یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
10:23 - 2020/01/17

شهید امیر اشرفی: می خواهم یار امام زمان(عج) باشم/ پرچم های روضه که سالم از چمدان سوخته خارج شدند+ فیلم

این سیاهه، ادای دین کوچکی است به او و همسرش، در راستای شناخت آن ها و ارزش هایشان، توسط دوستان داغدار امیر...

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر یادنامه و ادای دینی است که دوستان شهید والامقام امیر اشرفی در مراسم باشکوه تشییع او تا گلستان شهدای اصفهان در میان جمعیت منتشر کردند.

***

بسم الله

صفر

شهید عزیز ما، امیر اشرفی، که به همراه همسر محترمه اش، خانم فاطمه قاسمی، در سقوط هواپیمای اوکراینی به دیدار محبوب شتافتند، یکی از نخبگان این آب و خاک بود. از همان ها که در داستان ها خوانده اید که جامع علم و عمل و ایمان و اخلاق بودند؛ و ما حالا باور کرده ایم که پس از سال ها زندگی با او، چنین حسن عاقبتش را دیده ایم…

امیر، از سال ۸۱ وارد خانواده بزرگ سمپاد (تیزهوشان) اصفهان شد و از سال ۸۴ عضو فعال مجمع فرهنگی شهید اژه ای بود. دانش آموختۀ لیسانس و فوق لیسانس مهندسی مکانیک دانشگاه های صنعتی اصفهان و صنعتی شریف و دانشجوی سال چهارم دکتری در دانشگاه  ETH سوئیس.

این سیاهه، ادای دین کوچکی است به او و همسرش، در راستای شناخت آن ها و ارزش هایشان، توسط دوستان داغدار امیر در مجمع.

یک

+ چقدر بهت بگم غیبت نکن؟ غیبت آتیشه! الغیبت اشد من ال…

– بابا کوتاه بیا! غیبت نکردم که؛ داشتم خاطره تعریف می کردم.

+ ساکت شو! اصلا من دیگه باهات حرف نمی زنم؛ اینم خط وسط نیمکت. این طرف تر نیا.

– بابا امیر کوتاه بیا!

(چند ساعت بعد)

+ من اگه چیزی می‌گم برای خودت می گم؛ خودتم می دونی این کار اشتباهه. حالا بی‌خیال، گذشت دیگه.

آن روز من و امیر ۱۴ سال داشتیم…

دو

به سرگروهی امیر افتخار می کنم. گروه شلوغی داشتم، اما حضور چشمگیر، ادب و متانت، پیگیری خانواده، سکوت و بلندنظری، خلوص و جدیت، سخت‌کوشی و نگاه انتقادی او در بین سایرین متفاوتش کرده بود. با وجود برادر بزرگتری که در مجمع داشت، زیر سایۀ او نبود. و از همه دلنشین تر وفاداری اش بود که در طول سالیان بعد از دانش آموزی و با وجود دوری های زمانی و مکانی زیاد، ما را باخبر از احوال همدیگر نگاه داشته بود.

این ویژگی او بود که به انسان ها و احساسات و عواطفشان اهمیت می داد. و این کار را برای همۀ اطرافیانش انجام می داد.

سه

سال ها بود مجمع، در دبیرستان پسرانه تیزهوشان فعال بود اما جای خالی چنین فعالیتی در مدارس دخترانه تیزهوشان خالی بود. امیر به مادرش سفارش کرد که این چند سال مانده به بازنشستگی را برود دبیرستان فرزنگان امین ۲ و معاون مدرسه شود و هدف اصلی اش راه اندازی مجمع فرهنگی فرزانگان امین با کمک دختران فارغ التحصیل تیزهوشان باشد.

خانم کریمی که به شدت دغدغه فرهنگی داشت یکی از معاونت های مدرسه تازه تاسیس فرزانگان امین ۲ را برعهده گرفت و از همان روز اول سعی کرد پایه این امر خیر را بگذارد و تا جایی که می تواند از فارغ التحصیلان حمایت کند.

حرکتی که به پیشنهاد امیر شروع شده بود، منجر به درخت پرثمری شد که در میان مدارس دخترانه بی نظیر بود. بالاخره تیزهوشان دخترانه هم صاحب مجمع فرهنگی شد.

چهار

سال اول دانشگاه بودیم. در مسیر اردوی مشهد چشمم به دفترچه ای افتاد که گوشۀ کوپه بود. شروع کردم به خواندنش.

از همان اول فهمیدم وارد حریم خصوصی کسی شده ام، اما کنجکاوی نگذاشت کوتاه بیایم.

