شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۶:۰۸ - ۱۳۹۸/۰۹/۱۸

اختصاصی ندای اصفهان؛

فرصت در غروب (شماره ۷ و ۸)/ نشریه کانون علمی و تربیتی جهان اسلام

تلاش نویسندگان این مقالات مشخص ساختن «افق‌»هایی است که در مقابل خواننده قرار دارد؛ که در این گیر و دار مدعیان رسالت و رهبری صادراتی فرنگ رفته‌ها، یا فرنگ زده‌ها، و همگامی وسایل ارتباط جمعی و رنگین نامه‌ها، در توجیه «افق‌های از پیش رنگ آمیزی شده»، شناخت «افق حقیقی» چندان ساده نمی‌نماید...

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود شماره هفت و هشت (و شماره آخر) نشریه «فرصت در غروب» است که به سردبیری برادران اژه ای (حجت الاسلام جواد اژه ای، شهید علی اکبر اژه ای، حجت الاسلام مهدی اژه ای و محمد اژه ای) در کانون علمی و تربیتی جهان اسلام در دهه ۵۰ شمسی، به چاپ می رسید.

زمانه شناسی ایجاب می‌کرد که این نشریه با هدفگذاری برای مسائل زنان و با تشویق برای فعال شدن قلم بانوان به چاپ رسد.

این نشریه بارها تجدید چاپ شد و به سراسر کشور پست می شد و در همان سالها توسط انتشارات قائم نیز به صورت یک مجموعه صحافی و بازنشر شد و جالب آنجاست که هنوز مطالب آن کهنه نشده و قابل استفاده است.

توجه: شماره هفت و هشت نشریه که با همدیگر به چاپ رسیده و پیش روی شما است شماره پایانی این نشریه است، چراکه کانون علمی و تربیتی جهان اسلام توسط ساواک تعطیل شد. البته امتداد این نشریه دو ویژه نامه به اسم «پگاه» است که ان شاءالله در ندای اصفهان در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت.

«کانون علمی و تربیتی جهان اسلام» مهم ترین مرکز فرهنگی دینی شهر اصفهان در دهه پیش از انقلاب اسلامی بود. این مرکز فرهنگی توسط جمعی از متدینین نوگرای اصفهان تأسیس شد و توانست با انجام برخی فعالیت های فکری، آموزشی، دینی، تفریحی و ورزشی در یک خانه باغ در مرکز شهر اصفهان جمعی از جوانان و دانشجویان و دیگر اقشار تحصیل کرده را جذب نماید.

سخنرانان این کانون که بسیاری از آنها از متفکرین برجسته روحانی قم و تهران بودند به همراه سخنرانان روحانی و دانشگاهی در اصفهان، عمدتا در جهت اندیشه حاکمیت دین بر شئون اجتماعی تلاش می کردند.

علاقه مندان می توانند برای استفاده راحت تر از این متن فایل PDF آن را از اینجا دانلود کنند. (۶۲ صفحه)

همچنین شماره های قبلی این نشریه را از اینجا ببینید.

ره آورد؟؟!

(شطرنج، حیات یعنی هجرت) و چند مقاله دیگر

 چاپ اول پاییز پنجاه و سه

انتشارات فرصت در غروب- اصفهان صندوق پستی ۵۹۲

چاپ فردوسی- اصفهان

فهرست مطالب…

 

ره آورد از کدامین افق؟؟!

در هفتمین و هشتمین مجموعه مقالات «فرصت در غروب» ادامه مسیری را می‌یابید که در اولین مجموعه نویدش را داده بودیم. این مقالات از طرف آن‌ها که ادعایی نداشته و صرفاً به خاطر احساس مسئولیت، مسائل مبتلابه نسل جوان را که تا حدی مسائل خودشان می‌باشد– بر روی کاغذ می‌آورند، تهیه گردیده است.

تلاش نویسندگان این مقالات مشخص ساختن «افق‌»هایی است که در مقابل خواننده قرار دارد؛ که در این گیر و دار مدعیان رسالت و رهبری صادراتی فرنگ رفته‌ها، یا فرنگ زده‌ها، و همگامی وسایل ارتباط جمعی و رنگین نامه‌ها، در توجیه «افق‌های از پیش رنگ آمیزی شده»، شناخت «افق حقیقی» چندان ساده نمی‌نماید و این را نیز نباید فراموش کرد، هر کس مورد سؤال واقع خواهد شد که:

«تو نیز مسئول بودی!!»

آذر ماه هزار و سیصد و پنجاه و سه (ج – الف)

***

شطرنج

آیا، پیکار اندیشه‌هاست؟ یا تشویش اعصاب!؟

از: ح- ز

پیرامون شطرنج از ناحیه ارباب ادب و تاریخ و نیز صاحب نظران آراء و عقاید اسلامی سخن بسیار رفته است و ما در محدوده‌ای کوتاه، شمه‌ای پیرامون آن می‌رانیم…

شطرنج محصول و سوغات هندوستان است که در زمان ساسانیان، به وسیله بزرگمهر وزیر انوشیروان همراه با کتاب ارزنده کلیله و دمنه به ایران آورده شد، گروهی بر این عقیده‌اند که بزرگمهر بازی نرد را اختراع و متقابلاً به هندوستان ارسال داشت. از آن پس، با وجودی که شطرنج نه یک بازی ایرانی بود و نه یک پدیده و مطلوب اسلامی و به تعبیر دیگر، (نه وطنی بود و نه عقیدتی)، در فرهنگ ما رسوخ کرد و از آنجا که جنبه (حمله و گریز، ضربه و دفاع و شکست و پیروزی) دارد، در ادبیات ما هم برای خود جایی باز کرد تا جایی که نه تنها فردوسی رزم ساز حماسه پرداز بلکه، دیگر نویسندگان و شعرا، غالباً به مناسبی به شطرنج و اصطلاحات آن اشاراتی کرده‌اند،

مثلاً وقتی سعدی در باب هفتم گلستان در داستان جدال سعدی با مدعی می‌خواهد از پیروزی شایان خود در سخنوری در مقابل حریف خویش داد سخن دهد می‌گوید «… هر بیدقی (پیاده) که براندی به دفع آن بکوشیدمی، و هر شاهی که بخواندی به فرزین (وزیر) بپوشیدمی…» و یا وقتی خاقانی شیروانی در قصیده ایوان مدائن مغلوبیت نعمان بن منذر پادشاه حیره و اسارت او را که روزگاری خود قلع و قمع کننده بزرگان بود به زیر دست و پای سلطان ساسانی توصیف می‌کند چنین آورده:

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه                زیر پی پیلش بین، شهمات شده نعمان

ای بس شه فیل افکن کافکند پشه پیلی               شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

اصطلاحات شطرنج حتی در مرائی هم خودنمائی کرده

مات شه بود که در صحنه بی پروایی           اکبر سر و قدش روی زمین جان می‌داد

لغات (پیاده– نطع– رخ– فیل– شهمات– بیدق- فرزین)

نام مهره‌ها و اصطلاحات شطرنج است.

مع هذا آیا شطرنج این بازی اشرافی قرون وسطی و این بازی مهره‌های سیاه و سفید در صفحه ۶۴ خانه‌ای تیره و روشن، مفید فواید است یا زیان بخش؟ و یا آن که نه این و نه آن و اساساً از دیدگاه اسلام چگونه می‌باشد؟

حال ببینیم آیا شطرنج مقوی اندیشه و عامل رشد فکر است؟ بدیهی است که شطرنج یک بازی فکری بوده و اندیشه انسانی را به کار می‌گیرد. لکن باید دید در پس این اندیشیدن چه چیز به دست می‌آید؟ آیا مهمی کشف و اختراعی انجام می‌گیرد؟ و یا تحولی در زندگی یکی از دو بازیکن حاصل می‌شود؟

آیا فایده‌اش به اندازه تحلیل چند مسئله ریاضی یا اجتماعی هست؟ و یا حداقل به اندازه حل نمودن یک جدول روزنامه مفدیت دارد؟ یا بر عکس چنان که ذیلاً خواهد آمد مغزی پر از درد، اعصابی خسته و روانی آشفته برای انسان فراهم می‌آورد.

برآگاهان بازی شطرنج پوشیده نیست که کمتر بازی یا مسابقه‌ای را می‌توان یافت که مانند شطرنج کلیه مشاعر و تمامی وجود انسان اعم از جسم و روح او را اسیر و مجذوب خود سازد. دو حریف در شطرنج در تمام طول بازی که گاهی ساعت‌ها به طول می‌انجامد و به قوت می‌توان گفت که در یک مصاف پی گیر تمامی فکر و مغز و اعصابشان معطوف مهره‌های سیاه و سپید شطرنج می‌باشد.

قاعده بازی و اصولاً اصطلاحاتی همچون «بزرگان سیه مهره بازی کنند» ایجاب می‌کند که به صورت یک آوانس هم که شده، بازی از جانب مهره سفید شروع می‌شود و در پس آن صاحبان مهره‌های سفید و سیاه با حمله و گریزهای پیاپی به قلع و قمع مهره‌های مقابل کوشیده، با کشتن هر مهره از حریف شوکی بر روان دشمن وارد می‌کنند، خاصه اگر آن مهره، مهره مهمی ‌باشد، در مقابل شعفی و غروری واهی بر زننده مهره دست می‌دهد…

برای مثال، بسیار اتفاق افتاده است که به نحوی از انحاء با کیش دادن (تهدید نمودن) شاه به وسیله فیل و به خصوص اسب که حمله‌اش چند جانبه بوده و به اصطلاح «هم از توبره می‌خورد و هم از آخور» به راحتی وزیر و در حقیقت فرمانده و بزرگ‌ترین قدرت بازی خود را از دست می‌دهد.

حریف وزیر از کف داده، به احتمال قوی، دچار ضربه عصبی می‌شود. به ویژه اگر بازی مهم و در مسابقه، آن هم در یک سطح بین المللی مثلاً میان افرادی چون اسپاسکی و بابی فیشر باشد… طبیعی است حریف وزیر از کف داده از دیگر مهره‌ای قوی استفاده می‌کند و گاهی شده است که با به میدان کشیدن رخ مصمم به عمل انتقامی می‌شود و اتفاقاً بعضی اوقات در امر انتقامگیری موفق هم می‌شود، به خصوص اینکه حریف او به موجب وزیر کشی خیالی در پرتو غرور کاذب و سرمستی بی جا از شراب پیروزی احتمالی به رجزخوانی‌های تو خالی و بی ثمر و نیز تحقیر حریف پرداخته و حتی گاهی به اعمال و حرکات غیر معقول دست می‌زند. غرور بی جا گاهی نیز او را از بازی صحیح و لازم مانند (قلعه) که شاه را در لاک دفاعی و یک حفاظ محکم قرار می‌دهد محروم می‌سازد و بسیار شده است که بازیکنی که وزیر داده از غفلت ناشی از سرمستی موهوم حریف استفاده کرده و در یک فرصت مناسب با انتقال رخ به پشت جبهه دشمن، شاه حریف را با یک کیش مهلک غافل گیر و او را که به اعتبار وزیر گرفتن مطمئن به پیروزی کرده بود مات و بازنده می‌نماید.

در چنین حالتی، تنها آشنایان به شطرنج می‌توانند شدت فوق العاده کشنده شوک و ضربه محکم مغزی و احتمالاً قلبی بازنده را احساس کنند این امر از بدیهیاتی است که حتی در ساده‌ترین و تفریحی‌ترین بازی‌های شطرنج بر بازنده به خیال خود پیروز عارض می‌شود، بالا رفتن فشار خون در لحظات حساس درگیری با حریف به خصوص در هنگام باختن‌های غیر منتظره حتمی است.

پس به موجب کدام منطق و کدام مصلحت به سراغ شطرنج برویم؟ تنها به این سبب که شطرنج یک سرگرمی مثبت و سازنده گردد ضایع و خراب نمود، به خصوص اینکه در پرتو آن نه سودی حاصل است و نه نتیجه و خدمتی عاید. سودش یک تصدیع حتم است و یک تخریب مغز و یک فرسایش اعصاب و یک تشویق افکار و اتلاف گران‌بهاترین سرمایه عمر که اوقات عزیز آدمی می‌باشد. و اگر فرضاً بازی کنان شطرنج، کیف و لذتی خیالی هم برای آن قائلند، باید دانست انسان نسبت به هر چیزی علاقه پیدا کرد، از برخورداری و تماس با آن چیز لذت می‌برد معتادین به (چرس– بنگ– هروئین– ال اس دی– ماری جوانا) و دیگر مواد مخدر از استعمال آن‌ها لذت می‌برند.

الکل برای یک الکسیم علی رغم همه مضرات فراوانش لذتبخش است.

یک قمار باز با وجود همه زیان‌های خانمان برانداز و همه بی آبرویی‌های پیرامون قمار از کار خود لذت می‌برند یک لذت عاطل، یک لذت بی منطق، یک لذت واهی و جاهلانه.

یک شطرنج باز از چه لذت می‌برد؟ از اوقات فراوان عمر عزیزی که از دست می‌دهد؟ از اعصاب فرسوده و روان آشفته‌ای که پیدا می‌کند؟ از کینه و عداوتی که با حریف خود هر یک در دل جای می‌دهند؟ و یا از توهمات واهی که غالباً بر آن‌ها حکومت می‌کند؟ و چه زیبا می‌گوید آن اندیشمند بزرگ انگلیسی ولز که «اگر خواستید به جنگ سیاست مداری روید، لازم نیست که به سراغ توپ و تانک بروید، تنها کافی است او را با بازی شطرنج مشغول کنید.»(*)

(*پاورقی: رنج شطرنج؛ از حسین عبدالهی خوروشی)

در خاتمه باید دید اسلام مکتبی که رسالت تندرستی جسم و روح انسانی را به دوش دارد پیرامون این آفت جسم و روح و اوقات انسآنچه می‌گوید!؟ گرچه ما بر آن نبودیم این بحث را جز از طریق علمی و تاریخی بررسی کنیم لکن، تنها برای آن دسته از علاقه‌مندان مشتاق به نظرات اسلامی به وجود دامنه دار بودن مطلب در کتب اخبار با استفاده از کتاب معتبر وسایل الشیعه مرحوم شیخ حر عاملی به ذکر احادیثی مختصر بسنده می‌کنیم:

۱- وقتی از امام صادق (ع) پیرامون آیه «فاجتنبوا الرجس من الاوثان…» سؤال می‌شود امام فرمود: «الرجس من الاوثان، الشطرنج»، از جمله پلیدی‌های بت پرستی یکی شطرنج است.

۲- قال ابی عبدالله ع «نهی رسول الله (ص) عن اللعب بالشطرنج و النرد» پیامبر خدا بازی با شطرنج و نرد را نهی فرمود.

۳- عن ابی عبدالله (ع): «سئل عن الشطرنج و النرد، فقال لاتقربوهما» وقتی از امام صادق پیرامون شطرنج و نرد سؤال شد، فرمود «به آن دو نزدیک نشوید.»

۴- عن ابی عبدالله (ع) قال «الشطرنج میسر و النرد میسر» امام صادق فرمود «نرد و شطرنج قمار است.»

۵- قال امیرالمؤمنین «النرد و الشطرنج هما المیسر» امیرالمؤمنین علی (ع) فرمود: «نرد و شطرنج هر دو قمار است.»

«وسایل الشیعه جلد ۶»

***

 

گفتگویی با دکتر بنت الشاطی، بانوی دانشمند مصری

تهیه و تنظیم از بتول، ع (لیسانسه از دانشگاه تهران)

ع خانم دکتر از اینکه مزاحم وقتتان شده و پرسش‌هایی را مطرح می‌کنم عذر خواهی نموده و از اظهار لطف شما سپاس گزاری می‌نمایم.

دکتر– بسیار خوش وقتم که از این طریق با دختران و بانوان مسلمان خصوصاً و با همه مسلمانان ایران عموماً تماس گرفته و مطالبی را با آن‌ها در میان می‌گذارم.

ع– بانوی دانشمند چنانچه از کتاب‌های شما به دست می‌آید بیشتر علاقه‌مندید که درباره تاریخچه زندگی زنان بزرگ تاریخ اسلام مطالبی را در اختیار خوانندگان کتاب‌های خود قرار دهید ممکن است انگیزه آن را بیان دارید.

دکتر موسسه دارالهلال در مصر که انتشارات ماهانه و منظمی دارد در این زمینه مایل بود که کتاب‌هایی درباره بانوان اسلام منتشر کند و چون من علاقه وافری به این امر دارم و علت آن این است که معتقدم زن در جامعه ما باید الگو و نمونه داشته باشد و چون، زنان قهرمان صدر اسلام بهترین الگو و نمونه می‌باشند رسالت ما در این است که زندگی نامه و عقاید و تاکتیک‌ها و روش‌های آنان را به جامعه زنان عرضه داریم.

ع– از شما تاکنون چند کتاب به فارسی ترجمه شده است ممکن نام ببرید.

دکتر– ۱- زینب بانوی قهرمان کربلا ترجمه و نگارش حبیب چاپچیان و مهدی آیت اله زاده نائینی.

۲- آمنه مادر حضرت محمد (ص)، ترجمه حسین اژدری آزاد

۳- سکینه دختر سیدالشهدا یا ستاره درخشان سرزمین وحی ترجمه دکتر خراسانی

ع بر می‌گردم به سؤال اول مایلم بپرسم آیا علت دیگری در بیان زندگی این بانوان بزرگوار نمی‌توانید ذکر کنید.

دکتر– همان طور که گفتم علت اصلی آن، همان بود که بیان داشتم ولی انگیزه‌ها و علل دیگری دارد که به طور اختصار شرح می‌دهم:

می‌دانیم نقش زن در زندگی نقش تکمیل کننده و سازنده را دارد و به طور کلی مرد بدون زن و زن بدون مرد نمی‌توانند زندگی ساز باشند و در راه پیشرفت و تعالی هر کدام در موضع خاص خود باید گام بردارند تا بتوانند به ترقی جامعه کمک کنند و چون من خود زن می‌باشم بهتر و بیشتر می‌توانم به روحیات زنان آشنا باشم از دیدگاه است که اقدام به نگارش این کتاب‌ها کردم.

ع– به نظر شما چه چیز در زن باید باشد که او را به سوی کمال انسانی رهبری کند.

دکتر– اینکه زن موضع و امکانات خود را خوب بشناسد و فریب این و آن را نخورد و بداند راه‌هایی که غرب به او پیشنهاد می‌کند راه‌هایی نیست که او را نجات دهد بلکه راه راستین راهی است که با بینش علمی قوی و تسلط کامل به تمام ویژگی‌های زن، پیشنهاد شده و بیان گردیده و راه‌هایی است که او می‌تواند در پیش گیرد تا از این ویژگی‌ها بهره گیری کامل کند و این راه فقط می‌تواند روش و طریق دین پاک و آسمانی اسلام که کامل‌ترین و آخرین ادیان است باشد و بس، چون قوانینی که بشر وضع کرده همان گونه که شما در کتاب «فروغ تابناک فاطمه» گفته‌اید نمی‌تواند راهنما باشد چون با اشکالات فراوان روبرو است.

ع می‌بخشید از بحث درباره کتاب‌های شما دور شدیم ولی خود می‌دانید این مسائل ضروری بود که طرح شود اما سؤال من این است که چون یکی از راه‌ها، زینب وار بودن است ممکن است درباره کتاب زینب بانوی قهرمان کربلا مختصری برای خوانندگان ما بیان فرمائید.

دکتر– اغلب وظیفه زینب را بیشتر در حادثه کربلا و در متن حادثه می‌جویند که او بر سر کشته شدگان می‌آمد و به برادر تسلی می‌داد و غیره، ولی به نظر من وظیفه حقیقی زینب بعد از فاجعه کربلا شروع شد و آن، این بود که نگذارد بعد از آن فاجعه خون شهدا به هدر رود. و اگر بگویم که مأموریت بانو زینب ع بعد از کربلا شروع شد و هم او بود که اثرات آن فاجعه را ابدیت بخشید گمان نکنید که مبالغه نموده و یا سختی به گزاف گفته‌ام و من کوشیده‌ام که با دیده علم و تاریخ (زندگی نامه و تحلیل علمی آن) تواماً به زندگی و شخصیت این بانوی بزرگوار بنگرم و معتقدم همان گونه که گفتم کار اساسی زینب بلافاصله بعد از آن فاجعه شروع گردید گرچه زندگی کوتاهی داشت ولی توانست با سخنرانی‌های آتشین خود جامعه خفته را بیدار و آتشی جاودان از غم و اندوه در قلوب شیعیان بیافروزد که حتی تا به امروز هم شعله‌های آن خاموش نگردد.

ع– چه پیامی در پایان گفتگو با خوانندگان ما به ویژه دختران دارید.

دکترپیام من این است که هر چه بیشتر به رسالت زن در اسلام پی برند و از طریق مطالعه تاریخ زندگی زنان شجاع، دلیر و قهرمان اسلام از قبیل فاطمه زهرا سلام الله علیها و دختر گرامی او زینب و سکینه و آمنه و غیره بیشتر به وظایف خویش آگاه گردند.

ع از اینکه وقت عزیز خود را در اختیار ما گذاردید و لطف فرمودید صمیمانه متشکریم و امیدواریم که همواره در راه معرفی زن در جامعه اسلامی موفق و پیروز بوده باشید.

دکتر– من نیز جداً سپاسگزارم و امیدوارم از این گفتگو خوانندگان شما بهره گیری کافی بنمایند و راه هدایت را برای رهایی از فسادها و بدبختی‌ها در مطالعه شخصیت بزرگان اسلام و روش آن‌ها در زندگی جستجو نمایند.

۲-۵-۵۳ (بتول. ع)

تذکر: چنانچه خوانندگان محترم اطلاع دارند اخیراً روش جالبی در گفتگو با برخی از مشاهیر جهان در یکی از مجلات مذهبی به کار گرفته شده بود. روش مذکور از این قرار است که از عقاید و طرز فکر و کار نویسنده که در کتاب‌هایش منعکس شده سؤال و جوابی استخراج نموده و در اختیار خوانندگان قرار می‌دهند. دوشیزه بتول.ع از این شیوه استفاده نموده، زحمت کشیده و این گفتگوی جالب را فرستاده‌اند، قبلاً از ایشان سپاسگزاری نموده و موفقیتشان را در پیشبرد فرهنگ اسلامی از درگاه خداوند بزرگ مسئلت می‌نماییم.

***

 

حیات یعنی هجرت

و اسلام یعنی حیات

ا. پ

تمام حرکت‌هایی که با هدف توأم باشد هجرت نامند و بدیهی است که مجموعه حیات و آفرینش گویای چنین حرکت‌های باهدفی است و از طرفی چون دین اسلام دین فطرت است و قوانینش هماهنگ با ناموس آفرینش. پس در نظام توحیدی اسلام رمز انا لله و انا الیه راجعون را این چنین می‌توان دریافت و به صراحت می‌توان گفت که اسلام یعنی یک حرکت با هدف؛ یعنی هجرت و بالاخره یعنی حیات.

هجرت از خویشتن به خویشتن

سرآغاز تمام حرمت‌ها و هجرت‌ها بازشناسی خویشتن است. مسافرت به خویشتن خویش، مهاجرت به من خویشتن.

در جنگ دوم جهانی یک نفر سرباز آلمانی نامه‌ای به معشوقه‌اش می‌نویسد که عزیزم تو را دوست دارم، زیرا که خودم را دوست دارم، تو برای من مطرحی زیرا که من خودم برای خودم مطرحم، و اصولاً این سخن دقیقی است، زیرا آنگاه که انسان من خویشتن را باز نشناسد و خویشتن خویش برایش مطرح نباشد چگونه می‌توان انتظار داشت که وابسته‌های من برایش طرح گردد، پس شناسایی معشوقه من، بستگان من، ثروت من، و تمام آنچه به من مربوط است وقتی صورت خواهد گرفت که خود من مورد شناسایی قرار گیرد و آنگاه محبت‌های من، تلاش‌های من، نوع دوستی من ارزشمند است که خود من ارزیابی شده باشد.

