چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: اجتماعی
چاپ خبر
۱۳:۰۱ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۴

به روایت دکتر فرشاد فروزش؛

سفرنامه شهرضا/ 200 کیلومتر دوچرخه سواری در 14 ساعت

مدام در حال رکاب زدن هستم به کوب و بدون توقف. کسی که می خواهد به مسافرت برون شهری برود باید حتماً دوچرخه خوبی داشته باشد، اما متاسفانه باید بیشتر راه را در خاکی بروم، به علت اینکه رانندگان کامیون با بوق های آزاد دهنده مدام من را از روی جاده به خاکی می کشانند...

ندای اصفهان- فرشاد فروزش (ایرانگرد)

امروز ۱۴ خرداد است. در این مدت کرونا نتوانستم مسافرت بروم. دیگر تاب و تحمل ندارم. دوچرخه را زین می کنم و خورجین را مجهز به کیسه خواب، مشمای بزرگ، لامپ های روشنایی، زیر پیراهنی، شلوارک، دو قمقمه آب و…

ساعت ده صبح است و حرکت از مبدأ پل غدیر به مقصد شهرضا را شروع می کنم.

بزن به چاک جاده تا برویم.

تمام مسیر سربالایی است، اما آنچنان تند نیست.

این دومین بار است که با دوچرخه جدید جاینت به مسافرت می‌روم، و مثل همیشه تک و تنها. برای دوچرخه سواران جوان استفاده از هندزفری را توصیه نمی کنم، به علت اینکه دوچرخه سوار باید بتوانند صدای خودروهای جاده را کاملاً متوجه شود، نوع خودرو را تشخیص دهد و نسبت به نوع خودرو خود را به شانه جاده نزدیک کند. همچنین اگر با هندزفری به صورت مداوم موسیقی گوش دهیم، ضمن اینکه در درازمدت پرده گوش دچار سکته می شود و باعث کم شنوایی هم خواهد شد.

اولین سختی که دوچرخه سوار تجربه خواهد کرد، سربالایی است که دشوار و نفس گیر می باشد.

از پل غدیر تا مرکز آموزش هوانیروز شهید وطن پور حدود ۱۲ کیلومتر مسافت است، و بعد از هوانیروز سراسر سرپایینی می‌شود.

دنیا همیشه دو روز است، یک روز سربالایی و سختی و یک روز سرپایینی و آسانی. پس راه دیگری نیست، دنیا را همینطور که هست باید قبول کرد.

یک قمقمه آب تمام می شود.

فعلاً در سرپایینی دوچرخه می‌تازد.

از دور انتظار سربالایی کمرشکن تنگه لاشتر را می کشم. نمی دانم می توانم از آن بالا بروم یا مثل دفعه قبل باید حدود پنج کیلومتر پیاده دوچرخه را دستم بگیرم و بالا بروم، آب یکی از قمقمه ها تمام شده، بعد از تنگه می توانم در پلیس راه آن ها را پر آب کنم.

در پمپ بنزین یک گروه دوچرخه سوار را می بینم، به جمع آن ها می‌روم. از همان اول از من استقبال می‌کنند. بیشترشان جوانند و دو جوان قدیمی، یکی از جوان های قدیمی خیلی خوش برخورد است، می‌پرسد تنها هستی؟

– بله.

قصد دارند به شیراز بروند، ماشین پشتیبان هم دارند، دوچرخه ها را به ترکبند ماشین وصل کردند، علت را می گویند: در تنگه لاشتر دود زیاد است، اما به نظرم بخاطر همان شیب بسیار زیاد و باریک بودن جاده است، جوان قدیمی خود را معرفی می‌کند، از گروه دوچرخه سواران نصف جهان و پیج دکتر… (به معنای خوشحال) هستند. جوان قدیمی دعوت می‌کند که عکس دسته جمعی بگیریم، یک دفعه دستمال سرش را بر می دارد و می گوید: حالا عکس بگیر. چون رویش پرچم آمریکا بود، یکی از جوان ها می‌گوید: ترکیبی از انقلاب و استکبار است (چون روی شانه هایم چفیه ای انداخته ام برای جلوگیری از سوختن گردن و خنک کردن بدن). جوان قدیمی می‌گوید: نه بابا ایشان بچه اصفهان است.