دفترچۀ دوستی بود که محاسبه و مراقبۀ خودش را در آن می نوشت؛ کارهای انجام شده اش و برنامه های آینده اش را… خواندم و خواندم تا رسیدم به جایی که نوشته بود «من می خواهم یار امام زمان(عج) باشم».

دفترچه را بستم و سر جایش گذاشتم تا مخفیانه بفهمم صاحبش کیست. چند دقیقه بعد امیر رسید و دفترچه را در جیب کتش گذاشت.

پنج

در بحبوحه روزهای پذیرش گرفتن بود و تقریباً از چند دانشگاه جواب قطعی داشت. یک شب تماس گرفت و آمد منزل ما. آن شب تا صبح در این مورد بحث می کردیم که «اگر بماند بیشتر به درد کشور می خورد یا اگر برود، دکترایش را بگیرد و برگردد؟»

همین دغدغه بود که بعد از ۱-۲ ترم از شروع لیسانس باعث تغییر رشته اش هم شد.

تا همین اواخر هم با اینکه در بهترین دانشگاه اروپا و سومین دانشگاه دنیا درس می خواند، مردد بود که انتخابش درست بوده یا نه.

شش

از سال ۹۵ در دانشگاه  ETH مشغول به تحصیل شد و دورانی پر چالش را شروع کرد. بعد از حدود ۱ سال از انجام پروژۀ دکتری تصمیم گرفته بود که موضوع پروژه را عوض کند. چون موضوع را برای کشور، کاربردی و مناسب نمی دید. کمتر کسی از این موضوع خبر داشت ولی او نهایتا تصمیمش را نهایی کرد و با تمام مشکلاتی که داشت، پروژه اش را تغییر داد.

هفت

فاطمه خانم قاسمی از خاندان علم و ایمان بود. از نوادگان مرحوم آیت ا… بیدآبادی. و مولود شب عید مبعث سال ۱۳۷۲٫

در یک سفر اربعین، وقتی درهای روضۀ شریفۀ سیدالشهدا از فشار جمعیت بسته بود، ناگهان در پیش رویش باز شد و او به تنهایی از دالانی از خادمان گذشت و به زیر قبه رسید. دو رکعت نماز خواند و همسر ولایی و الهی خود را از آن حضرت هدیه گرفت.

هشت

همسر امیر در مراحل مختلف تحصیل، از پیشتازان بود. پس از مدتی از لیسانس فیزیک به مهندسی معماری تغییر رشته داد. تحصیلات تکمیلی رشته معماری را زوریخِ سوئیس پی گرفت و به سرعت به دانشجوی ممتاز تبدیل شد.

تقید او به اعتقادات خویش و اصرارش به حفظ حجاب کامل در محیط تحصیل، وی را با سختی ها و بی مهری های بسیاری روبرو کرد. اما این دشواری ها در مقابل اراده اش ناچیز بود.

نه

از وقتی رفت سوییس، هر وقت با من تماس می گرفت، یا ایده ای برای فعالیت فرهنگی داشت یا دوستی پیدا کرده بود که می خواست او را بیشتر با اسلام و تشیع آشنا کند.

یک بار دوست مسلمانی پیدا کرده بود اهل اندونزی. او را با امام حسین (ع) و داستان کربلا آشنا کرده بود. دنبال منابعی می گشت که بتواند او را بیشتر با تشیع آشنا کند. چند دوست اندونزیایی شیعه داشتم که درس حوزوی خوانده بودند. آن ها را به امیر معرفی کردم. از طریق آن ها دوست امیر شیعه شد. وقتی خبرش را به من داد، خیلی خوشحال بود. هیچ وقت دیگری آن طور خوشحال ندیدمش.

ده

بار قبلی که آمده بود ایران، تماس گرفت که دیداری تازه کند. دم رفتن، ساعتی قبل از پرواز، موفق شدم ببینمش و برای آخرین بار جسم نازنینش را در آغوش بگیرم.

در آن فرصت کوتاه، از گرفتار شدن بچه مسلمان ها و به خصوص انقلابی ها در تجملات گفت. ناراحت بود از اینکه بین زندگی پر زرق و برق و حیات مسلمانانه هیج تنافی و تضادی نمی بینند. خلقش تنگ بود که حتی انقلابیون هم سودای زندگی پرتجمل را در سر می پرورانند و زیبایی های زندگی ساده را درک نمی کنند.

آخرین جملاتی که از دهان گلگونش شنیدم این بود که: «شما طلبه ها نسبت به این مسأله وظیفه دارید.» گفت «محتوا از شما؛ هر چه امکانات لازم داشته باشد از من.» این ها را گفت و پرید…

یازده

مدتی بعد از گفتگو دربارۀ زندگی ساده و تجمل‌آلود، برایش متنی فرستادم که تفسیر حدیثی از امیرالمؤمنین بود: حضرت وقتی بر بالای پیکر بی جان یکی از یاران بزرگشان -زید بن صوحان- رسیدند، فرمودند: «خدا تو را رحمت کند که زندگی ات بر دو پایه بود: کم هزینه بودی و پربار؛ قلیل المؤونه و کثیر المعونه.»