در نتیجه‌ این چنین حرکت با هدف که به خویشتن صورت می‌گیرد، و من مورد بازشناسی واقع می‌شود ثمره اش این است که کمبودهای من، خلأهای من نواقص و معایب من و حتی تکامل بازشناخته گردد، و برای رفع چنین نیازهای من، حرکت‌ها و هجرت‌های دیگری به وجود می‌آید هجرت به تاریخ و شرح حال گذشتگان، هجرت به جوامع گذشته هجرت به طبیعت.

هجرت به تاریخ:

حرکت به سوی گذشتگان، بازشناسی انسان‌های گذشته، شناخت نقاط مثبت و منفی تاریخشان، ارزیابی زندگی آزادمردان و دیوسیرتان، دقت در حکومت فرعون‌ها و موسی‌ها، هامان‌ها و هارون‌ها، نمرودها و ابراهیم‌ها سرگذشت پیشوایان نور و پیشوایان نار، ائمه ضلالت و ائمه هدایت، در پیچ و خم اعمال گذشتگان و اخبار آنان و افکار و اندیشه و آثارشان نور دیدن، البته نه برای معلم تاریخ شدن، نه برای فضل فروختن، و نه برای نمره آوردن، بلکه برای بازشناسی خویشتن، برای عبرت گرفتن، برای نگریستن در زندگی آنان، برای کسب نیکی‌هایشان و رفع نقایص و معایبشان، برای انسان شدن و انسان ساختن.

«یا بُنیّ انّی و ان لم اکن عمرت عمر من کان قبلی فقد نظرت فی اعمالهم و فکرت فی اخبارهم و سرت فی آثارهم حتی عدت کاحدهم»  (پاورقی: وصیت امیرالمومنین علی (ع) به فرزندش حسن بن علی)

فرزندم، اگرچه من در مسیر تاریخ گذشتگان نبودم ولی به دقت در کردارشان نگریستم، و در اخبارشان اندیشیدم و در آثارشان سیر کردم، آنچنان ژرف و عمیق تا جایی که یکی از آنان گشتم که پا به پای حوادث با آنان حرکت می‌کرده (ولی نه برای افزایش اطلاع) و نه برای نقل وقایع بلکه برای ارزیابی و تحلیل و بازشناسی خویشتن «فعرفت صفو ذلک من کدره و نفعه من ضرره» (وصیت امیرالمومنین علی (ع) به فرزندش حسن بن علی)

پس جلوه‌گاه‌های روشن را از تیرگی‌ها تاریخ تاریک و منفعت آن را از زیانش بازشناختیم و نتیجه تمام دریافت‌ها و شناسایی‌هایم از تاریخ گذشتگان این است که به تو وصیت کنم در مورد تقوی و نگاهداری خویشتن درمقابل فرمان خداوند و مسلم است که این چنین تقوای عمیق نه تقوای قشری، تقوای سازنده نه تقوای مخرب، تقوای حیات بخش، نه تقوای مرگ بار، تقوای اجتماعی، نه تقوای عزلت طلبی، تقوای مبارزه نه تقوای گوشه نشینی، تقوای اسلام نه تقوای مسخ شده مسیحیت و بالاخره تقوای الله نه تقوای شیطان تمام ثمره اینگونه نگرش در تاریخ گذشتگان است که تقوایی است پر بینش نه تقوایی بی دانش و از این جهت است که همین پیشوای تاریخ نگر و تاریخ ساز یعنی علی بن ابی طالب در جای دیگر می‌فرماید:

تقوای خدا را پیشه کنید، تقوای کسی که شمر تجریداً یعنی دور از دنیای وابستگی‌ها دامن همت به کمر زده «وجد تشمیراً» و با چالاکی و چابکی تلاشگری می‌کند «و اکمش فی مهل» و در مهلت‌های موجود شتاب می‌کند «و بادر عن وجل» و از ترس اینکه مبادا فرصت‌ها از دست رود مبادرت می‌نماید «و نظر فی کره الموئل» و سرانجام حرکتش را می‌نگرد «و عاقبه المصدر و مغبه المرجع» (پاورقی: همه مفاهیم از حکمت ۲۰۱ نهج البلاغه است.) و عاقبت رفت و آمدش را ارزیابی می‌کند.

و می‌بینیم که از این نگرش‌های تاریخی، چه تقوایی حاصل می‌شود، تقوای زنده و زاینده تقوای حرکت و تلاش و چابکی و شتاب در مهلت‌ها و از دست ندادن فرصت‌ها و بینش در سرانجام کار، نه تقوای خفته و مرده و بی حرکت و مهلت رها کن و فرصت از دست ده و بی دانش و بدون بینش.

تقوایی که پیوسته قرآن سفارش می‌کند، وجودش را به دنبال نگرش در خویشتن و هجرت به موجودیت خویش برای ارزیابی من و پس از آن هجرت و حرکت به تاریخ و پیشینیان بیان می‌کند.

«یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم و الذین من قبلکم لعلکم تتقون» (بقره آیه ۲۱)

ای انسان‌ها، پروردگار خویش را عبادت کنید نه پرسش بی شناخت بلکه پرستش آفریدگاری که شما را آفرید، می‌بینیم قبل از هر چیز خود انسان را مطرح می‌کند. بازشناسی خلقت من را بیان می‌نماید، زیرا عبادت و پرستش کسی که خودش را نیافته و ارزیابی نکرده و از خویشتن خویش آگاهی و شناسایی ندارد چه ارزشی خواهد داشت. عبادت خدا برای تکامل من است و آنگاه که خود من، هنوز بازشناخته نگشته، عبادتی که برای تکامل من است چه اثری خواهد داشت،

اینجاست که هجرت به خویشتن مطرح می‌گردد و برای بررسی و شناسایی دقیق من و ارزیابی نقاط مثبت و منفی من بدون آگاهی از وضع دیگران نمی‌توان حرکت کرد و اگر حرکتی صورت گیرد خود بینی است نه خود شناسی، توقف در خویشتن است نه هجرت به خویشتن، زیرا به دنبال توقف در خویشتن دیگر حرکتی نیست، نگرش به دیگران و آموختن و آگاه شدن از وضع دیگران نیست، سازندگی و زایندگی نیست ولی در هجرت به خویشتن، خارج شدن از خویشتن مطرح می‌گردد، هجرت به تاریخ گذشتگان برای بازشناسی اوضاع آن‌ها و اندیشیدن و آگاه شدن از نحوه کارایی آن‌ها مطرح می‌گردد،

و از این جهت است که مهاجرت و مسافرت به خویشتن، هجرت و حرکت به تاریخ پیشینیان را به دنبال دارد و می‌بینیم که پس از عبارت خلقکم عبارت و الذین من قبلکم آمده یعنی آن‌ها که پیش از شما بودند، یعنی آن‌ها که تاریخ را به وجود آوردند و باز مشاهده می‌کنیم که پس از این دو حرکت و دو هجرت، یعنی به خویشتن و به تاریخ، مفهوم تقوی بیان می‌شود. و قطعاً تقوای اسلام تقوایی است که پس از این دو حرکت و این دو شناسایی و این دو هجرت و این دو آگاهی به وجود آید، پس:

نگرش در خود + نگرش در تاریخ پیشینیان = تقوی

ولی اینجا پایان کار نیست و اگر چه نگرش در من و نگرش در تاریخ، تقوای آگاه و مسئول را به وجود می‌آورد ولی سخن به همین جا پایان نمی‌پذیرد، هجرت به طبیعت لازم است، هماهنگ شدن با قانون آفرینش و بازشناسی کیفیت حرکت‌های خلقت ضروری است از این جهت بدون فاصله بیان می‌شود «الذی جعل لکم الارض فراشاً و السماء بناء و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقاً لکم.» به خلاف پندارهای مسند نشینان فلسفه یونان، سخن از هجرت به طبیعت است، نگرش در خلقت است بازشناسایی قانون آفرینش است، سخن از زمین است و آسمان و باران و میوه‌های رنگارنگ.

به خلاف پندار سقراط یونانی که تمام توجه خویش را تنها به جهان آدمی محدود کرده بود و به خلاف گفته افلاطون که به مدرکات حسی به چشم بی اعتباری می‌نگریست(*)

(*پاورقی: احیای تفکر دینی در اسلام. تألیف علامه اقبال پاکستانی ترجمه احمد آرام)

و حتی علیرغم عده‌ای از مسلمانان افسون شده فلسفه یونان و برخی از فلاسفه اسلامی که روح فرهنگ قرآن را رها کرده و در خرابه‌های تمدن یونان به دنبال حکمت و بینش می‌گشتند و توحید عظیم قرآن و نهج البلاغه را نادیده گرفته و در آثار باستانی فلسفه یونان به استخراج منابع حکمت می‌پرداختند و سرانجام هم پس از تلاش‌های بسیار این چنین یافتند که فاما الواجب الوجود لایکون علمه بالجزئیات (اشارات)

و یا کشف کردند که «افلاطون الهی ذاهب است به کینونیت سبقیه انوار مدبره بر غواسق صیاصی و… و…» و خلاصه به خلاف تمام این پندارها قرآن کریم از خوانندگانش می‌خواهد که به آسمان و زمین و باران و میوه‌های گوناگون و تغییر دائمی و وزش باد– رویش دانه– دریا– ستاره– زنبور عسل و شتر و مورچه و خلاصه حیوانات و گل ها و توالی شب و روز– کوه‌ها و… و… بیندیشند تعقل کنند، تدبر کنند– تفکر کنند، افلا یتفکرون، افلا یتدبرون.

که همه این ها از حرکت اندیشه حکایت می‌کند، و ره آورد این مسافرت عظیم را که با سیمرغ عقل و تفکر و تدبر صورت می‌گیرد چیزی جز علم و شناسایی و آگاهی و بینش و نگرش نمی‌شناسد که همه این ها در حرکت کننده و هجرت کننده به سوی طبیعت جمع می‌گردد و او را رد حوزه وجودی علماء وارد می‌سازد و قطعی است که انما یخشی الله من عباده العلماء یعنی آگاهان و دانشمندانند که از خداوند خشیت قلبی دارند.

به هر جهت می‌بینیم که پس از هجرت به من، هجرت به تاریخ است که ثمره اش به وجود آمدن یک تقوای کارآمد خواهد بود و پس از آن هجرت و حرکت به طبیعت است نه البته نگرش سطحی بلکه نگرش عمقی که نتیجه‌اش پذیرفتن نیروی بی نهایت به عنوان حاکم مطلق و زبون دیدن هر معبودی به جز خدای بزرگ و پرواز و هجرت به سوی او که دیگر حدی برای آن نیست و توقعی ندارد که در خودبینی و تاریخ بینی و طبیعت بینی خلاصه شود بلکه هجرت از هر کدام به دیگری است برای رسیدن به مرحله بعد و در هجرت به طبیعت، که پس از هجرت به من صورت می‌گیرد از ملموس‌ترین واقعیت‌ها یعنی زمین سخن به میان آمده الذی جعل لکم الارض فراشاً،

آفریدگاری که زمین را برای شما گسترد و السماء بناء و پس از آن حرکت و هجرت به سوی آسمان افراشته، آسمان بلندی که نگرشش می‌تواند شعاع بینش انسان را به اوج کشد و انزل من السماء ماء و آنگاه از نزول ریزش فیض باران بر صفحه خاک سخن به میان می‌آید فاخرج من الثمرات رزقاً لکم که از این ریزش فیض و از این حرکت با هدف میوه‌های گوناگون که همه برای شماست استخراج می‌گردد،

و بالاخره پس از این همه مسافرت باز مجدداً سخن به من شما برمی‌گردد ولی نه من اول که در خلقکم مطرح شد بلکه منی که پس از هجرت به تاریخ و هجرت به طبیعت و بازشناسی دقیق به تکامل رسید یعنی نه من غیر آگاه بلکه من مهاجر و آگاه و پر بینش، نه من خودبین بلکه من خودشناس، نه من واقعه نگار بلکه من واقع شناس، و نه من سطحی نگر بلکه من جهان شناس، من آگاه خبیر، متعهد، متقی، مسئول که در عبارت کوتاه قرآنی خلاصه می‌شود و انتم تعلمون یعنی من و شما در حالتی که عالمید، پس با چنین علم و آگاهی فلاتجعلوالله انداداً دیگر از بت‌ها و معبودها و انداد و اضداد و اصنام سخن نگوئید و در حریم یکتایی و بی مانندی و بی نهایت الله، شریکان زبون را راه ندهید، که در این مرحله از شناسایی دیگر جایی برای هیچ گونه معبود و مسجودی نیست

و در این معبد علم و کعبه عرفان و آگاهی حاکمی جز خدا راه ندارد و از این جهت است که حیات یعنی هجرت و اسلام یعنی حیات و از همین رهگذر است که اسلام بدون اصل هجرت وجود خارجی ندارد و نیز از همین روست که تعرب بعد از هجرت در حکم ارتداد و بازگشت از دین است.

آن کس که در آغاز بعثت اسلام را می‌پذیرفت، باید حتماً از زادگاهش به مرکز اسلام هجرت کند تا بیاموزد و پس از رونق گرفتن حوزه اسلام و آموزش‌های لازم و شرایط مساعد هجرت کند و بیاموزاند و ان کس که جبراً قادر نیست تا به حوزه اسلام درآید، روحش را هجرت دهد تا از سرشاری اسلام برخوردار گردد. از مهاجرین آینده یاد گیرد و دیگران را یاد دهد و بر هجرت تشویق کند که سرانجام تمام هجرت‌ها، هجرت به سوی خدا و مهاجر راستین مهاجر الی الله است و اسلام چیزی جز پذیرفتن حکومت الله نیست.

و این چنین است رمز هجرت که حتی مبدأ تاریخ اسلام هم قرار می‌گیرد.

***

 

«الفرصه تمر مر الحساب فانتهزوا فرص الخیر.» (علی علیه السلام)

فرصت هم چون گذرش ابر می‌گذرد پس مواظب فرصت‌های نیک باشید.

***

قِفا نَبکِ….

«نگریستن و گریستن»

از م. الف

«لختی درنگ کن تا بار دیگر از دیده، دوم دجله برانیم، اما این بار نه به خاطر بقایای آتشی که در کنار معشوق بر پا کردیم– بلکه برای قومی که آتشی از جهل به پا کردند و سوختند و قومی دیگر را نیز به خاکستر غفلت نشاندند.»(*)

(*پاورقی: اشاره به شعر امرؤالقیس که با این مطلع شروع می‌شود: قفانبک من ذکری حبیب و منزل)

وقتی انسان با گام‌های استوار آگاهی بر پهنه هستی حرکت کرد همه مظاهر طبیعت برایش معنی پیدا می‌کنند و به مفهوم حقیقی پی می‌برد. روش پیشینیان(*) چراغ عبرتی فرا راهش می‌شود. و هستی وی روشن گر تاریکی‌ها و سامان بخش پراکنده دلی‌های آشفتگان خواهد شد.

(*پاورقی: عبرت شناسی و روش پیشینیان دو صفت از صفات چهارگانه یقین هستند، کافی ج ۳ ص ۸۴)

اما اگر «فرهنگ قدرتمندی تکیه گاهش نبود و در پرتو نور علم رهروی نکرد چون اوباش تسلیم بانگ هر جرسی خواهد شد. و نااستوار از هر بادی به لرزه می‌افتد» (پاورقی: تعابیری از فرموده علی ع به کمیل) و تنها سهمی که حیات می‌برد فرو رفتن و پائین رفتن است نه پیشرفتن و آن وقت چه در آور وقتی چنین بی تمیزی هم ارجمند افتد و چنان عاقلی خوار! و بیشتر شعرای پیشین(*) که عرض خود بردند و زحمت ما داشتند، این چنین‌اند، و آثارشان بر خلاف تعاریف تذکره نویسان چیزی جز موزه‌ای از لغات و جمع مجموعه‌ای از تمایلات و خواسته‌های «تن» نیست و جمع آوری این پراکنده گوئی‌ها فقط برای تذکره نویسان– این قفیلی های شاعران طفیلی – نانی به همراه داشته است، وگرنه مردم را سودی در بر نداشته است.

(*پاورقی: در ادبیات فارسی شعرای ارزشمندی نیز پیدا می‌شوند که شعرشان نمونه زندگیشان، و زندگیشان مملو از جوش و خروش انسانی بوده است.)

به هر حال بنا به گفته قفیلی ها شعر و شاعری در این سامان البته بعد از اسلام از حدود سال ۳۰۰ هجری شروع شد و نخستین شعر هم چون ماه نخشب، از درون این چاه سر بر زد.

ناگفته نماند که سال ۳۰۰ هجری جامعه اسلامی هنوز به سرگرمی‌های مختلف پای بند نشده، فضا هنوز تقریباً مذهبی است و خلفای به دروغ برنشسته در صدد برانداختن بزرگ‌ترین دشمن خود هستند.

خون شهیدانی چون عمار، میثم، زید و سعید بن جبیر در پای درخت تناور اسلام خشک نشده، تز اسلام توسط آخرین رهبر خدایی، حضرت مهدی (ع) شکل تازه‌ای به خود گرفته آن وقت در چنین سال‌هایی چقدر تهی مایگی لازم است تا انسانی بی خبر از این همه درگیری بین خوانندگان الله و طاغوت چنین شعری بسراید:

«آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا

او ندارد یار بی یار چگونه بوذا» (ابوحفص سغدی)

می‌توان حدس زد با دیدن این پیشاهنگ قامت خمیده شعر باید منتظر چه جماعت افسرده دل مرده‌ای بود.

از طرف دیگر نگاهی می‌کنم به اولین آیات نازل شده بر پیامبر بسم الله الرحمن الرحیم

اقرأ باسم ربک الذی خلق

خلق الانسان من علق

اقرأ و ربک الاکرم

الذی علم بالقلم

علم الانسان مالم یعلم

که مسائل ذیل به طور فشرده در آن مطرح شده، الف – خواندن کتاب آفرینش به یاری «آن برتر از خیال و قیاس». ب- تشریح خلقت انسان، این جرم صغیر و عالم کبیر. ج– «فرهنگ» تنها پشتوانه استوار یک جامعه و به طور خلاصه، خدا، طبیعت، انسان و فرهنگ انسان.

این مقایسه بدان خاطر باید صورت گیرد که زاویه انحراف بین اندیشه مذهبی و شعر روشن گردد، سپس طول مسیر هر کدام و سرانجام هر یک، و الا تفاوت بین سخن خالق و خلق را می‌دانیم که از زمین تا…

بعد از ارائه فرهنگ اسلام توسط پیامبر، راد مردانی چون عمار و ابوذر شکفته می‌شوند که هر کدام بهره‌ور از فرهنگی اصیل و آشنا به مفهوم حقیقی حیات‌اند.

در عالم شعر– که اگر در جهت مذهب به کار گرفته می‌شد، می‌توانست بقایش ارزشمند باشد طولی نمی‌کشد که پسر جولوغ – فرخی– پیدا می‌شود. این جناب که به خاطر ازدواج دخل و خرج زندگی‌اش با هم نمی‌خواند دست به دامان امراء سیستان می‌شود و وقتی «مأیوس می‌گردد از صادر و وارد استخبار می‌کند که نشان ممدوحی شنود تا روی بدو آرد»(*) و وقتی می شنود «امیر ابوالمظفر این نوع را تربیت می‌کند و این جماعت را صله و جایزه فاخر می‌دهد» (**) قصیده ای می سراید با مطلع:

با کاروان حله برفتم ز سیستان          با حل‌های تنیده ز دل بافته ز جان…

هر ساعتی بشارت دادی مرا خرد         کاین حله مر تو را برساند به نام و نان

(* و **پاورقی: چهار مقاله عروضی)

و به امید نام و نان که نشان دهنده نهایت زبونی انسان است شوریده و با جبه‌ای پیش و پس چاک و پای و کفش بس ناخوش(*) ابوالمظفر می‌رود و با این بافته‌ها کارش بالا می‌گیرد. (*پاورقی: چهار مقاله عروضی)

دل من همی جست پیوست یاری       که خوش بگذراند بدو روزگاری

بتی چون بهاری به دست من آمد    که چون لو بتی نیست اندر بهاری

به کام دل خویش یاری گزیدم     که دارد؟ چو یار من امروز یاری

بدین یار خود عاشقی کرد خواهم    کزین خوش‌تر اندر جهان نیست کاری(*)

(*پاورقی: گزینه سخن فارسی- فرخی سیستانی.)

بر سبیل آنچه، گفته‌اند و شنیدیم، خوانده‌ایم و به حقیقت، همین هم بود، حیات بشری بر دو گونه است حیات یا تولد اولیه که شامل جریان‌های عادی و ابتدایی زندگی می‌شود همچون خور و خواب و خشم و شهوت و حیات یا «تولدی دیگر» که باید برای رسیدن بدان از درون حیات ابتدایی پرده نیازهای اولیه تن را درید و راهی به سوی نور گشود و رفت. حیاتی که در آن مسائل «من زنده‌ام چه باید بکنم؟» تا پای بر فرق ملت‌ها نهم مطرح می‌شود. و مضمون اغلب آیات خداوند هم بر این است که رسالت پیامبران در این بوده که دست انسان‌ها را گرفته از حیات اولیه یا از ظلمات حیوانیت به عالم نور بکشانند.

من لم یولد مرتین، لم یلد ملکوتی، (عیسی علیه السلام) و پشتوانه این رسالت نیز خود خداوند است، الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور حال اگر انسانی از قید مسائل دست و پا گیر زندگی بیرون نیامد هر چند سخنش در آسمان هفتم باشد– که نیست– نمی‌تواند سودمند برای بشریت باشد و کسانی هم دوستدار چنین حیاتی باشند خود نیز گامزن در ظلمات و غرقه در لجن‌زار خواسته‌های تن می‌باشند و الخبیثات للخبیثین… و فرخی چنین بود.

یاد باد آن شب کان شمسه خوبان تراز             به طرب داشت مرا تا بگه بانگ نماز

من و او هر دو به حجره در و می مونس ما          باز کرده در شادی و در حجره فراز

فرخی از آنجا خدمت سلطان محمود می‌رود و کارش تا بدآنجا می‌رسد که تا بیست غلام سیمین کمر، از پس او بر نشستندی این را می‌گویند بی تمیز ارجمند افتاده!! و علت چنین ارجمندی مدایحی بود که از محمود به عمل می‌آورده است.

خدایگانی جز مر تو را همی نسازد              خدایگان جهان باش و از جهان پر، خور

بد نیست برای شناخت محمود این چند جمله را، از کتاب «نگاهی به تاریخ جهان» از نهرو بخوانیم… «این شمشیرکش مهاجم که با تعصب و تندی و کشتار و خون ریزی به هند آمد محمود غزنوی بود…. سال‌ها از پی هم به هند حمله می‌کرد، غارت می‌کرد، می‌کشت و غنائم فراوان و اسیران زیاد با خود همراه می‌برد… گفته می‌شود که تنها از «تانشوارا» ۲۰۰۰۰۰ اسیر و ثروت عظیمی به غنیمت برد.

اما مخصوصاً در سومنات ثروت فوق‌العاده‌ای به چنگ آورد زیرا سومنات یکی از معابد بسیار بزرگ بود که در طول قرن‌ها و قرن‌ها هدایای فراوانی در آنجا جمع شده بود به طوری که نقل شده است وقتی که محمود به آنجا نزدیک شد هزاران نفر به این معبد پناه بردند… در نتیجه معبد به تصرف محمود درآمد که آن را غارت کرد و ۵۰۰۰۰ نفر که در آنجا در انتظار وقوع معجزه‌ای بودند نابود شدند… آنچه واقعیت دارد آن است که او یک مرد مذهبی نبود…» (پاورقی: جلد ۱- ص ۳۴۱)

به راستی که چنین است زیرا هیچ مذهبی جز مذهب خود محمود و شاید همکارش چنگیز به چنین کشت و کشتاری فتوا نمی‌دهد. این جمله را نیز از تاریخ مختصر ایران بعد از اسلام درباره محمود بخوانیم «از طرف دیگر در همین دوره عالم ایرانی دچار مضیقه و فشار نیز گردید یعنی سلطانی که سنی متعصب بود با نهایت شدت به تعقیب و قلع و قمع شیعه کوشید» (پاورقی: تاریخ مختصر ایران بعد از اسلام)

بله برای این شیعه کش مهاجم، علی (ع) این مرد برتر و پیروانش بی ارزش بودند ولی کار عیاش شکم باره‌ای چون فرخی در دستگاهش بدانجا می‌رسد که رسید. و در دستگاه محمود گویند ۴۰۰ تن از این شعرا بودند.

