقبت و دیده‌بانی همه نقش همان سپر را دارد. بنابراین می‌گوید که باید احتمال آسیب‌پذیری نیروی ضربتی استراتژیک آمریکا را در یک حمله ناگهانی از طرف چین یا شوروی تقلیل داد. برای رسیدن به این منظور باید:

اول سیستم دیده‌بانی و مراقبت بسیار پیشرفته و گسترده‌ای داشته‌باشیم تا به‌محض نزدیک شدن هواپیماها یا موشک‌های دشمن به خاک و هدف‌های ما یا به مراکز نظامی ما خبر بدهد و در همان چند ثانیه یا چند دقیقه که این‌جا ما فرصت داریم بتوانیم موشک‌ها و هواپیماهای استراتژیک جنگنده یا بمب افکن‌های خودمان را به پرواز در آوریم و به طرف هدف‌هایی که در خاک دشمن هست پیش برویم.

دوم این‌که بخشی از هواپیماهای جنگنده و بمب‌افکن ما همیشه در آسمان باشد. چرا؟ برای این‌که در علم نظامی وقتی هدف ثابت باشد زدنش آسان است. اما وقتی متحرک باشد زدنش دشوار می‌شود. وقتی سرعت حرکتش هم زیاد و خط سیرش نامشخص باشد این دشواری بیشتر می‌شود هواپیما وقتی در پایگاه ثابتی نشسته باشد شوروی‌ها به‌راحتی می‌آیند عکس‌برداری و پس‌از شناسایی محل پایگاه، موشک‌ها را به‌طرف آن نشانه گیری می‌کنند. اما اگر تعدادی از این هواپیماها در این پایگاه‌ها بود و تعدادی همیشه پرواز می‌کردند زدن هواپیماهای درحال پرواز با زدن پایگاه و هواپیمای نشسته از زمین تا آسمان فرق می‌کند. بنابراین طی چندین سال آمریکایی‌ها طرحی ریختند که بر اساس این طرح همیشه تعداد زیادی هواپیما بر فراز آسمان پاکستان و ترکیه و کشورهای آسیای جنوب شرقی و اروپا مجهز به سلاح هسته‌ای و بمب‌های اتمی درحال پرواز بودند تا به‌محض تعرض شوروی توسط آن‌ها در اسرع وقت هدف‌هایی را که در داخل خاک شوروی از قبل شناسایی کرده‌اند بزنند.

از طرفی برای جلوگیری از منهدم شدن بقیه هواپیماها در پایگاه‌ها، باید پایگاه‌ها را دور از همدیگر بسازیم چون سلاح هسته‌ای یک محدوده بسیار وسیعی را منهدم می‌کند پایگاه‌ها باید در مساحت بسیار وسیع به‌صورت پراکنده و متفرق قرار داشته باشند. این تفرق خود یکی از فنون نظامی است مثلاً وقتی خطر حمله پیش می‌آید به نفرات پیاده‌نظام دستور تفرق می‌دهند یعنی باید پراکنده بشوند. متأسفانه دیروز یکی از مسئولین می‌گفتند که برادران بسیجی ما در همین حمله اخیر چادرهایشان را نزدیک هم زده بودند و مشغول خواندن دعای کمیل بودند که هواپیمای دشمن از بالا آن‌ها را هدف قرار داده‌است. درحالی‌که بر اساس مقررات نظامی باید این چادرها پراکنده باشند. تجمع ممنوع است. پایگاه‌های پرتاب موشک هم اگر باز مثل فرودگاه‌ها ثابت باشند هر قدر هم مستحکم باشند باز در برابر سلاح هسته‌ای و موشک‌های اتمی مقاومت ندارند بنابراین به‌جای این‌که موشک‌ها را در پایگاه‌های ثابت قرار بدهیم روی تریلی و روی واگن‌ها قرار می‌دهیم تا در حال حرکت باشد.

