پنجشنبه ۰۸ خرداد ۱۳۹۹
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۵:۰۹ - ۱۳۹۹/۰۱/۲۰

گفتاری از دکتر محمد رجبی در همایش سبک زندگی؛

قیام به قسط می تواند زمینه ساز افق دیگری باشد/ دو وجه شرق و غرب در وجود هر انسانی هست

خیلی راحت عرض کنم غرب یعنی خودمان، غرب فقط اروپا و آمریکا نیست، غرب ما هستیم، آن وجهی از وجود انسانی که رو به دنیا دارد غرب است. ما در وجودمان یک مشرق و یک مغرب داریم. مشرق وجود هر انسانی رو به حق دارد، مغرب وجود انسان رو به نفس دارد

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر سخنرانی دکتر محمد رجبی در همایش «عالمی دیگر» در سال 1392 در تالار همایش های دانشگاه علوم پزشکی اصفهان است که به طور اختصاصی توسط ندای اصفهان پیاده سازی و منتشر شده است.

در این همایش که با پیامی از آیت الله العظمی مظاهری آغاز شده بود، آقایان استاد اصغر طاهرزاده و دکتر موسی نجفی نیز به سخنرانی پرداختند.

محمد رجبی متولد سال 1328 در شهر مقدس قم؛ نویسنده، پژوهشگر و استاد فلسفه دانشگاه است. او ریاست کتابخانه ملی ایران و موسسه فرهنگی اکو و ریاست کتابخانه مجلس شورای اسلامی، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی را نیز در کارنامه خود دارد.

***

بسم الله الرحمن الرحیم.

با عرض سلام خدمت حضار محترم و آرزوی توفیقات روزافزون برای پژوهندگان حق و حقیقت و توفیق عزیزان برگزار کننده این همایش که ان شاءالله سرآغاز مباحث جدی و پیگیر باشد.

برادر بزرگوارمان جناب آقای «اصغر طاهرزاده» اشارات بسیار معناداری فرمودند و قبل از ایشان هم پیام حضرت آیت الله مظاهری هم نکات خیلی مهمی بود ولی در تداوم این مباحث بنده عرایضی دارم که زوایای دیگر را مورد توجه قرار بدهیم.

اولا غربی که می گوییم کجاست؟ و چیست؟ خیلی راحت عرض کنم غرب یعنی خودمان، غرب فقط اروپا و آمریکا نیست، غرب ما هستیم، آن وجهی از وجود انسانی که رو به دنیا دارد غرب است، ما در وجودمان یک مشرقی و یک مغربی داریم.

مشرق وجود هر انسانی رو به حق دارد و وجه نورانی ماست. مغرب وجود انسان رو به نفس دارد، رو به شیطان دارد و رویه‌ی تاریک آن است. هر انسانی در وجودش غربی و شرقی دارد، غرب یعنی جایی که مغرب و تاریک است، شرق یعنی جایی که روشن و نورانی است. خداوند الهام کرد به انسان فجور و تقوایش را آن قسمتی که الهامات فجوری است و وجهی است که نفسانی است برای انسان، آن غرب وجود ماست و نیمه تاریک ما است و آن بخشی که تقوا در آن هست آن بخش نورانی است.

هیچ انسانی نیست که از این دو وجه شرق و غرب وجودیش برخوردار نباشد منتها بر یک کسی شرق غالب است بر یک کسی غرب غالب است. شما بدترین انسان را، جنایت‌کارترین انسان را اگر در نظر بگیرید که هر جنایتی را مجاز می داند انجام دهد، شاید بپرسید که وجه نورانی آن کجاست؟ وجه نورانیش آنجاست که بگوییم حاضری آن را نسبت به خودت انجام بدهند؟ می گوید نه، یعنی نمی پذیرد این را نسبت به خودش، حاضری مال خودت را بدزدند؟ می گوید نه. این آن بار نورانی است که از پس همه ظلمات جلوه گر می شود.

روح جمعی هم شرقی و غربی دارد

بنابراین روح جمعی انسان هم شرق و غربی دارد. ما یک روح فردی و یک روح جمعی داریم. شما در تلویزیون که منزل نشستید تنها یک فیلمی را تماشا می کنید بعد ممکن است بروید در سینما با هم تماشا کنید، آن دریافتی که در سینما دارید با حضور جمع کثیری و آن احساسی که پیدا می کنید متفاوت است با وقتی که تنها نشسته اید و تماشا می کنید.

خیلی از اوقات شده است کسانی رفته اند در یک جمعی فیلمی را تماشا کرده اند و خیلی به هیجان آمده اند که فیلم یا حماسی یا کمدی است، بعد آمده اند علاقه داشتند دوباره آن را ببینند دی‌وی‌دی آن را گرفته اند در منزل تنها دیدند ولی متوجه شدند مثل قبل نبود، گاهی اوقات تصور می کنند چون دوباره دیدند جذاب نیست اما عکس این موضوع هم هست، اگر اول در منزل ببینند بعد بروند در بیرون ببینند متوجه نکاتی می شوند که در منزل نشدند، چرا؟ آنجا تحت تاثیر روح جمعی قرار دارند. در یک فضای مجتمع که قرار بگیرند علاوه بر ادراک فردی خود ادراک جمعی هم راهبر است و هدایت می کند.

تاریخ بشریت و روح پانصد ساله دوره جدید غرب

از این جهت روح جمعی در خود قرآن مجید هم آمده است که ما در روز قیامت هر امتی را احضار می کنیم و مورد پرس و جو قرار می دهیم؛ اینگونه نیست که فردی باشد بلکه هر امتی را پرس و جو می کنند؛ یعنی روح امت و روح جمعی باید بیایند و جواب بدهند اما روح جمعی هم یک شرق و غربی دارد یک وجه نورانی و یک وجه ظلمانی دارد.