و حالا می بینم که امیر ما هم چه قدر این گونه بود: کم هزینه و پربار؛ نادیدنی و پرثمر؛ آرام و پرکار؛ سر به زیر اما سربلند…

دوازده

همیشه دلش ایران بود.

برای سیل لرستان که با دوستان رفته بودیم پل دختر، قبل از سفر کمک های نقدی از اطرافیان جمع کرده بودیم. دیر متوجه شد که کمک جمع می کنیم. اینترنت قطع بود ولی به سختی و با چند واسطه وسط پل دختر پیدایم کرد و مبلغ قابل توجهی واریز کرد…

روزهای بعد هم چندین بار پیام داد که کاش با شما بودم و کمک می کردم.

سیزده

قرار بود برای فرصت مطالعاتی همسرم به آلمان برویم و امیر خیلی خوشحال و امیدوار بود که همدیگر را ببینیم. این اتفاق افتاد و ما سه روز میهمان امیر عزیز در زوریخ بودیم.

قبل از رفتن به همسرم گفتم امیر بعد از تحصیل به ایران بر می گردد؛ ولی همسرم مخالف بود و می گفت «کسی که الآن در بهترین دانشگاه اروپا تحصیل و با درآمد عالی در سوئیس زندگی می کند، احتمال برگشتش منتفی است.»

در این سه روز با امیر و همسرش صحبت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زیادی کردیم. هر دو عزیز شهید، بسیار آزاداندیش بودند. در خاطرم مانده است که همسر امیر می گفت دوست ندارد نسلش در آن سرزمین شکل بگیرد.

بعد از این سه روز همسرم اذعان کرد که هر دو حتما بر می گردند؛ و آرزو کرد همسری همچون امیر برای دخترمان پیدا شود.

چهارده

خب، فرق می کنه.

آدم‌ها با هم فرق دارن.

یکی میره که بمونه؛ یکی هم از رفیقش می پرسه «نکنه همین وقتی که برا درس خوندن میرم، بتونم بمونم و یه کاری برای مملکت بکنم…»

پرسیدم «چی مثلا؟»

گفت «معلم راهنمایی شهید اژه‌ای بشم»

گفتم «امیر! تو داری از سوییس دکتری می‌گیری!»

گفت «خب، فایده اش چیه اگه به درد مردم نخورم؟»

نگاهش کردم. جدی بود. واقعی بود…

پانزده

قرار شد در محکومیت ترور شهید قاسم سلیمانی روبروی سازمان ملل در ژنو تجمع کنیم. به امیر پیام دادم و بنا بر این شد که بچه های ایرانیِ زوریخ را هماهنگ و پیگیری کند.

پوستر اطلاع رسانی را برایش فرستادم. تشکر کرد.

گفت خوب است در کانال افغان ها و لبنانی ها هم بزنم. گفتم عالی ست.

گفت «فردا میرسم سوئیس و ان شاءالله بقیه هماهنگی ها را می کنم».

و نرسید…

شانزده

خدا به دلش نگاه کرد.

بعد از شهادت سردار سلیمانی، یک روز قبل از پروازش پیام داد: «راستی! می بینی چقدر سخته توی غربت بودن توی این شرایط؟!

من که اصلاااااا دلم به سفر و برگشت به سوئیس نیست 🙁 »

دلش به برگشت نبود.

و برنگشت…

هفده

خبر که رسید انگار مغناطیسی وجود داشت که همه را به سمت خانه مجمع می کشاند. همان شب همۀ دوستانش آنجا جمع شدند. مهم نبود چه کسی خبر کرده است؛ این موجی بود که همه را در بر گرفته بود. یک نفر قرآن خواند؛ دیگری روضه، و دست آخر هم زیارت عاشورا. دوستان از خوبی های رفیقشان گفتند و اشک ها روان بود. آخر کار یک نفر گفت «چنین مجلسی به نام یک شخص و برای یک فرد، توفیق می خواهد.»

آن زمان هنوز کسی نمی دانست که امیر، شهید شده است.

هجده

این زوج در انجمن اسلامی دانشجویان زوریخ فعالیت چشمگیری داشتند. برگزاری جلسات اهل بیت و قرآن در منزل و مرکز را مستمرا پیگیر بودند. در آخرین سفر هم ملزومات مراسم فاطمیه را تکمیل می کردند.