وقتی‌که این موشک‌ها روی واگن‌ها قرار داشته باشند و حرکت کنند و هر روز مثلاً جای آن‌ها را تغییر بدهند یک‌کیلومتر یا ده کیلومتر این طرف و آن طرف بروند دشمن به‌آسانی نمی‌تواند آن‌ها را بزند. به‌صورت متحرک درآوردن هدف‌ها احتمال آسیب‌پذیری آن‌ها را کمتر می‌کند. ضمناً علاوه‌بر این‌که تعدادی از موشک‌ها در روی تریلی و قطار است می‌توان تعدادی را در زیردریایی‌ها و اعماق اقیانوس‌ها قرار داد یعنی در نقاط نامعین و متحرک.

مسئله‌ای دیگر حفظ مراکز فرماندهی است. همان‌طور که از موشک‌ها و هواپیماها حفاظت می‌کنیم باید از مراکز فرماندهی هم حفاظت کنیم. برای این‌که دشمن هدفش فرماندهی هاست. اگر فرماندهی ها را بزند تمامی پایگاه‌ها و نیروهای زرهی و پیاده‌نظام و سلاح‌های هسته‌ای و کلاسیک بی‌فایده است. چون کسی نیست که به این نیروها فرمان بدهد. درنتیجه این نقاط از نقاط حساس یک ارتش و یک ملت است. رهبری و فرماندهی را باید به هر قیمتی شده حفظ کرد. منافقین که مرکز حزب جمهوری اسلامی را منفجر کردند درست حساب کرده بودند. یعنی بزرگ‌ترین صدمات را با زدن مسئولینی که مردم به دورشان جمع بودند و نقش‌های بسیار مؤثر می‌توانستند داشته باشند از بین بردند. ولی آسیب‌پذیری این انقلاب و جمهوری اسلامی نسبت ‌به هر انقلابی و هر جنبشی در طول تاریخ بشر از این لحاظ -اتکای به رهبری- کمتر بوده‌است. برای این‌که در این‌جا همه فرمانده و رهبر هستند اصول هم دست همه است و همه مجتهد سیاسی هستند برای از بین بردن انقلاب اسلامی نه فرماندهی و رهبری بلکه باید همه مردم را زد!

این استراتژی می‌گوید باید فرماندهی را حفظ کرد. چرا باید حفظ کرد؟ برای این‌که اگر در نخستین ضربه‌ای که دشمن به‌طور غافلگیرانه و با پیش‌دستی وارد می‌کند هشت دهم یا هشتاد درصد نیروهای ضربتی استراتژیک آمریکا از بین برود و فقط بیست درصد نیروی استراتژیک باقی بماند، اگر فرماندهی وجود داشته باشد همان بیست درصد هم کافی است تا موشک‌ها و هواپیماها را هدایت کند و باز شوروی و چین را با خاک یکسان کنند. برای زدن ضربه دوم لازم است که فرماندهی محفوظ بماند. این‌هم از اسرار است و ما نمی‌دانیم برای حفظ مراکز فرماندهی چه طرح‌هایی دارند؟

اصل چهارم این است که نیروی کافی برای وارد ساختن ضربه نخستین داشته‌باشیم. این اصل در همه حلقات استراتژی آمریکا وجود دارد.

اصل پنجم که اصل جدیدی است این است که مؤسسات غیرنظامی مجهز و فعال بشوند. این امر دو خاصیت دارد. یکی این‌که وقتی دفاع غیرنظامی در شهرها و مناطق تجمع زیاد شد تلفات انسانی کم می‌شود. ثانیاً اراده پایداری نیرومندتر می‌شود و احتمال تسلیم شدن مردم به دشمن کاهش می‌یابد. چون وقتی مؤسسات دفاع غیرنظامی مجهز باشند مردم آمریکا احساس می‌کنند که مؤسسات و تجهیزاتی هست که مردم را می‌تواند حتی در برابر بمباران‌های هسته‌ای و موشکی حفظ کند. احتمال تسلیم شدن هم تغییر می‌کند. مسئله این نیست که همه مردم آمریکا از بین بروند یا همه مردم شوروی نابود شوند مسئله این است که مقدار احتمال تسلیم شدن مردم چقدر باشد وقتی‌که مردم دیدند این تجهیزات و وسایل در برابر حمله دشمن مردم را محافظت می‌کند آتش‌سوزی‌ها و تشعشعات اتمی را خنثی می‌کند، افراد را در پناه خود می‌گیرد، مداوا می‌کند، درنتیجه مقاومت روحیه‌شان در برابر دشمن بیشتر می‌شود و آماده هستند که ضربه دوم را دولتشان بر دشمن وارد بکند و آن‌ها مقاومت کنند. این است اصل توسعه و فعال و مجهز کردن مؤسسات دفاع غیرنظامی که از یک طرف بر مردم اثر می‌کند و از طرفی دیگر بر روی دشمن یعنی شوروی و چین اثر می‌گذارد. شوروی وقتی احساس کند که مردم آمریکا به وسیله این تجهیزات و مؤسسات طوری مجهز شده‌اند که همه را با وارد کردن ضربه نخستین نمی‌شود از بین برد و احتمال می‌رود که یک عده از آن‌ها زنده بمانند و ضربه دوم را که مهلک است و منتخب از بین بردن رفتن همه مردم شوروی می‌شود وارد خواهند کرد از تعرض به آمریکا بازداشته خواهد شد. پس وجود تجهیزات دفاع غیرنظامی خاصیت بازدارندگی دارد. پس همه محاسبات را باید بدانیم. در واقع این کافی نیست که بدانیم چگونه بجنگیم تا دشمن را از بین ببریم اتفاقاً بخش عمده و بیشترین بخش هر استراتژی مربوط به این است که چه کار کنیم که دشمن به ما حمله نکند یعنی بازدارندگی.

بنابراین چون جنگ هسته‌ای به معنی انتحار متقابل است یعنی اگر جنگ را شروع کردی خودت را همراه دشمنت نابود کرده ای. هر دولتی چه آمریکا، چه شوروی، چه چین و به‌طورکلی هر دولتی مؤسسات دفاع غیرنظامی‌اش بیشتر باشد و مردم غیرنظامی را در برابر تعرض دشمن بیشتر حفاظت کند همانقدر دشمن قبل‌از تعرض بیشتر حساب خواهد کرد. کندی این استراتژی را همراه با طرح اجرای آن تأیید کرد. وی دراین‌باره می‌گوید: درست است که ما نمی‌خواهیم با دشمنی که با ما وارد جنگ معمولی و کلاسیک شده از سلاح هسته‌ای استفاده کنیم اما جنگ‌های محدود کلاسیک مانع از بکار بردن سلاح هسته‌ای تاکتیکی نیست. یعنی جنگ را در صورت لزوم به یک جنگ هسته‌ای تصاعد می دهیم. باز می گوید که پیش گرفتن این استراتژی به معنای تکمیل استراتژی آمریکا است. این تدابیر باعث می شود که ما قبل از اینکه دست به جنگ هسته ای بزنیم و خودمان را نابود کنیم. راه های دیگر را جهت حفظ منافع آمریکا و جلوگیری از دست یابی دشمنان به مناغبع خودمان بیازماییم. این استراتژی به این معنا است که در برابر تعرض دشمن واکنشی متناسب و موفق داشته باشیم.

ادامه دارد…

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


پایگاه خبری علیرضا ملک پور: مهارت در کار ضامن اشتغال پایدار
پایگاه خبری علیرضا ملک پور: مهارت در کار ضامن اشتغال پایدار
نوشت ایران؛ نوشت افزار باکیفیت ایرانی اسلامی
نوشت ایران؛ نوشت افزار باکیفیت ایرانی اسلامی
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715