به هر حال روشنایی این ستاره درخشان به قول قفیلی ها طولی نمی‌کشد که به خاموشی می‌گراید و خود نیز سرخورده از عیاشی‌ها چنین می‌گوید و بساط خویش برمی بنند:

تا در طلب دوست همی بشتابیم         عمرم به کران رسید و من در خوابم

گیرم که وصال دوست در خواهم یافت              این عمر گذشته را کجا دریابم؟

از این باغ بر دیگری می‌رسد جناب منوچهری، می‌خوار حرفه‌ای که زندگی‌اش یا به شرابخوارگی می‌گذرد یا به وصف العیش شراب.

… آزاده رفیقان منا، من چو بمیرم                 از سرخ‌ترین باده بشویید تن من

از دانه انگور بسازید حنوطم                    وز برگ رز سبز ردا و کفن من

در سایه رز اندر، گوری بکنیدم               تا نیک‌ترین جایی باشد وطن من

در حرکت دادن انسان از زندگی ابتدایی به زندگی متعالی؛ و شناساندن ارزش حقیقی انسان چند بیتی از مثنوی مولوی می‌آوریم که جوابی هم به منوچهری باشد:

ای همه دریا چه خواهی کرد؛ نم           وی همه هستی چه می‌جویی عدم

ای مه تا به آنچه خواهی کرد گرد           ای که مه در پیش رویت روی زرد

تو خوش و خوبی و کان هر خوشی            تو چرا خود منت باده کشی

تاج کرّمنا ست بر فرق سرت            طوق اعطیناک آویز برت

ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش              چون چنینی خویش را ارزان فروش

بحر علمی در نمی پنهان شده                 در سه گز تن عالمی پنهان شده

می چه باشد یا سماع و یا جماع                 تا بجویی زو نشاط و انتفاع

آفتاب از ذر کی شد وام خواه                زهره‌ای از خمره‌ای شد وام خواه (مثنوی دفتر پنجم)

و در عبور از این خط جای تعجب نیست اگر به شاعرانی چون ابواسحاق اطعمه و طرزی افشار بر بخوریم. می‌گویند در دیوان طرزی، دو کلمه که به یک دیگر ارتباط معنوی داشته باشد وجود ندارد مگر در این بیت:

اگر عاقلی بخیه بر مو مزن                به جز پنبه بر نعل آهو مزن

و پایان کار این قافله از هم گسیخته تا بدآنجا می‌رسد که قفیلی ها می‌گویند در زمان صفویه چندین هزار شاعر پیدا شدند که این ها کنار قهوه خانه‌ها می‌نشستند و حشیش و چرس و بنگ می‌کشیدند و شعر می‌گفتند و هر کدام گاهی تا چند میلیون شعر می‌سرودند که الحمدالله همه اشعار «صار کعاحبه».

و با این آیه از خداوند چهره این جهانی و آن جهانی همه دروغ پردازان بیهوده گوی را نشان می‌دهیم:

و من الناس من یشتری لهو الحدیث لیضل من سبیل الله بغیر علم و یتخذها هزواً، اولئک لهم عذاب مهین.

و برخی از مردم فاسد فتنه انگیز هستند که داستان‌های لغو و باطل سخن‌های هوسناک را تهیه می‌کنند تا خلق را به جهالت از راه خدا گمراه سازند و قرآن را به تمسخر و استهزا می‌گیرند، برای آنان عذابی خوار کننده است.

***

 

سراب

محمود حکیمی

بدون او، من همچون پرستوی غریبی بودم که در به در به دنبال آشنایی بود. و سر انجام با او آشنا شدم.

عشق پاک و آسمانی ما به لطافت گل مریم و نیلوفر باغ بود. او برای من همچون، قامت روشن مهتابی بود که در تاریکی شب پدیدار گشته باشد.

خیلی زود با هم ازدواج کردیم و من شدم خانم خانه، راستی چقدر لذت بخش بود. آن روزها که هنگام ظهر از سر کار باز می‌گشت. با دست پر. مثل پرستویی که به آشیان خود پر کشیده باشد، مثل یک آبشار که از آن بلندی فرو ریزد و من چقدر به او افتخار می‌کردم. وقتی که به بازوهای مردانه‌اش تکیه می‌دادم احساس غرور می‌کردم و شب‌ها مثل دو کبوتری بودیم که سر در کنار هم قرار داده باشند اما فقط یک حادثه زندگی ما را در هم ریخت و آشیانه عشقمان را نابود ساخت.

در همسایگی ما زنی بود که به شدت خود را روشنفکر می‌دانست. زنی مبتذل با یک دنیا ادعا. اغلب از ستارگان خارجی سخن می‌گفت.

وی عقیده داشت زنی که در بیرون کار نمی‌کند امل است فناتیک است، اجتماعی نیست و خیلی چیزهای دیگر. با آن چنان تحقیری به زنان خانه دار می‌نگریست که گویی آنان از زباله دانی بیرون آمده‌اند.

صبح‌ها با آرایش غلیظی از خانه خارج می‌شد و عصرها باز می‌گشت. خیلی خسته به نظر می‌رسید ولی اصلا به روی خود نمی‌آورد.

شب‌ها قبل از آمدن شوهرم به خانه ما می‌آمد و به اصطلاح حرف‌های گنده گنده می‌زد. حرف‌هایی از این قبیل:

– آره دیروز رفتم فروشگاه کوروش، نمی دونی چقدر شلوغ بود می‌خواستم کیف مدل (ام،آ) بخرم. اما حیف که نداشتند. من هم عصبانی شدم. فوراً با اتومبیل دوستم به طرف فروشگاه ایران رفتیم. اونجا هم نداشتند. خاک بر سرشان. اصلا فروشگاه‌های ایران فروشگاه نیستند که حراجی هستند، سال پیش نمی دونی در پاریس چه فروشگاه‌هایی دیدیم…

وقتی که سخن از مذهب پیش می‌آمد با آنچنان تحقیری حرف می‌زد که گویی آدم مذهبی اصلا آدم نیست بعضی وقت‌ها می‌گفت:

– یک پسره ریشو تو قسمت ما تحویلداره. حیوونکی خیلی به اصطلاح مؤمنه من دلم براش می سوزه اصلا سرشو بلند نمی کنه. اصلا مثل اینکه از دنیا هیچی سرش نمی شه، تو خودشه.

و این زنی که اینچنین همه را تحقیر می‌کرد یک شب با برادرم که به خانه ما آمده بود ملاقات کرد. برادرم دانشجوی دانشگاه اصفهان بود. بعضی وقت‌ها که به تهران می‌آمد به خانه ما نیز سر می‌زد. آن شب وقتی که با همسایه پر مدعایمان رو برو شد پرسید:

– خوب خانم شما که خیلی خودتون رو روشنفکر می دونید لطفاً بفرمایید در انتخابات فرانسه چرا چپ‌گرایان موفق نشدند؟ همسایه پرمدعای ما با تعجب به برادرم خیره شد معلوم بود که از حرف‌های او هیچ چیز نفهمیده است آهسته گفت:

– چپ‌گرایان مقصودتان را نفهمیدم.

برادرم خنده‌ای کرد و گفت:

– پس معلوم شد که همه دنیا فقط اجناس فروشگاه کوروش نیست. خوب بفرمایید سرنوشت گینه بیسائو به کجا رسید.

زن پرمدعا مثل آدم‌های بنگ به برادرم می‌نگریست و حرفی نمی‌زد. برادرم ادامه داد:

– از نقش زنان آفریقای جنوبی، مبارزات مسلمانان فیلیپین، و از همه مهم‌تر از زندگی زنان روستایی کشور خودت چه میدانی. آن زن روستایی شریفی که کودکش را بر پشت خویش می‌بندد و خرمن می‌کوبد. آن زن نجیب شمالی که تا زانو در آب فرو می‌رود تا برای تو برنج تهیه کند چگونه زندگی می‌کند. نیازش چیست و چه چیز را باید به او داد؟

و زن پرمدعای همسایه در مقابل این همه سؤال مثل خر در گل ماند و پاسخی نداشت که بگوید و با این حال او مرا فریب داد.

روزهای فراوان در گوش من زمزمه کرد که باید کاری در خارج خانه پیدا کنم. او اصلا معتقد بود زنی که در خارج خانه کار ندارد انسان نیست.

و با این وسوسه‌ها من هم زیر پای شوهرم نشستم. شوهر بیچاره‌ام همیشه می‌گفت:

– آخر تو چه چیز کم داری که می‌خواهی در بیرون خانه کار کنی و حقیقت اش این بود که من جوابی نداشتم که به او بدهم. من کاری را برای پول پیدا کردن نمی‌خواستم. اصلا دلم می‌خواست کار کنم. با آدم‌های جدید آشنا شوم.

بالاخره چه دردسرتان بدهم، شوهرم را راضی کردم که با کار کردن من در خارج موافقت کند. پس از جلب موافقت او به یک موسسه آموزش ماشین نویسی رفتم. زن پرمدعای همسایه قول داده بود که پس از یاد گرفتن ماشین نویسی مرا به یک شرکت خصوصی معرفی کند.

سه ماه بعد من کاملا یک ماشین نویس ماهر بودم. همسایه‌مان به قول خودش عمل کرد. مرا به مدیر یک شرکت خصوصی معرفی نمود. مدیر شرکت مرد خوش مشربی بود. شرایط سنگینی برای استخدام من معین نکرد فقط پیشنهاد نمود که از روز اول کار در شرکت به سر و وضع و لباس خود خوب برسم.

مقصودش را از سر و وضع و لباس خوب نفهمیده بودم روز اول گران‌ترین لباس خود را پوشیدم اما وی گفت که وضع لباس طوری باشد که ارباب رجوع شرکت راضی باشند کم کم مقصود او را فهمیدم. او می‌خواست طوری لباس بپوشم که مراجعین از دیدن من لذت ببرند. البته او حقوق قابل توجهی برای من در نظر گرفته بود و من نمی‌خواستم که با رد کردن پیشنهاد او آن کار خوب را از دست بدهم.

روز بعد طبق گفته او عمل کردم. ولی او باز هم راضی نبود و می‌گفت که باید به وضع لباس خود توجه بیشتری کنم!!!

کم کم وضع لباس من در محل کار به گونه‌ای شد که اگر روز اول می‌گفتند باید به آن صورت سر کار حاضر شوی هرگز راضی نمی‌شدم اما حالا به مرور ایام به همه چیز راضی شده بودم.

و حالا زن پرمدعای همسایه چیزهای جدیدی عنوان کرده بود. یک روز گفت:

– حیف تو نیست زن. با این درآمدت با آن شوهر کم درآمد می سازی.

– و من به او اطمینان دادم که شوهرم را هر چقدر هم که کم درآمد باشد دوست دارم. ولی او همچنان با وقاحت گفت:

– مطمئن باش که اگر از او طلاق بگیری و با یک شوهر پولدار ازدواج کنی او را هم دوست خواهی داشت آخر تو فعلا دو برابر شوهرت حقوق داری لااقل باید با کسی ازدواج کنی که اندازه تو حقوق بگیرد.

کم کم وسوسه‌های او اثر خود را کرد و من شرم دارم بگویم که یک روز به شوهرم که آنقدر دوستش داشتم پیشنهاد طلاق دادم شوهرم ابتدا فکر می‌کرد که من شوخی می‌کنم و بعد مثل یک ببر خشمگین فریاد کشید و گفت:

نه چنین چیزی ممکن نیست. من تو را طلاق نخواهم داد ولی من همچنان پافشاری کردم. می‌خواستم که زندگیم یک تنوع جدید بیابد. روزها گذشت زندگی را بر او تلخ کردم ولی هر چه کرد تا با مهربانی مرا از تصمیم خود منصرف کند نتیجه‌ای نبخشید. آخر من حقوق قابل توجهی می‌گرفتم چگونه می‌توانستم با آن مرد کم درآمد زندگی کنم.

حقیقت این بود که او چندان هم کم درآمد نبود حتی حاضر شد که اگر من کار بیرون را کنار بگذارم اضافه کار بیشتری بگیرد ولی من قبول نکرده و فقط یک چیز را می‌خواستم طلاق و جدایی. از آن می‌ترسیدم که بچه دار شوم و طلاق گرفتنم برای همیشه غیر ممکن گردد و سرانجام طلاق گرفتم.

شوهرم در محضر می‌گریست و از جدا شدن از من به شدت غمگین بود. در نامه‌ای که روز بعد برایم فرستاد نوشته بود:

«همچنان تو را دوست دارم. حالا که از من جدا شده‌ای غمی جانکاه قلبم را می‌فشارد.»

و حالا دیگر به او فکر نمی‌کردم. در انتظار شوهری پولدار و خوشگل بودم. در یک آپارتمان اطاقی اجاره کردم همسایه پرمدعا قول داده بود که شوهری پولدار برایم پیدا کند.

و سر انجام شوهری پولدار برایم پیدا کرد. او در ظاهر یک مهندس آرشیتکت بود. مراسم ازدواج ما خیلی ساده برگزار شد یک ماه هم پس از ازدواج به ماه عسل رفتیم ولی در همان حال فهمیدم که او مهندس آرشیتکت نیست بلکه فقط در یک شرکت ساختمانی کار می‌کند. پس از بازگشت از ماه عسل به واقعیت هولناک دیگری واقف شدم. شوهر تازه‌ام معتاد بود و اختلاف ما از همانجا شروع شد. او هر چه به دست می‌آورد خرج اعتیاد می‌کرد شیطان سفید یعنی هروئین بد جوری او را در دام انداخته بود.

زن همسایه پس از باخبر شدن از اعتیاد شوهرم با خونسردی گفت:

– این روزها اعتیاد خود نشانه روشنفکری است بیشتر هنرمندان، شاعران و نویسندگان معتادند.

وای که چه روزهای سختی بر من گذشت. من هر روز با شوهر معتادم زد و خورد داشتم. او هرگز حاضر نبود از هروئین دست بر دارد و بدبختی بزرگ‌تر اینکه حاضر نبود مرا طلاق بدهد.

با هزار مکافات از او طلاق گرفتم. و حالا تنهای تنها هستم. شوهر اولم حتی حاضر نیست به من نگاه کند روزهای من همه سیاه است و من سراپا دردم و رنج. دیگر از آن آشیانه پر از محبت و صفا خبری نیست. دیگر کسی نیست که خود را در آغوشش اندازم. همه مرا ترک کرده‌اند. حتی آن زن پرمدعا، و من تنهای تنها هستم و قصه من قصه تاریکی‌هاست.

پایان

***

 

از زبان یک مسجد

نفیسه،ح

بانگ غمناک مرا می‌شنوید؟… بغض فریاد مرا می‌بینید؟… مردم آیا سخنم را -و زبان حالم را- می‌فهمید؟

کاش معمار من آن استادی که تمام هنر و عشقش را به پای ساختمان من ریخته و نقاشی که با دست‌های هنر آموزش طرح کاشی‌هایم را کشیده، هرگز مرا با تمام شکوهم، با تمام جلالم و با تمام شگفتیم نمی‌آفریدند. و یا کاش دست‌های خشن حوادث بی رحمانه از آستین بلند زمان بیرون آمده و آن چنان مرا به دره نابودی می‌افکندند که نماند اثری از بودم… و یا کاش کلیسا بودم… نه مسجد…

سرگذشتم را بشنو:

قطعه زمینی بودم بازو به بازوی تمام زمین‌های عالم و چشم بر چشم این آسمان نیلی رنگ. مردم برای مسجد مرا انتخاب کردند و با تمام شوق و ذوقی که داشتند با آخرین وسایل، مرا این طور که می‌بینی ساختند در عظمت پیکرم صدها کارگر و معمار آه و شوقشان را می‌نهادند و با طرح کاشی‌هایم ده‌ها هنرمند عاشقانه زمزمه می‌کردند و در تمام وجودم خون فرهنگ دیر پای اسلامی به جریان افتاده بود.

سال‌ها گذشت… رفتند و ماندم… تا از آن‌ها برای شما داستانی بگویم و حرفشان را، فریادشان را، عشقشان را، ندای دردناکشان را و حتی رسالتشان را با زبان دانه دانه آجرهای دیوارهایم به گوش شما برسانم و نیز خود تصویری باشم از آنچه بود عبرتی باشم برای آنچه هست و خواهد بود و نمودی از آنچه باید باشد.

اگر بدانید از لحظه‌ای که مرا مسجد نامیدند چقدر خوشحال شدم، چرا که نه؟ من آغوش بازی می‌شدم برای فشردن مهرآمیز دوستی‌ها، گلدشتی می‌شدم برای روییدن تمام ارزش‌ها و پناهگاهی می‌شدم برای تمام قلب‌های عاشق، گام‌های خسته دست‌های نیرومند، چشم‌های بیدار و خون‌های سرخ.

می‌شدم آنجایی که خدا و خلق آرام و مهربان با هم سخن می‌گویند.

می‌شدم آنجایی که بشریت با تمامیت وجودش در مقابل عظمت خدا به سجده می‌افتد و به سجده می‌افتد تا زنجیر طاقت سوز هر بندگی مرموز دیگری را غیر عبودیت الله پاره پاره کرده باشد و آزاد و مشتاق در راه خدا و خلق حرکت کند علی وارو صادقانه.

من چه خرّم بودم… در نگاهم می‌توانستی وسعت تمام دریاها را ببینی و از فراز مناره‌ام بانگ رسای تمام اصالت‌ها را بشنوی… به خود می‌بالیدم.

هر لحظه که از فراز گلدسته‌هایم شعار رهایی بخش «لا اله الا الله» -خداوندی جز الله نیست- در زیر طاق این آسمان می‌پیچید قلبم از شوق می‌لرزید و به رگ‌هایم گره می‌خورد.

هر دم که پیشانی متواضع و متفکر روشنفکر متعهدی بوسه بر صورتم می‌زد آنچنان از عشق خدا و خلق لبریز می‌شدم که حجم بی کران ایمان را در تمام ذره‌هایم احساس می‌کردم. هر وقت که کسی به سویم می‌آمد می‌خواستم به سویش پرواز کنم و دستش را نه، پایش را از شوق ببوسم.

من خانه خدا و پناهگاه مردم شده بودم… شده بودم آنجایی که در آن برادری بود نه دشمنی، برابری بود نه تبعیض، عشق بود نه کینه، عرفان بود نه سرگشتگی، اتحاد بود نه تفرقه، سعادت بود نه مذلت، خدا بود و خلقش. هنوز به یادم هست شکوه آن نمازهای لبریز از ایمان، آن سخنان سرشار از عشق، آن جوشش‌های مهربان، آن راز و نیازهای سوزان، آن چشم‌های گریان، آن سینه‌های پر خروش، آن دست‌های پرشور، آن قلب‌های مشتاق آن گام‌های استوار، آن چهره‌های پر محبت و آن سرودهای پر مغز.

هنوز در گوش شبستانم می‌پیچد فریادشان، زمزمه‌هایشان حرف‌هایشان و درد دل‌هایشان… آه من چه خوشبخت بودم!

زمانه گذشت… رفتند ماندم… به انتظار که دیگر نیامدند!

دیگر آن صورت‌های مهربان و نگاه‌های عمیق را ندیدیم صورتک‌هایی دیدم که به طور وحشتناکی به من می‌نگریستند.

دیگر آن انسان‌ها را ندیدم، به جایشان حیوانات وحشتناکی را دیدم که انگار در پوست آدم رفته بودند!

دیگر هرگز آن فریادهای خروشناک در زیر گنبدهایم نپیچید و آن شعارهای دل نشین از فراز گلدسته‌هایم بلند نشد… انگار که دیگر خانه خلق نبودم!!

دیگر میعادگاه کسانی نبودم که یک دل و یک زبان در برابر خدا به سجده می‌افتادند و عاشقانه سرود توحید می‌خواندند.

آن خادم پیر من که هر روز به سرو رو رویم آب می‌پاشید و جارویم می‌کرد، آن مؤذن جوانی که کبوترهای الله اکبرش در گوش شهر می‌نشستند و از آنجا بر اوج ابدیت پرواز می‌کردند آن امام جماعتی که به پیش می‌ایستاد و دیگران در پیش؛ کجا رفتند که من تنهایی را با تمام وجودم در کنار تمام بی گانگی که به دیدنم می‌آیند، احساس می‌کنم.

ای کاش مرا نساخته بودند…

(اردیبهشت ۵۳- اصفهان)

***

 

نقش سازنده شب قدر

از ع. ا. (لیسانسیه روانشناسی)

خوشبختی یا بدبختی، سلامتی یا بیماری، پیروزی یا شکست، سازنده یا ویران کننده، جوشان و خاموش بودن تو در طول سال بعد در شب قدر مشخص می‌شود!!

ادعای شگرف بالا را بارها و بارها در شب‌های قدر که احیاء برگزار می‌شود شنیده‌ایم، سخن در اینجاست که مگر چنین حادثه بهت آوری امکان دارد. مگر ممکن است که انسان در شبی با خدا راز و نیاز کند و یک سال خوشبخت باشد، و یا اینکه در آن شب از در سخن و راز با خدا نیاید و بدبخت گردد.

اندیشه تیزبین انسان آگاه زمان ما درباره این حادثه فقط از دو سوی می‌تواند به بررسی و تحلیل پردازد.

یا اینکه این ادعا را نپذیرد و به سادگی چون با اصولی‌ترین اندیشه‌های روشنگرانه همگامی و همراهی ندارد به کناری زند.

و یا اینکه بنشیند و درباره این مسئله کمی به ژرف نگری فرو رود و ببیند اگر واقعاً این مسئله تا حدودی هم درست باشد اصولاً امکان پذیرش و تحلیل آن هست با نیست.

در اینکه باید کدام سو را برگزید به نظر نگارنده بسیار ساده است و آن اینکه به چند اصل زیر توجه نماییم و به انتخاب مسیر بپردازیم.

۱- آیا اصولاً این مسئله ریشه دیرین و اسلامی دارد یا اینکه ساخته و پرداخته دینداران کج اندیش است.

۲- اگر ریشه دینی درستی دارد آیا واقعاً همانند بقیه دستورات و برنامه‌های دینی در اندیشه مؤمنان به صورت انحرافی وارد شده یا اینکه چنین نیست.

۳- و بالاخره اگر به صورت انحرافی درآمده است حقیقت آن چیست و چه نقشی در بینش دینی و اجتماعی ما باید داشته باشد.

اینک به بررسی هر یک از اصول سه گانه بالا می‌پردازیم:

اولاً در اینکه شب قدر ریشه دینی دارد تردیدی نیست و در قرآن که مهم‌ترین سند قانون‌گزاری اسلام است رسماً به آن اشاره می‌کند چنانچه می‌فرماید:

انّا انزلناه فی لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر، تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر، سلام هی حتی مطلع الفجر.

که این سوره قدر دلالت دارد بر اینکه شب قدری هست که می‌فرماید ما قرآن را در شب قدر فرو فرستادیم، شب قدری که از هزار ماه برتر و با فضیلت‌تر است.

در این صورت اصل شب قدر مسئله‌ای قطعی از نظر اسلام بوده و در روایات و احادیث اسلامی برنامه‌هایی برای این شب بیان گردیده است که در کتب ادعیه اسلامی موجود است.

 ثانیاً در اینکه شب قدر دقیقاً بررسی و تحلیل‌نگر دیده روشن است، مسلمانان همانند سایر برنامه‌های دینی روح سازنده و بیدارکنندگی آن را دریافت ننموده‌اند و عملا اندیشه‌های آن‌ها پر است از یک سری برنامه‌هایی که باید در این شب اجرا شود بدون توجه به بازده‌های اصیل آن و بالاخره اکنون که عظمت و شکوه شب قدر و نقش سازنده و بیدار کنندگی آن آنگونه که باید درک نگردید، آیا واقعاً هدف و نقش شب قدر در زندگی انسان چیست.