در طول تاریخ بشریت همیشه خوبی و بدی بوده است ولی چیزی که وجود داشته این است که بشر هیچ وقت جرئت نمی کرده که رسما اعلام کند که آن نیمه تاریکی باید حاکم باشد و همیشه خود مدعی خیر بوده است. امام حسین(ع) را هم که شهید کردند گفتند به خاطر حفظ امت و حفظ دین است، نگفتند که دین را می خواهیم از بین ببریم. تنها دوره ای که رسما می گویند که اصلا چه اشکالی دارد، باید این کارها را انجام داد، دوره جدید غرب است که به قول «برتراند راسل» فیلسوف ماتریالیست انگلیسی می گوید روح پانصد ساله دوره جدید غرب روح «ماکیاول» است.

(Bertrand Russell)

نیکولو ماکیاولی چه می گوید؟ کتابی دارد که به فارسی هم ترجمه شده به نام «شهریار» (The Prince). می گوید اگر به این نتیجه رسیدیم که واقعیت حکم می کند دروغگویی کار از پیش می برد، شایعه سازی کار از پیش می برد، رشوه دادن و حتی قتل و ترور راه گشاست، سیاستمدار و حاکم و کارگذار موفق کسی است که برای رسیدن به اهداف از همه این ابزار استفاده کند.

لذا می بینید خیلی آشکار می آیند اعلام می کنند که ما برای منافع‌مان به خلیج فارس آمده ایم. وقتی گفته می شود که شما به ایران می گویید دموکراسی را رعایت نمی کند و در انتخابات همه احزاب آزاد نیستند و هرکسی باید از یک فیلتری رد بشود؛ مثلا عربستان صعودی که اصلا انتخابات ندارد چرا به آن ایراد نمی گیرند؟ حالا اینجا یک انتخاباتی است که به قول شما باید از چند فلیتر رد شود آنکه اصلا انتخابات ندارد، یک خانواده است چهل برادر بر همه امور اقتصادی و نظامی و سیاسی همراه فرزندانشان حکومت می کنند، اینکه دیگر ماقبل قرون وسطا است، چطور اینجا دوست و متحد و نظام مورد اعتمادتان است اما اینجا می گویید چون یکی دو تا حزب نیامده ما قبول نداریم؟

خیلی راحت می گویند منافعمان اقتضا می کند و هیچ پرده پوشی هم ندارند. حقوق بشر، سه نفر کشته می شوند در بمب گذاری که معلوم نیست خودشان کردند یا دیگری بوده فرض بر آنکه دیگری بوده است، چطور جهان را به هیجان می آورند، هر روز تروریست های سنی سلفی در پاکستان و عراق و سوریه و لبنان آدمکشی می کنند اصلا عادت شده است که از پنجاه نفر کمتر نشنویم، هیچ اعتراضی در بین نیست حتی هیچ پرسشی که بیایید مطرح کنیم که چه شده است که چرا باید این اتفاق جریان داشته باشد، کمتر دوره ای بوده است که به این صراحت بیاییند اعلام کنند.

ماکیاول روح دوره جدید غرب/ پست مدرنیست ها به جان آمده اند!

لذا راسل، ماکیاول را روح دوره جدید می داند. کتاب راسل پیش از انقلاب به فارسی هم ترجمه شده است و می گوید «من چیزی به نام خدا نمی شناسم». او دارد می گوید که روح حاکم بر دنیای امروز روح ماکیاولی است، آنچه در واقع وجود دارد تقویت همان نیمه تاریکی وجود فردی و جمعی ماست.

بنابراین وقتی ما داریم غرب را مطرح می کنیم یک نگاه به درون خود و یک نگاه به بیرون داشته باشیم فقط این نیست که در آن طرف چه اتفاقی دارد می افتد، خودمان چگونه هستیم؟ فرهنگ غرب چون تمام توجهش به دنیا شد طبیعی است که دستاوردهای عظیم دنیوی هم پیدا کرد. هیچ دوره ای به اندازه دوره جدید ترقیات مادی نداشته ایم، در تاریخ بشر بی سابقه است. نمی خواهم بگویم که همه اش بد بوده است بسیاری از آن به نفع انسان بوده؛ اما دو نکته را در نظر داشته باشید یکی اینکه در ازای این ترقیات مادی به موازات آن آیا چیزهای دیگری بدست آورد یا چیزهای دیگری را از دست داد؟

به جای اینکه من و شما بنشینیم و تحلیل کنیم از این طرف دنیا بخواهیم قضاوت راجع به آن طرف دنیا کنیم کتاب های خودشان را بخوانیم. اشاره فرمودند کتاب های «رنه گنون» به نام «بحران دنیای متجدد» یا کتاب «‎اسوالد اشپینگلر» به نام «انحطات غرب» یا کتاب «ولادیمیر سوروکین» و… را بخوانید. تمام پست مدرنیست ها را ببینید تازه با اینکه پست مدرنیسم طرفدار مدرنیته هم هست اما ببینید چطور به جان آمده اند، منتها تازه از قرون وسطا رسیده ایم به اوایل دوره جدید غرب که صد سال دیگر باید این مسئله برایشان مطرح شود.

استاد طاهرزاده اشاره داشتند که برای ما هنوز خیلی از مسائل نامفهوم است، که طبیعی هم است ما هنوز به بن بست آنها نرسیده ایم ولی در همان مسیر هستیم.

