چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۹:۲۴ - ۱۳۹۸/۱۲/۰۸

به قلم شهید علی اکبر اژه ای/ دگرگونی اندیشه ها از دیدگاه مکاتب

موضوع بحث ما کشف ریشه های اختلافهای عقیدتی است، برای این منظور لازم است به سراغ علوم انسانی برویم و ببینیم که آیا از دیدگاه تئوری های موجود در این رشته ها می توان جواب سوال خود را یافت یا نه؟ در این مقاله چنانچه مشاهده می کنید سهم بیشتر بحث را تئوری های روانکاوی بر عهده گرفته است

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود، کتاب «دگرگونی اندیشه ها از دیدگاه مکاتب» به قلم شهید علی اکبر اژه ای است که در سال 1360 به چاپ رسیده و به بررسی هایی در زمینه علوم انسانی می پردازد.

متن پیش رو دغدغه ها و تسلط بالای شهید اژه ای به مکاتب مختلف را به خوبی نشان می دهد.

به نظر می رسد برای این کتاب جلد دومی هم در نظر گرفته شده بود ولی در آثار شهید اژه ای چیزی مشاهده نشد.

جهت استفاده راحت تر از این متن فایل PDF آن را از اینجا دانلود کنید. (93 صفحه)

در صورت علاقه می توانید برای آشنایی با دیگر آثار شهید علی اکبر اژه ای اینجا را نگاه کنید.

***

دگرگونی اندیشه ها از دیدگاه مکاتب

(جلد اول)

علی اکبر اژه ای

بسم الله الرحمن الرحیم

ناشر: مؤسسه انجام کتاب

چاپ: علم و زندگی

تعداد 10000 جلد

تاریخ نشر: اردیبهشت 60

 فهرست مطالب….

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه:

در طول تاریخ حیات بشر، یکی از حساس ترین مسایل برای او شناخت خودش به عنوان یک موجود در این جهان پهناور بوده است. رشته های گوناگون علوم که روز به روز در زمینه شناخت انسان شکل گرفته و رشد کرده است نمودار بسیار گویای ارزش و اهمیت این مسئله حیاتی است. موضوعی که ما در زمینه انسان برگزیده ایم، موضوعی است محدود و مشخص و آن بررسی و تحلیل ریشه نهائی اختلاف های عقیدتی است و تا آنجا که اطلاع داریم کتابی به صورت مستقل (لااقل در زبان فارسی) در این زمینه تدوین نگردیده است و از طرفی این خواست طبیعی را مشاهده می کنیم که انسان ها مایلند اختلاف های عقیدتی برداشته شود (منتهی هر کس مایل است عقیده خودش پایه و مبنا باشد) اما در عین حال با توجه به این خواست طبیعی این مشکل حیاتی، حل نگردیده است. در این صورت فوراً مطرح می شود، چرا و به چه علت اختلاف عقیدتی وجود دارد و ریشه اصلی و نهائی آن چیست؟

در مورد این سوال، کم و بیش جواب هایی داده می شود، کوشش ما در این مقاله فشرده آن است که با طرحی نو به سراغ علوم انسانی برویم و ببینیم آیا از دیدگاه آن ها می توان ریشه اساسی را کشف کرد.

رشته های مختلف علوم انسانی از قبیل روان شناسی و شعب مختلف آن، جامعه شناسی و رشته های گوناگونش، مردم شناسی، انسان شناسی و بالاخره تعلیم و تربیت، آن قدر وسیع و گسترده است که به سراغ تک تک آن ها رفتن و سوال را در برابرشان قرار دادن کار وسیع و گسترده و سنگین و بالاخره خسته کننده ای خواهد شد که از عهده تخصص و حوصله ما خارج است.

اما مایلیم کاری را آغاز کنیم و از طرفی مدعی نیستیم که این آغاز صحیح و منطقی است، زیرا می دانید که معولاً طرح دادن، برای هر کاری و به تعبیر دیگر آغاز کردن هر کاری با مشکلات فراوانی روبروست، آن کس که می خواهد قدم اول را بردارد به طور طبیعی از تجربیات فراوانی که باید استفاده کند بی بهره است. آغاز راهست و راه پرچاه، آغاز طرح است و مواد و مصالح لازم برای طرح لااقل در حوزه دید فرد به علت کمی تجربیاتش بسیار محدود، در نتیجه هر چه هم تلاش کند، هر چند هم که کاوش نماید بدون تردید کاری ساده و ابتدائی انجام داده است و به هیچ وجه نمی توان آن را در ردیف یک تحقیق همه جانبه و گسترده و عمیق قرار داد و از طرف دیگر احتمال خطا و اشتباه بیش از هر مورد دیگر در آغاز هر راه فراوان است.

در این صورت راهی که ما گشوده ایم یا لااقل ادعای آغاز آن را داریم در متن آن چند ادعا نهفته است:

1- راهی است سخت و پر سنگلاخ

2- از طرفی ابتدای کار است و در نتیجه دارای نقایص و کمبودهای فراوان.

3- فقط به صورت طرح مقدماتی است نه کاوشی همه جانبه و گسترده.

4- امید فراوان در آن هست که دیگران در اصلاح و بهبود و نقد و بررسی و حذف و اضافه و خلاصه تحول همه جانبه در این طرح تلاش کنند و خود با رفع کمبودهای آن و حتی پایه ریزی طرحی نو به گسترش و توسعه این بینش پرداخته از این طریق سهمی را در جهت کشف ریشه های اختلاف های عقیدتی و احتمالاً در پی آن رفع نسبی اختلاف ها بر عهده گیرند و با پشتکاری هر چه بیشتر تلاش خود را در جهت رسیدن به یک طرح علمی جامع ادامه دهند.

گفتیم موضوع مورد بحث ما کشف ریشه یا ریشه های اختلاف های عقیدتی است، برای این منظور لازم است به سراغ علوم انسانی برویم و ببینیم که آیا از دیدگاه تئوری های موجود در این رشته ها می توان جواب سوال خود را یافت یا نه؟

در این مقاله چنانچه مشاهده می کنید سهم بیشتر بحث را تئوری های روانکاوی بر عهده گرفته است، انگیزه های زیر را می توان برای این مطلب ذکر کرد:

1- انگیزه های درونی رفتار بشر به نظر می رسد بیش از سایر رشته ها مورد بررسی قرار گرفته است.

2- تئوری های روانکاوی از لحاظ کشف عامل زیربنائی یا انگیزه های زیربنائی رفتار بشر که پایه و اساس شخصیت او را تشکیل می دهد کثرت بیشتری دارد، به عبارت دیگر سایر رشته ها به علت موضوع بحث خودشان چون پیوند کمتری با رفتار درونی بشر دارند در این زمینه لااقل از لحاظ کثرت تئوری در پله بعدی قرار دارند.

به نظر ما دلایل مذکور انگیزه بحث بیشتر از دیدگاه روانکاوی را تشکیل می دهد، البته این پدیده خود قابل بررسی است که آیا تکیه بیشتر بر روی این تئوری ها ضروری است یا اینکه لااقل بایستی تئوری های گوناگون رشته های دیگر علوم انسانی هم در همین حد مورد بررسی قرار گیرد. داوری این موضوع را به عهده پژوهشگران علاقمند می گذاریم که پس از مطالعه این نوشته از راهنمائی های سودمند و استادانه خود ما را بهره مند سازند و ما با کمال میل تمام پیشنهادها و انتقاداتی که بر پایه علمی و منطقی استوار است را پذیرا بوده و خاضعانه از پیشگاه همه اندیشمندان حقیقت‌جو خواستاریم ما را در این طرح که آغاز کرده ایم و نیاز به تلاش پیگیر و سنگین دارد یاری دهند.

اینک بخش نخست این نوشته که بررسی این موضوع از دیدگاه روانکاوی و جامعه شناسی است تقدیم می گردد به امید آنکه بخش های بعدی آن به زودی در خدمت علاقمندان قرار گیرد، باشد که انگیزه ای گردد جهت بررسی ریشه یا ریشه های گوناگون اختلافات فکری و عقیدتی و در پی آن عاملی گردد برای تلاش کردن هر چه بیشتر در نزدیکتر ساختن اندیشه ها و برطرف کردن اختلاف ها و پیوند دادن انسان ها و متشکل کردن نیروها و سازنده کردن حرکت ها و ژرف کردن تلاش ها و رسیدن به آرمان های مترقی و متعالی انسانی.

اصفهان- علی اکبر اژه ای

***

ص 5: مسئله عقیده:

شناختی که انسان از بعضی پدیده های ملموس اطرافش دارد کم و بیش شناختی است هماهنگ و همسان و نسبتاً درباره آن ها اختلاف نظرهای ژرفی بین اکثریت مردم نیست؛ مثلاً میز را همه می بینند و زیاد درباره آن اختلاف ندارند، شکل ظاهری آن را که محسوس و ملموس است، کسی با شیء دیگری مثلاً لامپ اشتباه نمی کند، زیرا تقریباً با توجه به دریافت گویائی که از شیء داشته اند معنی ندارد فردی بگوید لامپ است مگر آنکه اصولاً از میز و لامپ سر در نیاورد که آن بحث دیگری است.

البته در اینجا سخن از واقعیتی است که در خارج موجود است و آن هم تصوری که از آن در ذهن همگان منعکس می شود و زیاده از حد لزومی به کار گرفتن تفکر و اندیشه نیست، اما هنگامی که سخن از واقعیت عمیق آن شیء به میان می آید، آنجا آیا این شیء چیست نه به معنی میز و لامپ بودنش بلکه به معنی کنه ذاتش، در اینجاست که بحث به میان دانشمندان در مسایل عمیق ماده کشیده شده و اختلاف نظرها پیدا می شود، منتهی اختلافاتی که بالاخره در سیر زمان و در مطالعات و تجربیات دقیق علمی روز به روز برطرف می شود، شما اگر بخواهید در اینباره بیشتر کاوش کنید می توانید به کتاب های علمی و فلسفی، بخش مربوط به معرفت و شناخت مراجعه کرده و سپس نظریات گوناگون دانشمندان و فلاسفه را درباره ماده و واقعیت آن مورد مطالعه قرار دهید.

سخن ما درباره وحدت نظر مشترکی است که تقریباً و بدون استثناء نسبت به مسائل و پدیده های ملموس و مادی بین همه انسان ها موجود است و ما با مطالعه دقیق نظریات دانشمندان نیز به همین برداشت می رسیم که آن ها مثلاً در اینکه میز، قلم، ماه، خورشید، ابر، باران، برف، درخت، حیوان، انسان… واقعیت خارجی دارند کوچک ترین تردیدی، حتی شکاک ترین آن ها در طول تاریخ ندارند و اگر نظریه ای شباهت دارد به آنکه صاحب نظریه منکر واقعیت خارجی است، آنچنان نیست که او صددرصد منکر بوده، بلکه نوع برداشت ما از تئوری او چنین است. زیرا اگر واقعاً دانشمندی یافت شود که چنین ایده افسانه ای داشته باشد چیزی جز بازی کردن با الفاظ نیست. زیرا او همان قدر که می گوید، نظر می دهد، تز می دهد و بین نظریه و تز خود با نظریه دیگران تفاوت قائل است به طور بدیهی و طبیعی نکات زیر را پذیرفته است:

1- اینکه وجود دارد (خود او هست)

2- اینکه فکر، نظریه، تئوری و اندیشه ای دارد.

3- اینکه نظریه اش با نظریه دیگران متفاوت است.

4- طبعاً دیگری برایش مطرح است که نظریه او نیز مطرح گردیده، زیرا معنی ندارد بگوید نظریه دیگران بدون آنکه دیگرانی باشند. (*)

(*پاورقی: دکارت پایه و مبنای تفکر فلسفی خود را بر همین اصل بدیهی من می اندیشم، پس هستم، نهاد و واقعیت های فراوانی را به اثبات رسانید.)

بر این پایه ها و مبانی است که به نظر ما امکان ندارد دانشمندی یافت شود و منکر واقعیت های ملموس و محسوس باشد بلکه اگر نظری دارد باید به یکی از راه های زیر توجیه کرد:

1- احتمالاً او می خواهد این مطلب را بیان دارد که تصاویری که از اشیا در ذهن ما می آید حقیقی و واقعی نیست، خلاصه این تصاویر واقعیت اشیا را به ما نشان نمی دهد.

اگر این منظور باشد در تحلیل نهائی نظر همه دانشمندان واقع بین در جهان به همین نکته می رسیم که اشیا آنگونه که هستند صد درصد به ذهن ما منعکس نمی شوند و یکی از ساده ترین دلائل آن این است که از جمله ابزار شناخت اشیا، حواس ماست و هر کدام از حواس، برد مخصوصی دارد. چشم تا بردی خاص می بیند، فرکانس اگر کمتر ما باشد نمی بیند، گوش نیز به همین شکل… در این صورت اگر حواس ما برد بیشتر یا کمتری می داشت اشیا را به گونه ای دیگر می دید و همین طور سایر حواس، پس می بینیم با این دلیل ساده می توان کشف کرد که تصویر ذهنی ما از شیء صد درصد با آنچه در خارج است تطبیق نمی کند، لااقل در برخی از ابعاد که چون مقاله ما در پی منظور دیگری است در این زمینه به بحث شناخت کتب مهم فلسفه مراجعه کنید.(*)

(*پاورقی: اصول فلسفه، علامه طباطبائی، فلسفه ما، محمدباقر صدر و فلسفه دین بخش شناخت و سلسله بحث های استاد بهشتی در زمینه شناخت.)

2- ممکن است صاحب نظریه مورد بحث نتوانسته باشد مقصود خود را به روشنی بیان دارد که نتیجه اش سوء برداشت ما شده است.

3- ممکن است صاحب نظریه تعادل روحی خود را از دست داده و در یک حالت روانی که شبیه… یا منفی بافی است خواسته است دلایل و نظریات دیگران را به هر وسیله ممکنی رد کند و از این طریق:

یا اظهار وجود کند،

یا بی سوادی دیگران را ثابت کند،

یا دیگران را در اظهار نظر کردن مجبور به تفکر و اندیشه بیشتر کند (البته از راه های دیگری هم می توانست، ولی به علت عدم تعادل روحی از این راه وارد شده)،

و یا علت روانی دیگری که ممکن است برای ما ناشناخته باشد.

4- ممکن است این حالت منفی بافی به صورت یک پدیده ای در شخص درآید که حتی خودش را هم به اشتباه افکند و جدی تئوری و نظریه خود را واقعیت بپندارد و ایمان به تئوری خود داشته باشد. (پاورقی: کل حزب بما لدیهم فرحون (قرآن))

5- و بالاخره ممکن است گوینده این تئوری نه تنها تعادل روحی خود را از دست داده و جهت گیری و جبهه گیری نموده بلکه اصولاً بیماری روانی اش به طور جدی همه شخصیت او را فرا گرفته و به تعبیر ساده دیوانه شده است که در این صورت به نظر ما محال یا لااقل خیلی دشوار است دانشمندانی که در جهان شهرت دارند که واقعیات را انکار کرده اند (سوفیست های یونان و غیره) از این دسته باشند.

چنانچه گفتیم در زمینه اینکه پدیده های ملموس، واقعیت خارجی دارند (ماه، ستارگان، اشیاء دیگر) کوچک ترین اختلافاتی بین دانشمندان وجود ندارد، در اینجا ما کاری به تقسیم بندی جدیدی که دسته ای از دانشمندان در مورد طرز فکر و شناخت انسان می کنند و آن ها را به دو دسته ایده آلیسم و رئالیسم و حتی برخی پیشتر رفته به دو دسته ماتریالیسم و ایده آلیسم(*) تقسیم می کنند نداریم (*پاورقی: تمام کتب ماتریالیست ها این تقسیم بندی را به عناوین مختلف تکرار می کنند)، زیرا این تقسیم بندی به دلائلی که در بحث های عمیق فلسفی آمده خود یک تقسیم بندی ذهنی و خیالاتی است و هیچ واقعیت خارجی ندارد. یکی از ساده ترین دلائلش همین مطلبی که در بالا گفتیم که هیچ دانشمندی در جهان نیست که بسیاری از واقعیت های عینی، مادی ملموس را منکر باشد، چه الهی، چه مادی، یا به قول آن ها که بیشتر دوست دارند فرضیه پردازی کنند، چه ایده الیستی و چه رئالیستی یا ماتریالیستی، در این صورت لااقل تئوری آن ها در مورد تقسیم بندی شناخت در این مورد شدیداً لطمه می خورد و به هیچ وجه قابل اثبات نیست، دلائل دیگر را خود خواننده عزیز در مدارک معتبر خواهد یافت (پاورقی: فلسفه ما و غیره.)

اینکه گفتیم لااقل در بحث شناخت و معرفت چون مربوط به بحث ماست و الا در جای خود بررسی می کردیم، این تئوری حتی در مسایل اجتماعی فراوان قابل خدشه است، زیرا اگر مقصود از رئالیسم، یعنی عینی عمل کردن و هیچ‌گونه آرمان گرائی و هدف گرائی نداشتن باشد، آیا خود به خود تسلیم واقعیت ها شدن را در پی ندارد؟

به هر شکل، موضوع مورد بحث ما این مسئله که واقعیت جهان چیست؟ نمی باشد، بلکه موضوع در وحدت نظری است که به طور گسترده و همه گیر بین نسل بشر در مورد واقعیت خارجی داشتن اشیا وجود دارد.

اینک این سوال پیش می آید که چرا در مورد مسائل انسانی، اجتماعی، تاریخی و ایدئولوژیکی هماهنگی وجود ندارد و آنچنان اختلاف نظر هست که شمردن آن ها گاهی انسان را به شکل کمبود وقت مواجه می سازد.

آری، چرا و به چه علت در مورد مسایل انسانی اینگونه اختلاف نظر شدید وجود دارد.

در اینجا ما به بررسی برخی از نظریات گوناگون و متفاوتی که درباره ریشه نهائی و اصلی این اختلاف ها گفته می شود پرداخته تا ببینیم آیا در این مورد به چه راه حل مشترکی می رسیم (جالب اینجاست در مورد پاسخ به سوال بالا نیز اختلاف نظر هست، ولی به نظر می رسد وجه مشترکی در بین آن ها نمی توان یافت که حتی همین اختلاف نظرها را نیز می توان لااقل تا حدودی به هم دیگر نزدیک کرد).

برای اینکه بخواهیم سریع تر به نتیجه برسیم بهتر است اول نظریات گوناگونی که درباره ریشه اصلی و نهایی اختلاف های فردی و در نتیجه عقیدتی عرضه شده است را دسته بندی کرده و سپس برخی از مهم ترین آن ها را در ذیل هر گروه و در حد این نوشته فشرده بررسی و تحلیل نمائیم.

1- نظریات مشهور روانکاوی

2- نظریات مشهور جامعه شناسی

3- بررسی مسئله از دید روانشناسی

4- بررسی مسئله از دید تعلیم و تربیت

5- بررسی مسئله از دید انسان شناسی به مفهوم شخص و محدود آن

6- بررسی مسئله از دید فلسفه.

7- و احتمالاً بررسی برخی از نظریات مکتب های مشهور جهان.

در ترتیبی که در بالا مشاهده می شود کوشش شده تا حدودی ارتباط فصل ها از جهت نوع دید رعایت گردد، بدین معنی که نظریات سیری به صورت کلی تر داشته باشد، البته در این کوشش خود را موفق حس نمی کنیم و ادعا نمی کنیم این ترتیب، ترتیبی دقیق و قطعی است بلکه سعی ما بر این بوده که ترتیبی در حد نسبی رعایت گردد. در ضمن حساسیتی در دقیق بودن آن نیست چون به هر شکل جلو پس بودن بعضی از فصل ها لطمه عمده ای بر مبحث نمی زند. اما مبحث خود را در مورد بخش اول آغاز می کنیم.

1- نظریات مشهور روانکاوی

شاید هر کس کوچک ترین آشنائی با روانکاوی داشته باشد قبل از هرکس نام فروید را خوانده و شنیده باشد، به عبارت دیگر شهرت فروید در این زمینه امری روشن است. انگیزه دیگری که می توان در مورد آغاز بحث از دید فروید داشت، این است که تا حدود اطلاعات نسبتاً دقیقی که می توان داشت فروید یکی از بنیادگذاران و یا لااقل شخصیت های اولیه ای است که روانکاوی جدید را در دنیا مطرح کرده است و چنانچه درباره نظریات بعدی خواهیم دید اکثر روانکاوان بزرگ جهان همزمان یا بعد از فروید بوده اند و اغلب آن ها مبنای بحثشان را یا اثبات و تکمیل نظریه فروید و یا رد نمودن و نظریات جدیدی عرضه کردن تشکیل می داده اما آنچه مسلم است محور بیشتر فروید می باشد، براساس این مطالب این بخش را با نظریه او آغاز می کنیم.

فروید: شاید کمتر کسی در جهان باشد که نام فروید را بشنود و آشنائی مختصری از نظریه او نداشته باشد، مگر اینکه اصولاً از روانکاوی و روان شناسی بی خبر بوده و به هیچ مناسبتی برخوردی با نظریه فروید نداشته باشد.

در اینجا می توان بر مبنای شهرت جهانی نظریه فروید از استناد دقیق به کتب علمی در این زمینه خودداری کرد ولی معمولاً این امر بیشتر در کنفرانس ها مطرح است، گرچه برخی از نویسندگان هم به دلایلی ناچارند به سبب شهرت نظریه، استناد به همان شهرت نموده و از نقل مستقیم مطلب از مدارک معتبر خودداری ورزند، ولی اینچنین بسنده است که ما در این نوشته فشرده تا آنجا که ممکن است از مدارک استفاده جوئیم تا در صورتی که خواننده علاقمند به مراجعه بود مفید بوده و از طرفی پایه و مبنائی استوارتر در بحث و بررسی اختیار کرده باشیم.

قبلاً مطرح کردیم که فروید یکی از بنیانگذاران مکتب روانکاوی است. (*)

(*پاورقی: پسیکانالیز یا روانکاوی به صورت جدید را می توان به فروید و امثال او نسبت داد ولی اینکه آیا تا قبل از فروید هیچ کس به این مسئله و بررسی ریشه های روانی بیماری ها توجه نکرده باشد شاید قابل بررسی باشد و چون نوشته ما در حد این موضوع نیست علاقمندان را به مطالعه کتاب نفیس، علم النفس ابن سینا نوشته دکتر علی اکبر سیاسی و نیز کتاب تاریخ فرهنگ و تمدن نوشته زین العابدین قربانی ص 252 ارجاع می دهیم.)

در این زمینه مناسب به نظر می رسد چند جمله ای نقل شود:

“اکنون قریب سه ربع قرن از چاپ مقاله ای که دو پزشک وینی درباره (درمان فلج هیستری) انتشار داده اند می گذرد. در آن نشریه روش معالجه فلج مزبور از راه کشف تجربه ها و خاطره های دردناک و مشکلات هیجانی به ظاهر فراموش شده به خوبی توصیف گردیده است.

یکی از این دو پزشک (ژوزف بروئر) بود که پس از مدتی کوتاه این روش نوین را که با مخالفت هایی روبه رو شده بود، به علت محافظه کاری و حفظ موقعیت پزشکی خود رها کرد و مانند گذشته به معالجه بیماران از راه اصول متداول پزشکی پرداخت.

نام این پزشک را به جز در مواردی که سخن از تاریخچه روانکاوی به میان می آید به ندرت در نوشته های پزشکی می بینیم. پزشک دیگر زیگموند فروید بود که کار خود را در این زمینه دنبال کرد و به اوج شهرت رسید و معروفیت جهانی یافت.

در پائیز سال 1900 وقتی استانلی هال رئیس دانشگاه کلارک به مناسبت بیستمین سال تاسیس دانشگاه از فروید و یونگ دعوت نمود، فروید در آغاز سخن یادآور شد که من خود را بنیانگذار مکتب روانکاوی نمی دانم، زیرا زمانی که این دانش ولادت می یافت و نخستین آزمایش ها انجام می شد، من حتی این روش را نداشتم و این دکتر بوئر بود که روانکاوی را با شیوه ای ابتدائی در درمان دوشیزه ای هیستریک به کار برد.

فروید با این جملات حق دکتر بوئر را ادا می کند ولی با تمام این احوال مکتب روانکاوی به حق ساخته و پرداخته تعلیمات مشخص اوست، این اوست که پرچمدار نهضتی شگرف در عالم روان شناسی و روان پزشکی می باشد.” (پاورقی: روان شناسی شخصیت از دیدگاه مکاتب، دکتر سیروس ایزدی ص 22 و 23)

“کمتر دانشمندی می توان یافت که مانند فروید عصر خود را تحت نفوذ نظریات خویش قرار داده باشد، از طرفی دیگر قضاوتی بی طرفانه مبین آن است که روان شناسی و روان پزشکی نوین از زمان فروید آغاز شده است.”

چنانچه از متن بالا و تمام متون روان شناسی به دست می آید، فروید به عنوان یکی از پایه گذاران بزرگ روانکاوی محسوب می گردد و طبیعی است بحث نیز باید از او آغاز گردد.

“زیگموند فروید در ششم ماه مه 1856 در شهر (فرایبورگ) اتریش متولد شد، تحصیلات مقدماتی خود را در دانشگاه همان شهر گذرانید و سپس به تحصیل پزشکی پرداخت و به سال 1881 به درجه دکتری پزشکی نائل گردید. ابتدا به عنوان یک کارمند تحقیقاتی در دانشگاه وین مشغول کار شد و اندکی بعد به درجه استادی بیماری های اعصاب رسید و در سال 1886 به طور خصوصی مطالعات پی شناسی خود را آغاز کرد. فروید از جوانی به تحقیق و مطالعه به خصوص در علوم زیستی و فلسفه علاقه فراوان داشت و آثار داروین، شوپنهاور و نیچه را مطالعه می کرد. بی شک مطالعه تالیفات دانشمندان فوق در پرورش اندیشه و طرز تفکر وی بی تاثیر نبوده است.

فروید بیشتر عمر خود را در وین سپری کرد و بالاخره به سال 1939 در حالی که به سبب جنگ و اشغال اتریش توسط نازی ها به انگلستان پناهنده شده بود درگذشت. او در زمره دانشمندانی است که فعالیت علمی و تالیفی خود را تا روز مرگ ادامه داد.” (پاورقی: روان شناسی شخصیت، دکتر ایزدی، ص 23 و 24)

نظریه فروید درباره شخصیت

“اساس عقیده فروید درباره ساختمان و تشکیل شخصیت بر پایه نتایج تجربه های وی و دیگر روان پزشکان اواخر قرن نوزدهم در جریان درمان بیماران عصبی استوار است.” (پاورقی: روان شناسی شخصیت، دکتر ایزدی ص 24)

“برای سهولت بیان نظریه فروید درباره شخصیت آن را به شرح زیر مورد مطالعه قرار می دهیم، سطوح فعالیت روانی، محرک ها، کشش ها، رشد روانی- جنسی، ساختمان شخصیت و مکانیسم دفاعی…” (پاورقی: روان شناسی شخصیت، دکتر ایزدی ص 24)

برای به دست آوردن نظریه فروید در زمینه ریشه و اساس اختلافات افراد لازم است خطوط اساسی نظریه فروید در ابعاد مختلف تا حدودی طرح شود تا منظور او روشن گردد.

الف: سطوح فعالیت روانی

فروید در پی مطالعاتش بر روی بیماران عصبی به این نتیجه رسید که فعالیت روانی از لحاظ آگاهی و عدم آگاهی دارای سه سطح متمایز، خودآگاه، نیمه آگاه، ناخودآگاه است. (پاورقی: مدرک پیشین ص 25)

“خودآگاه: عبارت است از اندیشه معلوم و سطح فعالیتی است که در آن موضوع یا مطلبی که به خاطر می آید کاملاً بر طبق موقعیت محیطی به کار برده شده است.

نیمه آگاه: از خاطراتی ساخته شده که به زحمت به خاطر می آید. مطالب خودآگاه و نیمه آگاه متناسب و جوابگوی واقعیت هاست.

ناآگاه: یا شعور تاریک از حالات، احساس ها و تمایلاتی تشکیل شده است که در تحت کنترل اراده نبوده، به قوانین منطقی زمان و مکان محدود نمی باشد و در حال عادی نسبت به آن ها آگاهی نداریم. بد نیست برای درک بهتر سطوح فعالیت روانی مثالی بزنیم. برای این منظور شمعی روشن را در شمعدانی فرض می کنیم، در اتاقی که شمع روشن است از نظر تاریکی و روشنایی سه منطقه خواهیم یافت، منطقه روشن، تاریک و نیمه تاریک یا تاریک روشن” (پاورقی: مدرک پیشین ص 26)

فروید می گوید ناخودآگاه سیاه و تاریک هست، ولی خالی نیست و نه تنها خالی نیست بلکه پر است از هزاران هزار آرزوی یه ثمر نرسیده و صدها هزار خاطره و حوادث فراموش شده، پر است از تجربه های زندگی پیشین و احساس های حاصل از آن ها که یکی پس از دیگری به دنیای ناخودآگاه واپس زده شده و پیچان و پریشیده در یکدیگر افتاده است.

این امیال و آرزوهای به ثمر نرسیده، این ناکامی های از یاد رفته، خواه بر اثر فشار قیود و مقررات اجتماعی و خواه به سبب عدم امکان تحقق، از شعور روشن (خودآگاه) خارج و در شعور تاریک یا به بیانی دیگر در قبرستان آمال زنده به گور ما انبار می شود. زنده به گورانی که دائماً در تزاید می باشند.

قبرستان شعور تاریک، ساکت و خموش است ولی غیرفعال نیست، فعالیتی شدید در آنجا حکمفرما است، زیرا یک میل شدید وقتی به مانع برخورد کرد و واپس زده شد گرچه ممکن است به ظاهر فراموش شود ولی نیروی پتانسیل یا قدرت خواستن آن هیچ وقت از میان نمی رود. این نیروی پتانسیل یا انرژی خواستن هر لحظه آماده تجلی است و به انواع و اقسام مختلف در زندگی روزمره ما خودنمائی می کنند. (پاورقی: مدرک پیشین ص 26)

چنانچه ملاحظه می گردد عامل اساسی فعالیت و حرکت انسان نیروهای نهفته در ضمیر ناخودآگاه انسان است که به صورت های گوناگون تجلی می کند. اینک ببینیم آن نیروهای نهفته و ترکیب آن ها چگونه است. نیروهای درونی، همان محرک ها، امیال و آرزوها هستند.

محرک ها:

“به عقیده فروید کلیه محرک ها از یک انرژی کلی حیاتی (لیبدو) سرچشمه می گیرد که می توان آن را به دو قسمت مهم سازنده و تخریب کننده تجزیه نمود.

محرک های سازنده یا نیروهای زندگی خود را در انگیزه های من و تمایلات جنسی (لیبدو) ظاهر می کند. بدین معنی که انگیزه های من توسط ارضاء احتیاجات تغذیه ای حفاظتی بدن خود را حفظ می نماید و تمایلات جنسی نیز به صورت اشکال گوناگون و متنوعی از فعالیت های لذت بخش و ارضاکننده خودنمائی می کند.

محرک های مخرب یا منفی عبارت از انگیزه های خصمانه ایست که متوجه خود یا دیگران بوده، معمولاً به اشکال گوناگونی چون تهاجم، انزجار، جنایت یا خودکشی جلوه گر می شود.” (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 29-30)

فروید بیشتر رفتارهای معنی دار انسان را حاصل کوشش هایی می داند که به منظور کاهش این کشش روانی انجام می شود. (پاورقی: روان شناسی شخصیت، ص 30)

برای اینکه آشنائی اصولی تری با محرک ها پیدا کنیم باید بدانیم که:

در تئوری فروید محرک های سلوک و رفتار انسان از دو اصل اساسی یعنی اصل لذت و اصل واقعیت تبعیت می کند. در نخستین دوره رشد (شیرخوارگی) کودک تابع اصل لذت است ولی بعدها که به تدریج متوجه قیود، مقررات و محدودیت های دنیای خارج گردید، اصل واقعیت نیز ظاهر می شود، پیدایش اصل واقعیت مستلزم تغییر اصل لذت و خودداری از بسیاری فعالیت های لذت جویانه است. (پاورقی: روان شناسی شخصیت، ص 20)

خوب دقت کنید قبلاً در زمینه سطوح روانی شخصیت بیان شد که شعور باطن یا ضمیر ناخودآگاه پر است از امیال سرکوفته و آرزوهای برآورده نشده که سپس به صورت نیروی پتانسیل و انرژی هر لحظه آماده تجلی است و از متن بالا به خوبی استنباط می گردد این تمایلات سرکوفته و این آرزوهای برآورده نشده همان تمایلاتی بوده که از اصل لذت تبعیت می کرده اند ولی بر اثر فشارها و قیودهای گوناگون که در برابر کودک قرار گرفته آن ها واپس زده شده و به صورت انرژی سرکوفته شده درونی درآمده سپس برای تجلی از راه های گوناگون خودنمائی کرده است.

اینک که روشن گردید تمایلات اولیه که در دوره کودکی از اصل لذت تبعیت می کنند بر اثر فشارها و قیود اجتماعی (محیط خانه، مدرسه، مذهب و بالاخره نهادهای گوناگون اجتماعی) واپس زده شده و از اصل واقعیت پیروی می کنند ببینیم این تمایلات چه نقشی در شخصیت انسان دارند؟

فروید معتقد است که اساس و ریشه بسیاری از کشمکش های درونی را منازعات دوران طفولیت تشکیل می دهد، منازعاتی که در جریان رشد شخصیت واپس زده شده و فرد به آن ها آگاهی ندارد ولی بی شک همین کشمکش ها و منازعات روانی بلوغ تاثیر بسیاری دارد، به بیانی دیگر شخصیت انسان بر پایه یک سلسله موقعیت های متناقض و منازعات روانی که (زندگی) نام دارد سازمان یافته رشد می نماید. (پاورقی: روان شناسی شخصیت، ص 32)

در این صورت اساس و ریشه شخصیت انسان را منازعات دوران کودکی یا به تعبیر دیگر تمایلات اولیه که تابع اصل لذت است و درگیری آن با عوامل خارجی تشکیل می دهد. اینک ببینیم این تمایلات تابع اصل لذت چگونه است. شاید از این طریق با روشن تری بیشتری به درک تئوری فروید موفق شویم.

گفتیم شخصیت انسان در سه سطح خودآگاه، نیمه آگاه، ناخودآگاه فعالیت می کند و دانستیم در ناخودآگاه امیال و تمایلات سرکوفته شده قرار دارد و روشن گردید این تمایلات سرکوفته در جریان رشد شخصیت انسان به ناخودآگاه انسان پس رانده شده اند، اینک طرح کلی جریان رشد شخصیت انسان را از دید فروید در یابیم.

ص 18: رشد روانی جنسی از نظر فروید

فروید برای رشد روانی جنسی سه دوره مطرح کرده است:

1- کودکی که خود به سه دوره تقسیم می شود. (دهانی، تسمینی [؟مقعدی]، تناسلی)

2- دوره پنهانی یا کمون.

3- دوره جنسی (بلوغ).

دوران کودکی که تقریباً تا سن شش سالگی ادامه دارد و به مراحل سه گانه دهانی که 18 ماه اول زندگی است و در این دوره به طور کلی اعمال و سلوک و رفتار تابع اصل لذت است و سپس دوره دوم تا 4 سالگی و دوره سوم تا 6 سالگی است. (پاورقی: نقل به اختصار از روان شناسی شخصیت، ص 33-34)

در اثنای دوره سوم ارضاء خاطر از جنبه خود دوستانه (احساس لذت از خود) به شیئی خیالی منتقل می شود و از آنجا که منبع اصلی ارضاء خاطر کودکان والدین آن ها می باشند، نخستین موضوع این خیال پردازی ها واقع می شوند و در نتیجه پسرها به مادر علاقمند شده، پدر را به عنوان رقیبی می نگرند، این کیفیت عقده ادیپ نامیده می شود. (پاورقی: مدرک پیشین، ص 34)

در این حالت است که خیال پردازی های فراوانی برای پسر رخ می دهد و از طرفی این خیال پردازی ها و تمایلات به عالت ترسی که پسر از رقیب خود (پدر) دارد واپس زده می شود و به دنیای ناخودآگاه رانده می گردد، این جریان در مورد دختران نیز رخ می دهد که آن را عقده الکترا می نامند بدین صورت که دختر مادر خود را رقیب می داند، البته در مورد دختران حادثه شدیدتر است و ناراحتی افزون تر. (پاورقی: نقل به اختصار از روان شناسی شخصیت، ص 35-36)

دوره پنهانی: این مرحله را بدین سبب پنهانی یا نهفته نامیده اند که در طی آن امیال جنسی و تهاجمی کودک فروکش نموده، کم و بیش پنهان می شود و برعکس رشد هویتی، اجتماعی و اخلاقی کودک با شدت بیشتری توسعه می یاید…

در این دوره کودکی که از عهده حل کشمکش های ادیپی به خوبی برآمده و با رقیب (پدر برای پسر و مادر برای دختر) رابطه مثبتی برقرار کرده باشد، استعداد کافی برای رقابت و هم چشمی با دیگران کسب کرده، قادر است هر چیزی را بدون ناراحتی از دست بدهد. (پاورقی: نقل به اختصار از روان شناسی شخصیت ص 36)

دوره جنسی (بلوغ): این دوره که معمولاً از سنین 11 تا 14 سالگی آغاز می شود و از مشخصات آن افزایش غدد داخلی است و این محرک های هورمونی باعث پیدایش صفات ثانویه جنسی می شود.

با شروع بلوغ تمایلات جنسی دوران کودکی تجدید حیات کرده محرک های لیبدوئی مذکور جان تازه می گیرد، این محرک ها در ابتدای امر بیشتر جنبه خوددوستانه دارد(*)…. به تدریج که فرد از مرحله خود دوستی دور می شود و به دیگر دوستی کشانده می شود، اما باید توجه داشت زیر بنای دیگر دوستی هم باز تابعیت از اصل لذت است و خود دوستانه است. (**)

(*پاورقی: نقل به اختصار از روان شناسی شخصیت، ص 36)

(**پاورقی: اقتباس از روان شناسی شخصیت ص 37)

از آنچه تاکنون دانستیم به دست آمد که در قسمت ناخودآگاه شخصیت انسان امیال سرکوفته شده قرار دارد و از همانجا است که اکثر فعالیت های انسان هدایت می گردد، این امیال و آرزوهای انسان که در جریان رشد شخصیت بر اثر پیروی از اصل واقعیت واپس زده شده است همگی تابع اصل لذت که برخواسته از کشش جنسی است بوده اند و ما در بالا مراحل رشد و فعالیت این تمایلات جنسی را در سه دوره کودکی، پنهانی و بلوغ مشاهده کردیم.

اینک باید دید که این تمایلات سرکوفته شده چگونه تجلی می کنند و در شخصیت انسان چه نقشی دارند؟ برای این منظور اشاره کوتاهی به ساختمان شخصیت از دید فروید نموده تا بتوانیم نقش و تجلی این تمایلات را دریابیم.

ساختمان شخصیت

فروید به منظور توجیه ساختمان شخصیت آن را به سه جزء یا سیستم متشکل کرده به نام های (نهاد)، (من) و (فوق من) نامیده است.

نهاد: به هنگام تولد تمامی شخصیت کودک را منحصراً نهاد تشکیل می دهد. نهاد مخزن غرایز و سرچشمه نیروهای حیاتی یا به بیانی دیگر نماینده انگیزه های زندگی و مرگ است… به طوری که می توان آن را به حیوانی در انسان تشبیه نمود. (پاورقی: روان شناسی شخصیت، ص 37)

این غرایز و تمایلات جنسی در این بعد فقط تابع اصل لذت اند که قبلاً طرح شد اما:

«من»: به تدریج که کودک راه کمال می پیماید و خواه ناخواه با واقعیت های محیط رو به رو می شود برای ارضاء انگیزه های ابتدائی نهاد راهی نمی نماید، در این جریان یعنی در سنین یک تا دو سالگی جزء دیگر شخصیت یعنی «من» که در حقیقت هسته مرکزی شخصیت و به منزله قوه مجریه آنست به تدریج تشکیل شده، رشد می نماید… بنابراین من ضمن ارضاء احتیاجات تغذیه و حفاظتی بدن بین دنیای داخلی غرایز و دنیای واقعیت نقش میانجی را بازی می کند. (پاورقی: روان شناسی شخصیت، ص 37-38)

فوق من: به همان ترتیبی که من مقررات اجتماعی و تربیتی را در درون خود جای می دهد، سومین جز ساختمانی شخصیت یعنی فوق من که در حقیقت همان قسمت اخلاقی و قضائی شخصیت است تشکیل می شود. «فوق من» قسمتی از شخصیت است که بر قابلیت پذیرش، افکار، احساس ها و رفتار انسان قضاوت می نماید. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 38)

فروید از «نهاد» به مثابه نیروهای حیاتی و از «من» و «فوق من» به عنوان رشد اجتماعی و تربیتی سخن می گوید. من همواره نیروی خود را از نهاد می گیرد و از لحاظ اخلاقی توسط فوق من بازرسی می شود. نهاد می خواهد و فوق من نمی خواهد، به عبارت دیگر بین کوششش های نهاد و بازرسی های اخلاقی فوق من کشمکش و منازعه ای دائم درگیر است و همان طور که گفته شد من در این میان نقش میانجی را بازی می کند.» (*پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 38)

چنانچه مشاهده شد نیروی درونی و اولیه شخصیت همان نهاد و تمایلات غریزی اولیه است و چنانچه از مراحل رشد صحبت شد بحث فروید در زمینه مراحل رشد فقط در زمینه تمایلات جنسی است و به خوبی به دست می آید که از نظر فروید عامل نیرومند و اصلی و محرک زیربنائی رفتار بشر را تمایلات جنسی که تابع لذت است تشکیل می دهد. حتی شیرخوردن کودک از پستان مادر نوعی کشش جنسی است که در کودک وجود دارد که همان مرحله دهانی دوره کودک است و ما می توانیم با بررسی نظریه فروید همان اصلی را که در سطح جهانی مشهور است و نسبت به او می دهند به دست آوریم.

منتهی آن اصل به صورت کلی و در یک جمله نقل می شود که کوشش ما در این نوشته فشرده بر آن بود که با اطلاع روشن و مبنائی از خطوط کلی تئوری فروید آن اصل را از این خطوط به دست آوریم که فروید عمده بحث خود را بر روی کشش جنسی قرار داده و ساختمان شخصیت انسان را و مراحل رشد آن را وقتی بیان می کند این تکیه به روشنی به دست می آید و خلاصه: (باید دانست که غریزه یا انرژی مرگ و نابودی- کشش های تهاجمی- به اندازه انرژی حیاتی- تمایلات جنسی، لیبدو- در نوشته های پسیکانالیست ها- روانکاوان فرویدیست- مورد بحث و بررسی قرار نگرفته است) (پاورقی: روان شناسی سازگاری، نوشته علی پور مقدس ص 129-130)

در این زمینه چنان که نظریات دیگر روانکاوان به ویژه سه همکار معروف او آدلر، یونگ و رانک را در نظر گیریم به خوبی به دست می آید که به اتفاق همه روانکاوان بزرگ جهان فروید انگیزه جنسی نیروی اصلی و زیربنائی رفتار بشر می داند و در این صورت کوشش برخی از افراد از قبیل آنا فروید دختر فروید که چند سال پیش در کنفرانسی در اصفهان ادعا کرد این امر که شهرت جهانی دارد فروید غریزه جنسی را نیروی اساسی محرک رفتار بشر می داند غلط و نادرست است، کوششی منطقی به نظر نمی رسد، زیرا از صریح عبارات و نظریات فروید و سایر همکاران و روانکاوان بزرگ جهان تکیه او بر این امر به دست می آید و نگارنده شاهد مباحثه دختر فروید پس از کنفرانس بود که در پاسخ این سوال  که «آیا تکیه های فراوان فروید در زمینه دوره های رشد جنسی و نیز عقده ادیپ و عقده الکترا و توجیهات او درباره رؤیاها(*) دلایل قطعی در رد ادعای شما نیست»، نتوانست پاسخ قانع کننده ای بدهد.

(*پاورقی: در این زمینه به توجیهات فروید که همگی تعبیرات جنسی رؤیا هست به ص 150 به بعد مدرک پیشین مراجعه کنید.)

به هر شکل از مطلب دور نشویم. اینک دانستیم تمایلات سرکوفته انسان ریشه عمده رفتار انسان است، بهتر است چگونگی تاثیر این تمایلا را از دید فروید ببینیم.

مکانیسم های دفاعی

بدیهی است بسیاری از نیازها و امیال انسانی با قوانین و مقررات اجتماعی آشتی ناپذیر است. من در این حال یا در هر موقعیت دیگری که ناکامی و اضطراب به بار آید، یا آنکه به عللی ارزش، کفایت و به طور کلی تمامیت شخصیت مورد تهدید واقع شود وارد عمل می شود. اسلحه وی در این گیر و دارها تمهیداتی است که اصطلاحاً به مکانیسم های دفاعی موسوم است.

کشف و توصیف مکانیسم های دفاعی توسط فروید از کارهای بسیار ارزنده ای است که ما را در شناخت انواع طرح های رفتاری آدمیان یاری می کند.

مکانیسم های دفاعی طرق غیر ارادی و تقریباً ناخودآگاهانه ای برای کاهش اضطراب به شمار می رود، چه در کلیه این مکانیسم ها درجات مختلفی از تحریف و مسخ واقعیت ها و خودفریبی نهفته است. همه ما از این نوع مکانیسم های روانی استفاده می کنیم زیرا برای ناچیز جلوه دادن شکست ها، محرومیت ها و حمایت خود در قبال نگرانی و بالاخره به منظور احساس ارزش کفایت شخصی ضروری است و به همین مناسبت است که آن ها را واکنش های سازشی عادی نیز می نامند، البته به شرط آنکه در استفاده از آن ها افراط نشود. (پاورقی: روانشناسی شخصیت، ص 38-39)

دفاع های روانی مهم به قرار زیر است:

1- واپس زدن- که تمایلات به ناخودآگاه رفته و به صورت انتخابی فراموش شده است.

2- جابه جایی- انرژی روانی (تمایلات جنسی) از شخص یا شئ به شخص یا شیء دیگری منتقل می شود… به طور مثال تمایلات عصبانی شدید علیه والدین ممکن است آنقدر شدید باشد که فرد نتواند آن ها را به شعور روشن خود راه دهد در این صورت آن ها را روی آموزگار، استاد، کارفرما، رئیس اداره و غیره متمرکز می کند.

تصعید: وقتی هدف جابجائی جنبه سازندگی، خلاقیت و مفید داشته باشد تصعید نامیده می شود. تصعید یکی از مکانیسم های روانی با ارزش است زیرا از این راه انرژی بسیاری از تمایلات مبنی و تهاجمی غیرقابل قبول می تواند در راه خلاقیت و پدید آوردن شاهکارهایی بی مانند به کار افتد.

فروید معتقد است که علاقه لئوناردو داوینچی در تصویر تابلو لبخند ژکوند جلوه ای از امیال تصعید شده ای بوده است که نقاش بزرگ نسبت به مادر خود که در سنین طفولیت از وی جدا شده، دانسته است.

غزلیات شکسپیر، اشعار والت ویتمان و بسیاری دیگر از شاهکارهای نوابغ به عنوان تجلیات تصعید آرزوهای جنسی (هم جنسی دوستی) مورد توجه و تحلیل روانی قرار گرفته است…

برون افکنی با این مکانیسم، آرزوها، انگیزه ها و بالاخره حالات و تمایلات و خصایلی را که فرد دارد ولی مایل به داشتن آن ها نیست به دیگران نسبت می دهد (کافر همه را به کیش خود پندارد).

خطری که این مکانیسم در بر دارد آنست که تصویر دنیای خارج را در نظر فرد دگرگون ساخته، وارونه جلوه می دهد.

جبران: زیربنای مکانیسم جبران احساس حقارت و بی کفایتی است و در واقع کوششی برای پوشش نکات ضعف و عدم کفایت است.

خیال بافی: با این مکانیسم دنیا را آن طور که دوست داریم در مخیله خود بنا می کنیم و محرومیت ها و نواقص خود را نادیده می گیریم…

(خلاصه آنکه در عالم تخیلات کودکانه امیال و آرزوهای خود را ارضاء می کند) و در حل عقده های روانی اقدام می ورزد.

همانند سازی: عبارت از قرار دادن ناخودآگاهانه فردی در قالب خصوصیات شخصی دیگر و یا خود را با دیگری یکی احساس کردن است.

اعاده: آن دسته از فعالیت های جبرانی که به منظور کاهش بار گناهان گذشته صورت می گیرد می باشد.

انکار: توسط این مکانیسم بسیاری از حقایق نامطلوب و اضطراب انگیز را نادیده گرفته آن ها را انکار می کنیم.

سیر قهقرائی (رجعت به دوره کودکی): عبارت از تغییر و تحریف رفتار به صورت ابتدائی و بچه گانه است.

تثبیت: به مواردی اطلاق می شود که شخص از برخی جهات به خصوص در جنبه های هیجانی رشد کافی ننموده باشد مثلاً امساک و بخل بیش از اندازه را نشانه تثبیت شخصیت در مرحله (دوره دوم کودکی) دانسته اند.

مقاومت: توسط این مکانیسم شخص از به یادآوری خاطرات اضطراب انگیز گذشته جلوگیری می کند.

دلیل تراشی (توجیه): شخص سعی دارد دلائل قابل قبولی برای عشق یا تنفر سرکوفته خویش ارائه دهد.

تبدیل: در اینجا منازعه روانی به وقفه ای در فعالیت های حسی یا حرکتی تبدیل می شود مانند فلج هیستری.(*)

(*پاورقی: برای آشنائی بیشتر با مکانیسم های دفاعی به کتاب های: روان شناسی شخصیت ص 38 تا 46 و روان شناسی سازگاری؛ علی پورمقدس ص 143 تا 150 و نیز سایر کتاب های روان شناسی و روانکاوی مراجعه کنید.)

چنانچه در مکانیسم های دفاعی مشاهده کردید انسان هنگامی که در جریان رشد بر اثر برخورد با واقعیت های اجتماعی مجبور است روش های گوناگونی برای بروز امیال سرکوفته شده به کار گیرد که آن ها را مکانیسم های دفاعی می نامند. و از طرفی دانستیم که تمایلات نهفته در یا نهاد یا آن، همان تمایلات اولیه و حیوانی و به تعبیر دیگر تمایلاتی است که تابع اصل لذت است و این تمایلات همان مفهوم عام تمایلات جنسی است و در این صورت زیربنا رفتارهای متفاوت و گوناگون انسان همان تمایلات جنسی است.

در این زمینه شایسته است به یکی از مهم ترین بخش های تئوری فروید یعنی رؤیا نیز اشاره کنیم تا تقریباً سیمای کلی نظریه او را دریافته و برای ما روشن شود تحلیل های فروید بیشتر بر چه اصل و مبنایی تکیه می کرده است.

از سال 1900 میلادی که اولین کتاب فروید درباره رؤیا منتشر شد، موضوع رؤیا و خواب دیدن در تئوری پسیکانالیز اهمیت خاصی پیدا کرده است. رؤیاها مکانیزم مخصوص به خود دارند و به علاوه آن ها طریق مناسبی را برای بیان محتویات و خواسته های سرکوفته جنبه ناخودآگاه شخصیت انسان می باشد… رؤیا اهمیتش در این است که راه ساده ای برای دست یافتن به ناخودآگاه شخصیت انسان است… طبق نظریات روانکاوان، کلیه رؤیاها دارای مفاهیمی می باشند… هر رؤیایی را می توان دارای دو جزء مشخص دانست این دو جز عبارتند از:

1- مضمون ظاهری2- مضمون پنهانی.

مضمون ظاهری سلسله وقایعی است که شخص در حال رؤیا با آن مواجه است.

مضمون پنهانی رؤیا عبارت از خواسته ها و نگرانی هایی است که خود شخص از آن ها اطلاعی ندارد. خواسته های سرکوفته ای که شخص از آن ها آگاهی ندارد.

باید دانست که به طور کلی رؤیاها از نظر روانکاوان، جهت ارضاء تمایلات و آرزوهای سرکوفته به وجود می آیند… (در رؤیاها مضامین ظاهری هر یک سمبل هایی هستند که از آن ها باید مضمون های باطنی را کشف کرد) به عبارت دیگر در رؤیاهای انسان سمبل هایی وجود دارد که این سمبل ها نماینده وقایع، تجربیات و اشیاء خاصی می باشند و در رؤیاهای انسان ممکن است دو نوع سمبل وجود داشته باشد؛ دسته اول سمبل هایی است که فقط مربوط به تجربیات خود شخص می باشد و دسته دیگر سمبل هایی است که در رؤیاهای همه افراد به طور ثابت وجود دارد.

فروید سمبل های ثابت را بدون استثنا تعبیر جنسی می کند، برخی را علامت مذکر و برخی علامت مونث و… می باشد. (پاورقی: نقل به اختصار از کتاب روان شناسی سازگاری، ص 150 تا 154)

البته باید در نظر داشت تئوری فروید محدود به خطوطی که تاکنون طرح کردیم نیست، ولی سیمای کلی آن در مورد شخصیت و رفتارهای گوناگون بشر چنین بود که مطرح شد.

با توجه به مبانی ذکر شده چنانچه یادآور شدیم این اصل کلی به دست می آید که نهاد انسان که در ناخودآگاه شخصیت است پر است از تمایلات حیوانی (جنسی) سرکوفته شده که بر اثر فشارهای مداوم می کوشد از طریقی بروز کند، تجلیات گوناگون آن همان روش های مختلفی است که اهم آن ها را تحت عنوان مکانیسم های دفاعی طرح کردیم.

البته بار دیگر در پایان باید تذکر دهیم فروید عمده تکیه اش بر نیروی جنسی است و در زمینه غریزه مرگ تحلیل نداشته، بلکه فقط اشاره ای نموده است. در این صورت روشن می گردد که آنچه که در جهان مشهور است به نظریه فروید صحیح می باشد و چنانچه گفتیم روانکاوان نامی جهان نیز همگی تایید می کنند فروید زیربنای اساسی و عمده رفتار بشر را غریزه جنسی می داند.

اینک که سیمای کلی این نظریه برای ما روشن شد به بررسی می پردازیم که آیا می توان بر مبنای این نظریه ریشه اساسی اختلاف های فکری و عقیدتی را کشف کرد یا نه:

در مورد تئوری فروید نظریات و بحث های گوناگونی مطرح شده و می توان مطرح کرد. و هر گروه بر اساس بینش خود نقاط تاریک تئوری فروید را بیان نموده و نیز برخی از آن ها اشکالات نیرومند و اساسی بر تئوری فروید وارد کرده اند.

در این زمینه به چند نکته اساسی اشاره نموده و علاقمندان را دعوت می کنیم خود به کاوش بیشتر بپردازند.

1- آیا نیرومندترین کشش در درون انسان کشش یا غریزه جنسی است؟

آیا بدین گونه که فروید تحلیل کرده که در تمام دوران رشد شخصیت انسان نیروی حاکم را غریزه جنسی دانسته و سپس بیان می کند این نیرو در برخورد با موانع محیطی (انواع موانع) پس رانده می شود و از درون فعالیت خویش را از طرق مختلف ادامه می دهد. می توان از نظر بینش همه جانبه پذیرفت که نیروی مسلط همان کشش جنسی است؟

دقتی ژرف در زندگی بشر می رساند که یکی از نیرومندترین غرایز بشر همین غریزه است ولی وقتی در برابر تمایلات دیگری از قبیل برتری جوئی در اشکال مختلف آن، جستجوگری و آرمان گرائی، آزادی خواهی و… قرارش می دهیم می بینیم قدرت این تمایلات نه تنها کمتر بلکه گاهی بیشتر از این غریزه است.

مثلاً در زمینه حبّ ذات یا خود دوستی، بدون تردید انس تمایل از غریزه جنسی قوی تر و نیرومندتر است، تردیدی نیست انسان به خاطر آنکه خودش را دوست دارد، غریزه جنسی هم برایش ارزشمند می شود و الا وقتی خوددوستی انسان منتفی گردد یا به خطر افتد دیگر آن غریزه قدرت نیرومندی ندارد، به مثال زیر دقت کنید:

جوانی که شدیداً گرسنه است را در نظر گیرید، در برابرش دو مورد وجود دارد، جنس مخالف جذاب و غذای لذیذ ایده آل. آیا در مرتبه اول به کدام سوکشانده می شود، اگر انسان سالمی از نظر روانی باشد به طور طبیعی به سوی غذا رانده می شود، زیرا قبل از هر چیز جان خودش در خطر است و خوددوستی به او اجازه نمی دهد کار دیگری کند.

ممکن است آقایان روانکاوان بگویند مثلاً ایشان در مرحله کامی رشد شخصیت که در دوره کودکی گفتیم باقی مانده و از طریق دهان ارضاء لذت جنسی می کند ولی در نظر خواهند داشت که در مرحله کامی وقتی مانده باشد و مکانیسم مخصوص دفاعی رجعت را به کار برده باشد دیگر معنی ندارد در مرحله عالی تکاملی جنسی یعنی تناسلی نیز باشد و به عبارت دیگر فقط و فقط از طریق دهان ارضاء می شود در حالی که در مثال مذکور غذا برای سیر شدن اوست ولی میل جنسی او به جای خودش هست و به طور طبیعی آماده ارضاء آن می باشد و مانعی هم در کار نیست که متوسل به مکانیسم دفاعی خاصی بگردد. به تعبیر دیگر به غذا متمایل می شود و سپس به جنس مخالف و این امر به سادگی نشان می دهد که تئوری فروید در زمینه مذکور با اشکال برخورد می کند.

خصوصیات دیگر انسان نیز چنین است مثلاً برتری جوئی که ادلر به آن شدیداً تکیه می کند و بر این مبنا به تئوری فروید اشکال وارد می کند یا اراده و تصمیم و به عبارت دیگر آزادی خواهی که رانک بدان تکیه می نماید و در بخش مربوط به هر یک وارد بحث خواهیم شد.

در این صورت انصاف باید داد غریزه جنسی تنها محرک و نیروی اساسی فعالیت های بشر نیست.

2- آیا اصولاً اگر غریزه جنسی نیرومندترین غرایز است پس کسانی که این میل و کشش آن ها با موانع محیطی، عادات و آداب و رسوم اجتماعی برخورد نکرده و میدان باز فعالیت داشته اند و در نتیجه تمایلات جنسی آن ها سرکوفته نشده است، دیگر نیازی به استفاده از مکانیسم های دفاعی نداشته و در نتیجه معنی ندارد در هیچ زمینه ای پیشرفت کرده باشند، در حالی که در طول تاریخ از این دسته که در عین بهره مند بودن از امکانات فراوان جهت ارضای غریزه جنسی در جهت های دیگر زندگی به تلاشی بس وسیع دست زده اند و حتی گاهی از همه آن امکانات دست شسته اند، در حالی که عوامل محیطی به هیچ وجه عامل فشاری در برابر آن ها نبوده است.