کوشش نگارنده آنست که در محدوده اطلاعات خود تا آنجا که امکان دارد به بررسی این مسئله اساسی بپردازد و گوشه‌هایی از جلوه‌های خیره کننده آن را بنمایاند.

در دستوراتی که درباره شب قدر آمده می‌خوانیم:

امشب آنچه باید در سال آینده بر فرد بگذرد تنظیم می‌شود و اگر انسان بخواهد در آینده خوش‌کام و خوشبخت باشد باید برنامه‌های خاصی را در این شب انجام دهد که اصول کلی آن عبارت است از:

۱- احیاء (شب زنده داری) در مساجد و محافل دینی و یا لااقل در منزل.

۲- مراسم خاصی را در این شب انجام دادن که اهم آن عبارت است از نمازهای مستحبی و دعاهایی که در طی یک برنامه‌ی ویژه‌ای انجام می‌پذیرد. مثلا در هنگام دعا خواندن (دعای قرآن) در یک دعا قرآن را پیش رو قرار دادن و در دعای دیگر قرآن را بر سر نهادن و بالاخره طلب عفو و بخشش نمودن و از خداوند تقاضای کمک کردن و در پایان به نام یک یک چهارده معصوم خدای را صدا زدن.

اینک سه اصل اساسی که به نظر نگارنده می‌تواند رهگشای مسیری نوین در تحلیل این برنامه‌ها باشد را بیان می‌داریم و در محدوده مقاله و امکانات خود به توضیح هر کدام می‌پردازیم:

۱- ارتباط با بی نهایت

۲- بررسی پرونده‌های قبل

۳- برنامه ریزی برای سال بعد و نتیجه گیری فردی و اجتماعی

اصول کلی برنامه‌های شب قدر که شب تعیین شدن، تنظیم کردن، مشخص شدن و شناسایی نمودن خویشتن است را اگر به دقت بررسی کنیم از ۳ اصلی که بر شمردیم خارج نخواهد شد.

اولا در این شب باید احیاء داشته باشیم یعنی بیدار باشیم، بیدار بودن ما باید هشداری باشد بر اینکه به پا خیزیم و از خمودگی و سستی برون آبیم و به سوی خداوند بشتابیم و با راز و نیاز و دعا و ثنا هر چه بیشتر ارتباط خود را با یزدان پاک برقرار سازیم.

خود این شب زنده داری با برنامه‌های ویژه‌اش عاملی در صفای روح و دوری از خواهش‌های مادی و گرایش به خداوند است و در نتیجه انسان باید خود را از خواب غفلت نیز بیدار کند و الا چه بسا شب زنده دارهایی که خطرناک ترین برنامه‌ها را انجام می‌دهند پس اگر تأکید شده به مسجد یا محافل دینی بروید برای این است که مسیر را تشخیص دهیم، جهت برایمان روشن شود، که بیدار بودن یعنی شناسایی خود و آنچه در درون خود داریم و به آن جهت دادن.

پس اصل اول پالایش روان از وابستگی‌هایی است که انسان را مادی بار می‌آورد و دارای ویژگی‌های مادی گرانه (مقام- زن- شهرت- پول- و غیره) می‌نماید و با انجام نیایش‌های مخصوص رهایی از این حالت است و بالاخره قرار دادن قرآن در پیش رو و بر بالای سر، گرایش به حقیقت داشتن و از مکتب آسمانی و حیات‌بخش اسلام پیروی کردن و قرآن را همواره در پیش رو داشتن و قرآن را دائماً در اندیشه و فکر خویش قرار دادن است و این جز ارتباط با مبدأ جهان و گرایش به فرآورده‌های دین چیز دیگری نیست.

ثانیا- بررسی پرونده‌های سال‌های قبل:

در این شب ده بار از خداوند طلب عفو می‌کند، یعنی باید به فکر فرو رود، به خطاها، اشتباه‌کاری‌ها، کج روی‌ها، کج اندیشی های خود توجه کند و از خداوند تقاضا کند که او را اصلاح نماید (یعنی عملا دست از آن‌ها برکشد و بازگشت به الله کند).

در این بررسی و تحلیل باید صادقانه سخن بگوید چون در تاریکی شب است و در برابر کسی قرار دارد که آگاه بر تمام اسرار اوست و دیگر نمی‌تواند او را فریب دهد که خود را فریب داده، دیگر جای پارتی بازی، ریا کاری فریب و نیرنگ نیست چون اوست و تاریکی شب و خدای خودش.

ثالثاً- برنامه ریزی: و در پی آن بازگشت و بررسی و تحلیل برنامه‌های پیشین، با خدای خود سخن گوید و خدا را به چهارده نور مقدس صدا زند یعنی برنامه زندگی، جهت زندگی را و حیات خود را مشخص کند.

اگر به پیامبر، به زهرا، به علی، حسن و حسین و غیره خدا را می‌خواند یعنی به روش آن‌ها، به سیستم زندگی آن‌ها، به اندیشه و عمل آن‌ها، به رفتار و کردار آن‌ها گرایش پیدا کند.

آری در این لحظات است که دیگر می‌توان گفت هر کس سه اصل بالا را دقیقاً اجرا کرد سال آینده خوشبختی اوست، سال آینده سال نیک کامی اوست و سال تعیین مسیر او و اگر عمل نکند نیز طبیعی است چه خواهد شد.

اکنون سیری کوتاه به آثار، آرمان‌ها و هدف‌های شب قدر بیفکنید و دریابید اگر قرآن می‌گوید شب قدر از هزار ماه برتر است چون مثلا هزار ماه سیاه امویان بر مردم ستم و جور کردند ولی حسین(ع) یک شب تصمیم گرفت و شب قدر اسلام را جهت داد و با قیام سازنده خود تعیین جهت کرد و در شب عاشورا اوج تصمیم گیری و برنامه ریزی و بررسی و تحلیل و پیوند با الله بود و روز عاشورا روز نتیجه گیری.

و اگر در روایت است «همه زمین‌ها کربلا و همه روزها عاشوراست»(*) به همین معنی است که شیعه جهت دارد و آن حسین وار بودن است. و مسیر حسین که نساختن با ناروایی‌ها و ایستادن در برابر آن‌هاست.

(*پاورقی: کل ارض کربلا وکل یوم عاشورا)

توجه فرمایید اگر فرد فرد ملتی شب قدری داشته باشد و به برنامه ریزی بپردازد آن ملت چگونه بیدار، شکوفان، آگاه، هشیار و سازنده خواهد شد چون سالی یک بار حداقل به برنامه ریزی و جهت گیری و هدف گیری پرداخته است.

این است که قرآن در شب قدر بر پیامبر نازل شد و این شب قدر تعیین جهت برای تاریخ کرد و ملتی را از پستی و رذالت به اوج تمدن کشانید و جهانی را زیر و رو کرد و مسیری را در تاریخ باز نمود.

خلاصه هر فردی شب قدری دارد و هر ملتی شب قدر و اگر در جهان، روز به روز تحولات شگرفی می‌یابیم به علت آن است که شب برنامه ریزی، جهتگیری آن‌ها آغاز شده است منتهی مسلمانان قرن‌ها شب قدرشان شبی بود که سال بیچارگی و بد بختی را به دنبال می‌داشت و هم اکنون نیز کم و بیش چنین است در حالی که با داشتن این برنامه سازنده نباید چنین می‌شدند.

در پایان از خداوند خواهانیم که شب قدر را قدر نهیم و آگاهانه به آن توجه نماییم.

***

 

مسابقات ملکه زیبایی دام هولناکی برای سقوط شخصیت زنان

از: بابک

رسیدن به دست نیافتنی ترین قله‌های اشتهار و پرواز تا مرزهای غیر ممکن، نهایت آرزوی زن است.

زن می‌خواهد که «دوست داشته شود» و اگر به پنهان‌ترین زوایای ضمیر ناخودآگاه او سفر کنیم میل شدید او را اینکه مورد پرستش قرار بگیرد در خواهیم یافت.

ولی میل شدید زن به اینکه «دیده شود» تحسین شنود و مورد احترام و پرستش قرار بگیرد، همواره از طرف مردان به انحراف و ابتذال کشانده شده است. تا جایی که امروز، زنی که میلی این چنین در او قوی باشد، به صورت آلت دست مردان در می‌آید.

زن بلند پرواز در دست مرد به بازیچه‌ای بدل شده است که از خود هیچ گونه اختیاری برای کنترل و اداره رفتارش ندارد.

در حالی که به ظاهر بر سکوهای افتخار می‌ایستد و می‌خرامد، در باطن به وسیله مرد به بازی گرفته می‌شود و به معرض خرید و فروش در می‌آید.

گفته معروفی است که در هر جنایتی باید جای پای یک زن را جستجو کرد ولی آیا زن آگاهانه به ورطه فساد و تباهی می غلطد؟ هرگز. چه مردان ابتدا میل به بلند پروازی را در زن تحریک می‌کنند و سپس او را در صحنه فجیع‌ترین جنایات به یک وسیله بدل می‌نمایند.

سالم‌ترین این جنایت‌ها، مسابقات ملکه زیبایی است، رقابتی در نمایش تن و بازاری برای بت پرستی و بت فروشی و مقدمه‌ای برای بت شکنی!

دختران جوان تنها به خاطر ارضای تمایلات بلند پروازانه و برتری جویانه خود پای به میدان رقابت‌های این چنینی می‌گذارند، بی آن که از قراردادها و سازش‌هایی که در پشت پرده جریان دارد خبری داشته باشند!

کارگزاران این گونه مسابقه‌ها با به کار گرفتن عوامل اغواگر ارتباط جمعی، در بین دختران جوان به جستجو می‌پردازند و آنگاه که طعمه‌های خود را یافتند، مرحله نهایی مسابقه را هم زمان با یک جنجال و تبلیغات همه جانبه، برگزار می‌کنند.

در این مرحله از اندام نو دختران برای تبلیغ کالاهای مصرفی استفاده می‌شود. بر سینه یک دختر نام یک نوع کباب پز برقی را می‌نویسند و بر… و دختران وادار می‌شوند که در ساحل دریا به دنبال هم بدوند و البته در این موقع دوربین‌های سینمایی و تلویزیونی هم کار خود را شروع می‌کنند!

در این هنگام چون هر یک از مدعیان مقام قهرمانی قله رفیع پیروزی را در چند قدمی خود می‌بیند، حتی برای انجام دادن نحیف‌ترین اعمال به امید پیروزی آمادگی نشان می‌دهد.

بالاخره شب فینال فرا می‌رسد، یک نمایش دیگر، دختر جوان در تب هیجان می‌سوزد. چند ساعت بیم و امید به جان او چنگ می‌اندازد و بعد در میان سرو صدای کر کننده آلات موسیقی و دود کور کننده توتون پیپ و سیگار، یک نام از بلندگو اعلام می‌شود. یک دختر به اوج می‌رسد، می‌لرزد می‌سوزد و اشک می‌ریزد. دختر ستاره‌ای می‌شود و می‌درخشد و حتی می‌پندارد که به نهایت آمال خود دسترسی پیدا کرده است.

از همان ساعت سیل تقاضا و پیشنهاد به سوی چند نفر اول سرازیر می‌شود، یک تقاضا از یک تهیه کننده فیلم‌های سینمایی، یک پیشنهاد از سازنده فیلم و پوستر تبلیغات تجارتی، یک یادآوری از کارگزار پر توقع مسابقه و یک تمنا! از طرف میلیونری که در ردیف اول به مبل تکیه داده است.

خاصیت عجیب این حلقه محاصره شیطانی در این است که دختر قهرمان هر یک از این پیشنهادها را بپذیرد، پس از مدتی لامحاله مجبور به قبول بقیه تقاضاها خواهد شد.

چه ستاره‌ای که به ناگهان ظهور کرده است، همان گونه ناگهانی از هم می‌پاشد و نابود می‌شود.

دختر قهرمان در یک فیلم سینمایی بازی می‌کند و از آنجا که فاقد مایه هنری لازم است هرگز کارش به دومین فیلم نمی‌کشد، بعد ستاره تبلیغات می‌شود ولی در عالم تبلیغات هیچ ستاره‌ای بیش از مدتی کوتاه نمی‌درخشد.

ناچار دختر به آغوش میلیونرهای پیر و چاق می‌خزد و از آنجا هم یا پس از مدتی رانده می‌شود و یا فرار می‌کند.

ستاره این چنینی خیلی زود فراموش می‌شود و به هم قدمان خود که در روزهای اول در مسابقه زیبایی شرکت کرده بودند می‌پیوندد.

فراموش شدن پس از به اوج رسیدن دردناک است.

مثل کوهنوردی که با هزار زحمت از پستی و بلندی‌ها بگذرد، به قله برسد و ناگهان از طرف دیگر کوه معلق زنان سقوط کند و نابود شود، اما سقوط ملکه زیبایی به مراتب وحشتناک‌تر و دردناک‌تر از این است.

ملکه زیبایی در حین سقوط بارها و بارها به صخره‌های خشن و نوک تیز برخورد می‌کند و تا موقعی که پیکر بی جانش، جایی به خاک برسد، صدها بار مرگ خود را به چشم می‌بیند.

ملکه زیبایی فراموش شده پس از طی مراحلی که ذکر کردیم، مدل عکاسی می‌شود و پیکر برهنه‌اش را در معرض دید نگاه‌های مشتاق جوانان بی دست و پا قرار می‌دهد. به عنوان یک ستاره پورنوگرافی عکس‌هایش در دست جوانان غرب مچاله می‌شود، بعد به دایره روسپی گری غیر رسمی پا می‌نهد. هر روز در آغوش یک نفر، یک نفری که هویتش برای او اهمیتی ندارد. همین که غذای یک روز یا یک وعده او را برایش فراهم کند کافی است.

در این زمان ارزش کالایی دختر… روز به روز پایین‌تر می‌آید تا جایی که او ناچار می‌شود عشق خود را به ارزان‌ترین بها در اختیار مردان شهوتران بگذارد و در این مرحله «زن» به خاطر اینکه تحمل رنج ناشی از کار زیاد را تحمل کند به مواد مخدر پناه می‌برد و هر روز مقدار بیشتری سم در خون خود می‌ریزد، از دهانش همیشه بوی الکل می‌آید و شاید برای به دست آوردن چند گرم مخدر یا چند قطره الکل دست به سرقت و آدم کشی هم بزند حتی در این مرحله نیز اسیر دست مردان سودپرست و فرصت طلب می‌شود به عنوان رابط در مبادله کالای قاچاق به کار کشیده می‌شود.

فردوسی شماره ۱۱۷۴

***

 

«بعضی از متفکران بر آنند که اسلام از تمام مذاهب جهان سریع‌تر رشد و نمو می‌نماید. در بعضی از اقطار جهان، در اماکنی که اسلام و مسیحیت با یکدیگر رقابت دارند سرعت انتشار دین محمدی به دین مسیحی به نسبت ده به یک به حساب می‌آید.» (اسلام از نظرگاه دانشمندان غرب، اسمیت و حتی، ترجمه حکمت، ص ۸۵)

***

بانوی بانوان

از: فاطمه محمدزاده (دانش آموز پنجم طبیعی)

ستاره درخشانی در آسمان تقوی طلوع کرد، گوهر گران‌بهایی در معدن فضیلت و انسانیت تکوین یافت، و در اصلاب شامخه و ارحام مطهره نگهداری شد، نوگلی بویا در گلستان شرافت و بزرگواری نمو یافت. نوزادی از مقدس‌ترین پستان‌ها شیر خورد و در آغوش پاکیزه‌ترین مادران چشم گشود. کودکی در دامان با فضیلت‌ترین بانوی عالم پرورش یافت. دختری که دانشمندترین اساتید به تربیتش همت گمارد و در ساده‌ترین زندگی‌ها رشد کرد. در تمام شئون زندگی پیوسته با واقعیت و حقیقت سرو کار داشت.

و هر گز با زندگی خیالی و پنداری ارتباطی حاصل نکرد. و در مکتب مقدسی که در جهان بشری نظیر نداشت عالی‌ترین تعلیمات را فرا گرفت و مورد عنایت مخصوص موجد مکتب و استادان بزرگ آن که بزرگ‌ترین مربیان بشر بوده‌اند قرار داشت. و هر روز درس جدیدی از دانش و بینش و تقوی و فضیلت می‌آموخت و با هوش سرشار و استعداد فوق العاده هر آن تعلیمات مقدس را در خزینه دل می‌اندوخت و پیاپی خود را برای گرفتن درس‌های بالاتر آماده می‌نمود.

شاگردی که در محیط تحصیلی خود هیچگونه رادع و مانعی نداشت و هر روز بهتر از دی بر نردبان ترقی و تعالی صعود می‌کرد خردمند بانویی که از آغاز عمر در مرکز حوادث بزرگ و پیش آمدهایی که در تحولات زندگی بشر دارای بزرگ‌ترین تأثیر بوده جای داشت. و از نزدیک با هوشی سرشار و نظری دقیق به حقیقت آن حوادث پی می‌برد. یکتا زنی که نه تنها در زنان بلکه در مردان عالم کمتر نظیرش را می‌توان دید، توانا بانویی که عالی‌ترین نمونه‌ای از شجاعت و دلیری، دانش و بینش، کفایت و خردمندی، قدرت روحی و تشخیص موقعیت بوده و هر وظیفه‌ای از وظایف گوناگون اجتماعی را که به عهده گرفت به خوبی انجام داد،

دانشمند بانویی که باید مردان جهان از خوان تعلیماتش بهره برگیرند و از خرمن کمالاتش خوشه ها بچینند. بانوی بانوان زینب دختر امیرالمؤمنین بود تاریخ خانواده ای مانند خانواده کوچک علی سراغ ندارد که تمام افراد آن شخصیت‌هایی باشند که در سیر تاریخ تأثیری عمیق داشته و تحولی فوق‌العاده ایجاد کرده باشند.

مؤسس این خانواده رسول خدا (ص) بزرگ‌ترین مرد تاریخ می‌باشد، مادر زهرا، خدیجه نمونه‌ای از بزرگ‌ترین فداکاری می‌باشد پدر علی ابوطالب بزرگ‌ترین پشتیبان رسول خدا و سرور قریش بوده او کسی است که اسلام بر دوشش پایه گذاری شد. مادر علی فاطمه دخت اسد مهربان‌ترین مادر برای رسول خدا و بهترین پرستار آن حضرت بوده است.

کسانی که در طبقات سه گانه این خاندان قرار دارند هر چند خودشان در عظمت با یکدیگر تفاوت دارند ولی همه آن‌ها از بزرگ‌ترین عظماء جهان می‌باشند.

جد عظیم است      جده عظیم است

پدر عظیم است      مادر عظیم است

پسر عظیم است     دختر عظیم است

زینب یکی از این عظماء است.

من زینبی می‌گویم و شما زینبی می‌شنوید که نه من به حقیقت کمالات و فضائل او رسیده‌ام و نه شما می‌توانید به این حقیقت عالی برسید.

من از دور ایستاده آفتاب درخشان فضائل او را می‌نگرم و هنگام مطالعه زندگی پر حادثه او از بس فوق العادگی از خود نشان داده در برابر پیشگاه با عظمت او سرفرود می‌آورم.

آری چنان مادر باید چنین دختری بیاورد و آن مکتب باید این شاگرد را بیرون دهد.

زینب ماهی است که از پنج خورشید تابان کسب نور کرده و از هر کدام به طور شایسته‌ای بهره برگرفته و آنگاه جهانی را روشنایی بخشیده است.

خون پاک، ریشه پاک، شیر پاک، ذکاوت سرشار و مربیان بزرگ، شرکت در بزرگ‌ترین انقلابات بشری تجربه حوادث و تحولات بزرگ جهان زینب را آن طور که شایسته بود پرورش داد و او را نمونه‌ای از عالی‌ترین مراتب انسانیت قرار داد.

زن‌های جهان عموماً و بانوان مسلمان خصوصاً باید از گفتار و رفتار زینب سرمشق بگیرید. از تعلیمات عالی‌ترین بانوی بزرگ بهره‌مند گردند و از افتخارات و شاگردی مکتب زینب بر خود ببالند.

دختر زهرا در دوره زندگی ساده و کوتاهش کمتر خوش بوده و بیشتر با رنج و غم همراه بوده ولی این رنج و اندوه به جای آن که او را از انجام وظیفه باز دارد بر استقامتش افزوده و قوای روحیش را فشرده‌تر و نیرومندتر کرده….

بانوی بانوان در دوره زندگی وظایف گوناگونی بر عهده گرفته هنگام کودکی اداره خانه پدر را به عهده داشته و از برادران ارجمندش پرستاری می‌کرده و بار فراق مادر را بر دوش آن‌ها سبک می‌نموده است. آن دم که به خانه شوهر رفته همسری گران بها برای شوهر و مادری گران بها و بی نظیر برای فرزندانش بوده… و زمانی به تعلیم و تربیت بانوان مسلمان پرداخته…

در کربلا وظایف گوناگون و بزرگی را انجام داده، از برادر نگه داری می‌کرد، بیوه زنان و داغ دیدگان را غم گسار بوده آن دم که وظیفه ایجاب می‌کرد که از خانه بیرون آید و سپاه پیروزمند کوفه را سرزنش کند و سپس کاروان دل شکسته و مصیبت کشیده را قافله سالار باشد این وظیفه را نیز به خوبی انجام داد.

دختر زهرا معنی زیر بار ظلم نرفتن و در برابر ظالم استقامت ورزیدن را نشان داد با قدرت روحی خود کاخ ستم گران را ویران ساخت و به جهانیان اعلام کرد که با از خود گذشتن می‌توان قدرتمندترین ستم کاران را کوبید.

خواهر حسین در این جهاد مقدس ترس و بیمی به خود راه نداد و با نهایت دلیری ابن زیاد شوم و سرکش بی رحم و یزید پلید مقتدر و بی عرضه را مفتضح ساخت. بانوی خردمند بنی هاشم کوفیان را که دوستانی دغل باز بودند رسوا کرد دوستانی که هنگام خوشی و سیادت یارند و موقع سختی خار و با دشمن همگام.

زینب تا برادر والامقامش در حیات بود او را خدمت گزار و فرزندانش را پرستار بود و هنگامی که برادر عازم کشته شدن گردید زینب هرچه در قدرت داشت برای حفظ جان برادر نثار کرد، فرزند دلبندش را در راه برادر بزرگوارش فدا کرد برای برادر در فکر جمع آوری سپاه بود روحیه سربازان برادر را تقویت می‌کرد هنگامی که جوان برومندش در خاک و خون بغلتید و پدر داغ دیده ایستاده می‌نگریست، زینب خود را رسانید که توجه برادر را به جای دیگر منعطف سازد مبادا در اثر این مصیبت جان فرسا نیروی برادر کاسته شود وقتی که برادر تنها ماند و یک تنه به نبرد ادامه می‌داد زینب جان خود را در کف دست گرفت و به سوی عمر و سپاه بی رحم کوفه روان شد شاید ساعتی شهادت برادر را به تعویق اندازد…

این همه مصیبتی که زینب دید موجب نشد که زینب را از سرپرستی زن‌های داغ دیده و کودکان یتیم باز دارد و در میان آن همه کودک یکی به زیر سم ستور نرفت و در آتش سوزی خیمه‌ها نسوخت و یکی در آن شام شوم و در آن بیابان بی رحم گم نشد…

هنگام حرکت کاروان اسیران به سوی کوفه وقتی که خواهر حسین می‌بیند یادگار برادرش امام سجاد از شدت مصیبت حالش دگرگون شده برای تسلیت  برادر اقدام می‌کند. زینب با پلیدترین مرد روی زمین یعنی ابن زیاد طوری سخن گفت و نوعی رفتار کرد و با یزید که شوم‌ترین امپراطوران فاتح بود جور دگر سخن گفت و رفتار دگر داشت.