یک حاشیه و بیان خاطره از سفر شوروی

من 25 سال پیش به شوروی رفتم؛ تقریبا تا قبل از فروپاشی سه بار شوروی رفته بودم. آن موقع کمونیست ها در ایران هم آزاد و فعال بودند، احزاب کمونیستی روزنامه و مجله داشتند و یک دنیای دیگری را تصویر کرده بودند. برای من در مسکو و در سفرهای بعدی، چیزی که عجیب بود البته بسیاری از مفاسدی که انسان در غرب به عینه می بیند در آنجا نبود، برخلاف آن چیزی که روشنفکران غربزده ما در ایران می گفتند که آنجا قحطی و بدبختی و گدایی هست و اصلا چنین چیزی نبود. آن روابط شنیعی که آزادانه در کوچه و خیابان و هر کجا انسان در غرب می بیند اینجا اصلا نبود.

حتی فیلم های سینمایی‌شان فیلم هایی نبود که شنیع باشد به همین دلیل دوستانی که حداقل سنشان به اندازه بنده هست خاطر می آورند که سال های اول انقلاب تا چندین سال تلویزیون فقط سریال های روسی پخش می کرد چون تنها چیزهایی که قابل نشان دادن بود این ها بود که خیلی سانسور لازم نداشت در حالی که یک فیلم غربی را که می خواستند پخش کنند مجبورند نه تنها قیچی کنند بلکه یک سوژه را هم عوض کنند مثلا این آقا بشود برادر آن خانم، که اصلا داستان چیز دیگری می شد.

از جهتی خوب است که فیلمی با سانسور قابل پخش می شود و از جهتی دیگر بد است که این فیلم را ما تطهیر می کنیم و در واقع غرب را داریم تطهیر می کنیم، بعد می گویند کار به این خوبی چه اشکالی دارد؟ درحالی که آنچه در غرب می گذرد اصلا داستانش این نبود و ما ناخواسته بدون اینکه خودمان بدانیم آنجا را ترویج می کنیم.

یکی از بزرگان می گفت «این فیلم هایی که من می بینم واقعا مسائل اخلاقی و انسانی و آنچه که اسلام گفته در آنجا هست فقط یک مقدار حجاب را رعایت بکنند دیگر مسئله حل می شود»! درحالی که اصلا ماجرا این نیست.

ایده آل جامعه سوسیالیستی و سرمایه داری یکی بود

ولی نکته ای که وجود دارد این است که ایده آل انسان ها در شوروی همان ایده آلی بود که در غرب بود: خانه خوب داشته باشیم، ماشین خوب، مبلمان خوب و غیره داشته باشیم، همه دنبال این بودند، چه فرقی است بین انسان جامعه سوسیالیستی و انسان جامعه سرمایه داری؟

همان موقع برگشتم و در جایی صحبت داشتیم، دوست بزرگوار مرحوم استاد «سید عباس معارف» هم حضور داشتند، گفتم که من تفاوتی بین انسان نظام سوسیالیستی و انسان نظام غربی ندیدم، ایشان خیلی ناراحت شد که چرا من سطحی دارم قضاوت می کنم؟ گفتم این قضاوت نیست من دارم گزارش می دهم و رفتم دیدم، تحلیل نمی کنم، بعدها که «گورباچف» و مسائل آن پیش آمد دیدیم که قضیه یکی است فقط گورباچف یک پرده مجازی را برداشت و واقعیتی روشن شد.

یادی از مرحوم سید عبدالله نوری/ شرف مردم وسیله خرید و فروش شده است

البته این را هم بگوییم که شاید ربطی به صحبت فعلی نداشته باشد ولی در قضاوتمان مهم است. مرحوم «سید عبدالله نوری» رهبر نهضت اسلامی تاجیکستان بود. او و دو معاونش یک دفعه همه با هم سرطان گرفتند و خیلی زود از بین رفتند. اینان آن موقع که جنگ چریکی می کردند (با دولتی که فعلا سر کار هست) بعدا مثلا مصالحه کردند اما آوردند از درون اینها را نابود کردند. ایشان در ایران بود و روحانی هم بودند و پیش از فروپاشی شوروی 9 سال در زندان کمونیست ها و سال هایی هم تبعید بود. این چندسالی هم که داشتند می جنگیدند سازمان ملل می رفت، ژنو می رفت و جاهای مختلف سفرهایی داشت آنان هم دعوتش می کردند.

من یک روز از ایشان پرسیدم جناب آقای نوری شما که دوره کمونیستی را دیدید الآن هم جهان غرب و دائما در سفر هستید، به من بگویید که در مقام مقایسه حکومت یعنی جامعه کمونیستی که شما در آن زندانی بودید و جامعه سرمایه داری چه تفاوتی است؟

فکر مختصری کرد و گفت اگر مسائل مذهبی و معنوی را رعایت می کردند نظام کمونیستی به ما نزدیک‌تر بود، گفتم جدا؟ گفتند بله، گفتم چرا؟ گفت «کسی نوکر کسی نبود، الآن در جامعه سرمایه داری کسی که ثروت زیاد دارد بقیه برایش نوکری می کنند، آن موقع همه نوکر دولت بودند اما الآن شرف مردم وسیله خرید و فروش شده است، آن موقع اینطور نبود.»

شیطان بزرگ سرمایه داری است

نه اینکه حالا بگوییم آن خوب و این بد است، من از اینجا فهمیدم که وقتی حضرت امام(ره) می فرماید که «شیطان بزرگ آمریکاست» یعنی شیطان بزرگ سرمایه داری است. آمریکا قطب سرمایه داری جهان است. خیلی ها همان موقع اعتراض می کردند چرا ایشان نمی گویند شوری، چون آمریکایی ها مثلا مسیحی هستند؟! نه، اگر سرمایه داری نبود به عنوان عکس العمل کمونیسم هم به وجود نمی آمد.

امام علت را می گیرند نه معلول را. اگر آن مظالم سرمایه داری نبود یک چنین طغیانی پیدا نمی شد ولی به هرحال چیزی که برای من عجیب بود دیدم که انسان این نظام عملا شده انسانی که در ما غرب می بینیم و همان هم شد.

چه چیزی ملاک ارزش هر فرد است؟

متذکر فرمایش حضرت علی (ع) شدم که برای این بحث بسیار راه گشاست. واقعا تمام دنیا را بزنند ارزش همین یک جمله بسیار بیشتر است. حضرت می فرمایند که «ارزش هر انسانی به آن چیزی است که آن را زیباترین و بهترین می داند». یعنی الآن این جمعی که اینجا نشسته اند می خواهیم ارزش‌گذاری کنیم، چه ارزشی واقعیت و حقیقت افراد را مشخص می کند؟ مثلا بگوییم چه کسی دکتری دارد و چه کسی فوق لیسانس و…؟ آیا اینطور ارزش است؟ این چه چیزی را نشان می دهد؟ هیچ چیز را نشان نمی دهد. مگر دکتری کاشف از چیزی است؟ مگر اینها نشان دهنده ارزش است؟

باید ببینیم که ایده آل هر کسی چیست، آن نهایت چیزی که هر کسی در زندگیش می خواهد به آن برسد و آن را بهترین چیز می داند، آن چیست؟ آن ملاک طبقه بندی می شود. یک کسی همه آرزویش این است که اسمش همه جا بپیچد و شهرت می خواهد حالا به هر قیمتی که هست.

یک پسر آمریکایی بعد از اینکه آن برج های نیویورک را زدند یک هواپیمای کوچکی داشت رفت داخل یک بانکی و کشته شد. قبلش یک نامه گذاشته بود برای رفیقش، نوشته بود فردا من در همه جهان مشهور می شوم. ایده آل چیست؟ چه می خواهیم؟ آن ایده آل است که تعیین می کند که قیمت هر فرد یا هر جامعه چقدر است. روح جمعی جامعه چه ایده آلی دارد؟ جامعه ایران می خواهد به کجا برسد؟ آن ارزش تعیین کننده است.

بستگی به اینکه در هر دورانی و در هر بخشی از جهان روح جمعی یک گروه انسانی چه ایده آلی داشته باشد چه چیزی را زیباترین و بهترین تلقی کند آن جامعه برای رسیدن به آن نقطه نیازهایی پیدا می کند تا خودش را برساند، پله هایی را متصور می شود که باید طی کند، این نیازها و جهت رسیدن به رفع این نیازها نظام زندگی خاصی را اقتضا می کند که ما را به آن نقطه برساند، آن نظام زندگی را امروز «سبک زندگی» می گویند.

از چه زمانی با غرب انس گرفتیم؟

چرا سبک زندگی ما مثل غربی ها شده است؟ از قبل هم بوده است منتها تشدید که می شود ما متوجه می شویم. بدن کودک یک جوش که می زند می گویند احتمالا پشه زده، دو تا که می شود می گویند حتما باز هم پشه زده است، وقتی که یک دفعه بیشتر می شود می گویند مثل اینکه سرخک گرفته است. ما معمولا وقتی مسئله را طرح می کنیم که دیگر کار از کار گذشته است.

ما از اواسط قرون قاجار با غرب انس پیدا کرده ایم، حتی بعضی ها به دوره صفویه می رسانند زمانی که شاه عباس لباس نیمه اروپایی پوشید و تاجی را که قبلا داشتند تغییر داد به سبک پرتغالی کرد.

«رابت شرلی» ماجراجوی انگلیسی و برادرش در دربار شاه عباس همه کاره شدند، «رضا عباسی» تحت تاثیر رفت وآمد فراوان غربی ها و آوردن تابلوهایشان حتی روش مینیاتورش عوض شد، منتها پنهان بود یک آبی زیر کاه بود و ما نمی دیدیم.

رابرت شرلی و همسرش

یک عالمی به نام «میر محمدباقر خاتون آبادی» کتابی نوشته است در اواخر صفویه می گوید «در هر شهری پایگاهی درست کردند برای تجار اروپایی، زن های آن ها با آن قیافه و لباس ها می آیند و می روند، مردم هم عده ای مجذوب اینان شدند، مردهایشان همینطور و ایرانیان زیادی بدهکار اینان شدند و برای اینکه بدهی‌شان را بپردازند به هر خواهش اینان تن می دهند و من فکر می کنم بزودی مملکت از هم بپاشد».

تازه این در دوره صفویه بود. اگر خواستید بیشتر بخوانید کتابی را مرحوم «عبدالهادی حائری» نوشتند به نام «دو رویه تمدن بورژوازی غرب»، در آنجا این مطلب را آورده و ببینید چطور بود.

در دوره افشاریه و زندیه همین قضیه ادامه داشت منتها هنوز «جوش های صورت بروز نکرده بود که دیده بشود». می رسد به دوره قاجاریه قبل از مشروطه که شما فتنه بابیه را دارید، «طاهره قره العین» آن موقع اعلام بی حجابی می کند و اعلام روابط آزاد مذکر و مونث را می کند. این نشان می دهد که چقدر قضیه رواج دارد که آن روز به اعلامش می رسد و جالب بود که مردم عامی هر فرد متجددی را بابی می گفتند.

یعنی ما مسئله باب را آمدیم مذهبی مطرح کرده ایم که یک کسی بود که می گفت امام زمان هستم بعد می گفت نایب امام زمان هستم بعد گفت پیغمبر هستم بعدم گفت خدا هستم، خب دیوانه بود. این یک بخش قضیه است آن جماعتی که این آقا را نه دیده بودند نه شنیده بودند همین را بهانه کردند حتی نبردهای مصلحانه با دولت داشتند قلعه ای ساختند که به سختی تسخیر شد و آن یک جریان دیگر است.