نمونه گویای این مورد بوداست که در شرق دور با همه امکانات فراوان، خود را کنار می کشد و آن فلسفه و فرهنگ عظیم را بنیان می نهد، آیا شرایط زیستی و اجتماعی بودا مانع جهت ارضای میل جنسی او بود، او که شاهزاده بود و دارای امکانات بس فراوان چه مانعی و چه فشاری در برابرش قرار داشته است و یا افلاطون چنانچه نقل می کنند از لحاظ بهره وری جنسی محدودیت نداشته ولی در دانش و علم و فلسفه آنچنان پیشرفت کرده که از طلایه داران فرهنگ و تمدن یونان گردید و در تاریخ ادیان از این چهره های پرشکوه و بزرگ فراوان داریم که بدون آنکه مانعی در سر راهشان در زمینه ارضاء میل جنسی شان باشد، در مسیر شکوهمند تکامل انسانی گام برداشته اند که علاقمندان می توانند با مطالعه شرح زندگی آنان به روشنی این حقیقت را در زندگی آنان دریابند.

و بالاخره در عصر حاضر، آیا در مغرب زمین و در تمدن جدید، دانشمندان، متفکران و رجال برجسته ای که در عرصه گیتی شهرت دارند و دارای بلندترین سطح اندیشه و تفکر هستند مانعی در راه ارضای میل جنسی شان بوده است تا تمایلات آنان سرکوفته شود و از طریق مکانیسم تصعید بروز کند؟

3- فروید و روانکاوان پیرو مکتبش چنین طرح می کنند که وقتی میل جنسی با موانعی رو به رو شد به ناخودآگاه پس رانده می شود و از آنجا از طرق مختلف بروز می کند. تمدن غربی که آزادی بی قید و بندی در برابر ارضای میل جنسی به جوانان داد و از طرق گوناگون وسایل آن را برایش فراهم کرد براساس کدام اصل در مکتب فروید در متن این تمدن و در دل آن فضای آزاد جهت ارضای میل جنسی مکتب های فلسفی بزرگی همچون اگزیستانسیالیسم که ندای رهائی انسان از چنگال فاشیسم و حرکت به سوی انتخابگری و آزادی را به گوش غرب می رساند و یا نیهیلسیم که پوچی و رذالت و پستی و انحطاط و بیهودگی تمدن غربی که میل جنسی اش ارضاء شده و دیگر از ناخودآگاهش بر او فشار نمی آورد، بر اساس کدام کشش و کدام میل رو به سوی این مکتب ها نهاد.

عصیان و طغیان نسل جوان در اشکال مختلف در تمدن جدید ناشی از چیست؟ آیا ناشی از عقده های سرکوفته شده جنسی است که برایش مطرح نیست و او در ارضای میل جنسی اش آزاد است پس کدامین انگیزه و کدامین کشش او را به سوی رها شدن از نظام جدید و فرهنگ حاکم بر تمدن جدید می کشاند.

4- انسان اولیه که این تمدن ها و فرهنگ ها هنوز برایش مطرح نبود، چرا و به چه علت به دنبال کشف اسرار طبیعت رفت و هر کس گوشه ای از اسرار جهان را کشف کرد و تمدن های باشکوه و فرهنگ های عظیم به وجود آمد؟ خوب دقت کنید فروید در طرحی که برای انسان دارد ناچار است به امیال سرکوفته شده جنسی او دوباره تکیه کند و می بینیم که این کار را کرده و افسانه ای ساخته در جریان قتل پدر که به وسیله پسران رخ داد زیرا پدر مانع کامیابی جنسی آن ها بود و از همان آغاز عقده ادیپ کار خودش را شروع کرد و تا بدین جا کشیده شد.

ما فرض می کنیم این افسانه حقیقت داشته باشد و یا بالاتر می گوئیم این افسانه را هم فروید نگفته باشد ولی ناچار است که بگوید امیال سرکوفته جنسی از طرق مختلف تجلی کرد که یکی از آن ها مکانیسم تصعید بود که حرکت به سوی رفتارهای متعالی از قبیل هنر و علم و غیره را باعث شد، اینک این سوال مطرح می شود مگر امیال سرکوفته تحت تاثیر امیال اجتماعی تجلی نمی کنند، حالا آنچه مسلم است اوضاع خارجی در زمان انسان اولیه یکسان بود، طبیعتاً باید نوع تجلی عقده هم تقریباً یکسان باشد پس براساس کدام کشش انسان های اولیه در ابعاد گوناگون در طول تاریخ پایه های تمدن و فرهنگ بشری را نهادند.

زیرا عقده جنسی آن ها که در شرایط تقریباً یکسان سرکوفته و سپس باید تجلی کند، شرایط یکسان چگونه پیدایش جهت گیری های گوناگون علمی و فرهنگی شد. آیا نباید در وجود انسان به کشش های دیگری نیز که نیرومند و اساسی است معتقد گشت؟

5- نکته ظریف دیگری که قابل طرح است و شاید زیربنای همه سوال ها باشد اینست که اصولاً امتیاز انسان از دیگر جانداران در کجاست؟ اگر ریشه پیدایش افکار و عقاید و آرمان ها و ایده آل ها و گرایش ها و فرهنگ ها و تمدن ها غریزه جنسی باشد در این صورت امتیاز انسان با حیوان در یک نکته خیلی ظریف است که حیوانات عقده جنسی ندارند و آزادانه میل جنسی شان را ارضاء می کنند که اتفاقاً در عالم جانداران چنین نیست و رقابت های جنسی به ویژه در میان آن ها که زندگی دسته جمعی دارند زیاد است به طوری که به جنگ های مخوف و هولناکی بین آن ها کشیده می شود که گاهی پایانش مرگ یکی از رقباست و این پدیده را حتی شما در خانه خودتان میان پرندگان و مرغ ها می توانید مشاهده کنید.

کتاب های مستند و مدارک علمی، فیلم های مستند در این زمینه فراوان نمونه نشان می دهند. در این صورت باید برای حیوانات هم عقده مطرح شود و سپس این تجلیات گوناگون از آن صادر گردد.

ولی ما فرض می کنیم فقط برای انسان عقده به وجود می آید در این صورت امتیاز انسان از حیوان چنین می شود، انسان حیوانی است عقده ای، تعریف جدید و انقلابی از انسان، تعریفی که از دل مکتب فروید بیرون می آید، آیا این تئوری نتیجه اش کوبیدن همه شخصیت انسان، آزادی و عزت و شرف و فضیلت او نیست، آیا این تئوری به لگدمال کردن انسانیت بزرگ ترین خدمت را نمی کند؟ آیا این تئوری بهترین وسیله دست کارتل ها و تراست ها و سرمایه داران جهان خوار نیست که برای جلوگیری از عقده ای شدن جوانان هر چه بیشتر در راه ارضای میل جنسی آنان وسایل شهوت انگیز و امکانات بیشتر آماده کنند؟

آیا نباید در این اندیشه فرو رفت که چرا با رشد بورژوازی در غرب تئوری فروید هم گسترش پیدا می کند و روز به روز جوانان بیشتری را در کام خود فرو می برد، آیا نباید از خود سوال کرد که آیا روانکاوان و روان شناسان غربی که با قدرت هر چه بیشتر در تایید و تاکید بر روی میل جنسی اقدام می روزند و آنچه به بخش وسیعی از جهان در اشکال مختلف صادر می کنند خودآگاه یا ناخودآگاه است دست مقاصد کثیف سرمایه داری نیستند؟ آیا پیروان کر و کور این روانکاوان نیز خود سرنوشتی چنین ندارند.

6- سوال دیگری که مطرح می شود این است که آنچه مسلم است فروید تمام مطالعاتش بر روی انسان های بیمار بوده است، این نکته اول و نکته دوم براساس تئوری خودش میل سرکوفته جنسی در ابعاد مختلف تجلی می کند که یکی از مکانیسم هایش شیوه توجیه است، آیا ما بر کدام پایه و اساس می توانیم یقین کنیم که تئوری فروید خود نوعی مکانیسم دفاعی نیست، و ناشی از عقده های سرکوفته نمی باشد. آنچه که مسلم است اگر تئوری فروید را بخواهیم بپذیریم باید تجدید نظر کلی در آن بنمائیم زیرا بر مبنای نظر خودش احتمال اینکه نوعی مکانیسم دفاعی در تئوری به کار رفته باشد فراوان است.

جالب اینجاست که از برخی از گفته های یونگ نقل می شود که خود فروید به بیماری جنسی و عقده های جنسی مبتلا بوده و در روانکاوی که به وسیله یونگ شده این مطلب تایید شده ولی یونگ به احترام فروید مفهوم های برخاسته از این روانکاوی را پنهان کرده است.

حال با توجه به دو نکته بالا که اولاً موارد مورد مطالعه فروید همه بیمار بوده اند و ثانیاً بر مبنای خود تئوری فروید، فروید باید در ناخودآگاهش عقده های جنسی باشد که نابغه شده و از طریق مکانیسم های دفاعی تجلی کرده است باید از پیروان سرسخت تئوری فروید باز هم پرسید، بر چه مبنایی می توان یقین کرد که نظریه او کوچک ترین اشکال و ایرادی ندارد.

در اینجا از طرح نکته های دیگری که در ابعاد مختلف تئوری فروید قابل طرح است خودداری می کنیم و به همین حد بسنده می نمائیم که با توجه به نکاتی که مطرح شد نمی توان پذیرفت تئوری فروید حقیقت را صد درصد بیان می کند و نمی توان پذیرفت تنها محرک و نیرومندترین محرک انسان غریزه جنسی اوست.

در پایان لازم است به یک مطلب تاریخی در رابطه با تئوری فروید اشاره کنیم و آن مربوط به تاریخ قرون وسطی است. کسانی که تاریخ قرون را دقیقاً بررسی کرده باشند دریافته اند که کلیسا با تبلیغات سنگین خود علیه غریزه جنسی و پلید شمردن این میل طبیعی انسان در طول تاریخ ننگین خود بدون تردید یکی از عوامل پیدایش و رشد تئوری فروید را تشکیل می دهد. ازدواج که در آئین تحریف شده مسیحیت امری شیطانی و پلید است و راهب و راهبه شدن مقدس شمرده می شود عوامل اجتماعی موثری بودند که در ناخودآگاه فروید متشکل شده و او را بر عصیان و طغیان علیه نظام منحط کلیسایی از این طریق وا داشتند.

عامل دیگر که باید در نظر گرفت یهودی بودن فروید است که شاید برای دوست دارنش قابل قبول نباشد ولی اگر کمی دقت کنند منظور ما را می فهمند. نظام ضد یهودی کلیسا از مسلمیات تاریخ است. کلیسا که یهود را قاتلین عیسی می دانست (گرچه پس از جنگ 67 پاپ فتوی داد که تاریخ کلیسا اشتباه کرده و یک حقیقت تاریخی از نظر کلیسا در طول 20 قرن را منکر شد) طبیعتاً یهودیان در اروپا به این علت و علل دیگری فردی و اجتماعی و تاریخی انسان های منفوری بودند و از این جهت نفرت مردم از آنان در ناخودآگاه این گروه کینه و عقده به وجود می آورد. از نظر روانکاوی احتمال اینکه این عقده و کینه ها در فروید تاثیر غیرمستقیم در انتقام گرفتن از نظام کلیسایی داشته باشد بسیار قابل بررسی و دقت است.

مسئله دیگری که باید در بررسی تئوری فروید بدان توجه کرد نقش بورژوازی است، در این زمینه به متن زیر که از کتاب عمیق انتظار عصر حاضر از زن مسلمان اثر استاد شریعتی صفحه 10 به بعد نقل می شود دقت فرمائید:

«بعد از رنسانس و بعد از رشد بورژوازی و انقلاب بورژوازی، فرهنگ بورژوازی که فرهنگ آزادی فردی است بر کلیسا پیروز شد، با این پیروزی بر حاکمیت حقوقی و اخلاقی و روحی و علمی کلیسا و مذهب خود به خود این پایگاه (یعنی زن) هم در مسیر حمله بورژوازی نابود شد. و نتیجه این که همه قیدها و ارزش ها و حتی سنت های انحرافی یا سنت های انسانی و ارزش های مثبت و منفی درباره زن که مجموعاً به نام دین از آن ها حمایت می شد، در برابر رشد بورژوازی و فرهنگ بورژوازی فروریخت.

و ناگهان مسئله آزادی جنسی مطرح شد و در این شعار آزادی جنسی چون زن همه محرومیت ها و قیدهای ضدانسانی خودش را هم می دید که دارد از بین می رود آن را به شدت استقبال کرد تا مسئله وارد قلمرو علم شد و همان طور که در درس اول تاریخ ادیان گفته ام، آن چه که علیه مذهب در دنیای جدید مطرح شده و به نام نظریه و علم و بینش علمی علیه مذهب امروز مطرح شده بینش بورژوازی است و علم بعد از قرون وسطی که در خدمت کلیسا بود، برخلاف ادعای امروز آزاد نشد، از قید کلیسا آزاد شد و به قید بورژوازی رشد یافته حاکم امروز درآمد.

و اگر امروز می بینیم به نام علم با مذهب و ارزش های اخلاقی مخالفت می شود، این علم نیست که مخالفت می کند، در این بت علم و در این قیافه گوساله زرین علم سامری بورژوازی زرساز، زرگر است که بانگ برمی دارد، چنان که در قرون وسطی هم این فئودالیته بوده که از سنت های اجتماعی، اخلاقی اشرافیت فئودالیته شوالیه بازی حمایت می کرد و آن ها را پی گیری می کرد و نامش را دین و مذهب گذاشته بود و مسیحیت، نه آنجا مسیحیت بود که از فئودالیته دفاع می کرد و نه اینجا نظام بورژوازی است و روشن فکرانی که مبنای تحولات اجتماعی را در اقتصاد و در زیربنای مادی اجتماعی می دانند بهتر می توانند منطق مرا بپذیرند. تا فروید آمد، که یکی از همین گوساله های بورژوازی است و در درون این گوساله علم است، باز بینش و روحیه آزادی طلب بورژوازی است که بانگ برمی دارد، مکتب علمی سکسوالیته را بنیاد نهاد، اصالت جنسی! طبقه بورژوازی اصولاً طبقه پستی است. برخلاف فئودالیته که یک نظام ضدانسانی است اما باز به هر حال ارزش های عیاری و اخلاق نجیب زادگی را تقویت می کند، گرچه این اخلاق هم یک اخلاق انحرافی است.

اما بورژوازی یک بینش چارپولی دارد که همه ارزش های متعالی انسانی را نادیده می گیرد… این است که عالمی که دوره حکومت بورژوازی و رشد روحیه بورژوازی می اندیشد و تحقیق علمی هم می کند وقتی می رود توی اقتصاد، مجموعه ارزش های فرهنگی، معنوی و فداکاری انسان، شهادت ها، نبوغ ها، قهرمانی ها، صبرها و مبارزات و احساسات، عواطف، هنر و ادبیات، همه را روی اقتصاد به معنی لخت و عریان و پست معامله و مصرف می آورد و آن که وارد رشته روان شناسی یا انسان شناسی می شود، همه ابعاد، جلوه ها و تجلی های روح اسرارآمیز و عمیق انسان را که مذهب به نام روح خدائی و استعداد ماورائی و خدائی انسان تلقی می کند، بلکه این همه را جلوه عقده های گوناگون سرکوب شده جنسی می نامد و نبوغ را دیوار به دیوار جنون و همه تلاش ها، کوشش ها، عقیده ها و مقاومت ها، پی گیری ها را باز شدن عقده های محبوس و سرکوب شده جنسی و همه احساس های لطیف انسانی را، حتی نوازش مادری کودکش را و پرستش انسان معبودش را همه را در رابطه مسایل جنسی نگاه می کند.»

استاد سپس پس از ذکر مثالی ادامه می دهد:

«فروید در بورژوازی جدید، علیرغم همه اخلاق ها، همه ارزش های انسانی و همه جلوهای متعالی روح بشری بسیج شد و اسمش را گذاشت واقعیت گرائی (رئالیسم) و این رئالیسم را از قول بورژوازی تعریف نمی کند، از قول عالم، فیلسوف، روان شناس و انسان شناس نقل می کند، همه این ها از اعضای وابسته همین طبقه هستند، همه این ها آدمی را در یک حد حیوان جنسی و حیوان اقتصادی خلاصه کرده اند و این است که بورژوازی که همه چیز را مسخ کرد، خودش جای همه مذهب ها، همه مکتب ها، همه فرهنگ ها و همه ارزش های انسانی، یک مذهب ساخت، یک مکتب ساخت، یک معبد ساخت و یک پیامبر برای انسان های مفلوک این قرن ساخت که همه باید قربانی او باشند و این پیغمبر بورژوازی اسمش فروید بود و مذهبش جنسیت و معبدش فرویدیسم و نخستین قربانی اش که در کنار این معبد ذبح شد، ارزش های انسانی زن بود.»

استاد در پی اشاره هایی به نقش استعمار در این زمینه می افزاید:

«در یکی از بزرگ ترین ماده هایی که از نظر فکری و اجتماعی و اقتصادی و اخلاقی توسط این قدرت ساخته شده تا روح اجتماعی امروز انسان باشد و جانشین همه روح ها و ارزش های دیگر و جانشین همه برخورداری ها و آزادی های دیگر باشد عبارتست از جنسیت فرویدیسم. اینست که به خصوص بعد از جنگ بین الملل دوم ناگهان می بینیم که مایه اساسی هنر جهان و مخصوصاً همه فیلم ها فقط و فقط دو عنصر قرار می گیرد: 1- خشونت 2- جنسیت

و این هر دو ارمغان جنگند. به طور تصادفی چند کارگردان و یا پیش نویس به این مسئله پی نبرده اند، بلکه عمیق ترین جامعه شناسان و انسان شناسان وابسته به انی قدرت جهانی هستند که برای تخدیر اندیشه های بشریت از بهترین و قوی ترین قدرت تبلیغاتی دنیا که فیلم است استمداد کردند تا همه ارزش ها را نابود کنند، همه مذهب ها را نابود کنند و به جای آن فقط یک مذهب و یک مکتب، مذهب و مکتبی را که خودشان می سازند، جانشین کنند و فرویدیسم است.

بعد هم این شبه علمای دست سوم و چهارم کشورهای دست سوم و چهارم که خیال می کنند واقعاً فرویدیسم علم امروز است و واقعاً با کشفیات علوم جدید تحقیقات فروید را کشف کرده و ثبت نموده و اثبات کرده اند، در این کشورهای عقب مانده به نام روشن فکری و علم امروز روان شناسی امروز به شکل مزدوران بی مزد و رایگان این قدرت ها درآمده و به نام علم در بین روشن فکران و نسل جدید ملت های خودشان بلندگوهای مفت و مجانی این دستگاه های عظیم ضدانسانی می شوند و چه بدبخت متفکرین و روشن فکرانی که برای قدرت سرمایه داری حاکم تبراالی الله، بی مزد و منت و با فداکاری کار می کنند و خیال می کنند واقعاً به انسان، آزادی و علم کمک می کنند.»(*)

(*پاورقی: انتظار عصر حاضر از زن مسلمان و نیز به کتاب هایی از قبیل علل گرایش به مادیگری نوشته استاد مرتضی مطهری و مقاله روشن فکر در کتاب پگاه و نیز ماشین در اسارت ماشینیسم مراجعه کنید.)

اگر بخواهیم نظریه فروید و آثار گسترده و وسیعی که در سراسر جهان گذاشت را از همه ابعاد بررسی کنیم از حوصله مقاله کوتاه ما خارج می شود و در ضمن از هدف خود یعنی کاوش در ریشه های اختلاف های عقیدتی از دیدگاه مکاتب دور می شویم، همین قدر در تحلیل کوتاهی که در نظریه فروید انجام دیدیم روشن گردید که نظریه او نمی تواند ریشه نهائی و اصلی اختلافات عقیدتی را بیان کند بلکه همین قدر می تواند به یک علت از مجموعه علل اشاره نماید و به بیان برخی از اختلافات عقیدتی بپردازد، به عبارت دیگر در عین حال که غریزه جنسی یکی از نیرومندترین کشش های انسانی است ولی نباید آن چنان به آن اهمیت و ارزش داد که زیربنای همه رفتارها و اعمال بشر دانست که طبعاً اشکالاتی که گوشه ای از آن را برشمردیم با قاطعیت مطرح می گردد.

ص 39: آلفرد آدلر

با آنکه تئوری فروید یک تئوری نسبتاً جدید است، از زمانی که برای اولین بار توسط فروید ارائه گردید، انشعاباتی پیدا کرد و بین فروید و همکارانش اختلاف نظر نهایی پدید آمد. از بین پسیکانالیست هایی (روانکاوانی) که در روزهای اول پیدایش این تئوری با فروید همکاری نزدیک داشته اند.

در اینجا به نام سه نفر اشاره می شود. این سه نفر عبارتند از آلفرد آدلر، کارل جی یونگ، اتورنک، این سه نفر با فروید از بعضی لحاظ اختلاف نظر پیدا کردند و از وی جدا گشتند، هر یک از این سه نفر تئوری روانکاوی را به نحوی تفسیر کردند، البته در سال های اخیر نیز پیشرفت هایی در این زمینه حاصل شده است. از بین روان شناسانی که درباره تئوری روانکاوی مخصوصاً در آمریکا صاحب نظریاتی می باشند می توان به اریک فروم، کارن هورنای و سالیوان اشاره کرد، روان شناسان اخیرالذکر گاهی به نام فرویدیست های جدید یا آنالیست های جدید نامیده می شوند. (پاورقی: روان شناسی سازگاری، ص 163)

و علت آنکه آنان را نئوفرویدیست می نامند بیشتر به سبب آنست که آنان:

«یافته های فروید را به عنوان نکته اتکائی گرفته بر مبنای آن فرضیه های جدیدی که در آن ها به عوامل اجتماعی و محیطی اهمیت بیشتر داده شده است اظهار کردند.» (پاورقی: روان شناسی شخصیت از دیدگاه مکاتب ص 12 و نیز ص 22)

ما در این مقاله کوتاه نمی خواستیم به نظریات روانکاوان دیگر اشاره کنیم زیرا تئوری فروید مشهورترین تئوری روانکاوی است به حدی که از سطوح دانشگاهی گذشته و در سطح افکار عمومی مورد طرح قرار گرفته است و از طرفی اغلب روانکاوان و روان شناسان دنیا چنانچه اشاره شد خودآگاه یا ناخودآگاه اساس بینش خود را بر پایه تئوری او نهاده اند ولی به سبب آنکه در بالا نیز متذکرشدیم در زمان خود فروید سه تن از مشهورترین همکارانش از او جدا گردیده و هر یک مکتب جدیدی را بنیان نهادند و در محافل علمی جهان شهرتی بسزا یافتند، به ویژه یونگ که تا این اواخر هم زنده بود(1961)(*) ضروری به نظر می رسد که ما به نظریات این چهره های بزرگ نیز پی برده و ببینیم آیا تئوری های آنان می تواند بیانگر و پاسخگوی سوال اساسی بحث ما یعنی ریشه اختلافات باشد یا نه؟

(*پاورقی: مقدمه ای بر روان شناسی یونگ، ترجمه دکتر میربها ص 20 تا 28)

آدلر که یکی از همکاران اولیه فروید بود در جریان زندگی بیش از یک صد کتاب و مقاله نوشته است.(*)

آدلر منبع اصلی انرژی و انگیزه ها را میل به قدرت دانست.(**)

(* و **پاورقی: روان شناسی شخصیت از دیدگاه مکاتب ص 49)

به عبارت دیگر به عقیده آدلر، آن نیرویی که باعث فعالیت های انسان می شود، تلاش برای برتری و قدرت و همچنین کوشش فرد جهت اظهار وجود است، وی معتقد است که در افراد طبیعی این قدرت طلبی با واقعیت مورد مقایسه قرار می گیرد و در نتیجه آنچه را که چنین اشخاصی انجام می دهند، برای آن ها رضایت بخش می باشد.

در دوران طفولیت، تلاش برای کسب قدرت و اظهار وجود، به علت ضعف و ناتوانی کودک از طرفی و قدرت همه جانبه والدین از طرف دیگر، در جهات مختلف انجام می گیرد…(*)

در موارد مذکور شخص به یک عقده حقارت مبتلا می شود، به نظر آدلر، افراد مختلف علاقه خود را برای کسب قدرت و برتری طلبی و تنفر خویش را از حقارت، به طرق مختلف نشان می دهند.(**)

(* و **پاورقی: روان شناسی سازگاری- علی پورمقدس ص 165، 166)

ما به جهت آنکه ضرورت ندارد تمام نکات و جنبه های تئوری آدلر را توضیح دهیم به همین اندازه اکتفا نموده و علاقمندان را به مطالعه کتب روان شناسی دعوت می نمائیم.

در مراجعه نخستین به نظریات آدلر چنین به نظر می رسد که او عامل برتری طلبی را ریشه نهائی خود قرار نداده است و عوامل دیگری از قبیل هدف های تخیلی، سبک زندگی و غیره(*) را نیز مورد توجه قرار داده است چنانچه برخی را واداشته است چنین اظهار نظر کنند که:

(*پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 50)

«با وجود تاکیدی که آدلر در زمینه وحدت و همبستگی شخصیت نموده و لزوم فهم تمامی آن را به عنوان یک واحد غیر قابل تفکیک تاکید کرده است، اما روی هم رفته چنین به نظر می رسد که نظریات وی شکل و قوام عقاید فروید را فاقد است، این فرضیه شامل شش اصل زیر به قرار:

1- هدف های تخیلی 2- کوشش برای تفوق و برتری 3- حس حقارت و جبران آن 4- علائق اجتماعی 5- سبک زندگی 6- من خلاقه می باشد»(*)

(*پاورقی: روان شناسی شخصیت از دیدگاه مکاتب ص 50)

ولی با دلایل زیر که ارائه خواهیم کرد به نظر نگارنده شاید بتوان از لابه لای اصول بالا به دست آورد که آدلر کدام یک از آن ها را زیربنا و بقیه را روبنا دانسته است، ما برای این منظور قطعه هایی از نظریات او را در مورد اصول بالا ذکر می کنیم و سپس داوری را به عهده خوانندگان علاقمند می گذاریم که بررسی کنند آیا تئوری ما درباره اصول او صادق است یا نادرست.

اولاً چنانچه ملاحظه شد آدلر تاکید فراوان دارد که شخصیت انسان وحدت و هم بستگی دارد و نمی توان آن را بدون توجه به این امر مورد شناسائی قرار داد، در این صورت لااقل باید تئوری او در مورد شخصیت انسان با ادعایش هماهنگ درآید و به نظر ما چنین نیز هست.

برای این منظور اصل کوشش برای تفوق و برتری را که به نظر ما محور اساسی تئوری آدلر است کمی توضیح می دهیم و سپس عباراتی که تایید کننده این ادعاست را در مورد اصول دیگر فقط نقل می کنیم.

آدلر در این باره روشن بیان می کند که منظور از تفوق و برتری، احراز شخصیت اجتماعی یا فرمانروائی و داشتن شغل و مقام عالی نیست، بلکه نظر من مانند نظر یونگ و گلدشتاین “کمال محض” است، من آشکارا می بینیم که هر پدیده روانی محتوی کوششی برای تفوق و برتری است…

آدلر کوشش برای برتری را جزئی از زندگی بلکه بالاتر از آن دانسته، عقیده دارد از هنگام تولد تا زمان مرگ کوشش برای تفوق و برتری انسان را از مرحله ای به مرحله بالاتری از رشد و کمال سوق  می دهد و این اصلی دینامیک (پویا) است که از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود، در واقع کشش های مختلف در کار نیست بلکه تمام کشش ها به یک کشش کلی که میل به کمال است منتهی می گردد. (پاورقی: روان شناسی شخصیت از دیدگاه مکاتب ص 52)

چنانچه ملاحظه شد برتری طلبی از دیدگاه آدلر جنبه مثبت و سازنده ای دارد اما آدلر در بخش دیگر نظریه خود به ابعاد دیگری نیز اشاره می کند در عین حال که همگی به اصل بالا باز می گردند و توضیح و بیان و چهره دیگری از اصل بالا بوده و یا اینکه بر پایه و مبنای این اصل استوارند، اما چنانچه در آغاز بحث نیز بیان داشتیم این میل به برتری و قدرت طلبی وقتی با موانعی روبه رو شد ایجاد عقده حقارت می کند و سپس برای جبران آن فرد رفتارهای گوناگونی را در پیش می گیرد تا جبران عقده حقارتی است که در دوران های مختلف به ویژه دوره کودکی به وجود آمده است.

اینک قبل از آنکه در این مورد بیشتر توضیح دهیم ببینیم اصول دیگر او چگونه به اصل بالا بازگشت می کند.

هدف های تخیلی: آدلر به خلاف فروید که تجربیات گذشته را در کیفیت جنب و جوش انسان موثر می دانست اظهار داشت که محرک اصلی رفتار بشر، هدف ها و انتظارات وی از آینده است. (پاورقی: روان شناسی شخصیت از دیدگاه مکاتب ص 51)

آیا این مفهوم بیانگر آن نیست که بشر تلاش می کند که برتر و والاتر شده و تفوق یابد؟

آیا ریشه تلاش به سوی آرمان های تخیلی نمی تواند همان کوشش بشر برای برتری طلبی به مفهوم وسیع آن نه مفهوم محدود و منفی آن باشد؟

حس حقارت و جبران آن: «آدلر ضمن عنوان کوشش کلی فرد جهت احراز تفوق و برتری که در واقع یک مکانیسم جبرانی با فوق جبرانی است آن را حاصل احساس های حقارتی دانست که از خاطرات اولیه زندگی مایه گرفته است.» (*پاورقی: مدرک پیشین ص 53)

شاید در ظاهر به دست آید آدلر نظریه جدیدی داده و احساس حقارت را پایه و مایه گرفته است ولی در پیش هم گفتیم احساس حقارت بدین علت به دست می آید که انسان در دوران های زندگی به ویژه دوره کودکی میل به برتری طلبی اش ارضاء نمی گردد و مواقعی در سر راه آن هست درست مثل تئوری فروید و غریزه جنسی که اگر کسی بگوید فروید عقده ها را عامل اساسی رفتار بشر می داند درست است و نیز اگر بگوید غریزه جنسی را، زیرا این دو رابطه علم و معلولی با هم دارند چنانچه در پیش گفتیم، عقده بر اثر جلوگیری و عدم ارضاء میل جنسی پیدا می شود.

علائق اجتماعی: پس از آنکه آدلر از امیال تهاجمی، میل به قدرت و… سخن گفت عقاید وی سبب جنبه های خودپرستانه ای که داشت مورد انتقاد واقع شد، در این میان آدلر نظریه علایق اجتماعی را عنوان کرد…

منظور وی از علائق اجتماعی کمک فرد به اجتماع برای رسیدن به اجتماعی کامل است (که در هدف های تخیلی نیز به آن اشاره کرد)، به عبارت دیگر علائق اجتماعی را جبرانی واقعی برای غلبه بر نکات ضعف طبیعی موجودات بشری توصیف کرد… کودک با کوشش برای تکامل و برتری این زنجیر که خود حلقه ای از آن است (زنجیر همان اجتماع است) احساس حقارت و کمبودهایش را جبران می نماید.(*)

(*پاورقی: روان شناسی شخصیت از دیدگاه مکاتب ص 56 و 57)

فکر می کنم صریح تر از جملات آخر نتوان دلیلی آورد بر این که محور این اصل هم همان تلاش برای کمال و برتری و جبران عقده حقارت است.

سبک زندگی: سبک زندگی یک فرد عبارت است از نوع ویژه واکنش وی در برابر موانع و مشکلات. نخستین بنای سبک زندگی هر فرد در سنین کودکی و در محیط خانواده نهاده می شود و سایر جنبه های زندگی تابع این سبک یا هدف نهائی است…

طرح های خانوادگی و چگونگی نوع احساس حقارت کودک در جهت سبک زندگی وی مؤثر است. (*پاورقی: روان شناسی شخصیت از دیدگاه مکاتب ص 56 و 57)

مطالعه تمام نظریه او درباره این اصل نیز روشنگر آنست که عقده حقارت که بر اثر موانعی که در برابر برتری طلبی کودک بوده به وجود آمده پایه و مایه سبک زندگی فرد است، سبک زندگی فرد بستگی دارد به چگونگی ارضاء میل برتری طلبی انسان در دوره های مختلف به ویژه کودکی.

من خلاقه: این قسمت از نظر آدلر شاهکار وی به حساب می آید به طوری که می توان آن را سنگ بنای فلسفه او نامید.

من خلاقه جنباننده اصلی و محرک واقعی کلیه فعالیت های انسان است و بنابراین وحدت و ثبات آن از لحاظ رشد شخصیت حائز اهمیت است. (پاورقی: روان شناسی شخصیت، ص 58 و 59)

من خلاقه می کوشد تا به تجارت شخص معنی و مفهوم بخشیده و بر مبنای این مفاهیم (که ذهن خلق کرده) سبک خاص زندگی فرد را بنیان گذاری کند و اگر چنین تجاربی در عالم خارج وجود نداشته باشد، من خلاقه آن را خلق می کند.(1)

بدین ترتیب من خلاقه جنبه ذهنی دارد و معتقد است که پذیرش مفهوم آن برای درک چگونگی شکل دادن به زندگی و خلق کردن لازم است.(2)

توصیف من خلاقه خالی از اشکال نیست.(3) استعدادهای ارثی و تاثرات محیطی و روش هایی که شخص آن ها را تجربه می کند، استخوان بندی من خلاقه است و در حقیقت همین قسمت شخصیت است که تعیین کننده نحوه برداشت یا طرز تلقی شخص نسبت به زندگی می باشد.(4)

(*پاورقی: 1 و 2 و 3 و 4: روان شناسی شخصیت از دیدگاه مکاتب ص 56 و 57)

چنانچه مؤلف هم گفته توصیف من خلاقه خالی از اشکال نیست اما در مجموع به دست می آید طرح ها، آرمان ها، نقشه ها، ایده آل ها، آرزوها، روش هایی که فرد برای خود تصور کرده و انتخاب می نماید که گاهی بیشتر جنبه ذهنی، دارد تا واقعیت خارجی ناشی از خلاقیت و آفرینندگی انسان است، این من خلاقه است که به قول آدلر محرک اصلی رفتار آدمی است. آیا این موضوع شکل نوتر و مترقی تر همان هدف های تخیلی و نیز برتری طلبی و کمال جوئی نیست، به نظر نگارنده احتمال قریب به یقین داده می شود که ناشی از همان میل به کمال و برتری طلبی در شکل خلاقیت تجلی کرده است زیرا من خلاقه آرمان و هدفش چیست؟؟ آیا خلق مفاهیم برای چه منظوری است؟ آیا آدلر مقصودی جز حرکت بخشیدن به زندگی و شکل دادن به آن مقصود دیگری را بیان داشته؟ آیا این حرکت و شکل دادن به زندگی را در هدف های تخیلی و کمال (برتری) جوئی به سبک دیگری بیان نداشت.

بر فرض هم که ما این اصل آخر را از سری مباحث خارج دانسته و احتمال دهیم خود اصلی است نو از نظر آدلر، ولی نمی توانیم انکار کنیم که این اصل لااقل مکمل اصل اساسی آدلر (میل به قدرت و تفوق) می باشد اما در عین حال صددرصد نظر نمی دهیم باشد که کاوشگران خود به تحقیق بیشتر بپردازند.

تا اینجا به این نتیجه رسیدیم که تئوری آدلر لااقل تا حدی که به دست می آید و صراحت دارد زیربنای تلاش های آدمی را میل به قدرت و کوشش برای برتری و تفوق می داند (منتهی در شکل مثبت آن) و می گوید هر بار این کشش برابر سدهائی قرار گرفت صورت عقده حقارت پیدا کرده و از راه های گوناگون جبران می شود.

اما از خواننده عزیز پوزش می طلبیم که با طولانی کردن بحث کمی از جهت اساسی بحث خود در ظاهر خارج شدیم ولی چون لااقل یکی از کتاب های اساسی که مدرک بحث ما بود (پاورقی: روان شناسی شخصیت از دیدگاه مکاتب دکتر ایزدی) در زمینه نظریه آدلر مطالبی بیان داشته بود که ظاهراً نشان می داد تئوری آدلر اصل زیربنائی محکم و صریحی ندارد و چنانچه بیان شد 6 اصل در مکتب او مهم است خواستیم از متن کتاب مذکور و با استناد به همان کتاب ثابت کنیم که آن قدرها هم دور نرفته ایم اگر ادعا کنیم اصل کوشش برای تفوق و برتری و کمال زیربنای اصول آدلر است.

البته در کتاب روان شناسی سازگاری با صراحت بیشتری به چشم می خورد که اصل مذکور زیربنای شخصیت را از دیدگاه آدلر تشکیل می دهد. (پاورقی: روان‌شناسی سازگاری، علی پورمقدس ص 165 تا 171)

اما چنانچه عرض شد برای آنکه مقاله ما لااقل خالی از اشکال باشد و اگر مراجعه کننده ای به کتاب مذکور مراجعه کرد تصور کند پایه و اساس بحث ما سست است ضروری دیدیم چند صفحه ای را اختصاص به تشریح نظر آدلر بدهیم تا در موقع بهره برداری و تجزیه و تحلیل آن بتوانیم با گام های استوارتری پیش رویم. گرچه هرگز مدعی نیستیم حقیقت همان است که گفته ایم و اگر اشتباهی در آن یافتند او را در جریان بگذارند باشد که راهی را که پیموده ایم با همگامی و مشورت دیگران پویاتر و اصیل تر گردد.

به هر شکل اینک که طرح کلی تئوری آدلر به دستمان آمد به بررسی بسیار فشرده و کوتاه آن می پردازیم.

اصولاً چنان چه از تئوری آدلر بر می آید، کوشش برای برتری یک میل مثبت است و به تعبیر دیگر کمال جوئی انسان در همین کوشش متجلی می گردد، اما در عین حال وقتی این کوشش با موانعی برخورد کرده، ایجاد عقده حقارت می کند که طبعاً پیداست تجلیات عقده حقارت دیگر آن صافی و زلالی کمال جوئی انسان را ندارد به همین سبب به نظر ما:

تئوری آدلر دو لبه است، لبه ای مثبت و پویا و لبه ای که احتمال انحراف و کژی از آن داده می شود و اتفاقاً خود آدلر در توجیه ناسازگاری ها و بیماری های روانی از دیدگاه تئوری خود به این معبد با صراحت اشاره می کند. (پاورقی: روان شناسی شخصیت و نیز روان شناسی سازگاری)

اینک با توجه به این نکته آیا نمی توان احتمال داد که گاهی ناسازگاری ها شدید و قوی و به همین سبب علنی و گاهی ناسازگاری ها خفیف و لطیف است و در این صورت در تحلیل های نخستین قابل بررسی و مشاهده عینی نیست.

به هر شکل تئوری آدلر می تواند یکی از علل عمده اختلاف اساسی در عقاید و اندیشه ها را بیان کند، زیرا زیربنای بخشی از اختلاف ها، همان عقده و ناراحتی هاست که تبدیل به عقاید گوناگون می گردد و بر اثر حقارتی که بعضی از افراد به تناسب های گوناگونی دارا هستند تجلی می کند.

آری برتری طلبی در شکل زیر بار نرفتن و قدرت و تفوق خود را بر دیگران به اثبات رساندن (که همان بعد منفی کوشش برای برتری است) تجلی نموده و عملاً هر کس عقیده خود را بر دیگران برتر می داند و زیر بار پذیرفتن عقاید دیگران نمی رود و همین امر یکی از علت های عمده ای است که می توان به سهولت و با تجربه عینی در سطوح مختلف علمی مشاهده کرد.

فراوان اند افرادی که محکم به یک ایدئولوژی چسبیده اند در حالی که پایه های آن از دید علم و تجربه سست است اما سبب آنکه دارای موقعیت اجتماعی خاصی بوده و نفوذ معینی دارند و اگر اعتراف به پوشالی بودن و یا سست بودن عقایدشان کنند شخصیت آن ها فرو می ریزد، حاضر نیستند که دست از عقیده خود بردارند و این گونه افراد در میان مکاتب مختلف جهان از مادی و الهی فراوان یافت می شوند، این پدیده بلائی است که دامن گیر حتی به اصطلاح روشن فکران نیز شده و آدمی به خوبی مشاهده می کند که مثلاً فلان روشن فکر برای به اثبات رساندن مکتب به اصطلاح علمی خود حاضر است حقایق فراوانی را در مذهب  انکار کند تا پوشالی بودن تئوری خودش برملا نگردد و نیز در جبهه مخالف نیز چنین است چنان چه در طول قرون وسطی به شدت هرچه تمام تر این شیوه مسلط بود.

در این صورت با کمال صراحت باید اعتراف کرد، آدلر یکی از حساس ترین و اساسی ترین علت های اختلافات عقیدتی را بیان داشته است. البته در همین جا تاکید کنیم که منظور آدلر از بیان این تئوری بررسی علت اختلافات عقیدتی نبوده، بلکه ما بدین سبب که او زیربنای رفتار آدمی را در تئوری اش بیان می دارد استنباط می کنیم که تئوری او ناظر به موضوع مورد بحث ما نیز هست.

به طور خلاصه عقده و تلاشی که انسان برای جبران آن انجام داده و کوشش می کند تا برتری خود را به اثبات رساند یکی از علل عمده اختلافات عقیدتی است، اما این تئوری نمی تواند ریشه نهائی و اساسی اختلافات عقیدتی را بیان دارد برای این منظور به برخی از دلائل اشاره می کنیم و خواهشمندیم خوانندگان علاقمند خود به تحقیق بیشتر بپردازند.

1- آیا واقعیت های علمی که تقریباً به اثبات رسیده است را اگر کسی با کمال آگاهی و دانش از آن دفاع کند و در برابر او فردی باشد که بر اثر بی اطلاعی و بی سوادی به انکار این واقعیت ها اقدام کند، اختلاف این دو نفر که یکی با علم سخن می گوید و دیگری پای‌بند به خرافات و موهومات و افسانه هاست ناشی از چیست؟ آیا عقده حقارت؟ آیا کوشش برای برتری طلبی؟ یا بالاخره آیا میزان دانش و اطلاع و سواد؟؟

اگر فقط کوشش برای برتری باشد که باید گفت ما از حادثه بسیار دوریم، واقعیت خارجی نشان می دهد در اینجا ریشه اختلاف عقیده در میران اطلاعات این دو است، البته ممکن است هر دوی آن ها این تمایل را پیدا کنند که از این راه برتری خود را از دست ندهند (زیرا اعتراف به شکست ایجاد عقده حقارت می کند و…) اما این امر دلیل بر آن نیست که این تمایل علت اساسی باشد زیرا فرد باسواد در هیچ موقعیتی (مگر به علل خاصی) حاضر به دست برداشتن از عقیده علمی اش نیست ولو در ظاهر او متهم به بی سوادی کنند. از این نمونه در طول تاریخ فراوان مشاهده شده است، گالیله ها در قرون وسطی سمبل این دو گروه هستند که با کمال قدرت آن چه را حقیقت علمی یافته بودند از آن دفاع می کردند.

2- نوع برخورد افراد با حوادث و پدیده ها نیز ایجاد دریافت های گوناگون می کند. دو انسان در یک زمان اما با دو نوع حالت روحی به یک پدیده برخورد می کنند و طبعاً دو برداشت و دو نوع ادراک به دست می آورند. (پاورقی: روان شناسی احساس و ادراک، اقتباس علی پورمقدس)

در این مورد آزمایش های فراوانی چه در محیط علمی آزمایشگاهی و چه در محیط اجتماعی انجام گرفته که نوع دوم را افراد به چشم مشاهده می کنند و در آزمایشگاه از جمله معروف ترین تست های معروف شخصیت تست دو شاخ است که تصاویر مبهمی را به آزمایش شونده نشان می دهند و از او می خواهند دیده ها و برداشت های خود را بیان دارد، هر کس متناسب با مجموع عوامل روانی (اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و غیره) اش برداشتی از این تصاویر به دست می آورد.

آیا ریشه این اختلاف در برداشت ها، کوشش برای برتری طلبی است، جبران عقده حقارت است یا اینکه ناشی از تمام عواملی است که شخصیت او را شکل بخشیده اند که از جمله آن ها برتری طلبی است؟

در این صورت نوع تجربیات و نیز نوع اطلاعات و همچنین نوع حالات روحی و روانی و شخصیتی افراد در ایجاد اختلاف در برداشت و طرز تفکر اثرات فراوانی دارد.

3- نکته ظریف دیگری که فوق العاده قابل دقت است اینست که آیا اصولاً و به تنهایی می تواند کوشش برای برتری و تفوق عامل پیدایش اختلاف عقاید باشد در حالی که خود آدلر می گوید این کوشش در اثر عوامل محیطی، خانوادگی به عقده حقارت تبدیل شده و سپس برای جبران آن به تناسب اوضاع خارجی و امکانات داخلی عکس العمل نشان می دهد، آیا ایجاد عقده حقارت، نوع عکس العمل برای جبران و… نیست و خود بیانگر آن نیست که علاوه بر کوشش برای برتری، عوامل دیگر (محیطی) شدیداً در نوع این کوشش و چگونگی بروز آن موثر بوده و این مطلب را ما به وضوح در تئوری آدلر مشاهده می کنیم که به طور ضمنی اعتراف به عوامل دیگر نیز شده است.

منتهی ممکن است چنین بگوییم که زیربنای تلاش آدمی را از نظر تئوری او تلاش برای برتری طلبی بدانیم و طبعاً عوامل محیطی و خارجی را روبنا بدانیم که در زیربنا موثر است ولی حقیقت آن است که این روبنا آنچنان قدرتی دارد که جهت و نوع بروز تمایل برتری را مشخص می کند و شاید از لحاظ ارزش کمتر از خود آن تمایل نباشد بلکه در بعضی از موارد قدرتش در توجیه علت اختلافات عقیدتی بیشتر از تمایل به برتری طلبی باشد.

و بالاخره گاهی (چنانچه قبلاً گفته شد) عوامل محیطی و خارجی (تربیتی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و غیره) خود به صورت زیربنای اختلافات عقیدتی درآمده و جای پای زیادی برای برتری طلبی باقی نگذارند و گاهی اصولاً هیچ گونه پیوند و ارتباطی با آن نداشته باشند (نمونه اش آزمایشاتی که در تست های شخصیتی فرافکنی انجام می پذیرد) و بالاخره گاهی جای پای هیچ یک از این دو گروه عوامل (یعنی عوامل داخلی که محورش برتری طلبی است به قول آدلر و عوامل خارجی که عوامل فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و غیره را تشکیل می دهند) مشاهده نمی شود که فقط شناخت و دانش و آگاهی و سواد انسان است که او را از آدم بی سواد و بی مایه و خرافاتی و معتقد به خرافات جدا کرده و اختلافات عقیدتی آن ها را ناشی شده است.

در این صورت ما در می یابیم که تئوری آدلر نمی تواند علت نهائی و اساسی اختلافات عقیدتی را بیان داشته اما می تواند به یکی از اساسی ترین و مهم ترین علت ها دست یابد، در مورد تئوری آدلر نکات دیگری هم قابل بررسی است ولی چند نکته ای که اشاره کردیم تا حدودی کافی به نظر می رسد ولی نباید از انصاف خارج شد که آدلر چنانچه تاکید کردیم در مکتب خود توانسته است به یکی از بزرگ ترین عوامل پیدایش اختلافات عقیدتی دست باید و تئوری او بخش بزرگی از مسایل را شامل می گردد، به طوری که انسان به طور محسوس مشاهده می کند گاهی دفاع از قوانین علمی تجلی برتری طلبی انسان است نه حقیقت یابی انسان.

و نکته اساسی تر اینکه یکی از علل عمده پیدایش علوم و صنایع گرایش انسان به تسلط بر طبیعت و چیره شدن و به استخدام درآوردن آن است و این امری محسوس و ملموس است و این بعد تئوری آدلر یک واقعیت علمی و تاریخی و انسان شناسی را بیان می دارد که کوشش برای برتری طلبی نه به معنی منفی آن یعنی قدرت طلبی و چیرگی حاکمانه بلکه به معنی انسانی آن یعنی کمال جوئی و آرمان گرائی یکی از ابعاد اساسی شخصیت آدمی را تشکیل می دهد. اما چنان چه ذکر شد تئوری آدلر با همه گسترش و عظمتی که دارد و از ابعاد مختلف چه مثبت به صورت کمال جوئی و آرمان گرائی و چه منفی به صورت عقده حقارت و جبران آن، شخصیت انسان را تجزیه و تحلیل می کند اما نمی توان به عنوان تنها عامل اختلافات عقیدتی قابل قبول باشد.

ص 52: کارل گوستاو یونگ

چنانچه قبلاً اشاره شد یونگ یکی از همکاران نزدیک فروید بود که سپس از مکتب او جدا گردید.

یونگ در سال 1875 در شهر کسویل در سوئیس متولد شد و پس از اتمام تحصیلات پزشکی در سال 1900 وارد خدمت بیمارستان امراض روانی دانشگاه زوریخ گردید و اندک زمانی بعد به سمت استادی آن دانشگاه ارتقاء یافت. چهار سال بعد مستقلا به کار پزشکی و روانکاوی پرداخت و بقیه عمر را به آزمایش و مطالعه و تحقیق و تالیف در زمینه روان شناسی، چه از نظر طبی و چه از نظر فلسفی و دینی، گذراند و مخصوصاً درباره حالات روانی انسان تعبیرات و نظریات تازه ای آورد که روز به روز بر دامنه نفوذ و شمول و شهرت آن افزوده شده است.

علاقه یونگ به پژوهش در حالات روانی مخصوصاً از زمان برخورد او با فروید در سال 1907 شدت یافت. اما پس از چندی درباره نکات اساسی روان شناسی، میان عقاید یونگ و عقاید فروید اختلاف عمده پیدا شد.

یونگ طی تالیفاتش که متجاوز از سی کتاب و نود مقاله است براساس آزمایش های درمانی و بررسی حالات بیماران و تجزیه و تحلیل خواب های اشخاص، اعم از سالم و مریض و مطالعه افسانه ها و اساطیر و معتقدات و رسوم دینی اقوام مختلف، در قاره آفریقا و آمریکا و خاور دور، گسترش فوق العاده ای به دامنه روان شناسی داد، یعنی از تظاهرات سطحی روحیه انسان فراتر رفت و تا مخفی ترین زوایا و اعماق وجود فردی و جمعی بشر را کاوید.

به قول دکتر رولان کائن:

یونگ از زمره بزرگ ترین افرادی است که بشریت به وجود آورده و از برجسته ترین انسان شناسانی است که تاکنون به وجود آمده اند.

یونگ در ده ساله آخر عمر خود بیش از پیش معتقد گردید که علم روان شناسی باید توجه خاصی به مسایل دینی مبذول دارد و در اقوال و عقاید مربوط به مابعدالطبیعه غور کند و رموز و کنایات و مکاشفاتی را که از هزاران سال پیش جزو مناسک و مراسم دینی بوده اند و حتی خواب های انسان امروزی را از لحاظ مضامین دینی آن ها مورد تعبیر و تفسیر قرار دهد…

یونگ به سال 1961، در کشور خود در کنار دریاچه زوریخ درگذشت، در حالی که آوازه او در سراسر جهان پراکنده بود و مؤسسات متعددی در کشورهای اروپا و آمریکا، با رهبری مستقیم و غیرمستقیم او به کاربرد عقاید و ادامه تحقیقات وی مشغول بودند و کتاب هایش به اغلب زبان ها ترجمه شده بود و عقاید و نظریاتش را در بسیاری از دانشگاه های جهان تدریس می کردند.(*)

(*پاورقی: روان شناسی و دین، یونگ، ترجمه فؤاد روحانی، مقدمه مترجم و نیز روان شناسی یونگ، ترجمه دکتر میربهاء، مقدمه ص 20 تا 28)

امروزه نیز همچنین انستیتوهای (مؤسسات) آموزشی به منظور تعلیم روان شناسی تحلیلی (مکتب یونگ) در لندن، سانفرانسیسکو وجود دارد و تحلیلگران روانی وابسته به مکتب یونگ در سراسر جهان، این روش معاینه و درمان را به کار می بندند. (پاورقی: روان شناسی یونگ، ص 26)

تئوری یونگ

دکتر یونگ در مقدمه کتاب روان شناسی یونگ در مورد تئوری خود می گوید:

«من نمی توانم ادعا کنم که به فرضیه معین و قاطعی برای توجیه همه و حتی بخش اساسی پیچیدگی های روان نایل آمده ام، باید بگویم که کار من عبارت از یک رشته طرز تلقی گوناگون و یا می توان گفت گردش همه جانبه ای، در دورادور عوامل ناشناخته روان انسانی می باشد.» (پاورقی: روان شناسی یونگ، ص 17)

در کتاب روان شناسی شخصیت پس از نقل جمله بالا از یونگ می خوانیم که: «این جمله شاید اشکال توصیف عقاید یونگ را تا اندازه ای نشان دهد، آنچه مسلم است یونگ کوشیده است تا واقعیت ها را نه آنچنان که در اطاق مشاوره پزشکی خودنمائی می کند، بلکه آن را در یک سطح جهانی و همچنین در اعماق تاریخ بشر مشاهده کند.» (پاورقی: روان شناسی شخصیت (ایزدی) ص 61)

به هر شکل تئوری یونگ دارای ابعاد گوناگونی است و خطوط کلی تئوری او عبارتست از:

1- فرضیه لیبدو

عقیده یونگ درباره لیبدو از ابتدا جنسی نبود، بلکه آن را منبع بزرگ و منفردی از نیروهای حیاتی (انرژی های حیاتی) تفکیک نشده ای می دانست. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 62)

به عقیده وی لیبدو (یک شوق عمومی برای حیات) در میان دو قطبی جریان و تحرک دارد… یونگ معمولاً به این قطب ها تحت عنوان اضداد اشاره می کند… در سطوح مختلف روان انسانی، اضداد مختلفی می توان برشمرد مانند پیشرفت… و بازگشت… یونگ حرکت به پیش را که موجب ارضاء خواسته های خودآگاه است پیشرفت و حرکت به پس را که سبب ترضیه تمایلات ناخودآگاه است بازگشت می خواند، پیشرفت عبارت از سازش مثبت و فعال شخص را محیط و بازگشت یا سیر قهقرائی عبارتست از سازگاری وی با نیازهای درونی و ذاتی است. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 63)

یونگ، معتقد است اگر حرکت به پیش با موانعی برخورد کند به اندرون متوجه می شود و سپس ممکن است به انواع و اقسام گوناگون تجلی نماید. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 64)

2- ناخودآگاه جمعی

نظریه یونگ درباره ناخودآگاه وسیع تر از آنست که آن را مخزن هر چیز قابل اعتراض کودکانه و حتی حیوانی و به طور کلی چیزهایی که خواهان فراموشی آن ها هستیم بدانیم. البته اینگونه چیزها ناخودآگاه می شود ولیکن باید توجه داشت که ناخودآگاه خود زهدان خودآگاه است و کلیه امکانات جدید زندگی از آن مایه می گیرد. (پاورقی: روان شناسی شخصیت، ص 65)

یونگ معتقد است ناخودآگاه شخصی عبارتست از امیال و آرزوها و خاطرات فراموش شده و… شخص که در قسمت نیمه آگاه او قرار دارد.

به عبارت دیگر این بخش ناخودآگاه تنها به دوران زندگی خود شخص مربوط است… اما ناخودآگاه قومی یا اجتماعی نسبت به ناخودآگاه شخصی، طبقه عمیق تری از ناخودآگاه است، این قسمت منشأ عادات و حالات غریزی و ارثی شده است… یونگ با این سخن نمی خواهد اساس تجربه و استنباط های ما را ارثی بداند بلکه بر آن است که تأثیر تجارب گذشته نوع بشر را در فعالیت ذهنی انسان ثابت کند…

این کیفیت می رساند که درک و تجربه ما از زندگی به تاریخ و آنچه زندگی نوع بشر تعیین کرده است بستگی دارد و در واقع این فرایندهای روانی نیاکان ماست که تعیین کننده طرز تلقی و برداشت ما از جهان می باشد. این آثار و افسانه های اجدادی ممکن است به انواع و اقسام مختلف به خودآگاهی شخص راه یافته، به حساب دریافت ها و اکتساب های خاص وی گذاشته شود در حالی که چیزی جز آثار روانی پیش زیسته نیست که توسط استنباط و تجربه فرد تجسم یافته است. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 66)

خواننده عزیز چنانچه ملاحظه می فرمائید از ظاهر این بخش تئوری یونگ می توان این استنباط را نمود که او ناخودآگاه قومی و چگونگی تجلیات آن را در برداشت ها و عقاید مؤثر می داند، پس از بیان بخش های دیگر تئوری او به این نکته باز خواهیم گشت. به مطالب بعدی دقت کنید.

یونگ با مطالعه و بررسی اساطیر کهن و… به این نتیجه رسید که بشر کنونی همان بشر ابتدائی است که روان عریان خود را با پوشش های گوناگون چنان پوشانده است که سرشت واقعی یا اولیه وی نه فقط از انظار، بلکه از نظر خودش نیز مخفی مانده است، ضمیر و شیرازه اصلی بشر چه در زمان حال و چه در عهد کهن یکی است. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 67)

یونگ سرچشمه اصلی حرکات بشر را ناخودآگاه قومی می داند، اما توضیح ناخودآگاه قومی سعی برای نیل به محال است زیرا ما قادر به شناخت هیچ یک از حدود و ماهیت آن نخواهیم بود و آن چه می دانیم تظاهرات آنست یونگ می گوید:

در حقیقت اندیشه ما نمی تواند درک روشنی از آن ها داشته باشد زیرا هرگز ساخته و پرداخته قوه متفکره ما نیستند ولی امکان این وجود دارد که نشانه ها و کنایه هایی از این نمونه ها را در رؤیاها و اوهام دوباره پدیدار می شدند تجزیه و تحلیل نموده آن ها را با نظایر تاریخی و افسانه ای سراسر جهان مربوط سازیم.(*)

3- عقده

که می تواند در ابعاد مختلف باشد مربوط به ناخودآگاه شخصی و قومی است و حتی گاهی انسان به عقده خودآگاهی دارد.(**) (عقده و پیدایش آن قبلاً توضیح داده شد).

(* و ** پاورقی: روان شناسی شخصیت، ص 69، شباهت شگرف رؤیاها با افسانه ها و اساطیر بیانگر این پدیده است.)

4- انواع شخصیت

نظریه برون گرائی و درون گرائی توسط یونگ ابراز شده است، به عقیده وی گروه کاملی از مردم به هنگام واکنش در برابر شرایط محیطی نخست خود را اندکی پس می کشند (درون گرا)… و گروئی در موقعیت کاملاً مشابه به پیش می روند (برون گرا).

درون گرایان به سوی حقایقی که فقط برای شخص خودشان قابل مشاهده است کشیده می شوند و معمولاً به دنیای واقعیت به جهان تخیلی عقب نشینی می کنند…

برعکس برون گرایان متوجه خارج اند و تحت تأثیر عوامل محیطی به سرعت برانگیخته می شوند و بسیار سخت تحت تأثیر محیط قرار می گیرند. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص  70)

یونگ تأثیر برون گرائی و درون گرائی را در موضوعات فلسفی و رشد و تحول ادیان نشان داده و همچنین تأثیر این کیفیت را در شعر و هنر و سرانجام مکاتب روان شناسی مطرح کرده است. از این نظر اختلاف موجود در مکاتب روان شناسی به خصوص تفاوت میان مکاتب فروید، آدلر و یونگ مبتنی بر گرایش صاحبان این مکاتب است.(*) (فروید برون گرایانه ولی آدلر و یونگ درون گرایانه).

(*پاورقی: روان شناسی شخصیت ص  71)

شاید اگر در این بخش تئوری یونگ دقت کنیم و آن را با اصل مربوط به لیبدو (نیروی حیاتی) تلفیق نمائیم که می گفت:

«لیبدو در دو قطب جریان دارد که ضد هم اند، پیشرفت و بازگشت نمونه آنست.»

در می یابیم که گرایش های متضاد برون گرایانه و درون گرایانه نیز از دیدگاه یونگ بخش اعظم شخصیت انسان را تشکیل می دهند، در جاهای دیگر یونگ به گرایش های متضاد مردانه و زنانه نیز اشاره کرده است و معتقد است هر کدام از این گرایش ها چیره شود شخصیت فرد در جهت آن قرار می گیرد. (پاورقی: روان شناسی سازگاری، ص  175)

از مجموع آنچه تاکنون گفتیم می توان دریافت که علل عمده اختلافات افراد در طرز تلقی و برداشتشان از جهان خارج و خلاصه تفکر و اندیشه شان و طرز زندگیشان از نظر یونگ بستگی دارد.

الف- ناخودآگاه شخصی و به ویژه ناخودآگاه قومی

ب- به نوع عقده هایی که بر اثر موانع گوناگون در ناخودآگاه انسان به وجود می آید و در اثر شرایط محیطی گوناگون به صورت های مختلف تجلی می کند.

ج- به نوع شخصیت درون گرا و برون گرای فرد، متمایل به پیش و یا متمایل به بازگشت فرد و خلاصه تیپ شخصیتی فرد که در جریان نوع برداشت و زندگی او سخت مؤثر است.

و نیز نکات ظریف تر دیگری که تقریباً بر محور اصولی بالا استوارند. در این زمینه نیز به چند نکته ظریف اشاره می کنیم و کاوش همه جانبه و عمیق تر آن را به فرصت های بعدی و نیز خوانندگان پژوهشگر خود می سپاریم:

1- اصولاً چنانچه از دل تئوری یونگ با صراحت به دست می آید، طبیعت بشر اولیه با بشر امروز یکسان است فقط نوع پرسش های فعلی متفاوت است. در این صورت آیا می توان براساس تئوری ناخودآگاه قومی ریشه اختلافات عقیدتی را پیدا کرد. زیرا نه تنها یونگ بلکه همه کاوشگران جهان اعتراف دارند بشر اولیه در شرایط ساده ای زندگی می کرده است، چرا و به چه علت این همه اختلاف و تضاد و شکاف های عقیدتی به وجود آمد، آیا ناخودآگاه قومی می تواند بیانگر ریشه اختلافات باشد یا اینکه براساس تئوری یونگ این امر خود ریشه وحدت در اصول و خط مشی ها و طرز تلقی هاست.(*)

(*پاورقی: چنانچه یونگ از شباهت و کمرنگی رؤیاهای فعلی با اساطیر قدیم، ناخودآگاه قومی را کشف کرد.)

در این صورت بعید به نظر می رسد یونگ معتقد باشد (چنانچه صراحتاً از محتوای تئوری اش به دست می آید) که ریشه اختلافات عقیدتی به ناخودآگاه قومی مربوط می شود و ما باید از بررسی و پی جوئی علت در این اصل خودداری ورزیم.

2- اما در زمینه ناخودآگاه شخصی که از امیال و آرزوها و ادراکات سطحی فراموش شده تشکیل شده و پس رانده شده است باید گفت حداکثر آنست که یکی از علت های اختلاف های عقیدتی را تشکیل می دهد ولی علت زیربنائی و اساسی و نهائی نیست.

3- در نتیجه در مورد نوع عقده نیز این مطلب صادق است که مشاهده می کنیم عوامل محیطی و اجتماعی در پیدایش عقده و نیز نوع بروز و تجلی آن از راه های مختلف نقش به سزائی دارند و این مطلب را در بحث های مربوط به فروید و آدلر به مناسبت های دیگر اشاره کرده ایم، اما در عین حال عقده و نوع تجلیات آن نیز بخشی از عوامل را تشکیل می دهند.

4- اما در زمینه شخصیت برونگرا و درون گرا، جالب اینجاست که:

اولاً- در تقسیم بندی یونگ، فروید، برون گرا و یونگ و آدلر دورن گرا نامیده شده اند، آیا علت اختلاف یونگ با آدلر چیست؟ اگر این تقسیم بندی صحیح بود که هر دوی آن ها درون گرا هستند پس چرا اختلاف عقیدتی و مکتبی دارند.

ثانیاً- آیا می توان انواع گوناگون طرز تفکرات و طرزتلقی ها و عقاید و آرمان ها را فقط در زیر لوای درون گرائی و برون گرائی توجیه کرد؟

اگر چنین است فقط باید دو نوع و دو طرز تلقی باشد که هر دسته در میان خود همسانی و همشکلی داشته باشند نه این که انواع فراوان طرز فکر و عقیده مطرح باشد.

تجزیه و تحلیل گسترده و همه جانبه تئوری یونگ(*) کاری است که در این مقاله کوتاه امکان پذیر نیست و در فرصت های بعدی امید است در اختیار علاقمندان قرار گیرد، در این زمینه همین قدر کافی است که بدانیم نمی توان براساس نظریات او تمام اختلافات عقیدتی را توجیه کرد بلکه بخشی از آن ها بر این اساس قابل بیان است.

(*پاورقی: کلیات اندیشه های یونگ را در کتاب مقدمه ای بر روان شناسی یونگ نوشته فریدا فوردهام مطالعه فرمائید.)

ص 61: اتو رانک

رانک نیز از اعضای حلقه فرویدی بود که بر علیه بعضی از تعلیمات اساسی فروید قیام کرد و نظریات مختلفی ابراز نمود، مهم ترین جنبه های فرضیه ای این دانشمند عقیده وی درباره تولد، اهمیت اراده، نظریه وی در زمینه ارتباط های درمانی است. عقاید این مؤلف در دو کتاب معروف وی «ضربه تولد» و «تئوری اراده» به سال های 1929 و 1936 منتشر شده است:

تولد:

به عقیده رانک تولد به نوبه خود می تواند سرچشمه‌ی قسمت عمده ای از اضطراب هایی باشد که در زندگی بعدی احساس می شود، با این فرض ریشه بی پناهی، اضطراب و عدم امنیت را جدائی از رحم مادر و از دست دادن حفاظت کامل داخلی رحمی دانسته است.

اهمیت اراده:

رانک عقیده دارد که مهم ترین و حیاتی ترین نیروی مؤثر در تلفیق و تکامل یا برعکس تجزی و انفکاک شخصیت خواستن یا اراده شخص است. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 73)

رانک رشد فرد را مربوط به رشد اراده در افراد می داند، بدین معنی که وی معتقد است، هر فردی در اوان طفولیت در تحت اراده بزرگتران…قرار دارد و مجبور است از آن پیروی کند، این حالت باعث پیدایش یک نوع اراده تابع سه مرحله از رشد می گردد:

1- مرحله اول مرحله ایست که طی آن، شخص آن چیزهایی را طالب است که از خارج به وی تحمیل می شود (تسلیم اراده دیگران)

رانک معتقد است اکثر افراد از این مرحله از رشد جلوتر نمی روند و پیشرفت بیشتری نمی کنند.

2- در مرحله دوم رشد، شخص خود را مواجه با تضادی می بیند که از یک طرف اراده دیگران به او تحمیل می شود و از طرف دیگر اراده خودش با اراده دیگران تفاوت دارد، در بعضی مواقع نتیجه این تضاد، تکامل اراده عالی تری در فرد می باشد و در موارد دیگر باعث نوعی نوروز (ناراحتی روان).

3- مرحله سوم رشد اراده را که فقط افراد مبتکر قادر هستند طی کنند، مرحله ایست که طی آن شخص بدان مرحله از رشد می رسد که می تواند خود را بدون تلقین و فشار دیگران اداره کند. (پاورقی: روان شناسی سازگاری، ص 180 تا 183)

در زمینه ارتباط های درمانی که بخش دیگر نظریه اوست سبب آنکه از موضوع بحث ما خارج است و در زمینه معالجات روانی است مطلبی بیان نمی داریم.

دانستیم که تکیه رانک بیشتر براساس تولد و اهمیت اراده است که دو کتاب مشهور او نیز درباره همین دو اصل است، اینک ببینیم آیا می توان از تئوری او پایه و مبنای اساسی اختلافات عقیدتی را به دست آورد، برای این منظور به چند نکته دقت می کنیم.

1- زخم تولد (عقده تولد) که همان علاقه مفرط کودک به بازگشت به دوران آرام رحم و ناراحتی شدید او از جدایی آن محیط آرام است را اگر به عنوان یک اصل مسلم علمی بپذیریم، آیا می تواند خود به خود و به تنهایی منشأ طرز تفکرات گوناگون گردد یا اینکه عوامل محیطی و چگونگی برخورد مادر با کودک نقش بسزائی در بروز و تجلی این میل بازی می کنند.

در این صورت اگر عقده تولد را به تنهایی مورد توجه قرار دهیم خود پایه ای است جهت وحدت و اشتراک در گرایش های افراد یعنی همگی میل به بازگشت به دوران آرام رحم را دارند و طبعاً این میل از دید خود آن منشأ اختلاف شخصیت ها نمی شود، عامل را باید در خارج جستجو کرد (چنانچه در زمینه عقده های جنسی از نظر فروید بیان داشتیم.)

2- میل به بازگشت به دوران آرام رحم، را اگر گسترش دهیم و به صورت این اصل درآوریم که بشر ذاتاً خواهان آرامش است (که تئوری رانک لااقل تا آنجا که اطلاع داریم بر این مبنا سخن نگفته) بازهم نمی تواند مشکل اساسی ما را حل کند بلکه فقط می تواند بخشی از رفتار بشر را توجیه کند، ولی آیا اختلاف نظر افراد را در مسایل اساسی نیز می تواند به طور کلی توجیه کند، البته طبیعی است که برخی به جهت میل به آرامشی که دارند حاضر نیستند یافته های خود را و عقاید خود را کنار بگذارند زیرا کنار نهادن آن مساوی با دغدغه های فکری و آثار بعد از آن است که آرامش ظاهری او را به خطر می اندازد، البته این نکته در صورتی وارد است که رانک اصل مربوط به بازگشت به رحم را تا این حد گسترش دهد والا خود مطلب مستقلی است و جمله‌ی معترضه ای!

3- رانک تاکید فراوان دارد در زمینه اراده، در اینجا این سوال پیش می آید که آیا تاکید او بر روی اراده بیانگر این مطلب نیست که انسان مایل است از اتکاء به دیگران داشتن و وابسته یه غیر بودن خارج شود،  در این صورت به نظر می رسد تضادی بین وابستگی شدید کودک به مادر در زمینه بازگشت به رحم با اصل اراده آشکار گردد. و این امر شاید خود به خود نفی کننده قدرت عظیمی باشد که رانک برای پدیده عقده تولد قائل است و محدوده نفوذ عقده تولد را کمتر کند. به هر شکل از توضیح بیشتر در این نکته ظریف خودداری می کنیم، فقط به صورت یک نکته قابل توجه مطرح کردیم.

4- اما در مورد رشد اراده، باید گفت رانک به یکی از عالی ترین و عظیم ترین ابعاد اختصاصی انسان دست یافته است، زیرا یکی از امتیازات بشر بر دیگر موجودات همان قدرت اراده شگرفی است که داراست.

نفی مطلب اراده بشر مساویست با نفی بشر، رانک به طور طبیعی مشاهده کرده که اراده و چگونگی تجلیات آن باعث بروز و شکل گرفتن شخصیت های گوناگون می شود، البته در مورد تقسیم بندی آن فعلاً بحثی نداریم ولی مسلم است که اراده بر اثر عوامل گوناگون به اشکال مختلفی نمایان می شود و چنانچه رانک تاکید می کند گاهی تقریباً نفی شده و تسلیم اراده غیر می گردد.

اما باید دید آیا چهره های گوناگونی که افراد بر اثر رشد یا عدم رشد اراده شان پیدا می کنند می تواند به عنوان عامل نهائی اختلافات عقیدتی شناخته گردد؟

آیا مگر عوامل خارجی تاثیر اساسی بر رشد اراده فرد ندارند؟ اگر دارند پس باید علت اختلافات فکری را فقط در چگونگی رشد اراده افراد ندانست.

ثانیاً دو انسان در شرایط تربیتی و محیطی مساوی را در نظر بگیرید که از لحاظ رشد اراده یکسان هستند ولی مشاهده می کنیم قضاوت های آن ها، عقاید آن ها متفاوت است، هر کس از تئوری و عقیده ای دفاع می کند، چنانچه دو فرزند در یک خانواده یا شرایط مساوی گاهی شدیداً از لحاظ عقیدتی اختلاف نظر دارند، آیا می توانیم عامل اصلی آن را فقط در رشد اراده آن ها بیابیم.

از ظاهر تئوری رانک به دست می آید که به هیچ وجه رانک ریشه نهائی تمام رفتار بشر را در پدیده هائی از قبیل عقده تولد و اهمیت اراده خلاصه نمی کند چنانچه مثلاً مشاهده کردیم در مورد مراحل رشد اراده صریحاً افراد را دارای عکس العمل های گوناگون می داند که مثلاً یا تسلیم می شوند، که خود به خود نقش عوامل خارجی را نیز اثبات می کند؛ یا دارای اراده برتری می گردند و یا بالاخره به مرحله خودپائی کامل می رسند.

ما نیز بر همین اساس تکیه کرده و می گوئیم بدون تردید یکی از علل عمده اختلافات عقیدتی چگونگی رشد اراده افراد و به کار بردن آنست، به تعبیر دیگر خواست انسان نقش بسزائی در عقاید و آرمان هایش بازی می کند و به حق باید گفت براساس این اصل می توان قسمت دیگری از اختلافات عقیدتی را توجیه کرد.

اما سخن در آن است که آیا انسان ها خواستند می توانند به وحدت نظر برسند یا نه، اگر می توانند تحت چه شرایطی است و اگر نمی توانند به چه علت است، این امری است که از تئوری رانک نباید انتظار پاسخش را داشت.

اینک که در مورد تئوری فروید که مشهورترین تئوری روانکاوی در جهان است(*) و نیز سه تن از بزرگ ترین و نزدیک ترین همکاران فروید که سپس از وی جدا شده و هر یک مکتبی نو بنیان نهادند به تناسب مقاله خود نکاتی چند را تجزیه و تحلیل کردیم و در پایان این نکته را به دست آوردیم که براساس هیچ یک از تئوری های مذکور نمی توان عامل و علت نهائی اختلافات عقیدتی را پیدا کرد بحث و بررسی پیرامون نظریات سایر روانکاوان را به عهده خوانندگان کاوشگر می گذاریم و امیدواریم در فرصت های دیگر بتوانیم در زمینه نظریات آنان مطالبی را در اختیار علاقمندان قرار دهیم.

(*پاورقی: تجزیه و تحلیل علت و علل این شهرت شاید حاوی نکات ارزنده ای باشد.)

فعلاً به دلائل زیر ضرورت ندارد در مورد تئوری آن ها نیز وارد بحث شویم زیرا:

اولاً تمام روانکاوانی که بعد از فروید آمده از دو دسته خارج نیستند؛ یا تئوری او را تقریباً پایه و مبنای بحث و مکتب خود قرار داده اند که عملاً انتقادهایی که بر او وارد است بر آن ها نیز وارد است.

و یا اینکه از پذیرفتن دربست تئوری او خودداری ورزیده و آن را نقد و بررسی کرده و اصول و مبانی دیگری بر آن افزوده اند.

و در مورد این گروه هم باز از چند دسته زیر خارج نمی شوند؛

یا، به جای غریزه جنسی و یا در کنار غریزه جنسی نیروها و کشش های نیرومند دیگری را در درون انسان معتقد گردیده و شخصیت او تشکیل یافته از تجلیات گوناگون این نیروها دانسته اند.

و یا اینکه به نقش سازنده و نیرومند عوامل محیطی (از خانواده تا اجتماع و نهادهای گوناگون آن) بیش از عوامل درونی توجه کرده اند.

و بالاخره اینکه علاوه بر آنکه کشش های درونی خاصی را پایه و مبنای تئوری خود قرار داده اند به نقش عوامل اجتماعی نیز اهمیت خاصی قائل شده و گاهی در ردیف عوامل درونی دانسته اند.

در اینجا ما اگر بخواهیم از هر یک از دسته ها و گروه ها نمونه هایی آورده و مورد بحث قرار دهیم کتابی قطور خواهد شد و از طرفی به دلائل زیر ضروری نیست، زیرا در مورد آنان که در کنار و یا به جای غریزه جنسی عوامل درونی دیگری را سازنده انواع شخصیت دانسته اند به شیوه همان دلائلی که در مورد تئوری آدلر و یونگ و رانک عرضه داشتیم نمی توانند عامل نهائی و زیربنائی همه اختلافات عقیدتی را توجیه کنند بلکه همانند آن ها هر یک اگر واقعیتی را بیان داشته باشند گوشه ای از اختلافات را می توانند توجیه نمایند، ثانیاً بالاتفاق مشاهده می کنیم که آن ها به طور مستقیم یا غیرمستقیم در متن تئوری شان به نقش عوامل خارجی در چگونگی بروز تمایلات درونی و کشش های درونی که معتقدند اشاره می کنند که در این صورت بازهم اشکالی که در مورد عوامل خارجی مطرح کردیم وارد می شود (مثلاً محیط و شرایط یکسان عکس العمل های مختلفی در افراد ایجاد می کند).

اما در مورد آنان که به نقش تعیین کننده عوامل خارجی تکیه می کنند اغلب تیپ های شخصیتی که بر اثر این عوامل به وجود می آیند از دو حالت کلی خارج نمی دانند یا در تحت فشار عوامل خارجی مجبور به در خود رفتن و عکس العمل های متناسب به آن می شود و یا بر اثر عوامل خارجی بروزهای باز و آزادتری پیدا می کند (مثل نقش طرد کودک به وسیله والدین یا جذب کودک) در این صورت چگونه با این دسته بندی نسبتاً محدود کننده می توان انواع عقاید و اختلافات گوناگون فکری را توجیه کرد چنان چه در مورد تئوری برون گرائی و درون گرائی یونگ مطرح کردیم.

و ثانیاً محور عوامل خارجی مگر انسان نیست، محیط خانوادگی، محیط اجتماعی و محیط فرهنگی و سایر محیط ها، همه و همه محورش انسان است زیر به زبان و بیان بسیار ساده این است که برایش نظام ویژه تربیتی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، ایدئولوژیکی و غیره مطرح است سایر جانداران به شیوه ای که برای انسان مطرح است برایشان معنی و مفهومی ندارد و این امری است که همه انسان شناسان دنیا در طول تاریخ به آن اعتراف کرده اند و انسان را موجودی غیر از سایر جانداران دانسته اند(*) در این صورت بحث درباره نقش عوامل اجتماعی نمی تواند به عنوان عامل نهایی و زیربنایی اختلافات عقیدتی را کشف کند، زیرا همه این عوامل به خود انسان باز می گردد در نتیجه انسان نیز باید مطرح شود که عکس العمل های گوناگون در برابر عوامل خارجی نشان می دهد، پس نه عوامل خارجی به تنهایی و نه کشش های درونی به تنهایی نمی توانند تنها عامل باشند.

(*پاورقی: به کتبی که به بررسی این موضوع از دیدگاه مکاتب مختلف پرداخته مراجعه کنید از جمله: انسان، اسلام، مکتب های مغرب زمین.)

و بالاخره آنان که شیوه ترکیبی در پیش می گیرند یعنی در کنار عوامل خارجی کشش های درونی را نیز عامل اختلافات می دانند گرچه به طور طبیعی تئور آن ها به کشف راز نهایی مسئله خیلی نزدیک تر است، اما بازهم بحثی از اختلافات را نمی تواند توجیه کند.

برای این منظور ما تئوری اریک فروم را که به نظر می رسد شیوه ترکیبی (اصطلاح از ماست) را در پیش گرفته طرح می کنیم تا ببینیم آیا از دیدگاه او می توانیم عامل نهایی اختلافات عقیدتی را کشف کنیم و پس از آن فقط به ذکر خطوط کلی برخی از برجسته ترین روانکاوان می پردازیم تا خود خوانندگان با مقدمه کوتاهی که بیان کردیم لااقل ترسیمی از نظریات آن ها را به دست آورده و ببینند آیا جواب سوال ما در تئوری آن ها یافت می شود یا نه؟

ص 68: اریک فروم

در سال 1900  در آلمان متولد شد و پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی از موسسه روانکاوی برلین به دریافت درجه دکتری نایل گردید و در حال حاضر یکی از اساتید بزرگ روان شناسی آمریکا به حساب می آید.

فروم، اجتماع را آفریده فرد و فرد را آفریده اجتماع می داند و برای هر یک وظیفه ای خلاق قائل است(*) این بیانگر تئوری ترکیبی فروم است.

(*پاورقی: روان شناسی شخصیت ص  74 و 75)

فروم، کلید علم روان شناسی را بررسی چگونگی ارتباط های فرد با جهان خارج دانسته و نیز برای برخی از آرمان های انسانی مانند عشق به حقیقت، عدالت و آزادی اهمیت اساسی قائل شده و آن ها را مولد بسیاری از کوشش ها و تلاش های انسان دانسته است که اگر این گرایش ها سرکوب شود در انحراف فرهنگ اجتماع و آشفتگی روانی اعضاء آن به اندازه واپس زدن تمایلات جنسی تاثیر دارد، کوشش فروم بیشتر در جهت توصیف ارتباط های متقابل میان عوامل روانی (درونی) و عوامل اجتماعی، اقتصادی و ایدئولوژیکی (خارجی) در رشد و نمو شخصیت است. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص  74 تا 89)

جا دارد در مورد تئوری اریک فروم به طور مفصل بحث و بررسی نمائیم زیرا به خوبی مشاهده می گردد که فروم، یکی از شخصیت هایی است که بینش او در مورد انسان نسبت به سایر همکارانش گستردگی و عمق شگرفی دارد، او هم به گرایش های نهادی بشر و هم به نقش عوامل اجتماعی با صراحت تکیه می کند و به همین جهت از دید یک بعدی فروید که فقط انسان را در شکل غریزه جنسی اش مشاهده می کند خارج شده به ژرفای وجود انسان که میزان و معیار شخصیت اویت یعنی اختیار و انتخابگری نزدیک می شود (که در این بعد با اتورانک شباهت پیدا می کند) و به خواست های با ارزشی که نفی آن ها آثار سوئی، همچون نفی غریزه جنسی دارد تکیه می نماید،

به همین سبب جامعیت نظریه فروم نسبت به سایر نظریات غیرقابل انکار است، زیرا چنانچه اشاره شد، فروم هم به ژرفای انسان نزدیک می شود و هم به عوامل اجتماعی توجه می نماید و بدون تردید انسان بررسی اختلاف بشر از دید فروم حاوی نکات بسیار و عمیقی خواهد بود، زیرا شک نیست که آرمان هایی از قبیل عشق به حقیقت و آزادی با توجه به عوامل گوناگون اجتماعی و تجلیات گوناگونش، بیانگر انواع گسترده تری از اختلافات فکری و عقیدتی خواهد بود، در صورتی که تئوری های تک بعدی دیگران کمتر می توانستند اختلافات عقیدتی را توجیه کنند.

به هر شکل با توجه به مقاله کوتاه، طرح کلی نظریه فروم را مطرح کردیم و به خوبی روشن است که بینش او جامعیت و در نتیجه قدرت در برگیری ریشه نهائی اختلافات را بیشتر از تئوری های تک بعدی دیگران دارد، ولی چند مطلب می ماند که اگر در تئوری او حل شود شاید بتوان اکثریت و یا همه اختلافات را بر مبنای آن ها بررسی کرد.

1- گفتیم عوامل اجتماعی، زائیده انسان و انسان نیز تحت تاثیر عوامل اجتماعی است (تاثیر متقابل فرد و اجتماع)، اینک این سوال مطرح می شود که چرا و به چه علت در شرایط یکسان اجتماعی باز هم افرادی یافت می شوند که اختلافات فکری و عقیدتی دارند، زیرا طبق نظر فروم؛ سرکوبی گرایشات انسان و عدم سرکوبی اش عوارضی همانند سرکوبی غریزه جنسی دارد، حال اگر شرایط مساوی و طرز فکرها گوناگون بود چه علتی این گوناگونی را توجیه می کند، آیا یک یا چند عامل دیگر را نیز نباید به تئوری او بیفزائیم؟

2- فروم به نیروی درونی ارزنده ای از انسان به نام عشق به حقیقت جوئی اشاره صریح دارد که بدون تردید زیربنای بخش مهمی از تلاش های انسان است، اینک این سوال مطرح می شود: نفس عشق به حقیقت یا به تعبیر دیگر نفس کاوشگری و جستجوگری انسان، کافیست که انسان حقایق را بیابد. به عبارت دیگر آیا در هر شرایطی، هر جوینده ای، یابنده است (چنان چه مشهور است) یا باید، عوامل و معیارهایی را در نظر گرفت تا جوینده و کاوشگر بتواند حقیقت را بیابد، که این عوامل یا در جامعه است (چنانچه فروم با صراحت بدان اشاره کرده) و در این صورت خارج از تئوری او نیست یا در شیوه جستجوگری است که باید بدان توجه نمود و فروم نسبت به آن متذکر نشده است و یا در ترکیب وجودی انسان است که تحلیل ژرفی لازم دارد.

در این صورت به نظر می رسد که تئوری فروم با آن جامعیت و گستردگی که دارد بازهم توان ندارد که ریشه گوناگونی اندیشه ها و عقاید را به طور کامل بیان دارد و کوشش ما در این بررسی و تحلیل در این مسیر است که بتوانیم یک تئوری جامع در این زمینه بیابیم، حالا آیا در این کوشش، موفق می شویم یا نه، مطلبی است که در بحث های بعدی روشن می شود.

اینک که نمونه کامل و روشنی از تئوری ترکیبی را بیان داشتیم، فقط به نقل برخی دیگر از تئوری های مهم پرداخته و طبق ضوابطی که قبلاً مطرح کردیم بررسی آن را به عهده خواننده می گذاریم.

ص 70: هورنای

نکته مهم فرضیه هورنای درباره شخصیت، عقیده او درباره اضطراب اساسی است که آن را نوعی احساس بی پناهی در این دنیای مزاحم و پردغدغه دانسته است، هورنای چگونگی رفتار والدین را در دوره کودکی و سپس رفتار سایر افراد اجتماع را در برابر او در پیدایش و بروز تجلیات گوناگون این اضطراب اساسی موثر می داند.(*)

(*پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 89 به بعد و روان شناسی سازگاری ص 188 و نیز روش های نو در روانکاوی نوشته هورنای ترجمه دکتر سعید شاملو)

ص 71: سالیوان

مدار فرضیه سالیوان در اجتماعی شدن است او اساس شخصیت انسان را از ابتدای تولد ساخته و پرداخته نیروهای اجتماعی و فردی می داند و رشد شخصیت فرد را با توجه به ارتباط های وی با دیگران می داند. سالیوان احتیاج به امنیت را به عنوان یکی از انگیزه های اساسی و موثر در جریان اجتماعی شدن توصیف کرده است. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 93 و روان شناسی سازگاری ص 185)

ارنست جونز برای اضطراب اهمیت بیشتری قائل شده و خانم ملانیکلین انگیزه تهاجم را مهم ترین انگیزه های انسان دانسته است. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص  102 و 103)

اعضا گروه شیکاگو، کلیه کشمکش ها را در غریزه جنسی محدود نکرده، عواملی از قبیل سازش اجتماعی، احترام به خود، اتکاء به نفس، احتیاج به عشق و عواطف انسانی را نیز مورد در شخصیت انسانی مورد توجه قرار دادند. (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص  105 و 107)

کارل ابراهام، او بیشتر به تیپ های شخصیتی توجه کرده و نحوه تغذیه کودک را پایه شخصیت او دانسته است که باعث خوش بینی یا بدبینی دهانی شده و رفتار و شخصیت متناسب با این حالت برای فرد به وجود می آید، خوش بینی وقتی رخ می دهد که مادر بی دغدغه و اضطراب کودک را شیر دهد و بدبینی به عکس آن.

کاردینه، شیوه تربیت کودک را ناشی از عوامل ابتدائی اجتماعی می داند، این عوامل ساختمان اساسی شخصیت را پی روزی می کنند و این ساختمان اساسی به نوبه خود در نهادهای ثانوی مانند اعتقادها و اعمال دینی و غیره منعکس می گردد، عوامل ابتدائی اجتماع عبارتند از: سازمان خانوادگی، وضع اقتصادی، سیستم انطباقی و تابوهای جنسی، به عقیده وی به همان میزانی که اعضاء یک محیط تربیتی در معرض تجارت مشترک و یکسانی می باشند از لحاظ شخصیتی نیز با هم تشابهاتی دارند.

این بود مجملی از نظریات برخی از روان کاوان مشهور دنیا. با توجه به مقدمه ای که بیان کردیم روشن می گردد که بررسی تک تک نظریات آنان ضرورتی ندارد، زیرا براساس معیارهایی که به دست دادیم به وضوح می توان دریافت که براساس تئوری هر یک از ان ها می توان بخشی از اختلافات عقیدتی را توجیه کرد و به هیچ وجه نمی توان علت عمده و ریشه نهائی را کشف کرد.

به قول دکتر ایزدی:

«آنچه مسلم است تاکنون فرضیه های بسیاری درباره شخصیت و چگونگی رشد و تکامل آن عنوان گردیده است که بی شک هر یک از آن ها محتوی حقایقی است، حقایقی که البته جنبه کلی ندارد، زیرا در این مورد نیز همانند سایر مسایل علمی هر یک از مولفین جنبه خاصی را انتخاب کرده، موضوع را از دیدگاه خود بررسی و تجزیه و تحلیل کرده اند.» (پاورقی: روان شناسی شخصیت ص 12)

و ما با تجزیه و تحلیل مهم ترین نظریات روانکاوان این مطلب را به اثبات رساندیم که در زمینه موضوع مورد بحث خود ما (اختلاف اندیشه ها) ریشه نهائی را نمی توان به تنهائی در هیچ یک از تئوری ها کشف کرد.

ص 73: از دیدگاه جامعه شناسی

گسترش شگرف رشته های گوناگون جامعه شناسی در مرحله اول بحث و بررسی ما را با مشکلی عظیم روبه رو می سازد؛ اما پس از تامل و دقت در می یابیم که رشته های گوناگون، مثلاً جامعه شناسی روستا، جامعه شناسی شهر، جامعه شناسی دین، جامعه شناسی صنعت، و سایر رشته ها مورد نظر ما نیست، بلکه آنچه که بیشتر مورد توجه است تئوری های کلی و زیربنایی است که تمام رشته های گوناگون جامعه شناسی را در بر می گیرد. در اینجا یک نکته را تذکر دهیم: تعریف جامع و مانعیاز جامعه شناسی کردن  لااقل تا حد اطلاعاتی که در دست است خالی از اشکال نیست، چنانچه هانری مندراش می گوید:

«در آغاز قرن بیستم بسیاری از جامعه شناسان و متخصصان علوم اجتماعی گوناگون بر سر تعریف موضوع جامعه شناسی، تعیین حدود این علم و تشریح دقیق طرز رفتار علمی جامعه شناس، بی حد و بیهوده با هم بحث کرده اند.» (پاورقی: مبانی جامعه شناسی، ترجمه باقر پرهام ص 52)

اما آنچه مسلم است و مورد اتفاق نظر این است که:

«جامعه شناسی زندگی اجتماعی بشر را به طور کلی و عمومی و با توجه خاص به نهادها و روابط اجتماعی مطالعه کرده و در کار خود به مقایسه، تجزیه و تحلیل و طبقه بندی این پدیده ها می پردازد و نیز ساخت و سازمان اجتماعی و نحوه دگرگونی و تحول آن ها را بررسی می کند و با استفاده از نتایج سایر علوم و به ویژه علوم انسانی و اجتماعی، نحوه روابط افراد را با هم و با محیط زندگی اجتماعی آنان مشخص می کند و هدفش از این بررسی ها کشف قوانین عمومی حاکم بر حیات اجتماعی است و این کار را به مدد روش های علمی انجام می دهد و در جستجوی شناخت علل اجتماعی است.» (پاورقی: جامعه شناسی عمومی، دکتر منوچهر محسنی ص 10)

به هر شکل با توجه به تصویر کلی از جامعه شناسی به دست دادیم، متوجه می شویم که به طور کلی جامعه شناسان در مورد تاثیر نیرومند عوامل اجتماعی در شخصیت افراد کم و بیش اتفاق نظر دارند.

کهنه پرستانی که شخصیت را معلول اورگانیسم می شمارند به ناگزیر تحول عمقی آن را ممکن نمی دانند، زیرا در نظر آنان اورگانیسم ذاتی ثابت دارد و ثبات آن موجب ثبات شخصیت می شود، اما علوم اجتماعی می رسانند که شخصیت زاده جامعه است و با تغییر جامعه، تغییر می کند، البته تغییر جامعه کاری آسان نیست. ولی هرچه باشد از تغییر اورگانیسم انسانی سهل تر و علمی تر است. (پاورقی: زمینه جامعه شناسی، دکتر آریان پور ص 250)

«بی گمان اورگانیسم زمینه شخصیت و همه فعالیت های انسانی است، ولی اورگانیسم ماده خامی است که به وسیله اوضاع و احال اجتماعی تشخص یا نظام می یابد، اورگانیسم امکانات عظیمی دارد و برای قبول صورت های گوناگونی آماده است، جامعه بخشی از امکانات اورگانیسم را مورد استفاده قرار می دهد و موافق مقتضیات خود، آن را متعین و متشخص می کند، هرکس با امکانات ادراکی و عاطفی دامنه دار و متنوعی زاده می شود، این امکانات ادراکی و عاطفی، چنان که از معنی کلمه امکان برمی آید، سرمایه ای بالقوه اند و به هیچ روی صورتی بالفعل و نظامی متحقق ندارند ولی به تدریج در برابر مطالبات محیط اجتماعی از قول به فعل می آیند و در قوالب معینی می ریزند، جامعه است که به یک تن ادراکاتی علمی می دهد و ادراکات دیگری را به خرافات می آلاید. جامعه است که یکی را اسیر عاطفه عداوت می گرداند و عاطفه محبت را بر دیگری چیره می گرداند و باز همانا جامعه است که عداوت یکی را متوجه ابنای نوع خود می گند و عداوت دیگری را به سوی موانع طبیعی و اجتماعی نوع انسان می کشاند.» (پاورقی: زمینه جامعه شناسی 250 و 251)

«اورگانیسم انسانی هر چه باشد، در دست توانای جامعه می گردد مطابق الزامات اجتماعی، تشخص می یابد.» (پاورقی: زمینه جامعه شناسی 250 و 251)

چنان چه گفتیم جامعه شناسان در مورد تاثیر عوامل اجتماعی (به صورت کلی) در شخصیت افراد کم و بیش اتفاق نظر دارند، منتهی دسته ای درباره عوامل اجتماعی به حدی پیش می روند که فقط و فقط انسان را ساخته و پرداخته اجتماع می دانند.

«امیل دورکهایم فرد را معلول و در دست جامعه اسیر می دید…. دورکهایم می کوشد عامل اصلی رفتار را نه در وجود فرد بلکه رد شرایط اجتماعی جستجو کند.» (پاورقی: جامعه شناسی معاصر، دکتر صالحی ص 34)

و گروهی در عین حال که نقش عوامل اجتماعی را در بالاترین سطح ممکن قرار می دهند از خصوصیات افراد نیز غافل نبوده و به تعبیر دیگر دخالت فرد را نیز در مجموعه عوامل اجتماعی مد نظر قرار می دهند.

ما قبلاً به طور ضمنی هنگامی که در مورد برخی از تئوری های روانکاوی که عوامل اجتماعی را نیز در ساختن شخصیت انسان موثر می دانستند وارد بحث می شدیم به تناسب هر یک از تئوری ها نکاتی را تذکر می دادیم که مطالعه آن ها در این زمینه جدید هم که وارد بحث شده ایم مفید به نظر می رسد. به هر شکل گفتیم پاره ای از جامعه شناسان اصولاً اصالتی برای فرد و نقشی برای فرد قائل نیستند و عوامل اجتماعی را تنها عامل تشکیل دهنده شخصیت انسان می دانند.

در میان این دسته گروهی یافت می شوند که در میان همه عوامل اجتماعی از قبیل، شغل، فرهنگ، اقتصاد، خانواده، طبقه، نژاد و نهادهای دیگر اجتماعی یک عامل را برگزیده و بر سایر عوامل مسلط می دانند و به تعبیر دیگر به عاملی زیربنایی که تشکیل دهنده افکار، عقاید، آداب و رسوم، آرمان ها، ایدئولوژی ها و… همه نهادهای دیگر اجتماعی است معتقدند، طبیعتاً پیداست سوال اساسی بحث ما، یعنی ریشه نهائی اختلاف عقاید در اولین برخورد باید از دیدگاه این دسته از جامعه شناسان بررسی شود که اگر جواب نهائی آن را یافتیم به طور طبیعی از بررسی دیگر عوامل و نهادها بی نیاز خواهیم بود و در صورتی که روشن گردید تئوری آن ها برای بیان اختلافات عقیدتی نارساست،

در آن صورت یک بحث کلی و جامع در زمینه نقش عامل اجتماع با همه نهادهایش در پیدایش اختلافات عقیدتی خواهیم داشت و اگر معلوم شد عامل اجتماع است که تنها علت اساسی احتلاف های عقیدتی است (چنانچه از برخی از متون جامعه شناسی نقل کردیم) در این صورت یک جواب کلی به دست آورده ایم که مجموعه عوامل اجتماعی روی هم تشکیل دهنده اختلاف های عقیدتی است، اما اگر در کاوش نهائی دانستیم تکیه تنها بر روی عوامل اجتماعی کافی نیست و باید سراغ عوامل دیگر هم رفت، این کار را ادامه می دهیم شاید به نتیجه برسیم.

گفتیم که در میان جامعه شناسان افرادی هستند که در میان همه عوامل اجتماعی، یک عامل را زیربنا دانسته و دیگر عوامل را روبنا می دانند، یا این که لااقل برای آن عامل بیش از همه عوامل نقش قائلند. با استفاده از متون موجود جامعه شناسی در حد اطلاعات خود می توانیم مهم ترین این عوامل را نام ببریم که عبارتند از:

1- خانواده به صورت آئینه اجتماع

2- نژاد (در شکل محدودآن)

3- وراثت (در شکل وسیع آن که شامل نژاد هم می شود)

4- محیط جغرافیایی

5- اقتصاد

6- فرهنگ و ایدئولوژی

البته شاید عوامل دیگری را هم بتوان در این سری ذکر کرد، به هر شکل بحث در زمینه هر یک از این تئوری ها را ادامه می دهیم:

1- خانواده: قبل از اینکه نظریه مربوط به عامل خانواده را طرح کنیم، لازم است به نکته زیر دقت نمائیم:

«منازعاتی که در ابتدا بین روان شناسان و جامعه شناسان وجود داشت (نظیر گفتگوهای میان گابریل تارد و امیل دورکیم) سبب شد که تالیفی از این دو رشته حاصل شود و نام روان شناسی اجتماعی را به خود گیرد، این رشته امروز مورد علاقه روان شناسان و جامعه شناسان هر دو می باشد، روان شناسی اجتماعی بیش از هر کشور در ایالات متحده آمریکا مورد توجه قرار گرفته است، اثر معروف لستروارد تحت عنوان جامعه شناسی دینامیک نمونه ای از اینگونه آثار را به دست می دهد، باید افزود که در مجموع جامعه شناسان آمریکایی اساساً جامعه شناسی و روان شناسی اجتماعی را مغایر با هم نمی دانند.» (پاورقی: جامعه شناسی عمومی، دکتر محسنی ص 233)

«این علم در ایالات متحده آمریکا رواج فراوان دارد و اکثر جامعه شناسان بر اثر تعالیم وارد و گی دینگر و سام نر و کولی و دیگران، به الهام برخی از نظام های روان شناسی مخصوصاً رفتارگرائی و روان کاوی در آن زمینه به تحقیق می پردازند؛ از این زمره اند، تامس، یانگ،…آل پورت، هورنای، فروم، موره نو، کاردی نر.»(*)

(*پاورقی: زمینه جامعه شناسی، اقتباس، ا.ح.آریان پور ص 49)

از میان این دسته کاردینه به عامل خانوادگی به صورت آئینه اجتماع بیش از سایر عوامل تکیه می کند، برای این منظور به عبارت زیر دقت کنید:

«می توان گفت هر جامعه ای موافق مقتضیات فرهنگی خود، شخصیت های افراد را مطابق سنخ ها یا تیپ های معینی می پرورد، جامعه شناسان، مانند حکیمان گذشته، برای شخصیت تیپ های متعدد شناخته اند، ولی اینان برخلاف حکیمان پیشین که تیپ ها را معلول فطرت یا ساخت اورگانیسم می دانستند، پیدایش و چگونگی رشد هر تیپ را در زمینه اجتماعی آن می جویند.» (پاورقی: زمینه جامعه شناسی ص 238)

«کاردی نر و لیون تون به دو سنخ رسیده اند، یکی سنخی که با زندگی سازگار است و دیگری سنخی که سازگار نیست. به نظر این دو باید مبنای سازگاری را در تربیت خانوادگی جست. سازگاری یا ناسازگاری فرد بسته به شیوه هائی است که جامعه برای تربیت کودکان مقرر داشته است، کاردی نر و لیون تون جامعه ها یا فرهنگ ها را از لحاظ پرورش کودک به دو دسته تقسیم می کنند، آن هایی که در کودک پروری خشن یا مسامحه کارند و آن هایی که به حد کفایت از کودک مراقبت می کنند. وضع جامعه های نوع دوم برای پرورش انسان سازگار مساعد است، ولی وضع جامعه های نوع اول معمولاً موجب ناسازگاری شخصیت می شود.» (پاورقی: زمینه جامعه شناسی ص 239)

چنانچه از ظاهر تئوری کاردینه و لیون تون به دست می آید خانواده منعکس کننده جامعه و فرهنگ جامعه است و سپس به صورت یک عامل نیرومند در ساختن شخصیت کودک نقش بازی می کند.

ما قبلاً در زمینه تئوری های روانکاوی که به عوامل اجتماعی هم توجه دارند به طور مفصل بحث کرده ایم و از جمله این تئوری ها تئوری کاردینه را نیز نام برده و با توجه به خطوطی که عرضه داشتیم روشن گردید از دیدگاه این تئوری ها نمی توان عامل اساسی اختلاف های عقیدتی را کشف کرد، بلکه باید به صورت یک عامل در کنار ساید عوامل نام برد.

در اینجا به مناسبت بحث لازم است تذکر دهیم که تئوری کاردینه از این جهت شامل همان انتقاداتی می شود که در مورد تئوری برون گرائی و درون گرائی یونگ و تئوری های دیگر روانکاوان که به دسته بندی کردن سنخ های شخصیتی پرداخته اند می شود و تکرار آن نکات در این جا مفید به نظر نمی رسد فقط خواستیم که در ذیل تئوری های جامعه شناسی از این تئوری هم یادی شود.

ص 79: نژاد

«نظریه نژادی کلیه صفات نژادی را عامل اصلی پیدایش تمدن های خاص می داند و برآنست که نژادهای عالی و برتر تمدن های برتری می سازند و نژادهای پست سازنده تمدن های فاسد و منحط هستند»… (پاورقی: جامعه شناسی عمومی، دکتر محسنی ص 235)

«کنت دوگوبینو فیلسوف و سیاست مدار فرانسوی از مدافعین سرسخت نظریه نژادی بود و با نشر کتاب “پژوهشی درباره عدم تساوی نژادها” عقاید خود را در این زمینه ابراز داشت.» (جامعه شناسی عمومی، دکتر محسنی ص 235)

تئوری نژادی که در گذشته طرفداران سرسختی داشت چنانچه ذکر شد زیربنای تمدن ها و فرهنگ ها را نژاد آدمی می دانست. براساس این تئوری میزان هوش نژادها متفاوت بود و همین میزان هوش دلیل پیدایش تمدن های مختلف در میان نژادهای مختلف می باشد، شکل اندام و ویژگی های جسمی و هوش هر نژادی تمدنی ویژه آن نژاد می آفریند؟!

در گذشته، مخصوصاً در ایالات متحده آمریکا عده ای بر آن عقیده بودند که میزان هوش سفیدپوستان از سیاهان و سرخ پوستان بیشتر است و به همین جهت نظریه های برتری نژادی را نظریه هایی علمی می پنداشتند. (پاورقی: جامعه شناسی معاصر، دکتر صالحی ص 27)

«مثلاً در آمریکا بسیاری از مردم معتقدند که سیاهان فطرتاً تنبل، بی استعداد و از جهت ظرفیت های فراگیری کودن هستند.» (پاورقی: جامعه شناسی معاصر ص 28)

اما در مورد میزان هوش باید گفت:

«ولی امروزه اینگونه برداشت ها در نظر جامعه شناسان اعتبار زیادی ندارد، زیرا ثابت شده که نحوه محاسبه میزان هوش طوری بوده که به مفاهیم فرهنگی سفیدپوستان نزدیکی بسیار داشته است، از این رو امکان آن می رود که آن چه باعث برتری هوشی سفیدپوستان بر سیاه پوستان شده ناآشنائی ذهنی سیاهان به مفاهیمی است که در سوالات آزمایش به کار گرفته شده اند.» (پاورقی: جامعه شناسی معاصر ص 27 و 28)

و در مورد اختلاف های رفتاری باید خاطرنشان ساخت:

«بدیهی است نژادگرایان آمریکایی این خصوصیات را ناشی از از رنگ پوست و خصوصیات نژادی سیاهان می دانند، در حالی که به این مسئله کمتر توجه دارند که سیاهان در شرایط اجتماعی خاصی بوده اند که به آنان مجال شکوفائی نداده است» (پاورقی: جامعه شناسی معاصر ص27 و 28)

آری، قرن بیستم که عصر رهائی نسبی ملت های تحت یوغ استعمار است، به خوبی نشان داد که چگونه همین ملت های آفریقایی که قرن ها با چشم تحقیر به آن ها نگریسته می شد و اصولاً آن ها را شایسته تمدن نمی دانستند چه پیشرفت های شایان توجهی داشته اند، و اگر انواع استعمار از آن ها زدوده می شد معلوم می گردید کیانند که شایستگی تمدن را دارند، در اینجا مجال بحث درباره پیشرفت های حیرت انگیز سیاهان در سطوح مختلف علمی، اجتماعی و اقتصادی در صحنه بین المللی نیست، زیرا مدارک فراوان و علاقمندان می توانند به آن ها مراجعه کنند، اصولاً عامل نژاد یک عامل خیالی است که نژادپرستان برای توجیه رفتارهای ضدانسانی خود از آن استفاده می کنند و الا مدارک فراوان در رد این تئوری موجود است.

اتوکلاین برگ در کتاب خود(*) در زمینه نژاد به طور مفصل بحث کرده و همه دلایل زیستی، روانی را که برای اثبات برتری نژادی برخی از به اصطلاح روان شناسان و جامعه شناسان و مردم شناسان آورده اند رد کرده است و گفته اصولاً مفهوم نژاد مورد اتفاق دانشمندان نیست و هر دسته تعریفی از نژاد نموده اند.

(*پاورقی: روان شناسی اجتماعی، ترجمه دکتر گاردان جلد 1، فصل تفاوت های نژادی)

کلاین برگ با ذکر تعاریف گوناگون درباره نژاد، همه مدارک آن ها را رد می کند و می گوید:

«گرچه بسیاری از مردم شناسان در حفظ مفهوم نژادهای بشر پافشاری می کنند و هنوز هم طبقه بندی های جدیدی پیدا می شود، ظاهراً منطقی ترین فکر این است که تنها یک نژاد بشری وجود دارد و تفاوت هایی که در آن دیده می شود نسبته کم اهمیت است.» (مدرک بالا، ص 336)

با توجه به این نکات روشن می شود اصولاً نمی توان براساس تئوری نژادی سوال اساسی بحث را که تاکنون در پی یافتن جواب آن بوده ایم جوابش را پیدا کرد، حتی اگر نژادپرستی را هم بپذیریم، و اگر بر فرض محال نژاد عامل پیدایش رفتارهای مختلف است، چگونه براساس این تئوری می توان تفاوت های فراوانی که از لحاظ رفتار و عقیده در بین یک نژاد وجود دارد را توجیه کرد، آیا پیدایش ده ها طرز فکر و مکتب در میان اروپائیان براساس تئوری نژادی قابل توجیه است؟!

آیا پیدایش روش های گوناگون و بینش های مختلف در بین سیاهان براساس تئوری نژادی قابل توجیه است؟! و سوالات دیگر که بیهوده نباید در این موضوع بمانیم، زیرا طرح تئوری نژادپرستی در سری بحثی که داشتیم ظاهراً بی مورد به نظر می رسد، ولی خواستیم در ذیل تئوری های مختلف از ذکر آن هم خودداری ننموده باشیم. «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل»

ص 82: تئوری زیستی (وراثت)

این تئوری که عمومی تر از تئوری نژادی است، به طور کلی خصوصیات زیستی، ارثی، انسان را زیربنای پیدایش رفتارهای گوناگون بشر می داند، استعدادهای مختلف و توان های گوناگون که به وسیله عامل ارثی به افراد انتقال می یابد زیربنای همه رفتارها و عقاید بشری است.

«کسانی که برای بازنمودن همانندی ها و ناهمانندی های رفتار اشخاص و تجانس و عدم تجانس زندگی جامعه ها به نظریه وراثت تویل می جویند، اعلام می دارند که فرد یا گروه انسانی مطابق خصایصی بدنی و روانی که از پدران خود به ارث برده است رفتار می کند و از این رو کلید رفتار اجتماعی انسان را باید در خصایص ارثی او جست. گروهی از اینان در این راه چنان تند می روند که مختصات اجتماعی افراد انسانی را صرفاً به ساختمان بدن او نسبت می دهند. برخی از مدعیان سنخ شناسی (        ) از این زمره اند. مثلاً در سنخ شناسی شل دن، فرد باریک پیکر، غیراجتماعی و فرد فربه پیکر، اجتماعی به شمار می رود.

در اینکه انسان مانند جانوران دیگر، برخی از مختصات نیاکان خود را به ارث می برد، تردیدی نیست. ولی اکثر زیست شناسان و روان شناسان کنونی تأثیر وراثت انسانی را بسیار محدود می دانند. مطابق نظر اینان، وراثت به تنهایی قادر به تبیین وجوه اشتراک و اختلاف افراد انسانی نیست. زیرا از یک سو هر فردی خصایص بالقوه بسیار متنوعی از سلسله نیاکان خود به ارث می برد، ولی فقط برخی از این خصایص در او به صورتی بالفعل و بارز در می آیند.

عدم تظاهر سایر خصایص او را نمی توان بدون توجه به عوامل دیگر تبیین کرد. از سوی دیگر ادراکات و عواطف و سایر حالات روانی به منزله روابطی هستند که بین اورگانیسم و عوامل محیطی برقرار می شوند. . بدیهی است که تبیین آن ها بدون توجه به عوامل محیطی امکان نمی یاید.

بنابراین وراثت در عالم انسانی هرچند نیرومند باشد، باز عاملی مستقل و مطلق العنان نیست و نمی تواند مصدر و مبین اشتراکات و اختلافات افراد انسانی محسوب شود، نظریه وراثت شاید برای تبیین زندگی حیوانی کافی باشد، ولی عامل مبین زندگی انسانی را باید در محیط او یافت.» (پاورقی: زمینه جامعه شناسی ص 97 و 98)

آنچه از تئوری وراثت به دست می آید زیربنای اساسی رفتار بشر را خصوصیات ارثی می دانند. در برابر این گروه محیط گرایان هستند که سهم اساسی را به محیط می دهند به نحوی که جایگاهی نیرومند برای وراثت باقی نمی گذارند، در این زمینه گاهی درگیری های عقیدتی شدیدی رخ می دهد و به نحوی هرکدام با استناد به مدارکی می کوشند کوچک ترین تاثیری برای نظریه طرف قائل نباشند، ولی آنچه مسلم است این است که ویژگی های جسمی و روانی انسان در مجموع یکی از عوامل نیرومند رفتارهای اوست،

اگر انسان اندام دیگری با خصوصیات روانی دیگری می داشت بدون تردید رفتارش متناسب با فرم جسمی و روانی مذکور می بود و این پدیده آن چنان عینی و ملموس است که ذکر مدرک و ماخذی بهتر از واقعیت عینی در طبیعت سراغ نداریم، اصولاً تفاوت رفتاری شگرفی که بین انسان و جانداران دیگر مشاهده می شود ناشی از چیست؟ اگر ما تمام تکیه خود را بر روی محیط بگذاریم (چنانچه اکثر جامعه شناسان چنین اند) و عوامل دیگر را انکار کنیم دست به خیال بافی زده ایم تا واقع گرائی.

درست عکس این قضیه هم صادق است اگر تمام نقش را به وراثت بدهیم باز هم خیالباف خواهیم بود، تاثیر متقابل وراثت و محیط از واقعیت های غیرقابل انکار است، منتهی تعیین درصد تاثیر هر یک از مشکل ترین مسایل علمی در این زمینه است. نکته دیگری که باید در اینجا متذکر شویم تاثیر عامل سومی است به نام «خود» که متاسفانه اغلب روان شناسان و جامعه شناسان تحت تاثیر مشاهدات و مطالعات یک جانبه خویش از دقت روی این پدیده و توجه کامل به آن خودداری کرده اند، گرچه مکتب های فلسفی جدید گرایش بیشتری به این زمینه نشان می دهند. زیرا انسان سوای امکانات و استعدادهای ارثی که به او داده می شود و سوای شرایط محیطی که در آن قرار دارد می تواند هر دوی این عوامل را تحت تاثیر قرار داده و با نیروی اختیار و آگاهی خویش به تغییرات در محیط خویش و در رفتار خویش موفق شود.

در این زمینه در جای خود بیشتر بحث خواهیم کرد، به هر شکل دخالت دادن عامل وراثت به صورت تنها عامل زیربنائی و نیرومند رفتار انسان گرچه وسیع تر و گسترده تر از برخی عوامل است ولی نمی تواند پایه و مبنای علمی داشته باشد.

کودکی که به دنیا می آید، زمینه کاملاً مساعد برای انواع گوناگون تربیت دارد، حتی اگر به کودک سخن گفتن یاد ندهند، او به طور طبیعی نمی تواند یاد بگیرد، این موضوع را در سایر ابعاد گسترش دهید تا به خوبی تاثیرات عوامل دیگر را بر روی رفتار انسان دریابید، توضیح مفصل تر این بحث را در کتب روان شناسی، مبحث و محیط مطالعه کنید.(*)

(*پاورقی: از جمله کتاب، روان شناسی تربیتی، دکتر علی شریعتمداری فصل سوم، ص 52 تا 84)

در این صورت نمی توان اختلافات رفتاری و عقیدتی انسان را فقط به عامل وراثت نسبت داد، آیا انواع گوناگون عقاید در انسان های اولیه و جوامع ابتدائی وجود داشت تا به صورت ارثی بر انسان های بعدی منتقل شود، درست است که زمینه های ارثی نقش دارند ولی نه به صورت عامل چیره و مسلط، گسترش روزافزون تمدن و فرهنگ بشری، عقاید، مکتب ها، مرام ها و ایدئولوژی ها همگی ناشی از تاثیرات متقابل انسان در مجموع و محیط خارجی است نه این که ناشی از یک عامل باشد.

ص 85: محیط جغرافیایی

یکی دیگر از تئوری های جامعه شناسی اعتقاد به تاثیر نیرومند عامل جغرافیایی در رفتار انسان است. «در این مکتب مناطق مسکونی و اجتماعات انسانی براساس نوع آب و هوا به قطبی، گرمسیر، صحرائی و مانند آن تقسیم می شود آن چه مورد توجه است تطابق انسان در رابطه با جبر جغرافیایی است. محققانی مانند ویدال دولابلانش و پیر ژرژ با توسعه بخشیدن به مکتب جغرافیایی انسانی اثر جامعه انسانی و گروه ها و سازمان ها را در شرایط جغرافیایی و کیفیت تطابق انسان را در محیط پیرامونش نشان دادند.

براساس الگوهایی که مکتب جغرافیایی ارائه می کند باید رشد و انهدام تمدن ها را در رابطه با تسلط جغرافیایی مورد بررسی قرار داد. تغییرات اقلیمی در مدت زمان طولانی سبب بسیاری از مهاجرت ها در طول تاریخ گردیده اند. غالباً در مورد تاثیر جبر جغرافیایی زندگی اقوام ساکن در صحراها با زندگی اسکیموها و یا گروه های دیگر مقایسه می شود و به سادگی میان پدیده ها رابطه علت و معلولی برقرار می کند.

البته در طول تاریخ توجه به تاثیر عوامل جغرافیایی به صورت یک عامل مسلط و مطلق و یا یکی از عوامل سابقی تاریخی بسیار دارد و پیش از این به نظریات منتسکیو در این مورد اشاره کردیم. در قرن نوزدهم”فردریک لوپله” از کسانی که در ابتدا به تهیه یک سری منوگرافی از نقاط مختلف پرداخت و تبیین جغرافیایی در آثار وی غلبه آشکار دارد. از سوی دیگر می توانیم به نام “راتزل” جغرافیادان آلمانی که مطالعاتش بیشتر گرایش به مردم شناسی جغرافیایی دارد و در زمان خود در آلمان شهرت بسیار داشت اشاره کنیم.

مکتب جغرافیایی امروز در جامعه شناسی اهمیت چندانی ندارد، چرا که دیگر دید مطلق گرایانه ای پیش از این در میان جغرافیادانان و جامعه شناسان وجود داشت جای خود را به یک بررسی جامع و همه جانبه گر داده است. (پاورقی: جامعه شناسی عمومی، منوچهر محسنی ص 235 تا 237)

در مورد تاثیر عامل جغرافیا در ساختمان بدنی و نیز حالات روانی و عاطفی انسان شکی نیست که تاثیراتی دارد چنانچه در مورد نژاد به سادگی این تاثیرات قابل مشاهده است، نژاد سیاه پوست متناسب با آب و هوای استوائی است چنانچه نژاد سفیدپوست، حتی تیره های گوناگون نژادها چنین اند، از طرفی تاثیر محیط طبیعی بر روحیات و خلقیات انسان هم قابل اغماض نیست، شادابی و خرمی که در دشت و کوه های سرسبز به انسان دست می دهد آیا با فضای دم آلود و آلوده قابل مقایسه است، تحقیقات روان شناسی فیزیولوژی نشان داده که نوع ویتامین ها و نوع آب و هوا در پیدایش حالات گوناگون رفتاری تاثیر شگرفی دارد، آزمایش های گوناگونی در این زمینه انجام گرفته که این موضوع را به اثبات می رساند. (پاورقی: به کتب روان شناسی، به ویژه شاخه روان شناسی فیزیولوژی مراجعه کنید.)

در این صورت انکار تاثیر محیط طبیعی بر رفتار انسان طبیعی نیست، اما به هیچ وجه قبول تاثیر آن نباید انسان را به جاده افراط بکشاند، که این محیط طبیعی است که رفتار انسان را شکل می دهد، درست است که اقوام ابتدائی و جوامع اولیه تحت تاثیر محیط جغرافیایی به شدت هر چه تمام قرار داشتند به طوری که به سادگی می توان پذیرفت عامل جغرافیا عامل نیرومند شکل دهنده نوع رفتار اجتماعی انسان اولیه بوده است.

ولی انسان هرچه به جلو گام برداشت از جبر طبیعت بیشتر خارج گردید و چیرگی و تسلط بیشتری بر طبیعت پیدا کرد، به نحوی که امروز عامل جغرافیا دیگر آن نقش حیاتی و نیرو را در رفتار انسان ندارد، بلکه این تفکیک و فن بشر است که طبیعت را به استخدام خود در آورده است، البته امکانات جغرافیایی و طبیعی هنوز به صورت یک عامل در کنار سایر عوامل می توانند دخالت داشته باشند منتهی به صورت زمینه و ماده خام نه به صورت عامل مستقل و چیره.

آنچه که امروزه می توان دگرگونی محیط طبیعی دانست محدود به حدوث زلزله، سیل، خشک سالی و امثال آن نیست. بلکه بیشتر ناشی از تحولاتی است که در محیط به وسیله تکنولوژی مدرن به وجود می آید و آن اکتشاف نفت صحرای سوزان عربستان و نواحی جنوب ایران با وضعیت فعلی آن یکی نبود، با اکتشاف و بهره برداری از نفت ابعاد سیاسی بین المللی و اقتصادی جدیدی به وجود آمد که همه جنبه های حیات اجتماعی مردم این سرزمین را ورد اثرات عمیق قرار داد.

در واقع تبدیل محیط طبیعی قدیم به سرزمین نفت خیز نوعی دگرگونی شرایط بود که رابطه اجتماعات اطراف حوزه های نفتی با جهان بیرون را به کلی عوض کرد، در وضعیت فعلی شاید به سختی بتوانیم تاریخ اجتماعی، تجربیات سیاسی و اقتصادی، دگرگونی های فرهنگی و حتی سیر تحولات اجتماعی جوامع خاورمیانه را جدا از وجود منابع نفت تشریح و توجیه کنیم.(*)

(*پاورقی: جامعه شناسی معاصر، ص 141، مطالعه کتب اجتماعی گوناگون در ارتباط به این موضوع حیاتی کاملاً ضروری است.)

در این زمینه شایسته است بیشتر توضیح دهیم ولی از موضوع بحث خارج می شویم.

خلاصه یحث محیط طبیعی تاثیرات مستقیم یا غیرمستقیمی در رفتار انسان ها دارد ولی چنانچه اشاره شد در اقوام اولیه به صورت عامل مسلط و چیره بود و در جوامع فعلی به صورت زمینه کلی زمینه پیشرفت و ترقی و تکامل می شود (آمریکا) و گاهی زمینه بردگی و بیچارگی (چنان چه قرن ها آفریقا چنین بود) که این پدیده را باید در رابطه با استعمار مورد برسی قرار داد.

چنانچه گفتیم ترقی روزافزون انسان روز به روز انسان بر طبیعت چیره تر ساخته است و دیگر سخن از تاثیر عامل جغرافیا به صورت عامل مسلط سخنی گزاف و دور از حقیقت است، در این صورت به طور طبیعی دخالت دادن این عامل در مورد اختلاف روحیات و عقاید انسان ها به صورتی که توجیه کننده همه جانبه آن ها باشد دور از حقیقت است، اختلافات شدید عقیدتی و رفتاری در یک محیط جغرافیایی همان به سادگی قابل مشاهده است و ما نیز در همین حد بسنده کرده از توضیح بیشتر آن خودداری می کنیم، همین قدر خواستیم گونه دیگری از یک سونگری را در کشف عامل زیربنائی رفتار بشر نشان داده باشیم.

ص 88: اقتصاد

مشهورترین و معروف ترین تئوری که در مورد زیربنای تحولات اجتماعی وجود دارد تئوری اقتصادی است، این تئوری که منسوب به مارکس و همکار صمیمی اش انگلس می باشد در اغلب کتب علمی جامعه شناسی، اقتصاد، تاریخ و حتی هنر و ادبیات که یا خواسته اند ناظریه مارکس را بیان و تشریح کنند و یا اینکه نشر و تبلیغ نمایند منعکس است. که برشمردن همه آن ها کار ضروری نیست، آنچه که به طور کلی از تئوری مارکس در این زمینه به دست می آید عبارتست از:

«مارکس جامعه را به بنائی تشبیه می کند که زیربنا و شالوده آن را قوای اقتصادی و روبنای آن (یعنی خود بنا) را افکار و آداب و رسوم و نهادهای قضائی، سیاسی و مذهبی و غیره تشکیل می دهد. همان طور که وضع یک ساختمان به وضع پی و اساس آن بستگی دارد، اوضاع اقتصادی نیز به اوضاع فنی وابسته است. همچنین افکار و رسوم و نظام سیاسی نیز هر یک تابع وضع اقتصادی است. این طرز فکر درست نقطه مقابل اندیشه هگل است…

مارکس در کتاب «فقر فلسفه» نوشته است مناسبات اجتماعی به طور کامل با نیروهای مولد پیوند دارد. انسان ها با اکتساب نیروهای مولد تازه ای، وجه تولید خویش را عوض می کنند و با تغییر وجه تولید و طرز تولید امرار معاش خود کلیه مناسبات اجتماعی را تغییر می دهند. آسیاب دستی، نمودار جامعه ملوک الطوایفی و آسیاب بخار نمودار جامعه سرمایه داری صنعتی است.

به این ترتیب مطابق متون مزبور که صریح و قطعی است، نه فقط نیروهای مولد بلکه خود وضع شیوه های فنی اقتصادی (ابزار تولید) ظاهراً تعیین کننده تمامی تاریخ بشر است.(*)

(*پاورقی: مارکس و مارکسیسم، اندره پی‌تر، ترجمه شجاع الدین ضیائیان، ص 33 و نیز نگاه کنید به درس هایی درباره مارکسیسم، ج 1.ف،ج. ص 38 و 39 نقل از متن فلسفه مادی دیالکتیکی و نیز عقاید اقتصادی، ژوزف لاژوژی، ترجمه دکتر مدرسی ص 65 و سیر اندیشه اقتصادی، نوشته باقر قدیری اصلی ص 152 و نقدی بر جامعه شناسی، کامرانی و عطائی ص 145 به بعد و کتاب های دیگری که به مناسبت این نظریه را طرح کرده اند.)

متن بالا که آندره پی‌تر از مدارک معتبر و دست اول مارکسیستی نقل قول و استنباط کرده است به صراحت می رساند که بنابر نظریه مارکسیسم، اقتصاد زیربنا است.(*)

(*پاورقی: شهرت این تئوری به حدی است که اغلب بدون ذکر مدارک و ماخذ نقل می شود ولی به پیروی از شیوه علمی تحقیق خواستیم از معتبرترین مدارک استخراج کنیم.)

برای اینکه بیشتر روشن کنیم مقصود از زیربنا بودن اقتصادی چیست باز هم به سراغ عین نظرات آن ها می رویم.

“زندگی مادی جامعه، عنصر اولی و مقدم است،  در حالی حیات عقلی جامعه عنصر ثانوی و مشتق و فرعی است، و زندگی مادی جامعه واقعیتی است که به صورت مستقل و جدا از اراده انسان وجود دارد، در حالی که حیات عقلی انعکاس این واقعیت یا انعکاس این وجود مادی است.” (*)

(*پاورقی: درس هایی درباره مارکسیسم ج 1 ص 3 و نیز مارکس و مارکسیسم، ص 243 شماره 11)

همچنین در نتیجه آن مقدمات اگر دیدیدم در دوره های مختلف تاریخ جامعه افکار و نظریات اجتماعی مختلفی یا آراء و شرایط سیاسی متفاوتی وجود داشته است اگر دیدیم در سایه نظام برده داری یک نوع افکار و نظریات و آراء و شرایط سیاسی وجود دارد در حالی که در سایه نظام ارباب رعیتی نوع دیگری و در سایه نظام سرمایه داری نوع سومی، توجیه و تفسیر آن را نمی توان در طبیعت و ذات آن افکار و نظریات و آراء و اوضاع سیاسی یا در خصوصیت آن ها پیدا کرد بلکه باید در شرایط زندگی مادی جامعه در ادوار مختلف تحول جامعه پیدا کرد. (پاورقی: درس هایی درباره مارکسیسم، ج 1 ص 3 و 4)

چنانچه در متون بالا آمده این شرایط مادی جامعه است که افکار و اندیشه ها را می پروراند و شکل می دهد.

شرایط مادی جامعه چیست؟ شرایط مادی جامعه بنا به تعریف مارکسیسم، عبارتست از طرز معیشت یا طرز تولید کالاهای ضروری برای زندگی و وسایل تولید همین کالاها، شرایط مادی جامعه را شیوه تولید و وسایل تولید همان جامعه تشکیل می دهد. (پاورقی: مدرک پیشین ص 5 و 6)

اینک که روشن شد شرایط مادی، همان ابزار تولید و شیوه های تولید اقتصادی است به وضوح به دست می آید که مفهوم اقتصاد زیربناست چیست؟ این شرایط مادی است که تاریخ را می آفریند، تاریخی که به طور جبری باید مراحلی را طی کند و در هر مرحله نحوه تولید خاص و در نتیجه طرز تفکر خاص وجود دارد.

«شیوه های اقتصادی که مردم برای تولید و مصرف و مبادله پیش می گیرند، روش هایی موقت و از بین رفتنی و تاریخی (یعنی مرحله ای و محدود به دوره ای) است. وقتی مردم نیروی تولید جدیدی به دست آورند، شیوه تولیدشان را تغییر می دهند و همراه این تغییر دادن همه روابط اقتصادیشان را که چیزی جر احوالی که شیوه های تولید لازم آورده اند نیست، تغییر می دهند» (پاورقی: مدرک پیشین ص 6 و 7)

قبلاً نقل شد که در دوره های مختلف تاریخ جامعه، افکار و نظریات اجتماعی مختلفی به جود می آید سپس گفته شد این دوره های تاریخی در اثر شرایط مادی جامعه به وجود می آیند و روشن گردید که شرایط مادی جامعه همان شیوه تولیدی ابزار تولید یا به تعبیر دیگر عوامل اقتصادی است. اینک بد نیست دانسته شود مراحل تاریخی که تحت تاثیر عوامل اقتصادی به وجود می آیند کدام است. به تعبیر دیگر روابط تولیدی در طول تاریخ چه اشکالی را طی کرده است.

تاریخ، پنج نوع روابط تولیدی را ثبت کرده است: کمونیستی اولیه (یا باستانی) برده داری، نظام ارباب و رعیتی (یا فئودالی)، نظام سرمایه داری، و نظام سوسیالیستی. (پاورقی: مدرک پیشین ص 49)

هر یک از این مراحل بر اثر نوع خاصی از ابزار تولید به وجود آمده اند که توضیح آن ها خارج از حوصله این مقاله است.(*)

(*پاورقی: مفصل هر یک از مراحل و نوع روابط تولیدی و ابزار تولید را در مدرک پیشین ص 48 به بعد بخوانید.)

چنانچه در اول این بحث به نمونه ای از ارتباط ابزار تولید و روابط تولیدی اشاره شد (آسیاب دستی نمودار جامعه ملوک الطوایفی و آسیاب بخار نمودار جامعه سرمایه داری صنعتی) (پاورقی: مدرک پیشین ص 55)

اینک که سیمای نسبتاً کلی ولی روشن از دیگاه مارکسیسم در مورد تحولات زندگی بشر و عوامل اساسی آن به دست آمد لازم است به بررسی منصفانه این تئوری بپردازیم تا ببینیم آیا به راستی تنها عامل اقتصاد است که زیربنای اساسی همه دگرگونی های تاریخی و در نتیجه افکار و عقاید گوناگون در طول قرون و اعصار است یا عوامل دیگری هم در کار هست.

برای این منظور بهترین شیوه، شیوه ای که مائو هم بر آن تکیه می کند یعنی قاعده وحدت نظریه و تطبیق(*) را به کار بریم. بدین معنی که نظریه مذکور را به تاریخ عرضه می کنیم تا بنگریم آیا آن را تایید می کند و با واقعیت خارجی تطبیق می نماید یا نه؟

(*پاورقی: اقتصاد، ج ص 91)

ص 92: تطبیق نظریه با حقایق خارجی

1- اولین مطلبی که قبل از هر چیز به چشم می خورد این است که با توجه به این نظریه که تاریخ عبارتست از جنگ طبقات، و این از صریح مطالب آنان استخراج می شود نخستین جمله فصل اول بیانیه کمونیست با قدرت این موضوع را تایید می کند:

“تاریخ کلیه جوامع گذشته همانا تاریخ مبارزات طبقاتی است”، (پاورقی: مارکس و مارکسیسم ص 35 و 249)

آیا در جامعه اولیه که باز هم به اعتراف صریح خودشان: نه استثمار هست و نه طبقاتی وجود دارد(*) تحت تاثیر چه عاملی تحول و دگرگونی رخ داد و به جامعه برده داری تبدیل شد. در آنجا که تضاد طبقاتی در جامعه وجود نداشت، طبقه ای نبود تا بر علیه طبقه دیگر بشورد و جایگزین آن شود. اگر به راستی این تئوری کامل و بدون نقص است چگونه می تواند عبور انسان اولیه را از جامعه ابتدایی اولیه به جامعه برده داری توجیه کند.(**)

(*پاورقی: درس هایی درباره مارکسیسم جلد اول ص 50 فلسفه مادی دیالکتیتی)

(**پاورقی: توضیح مفصل این ایراد را در کتاب درس هایی ج 1 ص 77 به بعد یخوانید.)

2- در مورد جامعه آخرین باز بنا به اعتراف صریح خودشان کمون پایانی نتیجه نهائی تمام حرکات تاریخ است و در آن طبقه ای وجود ندارد و دیگر جنگ طبقاتی شکل نمی گیرد، چنانچه خود مارکس می گوید:

سرانجام این نبرد نمی توان شک کرد… به همراه طبقه بورژوا، مالکیت خصوصی نیز نابود می شود و پیروزی طبقه کارگر برای همیشه به مبارزه طبقات و کاست ها خاتمه می دهد. (پاورقی: مارکس و مارکسیسم ص 250)

چرا و به چه دلیل؟ آیا عامل اقتصاد نقش خود را از دست می دهد؟ اگر عامل اقتصاد عامل زیربنائی همه تحولات تاریخی است و تاریخ پرداخته جنگ طبقاتی است، در کمون نهائی که طبقه ای نیست عامل اقتصاد بی کار می شود؟ مگر در درون هر جامعه ای تضاد وجود ندارد؟ و تضاد هم برخاسته از روابط اقتصادی نیست چرا تضاد در جامعه نهائی حذف می شود؟ آیا این امر خود دلیل بر آن نیست که عامل اقتصاد را نمی توان عامل نهائی و زیربنائی همه تحولات تاریخی شمرد.

اشکال دیگری که در اینجا به چشم می خورد تضاد در دو مرحله آغازین و نهائی تاریخ است. به کدامین دلیل اقتصادی کمون اولیه به ضد خود تبدیل شد و برده داری به وجود آمد ولی کمون نهائی دیگر ضدی ندارد و پایان تاریخ است؟ آیا براساس ماتریالیسم تاریخی می توان این مشکل را حل کرد؟

3- مطلب را به آخرین تحول تاریخی موجود که فعلاً در جریانش هستیم می کشانیم و آن پیدایش جوامع سوسیالیستی است.

آیا پیدایش جوامع سوسیالیستی با معیارهای ماتریالیسم تاریخی قابل تطبیق است؟ آیا توجه به آنکه جوامع سوسیالیستی جهان مرحله سرمایه داری را طی نکرده اند و ناگهان وارد مرحله سوسیالیستی شده اند نشان نمی دهد که عامل اقتصاد که براساس آن مراحل تاریخی را تفسیر و توضیح دهد زیرا از سرمایه داری باید جبراً عبور کرد تا به سوسیالیسم رسید.

در صورتی که طبق پیش بینی های مارکس و انگلس هم باید انقلاب سوسیالیستی در انگلستان و آلمان و فرانسه بروز کند نه در جامعه فئودالی روسیه. (پاورقی: درس هایی درباره مارکسیسم ج 1 ص 169 و ص 315 و نیز مارکس)

آنان با حرارت تمام و طبق تئوری خودشان در مورد مراحل معین تاریخی که باید هر جامعه از آن عبور کند این پیش بینی ها را می نمودند برای نمونه به این جمله دقت کنید:

«پیروزی طبقه کارگر در اروپا محدود به انگلستان نخواهد بود، بلکه برای احراز آن حتماً باید لااقل در انگلستان و فرانسه و آلمان همکاری کنند.» (پاورقی: درس هایی درباره مارکسیسم جلد 1 ص 315)

آیا اگر عامل تحولات تاریخی رشد نیروهای تولیدی است و باید جامعه به مرحله سرمایه داری برسد و سپس در اثر رشد و تکامل و سپس تضاد و کشمکش طبقاتی بین طبقه پرولتر (کارگر) و سرمایه دار انفجار به وجود آمده و جامعه سرمایه داری به جامعه سوسیالیستی برسد(*) به کدامین دلیل و براساس کدامین معیار این تز واقیعت خارجی پیدا نکرد و پیش گویی های آنان که براساس و طبق معیارهای ماتریالیسم تاریخی خودشان است نادرست از آب درآمد.(**)

(*پاورقی: مارکس و مارکسیسم ص 71 به بعد و کتب دیگر.)

(**پاورقی: توضیح گسترده و دقیق این اشکال را در کتاب درس هایی درباره مارکسیسم ج 1 ص 169 به بعد بخوانید.)

البته این تحولات بدون علت و سبب نیست ولی باید با معیارهای دیگری بررسی شود نه معیار خاص آنان.

4- باز هم مطلب را ظریف تر کنیم، جامعه آلمان را در نظر می گیریم آلمان قبل از جنگ جهانی یک دولت یکپارچه بود و دارای نظام سرمایه داری ولی پس از جنگ به دو دولت دارای دو نظام شد یکی راه سرمایه داری را ادامه داد و دیگری اشتراکی شد. آیا این پدیده با کدامین معیار جبر تاریخ مادی قابل توجیه است؟ چگونه شد که نیمی از آلمان در آن عامل اقتصادی به گونه ای عمل کرد و در نیمه دیگر به گونه دیگر؟ آیا با عرضه تئوری تحولات تاریخی براساس رشد نیروهای تولیدی به جامعه آلمان دچار شگفتی نخواهیم شد که به هیچ وجه نمی توان این تقسیم را طبق تئوری تفسیر کرد؟

چنانچه گفته شد جوامع سوسیالیستی موجود طبق پیش بینی هایی که براساس تئوری مادی تاریخ انجام یافته بود به وجود نیامده اند و مرحله تاریخی و حساس سرمایه داری را برای ورود به جامعه سوسیالیتی طی نکرده اند، از شوروی که اولین دولت سوسیالیستی جهان است گرفته تا اروپای شرقی و چین و کشورهای شرقی و جنوب شرقی آسیا (کره، ویتنام، کامبوج، لائوس) و در آفریقا، آنگولا و موزامبیک و بالاخره کوبا و عدن هیچ کدام به جامعه سرمایه داری نرسیده بودند (در مورد خاص آلمان که قبلاً صحبت شد) اینک باید پرسید پس براساس کدامین معیار و دلیل ما می توانیم تئوری ماتریالیسم تاریخی و بالاخره سلطنت هایی عامل اقتصاید را در طول تاریخ بپذیریم؟

5- طبق این تئوری هر یک از مراحل تاریخی در پی مرحله پیشین به وجود می آید و امکان ندارد جامعه این مراحل را طی نکند و یا بازگشت به مرحله پیشین نماید، در حالی که در قرن ما شاهد بازگشت شگرفی هستیم، بدین صورت که جامعه ای براساس عوامل مختلفی سوسیالیستی می شود (که خود سوسیالیستی شدنش به هیچ وجه طبق معیارهای مارکسی نیست) سپس با یک کودتا دوباره به اردوگاه سرمایه داری باز می گردد. نمونه کاملاً روشن گویایش شیلی که در عصر آلنده سوسیالیستی شد و با کودتا سرمایه داری.

چه واقعه شگرفی که معلوم نیست براساس معیار این تئوری چگونه قابل توجیه است. نه سوسیالیت شدنش طبق معیار آن هاست و مهم تر نه بازگشت آن به سرمایه داری.

سومالی هم اینک در همین مسیر گام بر می دارد منتهی به صورت دیگری، این تحولات و دگرگونی های مشابه آن هرکدام به تنهایی برای متزلزل کردن تئوری مذکور کافی است.

6- طبق تئوری مذکور، تضاد طبقاتی، به طور خود به خود تضاد افکار و عقاید می آفریند. اینک می پرسیم عامل اختلافات چین و شوروی چیست؟ چرا این دو قدرت بزرگ کمونیستی با یکدیگر اختلاف دارند که حتی به سازش های گوناگون هر یک از آن ها با اردوگاه سرمایه داری در موارد مختلف منتهی می شود.

براساس کدامین معیار ماتریالیسم تاریخی، چین و شوروی اختلاف دارند؟ هر یک از آن ها دیگری را خائن به اصول مارکسیسم منحرف از آن می پندارد، آیا هر دوی آن ها راست می گویند؟ آیا یکی از آن ها راست می گویند و در هر دو صورت مگر هر دو سوسیالیستی نیستند، یک طبقه را تشکیل نمی دهند؟ اختلاف چرا؟ همین گونه است اختلافات شدید ویتنام با کامبوج که حتی به درگیری هایی کشیده شده، اختلافات ویتنام با چین، آلبانی با شوروی، یوگوسلاوی و رومانی با شوروی و… این اختلافات ناشی از چیست؟ در اینجا و موارد قبلی ما در مقام پاسخ نیستیم بلکه باید طرفداران این تئوری توضیح دهند چرا باید این همه تضاد و اختلاف در اردوگاه سوسیالیسم باشد؟

7- مگر فکر زائیده شرایط اقتصادی نیست؟ مگر متناسب با وضع طبقه نیست؟ مگر علوم و فنون متناسب با روابط تولیدی جامعه نیست و بر این اساس علوم و فنون در جامعه سرمایه داری قطعاً با جامعه های دیگر قطعاً متفاوت است زیرا روابط تولیدی و شرایط تولیدی شان متفاوت است، اما با تمام این احوال مشاهده می کنیم هماهنگی عظیمی بین علوم در اردوگاه سوسیالیسم و اردوگاه سرمایه داری به چشم می خورد. در هر دو اردوگاه دانشمندان در موارد فراوانی از مسایل علمی توافق نظر دارند، اگر فکر و در نتیجه علم زائیده شرایط مادی جامعه است و شرایط مادی همان شرایط اقتصادی و اوضاع طبقاتی است به هیچ وجه نباید توافق و حتی تشابهی در بین دو جامعه متضاد از لحاظ طبقاتی باشد. به حدی که حتی در مسایل گوناگون همکاری های عظیم علمی بین آن ها برقرار است.

واقعاً جای شگفتی است که سفاین فضائی از دو جامعه متضاد با دو نظام متفاوت و دو پایگاه طبقاتی متفاوت بر می خیزند و در فضا طبق یک فرمول و طبق یک قانون پرواز کرده و حتی به هم متصل می شوند. این توافق نظر و ساید کشفیات و اختراعات و نظریات و تئوری های همسان و مشابه در دو جامعه متفاوت را چگونه می توان با این تئوری که فکر برخاسته از شرایط طبقاتی است تطبیق کرد.

8- و باز در همین زمین منتهی به صورت دیگر این اشکال مطرح می شود که چگونه می توانیم اختلافات شگرف که از لحاظ علم و پیشرفت های علمی در جوامع مشابه از لحاظ اوضاع اقتصادی در طول تاریخ را توجیه کنیم، پیشرفت علمی عظیمی که در جوامع اسلامی رخ داد با وجود آنکه از لحاظ ظاهری اوضاع و شرایط اقتصادی مشابهی با جوامع دیگر داشتند. با چه معیاری از معیارهای این تئوری قابل تفسیر است. تمدن عظیم یونان در تاریخ اروپا و سپس قرون وسطای وحشتناک و هولناکی که در همان اروپا رخ داد چگونه با معیارهای مذکور قابل تفسیر است، اروپائی که روزی آن تمدن علمی را داشت به کدامین علت قرن ها در رکود و سکوت و جمود فروریخت در حالی که جوامع مشابه آن ها سیر علمی و فکری دیگری داشته اند.

در این زمینه مسایل دیگری هست که فعلاً از ذکر آن خودداری می کنیم.

9- باز مگر طرز فکر انسان برخاسته از شرایط و پایگاه طبقاتی او نیست،  پس به کدامین دلیل افراد و نمونه های فراوانی را رد طول تاریخ مشاهده می کنیم که صد درصد نقطه مقابل پایگاه طبقاتی خود موضع فکر گرفته اند، این موضع گیری را چگونه می توان تفسیر کرد.

لنین و چوئن لای هر دو بورژوا زاده هستند ولی می بینیم در موضع دیگری قرار می گیرند. امثال اینان در این جوامع فراوان یافت می شود.

10- اختلافات شدیدی که در سطح رهبری چین پس از مائو به وجود آمد و بنابر ادعاهای موجود روشن گشت چگونه چندین سال چین در مسیر غیرطبیعی حرکت می کرده اگر ادعای هر یک از دو گروه را بپذیریم در هر صورت به هیچ وجه قابل تفسیر با معیارهای این تئوری نیست زیرا معنی ندارد این همه اختلاف و تا این حد اختلاف؟

آیا با توجه به اینکه تئوری ماتریالیسم تاریخی که براساس اقتصاد است، نه در مورد جامعه اولیه مصداق پیدا می کند و نه در مورد جوامع سوسیالیستی و نه در مورد جامعه نهائی و بالاخره نه در مورد رابطه علم و طبقه، فکر و طبقه و مسایل دیگری در این زمینه، باز هم معتقد شویم که عامل اقتصاد زیربنای تمام مسایل را تشکیل می دهد؟

ما در اینجا به برخی از اشکالات وارد به این تئوری اشاره کردیم، اشکالات دیگری در زمینه های گوناگون فلسفی، اقتصادی، اخلاقی و اجتماعی بر این تئوری وارد هست که باید در جای خودش مورد توجه قرار گیرد.(*)

(*پاورقی: برای آشنایی بیشتر با برخی از نارسائی های این تئوری به کتاب هایی از قبیل، طبقه جدید، میلوان جیلاس، ترجمه دکتر رضا، بازگشت از شوروی، آندره ژید، درس هایی درباره مارکسیسم، 2 جلد، فارسی، فلسفه ما، و اقتصاد ما، نوشته محمد باقر صدر، اصول فلسفه، نوشته علامه طباطبایی، علمی بودن مارکسیسم، اثر مهدی سحاب، انسان، اسلام و مکتب های مغرب زمین، علی خراسانی، متد دیالکتیک، اثر حجتی کرمانی، متریالیسم مارکسیسم نوشته دکتر کافی و امثال آن مراجعه کنید.)

فقط در همین طرح این مسایل کافی بود تا روشن گرداند تکیه به تنهایی بر روی عامل اقتصاد به هیچ وجه نمی تواند ریشه نهائی اختلافات فکری و عقیدتی را بیان کند. البته در نظر خواهیم داشت که عامل اقتصاد به صور گوناگون یکی از جمله عوامل نیرومند و موثر در اختلافات فکری و عقیدتی و اجتماعی است، ولی به هیچ وجه تنها عامل نیست و نخواهد بود و باید با بررسی گسترده و همه جانبه ای به سراغ دیگر عوامل رفت تا بینشی علمی و دقیق در این زمینه به دست آورد و الا اگر در صورت مذکوری که از آن صحبت شد محصور شویم بدون تردید با اشکالات فراوانی که برخی از آن ها را برشمردیم روبه رو خواهیم شد.

ص99: ایدئولوژی و فرهنگ

در مورد نقش ایدئولوژی و فرهنگ به عنوان عامل نیرومند رفتار بشر، تا آنجا که از مدارک موجود به دست می آید و می توان برداشت کرد، مشهورترین چهره ای که آن را پذیرفته و برآن تکیه می کند، ماکس وبر است که از مهم ترین جامعه شناسان جدید آلمان است.

آثار مهم وبر عبارتند از «اقتصاد و جامعه»، «مقالات برگزیده در فرهنگ علمی»، «مقالات برگزیده در جامعه شناسی مذهب» شامل بررسی او درباره اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری، «مقالات برگزیده در جامعه شناسی و سیاست اجتماعی» و «برگزیده نوشته های سیاسی». (پاورقی: مبانی جامعه شناسی، هانری مندراس، ترجمه باقر پرهام ص 39-40)

«بسیاری از جامعه شناسان (معاصر) ایدئولوژی را عاملی موثر در دگرگونی های اجتماعی می شناسند، ماکس وبر از جمله کسانی است که تاحدی اغراق آمیز ایدئولوژی را در شکل دادن به نظام اجتماعی مهم دانسته است». (پاورقی: جامعه شناسی معاصر، دکتر صالحی ص 136)

ژرژگورویچ در مورد تئوری وبر می گوید:

«به عقیده وبر جامعه شناسی علم فرهنگ است… این علم برای رسیدن به منظور خود معانی درونی و فرهنگی رفتارها را با روش ادراک تفسیری بررسی می کند و بدین سان به تبیین علی رفتارهای مذکور می رسد.» (پاورقی: مبانی جامعه شناسی ص 40)

«وبر تحت تأثیر تبحر تاریخی خویش از یک سو، و نفوذ مفاهیم روحانی اش از سوی دیگر علوم اجتماعی را در حکم نوعی علم فرهنگ می دانست و الگوها، قواعد، افکار و ارزش ها را از جمله عوامل مسلط می شمرد.»(پاورقی: مبانی جامعه شناسی ص 40)

گورویچ ادامه می دهد:

«ماکس وبر عقیده داشت که پروتستانیسم یکی از علل سرمایه داری است و ما در این مورد به نقل قولی از او اکتفا می کنیم:

«پیرو مذهب کالون که هیچ گاه از گزینش خود مطمئن نبود دلایلش را در همین جهان جستجو می کند. او این دلایل را در رونق کار تولیدی خویش می یاید، اما وی، به بهانه پیشرفت، به خود اجازه استراحت و یا صراف کردن اندوخته خویش را در راه تجمل و لذت نمی دهد. پس او موظف است که پول خود را در کار تولیدی مجدداً به کار اندازد. از اینجاست که اجبار زاهدانه ذخیره اندوزی موجب تراکم و تشکیل سرمایه می شود.

از این گذشته تنها با کار منظم و عقلانی و حسابگری دقیق می توان از وضع کار تولیدی هر لحظه آگاه شد، و تنها چیزی که با این روحیه و این اخلاق سازگار می باشد همانا داد و ستد آرام است، زیرا پیرو مذهب کالون، مردی است دارای کف نفس، او از غرایز و شهوت گریزان است، استقلال دارد و جز به خود اطمینان نمی کند، او کسی است که رفتار خود را مطالعه و درباره آن تحقیق می کند و این چیزی است که سزاوار یک سرمایه دار است.» (پاورقی: مبانی جامعه شناسی ص 41)

چنانچه از متن بالا که گورویچ از ماکس وبر نقل کرده است با روشنی نسبی به دست می آید که ماکس وبر به ایدئولوژی نقشی خاص داده و برای آن ارزش ویژه ای قایل است، گرچه نتوانیم بگوییم وبر ایدئولوژی را تنها عامل مسلط در شکل بندی رفتار انسان دانسته ولی می توانیم بگوییم او به صورت نیرومندترین عامل به آن نگریسته است و ما برای تایید مطلب نقدی را که گورویچ در همین زمینه بلافاصله پس از نقل مطلب بالا می کند در اینجا می آوریم:

«بعضی ها معتقدند که منظور ماکس وبر این نبوده که مارکسیسم را رد کند و نوعی نظریه ایدآلیستی تاریخ را جانشین نظریه ماتریالیستی سازد بلکه فقط می خواسته است نشان دهد که واقعیات اجتماعی دارای علل گوناگون اند، علی الخصوص که در کتاب اقتصاد و جامعه به نقش طبقات اجتماعی در تشکیل مذهب اشاره کرده است (مثلاً گرایش عمومی طبقات غیر ممتاز به سوی مذاهب رستگاری)، با این همه، باید گفت که روش کار وبر وی را به نتیجه گیری های غلط کشانیده است وبر آثار فرهنگی و از جمله مذهب را به طور مصنوعی از وابستگی های اجتماعی کلی آن ها و از شالوده اجتماعی جدا کرده و به عنوان رفتارهای فردی پراکنده و منشأ معانی شخصی آن رفتارها در نظر گرفته است. (پاورقی: مبانی جامعه شناسی ص 41)

چنانچه می بینید وبر اگر به فرهنگ نقش تنها عامل را نداده ولی گورویچ ولو با دید انتقادی بیان می کند که وبر نقش بزرگی برای فرهنگ و مذهب قائل شده است، قسمت آخر متن بالا را که دقیقاً مطالعه کنید این مطلب به وضوح به دست می آید، به ویژه آنکه در پی چند جمله ژرژ گورویچ که یکی از برجسته ترین جامعه شناسان عصر ماست در بررسی و نقد نظریه ماکس وبر مطلب زیر را بیان می دارد و این امر خود می رساند که وبر به ایدئولوژی نقش ویژه ای داده است، اینک مطلب مورد بحث:

«در نتیجه جای تعجب نیست که اقدام وبر با شکست روبه رو شده باشد، زیرا مورخان نامداری چون ر.ت.تاونسی در کتاب «مذهب و اعتلاء سرمایه داری» و ا.فانفانی در کتاب «مذهب کاتولیک، مذهب پروتستان و سرمایه داری» ثابت کرده اند که سرمایه داری در کشورهای کاتولیکی و غیرپروتستانی و یا در ژاپن که مذهب بودائی و کنفوسیوس دارد همان قدر پیشرفته است که در کشورهای پروتستانی». (پاورقی: مبانی جامعه شناسی ص 41-42)

آیا بیان این مطلب خود نشان نمی دهد که کوشش این مورخان نامدار جهت رد کردن ارتباط ایدئولوژیکی و سرمایه داری دلیلی بر آن است که وبر ارتباط قوی و نیرومندی را در این زمینه قائل است و متنی هم که از او آوردیم دلیل این ادعاست و در این صورت ما می توانیم تا حدود زیادی نظریه ماکس وبر را به روشنی دریابیم که او به ایدئولوژی نقش یک عامل نیرومند و کارساز را بخشیده است. و علت آنکه قطعه های مختلفی را آوردیم برای آن بود که نظریه او تا حدودی به دست آید تا سپس بتوان در مورد آن قضاوت کرد.

اینک که تا حدودی نظریه مذکور روشن شد به بررسی آن می پردازیم تا دریابیم که آیا فرهنگ و ایدئولوژی نقش تنها عامل را بازی می کند یا باید در کنار سایر عوامل قرار داد و چون خط سیر بحثی که ما دنبال می کنیم کاوش در زمینه ریشه یا ریشه های اختلاف عقاید است، در این صورت بحث ما در میدان مشخصی دور خواهد زد والا در این زمینه شایسته است که بررسی گسترده و موشکافانه ای در  زمینه نقش فرهنگ و ایدئولوژی در تاریخ حیات بشر بنمائیم که طبعاً از حوزه بحث فشرده و کوتاه ما خارج است.

به هر شکل در این زمینه که ایدئولوژی یک از عوامل نیرومند فعالیت های بشری است تردیدی در آن نمی توان داشت و باید گفت یکی از مرزهای مشخص انسانی را فرهنگ تشکیل می دهد و بی سبب نیست که در تعریف انسان، «حیوان فرهنگی» را نیز مشاهده می کنیم.

تاريخ بشر شاهد دگرگونی های عظیمی است که بر اثر ایدئولوژی های گوناگون به وجود آمده است که هر انسان منصفی می تواند با مراجعه به آن این نقش را به خوبی مشاهده کند، به ویژه هنگامی که به اسلام می رسیم، اسلام که در سطح جهان یکی از بزرگ ترین تحولات و حرکت های تاریخی را به وجود آورد خود بهترین نمونه و دلیل جهت اثبات نقش ایدئولوژی در زندگی بشر است چنانچه یکی از جامعه شناسان در این زمینه می گوید:

«ایدئولوژی اسلام در مدت زمانی کوتاه توانست پیدایش امپراطوری عظیم، پیشرفت های علمی و اقتصادی و فرهنگی چشمگیری را امکان پذیر سازد». (پاورقي: جامعه شناسی معاصر، دکتر محمد مهدی صالحی، ص 137)

بحث در زمینه نقش و سهم اسلام در تمدن جهانی، بحثی است که از حوصله این مقاله کوتاه خارج است به مدارک زنده ای که در این زمینه هست مراجعه کنید(*)،

(*پاورقي: ازجمله، نقش پیامبران در تمدن انسان، فخرالدین حجازی، سهم اسلام در تمدن جهان، دکتر صاحب الزمانی، خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری و کتاب های دیگری در این زمینه.)

ما در اینجا فقط اشاره ای به قرون جدید می کنیم:

اسلام نه تنها در آغاز بزرگ ترین نقش را در جهان بازی کرد، بلکه بار دیگر در صحنه بین المللی حضور به هم رسانیده و این حرکت که از زمان سید جمال الدین اسدآبادی این بیدارگر شرق آغاز و تا عصر ما کشیده می شود، مطالعه دقیق حرکت سید جمال که براساس ایدئولوژی اسلام بود خود بیانگر نقش ایدئولوژی در زندگی بشر است، آری با احیای تفکر اسلامی به قول اقبال و بازگشت به خویشتن به قول آن جامعه شناس اسلامی نقش خلاق و پویا و انسان‌ساز اسلام بار دیگر در صحنه گیتی ظاهر می شود که نمونه های روشن و زنده اش در عصر ما حرکت پرشکوه ملت الجزایر است، به طوری که عمار اوزگان که قبلاً جزو سران کمونیست بود پس از مشاهده شکوه اسلام و نقش خلاق آن به اسلام می گرود و کتاب تاریخی خود را به نام افضل الجهاد به رشته تحریر در می آورد!

به هر شکل در تایید نسبی نظریه ماکس وبر باید گفت بدون تردید ایدئولوژی در تاریخ بشر نقش حیاتی ایفا کرده است و روشنی این امر به حدی است که انکار آن ملازم انکار حقایق عینی است، مناهی در توجیه این پدیده است که اختلاف نظر به وجود می آید. به ویژه جامعه شناسان مارکسیست که نمی توانند فرهنگ را جدای از روابط تولیدی جامعه توجیه کنند. اما هم اینان هنگامی که به اسلام می رسند در توجیه کردن اسلام با اوضاع اقتصادی عربستان چنان به دست و پا می افتند که به مصداق غریق به هر چیزی چنگ می زند، می کوشند از تخته پاره ای برای نجات از گردای مهلکی که برای تئوری آن ها به وجود آمده استفاده کنند زیرا به هیچ وجه نمی توانند اسلام را با آن فرهنگ غنی که از قرآن برمی خیزد با شرایط مادی عربستان تطبیق و توجیه نمایند.

به همین سبب است که اغلب به صورت کلی با عباراتی از قبیل فرهنگ و ایدئولوژی، انعکاس طبیعی شرایط اجتماعی در جامعه است و با آوردن مثال هایی از اقوام و ملت های مختلف مطلب را طرح می نمایند، برای نمونه به کتاب زمینه جامعه شناسی، و نیز نظریه شناخت مراجعه کنید.

اینکه مادر این زمینه به نقش اسلام اشاره کردیم چون برای خوانندگان روشن ترین مثال در این زمینه اسلام است.

ماکس وبر برای تایید نظریه خود پروتستانیسم را در اروپا مثال می زند و می گوید شما می توانید با این ملاک، یعنی نقش ایدئولوژی در زندگی به راحتی اروپا را تقسیم بندی کنید، به کشورهای پیشرفته صنعتی که همگی پرتستان هستند (فرانسه، انگلستان، آلمان) و کشورهایی که نسبت به این گروه پیشرفت عظیم نداشته اند (ایتالیا، پرتقال، یونان و …) کاتولیک هستند و چنانچه قبلاً از او نقل کردیم علت اینکه مدهب پروتستان این نقش را بازی کرده است در محتوی دنیاگرایانه آن است در حالی که کاتولیک ها، آخرت گرا بیشتر از دنیاگرا هستند.

تاریخ قرون وسطی، یکی دیگر از مدارک زنده در تایید نسبی نظریه ماکس وبر است. کلیسا، آن دستگاه جهنمی که با پشتوانه ایدئولوژیکی اش قرن ها، جمود و خامی و خرافه را در مردم ترویج می داد و آن تاریخ ننگین را برای خودش به ثبت رسانید نمونه دیگری از نقش ایدئولوژی است منتها در شکل منفی آن.

حتی وقتی مارکسیسم که مذهب را افیون توده ها می خواند بدون آن که خود بخواهد اعتراف به یک واقعیت کرده است که ایدئولوژی نقش دارد، آن هم نه نقش ساده که نقشی قوی و نیرومند در حدی که توده های عظیمی را در تاریخ به قول آنان در جهل و فریب فرو برده است.

اینک که تئوری ماکس وبر یا مثال های گوناگون تا حدودی روشن شد می رسیم به مطلب اساسی بحث که آیا می شود بر مبنای تئوری او اختلافات عقیدتی را توجیه کرد. شاید خود وبر در این زمینه صریحاً مطلبی نگفته باشد ولی کوشش ما در آن است که از دیدهای گوناگون به ریشه یابی سوال خود بپردازیم؛

1- آیا پذیرش یک ایدئولوژی به تنهایی می توان اختلافات عقیدتی و فکری را از بین ببرد، اگر چنین است، فرقه ها و شعبه ها و گروه های مختلف که در پی پذیرفتن یک ایدئولوژی در پیروان آن به وجود آمده و سپس هر یک به توجیهات تایید کننده بینش خود از آن مکتب می پردازند با چه معیاری قابل توجیه است، آیا صرفاً ایدئولوژی که آن ها را به اختلاف فکری کشانده یا عوامل دیگری در کار بوده اند، شما کدام مکتب و ایدئولوژی و فرهنگ را در جهان سراغ دارید که پیروانش اختلافات اساسی ایدئولوژیکی با یکدیگر نداشته باشند.

2- آیا این امر که ایدئولوژی نقش عامل نیرومند را بازی می کند را اگر بپذیریم افرادی که برای مطامع و منافع خاص خود به ایدئولوژی می پیوندند و سپس با استفاده از سلاح ایدئولوژی بر علیه پیروان راستین آن می شورند را با چه معیاری توجیه کنیم، آیا در اینجا می توانیم ایدئولوژی را عامل تعیین کننده در حرکت آنان بدانیم یا باید علل و عوامل دیگری را بیابیم که بتواند حرکات آنان را توجیه کند.

3- آیا به راستی این ایدئولوژی مارکسیسم بوده که اروپای شرقی و برخی دیگر از کشورها را حرکت داده است یا ارتش سرخ با استفاده از قدرت به تسلط بر اروپای شرقی و کشورهای شمال غربی خود لیتوانی، لیتونی و استونی و غیره پرداخته است، چنانچه برخی از جامعه شناسان در تایید نظریه ماکس وبر این کشورها را نمونه آورده اند. (پاورقي: جامعه شناسی معاصر، دکتر صالحی ص 136)

آنچه که می توان در بررسی عمیق حرکت این کشورها به دست آورد ایدئولوژی نقش درجه اول را در ایجاد دولت های سوسیالیستی بازی نکرده است بلکه عوامل دیگر از جمله زد و بندهای پنهانی ابرقدرت ها را نیز باید در نظر گرفت. (پاورقي: در این زمینه به کتاب عمیق، سیاست مافوق صنعتی نظامی نوشته خوان بوش، ترجمه فرامرز برزگر مراجعه کنید.)

4- آیا به تنهایی ایدئولوژی می تواند نقش بازی کند یا باید شرایط و اوضاع اجتماعی و فردی را نیز در نظر گرفت، زیرا اگر به تنهائی می توانست نقش بازی کند، به خوبی می بینیم اسلام از عربستان برمی خیزد و تمدنی که به جهان عرضه می شود بیشترین نقش آن را بدون اغراق ایرانیان بازی می کنند، در این صورت باید پذیرفت که علاوه بر ایدئولوژی، شرایط مساعد اجتماعی و فردی هم غیرقابل انکار است.

چنانچه در همین قرن ما اگر اسلام در میان سیاهان امریکا و سیاهان آفریقا جای پای محکمی بازکرده است، به سبب آن است که زمینه های مساعد فردی و اجتماعی در این راه این حرکت را تسریع کرده است و یا اگر مارکسیسم برای گروهی جذاب می شود به سبب آن است که فشار اجتماعی و نارسائی های گوناگون آن ها را تحت فشار قرار می دهد و تصور می کنند مدینه فاضله شان را مارکسیسم به وجود می آورد، گرچه تصوری ناپخته و خام است و کسانی که از درون به اوضاع کشورهای کمونیستی واردند می دانند که مارکسیسم به جای تأمین تکه نانی، شرف و آزادی و فضیلت و آگاهی و انتخاب را از انسان ها سلب کرده است و آنان را در چنگال حکومت های دیکتاتوری فرو برده است، شهود عینی فراوان است به طوری که اوج فساد حکومت دیکتاتوری ای همانند استالین رهبران بعدی را مجبور کرد خود اعتراف به این واقعیت تلخ کنند.(*)

(*پاورقي: در این زمینه خواندن کتاب هایی از قبیل، طبقه جدید، نوشته میلوان جیلاس و نیر بازگشت از شوروی، نوشته آندره ژید و زنده به گوران، نوشته مارچنگو و کمونیسم و دمکراسی، نوشته عنایت الله رضا، نامه به زمامداران شوروی، نوشته سولژ نیتسین مفید است.)

5- آیا به راستی چنانچه ماکس وبر، سرمایه داری را ناشی از پروتستانیسم می داند این پیوند در همه جا قابل قبول است، رشد سرمایه داری ژاپن، کشوری بت پرست و بودائی و نیز اخیراً هند را آیا می توان با معیارهای پروتستانی توجیه کرد؟

6- آیا سیاست های دول سوسیالیستی و فعالیت های آنان همگی ناشی از ایدئولوژی آن هاست یا اینکه اگر نگوئیم همه بلکه می توانیم به صراحت بگوئیم اغلب برخاسته از منافع و مطامع مادی آن هاست که در این زمینه کمتر از کشورهای سرمایه داری در جهت جهان خواری و بازی با منافع ملت ها و غارت منابع آن ها نبوده اند.

به هر شکل مطالبی که در بالا مطرح شد نشان می دهد که اگر ماکس وبر ایدئولوژی را عاملی مسلط و زیربنایی بداند با مشکلات بالا و امثال آن رو به رو می شود و در نتیجه ما نمی توانیم عامل اساسی اختلافات فکری و عقیدتی را تنها در ایدئولوژی و فرهنگ آنان جستجو کنیم ولی چنان چه روشن است یکی از عوامل بزرگ دیگر در زمینه اختلافات فکری، ایدئولوژی است، و ما در این زمینه شواهد فراوان در تاریخ و در عصر حاضر داریم، جنگ های مذهبی که تاریخ پر است از آن ها نمونه های روشن این مطلب است.

در اینجا لازم است که موضوع دیگری را نه به صورت مستقل بلکه در چتر همین بحث طرح کنیم تا ببینیم آیا از دید این موضوع هم اگر بتوانیم آن را مستقل از نظریه ماکس وبر فرض کنیم می توان توجیه اختلافات عقیدتی موضوع مورد بحث روح یک ملت یا فرهنگ یک ملت است به طوری که فراوان شنیده می شود، روحیه ایرانی، روحیه فرانسوی، روحیه انگلیسی و غیره و برخی از دانشمندان در این زمینه تحقیقاتی دارند از جمله زیگفرید که در کتاب مشهور خود (پاورقي: روح ملت ها، ترجمه احمد آرام) ویژگی های نمایان و برجسته چند ملت مشهور را بررسی کرده و نمونه ها و مدارک گسترده ای در تایید نظریات خود آورده است. خلاصه اصلی که در این نظریه به چشم می خورد این است که «هر جامعه ای از منطق خاصی برخوردار است.»(*)

(*پاورقی: برای اطلاع بیشتر از این تئوری به بخش، شخصیت و تمدن از کتاب مبانی جامعه شناسی، ترجمه پرهام ص 72 به بعد مراجعه کنید.)

مبانی شاید توضیح گسترده این تئوری برای یافتن پاسخ سوال ما به هیچ وجه ضروری نباشد زیرا اگر این نظریه برگشت به نظریه ماکس وبر بنماید یا خود نظریه مستقلی باشد بدون تردید مشکل ما را حل نمی کند، بلکه بر فرض که امری مسلم و غیرقابل انکار باشد تازه می تواند گوشه ای از اختلافات عقیدتی آن هم در سطح ملی را توجیه کند والا تمام ایرادات و اشکالاتی که بر تئوری ماکس وبر وارد است بر این نظریه نیز وارد است و به هیچ وجه نمی توان اختلافات عقیدتی داخل یک ملت را توجیه کرد و یا هماهنگی های فکری دو ملت را با دو روش و سلیقه خاص ملی تبیین نمود. به همین سبب از ذکر گسترده و بررسی این تئوری خودداری نموده و به سراغ آخرین بخش این فصل می رویم.

ص 109: طرح جامعه به صورت کل

چنانچه در اول مبحث بیان کردیم که پاره ای از جامعه شناسان اصولاً اصالتی برای فرد و نقشی برای فرد قائل نیستند و برای نمونه نظر دورکهایم را گفتیم. سپس بیان شد در میان این دسته گروهی یافت می شوند که در میان همه عوامل اجتماعی از قبیل فرهنگ، اقتصاد، خانواده، نژاد و غیره یک عامل را برگزیده و زیربنای همه عوامل می دانند و ما برای یافتن پاسخ سوال در حد اطلاعات خود به نظریات مشهور تک عاملی مراجعه کردیم و دیدیم هیچ یک از آن ها به تنهایی نمی توانند سوال ما را پاسخ گویند، اینک جای آن است که ببینیم آیا از دید جامعه شناسانی که عامل اجتماع را در کل با همه نهادها و عوامل تشکیل دهنده آن در نظر می گیرند می توان ریشه نهائی اختلاف عقاید را کشف کرد، زیرا چنانچه وعده دادیم اگر جواب سوال را در نظریات تک پایه ای نیافتیم به طور طبیعی باید به سراغ بینش های کلی تر که جامعه را در کل مطرح می کنند برویم.

گرچه این گروه جامعه شناسان از طرف معتقدین به تک عاملی به ویژه طرفداران عامل اقتصاد(*) که به اصطلاح خودشان جامعه شناسی آن ها جامعه شناسی علمی است، چنانچه فلسفه آن ها فلسفه علمی است(**) شدیداً مورد اعتراض قرار می گیرند ولی واقعیت آن است که مشاهدات ممتد اجتماعی و نیز مطالعات عمیق تاریخی خود به خود جامعه شناسی استاتیک و جامد و خشک و به اصطلاح طرفدارانش علمی را مورد هجوم سوالات فراوان قرار داد و بدین سبب منجر به جامعه شناسی پویا و دینامیک و متحرک گردید.

(*پاورقی: برای نمونه به کتاب نقدی بر جامعه شناسی نوشته حشمت الله کامرانی و نورالله عطائی مراجعه کنید.)

(**پاورقی: برای آنکه روشن شود آیا واقعاً فلسفه و بینش آن ها علمی است به کتاب های معتبری که در نقد این نظریه نوشته شده من جمله علمی بودن مارکسیسم نوشته مهدی سحاب مراجعه کنید.)

جامعه شناسانی که قبلاً و به طور دستوری تحقیق نمی کنند بیشتر طرفدار جامعه شناسی پویا و دینامیک هستند. در این مورد یکی از بزرگ ترین جامعه شناسان معاصر ایران مرحوم دکتر علی شریعتی کنفرانس های بسیار ارزنده ای داشت و بیان می کرد که چگونه روان شناس و جامعه شناس قبل از آن که علمی بیندیشد، تعیین شده و دستوری و رسمی و گاهی ناخودآگاه و به جهت جو حاکم بر اندیشه اش می اندیشد.

وابستگی به قالب نظری مارکسیسم، افق بررسی های جامعه شناسی را در اغلب کشورهای سوسیالیستی (به خصوص شوروی) بسیار محدود کرده است.

در مواردی این الگوی رسمی با سلیقه بسیاری از جامعه شناسان وفق نمی دهد و بی سبب نیست که بسیاری از جامعه شناسان شوروی پس از چند سال مطالعه به سوی کشورهای دیگری رهسپار شده اند، افرادی مانند سوروگین و گورویچ از این دسته محسوب می شوند، فرو رفتن در قالب یک ایسم دست و پای جامعه شناس را می بندد و او را ناگزیر از پیروی قالب فکری معینی می کند، مسئله ای که در جامعه شناسی، رشته ای که زمینه بسیار گسترده ای دارد، نمی تواند نتایج مسلم علمی به همراه داشته باشد.

گزارش هایی که در ماه اوت سال 1974 از طرف جامعه شناسان این کشورها در کنگره بین المللی جامعه شناسی (که در تورنتو برگزار شد) ارائه این واقعیت را به خوبی توجیه می کند. در مواردی جامعه شناسان خود را موظف می دیدند که به جای ارائه واقعیات و پدیده های عینی، به توجیه نظام موجود مبادرت نمایند، کاری که با طبیعت روح علمی مغایرت کامل دارد.(*)

(*پاورقی: جامعه شناسی عمومی، دکتر منوچهر محسنی، ص 230)

به هر شکل از مطلب دور نشویم، در جامعه شناسی معاصر و پویا کمتر سخن از عامل یگانه می شود که همه روابط اجتماعی را توجیه کند بلکه بیشتر با مشاهدات عینی و مطالعات دقیق تری سر و کار دارند که آن ها را به پذیرش عوامل گوناگون کشانده است. گرچه هنوز نظریات قطعی و هماهنگ در این زمینه اظهار نشده و بازهم در تعیین عوامل مشخص اختلاف نظر هست، ولی تردید نیست که سراغ یک عامل رفتن در جامعه شناسی معاصر مورد پذیرش نیست. (پاورقی: جامعه شناسی معاصر، دکتر صالحی، ص 131)

اینک دسته ای از جامعه شناسان در سری عوامل کلی اجتماعی دخالت انسان و عوامل زیستی، روانی او را نیز موثر می دانند که خود به خود بحثی درباره نظریات برخی از روانکاوان مشهوری که عوامل اجتماعی را در نظر می گرفتند شامل حال آن ها می شود، یعنی باید گفت این گروه بیشتر به شاخه روان شناسی اجتماعی نزدیک می شوند تا به جامعه شناسی و نظریات آنان شاید نزدیک ترین پاسخ به سوال ما باشد، بدین معنی که عوامل گوناگون فردی و نهادهای مختلف اجتماعی همگی در ایجاد اختلاف عقاید سهم داشته باشند، منتهی باید دید عوامل فردی از نظر آنان چه عواملی است و نهادهای اجتماعی موثر و نیرومند کدامند و در عین حال روشن است که آنان سهم اساسی را به عوامل اجتماعی می دهند که کار مطالعاتی آن ها هم در زمینه جامعه است.

اما گروهی که فقط انسان را مولود جامعه می دانند منتهی با همه نهادهای آن، باید گفت اگر کمی دقت شود بعید به نظر می رسد که با مشاهدات عینی انسان بتواند به طور قطع و یقین بگوید که فقط جامعه است که انسان را می سازد چنان چه دورکهایم گفته، بلکه باید در نظر داشت اگر انسان و ویژگی های انسانی نبود آیا اصولاً خصوصیات اجتماعی می توانست در انسان نقش داشته باشد؟

اگر قدرت فراگیری بشر نبود، علم و فرهنگ و تمدن معنی و مفهومی می داشت، اگر کمال جوئی بشر نبود، ترقی و تکامل امکان پذیر بود، اگر آزادی و اختیار بشر نبود، دگرگونی در جامعه به وجود می آمد، و خلاصه اگر انسان، انسان نبود بلکه حیوانی بود دوپا با خصوصیات حیوانی آیا می توانستیم برای او جامعه و تاریخ و تمدن و عقیده و فرهنگ طرح کنیم، اصولاً همه تعریف هایی که از انسان می شود از قبیل:

1- حیوان ابزارساز    2- حیوان فرهنگی        3- حیوان ناطق

4- حیوان اجتماعی     5- حیوان متافیزیکی       6- حیوان با اراده و انتخابگر و… ناشی از چیست؟

آیا این امر خود نشان نمی دهد که قطع نظر کردن از خصوصیات انسان یعنی فراموش کردن انسان، یعنی نشناختن انسان، یعنی حذف انسان.

در این صورت بدون تردید عوامل اجتماعی و نهادهای اجتماعی در صورتی معنی و مفهوم دارند که خصوصیات انسان را هم در نظر بگیریم و خود به خود نخواهیم توانست با بررسی نهادهای اجتماعی و عوامل اجتماعی منهای انسان به شناخت انسان نایل آئیم و در نتیجه سوال ما که بررسی ریشه یا ریشه های اساسی اختلاف عقاید است نمی تواند فقط و فقط از طریق این گروه جامعه شناسان که فقط انسان را مولود اجتماع می دانند پاسخ گفته شود، اما آنچه مسلم است مجموع عوامل و نهادهای اجتماعی از جمله عوامل نیرومند اختلافات انسان اند و باید آن ها را قویا در نظر داشت باشد که با ادامه بحث خود از طریق بینش ها و برداشت های دیگر رشته های علوم انسانی ببینیم آیا می توانیم به سوال اساسی خود پاسخ دهیم یا نه. این راه را می پیمائیم و به سراغ نظریات دیگر می رویم.

(پایان بخش نخست)

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شرکت قارچ یکتای سپاهان بزرگترین تولید کننده در صنعت قارچ ایران
شرکت قارچ یکتای سپاهان بزرگترین تولید کننده در صنعت قارچ ایران
موسسه انشا؛ مشاوره خانواده، مشاوره تحصیلی، طب اسلامی، تربیت فرزند 34468558
موسسه انشا؛ مشاوره خانواده، مشاوره تحصیلی، طب اسلامی، تربیت فرزند 34468558
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715