پس از بازگشت از شام خواهر یک سره به سوی قبر برادر رفت تا مطمئن شود که آن پیکر مقدس و یارانش دفن شده‌اند آنگاه به مدینه بازگشت… ولی!! ولی در طول این مدت اشک دیده و سوز دلش آرام نگرفت. در میان این همه فشار و مصیبت چیزی که نمایان شد بزرگی و عظمت زینب بود و معلوم شد که نواده رسول خدا چقدر نیرو دارد؟ و خداوند به آن پیکر ستم کشیده و ان روح رنج دیده چقدر توانایی داده است؟

تاکنون نشده از نظر سیاسی برای گفتار و رفتار زینب در سفر اسارت یک اشتباه سیاسی گرفت عقل هر چه بیندیشد که در آنجایی که زینب سخنی گفته و یا رفتاری کرده سخنی بهتر و یا رفتاری خردمندانه‌تر بجوید نخواهد یافت.

زینب در هنگام سخن گفتن از (رسول خدا) به پدرم تعبیر کرد و به جهانیان اعلام داشت که یزیدیان چگونه مردمی هستند و چه کسی را کشتند و چه کسی را اسیر کردند و قدرتی که در دست آن‌ها بود از کجا آمده بود…

اینجاست که رازی نهفته آشکار می‌شود که چرا سیدالشهدا بانوی بانوان و زنان و کودکان را همراه برد.

با آن که خودش به سرانجام سفرش آگاه بود و اهل کوفه را خوب می‌شناخت… اسارت بانوان فاجعه کربلا، جنایات بنی امیه فداکاری حسین را از پس پرده بیرون آورد اگر اسارت آن‌ها نبود دشمنان آل محمد پرده‌ای بر جنایات کربلا می‌کشیدند و نمی‌گذاشتند کسی از آن آگاه شود و کسانی که از آن اطلاع داشتند زبانشان را به وسیله زر یا زور می بستند و این جنایت هولناک و این فداکاری بزرگ را از صفحات تاریخ محو می‌کردند چنانکه بسیاری از جنایتکاران آثار جرم و جنایت خود را محو کردند مگر ستمی که بر مادر زینب شد از صفحات تاریخ محو نگردید؟

ولی زینب باید در کربلا باشد و فداکاری برادر و جنایت کاری‌های بنی امیه را ببیند و سپس اسیر شود تا این حقیقت بزرگ محو نگردد.

گزافه نگفته ایم اگر بگوییم اسارت زینب موجب زنده شدن پدرش علی و جدش رسول خدا و تجدید حیات اسلام بود، زیرا بنی امیه با زور و زر و حیله گری می‌خواستند همه را محو و نابود کنند و اثری از رسالت رسول خدا باقی نگذارند. کشته شدن حسین این نقشه پلید را بر باد داد و اسارت زینب کشته شدن حسین را برملا ساخت.

زینب عمر درازی نکرد و در جوانی از دنیا رفت ولی این حقیقت از وی به یادگار ماند.

***

 

«ترس ضربه‌ای به در نواخت، ایمان در جواب گفت غیر از من کسی در خانه نیست، ترس گفت با تو کاری ندارم.» (ندای سیاه دکتر لوتر کینگ، ترجمه منوچهر کیا، ص ۲۵۱)

***

«بدانید سپیده زندگانی نوینی در حال دمیدن است و بالاخره حق و عدالت پیروز خواهد شد.» (اطاق شماره ۶، آنتون چخوف، ترجمه کاظم انصاری، ص ۴۴»

***

علی رادمرد انسانیت

از: زهرا – ح (دیپلمه طبیعی)

مقدمه:

این عیب بزرگی است که ما به اسلام و تشیع معتقدیم ولی نسبت به آن شناخت کامل نداریم مثلاً ما به علی (ع) به عنوان یک امام و یک رهبر و یک ابرمرد حقیقی و به عنوان کسی که همه احساسات و تقدیس‌ها و تجلیل‌های ما را به خود اختصاص داده اعتقاد داریم، و بیشتر او را با شعر و مدح ستایش می‌کنیم. ولی متأسفانه شناخت واقعی از او نداریم و او را آن طور که هست نشناخته‌ایم زیرا ما به ستایش او پرداخته‌ایم نه به شناخت او.

اگر روشنفکر یا دانشجویی از ما یک کتاب درباره شناخت علی بخواهد کمتر جوابی داشته باشیم!! در حالی که بیشتر او را ستایش می‌کنیم و کمتر از ایده‌ها، اندیشه ها، حرکت‌ها و تاکتیک‌های او آگاهی داریم.

ما ابتدا به معرفت علی نیازمندیم بعد به محبت زیرا محبت بی معرفت کم تأثیر است ما نمی‌دانیم چرا علی بزرگ است فقط می‌دانیم که بزرگ است می‌دانیم که عظمت دارد می‌دانیم که از ما برتر است. لذا او را ستایش می‌کنیم و به او عشق می‌ورزیم.

امروز در جامعه ما بیش از هر روز دیگر یک جوان مخصوصاً در کشور ما به اسلام راستین و تشیع حقیقی احتیاج دارد و یکی از علل بی توجهی نسل جوان به دین این است که به نیاز آن‌ها پاسخ داده نمی‌شود و آگاهی آن‌ها در سطح ابتدایی است، در نتیجه خلأ ناشی از این ناآگاهی موجب سرگردانی و پریشانی این نسل شده است و به هرحال امکان ندارد جامعه‌ای هدف‌های علی را بشناسد و در شیوه زندگی و طرز فکر او تأثیر واقعی نداشته باشد.

در سیزده رجب سال سی بعد از عام الفیل کودکی به دنیا آمد که نام او را علی نهادند و تربیت او به عهده پسرعمش محمد بن عبدالله قرار گرفت و در اولین روز دعوت پیامبر به او ایمان آورد. به هر حال زندگانی علی (ع) از آغاز پذیرش رسالت پیامبر را می‌توان به سه دوره تقسیم کرد که درباره هر کدام از این سه دوره شرح مختصری داده خواهد شد.

۲۳ سال دوران سازندگی در راه آئینی که پذیرفته است، این دوره با قبول رسالت محمدی آغاز و با رحلت پیغمبر اکرم (ص) خاتمه می‌یابد که هم دمی و هم گامی خویش را تا آخرین لحظه حیات پیامبر حفظ کرد و پیامبر در دامن علی جان داد. او این ۲۳ سال مبارزه را، ۱۳ سال آن را در مکه برای سازندگی افراد و ۱۰ سال آن را در مدینه برای ساختن یک اجتماع مترقی گذرانید.

۱۳ سالی را که در مکه گذرانید اغلب با انواع آزار و اذیت‌های مکیان روبرو می‌شد و در همه حال پشتیبان و حامی رسول خدا و دیگر مسلمین بوده و اغلب آنان را در سختی‌ها و گرفتاری‌هایی که کفار به وجود می‌آوردند یاری می‌داد و حتی موقعی که کفار کمر به قتل پیامبر اکرم بسته بودند و پیغمبر بنا به دستور الهی برای تمام نمودن رسالت خویش بر انسان‌ها، خود را مهیای مهاجرت از مکه به مدینه نمود در آن شب فقط علی بود که در رخت خواب پیامبر به جای او خوابید تا ثابت نماید برای دفاع از رسالت آسمانی پیامبر تا پای جان ایستاده است.

پس از این واقعه علی نیز به مدینه هجرت نمود تا در ساختن اجتماع مترقی جهت پیشبرد اهداف عالیه اسلام با پسر عمش همکاری نماید. هنگامی که علی در مدینه بود چندین جنگ مهم به وقوع پیوست که علی در این جنگ‌ها با فداکاری‌های خویش در پیروزی مسلمان‌ها نقش مؤثر و انکارناپذیری داشت. در هنگامی که احد در حالی که بعضی از مسلمان‌ها کشته و بعضی دیگر فرار می‌کردند و حملات دشمن متوجه پیامبر بود تا او را از پای در آورند این علی بود که از جان حضرتش دفاع می‌کرد و در عین حال مسلمان‌ها را برای دفاع از سنگر اسلام و جنگ با کفار تحریک می‌کرد و به قول یکی از دانشمندان بزرگ اسلام شناس که می‌گوید:

«دقیقاً اگر صحنه احد را بررسی کنیم آن وقت معلوم می‌شود که علی کیست. در سال پنجم هجری نیز جنگ خندق رخ می‌دهد و تنها کسی که عامل پیروزی در این جنگ می‌شود، علی بود زیرا هنگامی که عمر بن عبدود قهرمان نامی عرب همان قهرمانی که جنگجویان از شنیدن نام او به لرزه در می‌آمدند(*) مبارز می‌طلبد کسی جز علی جرئت جنگیدن با او ندارد. فقط علی بود که به مبارزه با او رفت.

(*پاورقی: قدرت و زور عمرو را برابر هزار سوار جنگی می‌دانستند (علی مرد حماسه‌ها، یوسف حریری))

هنگامی که علی عمرو را به زمین انداخت و خواست سر عمرو را از تن جدا کند او اهانتی نمود، حضرت از روی سینه‌اش برخاست و پس از قدم زدن و آرامش درون برگشت تا کار او را بسازد و وقتی جویای علت می‌شوند می‌فرماید «نخواستیم خشم خود را در لباس اسلام جا دهم» و این چنین بود ضربه علی؛ به حق می‌توان ضربه‌ای را که علی نواخت ضربه‌ای برای ادامه حیات اسلام محسوب نمود و شاید اگر آن ضربه نواخته نمی‌شد دشمن بر اسلام چیره می‌شد و فاتحه نهضت جوان اسلام خوانده می‌گشت از این روست که پیامبر می‌فرماید ضربه علی فی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین اثر ضربت علی در جنگ خندق بهتر از عبادت ثقلین (جن و انس) است. (پاورقی: علی نخستین امام «نشریه ۲ دارالتبلیغ»)

و در جنگ خیبر پس از رو گردانی و شکست ابوبکر و عمر پیامبر فرمود فردا پرچم را به دست مردی می‌دهم که خداوند و رسولش او را دوست می‌دارد و او نیز خدا و رسولش را دوست دارد. (پاورقی: طبری ص ۱۹۳)

و هنگام بامداد پیامبر علی علیه السلام را فراخوانده و فرمود، علی جان این پرچم را به دستت می‌سپارم تا فاتح و غالب نگشته‌ای برنگرد و علی بازهم مثل همیشه با از جان گذشتگی خود این جنگ را به نفع مسلمین خاتمه داد.

به هر حال ده سال از هجرت پیامبر می‌گذرد و در خلال این مدت شالوده دین مقدس اسلام در پرتو مجاهدات شبانه روزی رهبر عالی قدر اسلام و پسر عم او امیرالمؤمنین و یاران وفادارش ریخته شده بود و در این سال پیامبر آخرین حج خود را به جا آورده و هنگام بازگشت در محلی به نام غدیر خم آیه:

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک…  بر او نازل گردیده و دستور می‌دهد همه جمع شوند و آنگاه خطبه‌ای ایراد و علی را به جانشینی خود معرفی می‌فرماید. با هلهله و شادی انبوه مردم روبرو می‌شود و احساسات پرشور ۱۲۰ هزار نفر مسلمان نسبت به علی ابراز می‌گردد. (پاورقی: حساس‌ترین فراز یا داستان غدیر)

بعد دسته دسته مردم از جمله ابوبکر و عمر دست علی را به عنوان پیشوای آینده اسلام فشردند و گفتند به به، ای پسر ابوطالب تهنیت باد تو را که مولای ما و مولای هر مرد و زن مؤمن شدی. (پاورقی: حساس‌ترین فراز یا داستان غدیر)

به هر حال پیامبر بعد از این سفر چشم از دنیا بست و هنگامی که علی مشغول غسل دادن او بود خلافت اسلامی و رهبری جامعه را که شایسته‌ترین فرد برای این منصب علی بود، ابوبکر و عمر با نقشه‌های دقیق قبلی خود برای خویش در ماجرای سقیفه تثبیت نمودند (پاورقی: ماجرای سقیفه، ترجمه غلامرضا سعیدی) و جامعه از رهبری پیشوایی عادل محروم شد و اسلام از مسیر صعودی خویش باز ماند و این پایان دوره‌ای خاص از کوشش و تلاش و پیکار علی در راه پیشبرد اسلام و آغاز دورانی دیگر از تلاش‌های پیگیر آن حضرت با جلوه‌ای برای حفظ وحدت و همبستگی جامعه اسلامی می‌باشد.

قبل از بررسی این دوره از زندگانی علی به اهمیت عدل و امامت که عمر و ابوبکر موجب محرومیت جامعه از آن شدند می‌پردازیم.

عدل و امامت دو اصل افزوده شده به اسلام نیست، بلکه دو اصل اساسی است که موجب پیشرفت دین اسلام در جوامع مختلف می‌باشد.

عدل و امامت تنها به معنی خدا عادل است و ظالم نیست و یا اعتقاد به دوازده امام بدون توجه به حقیقت آن نمی‌تواند جنبه شورآفرینی و تحرک اجتماعی داشته باشد ولی اگر بگوییم چون عدالت یکی از صفات خدا می‌باشد و به این معنی است که عدالت یکی از اصول اساسی هستی و یکی از اصول اساسی زندگی بشر می‌باشد و بنابراین یابد یکی از اصول اساسی جامعه ما باشد و یا امامت بر این باشد که اسلام مکتبی است دارای مسئولیت اجتماعی برای تحقق هدف‌ها و قوانینی که به نام دین برای تکامل انسان و تحقق عدل در اجتماع انسانی ارائه می‌دهد و بنابراین ضرورت یک رهبری فکری، اجتماعی طی چند نسل پیوسته لازمه آن است و این یکی از امتیازات شیعه است که نسبت به آن‌ها حساسیتی خاص دارد.

آن سیاه پوست آفریقایی فقط برای برابری اسلام است که مسلمان می‌شود و در قدیم نیز گرایش به اسلام از این خصوصیت برخوردار بوده است. یعنی توجه ملت‌های گذشته به خاطر عدالت اجتماعی اسلام بوده است.

تلاش بنی امیه و بنی عباس در دور نگه داشتن جامعه از مفاهیم ارزنده این دو معنی برای ادامه تسلط خویش بود و سعی آن‌ها از میان بردن حساسیت عدل و امامت بود و چون دیدند مردم سخت به توحید و نبوت و معاد و قرآن علاقه دارند برای آنان مسائل فلسفی تنها و به عنوان سرگرمی از قبیل جبر و اختیار و صفات خدا و بقا روح و…مطرح نمودند و حتی مأمون جلسه مناظره علمی داشت این مسائل همه خوب و عالی بود ولی افسوس که عدل و امامت قربانی این کارها شدند.

 به هرحال دیدیدم که عمر و ابوبکر به عنوان اولین افرادی بودند که امت اسلامی را از دو اصل مهم  اسلامی یعنی عدل و امامت تا آنجا که توانستند دور نگاه داشتند تا بتوانند به هدف‌های خود جامه عمل بپوشانند و حکومت آن‌ها سکوت ۲۵ ساله علی را به همراه داشت سکوتی که تجزیه و تحلیل  آن از جانب شیعیان با سکوتی تأسف بار روبرو شده و از طرف اهل سنت نیز جای خود دارد.

و این سکوت‌ها باعث شده که ارزش علی پوشیده بماند مردم درباره خوابیدن علی در جای پیامبر و فتح خیبر انواع توصیف‌ها و تعریف‌ها می‌کنند و آن را به عنوان سمبل شهامت علی می‌دانند و بزرگ‌ترین دوره و سخت‌ترین رسالت علی یعنی سکوت به سادگی  برگزار می‌شود و گاه با توجیهات خود آن را تا حد ترس توصیف می‌کنند که حالت ذلت آور و ترحم آمیزی از آن در ذهن افراد ترسیم می‌شود. این سکوت تا سال ۳۵ هجری یعنی سال شورش مردم علیه عثمان و کشته شدن او در این گیرودار ادامه داشت.

علی سکوت خود را این طور بیان می‌کند:

همچون خار در چشمم و همچون استخوان در حلقومم، ۲۵ سال صبر کردم. (نهج البلاغه «جواد فاضل»)

ما همه پیروزی را در پیروزی می‌بینیم و می‌شناسیم اما علی درس بزرگی به بشریت داده و آن پیروزی در شکست است.

علی یک انسان ناآگاه و نامسئول و خانه نشین و یا راهب و گوشه گیر نیست بلکه او یک انسان آگاه و مسئول، مسؤولیتش خطیر و والا، او رهبر و امام جامعه است و می‌بینیم ۲۵ سال سکوت آن هم برای یک انسان فعال اجتماع چه رنج و درد است، بنابراین علی گاه با سخنش حرف می‌زند و گاه با سکوتش، گاه با پیروزیش و گاه با شکستش.

علی همان کسی که عمری شمشیر زده و جامعه را با قدرت و جهادش پی ریزی نموده و به وجود آورده اکنون در نیمه شب‌های خاموشی، مدینه را ترک می‌کند و سر در درون چاه می‌کند و می‌نالد به قول یکی از دانشمندان شیر در روز نمی‌نالد و علی نیز در نیمه شب به طرف نخلستان‌ها می‌رود، آنجا هیچ کس نیست مردم آرمیده‌اند و او برای اینکه صدایش به گوش هیچ نفهم و پلیدی نرسد سر در درون چاه می‌برد و می‌گرید این گریه از چیست؟

به هرحال می‌بینیم که این ۲۵ سال بر علی چه گذشت و حوادث چه رنج‌ها و غصه‌ها و مشقت‌هایی را برای فرزند ابوطالب دربرنداشت  از وقایع مهم این دوره ضربه خوردن عمر و وصیت او می‌باشد عمر دستور داد جلسه‌ای تشکیل دادند اعضا این جلسه عبارت بودند از:

علی(ع)ـ طلحه ـ سعد وقاص ـ عبدالرحمن بن عوف ـ زبیر و عثمان، قرار بر این شد که این افراد یکی را بین خود به عنوان رهبر انتخاب می‌کنند ابتدا همه به جز عثمان رأی به علی دادند در صورتی که علی از روش قرآن و سنت پیامبر و روش شیخین پیروی کند.

علی در پاسخ آن فرمود نه (پاورقی: علی مرد حماسه‌ها، یوسف حریری) و می‌بینیم علی با این نه اجتماعی را از خود محروم و به انسان‌ها درس یزرگی داد و آن اینکه در برابر هر سخن و عملی که توأم با زور و ظلم می‌باشد آری نگویند و تسلیم نگردند و همیشه حق را هدف قرار داده و در راه آن کوشا باشند.

آری علی این مرد راستین و پرهیزکار و زاهد و نیکوکار و یگانه سرمشق راستی و درستی و فضیلت و یکتا نسخه شجاعت و مهربانی و مردی که همانند یک عارف عشق می‌ورزد و همانند یک قهرمان شمشیر می‌زند و همانند یک سیاست مدار رهبری می‌کند و همانند یک معلم سرمشق فضایل انسانی برای جامعه است اکنون با یک کلمه نه بار سکوت رنج بار و مشقت دار خود را ادامه می‌دهد و حاضر نیست حتی برای یک لحظه هم از حق چشم پوشی کند.

اکنون این ابر مرد تاریخ با مرگ عثمان وارد سومین مرحله از زندگانی خود می‌شود و عنوان این دوره از زندگی او ۵ سال رهبری برای پیاده کردن اسلام راستین و عدالت اجتماعی، شعله‌های خانمان سوز حکومت عثمان و حکامش چنان ریشه جان مسلمانان را سوزانده بود که امت اسلامی از گوشه و کنار سرزمین اسلامی به پایتخت (مدینه) هجوم آورده تا به این ظلم خاتمه دهند. آنان به خانه عثمان یعنی ریشه ظلم و فساد یورش آورده و شر او را از سر مسلمین کوتاه نمودند.

هنوز از شمشیرهای آنان خون می‌چکید که به در منزل علی شتافتد و با اصرار و التماس علی را به خاطر عدالتش همان چیزی که عثمان فاقد آن بود را به رهبری انتخاب نمودند. علی پس از رهبری به آنان چنین گفت:

من از این حکومت و امارت بر شما بیزارم. اما فکر کرده‌ام که این قدرت را به دست بگیریم شاید بتوانم حقی از این حق‌ها را که به پا افتاده برپای دارم او می‌فرمود باز به هر چه مقدس است قسم، پول‌هایی که از ثروت دیگران، به کابین زنان رفته و املاک دان وسیله تنظیم شده است به دست عدالت باز گرفته خواهد شد و آن اسناد و مدارک که به امضای ظلم ننگین است به هیچ رسمیت نخواهم شناخت. (پاورقی: نهج البلاغه)

به هر حال دوران حکومت علی ۵ سال است، عنوان این دوره مکتب نیست زیرا همه به سه اصل وحدت، نبوت، و معاد و قرآن اعتقاد داشتند، برای وحدت هم نبود زیرا که اکنون علی روی کار آمده و زمام دار شده، او اکنون رسالتش عدالت است. بنابراین زندگی علی به سه دوره تقسیم شد، ۲۳ سال با پیغمبر برای استقرار ایدئولوژی و دین، ۲۵ سال سکوت در برابر جبهه‌های داخلی و مخالف برای هم بستگی و یک پارچگی و اتحاد و ۵ سال رهبری برای استقرار عدالت اجتماعی اسلام.

علی برای استقرار عدالت می‌بایستی ابتدا حاکم‌های ظالم و ستمگر زمان عثمان را که از حکومت سوء استفاده نموده و خون مردم را می‌مکیدند بر کنار سازد که البته در انجام آن با مخالفت‌هایی سخت روبرو شد مثلاً طلحه و زبیر که قبلاً حاکم شهرهایی بودند به نزد علی می‌آیند و از او می‌خواهند که یکی را والی کوفه و دیگری را فرماندار بصره نماید ولی امام قبول نکرد و حتی هنگام تقسیم بیت المال به آن دو مثل سایر مسلمین داد یعنی ۳ دینار.

طلحه گفت از این حکومت ما فقط به اندازه غذایی که به بینی سگ بچسبد برخوردار خواهیم بود (پاورقی: احادیث عایشه) و آنان وقتی این عدالت را از علی دیدند و فهمیدند که علی مانند عثمان که حاضر بود برای بقای حکومتش به هر کاری دست بزند؛ نیست لذا درصدد جنگ با علی برآمدند و جنگ جمل را با تحریک عایشه و عده دیگری از مردم به راه انداختند.(*)

(*پاورقی: این جنگ به این خاطر جمل نامیده شد که عایشه زن پیامبر سوار شتر و مردم به دنبال این شتر به راه افتادند و به جنگ علی رفتند و علی به آنان پس از پایان جنگ چنین گفت: شما کسانی هستید که مصالح دینی و دنیای خود را در اختیار زنی نهاده و از شتری پیروی می‌کنید.- از کتاب علی قهرمان فضیلت، نگارنده حسن آمون)

امام به ناچار درصدد مقابله با آنان برآمد لیکن ابتدا به لشکریان فرمود تا من دستور نداده‌ام دست به شمشیر نزنید و فرمان داد یکی از لشکریانش در حالی که قرآن دردست داشت آنان را به احکام قرآنی دعوت کند ولیکن آن‌ها پس از قطع دست‌های وی، او را کشتند آنگاه امام دستور جنگ داد و چون شکست از چهره لشکریان عایشه هویدا شد آنگاه امام دستور قطع دست و پای شتر عایشه را صادر فرمود و با این کار لشکریان عایشه فرار کردند و طلحه و زبیر جان خود را این جنگ از دست دادند. (پاورقی: علی قهرمان فضیلت)

امیرالمؤمنین پس از فراغت از جنگ جمل در پایتخت خود (کوفه) بسیج سپاه نمود تا کار معاویه آن عنصر دیو صفت و بدگهر را یک سره نماید (یا او را به راه راست هدایت فرماید و یا او را نابود نماید) لذا از او خواست که بیاید و دست از کارهای تجاوزکارانه خود بر علیه اسلام و مردم بر دارد و در صفوف مسلمانان قرار بگیرد و میان مسلمانان جدائی نیفکند. معاویه در جواب آن حضرت گفت «چاره‌ای جز شمشیر نیست»

آنگاه امام به ناچار دستور جنگ به لشکریان خود داده و چنین فرمودند آن‌هایی که برخلاف حق و عدالت مقام‌هایی را اشغال کرده‌اند که شایسته آن نیستند و بدی وسیله کبر یا غرور و ظلم و تعدی خود را می‌خواهند بر مردم تحمیل کنند و آن‌هایی که قانون اسلام و حقوق جامعه وام بر گردن دارند و از ادای آن به گستاخی سر باز می‌زنند، نیروی ما باید طرفدار مظلومان و کوتاه کننده دست این چنین تبهکارانی باشد.