داشتیم از درون پوسیده می شدیم

یعنی موج «غرب زدگی» یک دفعه طغیان کرد. قضیه باب صحبت ادعای یک نفر نبود (آن یک بخش دیگر است) ولی در واقع اولین سونامی غرب زدگی در ایران بود که کسی متوجه نشد. همه از بعد مذهبی نگاه می کنند اما از بعد فرهنگی نگاه بکنیم. همان زمان قاجار و قبل از آن نعلبکی هایی می آمد که شاید آقایان به یاد داشته باشند که عکس خانم های سربرهنه و حتی نیمه برهنه داخل آن بود، حالا فقط مسئله جنس مرغوب غربی نبود، وقتی شما کالایی را می بینید مرغوب است ترجیح می دهید نسبت به کالای خودتان یعنی پذیرش محصول است و فکر و اندیشه و خلاقیت دیگری و آنچه خودتان دارید و درست هم بود یعنی ما داشتیم از درون پوسیده می شدیم.

هر اتفاقی که در دنیا می افتد دو علت در این عالم دارد، یک علت خارجی و یکی علت داخلی. ما معمولا سراغ علت خارجی می رویم و به داخلی توجه نمی کنیم. گاهی اوقات هم فقط داخلی را می بینیم و خارجی را نمی بینیم یا می گوییم همه این کارها را استعمار غرب کرد یا از آن طرف می گوییم نه هرچی بود درونی بود هرکسی بگوید خارجی توطئه است، هر دو حرف بی معنی است. این عینک را اگر من با ضربه بزنم به سطح زمین می شکند اما چی آن می شکند، شیشه آن می شکند اما دسته هایش نمی شکند چرا؟ چون شیشه قابلیت شکستن دارد اما فلز قابلیت شکستن ندارد. ضربه خارجی مؤثر بوده است اما شیشه خودش هم قابلیت شکستن و آسیب پذیری داشته است.

چه اتفاقی افتاد که غرب با چهار تا استکان و نعلبکی و… ما را مجذوب خودش کرد در حالی که اگر در قرن چهارم هجری می آمد که اوج فلسفه و علوم مسلمانان بود اصلا آن چیزی نداشت که به ما ارائه بدهد یا اگر داشت ما مجذوبش نمی شدیم. خودمان هم از درون دچار ضعف شده بودیم از درون دچار انحطات شده بودیم.

وقتی صفویه سقوط کرد اروپا تکان خورد

به قدری سقوط صفویه اروپا را تکان داد که به طور خاص دو سه نفر از متفکران بزرگ گفتند که «ما یک موقع سقوط نکنیم!» صفویه بسیار برای اروپا مهم بود که اسم «اصفهان، نصف جهان» را اروپایی ها گذاشتند نه خودمان.

دولت عثمانی که اروپا از نامش به خودش می لرزید او از نام صفویه می لرزید بعد تعجب کرد! صفویه یکدفعه آن هم به دست افراد افغانی سقوط کرد. حالا اگر یک دولت بزرگی حمله می کرد یک چیزی بود، اما یک عده افغانی گرسنه و کوه نشین که آمدند یکدفعه نظام فروپاشید. آن وقت این دو نفر متفکر برای اینکه اروپایی ها درس عبرت بگیرند از مطالعه ای که در مورد صفویه کردند که یکی از آن ها «مونتسکیو» فرانسوی صاحب «روح القوانین» یکی هم «ادوارد گیبون» انگلیسی هر دو کتاب نوشتند با موضوع علل عظمت و انحطات روم.

«روم» هم چیز عظیمی بود، همه مردم می گفتند «تمام راه ها به روم ختم می شود» اما به وسیله یک عده اقوام وحشی که اجداد و پدران اروپایی های امروز بودند، امپراطور روم با آن عظمت فرو پاشید. گفتند این شبیه صفویه بوده است و چه کنیم که ما عبرت بگیریم و اینطور فرونپاشیم؟ منتسکیو در کتاب «علل عظمت و انحطات روم» می گوید که این ثروت باد آورده و این تضادهای طبقاتی بود که روم را از درون پوک کرد و آماده فروپاشی کرد.

در صفویه هم کمتر از این نبود. شما کتاب «رستم التواریخ» را بخوانید ببینید چه مسائلی در آن دوره بوده و البته آن نویسنده که خودش همان فرهنگ را داشته با چه حسرتی یاد آن دوره عجیب و غریب را می کند که این اواخر به چه صورتی بوده است.

«شاه عباس» که یکی از بهترین پادشاه ها بود پسر خودش را کشت و سردارهای بزرگی را کشت. یک گروهی داشت می فرستاد کسانی که می خواهند اعدام بکنند زنده زنده می خوردند، کجای اسلام و تشیع یک چنین حکمی می دهد؟ و «شیخ بهائی» قهر کرد و از اصفهان رفت.

غرب‌زده ترین افراد خاورمیانه سلفی های شیعه کش متعصب هستند

بنابراین یک سیری داشتیم که حرکت آب زیر کاه بود. ایده آل ما هم وقتی همین زر و زیور دنیا شد و گفتیم هدف زندگی همین است، حالا لازم نیست ظاهر به معنای خاص غربی داشته باشد، غرب‌زده ترین افراد خاورمیانه همین سلفی های شیعه کش بسیار متعصب هستند که می گویند از زمان «عمر» پایمان را یک قدم پایین تر نمی خواهیم بگذاریم، ولی عمیقا غرب زده هستند تا آنجایی که مطیع محض «اسرائیل» هستند. «القاعده» تا الآن یک حرکت در اسرائیل انجام نداده است ولی بارها «سید حسن نصرالله» که اولین شکست را به اسرائیل وارد کرده محکوم به مرگ کردند و می گفتند می کشیم.

یک نفر هم پیدا کنید که در عالم خودشان اینها را محکوم کرده باشد و یا این همه شیعه کشی عراق را علمایشان محکوم کنند؛ دست کم آنهایی که با ما اظهار دوستی دارند یک محکومیتی بکنند، چرا نیست؟ چون دقیقا همسوی غرب حرکت می کنند.

مگر ریش بلند گذاشتن نشانه این نیست که ما غرب زده نیستیم؟ کثیف ترین شبکه تلوزیونی عربی، «العربیه» است که مال عربستان سعودی است، خادم الحرمین شریفین! شما برنامه های این تلویزیون را نگاه کنید ببینید چیست. پس غربی بودن به این نیست که به زبان بگویی من آنطور نیستم!

کسی می گفت من اصلا در عمرم نه سوسیس و کالباس خوردم نه نوشابه. گفتم چرا؟ گفت اینها پدیده های غربی هست. همینطور داشتیم صحبت می کردیم بعد صحبت این شد گفتم که آقازاده تان چه رشته ای می خوانن؟ گفت «به همه بچه ها گفتم که بروید مهندس بشوید».

این اصلا ایده آل غربی است؛ یعنی داخل دنیا هیچ چیز بهتر از تکنولوژی نیست! نمی گوییم کسی مهندس نشود ولی وقتی امر می کنیم همه بروید مهندس شوید یعنی چه؟ خود این تفکر، تفکر غربی است. حالا یکی خواست ادبیات بخواند ذنب لایغفر مرتکب شده؟ خواست برود روحانی شود، خواست برود هنرمند شود و… این پذیرفته که سیتره دنیا سیتره تکنیک است و ما هم دمخورش هستیم.

آنچه که مهم هست این است که آن ایده آلی که ما تعیین می کنیم برای خودمان، آن چقدر تفاوت با یک ایده آلی غربی دارد؟ وقتی ما زمان شاه اعلام می کردیم که تا چند سال آینده مثل ژاپن می شویم، خب ایده آل مان این بود که یکی از اینان شویم. بعد از انقلاب حتی قبل از دولت سازندگی (چون همه چیز از دوره سازندگی شروع می شود، می خواهم بگویم که پیشینه داشته است) کسانی که الآن از رهبران به اصطلاح اصلاح طلبان هستند آن موقع وزرای قبل از سازندگی بودند می گفتند «الگوی توسعه ما باید ترکیه بشود» ولی باز لااقل می گفتند ژاپن، ترکیه چیست؟!

ترکیه نخست وزیری پیدا کرده بود به اسم «خلیل تورگوت اوزال» که در واقع پیش آهنگ همین آقای «رجب طیب اردوغان» بود. می رفت نماز جمعه می نشست ردیف اول که یک مقدار محبوبیت بین مذهبی ها پیدا کرده بود، بسیار مثل همین آقا آدم کاسب‌کاری بود. یک سفری می رفت نزد صدام با او قرارداد می بست، سفر بعد می آمد ایران با ما هم یک قرارداد می بست.

آقای اردوغان هم همین شیوه را دارد که یک سفر به اسرائیل رفته است بعد هم با یک هئیت می آید یک قرارداد با ما می بندد! این آقای اردوغان چه چیزی ارائه کرد جز اینکه بخواهند خودشان را به سطح یک کشور متوسط اروپایی برسانند؟

مقدمه را به جای متن گرفته اند

ما انقلاب برای این کرده ایم؟ این همه شهید داده ایم. اگر این بود که اصلا انقلاب نمی خواست بکنیم. این شعار رژیم قبلی هم بود، بله هر سازندگی که در داخل داشته باشیم و ما را خودکفا کند واقعا باعث افتخار است ولی ایده آل این نیست و آخر خط هم نیست. اینان مقدمات راه است. خوب دقت بفرمایید همان رفاه دنیوی پیشرفت های دنیوی باید باشد، «الدنیا مزرعه الآخره». اما اگر شما مقدمه را متن حساب کنید اینجا خراب می شود. آن وقت حتی به مقدمه هم نمی رسیم.

به قول مقدمه کتاب «کلیله و دمنه» که می گوید «آن کس که برای قوت خود گندم بکارد کاه که علف ستوران است به تبع آن حاصل آید» اما آن کس که گندم را برای کاه بکارد حتی کاه هم بدست نمی آورد.

لذا آیه 19 سوره شریفه حشر بسیار تکان دهنده است که می گوید: «وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِينَ‌ نَسُوا اللَّهَ‌ فَأَنْسَاهُمْ‌ أَنْفُسَهُمْ‌ أُولئِکَ‌ هُمُ‌ الْفَاسِقُونَ‌» (مباشید مانند کسانی که خدا را فراموش کرده اند خدا هم خودشان را از یاد خودشان برد) یعنی خودشان نمی دانند چه می خواهند.

مگر ما به سمت زندگی دنیا نرفتیم، در دنیا به چه رسیدیم؟ دنیایی که هوایش آلوده است، خاکش آلوده است، بیماری هایی که هرگز در تاریخ بشر نبوده است مانند «ایدز» که اینطور همه گیر بشود یا بیماری هایی که هنوز ناشناخته است نمی دانیم چی هست مانند «ام اس» که بعضی از اینان در تاریخ نبوده است. اینان را می خواهیم چه کنیم؟

این ها حرف های بنده نیست اینها گزارشی است که خود متفکرانی که اسم بردم دارند به عنوان تبعات دوره جدید می گویند. علتش چه بوده است؟ اینکه مقدمه را آخر خط گرفته اند.

کدام ایده آل برترین و بالاترین ایده آل است؟

نکته ای که عرض می کنم اینکه شما هرچه را تعیین بکنید یک حد یقفی دارد و یک جایی باید بایستید. می گویید دیگر رسیدیم تمام شد، وقتی انسان تمام شود و بگوید که رسیدم آغاز مرگش است. ما همه با چیزی که می خواهیم به آن برسیم زنده هستیم.

خدا حفظ کند دکتر «رضا داوری» را، پیش از انقلاب دانشجو بودیم ایشان «کانت» را برایمان درس می گفت. گفت که «یک موقع نگویید اگر کانت می ماند آن کتابی را که وعده داده بود می نوشت چی می شد؟ کانت هرچی داشت همین ها بود. اگر حرف تازه ای داشت زنده می ماند تا بگوید». خیلی برایم جالب بود گفت دیگر هر کتاب جدیدی می خواست بنویسد تکرار همین ها به زبان دیگری بود، کانت تمام شد.

می خواستم به این نقطه برسم «ما همه به امید زنده ایم» و لذا می گویند که خیلی نهی شده از اینکه امیدتان را نسبت به خدا از دست ندهید و مأیوس نباشید. کسانی که مأیوس هستند کسانی هستند که ضد آن آیه قرآن هستند اینان نه دیگر زندگی می کنند نه می میرند یعنی یک جور مرگ در واقع مزمن است. جهنم یعنی یک چنین زندگی است که انسان نه زنده و نه مرده است. اگر بمیرد خیالش راحت است زنده هم باشد که زنده هم یک شری دارد، هیچ احساس رضایتی نیست یک تکان می خواهیم بخوریم می بینیم که شب شده است، صبح شد، هفته گذشته و به همین روال می گذرد.

می گویند کسی خیلی دروغگو بود؛ گفت که من رفتم شکار شیر اما تفنگم شلیک نکرد و شیر آمد و من را خورد! گفتند خب الآن که زنده ای! گفت «ای بابا به این هم زندگی می گویید؟» و الآن بشر یک چنین احساسی دارد، ثروت دارد، امکانات دارد ولی آن زندگی که حداقل خودش می خواهد و احتمالا وابسته به سیاهی هم هست را ندارد.

«هربرت مارکوزه» جمله ای دارد می گوید که بشر دوره جدید خودش را از خدا آزاد کرد تا بوالهوسی کند بدون ترس از جهنم و حساب و کتاب افسوس که حسرت بوالهوسی به دلش ماند! اینقدر تشنج دارد برای امور زندگیش. شرح می دهد در قرون وسطی کسی که می خواست بوالهوسی کند مثلا می رفت زیر سایه یا کنار جوی، انگار که دنیا را به او دادند؛ یک سرچشمه غزلیات دست کم نفسانی. ولی امروز اصلا چه کسی می تواند چنین حالی پیدا کند؟ همه چیز در گرو بدو بدو، همه چیز در گرو تنگی وقت و همه چیز با تشنج است یعنی به دنیا هم نمی رسیم. آن کس که گندم را برای کاه بکارد به کاه هم نمی رسد.

چه چیزی را به ایده آل بگیریم که ما را متوقف نکند و دائما در تکاپو باشیم، دائما در امید باشیم و هرچی هم به دست می آوریم در جهت تعالی مان باشد؟ منتها باز هم بگوییم بیشتر و این باز هم بیشتر آثار حسنش در ما ظاهر بشود نه آثار سوء، ثروت بیشتر آثار سوء آن ظاهر می شود.

اینها وبال است نه سعادت

کسی برنده مسابقه ای شد و یک میلیون یورو برد. بعد به عنوان مرد خوشبخت با او مصاحبه کردند که خب زندگی بعدی شما چیست؟ گفت والا فقط نگرانم چطور گارد برای خود بگیرم که نیایند بچه هایم را بدزدند و باج خواهی بخواهند از من بکنند و الآن نگرانم چطور خودم را حفظ بکنم!

پس آن که میلیارد دارد باید نگران باشد شب و روز رفقایش برایش کاری نکنند و دشمنان سرقت نکنند. می گویند هر که بامش بیش برفش بیشتر، ولی اینکه وبال را بیشتر می کند!

آن نقطه و آن ایده آلی که برای انسان بهترین و زیباترین هست چیست که انسان در آن مسیر آرامش بیشتر پیدا کند، سعادت بیشتر پیدا کند، قدرت بیشتر پیدا کند و عزت بیشتر پیدا کند؟ آن چیست؟

بندگی خدا عاشقانه است

دین به ما معرفی کرده است؛ آن خداست که زیبایی، علم، مهر مطلق است. او را اگر ایده آل قرار بدهید او را که داشته باشید دنیا برایمان بی ارزش است دیگر با برادر خودمان جنگ نداریم. آن کس که تو را داشت، چه نداشت و آن که تو را نداشت، چه داشت.

او را وقتی داشته باشید یک زندگی توأم با عزت، بدون به اصطلاح امروز «استرس»، ما یک زندگی سلامت خواهیم داشت و با سلامتی کامل وارد این بهشت شویم. بهشت را گفتند رضوان الهی است، رضایت الهی است. رضایت الهی هم دو طرفه است، هم خدا از ما راضی و هم ما از او راضی هستیم.

چه نیازی هست کسی به کسی ظلم کند، برای چه؟ اینها چیزی نیست برای من، پست می خواهم چه کار؟ بالاترین پست، بندگی خداست. بندگی اینجا به معنی بردگی نیست، بندگی ما عاشقانه است. دوستی اگر بالا برود عشق می شود، عشق بالا برود بندگی می شود. در الفاظ عامیانه هم هست که خیلی بخواهیم به کسی اظهار عشق و محبت کنیم می گوییم نوکر شماییم، چاکریم. این بندگی انتخابی است، به قول حافظ:

«به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی،  از سر خواجگی کون و مکان برخیزم»

«گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است،  اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست»

آزادی حقیقی این است که انسان هم از دنیا هم از آخرت آزاد باشد آنقدر این معنا تاکید شده که الآن در اروپا یک جریان بسیار مهمی به نام بازگشت به قرون وسطا یا بازخوانی قرون وسطا وجود پیدا کرده.

یک راهبی با اعتقادات خودش چنان احساس بی نیازی می کرد هرچه می گفتند بیا برایت پست در نظر گرفته ایم (چون بعضی از این ها از خانواده های مهم بودند می رفتند راهب می شدند) گفت اصلا دنیا را می خواهم چکار کنم، من بزرگتر از این ها را دارم، من خدا را دارم، مسیح را دارم و این چه رنجی است که امروز هر کسی غصه می خورد که چرا بیشتر از این ندارد و رقیبش بیشتر از این برده است و درست خوابش نمی برد.

حالا چطور به این ایده آل برسیم؟ اخلاق گفته می شود، تقوا گفته می شود، واقعا آیا ما می توانیم شرایطی به وجود بیاوریم؟ صحبت من و شما نیست، جامعه چطور برسد. همانطور که اشاره داشتند طبقه متوسط یا به طور کلی، کل جامعه را چطور برسانیم؟ بله یک شخصی ممکن است بیایید اینقدر هم بالا برود که به قول حافظ کلام الله مجید:

«گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک،   از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو»

اما جامعه را چکار کنیم؟ متاسفانه یک چیزی گم شده است و امیدوارم این بحث هایی که می شود تمرکز روی آن قسمت بیشتر برود. برای رسیدن به خدا خود قرآن به ما دستور روشنی داده است؛ «گواهی دهندگان به حق و قیام کنندگان برای قسط باشید».

عجیب که در آیه دیگری همین را معکوس تکرار فرموده است، «شما گواهی دهندگان به قسط باشید، قیام کنندگان برای خدا». یعنی چه؟ یعنی خداپرستی حقیقی، خداجویی حقیقی در قیام برای عدالت و قسط است.

نمی شود نظام ظالمانه ای باشد و بگوییم مردم همه بیایید خداپرست باشید. امام زمان(عج) هم که ظهور می کند هیچ جا ننوشته می آید همه را شیعه می کند یا همه را مسلمان می کند اگر نظام قسط و عدل باشد خداپرستی حقیقی، اسلام حقیقی، شیعه حقیقی هم داخلش اتفاق می افتد، اگر نباشد همه حرف و نصیحت و توصیه می شود که از اول دنیا تا الآن بوده ولی فایده نکرد.

اگر خودآگاهی نباشد ابزار برای ما تعیین تکلیف می کند

یک مثالی در مورد لباس بگویم. لباس به خودی خود موضوعیت اش وقتی مطرح می شود که تبلور یک فرهنگ و یک بینش باشد. چه ما بدانیم چه ندانیم لباس تبلور یک بینش و فرهنگ است.

این شلوارهای تنگی را که می پوشند اروپا این را برای خودش دوخته است. اینها می روند داخل «کافه تریا» روی چهارپایه های بلندی که هست نیمه ایستاده قهوه ای می خورند ولی جوان ما این را می پوشد و می خواهد بیاید مسجد نماز بخواند که اصلا زانوهایش خم نمی شود. این لباس به او می گوید اگر نمازخوان باشد برو در خانه بخوان در مسجد نمی توانی با این بنشینی. و لذا پیغمبر اسلام فرمود: «اگر ما تقلیدی از قومی بکنیم از همان ها هستیم» یعنی خود به خود می افتیم روی ریلی که همان می شود.

یادم می آید یک زمانی پیش از انقلاب بود، ما برای اینکه شناخته نشویم به ظاهر و لباس خودمان می رسیدیم چون یکی از شاخص های افرادی که مبارز بودند این بود که لباس های ساده داشتند و من با موتور می رفتم. یک بار خواستم برای رفتن به جایی کت و شلوار بپوشم، کت و شلوار را که پوشیدم گفتم خب من می خواهم بروم اینجا که فضا رسمی است رد گم کنم و اینجور که بدون کراوات لو می روم. یک کراوات زدم خواستم سوار موتور شوم دیدم کسی با لباس رسمی و کراوات که پشت موتور نمی شیند! رفتم منتظر تاکسی شدم تا زمانی که تاکسی پیدا کردم و رسیدم اصلا جایی که می خواستم بروم وقتم گذشته و تمام شده بود.

ببینید یک چیز ساده یک دفعه موضوعی را از ریشه از بین می برد چه بخواهیم و چه نخواهیم. ما تصور می کنیم ما مسلط هستیم به ابزاری که در اختیار می گیریم ولی اگر خودآگاهی نباشد که اصلا برای چه می خواهیم برویم، چه کار می خواهیم بکنیم ابزار برای ما تعیین تکلیف می کند که موضوع صحبت استاد طاهرزاده بود.

اسیر نادانی خود هستیم

آقای طاهرزاده کاملا درست می گویند ما خودمان نمی دانیم اسیر چی هستیم و بزرگترین اسارت ما همین است که اسیر نادانی خودمان هستیم. خیلی از غربی ها از خودشان به ستوه آمدند چون آگاه شدند، اما همین که ما نمی دانیم و می گوییم الحمدلله ما که مشکلی نداریم خود این بزرگترین خطر برای ماست.

لذا آگاهی بخشی در سطح اجتماعی و بخصوص آنچه قیام به قسط گفته می شود در تمام زمینه ها می تواند زمینه ساز یک افق دیگری باشد که به فرمایش مقام معظم رهبری به تدریج باید انجام و تحقق بپذیرد. والسلام

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شرکت قارچ یکتای سپاهان بزرگترین تولید کننده در صنعت قارچ ایران
شرکت قارچ یکتای سپاهان بزرگترین تولید کننده در صنعت قارچ ایران
موسسه انشا؛ مشاوره خانواده، مشاوره تحصیلی، طب اسلامی، تربیت فرزند 34468558
موسسه انشا؛ مشاوره خانواده، مشاوره تحصیلی، طب اسلامی، تربیت فرزند 34468558
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715