در رسانه ها تصویری از حادثه مشهور شد، پرچم های روضه که سالم و کامل از چمدانی سوخته خارج شدند. داغ مادر امیر با دیدن تصویر تازه تر شد. «این، همان پرچم هایی است که برای مراسم های روضه در زوریخ در ساکشان گذاشتم…»

نوزده

وقتی که معلوم شد سقوط هواپیما بر اثر اشتباه فردی نیروهای خودی بوده و سپاه مسئولیت این فاجعه را برعهده گرفت، از شرق و غرب هیاهو کردند و بر ضد جمهوری اسلامی متحد شدند. گویا می خواستند به این بهانه از سپاه انتقام بگیرند و عقده هایشان علیه نظام را یک جا خالی کنند. در آن وانفسا، حتی نیروهای انقلابی هم توانی برای پاسخگویی نداشتند و گویی همه عرصه را باخته بودند.

پدر امیر جلوی دوربین ها ظاهر شد. در حالی که اشک می ریخت و صدایش می لرزید. صدایی که در طی چند روز، سال ها پیر شده بود. گفت «انتقاد داریم؛ اما دلیل نمی شود به خاطر این اشتباه، کسی علیه رهبری صحبت کند. پسرم کسی بوده که بارها به من می گفت هر بار با شنیدن سخنان رهبری در آشوب های روزگار آرام می شود.»

پدر می گفت که راضی نیست کسی به خاطر این حوادث به امنیت کشور آسیب برساند یا به ارزش های انقلاب لطمه وارد کند.(+) و (+)

آخر صحبتش جلوی دوربین عکس امیر را بوسید یعنی «جگرگوشۀ من! تو عزیزترینی. اجازه سوء استفاده از نام و یادت را به احدی نمی دهم.»

بیست

خواستند از مادر بپرسند که نظرت چیست حالا که فرزندت را نیروهای انقلاب زده اند؟ نظرت چیست که دیر گفتند و همان اول کار علت را چیز دیگر گفتند؟

مادر یک کلام گفت و خیال همه را راحت کرد. «حتی اگر کسی به عمد هم به گوشم بزند؛ من این را امتحان الهی می دانم. چه برسد به این حادثه که از سهو بوده است.»

بیست و یک

تابستان ۹۰ بود، اردوی عتبات عالیات مجمع.

ظهر رسیدیم کربلا
در همون گرما، بچه ها ناهار نخورده رفتند برای زیارت اول، همراه حاج آقا علی رهبر
تو مسیر نوحه و روضه زیاد خونده شد…

امیر عزیز می گفت این شعر را کامل بخون:
سر سفره ت منو نشوندی حسین ع
نمکت را به من چشوندی حسین
اون قدر آقایی که این بده را
آخرش کربلا رسوندی حسین

اشک من گریه میشه از المت
دل من سینه زن پای علمت
همه اینها بهونه ای میشه تا
یه شب جمعه ای بیام حرمت

کیه که قلب اون اسیر نشده
هیچ کس از روضه تو سیر نشده
شما گفتی بیا و من اومدم
شما گفتی بیا تا دیر نشده…

***

اون که مهمون اربابه، خوش به سعادتش، ان شاءالله در محضر آقا از ما هم یادی میکنه…

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

  1. ناشناس گفت:

    سلام مادر شهید امیر اشرافی
    خوش به سعادت شما برای همچون فرزندی
    من مطمئنم این شهید عزیز باید در ایران میماند
    وچون دست شهدا بازه کارهای فرهنگیشو از اون دنیا به صورت گسترده برای مردم دنیا انجام میداد
    حتما سفارش پسر شما را به فامیلم که در کربلا زندگی میکند را میکنم یک زیارت نیابتی از طرف این دو شهید وخانواده محترمش انجام دهند

  2. بنت الهدی عاملی گفت:

    سلام بر شهیدان
    مادر بزرگوار شهید اشرفی
    اجر فرزند شما قطعا اجر شهادت است، اما اجر شما خیلی بیشتر از آجر مادران شهدایی است که در جبهه و میدان جنگ بشهادت رسیدند، چرا که داغ داشتن و پای ولایت ماندن و مشت بر دهان منافقین زدن در این برهه حساس اجر شما را مضاعف کرده، خوشا به سعادت شما.
    خیلی التماس دعا مادر، خیلی

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شرکت قارچ یکتای سپاهان بزرگترین تولید کننده در صنعت قارچ ایران
شرکت قارچ یکتای سپاهان بزرگترین تولید کننده در صنعت قارچ ایران
موسسه انشا؛ مشاوره خانواده، مشاوره تحصیلی، طب اسلامی، تربیت فرزند 34468558
موسسه انشا؛ مشاوره خانواده، مشاوره تحصیلی، طب اسلامی، تربیت فرزند 34468558
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715