هدف ما از هرج مرج و کشاکش زندگی جز رضایت ایزد متعال و نام نیکی در جهان باقی گذاردن نیست و این ها که با ما می‌جنگند، مردمان خائن و سست اعتقادند. شما بسیاری سپاه دشمن بیم به خود راه ندهید باید افراد زره پوش همیشه در صف مقدم حمله کنند و قوای بی زره که آسان‌تر هدف تیرهای جان‌گزای واقع می‌شوند را در پناه خود بگیرند. (پاورقی: نهج البلاغه، جواد فاضل)

شما تا دشمن ستیزه را آغاز نکند بر او حمله نبرید و چون افراد کردند آن‌ها را دنبال می‌کنید و چون زخم برداشتند آن‌ها را نکشید و به مال و زنان و فرزندان آنان رحم کنید.

امام پس از این دستور و فرمان متوجه شد که لشکریان شام برای درهم کوبیدن قوای اسلامی راه رسیدن به آب فرات را مسدود نموده‌اند. لذا ابتدا امام با پیام‌هایی خواستار لغو این کار شد ولی آنان ممانعت نمودند و امام علیه السلام عده‌ای را مأمور پس گرفتن فرات از دشمنان نمود و آنان با کوچک‌ترین حمله به نهر فرات آن را به تصرف خود درآوردند و بدیهی است علی درصدد مقابله به مثل برنیامده و راه آب را برای آشامیدن به سوی آنان آزاد گذاشت و فرمود:

جنگ برای اصلاح است نه برای نابودی. (پاورقی: علی و مسئله مرگ: محمد تقی جعفری)

به هر جهت جنگ شروع می‌شود و چند روزی از آن می‌گذرد در روزهای آخر جنگ بود که کم کم سپاه علی بر سپاه معاویه داشت غلبه پیدا می‌کرد و معاویه سخت در تلاش بود و چون شکست خود را قطعی می‌دانست در صدد حیله برآمد لذا با عمروعاص یهودی مشورت کرده و بالاخره طرح قرآن بر سر نیزه زدن را ریختند و با اجرای آن و ادعای اینکه میان ما و شما قرآن است پس جنگ برای چه، هرج و مرج در سپاه علی ایجاد نمودند که ما چگونه بر روی قرآن شمشیر بزنیم و با این تزویر بود که عملاً سپاه علی عقب نشینی کرد.

و به علی فشار آوردند دست از جنگ بکش زیرا ما با قرآن و پیروان آن سر جنگ نداریم و هر آنچه علی فریاد برمی‌آورد کدام قرآن؟ قرآن ناطق من هستم این ها کاغذ و مرکب است یعنی آنچه مهم است احکام قرآن و اجرای آن است نه کاغذ و خط، ولی گوش فرا ندادند.

علی فرمان داد که مالک رئیس ستاد ارتش دست از جنگ بردارد. مالک گفت من تا یک قدمی پیروزی هستم و حضرت فرمود اگر برنگردی دیگر مرا نخواهی دید (یعنی عملاً هدف دشمن اجرا شده) و مالک به ناچار دست از جنگ کشید.

سرانجام کار به حکمیت کشید و حضرت می‌خواست ابن عباس که مردی مؤمن و روشنفکر بود را به عنوان نماینده انتخاب کند ولی لشکریان با او مخالفت ورزیده و باز همان تهدیدها، و خلاصه ابوموسی اشعری آن مرد به ظاهر مقدس ولی در باطن مکار و حیله گر و نا به کار را گفتند باید نماینده کنی(*) در مقابل، معاویه نیز یک حقه باز خطرناک را به نام عمروعاص انتخاب کرد.

(*پاورقی: اغلب مورخان ابوموسی را خر مقدس می‌دانند ولی بدون هیچ تردیدی او منافقی بود در لباس اسلام و طرح حکمیت شباهت کامل دارد به طرح و توطئه سقیفه که پس از وفات پیامبر انجام پذیرفت. بی جا نیست که مالک اشتر در دارالاماره کوفه به ابوموسی می‌گوید فوالله انک لمن المنافقین قدیماً بخدا سوگند تو از منافقین هستی از قدیم (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۱۴، ص ۲۱))

به هر حال با طرح‌های حساب شده و دقیق، کاری که باید بکنند کردند و عاقبت با عزل هر دو طرف دعوا (حضرت علی و معاویه) موافقت شد و وقتی ابوموسی طبق نقشه دقیق و ماهرانه‌ای که قبلاً ریخته شده بود اول بار اعلام کرد من علی را از حکومت عزل می‌کنم و عمروعاص پس از او نظر ابوموسی را تائید کرده و گفت در عوض من صلاح را در این می‌بینیم که معاویه بر مردم حاکم باشد و بدین ترتیب بزرگ‌ترین لطمه به حکومت علی وارد آمد. (پاورقی: حکومت نمونه علی، از: دارالحق)

به دنبال این حادثه و اعلام نتیجه عده‌ای از همان کسانی که در سپاه علی با فشار فراوان بر علی، گفته بودند ما با قرآن نمی‌جنگیم و باید چنین کار انجام پذیرد و چون نتیجه را دیدند بر علی شوریدند و این گروه را خوارج می‌نامند که خطرناک ترین دشمن در طول تاریخ اسلام از لحاظ طرز فکر، همین خوارج هستند که همواره افکار آن‌ها به نحوی در جامعه اسلامی بوده و خطرات فراوانی به بار آورده‌اند و همواره اسلام از خشکه‌مقدس‌های این چنینی ضربات سختی خورده است که نمونه روشن آن جریان حکمیت و سپس جنگ خوارج است. (پاورقی: جاذبه و دافعه علی، مرتضی مطهری)

آری همان‌هایی که علی را مجبور به حکمیت نمودند گفتند یا علی مگر قانون تو و حکومت تو، قانون و حکومت خدا نبود پس چرا قانون و حکومت خدا را به حکمیت گذاشتی!!! هر چه علی می‌فرمود اولاً همین شماها بودید که مرا تهدید کردید و ثانیاً حکمیت از نظر اسلام به طور کلی گناه نیست درست است که این حکمیت درست نبود ولی چه کسی مرا مجبور کرد آنان زیر بار نرفتند و گفتند همه ما کافر شدیم و باید توبه کنیم و تو نیز باید توبه کنی.

روز به روز فشار را شدیدتر می‌کردند و بر علی تهمت می‌زدند و دسته‌ها بر ضد علی درست می‌کردند و به علی ناسزا می‌گفتند. با این همه علی حقوق آنان را از بیت المال قطع نفرمود و سهم آنان را می‌پرداخت به هر حال کار را به جایی رسانیدند که روزی یکی از پیروان حضرت را کشتند و بار دیگر فرستاده علی را که جویای چگونگی قتل بود نیز شهید کردند و قصد حمله به کوفه را داشتند که علی پس از نصیحت فراوان دستور داد پرچمی برافراشتند و فرمود هر که زیر این پرچم درآید در پناه است والا دشمن محسوب می‌شود و پس از چندی جنگ را آغاز نمود و سپاهیان علی اغلب خوارج را به قتل رساندند و هر کس از آنان دست از جنگ می‌کشید و پناهنده می‌شد و به سپاه انقلاب می‌پیوست در امان بود و بالاخره جنگ پایان یافت.

خوارج مردان عجیب و غریبی بودند اغلب آن‌ها نماز شبشان ترک نمی‌شد و قسمت‌های فراوانی از قرآن را از حفظ داشته و دو ماه رجب و شعبان را روزه بودند و جای مهر بر پیشانی‌شان هویدا بود!! ولی همین کسانی که هر کس می‌دیدشان باور نمی‌کرد این چنین بر مظهر:

عدالت، تقوی، پاک دامنی، شجاعت، زهد و عبادت بشورند و نظام عظیم عدالت اجتماعی علی را با خطر قطعی روبرو ساخته و بالاخره یکی از آن‌ها به نام ابن ملجم با ضربت ناجوانمردانه و خائنانه خود مظهر شکوه و جلال خداوندی را از پای درآورد آری این خشکه‌مقدس‌ها بودند که این چنین ماجرای دوم که شبیه به سقیفه بود به راه انداختند و ضربتی هولناک بر پیکر اسلام مجسم یعنی علی و مسیر اسلام واقعی یعنی حرکت‌های علی وارد ساختند.

برای توضیح بیشتر به طرز فکر عقیدتی این قوم و خطرات ناشی از آن‌ها و بالاخره برای آگاهی بیشتر بر این مطلب که این طرز فکر گرچه پیروان رسمی و اسمی خود را به زودی از دست داد ولی در طول تاریخ اسلام پیروان غیر رسمی و عملی داشت به کتاب ارزنده و عمیق جاذبه و دافعه علی نوشته فیلسوف عالی قدر و تلاشگر، مرتضی مطهری مراجعه کنید و ببینید چگونه می‌شود که فرقه‌ای پیروانش مرده باشند ولی روح و عقایدش رسوخ در جامعه داشته باشد همانند خوارج و مذهبی پیروانش باشند ولی روح مکتبش و جوش و خروش آن در بین آن‌ها مرده باشد همانند آن کس که دم از ولایت علی و دوستی علی و محبت علی می‌زند ولی اصولاً مفهوم ولایت و دوستی را درک نمی‌کند و حتی عملاً خوارج وار، عایشه وار، طلحه و زبیر و معاویه وار زندگی می‌کند نه علی و حسن و حسین و فاطمه وار.

به هر حال این چند جنگ مهم در زمان علی رخ داد و با بررسی کامل‌تر این جنگ‌ها معلوم می‌شود که چقدر عدالت و دموکراسی در آن‌ها حکم فرما بود و اصولاً عامل این جنگ‌ها را می‌توان عدالت علی نامید همان عدالتی که عقیل برادرش تحمل آن را نیاورد و به دربار دشمن روی آورد و همان عدالتی که از دادن باج به سرمایه دارانی هم چون طلحه و زیبر و به زورگویان و گردن کشانی هم چون معاویه و عمروعاص و به فریب کاران و نیرنگ بازان و خشکه‌مقدس‌هایی هم چون خوارج خودداری کرد.

روزی حضرت در بازار قدم می‌زد خرمافروشی را دید که خرماها را به دو دسته تقسیم نموده و با دو قیمت می‌فروشد علی بر او بانگ زد وای بر تو، چطور جرئت می‌کنی بندگان خدا را دو دسته کنی، آنگاه با دست‌های خود خر ماها را مخلوط نمود فرمود آن را به قیمت معادل و برابر بفروش.

علی تنها در مورد مردم این طور سخت گیر نبود بلکه با خانواده‌اش نیز همانند اعضای دیگر اجتماع بود و می‌فرمود: دخترم رقیه از خزانه دار گردن بندی به عاریت گرفته بود بدین قرار که با ضمانت خود و گواه خداوند پس از سه روز آن رشته گوهر را سالم و بدون عیب به بیت المال برگرداند. من در عید قربان بر این عمل اطلاع یافتم با دست خود گلوبند را از گردن دخترم گشوده بی درنگ به جای خود عودت دادم و پسر رافع (خزانه دار) را به سختی تهدید کردم که زنهار هرگز از این شیرین کاری‌ها مکن و به خدا قسم اگر پای قرض گرفتن و امانت در کار نبود دست‌های دخترم را به جرم خیانت همانند دیگران قطع می‌کردم و پسر رافع را به نام شرکت در این جرم برای همیشه گرفتار زنجیر و زندان می‌ساختم. (پاورقی: نهج البلاغه «جواد فاضل»)

این چند نمونه از حکومت درخشان علی و عدالت اجتماعی او بود. آری علی در تاریخ زندگی‌اش با حوادث فراوانی روبرو گردیده و برای اجرای عدالت لحظه‌ای امتیاز نمی‌داده و کوتاهی نمی‌کرده ولو به نزدیک‌ترین فرد خود اگر چه دخترش باشد،

علی علیه السلام در طول حیاتش با دشمنان گوناگونی روبرو گردید و با همه آن‌ها جهت تقویت بنیان اسلام و اجرای عدالت به نبرد پرداخت، جنگ‌های جانانه‌اش در زمان پیامبر سکوت قهرمانانه‌اش در زمان خلفا، حکومت عادلانه‌اش در پنج سال آخر عمر.

امیرالمؤمنین در دوران خود با چند دسته مشخص روبرو گردید:

۱- دشمنان صریح رو در روی اسلام و محمد و علی که آنان در زمان پیامبر شمشیر علی بر آن‌ها فرود آمده بود و بالاخره جنگ صفین را به راه انداختند. (قاسطین)

۲- دشمنان دوست نما و ریاست طلب و جاه طلب همانند طلحه و زبیر که جنگ جمل را به راه انداختند. (ناکثین)

(*پاورقی: البته جنگ جمل زودتر از صفین بود ولی ما به ترتیب صراحت در دشمنی ذکر کردیم.)

۳- خشکه‌مقدس‌ها که پیشانی‌شان حتی پینه داشت ولی در اینکه علی و معاویه کدام یک حق‌اند به حماقت افتادند.(*) (مارقین)

(پاورقی: برای توضیح به جاذبه و دافعه علی مراجعه کنید.)

۴- و بالاخره دسته دیگری که به علت افراط در محبت علی و علاقه به او، او را خدا دانستند و حضرت در مبارزه با آن‌ها نیز با گرفتاری‌ها و سختی‌هایی روبرو شد. (پاورقی: علی مرد نامتناهی- حسن صدر)

بی جا نیست که بگوییم هر روز زندگانی حضرت عاشورایی بود و وقتی شمشیر به فرق مبارکش وارد می‌آید می‌فرماید:

فزت برب الکعبه. (پاورقی: علی و مسئله مرگ– محمد تقی جعفری)

شاید یکی از علل آن همین جبهه‌های متضاد و خطرناک بود که عرصه را بر علی تنگ کرده بودند و همگان به پیکار با علی برخاسته بودند.

آری علی دلیری بی همتا و مبارزی قلعه گشا بود، دلیری که زره اش پشت نداشت زیرا می‌فرمود من به دشمن هیچ گاه پشت نخواهم کرد، او با دو شمشیرش می‌جنگید و چون شیر غران، پهنه میدان زیر پای او به لرزه در می‌آمد.

بلندهمت بود و در حکومتش آزادی به معنی واقعی حکم فرما بود، مسجد و سکوی مسجد و ایوانش، دارالخلافه او بود و اطرافیانش که سخت به او ایمان داشتند مسلمان‌ها و ابوذرها و… بودند.

او با ستم‌دیدگان و بی پناهان بود، گاه در قبال دیده گریان طفل یتیمی، زانوهایش به لرزه در می‌آمد و زمانی دیگر کودکان را بر پشت خود به عنوان سرگرمی سوار می‌کرد و گاه آن چنان با کمال شجاعت شمشیر می‌زد که کسی یارای مقاومت در برابرش نداشت و زمانی هنگام نماز در پیشگاه ابدیت مانند زنی فرزند مرده از خشیت خدای به نیایش بر می‌خاست و آنچنان از خود و اطرافش بی خود می‌شد و در دریای بی کران الله غرق می‌گشت که تیر از پای مجروهش فقط در آن هنگام توان درآورد.

همان کسی که برفراز منبر می‌فرمود «سلونی قبل ان تفقدونی» هر چه می‌خواهید از من بپرسید که من به راه‌های آسمان‌ها آگاه‌تر از زمین هستم (کنایه از اینکه علم من بر تمام جهان شامل می‌شود). (پاورقی: علی شاهد رسالت– محمد تقی شریعتی)

کسی که به قول توماس کارلایل فیلسوف شهیر انگلیسی شدت عدالتش بود که موجب شد شمشیر بر فرق مبارکش فرو آید چون زیر بار عدالت نمی‌رفتند و با این حال می‌بینیم او در مورد قاتلش می‌فرماید اگر زنده ماندم خودم می‌دانم با او چه کنم و اگر در گذشتم فقط با یک ضربت از او انتقام گیرید که به تقوی نزدیک‌تر است. (پاورقی: حساس‌ترین فراز تاریخ یا داستان غدیر، نوشته جمعی از دبیران)

و بی جا نیست که دکتر جرج جرداق کتابی دارد به نام «الامام علی صوت العداله الانسانیه» که علی را صدای عدالت بشری می‌نامد.

برخلاف حکیمان دیگر، برخلاف نوابغ و اندیشمندان دیگر که اگر نابغه و حکیم‌اند مرد کار نیستند و اگر مرد کارند مرد اندیشه و فهم نیستند و اگر مرد هر دو هستند مرد شمشیر و جهاد نیستند و اگر هر سه هستند مرد پارسایی و پاک دامنی و اگر هر چهار هستند مرد عشق و احساس و لطف و روح نیستند و اگر همه هستند خدا را نمی‌شناسد، می‌باشد.

اکنون جامعه ما نیازمند و محتاج به پیشوایی چون علی است او مرد همه این ابعاد است، او برتر از همه تصوراتی است که انسان از هر عظمتی در تاریخ بزرگان جهان و حتی افسانه‌ها و اساطیر پیدا می‌کند.(*)

(*پاورقی: اسطوره قدرت– عشق– رب النوع رنج– رب‌النوع‌های دیگر که علی حقیقت آن را داشت نه افسانه مانند و برتر از همه آن ها بود.)

ای روزگار کاش می‌توانستی همه قدرت‌هایت را، وای طبیعت کاش می‌توانستی همه استعدادهایت را در حق یک انسان بزرگ، نبوغ بزرگ و قهرمان جمع می‌کرد و یک بار دیگر به جهان ما یک علی می‌دادی.

و اکنون از علی در میان ما یک در گران بها، یک شاهکار خلقت، یک کتاب عظیم به نام نهج البلاغه مانده است که همانند قرآن، همان گونه که با قرآن عمل کردیم با او نیز عمل نمودیم و اغلب ما از او بی‌خبریم و به محتوی عظیم آن آگاهی نداریم کتابی که از هر جهت و از هر دیدگاه در نهایت عظمت و قدرت و شکوه است و بعد از قرآن بزرگ‌ترین کتاب مسلمانان و به اقرار دانشمندان، بزرگ‌ترین و زیباترین شاهکار ادبی است که نظیرش در هیچ جایی وجود ندارد.

که متأسفانه ما آن را نمی‌خوانیم و نمی‌دانیم و نمی‌شناسیم که برای ما چه رسالتی دارد فقط آن را عظیم می‌دانیم.

مدارک:

… و از نوشته های پژوهشگران و محققین دیگری از قبیل کتاب «علی و قرآن» نوشته محمدجواد مغنیه و دیگران نیز به طور کلی استفاده شده است.

***

 

 خورشید کاغذی!!

وقتی ستاره‌ها همه پرنور می‌شوند.

وقتی پرنده‌ها به دیار عزیز من؛

با اشتیاق بهاران سفر کنند.

وقتی سرودها، همه در مرگ تیرگی است.

وقتی صدا؛

همه از روی پاکی است.

آن وقت ما؛

به بودن خود فکر می‌کنیم.

«بودن» درون «بود» اصیلی.

***

خورشید کاغذی فصل‌های سرد؛

بی رنگ‌تر ز پیش.

ده‌ها هزار پرستو،

در انتظار کوچ.

با «صبر» و «وعده‌ی حق» (پاورقی: سوره روم آیه ۶۰)

در انتظار صبح صادق

در انتظار بهارند.

که با لاله‌های سرخ

در قلب ملتهب صبح دم (پاورقی: سوره تکویر آیات ۱۹- ۱۸)

مرگ زمستان را؛

باور تاوان نمود.

باور توان نمود.

الف نسیم  (۱۷ مهر ماه ۱۳۵۳)

***

«بخواهید که هر کس فقط به عنوان یک فرد محترم باشد، نگذارید که کسی تا حد یک بت پرستیده شود.» (دنیایی که من می‌بینم، اینشتین، ترجمه فریدون سالکی ص ۲۰)

***

 

آثار روانی و اجتماعی دروغ

زهره– الف (ششم ادبی)

حقیقتی را واژگون جلوه دادن و یا حادثه‌ای را جعل کردن و برای دیگران بیان داشتن که واقعیتی نداشته باشد دروغ است ما در اینجا از دیدگاه روانی مایلیم بسنجیم اصولاً:

۱- دروغ چه اثراتی در روان فرد دارد.

۲- دروغ چه اثراتی در جسم فرد دارد.

۳- دروغ در جامعه چه نقشی را بازی می‌کند.

شاید بارها شنیده باشیم دروغگو دشمن خداست، دروغگو ب دوزخ می‌رود. دروغ از گناهان کبیره است، دروغ از خصوصیات انسان بی ایمان است ولی با این حال به راحتی دروغ می‌گوییم، شاید همان علت آخری یعنی بی ایمانی ما باشد که دروغ را بر ایمان عادی جلوه می‌دهد ولی در اینجا تلاش می‌کنیم از دیدگاه روان شناسی مسئله دروغ را تجزیه و تحلیل کنیم، شاید این بحث را کمتر در جایی شنیده و یا خوانده باشیم ولی اگر خداوند یاری فرماید کوشش خواهیم کرد که در عین تازگی تا حدودی که در قدرت ما هست و عوامل و امکانات اجازه می‌دهد مطالبی را در این زمینه طرح و بررسی نماییم در اینجا به قسمت اول بحث می‌پردازیم.

اثرات روانی دروغ

۱- اضطراب: مهم‌ترین حالت روانی که برای دروغگو پیش می‌آید اضطراب و دلهره است زیرا دائماً وحشت دارد که مبادا دروغ او فاش شود و آبرویش ریخته گردد البته برخی از افراد هستند که به قول روان شناسان دروغگویی به صورت یک بیماری روانی(*) برای آن‌ها مطرح گردیده و باید در نزد روان کاو روند و معالجه گردند و ما با این تیپ فعلاً کاری نداریم بلکه گروهی را در نظر داریم که دروغ به عنوان یک بیماری روانی برایشان مطرح نشده است.

(*پاورقی:  Mythomania که عبارت است از یک میل مرضی به زیاده روی در دروغگویی و دروغ بافی و افترا گفتن به دیگران)

دلهره ناشی از دروغ، وابستگی دارد به نوع دروغ هر آنچه دروغ بزرگ‌تر و مهم‌تر باشد اضطراب فرد به جهت لو رفتن زیادتر است و در نتیجه ناراحتی او بیشتر.

معمولاً افراد دروغگو مجبورند در بین جامعه با یک حالت ناامنی زندگی کنند و این ناامنی ناشی از اضطراب و دلهره‌ای است که بر آن‌ها مستولی گردیده است اما در اینجا سؤالی مطرح می‌شود و آن دروغ مصلحت آمیز است در پاسخ باید گفت انسانی که در راه ایده، هدف و آرمان مشخص و انسانی و حساب شده‌ای ضرورتاً ناچار باشد دروغ بگوید نه تنها وحشت و دلهره بر او مستولی نمی‌شود بلکه خشنود است که دشمن را از خود دور کرده،

البته باید دقت کرد هر خطری نباید عامل دروغ باشد بلکه خطرهایی که مانع رسیدن به هدف ایده آل می‌باشد و یا از ایجاد فاجعه و اختلاف و درگیری جلوگیری نموده است و بالاخره گاهی در ایجاد صمیمیت و اتحاد و اخوت اقدام نموده است چنانچه مثلاً وقتی دو انسانی را دید که با یکدیگر قهر کرده‌اند و قهرشان طبق برنامه نبوده با گفتن یک سری سخنان نیک از هر کدام برای دیگری دوستی بین آن‌ها برقرار می‌کند به هر شکل شاید در این زمینه بیشتر نشود بحث کرد که در باب تقیه مفصلاً برای علاقه‌مندان بحث شده است.