قمقمه ها را پر از آب می کنم، به ذهنم می‌رسد مثل این گروه عمل کنم و دوچرخه را تا بعد از گردنه با ماشین ببرم. یک ماشین کفی دار در پمپ بنزین مشغول سوخت گیری است، جوانی است لاغر اندام، با چشمانی سرخ، قبول می‌کند که دوچرخه را بیاورد و مدام با حالت شوخی می گوید: شانس ندارم. بجای سوار کردن یک دوچرخه سوار دختر یک سیبیل کلفت را باید سوار کنم، کاربر پمپ بنزین که بسیار زحمت کش و مهربان است با هیکل نحیف کمک می کند تا دوچرخه سنگین را از پهلو به بالا بکشیم، راننده هم که از بالا می‌کشد باز جمله قبلی اش را تکرار می‌کند که بجای سوار کردن….

در راه از شغل و مبدا و مقصد و… می‌پرسد؟

می گویم ارتشی هستم. می‌گوید: ای وای پس خطرناکی! متولد سال ۷۴ است خیلی جوان است اما صورت تکیده ای دارد.

خربزه تعارف می‌کند اما نمی خورم. چون برای دوچرخه سوار مناسب نیست و در گلو ایجاد حساسیت و گرفتگی می کند، می‌گوید: چشمانش به خاطر بی خوابی و رانندگی مداوم این چنین سرخ شده است. اصرار دارد من را تا شهرضا ببرد که تنها نباشد و حوصله اش سر نرود. می گوید: دوست دارم از فهم و کمالات شما استفاده کنم، اما به ایشان می گویم بعد از پلیس راه باید پیاده شوم، اگر بخواهم با او تا شهرضا بروم پس این دیگر چه دوچرخه سواری خواهد بود!

راننده با زحمت زیاد دوچرخه را باز از همان پهلو به پایین می فرستد. با تشکر از او جدا می شوم. از اینجا دیگر باید تک و تنها در جاده ادامه بدهد.

جاده اصفهان شهرضا/ جالی شاد و شنگول

ساعت حدود ۱۲ است. جاده اصفهان به شهرضا خیلی باریک است و شانه هم ندارد. صدای بوق ممتد و گوش خراش کامیون ها بسیار آزاردهنده است. رانندگان از دوچرخه سوار بسیار هراس دارند و تقریباً همه آنها از آن بوق بلند استفاده می کنند. وقتی تک و تنها در جاده هستیم، مغز مثل ساعت به کار می‌افتد، حتی جزئی ترین خاطرات دوران دبستان هم به یاد آدم می افتد. فکر هفت جد و آباد جلوی چشممان می آید. به ذهن می‌رسد برای دوچرخه ام اسمی انتخاب کنم، زیرا تنها همدم من در این بر و بیابان فقط دوچرخه است. خوب است اسم او را «جالی» بگذارم؛ به معنای شاد و شنگول. جالی اسم همان اسب معروف «لوک خوش شانس» است که در دوران نوجوانی کارتون او را بسیار دوست داشتم.

البته فرق دوچرخه من با اسب لوک خوش شانس در این است که وقتی لوک با اسبش حرف می زد اسب هم جواب او را می داد، ولی حالا فقط من هستم که با دوچرخه حرف می زنم و او جواب من را نمی دهد. انصافاً با دوچرخه اخت می گیرم. بکوب تا روستای مهیار پا می زنم. بهتر است کمی استراحت کنم. راننده ای در حین سوار شدن سلام می کند و از مبدا و مقصد می پرسد. خیلی زیاد تعارف می کند؛ بفرمایید چایی یا آب. می گویم چای نمی خواهم، آب هم دارم، می گوید: پس بفرمایید نسکافه! قبول می کنم.

بنده ی خدا رفت آب جوش آورد و نسکافه درست کرد. همزن ندارد. می گوید: با انگشت هم بزنم؟ گفتم نه قاشق دارم، خخخخ، اهل خمینی شهر اصفهان است. با چنان قبطه ای نگاه می کند و می گوید: چقدر اراده می خواهد دوچرخه سواری، ولی ما اراده هم داشته باشیم به علت یکجانشینی و رانندگی از نظر جسمی نمی توانیم دوچرخه سواری کنیم. این حرف را راننده قبلی هم می زد و می گفت تا ۲۰ متر هم نمی تواند راه برود. با گرفتن عکس یادگاری و تشکر به راه خود ادامه می‌دهم.

راننده خمینی شهری و خوردن نسکافه

ادامه مسیر کمی سربالایی است. کم کم دارم خسته می شوم. تقریباً زیر تابلوها کمی توقف می کنم، تا نشیمنگاه کمر و گردن از حالت خمیده تغییر کند. حدود سی کیلومتر تا شهرضا فاصله دارم و در اوج ساعت گرما، هر دو قمقمه آب تمام شده است، اما می توانم ادامه دهم. کم کم خستگی بر ما مستولی می شود. امامزاده علی اکبر در آن سوی جاده است، اما نمی توانم بروم، زیرا حدود ده کیلومتر از مسیرم دور می شوم و این از دست دادن زمان و انرژی است.

فکر می کنم حدود ۱۵ کیلومتر تا شهرضا فاصله دارم. خدا را شکر مشکل جسمی و دوچرخه ندارم و دوچرخه روان حرکت می کند. انصافاً کسی که می خواهد به مسافرت برون شهری برود باید حتماً دوچرخه خوبی داشته باشد، اما متاسفانه باید بیشتر راه را در خاکی بروم، به علت اینکه رانندگان کامیون با بوق های آزاد دهنده مدام من را از روی جاده به خاکی می کشانند.

فکر می کنم حدود ۵ کیلومتر تا شهرضا دارم. مدام در حال رکاب زدن هستم به کوب و بدون توقف. چشمم به دو نیسان که بار هندوانه دارند و در کنار جاده می فروشند می افتد. بهتر است کمی استراحت کنم. خسته شده ام. آب هم ندارم و تشنه هستم. یکی از فروشندگان می‌گوید: آقای دوچرخه‌سوار بفرمایید. با کمال میل بین آنها می روم. هندوانه ای را قاچ می‌کنند و به من تعارف می‌کنند. با کله به داخل هندوانه می‌روم. شتر پشت شتر می خورم. حالا که خوب می خورم و رفع تشنگی می کنم، می فهمم هندوانه خیلی رسیده است و کمی در حال ترش شدن است. خخخخخ. با تشکر فراوان از آن هندوانه فروشان جدا می شوم.

مرد هندوانه فروش

ساعت حدود ۳ بعد از ظهر است. گرسنه هستم. باید سریع بروم و ناهاری بخورم. حدود ۵ کیلومتر تا شهرضا دارم. به هر زوری هست پا می زنم.

ورود به شهرضا/ گرفتاری در رستوران سنتی

ساعت حدود ۴ بعد از ظهر است؛ به شهرضا می رسم. نزدیک میدان اصلی آن سوی خیابان یک رستوران سنتی است. من آخرین مشتری آنم. جای شما خالی جوجه کبابی سفارش می دهم و دست و صورتی می‌شورم. بعد از صرف غذا خانواده‌ای که قبل از من آنجا نشسته بودند، از شغل و مبدا و مقصد می پرسند؟ می گویم ارتشی هستم و برای تفریح سفر می کنم.

همسر آن مرد می پرسد: آیا شما متاهل هستید؟ می‌گویم: بله. باز می پرسد: پس چرا با همسرتان نمی آیید؟ می گویم: ایشان می تواند حدود ۶-۷ ساعت به کوب دوچرخه سواری کند؟! می گوید: خیر؛ شما باید از آن دوچرخه های دونفره استفاده کنید. می گویم: آن دوچرخه ها برای جاده نیست و از کیفیت بالایی برخوردار نیست. بیشتر برای تفریح در بین پارک های درون شهر است. می‌گوید: خیر، شما ارتشی ها حرف حرف خودتان است و خیلی لوس تشریف دارید و کاری که بخواهید انجام دهید را انجام می دهید. یا نباید به مسافرت بیاید یا باید الزاماً با همسرتان بیاید.

می‌گویم در اینگونه مواقع همسرم برای دیدار مادرشان می روند.

عجب گرفتاری شدیم.

همسر آن خانم خیلی گرم با من صحبت می کند و می گوید: من از ارتشی ها خیلی خوشم می آید و چون شغل ایشان مهندس است، پروژه هایی را با ارتش انجام داده است. صاحب رستوران می‌خواهد که در را ببندد، از آن خانواده محترم خداحافظی می کنم. اما صاحب رستوران اجازه نمی دهد که نماز را بخوانم. می گوید: خسته شده ام و می خواهم در را ببندم.

***

در شهرضا نماز را می خوانم. سه پسر بچه افغان کنار دوچرخه می آیند. یکی از آنها که از همه آنها بزرگتر است، اصرار دارد حتماً چیزی از دوچرخه به او بدهم. اشاره می کند و کیلومتر را می خواهد. می گویم: نمی شود. می گوید: پس حتماً قمقمه آب یا چیزی را به من بده. می گویم: تجهیزات دوچرخه سواری به درد شما نمی خورد و باید الزاماً روی دوچرخه باشد. حرکت خود را به سمت روستای عمرو آباد ادامه می دهم. حدود ۱۲ کیلومتر فاصله دارم.

چاره ای نیست. باید پا بزنم و بروم. توان در بدنم باقی نمانده و به همین علت فکر می‌کنم همه مسیرها سربالایی است. بالاخره به «منظریه» می رسم. خدا را شکر با شیب تقریباً زیاد سر پایین نیست. دو جوان کم سن و سال در حال موتور سواری هستند. از آنها آدرس روستای عمروآباد را می‌گیرم. آنها دور می زنند و آرام آرام با دوچرخه می آیند و تا روستای عمرو آباد من را مشایعت می کنند. می گویم: ببخشید مزاحمتون شدم. راننده می گوید: نه عامو ما وک و ولویم (یعنی بیکاریم و در حال چرخ زدن).

یک خیابان است که در امتداد آن چند روستاست. از آن دو پسر موتور سوار آدرس حمام عمومی را می گیرم. می گویند: این روستاها دیگر حمام عمومی ندارد، چون همه خانه ها خودشان حمام دارند. یک حمام در چند روستا بالاتر وجود دارد، اما به علت بیماری کرونا بهداشت آن را تعطیل کرده است. آمار جای خواب را می گیرم. می گویند: دوچرخه سوارهای قبلی رفتند و در اتاقک های مسجد روستا اقامت کردند. خوب جای خواب را هم پیش بینی کردم. پسر بچه ای یک مرغ دستش است. مرغ خیلی زیباست و موهای مرغ تا چشمان آن آمده است. عکسی از او می گیرم.

روستای عمرو باد- مسجد روستا و پسرکی با مرغی جالب

استراحت و اقامت شب

باید خودم را برای شام و اقامت و البته حمام آماده کنم.

جوانی می گوید: از کجا آمده ای؟

– اصفهان.

می گوید: خودش در اصفهان ساکن است، اما در اینجا باغی دارند. اگر می خواهید می توانید امشب در آنجا اقامت کنید. قبول می کنم.

وارد باغ می شویم. اولین کار این است که باید بدنم را بشویم. حمام ندارد. باید صحرایی عمل کنم. به سرویس بهداشتی می روم. از حرکت از اصفهان تا این لحظه به سرویس نرفته ام. به علت تعرق بالا و قطعاً کمبود آب. در همان سرویس بهداشتی با شلنگ سعی می کنم بدنم را بشویم. وای وای چقدر آب آن سرد است. زبلقورت کردم!

خیلی سرد است. اما باید تحمل کنم و هر جور شده بدنم را بشویم. کم کم به آب سرد عادت می کنم. در سینک ظرفشویی لباس هایم را می شویم و از لباسهای یدک استفاده می کنم.

باغ عمروباد- محل استراحت شبانه

دیگر غروب شده است. می روم در روستا تا شامی تهیه کنم. روستاها به هم چسبیده است.

یکی از آن روستاها ترک نشین است. می گویند ترک فارس یعنی ترک هایی که از استان فارس به اینجا کوچ کرده‌اند ترک قشقایی.

جای شما خالی در آنجا چلوکبابی می خورم.

به باغ برمی گردم.

نیازی به کیسه خواب نیست. در آنجا تخت وجود دارد.

شب بخیر.

در مسير دهاقان/ خاطرات دانشگاه شهرضا

الآن ساعت ۷ صبح است. آماده حرکت هستم. صاحب باغ باید بیاید و کلید را از من بگیرد. کمی معطل می شوم. ساعت حدود ۹ می آید. صبحانه ام را خورده ام. از آذوقه ی یدکی که در خورجین دوچرخه داشتم استفاده کردم. قصد دارم مسیر را ادامه دهم به سمت «دهاقان». در آنجا روستایی است به نام عطاآباد. قصد دارم روستا را ببینم و سپس به اصفهان برگردم.

از سمت روستا به سمت دهاقان مسیر را می پرسم روستایی‌ها می‌گویند: از فلان جاده برو. میانبر است. این کار را کردم و البته اشتباه کردم. چون هم مسیر را گم می کنید هم در جاده خاکی باید حرکت کنید. کلی وقتم گرفته شد. به جاده اصلی بازمی‌گردم. به دانشگاه آزاد شهرضا می رسم؛ جایی که در آنجا لیسانس و فوق لیسانس گرفته ام. نگهبان آنجا که حوصله اش سر رفته است، می گوید: بیا و برو در دانشگاه دوری بزن تا خاطرات دوران گذشته که ۱۵ سال از آن دوران می‌گذرد، برایت زنده شود.

دانشگاه تعطیل است و دانشجویی ندارد. هم به علت کرونا، هم به علت تعطیلات خرداد. البته آن نگهبان می گوید: کلا دانشگاه بیشتر از ۲ هزار دانشجو ندارد و بسیاری از ساختمان های عریض و طویل آن بسته شده است. خیلی زیاد از مشخصات دوچرخه می پرسد. تقریباً یکی دو ساعتی وقتم گرفته شد. مسیر را به سمت دهاقان ادامه می دهم. از نظر بدنی کمی دچار مشکل شدم. نشیمنگاه درد گرفته است و دردی در بین دو کتف به علت خم بودن گردن احساس می کنم. پنج کیلومتر تا روستای موسی آباد یا گلشن فاصله دارم. از دور سربالایی با شیب بسیار زیادی را می بینم. با توجه به اینکه زمان زیادی را از دست داده ام و این سربالایی کمرشکن را هم در جلوی خودم دارم بهتر است به سمت اصفهان برگردم.

گرما و خستگی شدید در راه بازگشت

در راه برگشت فاصله های استراحت هم را زیادتر می کنم. به علت اینکه نشیمنگاه دیگر نمی تواند روی زین تحمل کند و درد در ناحیه بین دو کتف و گردن زیاد شده است. هوا نسبت به دیروز بسیار خنک تر است و خبری از تعرق نیست. برعکس مسیر رفت، خبری هم از کامیون ها و رانندگان با محبت هم نیست. بکوب تا «مهیار» آمدم. خسته شدم، ولی باز مسیر را ادامه می دهم.

در این ساعت گرمای هوا بسیار زیاد است. ساعت حدود ۳ بعد از ظهر است و ناهار هم نخورده ام. رستورانی در راه نمی بینم. چاره‌ای جز ادامه مسیر ندارم. به سختی مسیر را ادامه می دهم. آب هر دو قمقمه تمام شده است. انصافاً ادامه مسیر برایم سخت و دشوار است، هم از لحاظ نشیمنگاه و هم از نظر درد بین دو کتف و گردن.

حدود ۶۰ کیلومتر رکاب زدم. خیلی خسته شده، گرمای هوا هم خیلی زیاد شده است.

می خواهم زیر پل هوایی که سایه است، کمی بنشینم. شن های زیادی در کنار جاده ریخته اند. به محض اینکه می خواهم از آسفالت خارج شوم تا به سمت شانه ی خاکی بروم؛ تایر دوچرخه روی شنها لیز می خورد و من را به زمین می کوبد. خدا را شکر دستکش دوچرخه سواری داشتم، وگرنه کف دستم کاملا زخمی شده بود. البته وقتی که دوچرخه لیز خورد، سعی کردم از روی دوچرخه بپرم، ولی با این حال به زمین می خورید. زنجیر دوچرخه افتاده است. دوچرخه کاملاً سرنگون شد. زنجیر دوچرخه را سر جایش بر می گردانم. یک ربعی استراحت می کنم، اما چون آب ندارم، باید حرکت کنم. کمتر از ۲۰ کیلومتر تا پلیس راه فاصله است. آنجا می توانم آب تهیه کنم.

با لبخند به او پاسخ دادم!

یک پراید در کنار جاده دچار مشکل شده است و امداد خودرو به کمک آن آمده است. با رسیدن من به آن ماشین ها کار پراید حل شد. امداد خودرو از آن ماشین پول نگرفت. با دیدن من راننده امداد خودرو گفت: آقا شما دیوانه ای؟ برای چی در این گرمای سوزان در حال دوچرخه سواری هستید. مگر مجبوری؟ گفتم: چاره ای نیست، باید پا بزنم و بروم.

(انصافاً نه آب داشتم نه غذا). راننده جوان گفت: می خواهی تو را ببرم؟ گفتم: بله. دوچرخه را با زحمت به پشت امدادخودرو چفت کرد.

راننده جوان خیلی اصرار دارد که هوا گرم است.

شغلت چیست: از کجا آمده ای و به کجا می روی؟

می گویم: ارتشی هستم.

جوان در ارتش خدمت کرده است. پدرش هم ارتشی بوده و اخیراً بر اثر بیماری به رحمت خدا رفته است. اما دلش از خدمت در ارتش بسیار پر است. می گوید: خیلی اذیت شدم.

من واکنش منفی به صحبت های او نشان ندادم و فقط با لبخند به او پاسخ دادم. از اینکه من به عنوان یک ارتشی دوچرخه سواری می کنم، برای او بسیار جای تعجب دارد و باز جمله رانندگان قبلی را تکرار کرد که به علت سکون و عدم تحرک حتی نمی تواند ۱۰ متر راه برود و اگر روزی بخواهد دوچرخه سواری کند، آن هم در این فاصله زیاد باید روی آن دو هفته استراحت کند.

راننده جوان از مشکلات زیاد جسمی برخوردار است. قد کوتاه و اندام چاقی دارد. اما خونگرم و خوش صحبت است.

من را تا بعد از بهارستان در نزدیکی پمپ بنزین پیاده می کند و عکس یادگاری می گیرد. از من هم هیچ پولی قبول نکرد و با روی خوش خداحافظی کرد. در پایان گفت: فکر کنم در ارتش شما آدم خوش اخلاقی باشید. گفتم: در ارتش همه خوش اخلاق هستند. خندید و رفت.

ادامه مسیر را شروع می کنم. بدون ذخیره آب به پایگاه مرکز آموزش هوانیروز شهید وطن پور ارتش می‌رسم. از سربازان دژبان آنجا خواستم تا قمقمه ها را برایم آب کنند. باز هم مسیر را ادامه می دهم. آن راننده امداد خودرو انصافاً دو ساعت من را جلو انداخت. یه چیزی در حدود ۲۵ کیلومتر.

با آنکه مسیر از اینجا تا منزل سر پایین نیست، ولی نشیمنگاه دچار مشکل است و نمی توانم روی زین خوب بنشینم. درد زیادی در ناحیه بین دو کتف و گردن، پایین کمر و نشیمنگاه احساس می کنم. مسیر مورد پیمایش حدود ۲۰۰ کیلومتر بوده در زمان حدود ۱۴ ساعت با استراحت های کوتاه.

ان شاءالله برای سفرهای بعدی آماده می شویم.

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , ,

مطالب مرتبط

  1. حجتی زاده گفت:

    با درود و خسته نباشید خدمت جناب دکتر فعال و خستگی ناپذیر جناب آقای سرهنگ فروزش ! همین که ما را با دو مکان جدید دیگر آشنا نمودید کمال تشکر را دارم!!! به امید سفرهای جالب تر و مکان های بکرتر!

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


ثبت نام مدرسه علمیه مشکات ویژه دانشجویان تراز انقلاب 09133663084
ثبت نام مدرسه علمیه مشکات ویژه دانشجویان تراز انقلاب 09133663084
موسسه انشا؛ مشاوره خانواده، مشاوره تحصیلی، طب اسلامی، تربیت فرزند 34468558
موسسه انشا؛ مشاوره خانواده، مشاوره تحصیلی، طب اسلامی، تربیت فرزند 34468558
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715