۲– عدم اطمینان و اعتماد: دروغگو به علت اینکه خود دروغ می‌گوید یک ناامنی و عدم اطمینان خاصی در او پدید می‌آید که نکند دیگران نیز به او نارو بزنند در یک سری تجربیاتی که نویسنده در این زمینه روی افراد دروغگو داشته دیده است که آن‌ها نسبت به دیگران اعتماد ندارند هر آن در ذهن خویش تصور می‌کنند که دیگران نکند به او دروغ بگویند، برایش حرف‌های بی جا بزنند و خیالات دیگر.

۳- رشد صفات ناپسند دیگر: چون در این زمینه در جلد دوم کتاب کودک آقای فلسفی مفصلاً در بخش «پرورش راستگویی در کودک» بحث شده ما فقط به اشاره کوتاهی می‌پردازیم و خوانندگان را پیشنهاد می‌کنیم حتماً از آن مقاله استفاده کنند.

دروغگو به هر جنایت و عمل زشتی که ممکن باشد دست می‌زند و عملاً از انکار کردن آن هیچ گونه ابائی ندارد و عملاً دروغ منشأ وسیله است برای هر گونه فساد و تباهی.

۴- عدم ثبات شخصیت: شخصیت افراد دروغگو به علت اینکه مجبورند در هر حادثه‌ای نوعی خاص دروغ بگویند و گاهی نیز دروغ‌های آن‌ها آفتابی می‌شود تزلزل شگفتی پیدا می‌کند.

این افراد دارای شخصیت ثابت و پایداری نیستند. در هر زمینه‌ای که گام بر می‌دارند رفتاری غیرعادی (لااقل از لحاظ درونی) دارند و چون کم کم افراد آن‌ها را می‌شناسند زندگی برای آن‌ها حالت تزلزل واری پیدا می‌کند و آن شیرینی و شیوایی خود را از دست می‌دهد و این امر ناخودآگاه در شخصیت آن‌ها اثر می‌گذارد.

این افراد چهره‌های متعدد و گوناگون و گاهی متضاد به خود می‌گیرند و این رفتارهای متضاد ناشی از دروغگویی آن‌هاست که مجبورند در زندگی خویش از آن بهره گیرند تا به قول خودشان گلیم خویش را از آب بیرون کشند.

آثار جسمی دروغ

شاید این تیتر برای خوانندگان تعجب آور باشد که دروغ چه ربطی به بدن دارد ولی با توضیح زیر خواهید دانست ارتباط آن قابل توجه است.

روان شناسان طی یک سری آزمایش‌هایی که انجام داده‌اند به این مطلب رسیده‌اند که اضطراب و دلهره منشأ تعداد زیادی از ناراحتی‌های روانی است و ناراحتی‌های روانی که ناشی از اضطرابند مشتقیماً در جسم اثر می‌گذارند.

انسان مضطرب معده‌اش ترشحات اسیدی بیشتر از حد معمول و گاهی کمتر از حد معمول دارد و این امر در ایجاد یک سری بیماری معدوی مؤثر است.

انسان در لحظات اضطراب اشتهای کمتری به استفاده از مواد غذایی دارد و اگر هم بخورد با یک حالت خاصی است که برایش لذت بخش نیست تجربه شده که برخی به علت گرفتاری ویژه‌ای که سرسام آور بوده و او را سخت مضطرب کرده و مثلاً به مکان خاصی برده شده و میل به غذا و لذت از غذا تا مدتی از او گرفته می‌شود، طبیعی است وقتی در تغذیه انسان خلل وارد شود آثار جسمی فراوانی به بار می‌آورد؛

پس اولاً به علت ترشح اسدها زیاده از حد یا کمتر از معمول و ثانیاً بی اشتهایی و بی میلی به غذا که هر دو از اضطراب ناشی شده‌اند در انسان عوارض بدنی از قبیل رنجور شدن – به بیماری های معدوی مبتلا شدن – قدرت بینایی کم شدن و غیره برایش به وجود می‌آید و این است که اگر انسان لااقل به سلامت جسمی و روانی خویش ایمان و علاقه داشته باشد باید از دروغ بپرهیزد.

آثار اجتماعی

دروغ در دنیای ما بیشتر از هر چیز دیگر رواج دارد و منشأ اغلب گرفتاری‌هایی است که در جامعه پیش می‌آید و باید آن را یکی از خطرناک ترین و در ین حال عادی‌ترین وسائلی دانست که در اختیار نظامات طاغوتی قرار دارد.

از طریق دروغ چه خیانت‌ها– جنایت‌ها– اختلاف‌ها و دزدی‌ها که نمی‌شود.

دروغ جامعه را در حالت ناامنی و بی اعتمادی خطرناکی قرار می‌دهد دروغ در خدمت قلدران قرار می‌گیرد و به راحتی بر سر و کله مستضعفین و بیچارگان می‌کوبند.

دروغ در خدمت استعمارگران قرار گرفته و هر گونه جنایت را به وسیله آن انجام می‌دهند.

دروغ در خدمت مؤسسات تبلیغاتی قرار دارد و جامعه را به صورت یک جامعه مصرفی درآورده است جامعه‌ای که مردم فقط از طریق خاصی تلقین پذیرند و هر آنچه را تبلیغ کنند به راحتی استقبال می‌کنند.

و بدبختی وقتی بیشتر می‌شود که دروغ‌ها روشن نشوند و جامعه در نیابد که در دروغ و نیرنگ غوطه‌ور است آنجاست که هرگونه استعمار و استثمار و استحماری از طریق مختلف در آنجامعه انجام می‌پذیرد و آنجاست که مردم گوساله وار به دنبال مسیر ویژه‌ای گام بر می‌دارند.

جا دارد که در زمینه‌ی آثار اجتماعی دروغ بحث بیشتری کنیم ولی امکانات و شرایط اجازه نمی‌دهند و ما در اینجا به بحث کوتاه و مختصر خویش خاتمه می‌دهیم و شما را به مطالعه عمیق‌تر و دقیق‌تر و همه جانبه تر این مسئله دعوت می‌کنیم.

***

 

مذهب قادیانی پیکاری است با اسلام

ترجمه از: ح – قاسمی

مقاله‌ای که از نظر خوانندگان می‌گذرد تجزیه و تحلیلی است مختصر از عقاید و فعالیت‌های یک فرقه مذهبی به نام احمدیه یا قادیانی که در هندوستان (قسمت پاکستان امروز) همزمان با حکومت استعماری انگلستان به وجود آمد. درباره این مذهب و هدف از ایجاد آن و اینکه فرقه‌ای است از فرق اسلامی یا مستقل و جدای از اسلام است در گذشته مطالبی شنیده یا خوانده‌ایم و در مجلات و روزنامه‌ها گزارشاتی از کشمکش‌ها و برخوردهایی که احیاناً پیروان آن با مسلمانان داشته‌اند دیده‌ایم.

نگارنده مخصوصاً در مجله رابطه العالم الاسلامی چاپ مکه در زمینه فعالیت‌های پیروان مذهب نام برده در گوشه و کنار جهان و به ویژه در قاره آفریقا مطالبی خوانده بود تا اینکه چندی قبل پس از یک سلسله زد و خورد هایی که بین افراد این فرقه و مسلمانان پاکستان رخ داد و عده‌ای کشته و عده‌ای زخمی شدند.

خبرگزاری‌ها گزارش دادند که مجلس نمایندگان پاکستان به اتفاق آراء فرقه مزبور را یا اقلیت غیر اسلامی اعلام کرده است و هیچ یک از افراد آن را به عنوان مسلمان نمی‌شناسند. این تصمیم به خاطر آن بود که مردم جهان فعالیت‌های آن‌ها را فعالیت اسلامی ندانند و به حساب اسلام نگذارند.

ما برای اینکه دورنمایی از خصوصیات و ویژگی‌های این مسلک را در اختیار خوانندگان گذاشته باشیم به ترجمه مقاله سوم از سلسله مقالات که درباره فرقه قادیانی در شماره پنجم از سال دوازدهم مجله رابطه العالم الاسلامی‌ آمده است مبادرت کردیم.

خوانندگان پس از مطالعه این مقاله و اطلاع بر مطالب آن می‌توانند با مذاهب مشابه آن را مقایسه کنند تا از شباهت محتوا و فعالیت‌ها پی به وحدت هدف در ساختن این قبیل مذاهب ببرند و بازی استعمار را در نفاق افکنی بین مسلمانان از راه مذهب و سبب تحرک و جنبش علیه دشمن و به تاراج بردن منافع آن‌ها را به خوبی دریابند.

* با کمال خوش وقتی و تشکر مقاله دوست عزیزمان «ح – قاسمی» را از نظرتان می‌گذرانیم به امید همکاری و همگامی شما خوانندگان عزیز و وصول مقالاتی این چنین از طرف شما.

***

مؤسس مذهب قادیانی شخصی است به نام میرزا غلام احمد که در قرن نوزدهم میلادی در هند ظهور کرد. او در سال ۱۸۳۹ میلادی متولد و در سال ۱۹۰۸ وفات یافت وی ادعا داشت که روح مسیح در او حلول کرده و مسیح منتظر می‌باشد. آیه قرآن و مبشراً برسول یأتی من بعدی اسمه احمد را با خود تطبیق داد و برای رسالت خویش از آن استفاده کرد به همین جهت این فرقه را علاوه بر قادیانی، احمدیه نیز می‌گویند و به هر حال منظور یکی است.

میرزا احمد قادیانی علاوه بر اینکه ادعای نبوت داشت ادعای الوهیت نیز کرده و برای جلب حمایت هندوها در پیکار با اسلام می‌گفت: روح «کریشنا» خدای هندوان در من مجسم گشته است لذا تاریخ نشان می‌دهد که پیروان میرزا احمد همیشه با هندوها علیه مسلمین همکاری داشته‌اند.

میرزا غلام احمد مدعی بوده که زیاده از ده هزار آیه بر او وحی شده است و از جمیع انبیاء حتی رسول اکرم اسلام مقامش ارجمندتر است.

قادیانی ها به جای مکه، قادیان را شهر مقدس خود قرار دادند و برای انصراف مسلمین هند از کعبه آن‌ها را به سوی زیارت قادیان سوق دادند.

میرزا غلام احمد عقیده ختم نبوت به پیغمبر اسلام را انکار کرد و آن را مقدمه‌ای برای ادعای نبوت خود قرار داد با اینکه این مسئله در قرآن در آیه: «… ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبین» و آیات دیگر و نیز در احادیث و اخبار، مانند لانبی بعدی آشکارا ذکر شده است و هیچ یک از فرق مسلمین در خاتمیت پیامبر خود شک و تردیدی ندارند و یکی از مسائلی که موجب اتحاد و یگانگی هر چه بیشتر آن‌هاست همین عقیده است ولی میرزا غلام احمد با انکار آن سعی می‌کند این اتحاد و یگانگی را از میان بردارد و راه را برای استعمارگران غربی هر چه بیشتر هموار کند.

پیروان قادیانی چون او را پیغمبر می‌دانند فرقه های دیگر مسلمین را به عنوان تکذیب پیغمبری از پیامبران الهی کافر می‌دانند و با آن‌ها اظهار عداوت و دشمنی می‌کنند و رفتارشان با آن‌ها مانند رفتار با کفار است (با مسلمان‌ها نماز نمی‌خوانند و ازدواج نمی‌کنند و در قبرستان خود آن‌ها را دفن نمی‌کنند) و خلاصه از جمیع معتقدات و عبادات و مقدسات آن‌ها چنین بر می‌آید که آن‌ها مانند یک غده سرطانی در کالبد اسلام ظهور کرده‌اند و همان طوری که رشد سلول‌های سرطانی از نظام رشد سایر سلول‌های بدن منحرف گشته است رشد این اعتقادات برخلاف نظام قوانین و مسیر دستورات اسلامی است.

قادیانی و مسئله جهاد:

با اینکه جهاد و پیکار با دشمن یکی از ارکان اسلام و راهی است به سوی مجد و عظمت آن‌ها و هیچ ملتی پیکار با دشمن را ترک نکرده مگر اینکه در چنگال ذلت و بدبختی دچار شده است فرقه قادیانی این مسئله را به شدت انکار می‌کند و با این کار پرده از روی چهره واقعی خود بر می‌دارد و باطن زشت خویش را برای ما آشکار می‌سازد.

پیشوای آن‌ها درست هنگامی از راه انکار مسئله جهاد به گمراهی مسلمانان هند می‌پردازد که استعمار شوم انگلستان بر سر ملت هندوستان سایه افکنده بود و روح جهاد و پیکار ضد مستعمرین به اوج شدت خود رسیده بود و مسلمانان هند در راه رسیدن به اهداف مقدس خود از هرگونه فداکاری و جانبازی دریغ نمی‌کردند و با ایمانی راسخ به فتح و پیروزی الهی و یا درک فیض شهادت برای کسب آزادی و زدودن آثار پلید استعمار از میهن خویش مجاهده می‌کردند.

آری رهبر قادیانی درست هنگامی شروع به دعوت و گمراهی مردم می‌کند که قوانین اسلامی تأثیر عمیقی در دل‌ها دارد و دستورات آن به روح مسلمان‌ها حاکم است و براساس اعتقادات دینی است که وحدت و یگانگی خود را در مقابل دشمن نیرومند حفظ نموده‌اند و با صفوف فشرده خود با او می‌جنگند.

مسلک قادیانی نه تنها از بین بردن عقیده به جهاد و تمکین در مقابل استعمار، بلکه ستایش و تمجید آن و دعوت مردم به اطاعت و دوستی با آن‌ها را در سرلوحه هدف‌های خود قرار می‌دهد و تمام بدبختی‌های استعمار را محض خیر و برکت می‌داند.

میرزا غلام احمد و جانشینانش بارها در نوشته‌های خود به اینگونه مطالب تصریح کرده‌اند و آنچه ذیلاً به آن اشاره می‌گردد نمونه‌ای از آن است.

«اعترافات میرزا»

میرزا غلام احمد قادیانی در کتاب تریاق القلوب صفحه ۱۵ می‌گوید: بیشتر عمر خود را در تائید و پشتیبانی از حکومت انگلستان صرف کردم و در منع جهاد و وجوب اطاعت از اولی الامر انگلیس کتاب‌ها و نشریاتی منتشر کردم که در صورت جمع آوری پنجاه انبار پر خواهد شد.

در کتاب شهاده القرآن صفحه ۱۰ می‌گوید: از سنین جوانی تا به امروز که شصت سال از عمرم می‌گذرد، با زبان و عمل کوشیده‌ام تا قلوب مسلمین را متوجه محبت و اخلاص نسبت به حکومت انگلستان کنم و اندیشه جهاد و پیکار را که بعضی از جهال ایشان معتقد و سد راه اخلاص نسبت به این حکومت است از مغز آن‌ها بیرون رانم.

در نامه‌ای که برای حکومت انگلستان می‌فرستد می‌گوید: ده‌ها کتاب به زبان عربی، فارسی و اردو تألیف کردم و در آن بیان داشتم که جهاد علیه حکومت انگلستان که نسبت به ما نیکی کرده است جایز نیست بلکه به عکس بر هر مسلمانی واجب است با کمال اخلاص این حکومت را اطاعت کند. من برای چاپ و نشر این کتاب‌ها پول زیادی خرج کرده و به کشورهای اسلامی فرستادم؛ این کتاب‌ها در مردم هند تأثیر زیادی داشته است به طوری که گروهی پیرو آن شده، دل‌های آن‌ها از اخلاص نسبت به آن حکومت و خدمت به آن سرشار است.

در کتاب «تبلیغ الرساله» خود صفحه ۶۹ از جلد ۶ می‌گوید من در هیچ جای دیگر از قبیل مکه، مدینه، روم، فارس، شام و کابل نمی‌توانم به عمل و مأموریت خود به خوبی قیام کنم جز زیر سایه این حکومتی که همیشه برای مجد و پیروزیش دعا می‌کنم.

در شماره ۱۳ سپتامبر سال ۱۹۱۴ از نشریه‌ای که به نام فضل نامیده می‌شود چنین می‌گوید: «بر جمیع افراد فرقه احمدیه که ایمان صادقانه به رسالت میرزا علیه السلام از جانب خدا دارند و او را مرد مقدس و پاکی می‌دانند… واجب است اعتقاد داشته باشند به اینکه حکومت انگلستان فضل و بخششی است از جانب خدا و سایه رحمت اوست و حتماً باید معتقد باشند که حیات و زندگی این حکومت حیات و زندگی آن‌هاست.»

نیز در کتاب تبلیغ الرساله جلد ۷ چاپ قادیان سال ۱۹۲۲ صفحه ۱۷ می‌گوید: «حکومت بریتانیا باید از علت اینکه هزاران مسلمان در پنجاب و سایر بلاد هند مرا تکفیر می‌کنند و زبان به دشنام من و پیروانم می‌گشایند جویا شود، آیا جز این علت داشته است که من صریحاً نوشته‌ام باید از حکومت انگلستان شاکر بود این مطلب می‌رساند که فرقه جدیدالتأسیس من در بالاترین مراتب محبت و دوستی نسبت به حکومت بریتانیا قرار دارند و آن‌ها بیش از هر فرقه دیگر اظهار اخلاص و محبت و فداکاری در راه آن حکومت می‌کنند و من یقین دارم که هر چه پیروانم زیادتر شود معتقدین به جهاد و پیکار کمتر می‌شود زیرا مجرد ایمان به من انکار جهاد است.»

از قبیل سخنان در نوشته‌های قادیانی و جانشینانش زیاد به چشم می‌خورد و مواردی که بیان شد کافی است تا نقشه‌های شوم و توطئه خائنانه آن‌ها را علیه مسلمین و به نفع مستعمرین برملا کند قادیانی و پیروانش تمام قدرت و نیروی خود را به کار می‌برند تا سایه پلید استعمار هر چه بیشتر بر سر مسلمین ادامه و با انجام مأموریت استعماری خود همیشه خطر بزرگی برای مسلمانان بوده‌اند. و آن را برای خود و مستعمرین محض خیر و برکت می‌دانند.

حقیقت این است که هدف این جنبش تنها ایجاد یک فرقه مذهبی در اسلام نیست، بلکه در حقیقت یک توطئه و نقشه سازمان یافته و نهضتی خطرناک علیه نظام اسلام و جامعه مسلمین است. این جنبش می‌خواهد در عقیده و طرز فکر، خود را جایگزین اسلام کند و توجه و تقدیس مردم را به سوی خود جلب نماید از این جهت می‌بینیم خود را در لباس دین جدید یا پیغمبری جدید و اصحاب و انصار و مقدسات و دستورات مخصوص به خود روی صحنه ظاهر می‌کند و پیوند خود را با میراث، قوانین، دستورات، مقدسات و ویژگی‌های اسلام قطع می‌کند.

این قطع ارتباط برای آن است که مسلمان‌ها را از تاریخ پرافتخار خود که تاریخ ایمان و شجاعت و دلاوری و انسانیت همراه با بزرگواری است منصرف کند و به سوی تاریخی که سراسر سخن و حدیث ذلت و زبونی و بندگی و اطاعت در مقابل استعمار است روی آورند، برای آنکه ملت اسلام از قهرمانان با عظمت خود روی گردانند و به ستایش افراد بی خردی که جز سخن بردگان چیزی نمی‌دانند و غیر از مکر و حیله و فروختن وجدان خویش چیزی نمی‌شناسند بپردازند، تا جامعه اسلامی به دنبال استعمار اروپایی که این فرقه با وحی آن به وجود آمده و در دامنش پرورش یافته است رهسپار شوند.

از آنجایی که این مذهب با جنبش صهیونیسم از یک جا سرچشمه می‌گیرند و هر دو دست پرورده استعمارند (خوانندگان بازی استعمار بریتانیا را در اسکان یهود و صهیونیست‌ها در فلسطین به خوبی مستحضرند) طبیعی است اگر می‌بینیم بین پیروان این مسلک و صهیونیست‌های اسرائیل رابطه محکمی وجود دارد.

آن‌ها در شهر حیفای اسرائیل نزدیک کوه کرمل یک مرکز مهم تبلیغاتی دایر کرده‌اند که دارای تجهیزات نیرومندی از قبیل مدرسه، کتابخانه، و محل انتشارات می‌باشد و از این محل نشریه، کتاب و جزوات تبلیغاتی خود را به جاهای دیگر نشر می‌دهند.

از جمله این نشریات، نشریه‌ای است به نام «البشری» به زبان عربی که برای ۳۰ کشور اسلامی فرستاده می‌شود و روز به روز بر دامنه فعالیت‌های آن‌ها افزوده می‌شود. یکی از هدف‌های مهم آن‌ها در اسرائیل ایجاد روح نفاق در مسلمانان ساکن آنجا و تضعیف و بازداشتن آن‌ها از مبارزه با اسرائیل حتی با نخست وزیر آن هستند و با آن‌ها ملاقات‌ها و مجالس و اجتماعاتی دارند. حکومت اسرائیل هم آن‌ها را تشویق و بر فعالیت و کوشش بیشتر تحریک می‌کند خود قادیانی ها اقرار دارند که فعالیت آن‌ها در اسرائیل مرهون همبستگی اطمینان بخش با حکومت اسرائیل است.

در خاتمه باید از خطری که از ناحیه این فرقه ممکن است هر کشور اسلامی را در خاورمیانه مورد تهدید قرار دهد متذکر شده و آن خطر این است که قادیانی ها در اکثر کشورهای اسلامی دارای مراکزی آشکارا یا مخفیانه می‌باشند و با توجه به جاسوسی کردن برای مستعمرین و دشمنان اسلام ممکن است اسرار استراتژی آن‌ها را از راه ارتباط با مرکز خود در اسرائیل به حکومت اسرائیل برسانند. لذا باید مسلمان‌ها هر چه بیشتر از این افراد دوری کنند و اعمال و رفتار آن‌ها را کنترل کرده زیر نظر گیرند زیرا تمام حرکت‌های خیانت بار قادیان در طول تاریخ حیات ننگینشان توأم با مکر و خدعه و خیانت و جاسوسی و پیمان شکنی است.

***

 

فقر اخلاقی در جهان امروز

از: ر – خ

«مدتی این ته مقاله دیر شد» یک بار و دو بار بیشتر قلم را برداشتم، چیزی بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد کار یکنواخت و زندگی ماشینی آدمی را از خلاقیت باز می‌دارد امشب دیگر بر تنبلی چیره شدم. می‌اندیشم که از کجا شروع کنم در زمان ما که اخلاقیات سیر نزولی طی می‌کند. مسئله اخلاق را عنوان کنیم. هم زمان با توسعه سریع امور اقتصادی و تغییر مفهوم تولید و پیشرفت تکنیک اخلاقیات اصیل سیر نزولی طی می‌کند و یا حالت ایستائی پیدا کرده است.

دانشمندان و متفکرین هر چه می‌خواهند بنویسند، روشن فکران و به تعبیر صحیح‌تر فرزانگان هر چه می‌خواهند ارزش‌های اصیل انسانی را مطرح کنند. آن کس خوش اخلاق است که خوب لطیفه بگوید، ملت‌ها و آدم‌ها را مسخره کند! بذله گو باشد، مجلس را گرم کند و چنان با نیک و بد سر کند که مصداق شعر عرفی شود. «مسلمانش به زمزم شوید و هندو بسوزانید» یا نه هم رنگ جماعت شود تا رسوا نشود!

چه فایده دارد آدمی با ارزش‌های حاکم بر رفتار بسیاری از مردم مخالفت کند، سرستیز داشته باشد، نوشته‌هایش چاپ نشود. چرا نان را به نرخ شب بخورد. هر جا گروهی گرد هم آیند و نشستی باشد، پذیرایش نباشند: «فلانی اخلاق ندارد، اجتماعی نیست با همه چیز سرمخالفت دارد، قمار که نمی‌کند، مِی که نمی‌زند تازه مخالفت هم می‌کند.»

می‌بینید که چگونه مفاهیم تغییر کرده، آدمی اسیر شکم شده است و برده‌ی تن که به قول سعدی

این شکم بی هنر پیچ پیچ               صبر ندارد که بسازد به هیچ

…. و زمان ما مواجه با فقر اخلاق اصیل است. آنچنان که فلاسفه یونان و ابن سینا می‌گفتند انسان اخلاقی باید بر سه قوه غضب، شهوت و تفکر مسلط باشد، به افراط و تفریط نرود، حد اعتدال سه قوه را رعایت کند تا ملکه عدالت میسر گردد و یا به قول متأخرین رفتار انسان باید ضابطه و ملاک و معیار اخلاقی داشته باشد و مسئله اینجا است، ویژگی‌های شخصیت اخلاقی کدامند؟

هر کس با توجه به ملاک‌های ذهنی از پیش ساخته که مخصوصاً محیط و فرهنگ جامعه در آن مؤثر است. به بیان و توجیه ذهنی وضع موجود می‌پردازد. می‌نشیند و برمی خیزد. توی صف اتوبوس تلاش می‌کند، چه کنم که زودتر از دیگران سوار شوم عالم اخلاق روبروی دکه نانوایی می‌ایستد، پا به پا می‌کند و در اندیشه زود گرفتن نان است.

و این یک روی سکه است. روی دیگر آن شخصیت‌هایی در ابعاد گوناگون، با همه علو مقام، با تالف و تصنیف کرنش می‌کنند تعظیم می‌کنند و بی جا و با جا به حساب هر کس که دستش جایی بند است و یک دو روزی سرنخ را در دست دارد تملق می‌گویند و برای توجیه عمل و تخفیف توهین به نفس علم استناد به افتادگی و تواضع می‌کنند، که طالب فیضند، بلی طالب فیض و ریزش دست و زبان و قلم یک آدم مهتر و درشت‌تر!

و اینچنین شخصیت‌ها دروغی می‌شود. به قول عزیز نسین «آدم‌های عوضی» و چه خوب اصطلاحی است در زبان فارسی آدم‌هایی که همه چیز هستند و به همه کس شبیه‌ترند تا خویشتن. می‌بینی این نه آن است که معرف اخلاقیات اصیل جامعه باشد در میان خلق جایی دارد و جاهی و در عالم زرق راهی و پناهی. و این است زبان حال آنان:

«…. ای آقا چه فکر می‌کنی، نوشته‌ها برای توی کتاب خوب است، بالاخره هر کس زندگی خصوصی نیز دارد. نمی‌شود که زنده زنده توی گور رفت و رویت را خاک بریزند.»

این بدان معنی است که ما دو اخلاق داریم، یکی اخلاق کتابی و نوشتنی و سخنرانی و دیگری اخلاق عملی (با حکمت اشتباه نشود) با اولی وجدان آلوده‌ات را راضی می‌کنی و با دومی سازگاری اجتماعی یا بهتر بگویم سازشکاری وجودت را تأمین می‌کنی. شیوع این شگرد از خانه و خانواده تجاوز کرده، از سطح شهر و ملک و فرهنگ ملی به دنیا و سازمان ملل کشیده شده. اگر تو و خانه‌ات ناچار از اجرای نقش‌های دروغین هستی، همسر و فرزند را به طریقی می‌فریبی. غمت نباشد که در قلب جهان متمدن و ابرقدرت امروز هم تئوری تو را توسعه داده‌اند.

چیزی که هست با استفاده از قدرت علم و تکنیک قوی وسایل ارتباط جمعی در به خدمت دروغ و فریب و تقلب تا ماجرای واتر گیت را بیافرینند یا علیه اسرائیل اعلامیه صادر کنند و حکومت نامیمون صهیونیسم به پشیزی نخرد. راستی؛ راستی عجب دنیایی است و بوده است و خواهد بود. بهتر است بگوییم هست و خواهد بود.

پشت سرمان را که نگاهی کنیم از فاجعه قتل هابیل تا قرن هیجدهم تا جنگ جهانی اول و از جنگ جهانی اول تا جنگ جهانی دوم و از آن موقع تا حالا هر یک از این مراحل جامعه شناسی خاص دارد. به اندازه‌ای که در ربع قرن اخیر و مسائل ارتباط جمعی و تکنیک توسعه پیدا کرده و علم و صنعت در خدمت صاحبان زر و زور قرار گرفته، هرگز سابقه نداشته است.

به قول یکی از نویسندگان بوی تعفن بعضی از کلمات دماغ بشریت را آزار می‌دهد. اعلامیه حقوق بشر، صلح، وجدان اخلاقی همه این ها را مجذور کن، حاصل جمع آن‌ها مساوی است با یک گالن نفت– اگر در آفریقا گروه گروه مردم در فقر غذایی و فرهنگی و تربیتی به سر می‌برند، اگر در آسیا و خاور دور جماعت جماعت فوج فوج می‌میرند. اگر در خاور دور فقر غذایی و اخلاقی و آموزشی عفت خانوادگی را به لجن کشیده، اگر آوارگان فلسطینی، زنان و کودکان زجر دیده فلسطینی پلاسی بر تن دارند و برای رفع گرسنگی به صحرا به چرا می‌روند و نصیب آنان بمب ناپالم است، طوری نیست، سرخم می سلامت شکند اگر سبوئی… مجسمه آزادی هم چنان با جلال و عظمت سرپا ایستاده است!

و می‌بینیم که وجدان اخلاقی بشریت که وظیفه تشخیص و تمیز دارد و ترغیب کننده نیکی‌ها و بازدارنده بدی‌هاست نهایت کاری که می‌کند به تقبیح و ملامت می‌پردازد. با کوشش‌های پیگیر فلاسفه و دانشمندان –کسانی که وجدان بیدار دارند– و خود را عضوی از اعضای بزرگ بشریت می‌پندارند باز سهم دلار و لیره استرلینگ در حل و فصل کارها مؤثر است وجدان بشری بوی نفت می‌دهد. ترکیبی از شکر و گندم و کائوچو و طلا و نقره و مس است.

پیشرفت علوم و صنایع همان قدر که به بشریت خدمت کرده بر بدبختی بشر افزوده است سران ملل به محض اینکه از لحاظ صنایع و اختراعات جهنمی خود احساس برتری بنمایند، غرایز توسعه طلبی و تفوق طلبی آنان بیدار می‌شود. و برای توسعه و دامنه نفوذ به دنبال وسیله هستند حتی مدرسه و تعلیم و تربیت وسیله‌ای شده است که از ملل دشمنانی بر ضد یکدیگر بسازند، تبعیضات نژادی در گوشه و کنار دنیا، اعتقادات مرامی و مسلکی، استثمار و استعمار ملل فقیر و در حال رشد، بعضی از تعالیم ادیان و فرق مختلف وجدان اخلاقی انسان را گمراه کرده است.

و حال آن که کشش به سوی مبدأ اصلی و اول با فطرت بستگی دارد. «فطره الله التی فطر الناس علیها» (قرآن مجید سوره روم آیه ۱۹)

بشر به نحو عجیبی خود خواه شده، سودپرستیو شهوت ریاست، چنگال آزمند خویش را در خون انسان‌ها فرو برده، گروهی سوار بر ارابه زمان و پول چهار اسبه در کشت زار زندگی جولان می‌دهند و گروهی دیگر با درد و رنج، سخت جان و امیدوار زیر چرخ‌های فولادین فقر و گرسنگی و بی سوادی له می‌شوند و اعمال اخلاقی همیشه گرفتار اختلاف و تناقض است.

لایب نیتز می‌گوید «اگر اصول هندسه و منافع ما بود بر رغم دلائل اقلیدس و ارشمیدس، حقایق محسوس هندسی را نیز انکار و می‌گفتیم که آن‌ها یک رشته موهومات و قیاس‌های فاسدند تا چه رسد به اصول اخلاقی»(*)

(*پاورقی: حکمت عملی یا اخلاق– محمدعلی بامداد چاپ اول صفحه ۳۲۱٫)

این تصویری است از اخلاقیات جهان ما. بیندیشیم که چه کنیم؟ از خانه و خانواده و تربیت فرزند شروع کنیم.

***

 

تبدیل ماده به انرژی یا ایمان به عمل

از: ن– م (رشت- لیسانسه)

مبحث تبدیل ماده به انرژی و بالعکس یکی از مباحث اصیل فیزیک است.

هیچ ماده‌ای در جهان نابود نمی‌شود بلکه به حالت دیگری در می‌آید و به صورت انرژی آزاد می‌شود. لازمه حرکت، جنبش، و تحول و تکامل در جهان ماده، تبدیل شدن ماده به انرژی و انرژی به ماده است و اصولاً ماده بی حرکت و بی انرژی در جهان یافت نمی‌شود زیرا لازمه ماده بودن حرکت است و لازمه حرکت تولید انرژی و بالاخره در اثر فعل و انفعال‌های گوناگون انرژی به ماده تبدیل می‌شود.

به طور کلی جهان ماده و انرژی و رابطه متقابل این دو با یکدیگر است.

این قانون با تعبیر دیگری عیناً در مورد مسائل مکتبی و مذهبی صدق می‌کند، اندیشه بدون عمل، ایمان بدون کاربرد، فکر بدون بازده را، اندیشه و ایمانی بی نقش و بی تحرک و بی فایده می‌نامند.

اصولاً آنچه در دنیای روابط انسانی اثر دارد رابطه متقابل و سازنده فکر و عمل، پندار و کردار است و اگر گرفتاری‌ها بیچارگی‌ها، بدبختی‌ها، سختی‌ها، ناملایمات برای انسان‌ها رخ می‌دهد علت اساسی‌اش تبدیل نکردن فکر و اندیشه به عمل و کردار است.

در قرآن این کتاب حیات‌بخش تکامل بخش، بیدارکننده، سازنده و راهنما درباره این قانون عظیم بشری و این مطلب عمیق با دو تعبیر زیبا سخن آمده است، ایمان و عمل.

در تحقیقاتی قرآنی چنین به دست می‌آید که حدود ۳۳ آیه مشابه آیه زیر ایمان و عمل در پی هم آمده است:

الذین آمنوا و عملوا الصالحات

و این مطلب عظمت و ارزش موضوع را بیان می‌دارد که اسلام چه اندازه به عمل که انرژی است اهمیت می‌دهد که بلافاصله پس از ایمان که ماده است بیان می‌دارد.

ایمان بدون عمل همانند ماده بدون حرکت و انرژی است.

ایمان بدون عمل همانند موجود مرده و ساکت و سرد است اگر جوامعی اسلامی قرن‌ها در خاموشی، ذلت، خمودی، سستی، بی حرکتی و بی فکری فرو رفتند. بدین علت بود که ایمان به مفهوم واقعی‌اش نداشتند و اگر هم داشتند به عمل تبدیل نمی‌کردند و از این مواد حیات بخش، انرژی‌های فعال و پرجنب و جوش بیرون نمی‌کشیدند.

قرآن به شدت به کسانی که ماده دارند ولی به انرژی‌اش تبدیل نمی‌کنند حمله می‌کند و می‌فرماید:

لم تقولون مالاتفعلون (چه می‌گویید که خود به آن عمل نمی‌کنید)

هر مکتبی و هر آئینی موادی دارد که باید در اندیشه و فکر پیروش جایگزین شود و سپس از آن مواد عمل می‌خواهد، نتیجه عملی می‌خواهد، بازده خارجی می‌خواهد و متأسفانه مسلمانان در قرون اخیر حرکتی را انجام ندادند، پیروزی هر مکتبی بستگی کامل دارد به تبدیل ایمان آن مکتب به عمل به آن‌ها و همان گونه که انرژی تبدیل به ماده می‌شود عمل در جامعه در دیگران ایمان می‌آفریند، شور و شوق  و جذبه و کشش می‌آفریند، بی جا نیست که در تاریخ داریم در زمان امام صادق به علت رفتار پرشکوه و با عظمت و مستقل و آزاد شیعیان امام که از مکتب حضرتش سرچشمه می‌گرفت کسانی که حتی دسته‌ای از آن‌ها شیعه نبودند ولی در عمل گرایش به شیعه و رفتار پسندیده شیعه داشتند.

و اگر اسلام تأکید فراوان دارد که با عمل خود مسلمانی خود را نشان دهید و در عمل، ایمان خویش را روشن سازید به دو علت است.

اول: برای ساخته شدن خود یعنی تبدیل ایمان به عمل و یا به تعبیر فیزیکی‌اش ماده به انرژی

دوم: ساخته شدن دیگران یا تبدیل عمل به ایمان (انرژی به ماده).

مبلغ اسلامی باید قبل از هر چیز خود عامل به اسلام باشد تا از طریق رفتار و عمل خویش تبلیغ اسلام کند.

بی جا نیست یکی از مسلمانان دانشمند اروپا به نام محمد اسد اطریشی در کتاب اسلام بر سر دوراهی‌اش به شدت به سستی و خمودی که در جامعه اسلامی پیدا شده حمله می‌کند و می‌گوید ایمان و عمل سست آن‌ها را به مخاطره می‌افکند.

و اگر در جنگ سال قبل (۱۹۷۳) اعراب پیروزی‌های چشم گیری به دست آوردند به علت پیروی نسبی از همین قانون سازنده و علمی و قطعی تاریخ بود.(*)

(*پاورقی: به کتاب «دومین رمضان» مراجعه شود.)

آری ایمان بدون شور، شوق و حرکت هیچ نقشی در فرد و جامعه ندارد و چون رابطه مستقیم با عمل دارد اگر کسی در عمل حرکتی کرد بدون تردید باید در ایمان او آثار و منشأ آن حرکت را یافت زیرا انرژی آزاد شده از ماده است.

و اگر فردی یا جامعه‌ای را پیرو مکتبی بیابیم ولی در عمل از آن خبری نباشد باید دو احتمال داد.

۱- ایمان آن‌ها ایمانی است انحرافی و عملاً عامل سستی.

۲- اصولاً ایمانی نیست که عامل حرکت باشد.

که هر دوی این احتمال نشان دهنده عدم ایمان اصیل و واقعی و حساب شده به آن مکتب است.

نکته دیگری که لازم است به آن توجه شود تبدیل ماده به انرژی گاهی جهت تخریبی و فساد دارد و گاهی جهت تکامل که این تخریب و تکامل بستگی کامل به نوع و چگونگی تبدیل ماده  به انرژی دارد و از طرفی بستگی به خود ماده.

در این صورت عمل به یک مکتب را باید از دو سوی مورد توجه قرار داد.

۱- چگونگی مکتب (ماده)

۲- چگونگی عمل به آن مکتب (تبدیل ماده به انرژی)

اگر خود مکتب سازنده و پیشرو و اجتماعی و حساب شده باشد می‌تواند یک پایه جهت تکامل باشد و اگر مکتبی ارتجاعی و خرافی و انحرافی باشد عاملی جهت رکود و تخریب گردد و از طرفی نوع عمل و چگونگی عمل به هر کدام از این مکتب‌ها کفه دیگر ترازو و جهت دیگر و پایه و اساس دیگری است تا تکامل یا تخریب را در پایان باعث گردد.

در اینجا بار دیگر به آیه‌ای که قبلاً اشاره کردیم و گفتیم حدود ۳۳ مورد در قرآن شبیه این تعبیر آمده بازمی‌گردیم می‌بینیم عمل به تنهایی ذکر نشده بلکه بعد از آن صالح بودن آن یعنی شایسته بودن، یعنی مطابق با نیازها، ضرورت‌ها، اوضاع و احوال، امکانات، جهت گیری‌ها، و بالاخره شرایط باشد. (پاورقی: کار در اسلام)

چیزی را شایسته گویند که متناسب باشد و در این صورت عمل به یک مکتب سازنده ضرورت قطعی دارد که طبق طرح و نقشه و برنامه و تاکتیک متناسب با زمان اجرا گردد و از این جهت است که ما می‌بینیم که پیشوایان و امامان هر کدام در زمان خاصی که بودند شیوه ابراز حق آن‌ها متناسب با اوضاع زمان بود مثلاً شیوه امیرالمؤمنین از زمان پیامبر تا وفاتش و بالاخره از وفات پیامبر تا وفات خویش را بررسی کنید یا شیوه امام حسن را یاد امام سجاد و امام صادق مورد دقت قرار دهید در آن موقع در خواهید یافت که عمل بدون بررسی امکانات و نتایج و اوضاع عملی شایسته و صالح نخواهد بود آری «الذین آمنوا و عملوا الصالحات».

در پایان از خداوند می‌خواهیم که به ما توفیق شناخت اسلام راستین و عمل شایسته به آن را به ما عطا بفرماید.

***

 

«آنچه مسلم است این است که مذهب، قطب‌نمایی است از طرف خداوند برای راهنمایی بشر.» (سرگذشت ماری کرلی، شهباز، ص ۱۲۶)

***

دوئل در بامداد

(به نقل از کیهان )

جنگجویان قبیله بالوبا، جادوگران ایالت دوردست کازائی، بوروکرات های فرنگی مآب کینشاسا، ژنرال‌های چند ستاره ارتش زئیر و از همه مهم‌تر، شخص مارشال موبوتو سه سه سه کو- که اکنون خود را در نقش مسیحای قاره سیاه می‌بیند– امروز همزمان با فرا آمدن خورشید در کینشا… شاهد دوئل محمدعلی و جورج نورمن بودند.

بیرون استادیوم کینشاسا که به صورت یک طرح نمایشی در قلب زاغه‌ها شکل گرفته است، صدها میلیون تن از مردم کشورهای گوناگون نیز برخورد دو سیاه آمریکایی را که افتخار امروز ناکامی‌های دیروزشان را جبران نمی‌کند تعقیب کردند.

در نیویورک و لاس وگاس سفیدهای فربه در صندلی‌های گردان خود در حالی که سیگارهای برگ خود را دود می‌کردند با تماشای هر قطره عرقی که از بدن دو غول سیاه فرو می‌ریخت مهره‌های چرتکه ذهنشان را پس و پیش می‌بردند.

در دوئل بامدادی هر کس برای خود چیزی می‌جست:

تشکیل دهندگان مسابقه و روسای سازمان‌های شرط بندی با فرود آمدن هر مشت صدای سقوط توده‌ای از سکه‌های طلا را می‌شنیدند. موبوتو سه سه سه کو، کامیابی یک برنامه روابط عمومی برای کشورش را نظاره می‌کرد. بعضی از اینکه برای مدتی سرگرم می‌شوند شادمان بودند. گروهی در مقابله علی و فورمن نسخه تازه‌ای از جنگ‌های صلیبی را با صحنه آرائی متفاوت می‌یافتند زیرا علی از زمانی که به اسلام گروید همواره گفته است که برای افتخار دین خود مشت می‌زند.

آن‌ها که جهان امروز را پیچیده‌تر از آن می‌یابند که همه گوشه‌های ذهن خود را حتی برای مدتی کوتاه به یک رویداد اساساً ساده بسپارند. شاید در تماشای برخورد بامدادی چندان علتی برای به هیجان آمدن نیافتند.

برای بعضی‌ها هم نمایش کینشاسا یادآور بسیار مسائل بود. نزدیک به ۱۵ سال پیش کینشاسا هنوز لئوپلدویل نام داشت و در آنجا سیاه بر روی سیاه خنجر می‌کشید. سرنخ‌ها را که تعقیب می‌کردی، دست‌های سفید را در پس پرده خیمه شب بازی خونین کنگو می‌یافتی.

جالب است که اکنون کینشاسا بار دیگر در رأس خبرها جای می‌گیرد می‌بینیم که هنوز هم صحنه جنگیدن سیاهان با یکدیگر است و باز هم دست‌های سفید در انتهای سرنخ‌ها دیده می‌شود.

آیا بهتر نمی‌بود که آفریقای آزاد شده، آفریقایی که نسل‌ها طول خواهد کشید تا زخم‌های خود را التیام بخشد بی آن که هرگز فراموششان کند، به جای میزبانی رویدادی که امریکائیان اختراع کرده‌اند نمایشی از سنت‌های خود را عرضه می‌کرد.

دلیران بالوبا در بسیار نمایش‌های هیجان انگیز در برابر هم قرار می‌گیرند اما هدف از این برخوردها هرگز خرد کردن و له کردن یکدیگر نیست – هدف نشان دادن چالاکی، برتری فیزیکی، سرعت انتقال و دلیری است.

هیچ کس روی نتیجه مسابقه دلیران آفریقایی شرط نمی‌بندد زیرا در آن خونی ریخته نمی‌شود که تبدیل به طلا شود نه برنده‌ای وجود دارد و نه بازنده‌ای اما در هر نمایش زیبایی حرکات انسان و قابلیت بی پایان بدن آدمی برای آمیختن آئین و رقص در متنی از انرژی تأکید می‌شود.

دیدار علی و فورمن برای آن‌ها بازگشتی به قاره نیاکانی نیز بود، اما آن‌ها با خود خشونت رسمی شده را که محصول نهایی تمدن رقابت کور است سوغات آوردند.

در همان حال آن‌ها نشان دادند که کیفیات نژادی خود- قدرت بدنی، هوش، چالاکی و سرعت انتقال– را از دست نداده‌اند اگر این کیفیات در خدمت سیاهان، در خدمت قاره سیاه و نه در خدمت حساب‌های بانکی تشکیل دهندگان میزان سنی انسانی از نبرد خروس‌های رنگی قرار گیرد آفریقا و سیاهان زودتر خواهند توانست جای شایسته خود را در جهان به دست آورند.(*)

(*پاورقی: نقل از ص ۲ کیهان مورخه – ۴ شنبه ۸ آبان ۱۳۵۳ شماره ۹۳۹۹)

البته خوانندگان محترم توجه خواهند داشت که «کلی» شخصیتی است که در دنیای بکس بی نظیر است. او از درآمد مسابقاتش بزرگ‌ترین خدمت‌ها را به همنژادان خود انجام می‌دهد، ساختن بیمارستان، کودکستان و مراکز دیگری که همگی در راه خدمت  به سیاهان آمریکا است از جمله اقدامات اوست که در سایه تعلیمات حیات‌بخش اسلام انجام می‌دهد.(*)

(*پاورقی: برای توضیح کامل‌تر این مطالب به کتاب «نبرد اسلام در آمریکا» نوشته سید هادی خسرو شاهی از انتشارات نسل جوان که به زودی منتشر خواهد شد مراجعه کنید.)

و به هر شکل مقاله دوئل در بامداد حقیقتی است و این مطالب نیز حقیقت دیگر در کنار آن و هرگز نباید کلی را در کنار فریزیرو و دیگر مشت زنان شبیه به او یکسان مورد قضاوت و بررسی قرار داد بلکه باید همه جانبه به زندگی آن‌ها نگریست و دید آیا از رینگ که خارج می‌شوند بیشترین همت و هدف آن‌ها چیست؟ آیا خدمت به دیگران است یا جمع آوری ثروت و کسب شهرت و نقشه‌های دیگری که کم و بیش در ذهن قهرمانان ورزشی مطرح می‌شود.

***

 

«هند فقیر قادر است آزاد شود لیکن هند بی اخلاق مشکل است آزاد گردد.» (این است مذهب من: گاندی، ترجمه باقر موسوی ص ۱۴)

***

کتاب برای شما:

اسرار عقب ماندگی شرق، نوشته ناصر مکارم شیرازی: جیبی، ۲۲۴ صفحه، ۳۵ ریال، انتشارات نسل جوان

….

علی و صلح جهانی؛ اثر سید محمد خامنه ای: جیبی، ۱۲۸ صفحه، ۲۵ ریال، کانون انتشار

….

نظام حقوقی زن در اسلام؛ نوشته مرتضی مطهری: قطع بزرگ، با کاغذ معمولی، ۱۵۰ ریال، دفتر نشر فرهنگ اسلامی

اسلام آیین زندگی؛ اثر علی حجتی کرمانی: قطع بزرگ، ۳۶۶ صفحه- ۱۵۰ ریال، کانون انتشار

از انتشارات ما بخوانید:

….

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق