شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۳:۴۳ - ۱۳۹۸/۰۹/۱۶

فرصت در غروب (شماره ۶)/ نشریه ای یادگار از شهید علی اکبر اژه ای

ششمین «مجموعه مقالات» این انتشارات در مقابلتان قرار دارد و مشکلات برای ادامه‌اش در مقابل ما. ولی هرچه هست همکاری صمیمانه خواهران و برادرانمان، از هر گوشه، مشوق اصلی ما به ادامه «فرصت در غروب» بوده است...

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود شماره ششم نشریه «فرصت در غروب» است که به سردبیری برادران اژه ای (حجت الاسلام جواد اژه ای، شهید علی اکبر اژه ای، حجت الاسلام مهدی اژه ای و محمد اژه ای) در کانون علمی و تربیتی جهان اسلام در سالهای آغازین دهه ۵۰ شمسی، به چاپ می رسید.

زمانه شناسی ایجاب می‌کرد که این نشریه با هدفگذاری برای مسائل زنان و با تشویق برای فعال شدن قلم بانوان به چاپ رسد.

این نشریه بارها تجدید چاپ شد و در همان سالها توسط انتشارات قائم نیز به صورت یک مجموعه صحافی و تجدید چاپ شد.

«کانون علمی و تربیتی جهان اسلام» مهم ترین مرکز فرهنگی دینی شهر اصفهان در دهه پیش از انقلاب اسلامی بود. این مرکز فرهنگی توسط جمعی از متدینین نوگرای اصفهان تأسیس شد و توانست با انجام برخی فعالیت های فکری، آموزشی، دینی، تفریحی و ورزشی در یک خانه باغ در مرکز شهر اصفهان جمعی از جوانان و دانشجویان و دیگر اقشار تحصیل کرده را جذب نماید.

سخنرانان این کانون که بسیاری از آنها از متفکرین برجسته روحانی قم و تهران بودند به همراه سخنرانان روحانی و دانشگاهی در اصفهان، عمدتا در جهت اندیشه حاکمیت دین بر شئون اجتماعی تلاش می کردند.

علاقه مندان می توانند برای استفاده راحت تر از این متن فایل PDF آن را از اینجا دانلود کنند. (۳۶ صفحه)

همچنین شماره های قبلی این نشریه را از اینجا ببینید.

***

فرصت در غروب (شماره ۶)

 فروغ تابناک فاطمه (س) در سیمای زن

«مجموعه مقالات»

چاپ اول- تابستان پنجاه و سه

انتشارات فرصت در غروب- اصفهان

 

فهرست مطالب…

 

در بامداد

«فرصت در غروب» را برای «صبحی روشن» برگزیده‌ایم و این گزینش طلیعه‌ی دمیدن خورشید است، فردا!

ششمین «مجموعه مقالات» این انتشارات در مقابلتان قرار دارد و مشکلات برای ادامه‌اش در مقابل ما. ولی هرچه هست همکاری صمیمانه خواهران و برادرانمان، از هر گوشه، مشوق اصلی ما به ادامه «فرصت در غروب» بوده است.

مقالات دریافتی زیاد ولی به عللی از چاپ اکثر آن‌ها معذوریم که خواننده آگاه ما، خود، آگاه به علت اساسی آن است. به هر صورت از آنجا که تنهایی صورت دهنده‌ی کاری اصیل نمی‌تواند باشد و نیاز به همفکری و همکاری دیگران، برایمان مشهود است؛ با آغوش گشوده در انتظار دریافت نظریات خوب و مقالات مؤثر و غیر احساساتی  شما هستیم. باشد که در مجموع، مجموعه‌ی بهتری برایتان تهیه ببینیم.

تیر ماه هزار و سیصد و پنجاه و سه

ج.- الف.

***

«به نام خدا»

رسالت اختران

از: ع- پ.

«الا انّ مثل آل محمد کمثل نجوم السماء اذا خوی نجم طلع نحم» (خطبه ۹۹ نهج البلاغه)

آگاه باشید که آل محمد(ص) همچون اختران آسمانند و آنگاه که ستاره‌ای ناپدید شد، ستاره دیگری طالع می‌گردد.

سخن از آل محمد است و تشبیه آنان به نجوم و قبل از هر توجیه باید مطمئن‌ترین راه را در نور دید که مراد از این تشبیه چیست؟ و چه درسی می‌توان از آن آموخت؟

از کجا شروع کنیم؟ از کتاب لغت.

در «مفردات» راغب آمده است: اصل النجم الکوکب و جمعه نجوم (اصل نجم کوکب است و جمع آن نجوم است)

پیداست که مطلب مهمی کشف نشد، فقط اندک کمکی شد که اگر خواستیم نجم را از طریقی ارزیابی کنیم کوکب هم در ردیف آن است و باید این دو لغت با هم ارزیابی شود.

به قرآن مراجعه می‌کنیم، کتاب روح، کتاب حیات، کتاب اندیشه، تا قرآن درباره نجم و کوکب چه گفته است و در کجا؟ و برای چه؟ و چگونه مفهوم «ستاره» را به کار برده است. و آنگاه که نحوه‌ی کاربرد قرآن را در این زمینه باز شناختیم، به سادگی می‌توان با آل محمد تطبیق نمود و دریافت که چرا آل محمد همچون اختران آسمانند و کارشان همچون نجوم و کواکب.

۱- ستارگان وسیله هدایتند.

«و هوالذی جعل لکم النجوم لتهتدوا بها فی ظلمات البر و البحر» (انعام آیه ۹۷)

و او آفریدگاری است که ستارگان را برای شما قرارداد تا در تیرگی‌ها و ظلمت‌های خشکی و دریا به آن‌ها هدایت یابید.

۲- ستارگان آذین بخش آسمانند:

«انا زینا السماء الدنیا بزینه الکواکب» (صافات آیه ۶)

ما آسمان پایین‌تر را به زینت ستارگان آذین بخشیدیم.

۳- ستارگان فقط به فرمان خدایند:

«و النجوم مسخرات بامره» (نحل آیه ۱۲)

و ستارگان تسخیرشدگان امر و فرمان خدایند.

۴- حیات ستارگان به حیات خورشید بستگی دارد:

«اذا الشمس کورت- و اذا النجوم انکدرت» (تکویر آیه ۱-۲)

آنگاه که مهر تابان تاریک شود و ستارگان آسمان( هم که از آن خورشید فرزان کسب نور می‌کنند) خاموش گردند.

۵- اختران همچون تیرهای نورانی‌اند که سینه ظلمت را می‌شکافند:

«والسماء و الطارق- و ما ادریک ما الطارق- النجم الثاقب» (طارق آیه ۱-۳)

به آسمان و ستارگان کوبنده سوگند و چه دانی که ستارگان کوبنده چیست؟ که همان ستاره درخشان رخنه گری است (که بر سینه ظلمت نفوذ کند)

۶- ستارگان وسیله راندن شیطانند:

«انا زینا السماء الدنیا بزینه الکواکب- و حفظاً من کل شیطان مارد- لایسمعون الی الملاء الاعلی و یقذون من کل جانب- دحوراً و لهم عذاب واصب- الا من خطف الخطفه فاتبعه شهاب ثاقب» (صافات آیه ۶-۱۰)

ما نزدیک‌ترین آسمان را به زیور ستارگان بیاراستیم و از سلطه هر شیطان پلیدی حفظ نمودیم تا شیاطین از وحی و سخنان پرده‌نشینان عالم قدس آگاه نگردند و از هر طرف به قهر و غلبه رانده شوند، هم دور شوند و هم به عذاب سخت گرفتار آیند و آنگاه که یکی از شیاطین بخواهد که به قلمرو قدس وارد شود و اخبار عالم بالا را دریابد ستاره پرتابی او را به بیرون پرتاب نماید. پس تا آن جا که ما بر شناختیم این ها رسالت نجوم از دیدگاه قرآن است و با پی جویی ما در شش مورد زیر خلاصه می‌شود که ستارگان:

۱- وسیله هدایتند.

۲- زینت بخش آسمانند.

۳- همه به فرمان خدایند.

۴- دوام آن‌ها به دوام خورشید وابسته است.

۵- ظلمت شکنند.

۶- دور کننده شیطانند.

و اینک تطبیق آن با آل محمد:

۱- همانگونه که ستارگان و اختران شبگرد، ره گم کردگان خشکی ها و دریاها را هدایت می‌کنند و آنان را به پایاب نجات می‌رسانند. آل محمد نیز وسیله هدایت بشریت و انگیزه رهنمونی انسان‌هایند.

دور افتادگان از راه حیات و واماندگان از طریق آزادی و نجات، همه باید از مشعل فروزان و فیض بخش این ستارگان درخشان ره یابند و در پرتو انوارشان هدایت شوند.

۲- همان گونه که ستارگان زینت آسمانند، آل محمد نیز آذین و زینت آسمان رفیع اسلامند.

و راستی اگر تاریخ اسلام علی(ع) و زهرا(س) و فرزندانشان را نداشت، چگونه به حیات خود ادامه می‌داد؟

و در حقیقت اگر اختران فروزانی همچون علی و حسن و حسین و صادق و…(ع)، بر تارک تاریخ اسلام نبودند و بر آسمان اسلام نمی درخشیدند، دیگر نه از تاک، نشان بود و نه از تاک نشان.

و اسلامی جز اسلام معاویه و یزید و منصور دوانیقی و هارون و متوکل وجود نداشت و آن هم که اسلام نبود، وسیله استعمار و استثمار مردم بود و نابود ساختن انسان و بهره کشی از این موجود ضعیف و مسخ تمام حقایق متعالی.

و آنجا که این دست پروردگان هوس و جنایت بخواهند از اسلام دم بزنند، و خود را مدافع اسلام و مسلمین قلمداد کنند باید به عزای اسلام نشست.

۳- به همان سان که نجوم تسخیرشدگان امر پروردگارند و تمام حرکت‌هایشان به اراده خدای بزرگ است، آل محمد نیز، مسخر فرمان آفریدگارند، فکرشان، ذکرشان، حرکتشان، تلاششان، گردششان، همه به دور محور فرمان خداوندی است، آنچنان تسلیم و مطیع که هیچ نیرویی را به جز نیروی حاکم مطلق به رسمیت نشناسند، و هیچ حکومتی را به جز حکومت الله گردن ننهند.

۴- همانگونه که نور ستارگان در منظومه شمسی وابسته به خورشید فروزان است، و از آن منبع مهر، بهره می‌گیرند، آل محمد هم از خورشید عظیم نبوت استفاده می‌کنند.

نورشان، عملشان، فرهنگشان همه از نور و علم و فرهنگ نبوت است، زیرا که خلافت و امامت، چیزی جز دامنه نبوت نیست، ریشه درخت نبوت و امامت یکی است «انا و علی من شجره واحده» نام محمد (ص) بدون نام علی(ع) مفهومی ندارد و رسالت اسلام بدون امامتش، و نبوت پیامبر بدون خلافت اش تحقق نیابد، این سخنان عظیم و پر مغز پیامبر اکرم(ص) است که فرمود: علی منی و انا من علی، فاطمه بضعه منی، حسین منی و انا من حسین، انتم منی و انا منکم.

که علی و فاطمه و حسین و جمله اهل بیت از منند و من از آن‌ها.

معرفی علی(ع) در روزهای اول نبوت آشکار، به عنوان جانشینی و وزارت و وصایت پیامبر(ص) خود دلیل بارزی است که نبوت و امامت از هم جدا نیست و چگونه می‌تواند جدا باشد تا پس از پیامبر(ص) آن کسانی که نه سنخیتی با پیامبر(ص) و نه آگاهی از اسلام و نه شناختی از قرآن و نه درکی از حقایق دارند، خود را پیشوا و رهبر انسان‌ها بدانند و شگفتا که در بیشتر موارد، به مستی از کنار روسپیان بر می‌خواستند و برای ادای نماز به مسجد می‌آمدند و از مجلس باده گساری بر مسند قضاوت اسلام تکیه می‌دادند، و با انواع جنایات و ظلم‌ها و ستم‌ها و آدم کشی‌ها و زجرها و تبعیدها خود را امیرالمؤمنین و خلیفه پیامبر اسلام و مدافع حقوق قرآن می‌پنداشتند.

پس جا دارد که امامت علی(ع) و فرزندان پاکش را دامنه نبوت و سر منشأ نور خلافت را منبع عظیم رسالت بدانیم تا هر اهریمن در کام ظلمت فرو رفته‌ای را مجال نباشد که خود را «اولی الامر» بداند و اطاعت خویش را در ردیف اطاعت الله و رسول پندارد. پس کسب نور آل محمد از شخص محمد(ص) است و تا آن زمان که خورشید فروزان نبوت نورپاشی می‌کند، ستاره‌های درخشان امامت نیز برقرارند.

۵- همان گونه که طارق یعنی ستاره کوبنده و فروزنده و نفوذ کننده سینه ظلمت را می‌درد و در دل تاریکی‌ها به پیش می‌راند، آل محمد نیز با انوار علم و فروغ معرفتشان بر قلوب تاریک ظلمت زدگان و بر دل‌های یغما شده سپاه تیرگی می تابند و به آن‌ها حیات و جاودانگی و جلالت می بخشند، و وجودهای تیره زنگار گرفته را با نور فضیلت خود صیقل می‌دهند و شب سرد و سیاه آنان را به روز گرم و پر حرارت مبدل می‌سازند و آنجا که فشار جهل و بی دانشی جوامع انسان‌ها را به گورستان تیره بی فروغی تبدیل می‌نموده، و خیل ظلمت و سکوت بر شبستان اجتماعات حاکمیت خویش را استحکام می‌بخشیده، یکی از این انوار رخشنده با تابش پر فیض علمش و با وزش عطرآگین تقوایش به آن جوامع، حرکت و حیات و فعالیت و نشاط می‌بخشیده و با کوبندگی و تابندگی و نفوذ و فروزندگی خویش به همه ظلمت آفرینان تاریک دل، آهنگ دور باش می‌داده و به هر نوعی که ممکن بود آن اهریمنان سیاه مرگ را از حریم انسان و انسانیت دور می‌ساخته است.

۶- همان گونه که ستارگان آسمان وسیله طرد شیاطین از حریم عالم قدس‌اند و آنگاه که شیطان سرکشی اراده کند تا از دروازه عالم نور بگذرد و دزدانه در کنار مسند نشینان بارگاه ملکوت قرار گیرد ناگهان شهاب ثاقب یا ستاره پر نفوذی با پرش و غرش خویش فرود آید و به تعقیب آن یاوه دزد بپردازد و او را از حریم عالم نور براند.

آل محمد نیز که همان بخشان آسمان تاریخ اسلام هستند، و پیوسته با فروغ و تابش خود انجمن آرای فلک اسلام می‌باشند، شهاب‌وار در کمین بوده‌اند که کدامین شیطان سیاه دلی، قصد دارد تا به حریم کبریای اسلام درآید و خود را امیرالمؤمنین و خلیفه و پیشوا و راهبر مسلمین جا بزند، آنگاه تابش و غرش بی مانندی بر آن شیطان هرزه فرود می‌آمدند و او را از فضای پرطراوت اسلام و قرآن دور می‌ساخته‌اند یعنی آنگاه که شیاطین شام هم چون معاویه و یزید و اهریمنان عراق هم چون منصور و هارون و متوکل، قصد می‌کردند که خود را به خاندان وحی منسوب نمایند و خویشتن را رازدار عالم غیب و پاسدار حریم نبوت و ولایت معرفی کنند و مجبور می‌شدند که حقایق را مسخ کنند تا از این رهگذر خود را وارث اسلام و قرآن جلوه دهند؛ ناگاه شهاب ثاقبی از آل محمد سر می‌رسید و با قدرت و شهامت بی مانندش بر آنان فرود می‌آمد و با علم و فرهنگش، آن غاصبان جاهل را رسوا و با عرفان و تقوایش، آن دیو سیرتان عیاش را برملا می‌نمود و تا موجودیت کثیف و هویت رذل آن جرثومه‌های ننگین را به همه معرفی نمی‌کرد از پای نمی‌نشست، اگر چه به قیمت جان و مالش تمام شود.

علی (ع) آن شهاب نافذ تاریخ باتلاش بی مانندش و با مجاهدت‌های عظیمش و با نعره‌های جوان مردانه‌اش پیوسته بر موجودیت شیاطین شام می‌تاخت و به افکار انسان‌های زبونی که از راه بی دانشی دل به مهر این عفریت‌های هرزه بسته بودند؛ آگاهی و بینش عنایت می‌کرد.

زهرا (س) آن زهره تابنده؛ آن نهضتگر بزرگ تاریخ اسلام که عفت و تقوی و علم و وقار و شجاعت به یک جا در او جمع آمده بود. چون متوجه می‌شود که کودتاچیان غاصب (*)، خلافت اسلامی را از مسیر خود منحرف نموده‌اند و با حزب بازی و دسته بندی حق مسلم علی ابن ابی طالب (ع) را غصب کرده‌اند، و این نه فقط ظلم شخصی است بلکه زیانش متوجه تمام نسل‌های اسلامی بلکه تمامی بشریت خواهد بود و این خود سرآغاز بزرگ‌ترین جنایت‌ها در نظام رهبری اسلام خواهد شد.

(*پاورقی: لفظ کودتا از خود «عمر» است که گفت: «انّ حکومه ابی بکر کانت فلته وقی الله شرها» یعنی همانا حکومت ابوبکر کودتایی بود، خدا حفظ کند شر آن را. (کامل ابن اثیر- تاریخ طبری))

بنابراین قیام فرمود و با نهضت عظیمش ناحق بودن خلافت را اعلام نمود، و با سخنرانی گرم و آتشینش، بی مایگی و بی ایمانی و زورگویی و تحمیلی بودن خلیفه غاصب را اثبات کرد.

و بدین جهت فاطمه بزرگ اولین حکومت منحرف و بی حقیقتی را که پس از رسول ارجمند اسلام به وجود آمده، آسیب پذیر نمود تا راه برای دیگران هموار گردد و جانبداران فاطمه در همه زمان‌ها و همه مکان‌ها بتوانند به سادگی به دنبال آن نهضتگر عظیم تاریخ اسلام قدم بردارند.

فرزند برومندش حسین (ع) با خون خود و رشادت و شهادت عظیمش؛ لرزه بر پیکر یزید و یزیدیان خمارآلوده و سگ باز انداخت و ارکان خلافتی را که از بانی کاخ سبز به وراثت به آن‌ها رسیده بود دستخوش تزلزل نمود.

و همچنین فرزندان حسین که بی هیچ هراس و هر کدام به نوعی در برابر این جباران و جلادان تاریخ صف کشیدند و با تمام قدرت آنان رسوا نمودند، امام باقر (ع) و امام صادق (ع) دو شهاب نافذی که دستگاه پر نخوت بنی عباس را به بازی می‌گیرند و آن سفاحان سفاک را به زانو در می‌آوردند. موسی بن جعفر ۱۴ سال زندان می‌کشد تا سردمدار عیاش هزار و یک شب و انیس شهرزاد قصه گو یعنی هارون خودکامه و هوسران و سبک سر را که به دروغ و تزویر خود را امیرالمؤمنین و پاسدار اسلام و قرآن معرفی می‌کرد به ذلت و خفت کشاند.

و سینه تاریخ از شهامت‌ها و رسالت‌ها و شهادت‌های این ستارگان درخشان موج می‌زند که هم چون شمشیرهای برانی بر گردن آزها و هوس‌های دژخیمان زمان خود فرود می‌آمدند و با نعره‌ها و فریادهای پرجلالتشان سکوت رخوت بار آن بوالهوسان عیاش را درهم می‌شکستند.

و درود بر آن روز که آخرین ذخیره خداوندی، وارث محمد و آل محمد حامل انوار نبوت و ولایت، ستاره فروزان امامت که هم چون نیاکانش وسیله هدایت بشر و زینت آسمان تاریخ انسان‌هاست و مطیع و مسخر فرمان خداوندی و وارث علم نبوت و طرد کننده شیاطین از حریم انسانیت است، ظهور فرماید و اسلام راستین را بر تمام اذهان و ادیان پیروز بخشد.

فسلام علیهم اجمعین

***

 

امروز احساس آرامش می‌کنم…

از: ن. ف.

امروز احساس می‌کنم که توانسته‌ام خود را تا حدودی بشناسم و دریابم که روحم تشنه‌ی چیست؟!!

امروز قادرم تفاوت بی بن بودن و پایه و اساس داشتن را درک کنم.

امروز معنای کلمه‌ی «من» را می‌دانم… و امروز واقفم که چه می‌کنم، چه می‌خواهم، و در پی چه چیز هستم.

در بحرانی عجیب دست و پا می‌زدم… خود نمی‌دانستم کیستم… چه می‌خواهم، چه می‌کنم، و چه می‌گویم. از خودم… از اطرافیانم… از اجتماعم بیزار و متنفر شده بودم. خود را خمیرمایه بی مصرفی می‌پنداشتم که بستگی به دست‌های سازنده و شکل مورد درخواستش دارد. اطرافیانم را دیوان بدسیرتی می‌انگاشتم که برای نابودیم حاضرند همه کاری بکنند و اجتماعم را غول بی شاخ و دمی می‌دانستم که برای بلعیدنم دهان گشوده… و این وضعیت به بیزاریم می‌کشاند.

نمی‌دانم تحت کدام انگیزه، دین و ایمان را به مسخره می‌گرفتم و بر معاد و روز جزا مجنونانه می‌خندیدم. فقط می‌دانم رشته سردرگمی شده بودم که راه را از بی راه نمی‌شناخت و خوب را از بد تمیز نمی‌داد……….

همچون دیوانگان، رشته افکارم گسیخته شده بود و حرکات ظاهرم معرف جنون درونم بود… تا بدان جا که کلافه شدم و به اوج این حالت رسیدم….  و بالاخره کاری مسخره و زشت صورت پذیرفت و دست به عملی زدم که دین، اجتماع و قانون منعش کرده و زشتش شمرده بود…. آری، ان قدر کلافه شده بودم که از دست خودم به عذاب آمده «خودکشی» کردم…..(ولی نجاتم دادند!)

و بدین ترتیب محبوبیتم را در بین فامیل و دوست و آشنا از دست دادم… کارم از دستم رفت و شخصیتی را که برای ساختن هر ذره‌اش متحمل زحمتی شده بودم در یک آن به هیچ و پوچ مبدل ساختم و شاهد ویرانی‌اش گشتم.

دین، خدا و پیغمبر برایم وسیله‌ای را می‌نمودند که بازیچه‌ای بیش نبود… خدا را انکار می‌کردم پیغمبر را به مسخره می‌گرفتم و دین را شعاری تهی از معنا می‌پنداشتم. و در این راه تا آن جا پیش رفتم که شاهد تنزل خویش گشتم.

آری شعله‌ای در اوج بلوغ و سرکشی به خاکستر مبدل شده بود ولی جای شکری بود زیرا که این خاکستر هنوز سرد نشده بود و جرقه‌ای را انتظار می‌کشید تا سرکشی از سرگیرد… و این جرقه با ملاقات خواهران دینی و مباشران راستی پرستم به وجود آمد… (و این همان جرقه‌ای بود که نیازمندش بودم.)

گفتگو و هم صحبتی با آن‌ها مسیرم را عوض کرد و مرا از سیر نزولی رهایی بخشید… در آغاز آن‌ها و گفته‌ها و کرده‌هایشان را به تمسخر می‌گرفتم و هم نشینی با آن‌ها در حد یک سرگرمی معمولی برایم می‌نمود.

ولی کم کم اعتماد به نفسشان رامم کرد و روحم را دستخوش تغییراتی ساخت…

آینده از دیدگاه من یعنی به هیچ دل بستن بود و امید در نظر من کلامی مسخره جلوه می‌کرد… ولی امیدی که آن‌ها با هیجانی وصف ناکردنی از آن سخن می‌گفتند و آینده‌ای که آنان برایم ترسیم می‌کردند عقیده و فکرم را دگرگون ساخت.

آن‌ها از ایمان سخن می‌گفتند و من آن را نمی‌شناختم…آن‌ها از پایه و اساس حرف می‌زدند ولی من با آن بیگانه بودم…. ولی کم کم من نیز با آن‌ها آشنا شدم… با خواندن یکی دو کتابی که به من هدیه کردند روح ناآرامم رو به آرامش پیشروی آغاز کرد. و با شرکت در جلسات آنان در مسیری افتادم که از وجودش بی اطلاع بودم….

اکنون اثری از عصیان… طغیان… ویرانگی و تخریب در من نبود. حالا دیگر می‌دانستم که چه می‌خواهم، چه می‌کنم و در پی چیستم… من تشنه‌ی اسلام بودم، تشنه‌ی برادری و برابری… تشنه‌ی دوستی و محبت…. تشنه‌ی نیک اندیشی و نیک خواهی… و اکنون بدان دست یافته بودم، به دریای رحمتی که هر چه بیشتر از آن می‌نوشیدم بیشتر نیازمندش می‌شدم…

اولین باری که سر به سجده نهادم، اشکم بی اختیار ریختن آغاز کرد و اولین باری که «لبیک» گفتم آنچنان حالت ناشناخته، او دل‌چسب و آرام بخشی به من دست داد که احساس آن را برای یکایکتان آرزومندم….

و اکنون از عمق ایمان و اعتقاد و اعتماد برایتان نامه‌ای می‌نویسم شاید مایه‌ی الهامی باشد دیگر تشنگان را….

***

 

وجدان

«ما می‌توانیم به گفتار وجدان خود گوش ندهیم ولی قادر نیستیم مانع حرف زدن آن بشویم.» (زنبق دره- بالزاک)

***

فاتحان واقعی مسابقات

«این پول‌ها از کجا می‌آید؟ از درآمد مسابقات، از شرط بندی‌ها و مهم‌تر از همه راه تبلیغات تجاری و این تبلیغات تجاری هستند که تعادل مالی سیرک‌های بزرگ ورزشی را تأمین می‌کنند. «کرویف» با کمپانی فیلیپس هلندی قراردادی برای مدت جام منعقد کرده و در این مدت (جام جهانی) فوتبال در اختیار این کمپانی خواهد بود و کالاهای تجاری آن را تبلیغ خواهد کرد و در ازای آن شش میلیون فرانک دریافت خواهد داشت (۹ میلیون تومان) او با پدر زنش که در اسپانیا با نام مستعار کشوی صندوق پول معروف است یک مرکز تجاری بر پا کرده که سالی چهار میلیون فرانک درآمد آن است.

در کشورهای فقیر، ورزش مردم را به فراموشی می‌کشاند و در کشورهای ثروتمند یک وسیله فروش است.

این منطق جوامع مصرفی است. به کمک ورزش می‌توان همه چیز و در درجه اول وسایل ورزشی را فروخت. همه ساله در فرانسه بیست میلیون جفت کفش ورزشی به فروش می‌رسد که از آن میان پنج میلیون جفت کفش فوتبال است.

«روزنامه مردم-  شماره ۱۴۶»

***

 

جهش افکار

از: مهین – ر.

گذشته‌ها گذشته، آینده هم نامعلوم، آنچه که گذشت خوب یا بد گذشت.

پیش بینی هم دشوار، علم هم پایانی ندارد و آنچه هست در مقابل علم عالم هیچ است. و می‌بینیم که علوم طبیعت هم نمی‌تواند عطش و گرسنگی عمیق بشر را برطرف کند و آمال و آرزوها و اشتیاق وی را تسکین دهد. از حقیقت نباید دور بود و با واقعیت باید ساخت. ما نمی‌توانیم گذشته را فراموش کنیم ولی می‌توانیم نسبت به آن بی اعتنا باشیم و امید به آینده بهتر. و این آینده زمانی جالب خواهد بود که اشتباهات گذشته را تکرار نکنیم و مبتکر راه نو و روش نوین باشیم.

نباید به خود اجازه دهیم که اجتماع ما را چون کوری بی عقل و بی اراده به هر طرف که می‌خواهد بکشاند، نباید به خود اجازه دهیم که بازیچه دست دیگران باشیم و نباید بازیچه سرگرمی‌های ناپایدار باشیم چه، ناپایداری، نگرانی و سرگردانی همراه دارد.

به هر حال از اجتماع نباید انتظاری داشته باشیم و نباید اجازه دهیم که تملق گویی ها در ما اثر کند.بلکه بایستی راه راه پیدا و هدف را دنبال نماییم همان هدفی که آرزو و احتیاجات انسانی را در بردارد. زندگی  بر اساس احتیاج دور می‌زند یعنی زندگی مساوی با احتیاج است و هرچه فرد زنده‌تر، محتاج‌تر و وقتی که همه ذوق‌ها و شوق‌ها و آرزوها خاموش شد مرگ است و نیستی.

و می‌بینیم که سرمایه اصلی انسان همان احتیاج و نیاز است. انگار که ذخیره درونی وجود انسان تمام شدنی نیست و به فراخور آنچه خواهش‌های او طلب کند جواب خواهد شنید.

مسلماً فقط احتیاج کافی نیست و عمل نتیجه آرزوست. و باز می‌بینیم که تنها سرمایه هوش و استعداد بی فایده است چرا که یک نفر متفکر صرف؛ یک وجود ناکامل و بدبخت است، زیرا نمی‌تواند به آنچه که می‌فهمد برسد. قابلیت درک روابط اشیاء وقتی مثمر ثمر است که با فعالیت‌های دیگری مثل اخلاق اراده – قضاوت صحیح و نیروی بدنی توأم باشد. کسی که در طلب علم است خود را برای مشقات طولانی این راه آماده می‌کند و در حقیقت خود را به نوعی ریاضت و امید دارد. اصولاً انسان تا موقعی رنج می‌برد که نمی‌داند برای چه رنج را تحمل می‌کند.

ولیکن این سؤال پیش می‌آید که از کجا شروع کنیم که دچار کجروی و تکروی نشده حداقل اگر نفعی نبرده دچار زیان هم نشده به طوری که ذخایر و سرمایه‌هایی را که در جای دیگر تحصیل نموده‌ایم از بین برود. چون در خلاف جهت منظور واقعی پیش رفته‌ایم و این یک امر مسلم طبیعت است که در اثر کجروی از مسیر تکاملی باز مانده لیکن خود سیر تکاملی، مسیر قهقرایی ندارد.

اگر فکری از دل مریض و دماغ ضعیفی سر بزند و گرفتار عوارضی از قبیل کینه توزی جاه طلبی شهرت انگیزی و حسادت باشد نمی‌تواند به عقاید حق و زنده کننده‌ای منتهی شود. چرا که در کنار فکر ضعیف، حسد، کینه، سخن چینی، غیبت، انگیزه‌های دیگری دیده می‌شود و می‌دانیم که فکر ضعیف و کوتاه بین در اثر خودبینی است و دیگر هیچ. همین طور افکاری که از دل خشن و بی عاطفه سربزند خطر عارضه‌های دیگری دارد چرا که در کنار قدرت، امکان ظلم کردن زیاد به چشم می‌خورد. و می‌بینیم که معتقداتی که مترادف با انکار فطرت و شرافت انسانی و مخرب عواطف و اخلاقیات بشر باشد به بی راهه و بن بست می‌رسد. و می‌بینیم که این ها صفاتی است که ظاهری آراسته دارند ولی خالی و بسیار خطرناک هستند و می‌دانیم که زبان ترجمان دل است و اگر دل مریض و خراب شد نمی‌تواند سیر تکاملی را بپیماید برای این کار باید ابتدا خود را بشناسیم نه اینکه در خود فرو رویم بلکه رضایت خویش را جلب کرده درصدد رفع عیب‌های خود بر آییم مشروط به اینکه به خود راست بگوییم و از دروغ و نیرنگ دور باشیم.

درد انسان قرن ما درد خودشناسی است درد بیگانگی از خویشتن است که چرا خودم نبودم؟ و چرا خودم نباشم؟ چرا در گفتار و اعمال، خودم نیستم؟ و در گذشته‌های دور خودم نبودم؟ مسلم کسی که خودش را نشناخت جامعه‌اش را هم نمی‌تواند بشناسد پس ابتدا خود را بشناسیم بعد از شناخت خود به معرفی دیگران و طبیعت بپردازیم. از مجموع این معرفت‌ها جامعه را خواهیم شناخت و در جامعه بیش از آن که انتظار رود به پیروزی خواهیم رسید مشروط به اینکه به خودمان ایمان داشته باشیم آن چنان که به خدای خود ایمان داریم.

و می‌بینیم در قرآن به سه مطلب اساسی مهم توجه زیاد شده است «شناخت خود»، شناخت طبیعت، و «شناخت خدا» و آنجایی که می‌گوید:

«ولا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون» (سوره حشر آیه ۱۸)

نباشید مانند آنان که فراموش کردند خدا را پس فراموششان ساخت خویشتن را، ایشانند نافرمانان. در این آیه ارتباط مستقیم شناخت خود و خدا را می‌رساند که تا چه اندازه مورد توجه است.

راستی خودشناسی کار بسیار مشکلی است اما چقدر لذت بخش است انسان بداند دارای چه خصوصیات اخلاقی است. ادعای مهم و کار بس دشواری است که کمتر به آن توجه داریم ولی عملی کردن این کار هرچه باشد به از عدم است.

این مطلب را در جامعه شرق که بررسی می‌کنیم می‌بینیم به خود و خدا پیوسته و به طبیعت فکر نمی‌کند و در جامعه غرب به خود و طبیعت پیوسته، خدا را کنار گذاشته هر دو، جنبه افراط و تفریط را پیش گرفته و هیچ کدام راه رستگاری را نخواهد پیمود و ایده آل؛ آن جامعه‌ای است که ابتدا به شناخت خود و سپس به شناخت طبیعت و در نهایت به شناخت خدا رسیده باشد. و طبق حدیثی که می‌گوید:

خدا رحمت کند شخصی را که بداند «از کجا» آمده «در کجا»ست و «به کجا» خواهد رفت جامعه‌ای این چنین با دید عمیق و جهان بینی اسلامی که افراد آن به نفس خود راست بگویند، کمبودها و نیازهای اولیه زیستی خود را دریافته باشند و به محرومیت آن‌ها با دید واقع بینی بنگرند در ابتدایی‌ترین شیوه‌های بیانی و رفتاری می‌توانند حتی مبلغ اساسی‌ترین مفهوم ایمانی و آرمانی خود باشند. در سر راه گاهی به سراب می‌رسی، که مهم نیست.

بدان که نرسیدن به آرزو و دلالت بر بیهوده بودن عمل و پوچ شدن نمی‌کند. ولیکن اگر مطلوب واقعیت، وجود داشت ولی طالب در تشخیص و انتخاب آن دچار اشتباه شد. و بر خلاف جهت منظور واقعی پیش رفت نتیجه‌ای که دست می‌دهد به زیان او تمام شده و اینجاست که علاوه بر اینکه نفعی نبرده خسران هم کرده است و چقدر جالب قرآن بیان می‌کند که:

«والعصر- ان الانسان لفی خسر- الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر»

سوگند به عصر– همانا انسان یک سر در زیان به سر می‌برد. مگر کسانی که ایمان آورده و عمل‌های شایسته انجام داده و همی یکدیگر را به حق سفارش کنند و همی یکدیگر را به صبر سفارش کنند.

***

 

اتفاق در عدم اتحاد

«مسلمانان اتفاق کردند که اتحاد و اتفاق با یکدیگر نداشته باشند، دریغا که هر یک مانند خوره همدیگر را می‌خورند، تیشه به ریشه هستی خود می‌زنند، برای خرسندی دشمنان محمد (ص) پشت به قبله کنند؛ قرآن مجید را نادیده انگارند! و غربزدگی را سرمایه خود و خاندانشان پندارند!» (سید جمال الدین اسدآبادی)

***

از: زرین تاج وفایی (شیراز: دانشگاه پهلوی)

«مطبوعات» یا بنگاهی که با افکار عمومی تجارت می‌کند

عصر، عصر بیداری و جهش است، زمان، زمان تکاپوست. انسان امروز چون غواص در دل پر تلاطم دریای بی کران زندگی نقش هزار آرزوی طلایی را بر دیوار پندار می‌آویزد و چون صیاد در اعماق جنگل‌های آکنده از وهم و راز در پی یافتن غزال رمیده‌ای با هراس خویشتن و قهر طبیعت می‌ستیزد و پیوسته برای پیشبرد آرمان‌های خویش جهد می‌کند!

اما برای این سؤال چه پاسخی می‌توان داد که چرا چنین انسان خلاقی به سرنوشت خویش نمی‌اندیشد؟ و چرا به موازات این همه کنجکاوی‌ها در طبیعت به طبیعت پرغوغای درون خویش نظر نمی‌افکند تا بیشتر به سعادت خویش فکر کند، چرا هر روز موجی از یأس و بی هدفی در دریای بی سرانجام و پوچ زندگی خود می‌بیند و حس می‌کند مظاهر این بی هدفی هر روز به صورت برادرکشی‌ها و جنایت‌ها آشکار و متجلی است.

انسان امروز با آن همه رشد فکریش باید بداند همان طور که اجتماعی چنین با شکوه به وجود آورده است باید اصلاح و تکامل آن را به عهده گیرد، اما چرا نمی‌داند؟ چرا نمی‌داند که جهاد اکبرش این است که به این زندگی با این همه شکوه و عظمت باید معنی و هدف بخشید. دلیل اصلیش این است که «بعد روحی و معنوی» انسان به طور وحشتناکی نسبت به «بعد ظاهری و مادی» آن عقب مانده است یعنی انسان امروزی موازی همان گام‌هایی که برای تعالی زندگی خویش بر می‌دارد گام‌هایی برای جهت و مفهوم دادن به آن پیموده لذا با آن همه تلاش خستگی ناپذیر زندگی پوچ و بی هدف را ساخته است.

مهم‌ترین مسئله‌ی انسان متمدن امروز همین است و ریشه همه نابسامانی‌های اجتماعی که به دست همین انسان متمدن خلق می‌شود جز این نمی‌تواند باشد. لذا بزرگ‌ترین خدمت به این انسان عصیانگر جهت، و مفهوم دادن به زندگی اوست. برای انجام این جهاد مقدس بیش از هر چیز آن‌هایی که افکار مردم را هدایت می‌کنند مسئولند.

آن‌ها باید بکوشند نیرو و فکر خویش را در جهت حل این قضیه در جامعه‌ای که خود آن را به وجود آورده‌اند مصرف کنند و با این کار نه تنها دین خود را واقعاً ادا نموده بلکه جهادی مقدس را شروع کرده‌اند که در راه سعادت همه جانبه هم نوعان خویش هرگونه مانعی را بر خواهد داشت و برای پیش برد جامعه بشری و انسانی خویش رنجی متحمل شده‌اند که به حق درخور وظیفه عظیم آنها است، چه خوب بود که همه افراد جامعه ما به خصوص طبقه جوان می‌دانستند زمانی می‌توانند استقلال و شرف ملت خود را حفظ کنند که در کار و فن خود علاوه بر وظیفه مادی را که به عهده دارند جهت دارو با هدف باشند و هدف از زندگی را درک کنند و این جز از راه آموختن میسر نیست.

در جامعه‌ی امروز ما بخشی از پدیده‌های اجتماعی را می‌توان خبرها، و گزارشات، پندها، یادآوری‌ها، آموزش‌های گوناگون، سلسله مطالب‌هایی اعم از اجتماعی، اعتقادی، هنری و غیره… دانست که در ماه یا هفته یا در روز در اوراقی ثبت شده و به شکل مطبوعات در دسترس عموم قرار گیرد. بدیهی است هر چه در جامعه وسایل ارتباط و تبادل افکار و کار چاپ و انتشار مطبوعات، هفته نامه‌ها، روزنامه‌ها سالم‌تر و فراوان‌تر و استفاده از آن برای همگان آسان‌تر باشد نتیجه آن این است که آموزش‌های فوق را گسترش و در اختیار همگان قرار داد و از مردمان جامعه افرادی فهمیده و روشنفکر و در حفظ منافع ملی و وطنی کوشا ساخت.

مگر نه این است که نقش این مطبوعات باید چنین باشد که به عنوان وجدان بیدار جامعه بکوشند تا ذوق‌ها و سلیقه‌ها و افکار را در مسیری سالم سوق دهند؟ مگر نه این است که نویسنده آگاه بایستی خود را در برابر خوانندگان مسئول حس کند مسئول برای پروراندن ذوق‌های سالم، برای رهنمایی افکار در جهات مثبت و خلاق، برای هدایت و ارشاد افکار نونهالان و نیز برای عرضه دادن فرضیه‌ها و تئوری‌های علمی و صنعتی به موازات ایمان و محتوی دادن به زندگی مادی.

ولی افسوس که در اجتماع امروز ما «سیه بازارهای جنون آمیز مشتی دو پایان چهار پا صفت، گرم است» و مطبوعات نه تنها چنین مسئولیت‌های انسانی و خطیری را حس نمی‌کنند بلکه یک سره از آن بیگانه‌اند و همان پوچی و بی اعتباری غربی را بازگو می‌کنند و به صورت بنگاه‌هایی درآمده‌اند که با افکار عمومی تجارت می‌کنند و با دروغ سازی‌ها و داستان پردازی‌هایشان بذر فساد و انحطاط  را آبیاری کرده طوری که خون بافت‌های اخلاقی اجتماعی را زالو صفت می‌مکند و تباه می‌سازند.

مطبوعات امروز ما درست در جهت خلاف رسالت واقعی‌شان در سوزاندن ریشه‌های معنوی و عاطفی مسابقه‌ی سرسام آوری را آغاز کرده‌اند و شگفت آن که بازندگان و قربانیان این مسابقه جز مردم این مرز و بوم به ویژه قشر جوان نیست!

رنگین نامه‌هایشان را ورق بزنید در نشر آن بزرگ‌ترین شاهکارشان نشان دادن هر چه عریان‌تر مسائل سکسی و دامن زدن به آتش غریزه جنسی جوانان است.

تبلیغ پارتی‌های هوس آلود و مجالس قمار، دخمه‌های نفرت انگیز و غوغای نامنحوس آهنگ‌های گوش خراش و رقص‌های داغ و مهیج و منعکس کردن عکس‌های عریان که از دیدن آن حتی پیران پرسال هم تحریک می‌شوند تا چه رسد به مشتی جوانان لجام گسیخته و احساس باخته امروز. این است بزرگ‌ترین هنر مطبوعات ما و آن است بزرگ‌ترین رسالتی که در این قرن آشوب زده به عهده آن‌هاست.

اکنون به چه کسی باید گفت بیایید شما را به خدا به این نسل به گردانندگان اجتماع فردا رحم کنید و دست این گونه راهزنان را که چون مقلدان و متظاهرانی هستند که سر تا پا ننگ و گناهند ولی در میان پوستین زهد و تقوای دروغین سر به مهر معبود یکتا می‌گذارند و ریا کارانه اشک حسرت می‌بارند قطع کنید. به حقیقت وقت آن شده که دروازه‌های کشور را به روی این مفسدان و سبک مغزان ببندید و قدمی در این جهاد مقدس بردارید.

به امید آن روز

***

 

حقوق زن

«زن هر کجا می‌خواهد خصوصیات خود و حقوق خود را حفظ کند غلبه با اوست ولی در هر مورد که بخواهد حقوق مردان را غصب کند غلبه با مردان است.» (امیل- روسو)

***

به دنبال هاجر،

در گریز از سراب

یادداشت‌هایی از سفر حج (آخرین قسمت)

از: نفیسه- ن.

«این ها درد و دل‌هایی است از یک دیدار شکوهمند، و حرف‌هایی و برداشت‌هایی. قبلا بخش‌هایی از آن را خواندید و اینک آخرین قسمت آن از نظرتان می‌گذرد.»

دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۵۰ «مکه»

هوا خنک است و بوی اصفهان را دارد. جلوی در منزل‌ها، زن‌ها اجاق بسته‌اند و در عین حال که غذا روی دود و آتش غل می‌زند به کنارش به نماز ایستاده‌اند. بچه‌ها لخت و کثیف و ژولیده روی تل خاک‌ها می‌لولند و جوان‌ترها کنار ماشین‌های رنگارنگ بیکار ایستاده‌اند. ما نرم نرم کوچه‌ها را زیر پا می‌گذاریم از پله‌های پهن و فرو ریخته‌ی دامنه‌ی کوه می‌گذریم و بالا می‌رویم.

در مسیرمان خانه‌های کوچک دو اتاقی و اکثراً سنگی خودنمایی می‌کند. دورترها، بالاتر از همه در دل کوه تک چراغی می‌درخشد که احتمالا به عنوان راهنماست. می‌رسیم به آن و روی آخرین پله ساخته شده بر کوه می‌نشینیم. در افق روبرو، کوه‌های دیگر سر به ابرهای نارنجی رنگ سپرده‌اند و شهر پست و بلند، پولک‌های رنگین بر خود می‌آویزد.

مرد عربی نفس زنان از راه می‌رسد. بر عکس تصورم خشن نیست و ما را به خانه‌اش دعوت می‌کند که نمی‌پذیریم و زن و دخترش به سراغمان می‌آیند و تعارفی. کمی تازه به دوران رسیده می‌نمایند، دختر با آن لباس بلند آبی و سیمای کلاسیک شرقی و مرد با کت پوستش و زن با عبای مشکی براقش و با لبخندها و تعارف‌هایشان این احساس را در من به وجود می‌آورند. می‌نشینم روی سنگ‌ها با مرد به صحبت. مدرس است و ماهی ۷۰۰ ریال سعودی حقوق دارد.

مدتی به تته پته می‌گذرد. هرگز در زندگی به اینگونه فارغ و بی دغدغه نبوده‌ام و این گونه به پرسه زدن در مکان‌های مختلف وقت نگذرانیده‌ام یک روز در کوچه پس کوچه‌ها و روز دیگر به بهانه‌ی رفتن به قبرستان «ابوطالب» از قبرستان عمومی سر در آوردن و درون آن تونل‌های قنات مانند سر کشیدن و به مرده‌هایی که در پارچه‌های سفید پنبه‌ای سر و ته شان را بسته‌اند نگریستن که چگونه مرد عرب پایش را می‌گیرد و سرازیرش می‌کند در آن سوراخ و می‌خواباندش ته گودال، بعد در سوراخ را با چند قلوه سنگ می‌بندد و بیل‌های خاک است که می‌آید و می‌رود و دفتر زندگی را می‌بندد.

چیست این بشر و عمر کوچک او در مقابل عمر طویل دنیا، چگونه حتی از یک ثانیه کمتر است و چقدر که او برای کم‌وزیاد این یک ثانیه و یا رنگ و وارنگش ادا و اطوار در می‌آورد. چیست این بشر، این همه ادعا تا چند سال دیگر حتی از استخوان‌هایش خبری نیست و روی این قبر، قبر دیگر، مرده‌ای تازه را به خود خواهد پذیرفت.

تا ما ایستاده بودیم دو تا مرده آوردند که کسی همراهشان نبود و نه اشکی و نه تأثری بدرقه راهشان. ندیده‌ام مسلمان‌های این نواحی بر مزار پیغمبرشان گریه کنند و یا ماچ و بوسه‌ای. همین قدر که عمر تمام شد تمام شده است. حالا بیا ما ایرانی‌ها را ببین که چقدر به تشریفات کار می‌پردازیم و از اصل مسئله می‌کاهیم.

آیا تفاوت بین زبان مذهبی ما و زبان عادی مان به این ریا کمک نمی‌کند؟ وقتی که من می‌ایستم و کلماتی را می‌خوانم که معنایش را نمی‌فهمم و حتی اگر ترجمه‌ی تحت الفظی اش را بدانم درک عمق آن کلمات برایم ممکن نیست آیا به این پرده پوشی و ریا کمک نکرده‌ام. به هر حال باید کوشش کرد برای درک معنی آنچه می‌خوانیم، نه کوشش برای ادامه‌اش به همین صورت ناقص که وجود دارد. زیرا در آگاهی نسبت به آنچه می‌خوانیم حال و هوایی هست که در ناآشنا خواندن هیچ گاه بدان نمی‌توان دست یافت.

۵ شنبه ۱۴/۱۱/۵۰

عصر می‌رویم به دیدن دکتر «ک» و خانمش، هر دو ساده، مذهبی و جویای دوستی‌های بدون تشریفات ولی متأسفانه کم اطلاع.

بعد که بر می‌گردم خانه هوس شدیدی دارم برای رفتن به حرم و خواندن دعایی و نمازی. وقتی می‌رسم که صف طویل نماز مغرب بسته شده است. می‌ایستم کناری و نماز می‌خوانم و همراه این خطوط گرد نامنظم بر خاک می‌افتم. مرد و زن فرقی نمی‌کند همه در کنار هم می‌ایستند و هر جا که برسند و اگر لازم بود تمام راه‌های ماشین رو و پیاده رو را می‌بندند این را به حساب بدویت شان بگذارم یا مذهبی بودنشان یا خود فراموششان در برابر خالق؟

***

عشق دوباره آمده است. نیاز من به عشق یک نیاز تازه شناخته شده نیست. منتها هر بار به نوعی تجلی کرده است. زمانی که از آغوش مادر شروع شد و از دست‌های گرم پدر و شرم برای ابرازش. سال‌های بعد که هم کلاس‌ها بودند و چه خیال پردازی‌ها درباره‌ی آن‌ها، بعدها کسانی دیگر، از نوشین گرفته تا بچه‌های خودم تا دوستان مختلف و حتی چه بسا که به رنگ تند و بی ثبات هوس‌ها نیز آغشته شده است.

آیا سرانجام این عشق کامل شده است؟ آیا به یک چیز ثابت و حقیقی رسیده‌ام؟ آیا آنچه اکنون به نظر معبودم می‌رسد و راهبرم، همواره همین خواهد بود یا باز در موقعیتی دیگر و سالی دیگر چیزی دیگر؟ هنوز این عشق همه‌ی زندگیم را پر نکرده است. هنوز عشق «ابراهیم» به خدا و انجام وظیفه‌اش برایم درک نکردنی و ناشناخته است. هنوز بچه‌هایم شوهرم، مامان و بابایم و…و… و بسیاری مظاهر شناخته شده و مریی برایم چسبنده‌تر است تا عشق به آن چیز ناشناخته. این را وقتی می‌گویم که خود را در جریان حادثه قرار می‌دهم. وقتی که در تصور، خودم را تا مقام ابراهیم ترقی می‌دهم وگرنه از گوشه خانه و کنج رخت خواب می‌شود گفت:

«نه، نه، من همه چیز خود را در راه ایمان به خدا از کف خواهم داد.»

به هر حال اکنون مهم این است که من نیاز شدیدی به پرورش این عشق حس می‌کنم. به چیزی که انسانی و فناپذیر نباشد. به چیزی که ثابت شد و رنگ و ریای زندگی آن را تبه نکرده باشد. به این وسیله است که من خود نیز می‌توانم ثبات و استقامتی بیابم. به این وسیله است که می‌توانم برای چیزی که امروز مبارزه می‌کنم فردا نیز و در موقعیتی دیگر نیز مبارزه نمایم. نه این لحظه برای چیزی بجنگم و به چیزی عشق بورزم که فردا برایم قابل قبول نیست.

زندگی با این همه پهنا و عمق یک قطره است، یک قطره در آستانه ریزش بر دریا. چه کسی می‌تواند عظمت دریا را در مقابل این قطره که نور خورشید هر لحظه امکان بخار کردنش را دارد و خاک احتمال نوشیدنش را و دریا احتمال فروکشیدنش را نادیده بگیرد؟

اوه، دوباره ادبیات!!

***

ساعت ۵ شب برای وداع آمده‌ایم، همراه با دکتر و دکتر «ب» و در حقیقت تنهای تنها. لبریز از اندوهم، احساس کسانی را دارم که می‌خواهند با عزیزترین نزدیکانشان وداع گویند. نه، من وداع نخواهم کرد. زندگی من باید از این سفر و از این روزها و این مکان تأثیر پذیرفته باشد همه زندگیم و همه‌ی عمر گوش‌هایم از صدای این سرود آرام پرخواهد بود و قلبم از گفتار عشقش.

ما مثل بچه‌ها تلاش می‌کنیم که این لحظه‌های آخر هر چه بیشتر طویل شود. دکتر «ت» با اشکی بر لبه پلک‌ها می‌افتد روی سنگ‌های آستانه و وداع می‌گوید. من با لرزشی پشت به بنای عظیم «مسجد الحرام» می‌کنم و از پله‌ها بالا می‌دوم.

***

شب ساعت ۶ آخرین شام را می‌خوریم. گویا رئیس کاروان دوباره سخنرانی کرده زیرا و لوله عجیبی بین افراد برپاست. شوهر خانم «ع» بالا و پایین می‌رود که: این چه وضعی است، مردی که می‌گوید معلوم نیست کجا می‌رویم و تا کی تو راه هستیم می‌خواهد ما را بیابان مرگ کند، پدرش را در می‌آورم. و ساعت ۸ شب، ما تقریباً عازم رفتن هستیم که خانم ع وحشت زده می‌آید تو و رو به دکترها که:

«آخه شما باید کاری کنید. این شوهر لندهورم رفته تو اداره سرپرستی شکایت کنه و هنوز برنگشته می‌ترسم بلایی سرش اومده باشه، تو را به خدا برید بیاریدش.» دکترها این کار را از سر خودشان باز می‌کنند یکی با زبان خوش و گرم و نرم و دیگری با سکوت و بی اعتنایی. تا بیاییم سوار اتوبوس بشویم شوهره رسیده است و چه دعوایی سر جا، که زن و شوهر هر دو دولا پهنا هستند و نه می‌توانند روی صندلی دونفری بنشینند و نه سه نفری و نه اینقدر جا هست که بشود جای یکی دیگر را به آن‌ها داد.

محل بازرسی روبه روی شیر و خورشید ایران است، آخرین خداحافظی عجولانه وسط خیابان‌های «ام الدود» با عمو محسن برگزار می‌شود. ماشین به سوی جده به راه می‌افتد. تا ۲ بعد از نیمه شب در مدینه الحاج هستیم. اینجا یک شهرک است ولی از بس این گوشه و آن گوشه ماشین‌ها ایستاده‌اند و مسافرین به پایش اطراق کرده‌اند، حدود خیابان‌ها مشخص نیست نیم ساعت بعد ما را به سوی مطار (فرودگاه) حرکت می‌دهند و مطار راستی که دیدنی است و تحمل نکردنی. بار و بندیل را به دوش می‌گیریم و از این گوشه به آن گوشه می‌کشیم و تو تاریکی معلوم نیست پایمان را کجا می‌گذاریم.

خوشبختانه اثاثیه کم داریم و از آن همه سرو سوغات که دیگران تهیه دیده‌اند خبری نیست می‌نشینیم کنار سیاه‌ها که ناگهان قال و قیل عجیبی در می‌گیرد چنانکه گویی کلاغ‌ها به دور لاشه‌ای ریخته‌اند. برمی خیزم به تماشا. زنی با تیپ کلاسیک و مشخص افریقایی با آن گیسوی فرفری سیاه، نشیمن گاه پهن و گرد و پیراهن دکلته ای که شانه‌های سیاهش را بیرون انداخته. دهان را گشوده و بر سر طرفش فریاد می‌زند و نعره‌ها چنان است که مو بر تن آدم راست می‌شود. مردها از پس او بر نمی‌آیند و می‌روند کنار و چنان قیافه ای دارند که بله، کسی حریف این سلیطه نمی‌شود.

سرانجام زن سطل پر از اثاثش را بر می‌دارد، کلاه بچه‌اش را تا توی پیشانی‌اش پایین می‌کشد و او را می‌نشاند پشت کمرش و زبر و زرنگ به حالت قهر می‌رود. ما اثاثیه را بر می‌داریم و یک مرحله جلوتر می‌رویم تا پای باسکول. روز روی فرودگاه پهن شده است. هر کس به فکر صبحانه‌ای است. ما خسته و عصبی و خواب آلود هستیم و بدتر از همه پولی در بساطمان نیست آخرین ریال سعودی در مکه خرج شد.

این دیگر از رئیس کاروان و معاونین متعددش و همراهان خبری نیست، همه خسته و بی حال روی پتوهایشان افتاده‌اند و دوباره بیگانه و اخم آلود هستند. کاروان اشرافی تهران دو پرواز جلوتر از ماست پروازهای ۷۳ و ۷۴٫ آن‌ها نیم ساعت زودتر از موقع پرواز می‌رسند و عموماً شیک و آخرین مدل و انگار نه انگار که در این سوی دنیا هستند و آن قدر چمدان به دست و پا و کول و کمر دارند که چسم خیره می‌شود و چه جنجالی بر سر زود وزن کردن اثاثیه راه انداخته‌اند. مگر همه با یک هواپیما نمی‌روند پس دیر و زود ندارد. شرم آور است دعوای سرپرست یک کاروان با آن مرد.

سرپرست به اندازه ۲۰۰ چمدان روی باسکول گذاشت مردی که زودتر از او نوبت گرفته بود ناگهان دهانش را باز کرد و: «مردیکه من زودتر اومدم، شکمت را می‌درم. می دونی ۲۰ هزار تومان مال ما بیچاره‌ها تو شکم توست د بذار، بازم چمدون بذار. اینا همه از مال ما بیچاره‌ها خریده شده.»

سرپرست هیچی نمی‌گفت و تند تند اثاثیه را روی باسکول می‌گذاشت.

من بدنم می‌لرزید و خوشحال بودم که با یک تیپ عامی و بی سواد و معمولی این سفر را آمده‌ام. این طبقه ممتاز حتی در اینجا نیز خود را از مردم دیگر جدا می‌دانند؟ دائم سر خوب و بد غذا نق می‌زنند، سر عقب و جلوی اتوبوس و این دست آخر هم که سر توزین اثاثیه. اگر در موقع آمدن به این سفر چیزهایی را تحمل می‌کردند و حق دیگران را محترم می‌شمردند و خود را برای حاجی شدن آماده می‌کردند اکنون گویی از بند رسته‌اند و چشم انداز آن‌ها همان شهر خودمان است و همان آب و رنگ‌های دروغین.

بالاخره ساعت در حدود ۵ بعدازظهر است که ما بعد از یک شبانه روز بی خوابی و سرپا ایستادن و حمالی کردن سوار هواپیما می‌شویم و به سوی تهران.

***

تهران

ساعت ۸ شب است، زیر پایمان لکه‌های طلایی کوچک پدیدار می‌شود که لحظه به لحظه بزرگ‌تر می‌شود و رنگ می‌گیرد. کم کم خط ممتد چراغ‌ها، نئون‌های رنگارنگ و چراغ‌هایی که متحرکند و معلوم است متعلق به اتومبیل‌هاست و نمای آپارتمان‌ها پدیدار می‌شود. تاکنون درون این رنگ‌ها زندگی کرده بودیم اما آن را از بالا و خارج از گود ندیده بودیم. مثل زندگی که سال‌هاست درونش می‌لولیم، آیا چه احساسی خواهیم داشت اگر مثل یک نفر خارج از گود به نمای آن بنگریم. آیا به جز کندوی عسلی خواهیم دید که زنبورها به گردش جمعند، که عمرشان کوتاه است و چنان به حال خود مشغول که دور و بر را نمی‌بینند.

در فرودگاه ایستادن در صف برای خوردن سه کپسول؛ بعدها موجودات استرلیزه شده را روانه خانه‌هایمان می‌کنند چرا که چمدان‌ها هنوز نرسیده و در آن جا ماندن بی فایده است.

ناچار تلفنی به برادر «دکتر» می‌کنیم و شب را در خانه‌شان می‌افتیم. فردا صبح  به فرودگاه می‌رویم کنترل اثاثیه و گمرک و این حرف‌ها و دوباره همان آش است و همان کاسه. هجوم بیهوده مردم. بارکشی، فریاد و قیل و قال بر سر هیچ و بدگویی و هزار ادا و اطوار. ما از گمرک به راحتی می‌گذریم نه اثاثی است و نه قاچاقی. مرد گمرکچی می‌گوید مواظب شوهرت باش. این دکترها وقتی حاجی می‌شند خیلی وضعشون خراب می شه. ممکنه دو تا سوغاتی آورده باشه یکی‌اش هم زن.

– گمرک سوغاتی دوم چیست؟

از همان طرف اثاثیه را به گاراژ مسافربری می‌بریم. اکنون ساعت ۵/۱ بعد از ظهر است. با عموها به وسیله تلفن خداحافظ می‌گویم. دیگر دل ماندن ندارم. نمی‌دانم بچه‌ها چگونه‌اند این همه وقت چرا این قدر بی خیال بودم، شاید به خاطر موقعیت مخصوص و آن طرز مخصوص از دنیا بریدن بوده باشد. درون اتوبوس است که واقعاً خود را در خاک وطن می‌یابم. مردم یا چرت می‌زنند یا در حال تخمه شکستن و پرتقال خوردن هستند. نوار روی ضبط صوت آهنگ‌های مختلفی پخش می‌کند که از بس تکرار می‌شود لج آدم را در می‌آورد. و خاک عربستان نمدار و گیراست. من با بویش آشنایم و دلم لبریز از هم بستگی می‌شود. فکر می‌کنم اگر زندگی در بهترین نقطه دنیا را به من پیشنهاد کنند به یک روز زندگی در این خاک خواهم بخشید و متعجبم که چرا بعضی مواقع آرزو می‌کردم این دیار را رها کنم و به جایی دیگر بگریزم.

یک لحظه بعد اخبار رادیو شروع می‌شود. دوباره روی بهشتی زندگی می‌کنم که درخت‌هایش گر کشیده است، مردمش خاموشند و خفقان گرفته و پیوسته در حال نیایش و ستایش: نمای این بهشت مخروبه علت آرزوی سابق مرا روشن می‌کند، اینکه تعجب ندارد.

ساعت ۵/۸ شب به اصفهان می‌رسیم. لبه خیابان ردیف همه کسانم ایستاده‌اند. بچه‌ها کمترین تغییری نکرده‌اند و آن قدر دور و بر ما جیر و ویر می‌کنند که همه مسافران انگشت به دهن به این منظره خیره می‌شوند منظره حاج بابایی که ریش‌های کپی و سر تراشیده‌اش حاجی بازاری‌ها را به یاد می‌آورد و حاج مامانی که لاغرتر و سیاه‌تر و… از همیشه بازگشته‌اند.

خانه کوچولویمان، با آن حوض ملوس تمیز و لبریزش و سبزه‌ای با طراوت بر حاشیه‌اش به ما خوش آمد می‌گوید.

شب، رختخواب یخ کرده، آخرین چیزی است که بودن در خاک وطن و در خانه همیشگی را به من القاء می‌کند. برای خواب آماده‌ام و برای بیدار شدن از خواب یک ماهه. راست می‌گویند هم چون خوابی گذشت. خوابی مؤثر…. رؤیایی که تنوعش سرگیجه می‌آورد. سرگیجه‌ای مطبوع و حالا می‌توانم در زمینه‌ای وسیع و زمانی گسترده به آن تازه‌ها بیندیشیم. تازه‌هایی که نقش آن‌ها هیچ گاه در زندگی‌ام نادیده انگاشته نخواهد شد.

«پایان»

***

آزاد زیستن

«نیرومندترین قدرت یکتا، در جهان امروز، نه کمونیسم است و نه کاپیتالیسم، نه بمب هیدروژنی است و نه موشک هدایت شونده، بلکه خواست ابدی بشر برای آزاد زیستن و مستقل بودن است.» (استراتژی صلح– جان کندی)

***

گزینش هدف، و امکان آن

از: ع.ا.ا.

با توجه به اینکه شرایط و اوضاع و احوال زندگی دایماً در حال تغییر و تحول است و در عین حال بینش و برداشت انسان نسبت به مسائل همین ویژگی را داراست چگونه می‌توان هدفی در زندگی انتخاب کرد که در اوضاع و احوال متغیر و در شرایط مختلفی که انسان در آن قرار گرفته و برداشت‌های متفاوتی دارد راهنمای زندگی‌اش بوده و او را در مسیر حرکت‌ها، تلاش‌ها، کوشش‌ها و فعالیت‌ها و پویش‌هایش رهبری کند؟!

مشکلاتی که در بالا برشمردیم آن چنان مسئله را پیچیده می‌کند که هر انسانی را در اولین برخورد وادار به تسلیم می‌نماید. تسلیم به اینکه انتخاب هدف ممکن نیست. برای روشن شدن مطلب توضیح بیشتری داده تا بتوانیم به سؤالی که طرح کردیم ژرف‌تر و حساب شده تر پاسخ دهیم.

 می‌دانیم انسان در یک شرایط ثابت و لایتغیر همواره قرار نگرفته است تا بتواند راه مشخصی را در پیش گیرد.

مثلاً اوضاع و احوال ۲۰ سال قبل را در نظر بیاورید و با زمان حال مقایسه کنید آن چنان تفاوت‌های فاحشی در آن می‌یابید که قابل شمارش نیست. این تفاوت‌ها در شهر بیش از دهات و در جوامع رو به رشد بیش از عقب مانده‌ها یا عقب نگه داشته شده‌ها و در جوامع صنعتی به مراتب از کشورهای رو به رشد عمیق‌تر و زیادتر و گسترده‌تر است.

در یک ده که اوضاع و شرایط برای انتخاب مسیر و راه در زندگی آن قدرها دگرگون نمی‌شود مسئله انتخاب راه و هدف برای یک جوان مسئله‌ای بغرنج و پیچیده نیست زیار شغل پدر و راه او را ادامه خواهد داد اما همین که این جوان از حوزه ده خواست خارج شود و از شرایط روستا به شهر وارد گردد در یک موقعیت فوق العاده بحرانی در انتخاب راه قرار خواهد گرفت.

در خود شهر، اگر شهر سیستم کم تحرکی را دارا باشد و به عبارت دیگر بیشتر در حالت «ایستایی» باشد تا «پویایی»، باز برای جوان شهری زیاد ایجاد اشکال جهت انتخاب نمی‌نماید اما همین که دارای تحرکی سریع و تحولی ژرف باشد (در اینجا به نوع تحرک و تحول کاری نداریم که در چه مسیری باشد) مسئله به صورت یکی از حادترین مسائل برایش طرح می‌شود. این است که جوان امروز دیگر نمی‌تواند همانند پدرش به آسانی به گزینش پردازد بلکه در برابر ده‌ها راه قرار می‌گیرد که هر کدام و جلوه نمایی خاص برای او دارند و شرایطی ویژه را در برابرش می‌نهند. این امر در بین شهرهای رو به توسعه و شهرهای صنعتی یا به عبارت دیگر ملت‌های رو به توسعه و ملت‌های صنعتی قابل مقایسه و بررسی است. به هر شکل شاید توانسته باشیم مشکل اول را تا حدودی روشن‌تر بیان کرده باشیم.

اما مشکل دوم:

آیا انسان همواره از مسائل یک نوع برداشت می‌کند؟

طبیعتاً خیر، شما خاطرات کودکی خود را کم و بیش به یاد دارید، برداشت‌ها، درخواست‌ها، انتظارات، آرزوها، تمایلات، آرمان‌ها و هدف‌هایی که در آن سنین برای شما مطرح بود مسلماً هم اکنون اگر کمی در اعماق آن‌ها فرو روید خنده‌تان خواهد گرفت که راستی ما چه هدف‌هایی را در آن روزها برای خود انتخاب می‌کردیم. همین طور این مسئله را با برداشت‌های دو سال قبل خود مقایسه کنید و ببینید چه تحولات و تغییراتی در نوع بینش و برداشت شما رخ داده است که شاید برخی اصولاً در واژگون ساختن آرمان‌ها و هدف‌هایی که به آن‌ها دلبند بوده‌اید مؤثر بوده‌اند.

اینک که توانستیم دو مشکل اساسی را درباره انتخاب راه و هدف در زندگی بررسی کنیم فکر می‌کنم با ما همفکر شده باشید که انتخاب هدف کار آسان و ساده‌ای نیست اما باید گفت تازه دانستن این مطلب آغاز کار است. سخن در اینجا است که برداشت ما از هدف چیست؟ ممکن است پرسیده شود چرا این مطلب را اول بحث بیان نکردید. شاید این امر بی جواب باشد و شاید هم جوابش این نکته است که چه اشکالی دارد «انتخاب هدف» را طرح کنیم و سپس «کدام هدف» را روشن سازیم.

راستی به نظر شما برای یک جوان (چه دختر و چه پسر) کدام هدف با ارزش بوده و چه مسئله‌ای برایش حاد می‌باشد؟ دیپلم– لیسانس– شغل خاص– مقام خاص– شهرت– قهرمان شدن– ثروت و…

شاید یکی از این ها و شاید همه‌اش را هدف انتخاب کند ولی بلافاصله باید از او پرسید اگر پست خاصی پیدا کردی بعد از آنچه می‌شود؟ بعد از شهرت چی؟ آنجا دوباره نیاز داری. اگر می‌خواهی زندگی عاقلانه و آزادی را ادامه دهی به بررسی و تحلیل به نشینی ببینی اینک باید چه کنی؟ اغلب جوانان که با آن‌ها صحبت می‌کردم وقتی از ایشان سؤال می‌شد هدف شما چیست فوراً می‌گفتند قبولی در کنکور و گرفتن مدرک. وقتی می‌پرسیدم بعد از آن. می‌گفت درآمدی داشتن و زندگی کردن. باز سؤال می‌کردم آیا هرگز اندیشیده‌ای اگر در این راه موفق نشدی چه راهی را پیش خواهی گرفت می‌گفت رشته دیگر. می‌گفتم اگر در آن نیز با شکست مواجه شدی؟ می‌گفت مسیر دیگر ولی مسیری که دل سردی فراوان در آن یافت می‌شود.

می‌گفتم تازه بعد از رسیدن به مقام خاص آیا دوباره برای تو چگونگی زندگی و هدف در آن مطرح نمی‌شود؟ می‌گفت آری سؤال آخرین و پاسخ آخرین ما به اینجا ختم می‌شد که پس آیا می‌شود لیسانس و دکترا به دست آوردن و نظایر آن را هدف دانست؟ که می‌گفت نه، باید هدفی انتخاب کرد که راهبر زندگی ما باشد.

آری مدرک به دست آوردن خود وسیله است نه هدف. پول– مقام– شهرت– پست– قدرت همگی وسیله‌اند نه هدف امام برای چه کسی؟ برای فرد آزاداندیشی که زندگی را برای خورد و خوراک و پوشاک نمی‌خواهد، بلکه زندگی را برای آرمان‌های دیگری می‌خواهد، در اینجاست که در می‌یابیم مشکل سوم ما این خواهد بود که:

چه چیز انتخاب کنم که وسیله نباشد بلکه هدف باشد.

که آن هدف در همه مواقع– در همه لحظات– در همه اوضاع و احوال متغیر– در همه شرایط متغیر برداشت‌های من، بتواند راهنمای مسیر من و رهگشای مشکلات من باشد.

اگر با کمی تأمل با هم پیش رویم می‌توانیم این هدف را بشناسیم ولی تقاضا دارم که قبل از خواندن بقیه بحث کمی در خود فرو روید و خوب مشکلات را در نظر گیرید و نزد خویش مجسم سازید و سپس هدف یا هدف‌هایی که خود وسیله نباشند را برگزینید آنگاه آن‌ها را روی کاغذی بنویسید و در پایان به خواندن بقیه مطلب بپردازید و بالاخره اگر قانع نشدید با آدرس صندوق پستی ۵۹۲ اصفهان مکاتبه کنید شاید هم فکری و همکاری شما هر دومان را به سوی نقطه مشترکی رهبری کند.

کدام هدف؟

می‌دانیم انسان اگر نگوییم ذاتاً اجتماعی است می‌توانیم بگوییم که در اجتماع است و نمی‌تواند جدای آن آنگونه که باید و شاید زندگی کند و شاید توان گفت؛ لازمه پیشرفت و تکامل زندگی جمعی است. و در اجتماع زیستن و با اجتماع بودن ضروری و قطعی است (اشتباه نشود مقصود از «اجتماعی» فقط در برابر تک و تنها زیستن است نه اینکه انسان هم رنگ جامعه باشد بلکه چون نیازمندی‌هایی دارد که به جز در جمع محال است آن‌ها برطرف شود) پس در اجتماع بودن لازمه‌اش تعاون و همکاری و همگامی و حس مسئولیت داشتن است چون اگر من بخواهم خوشبخت باشم باید منافع دیگران را نیز در نظر گیرم و خوشبختی دیگران نیز برای من مطرح باشد چون رابطه متقابل با یکدیگر دارد. اصولاً هر انسانی که آزاداندیش و واقع گرا باشد نمی‌تواند ضرورت احساس مسئولیت در جمع را انکار کند.

اکنون با این مقدمات ببینید اگر هدف زیرا را انتخاب کنیم که:

در هر موقعیتی بهترین راه را جهت کمک به خوشبختی و تکامل خویش و نیز کمک به تکامل انسان‌های دیگر برگزینیم، چگونه خواهد بود.

اینک اگر با ما هم فکر شدید به ادامه راه می‌پردازیم ما اگر این آرمان را بخواهیم برگزینیم کافی نخواهد بود. چون بلافاصله مسئله «تشخیص بهترین راه» در برابر ما خودنمایی می‌کند و از طرف دیگر ضرورت دارد انسان اوضاع را بشناسد تا «بهترین راه» جهت تطبیق با اوضاع را انتخاب کند. حال اگر مبدائی پیدا شود که برای او دیگر این مشکلات مطرح نباشد یعنی او در تشخیص و توضیح اشکالی نداشته و اگر راهی و مسیری را برای ما انتخاب کرد کوچک‌ترین مشکلی از مشکلاتی که برشمردیم در آن موجود نباشد؛ فکر می‌کنم انصاف باید داد و باید به سوی او شتافت. در اینجا چون دیگر بحث‌های ما طولانی می‌شود و از طرفی خواننده نیز خود می‌داند مقصود ما چیست مطلب را خلاصه کرده و می‌گوییم:

برای انتخاب بهترین راه باید اول به سوی آفریدگار جهان شتافت که ببینیم او چه راهی را به ما پیشنهاد می‌کند. در اینجاست که به مقایسه و بررسی راه‌های پیشنهادی خدا که عبارت است از ادیان آسمانی باید پرداخت و دید کدام مکتب و کدام دین می‌تواند رهنمای او جهت ادامه آن هدف راستین بالا باشد و شاید بی جا نباشد که بگویم آن انسان در آن موقع خواهد فهمید که خود دین هم وسیله است نه هدف.

وسیله است جهت تکامل و پیشرفت انسان و الا دین به معنی دقیق آن هدف نیست بلکه وسیله است برای بهتر زیستن اینجاست که ما در می‌یابیم هدف زندگی ما نمی‌تواند قدرت– مقام– شهرت– پول– مدرک و غیره به دست آوردن باشد بلکه همه این ها وسیله‌اند جهت پیشرفت به سوی تکامل– تکاملی که هر لحظه انسان را به سوی خدا که می‌تواند هدف زندگی قرار گیرد نزدیک‌تر می‌کند.

خدایی که راهنمای همه لحظات و همه شرایط زندگی ماست. خدایی که راهنمای همه لحظات و همه شرایط زندگی ماست. خدایی که شایستگی پرستش دارد چون هیچ گونه عیب و نقص و نیاز در او نیست، خدایی که جز خوشبختی و تکامل و پیشرفت ما از ما توقع دیگری ندارد. خدایی که بستگی او عملاً آزادی ما است چون هیچ گونه شرط استثمار کنندگی در این بندگی یافت نمی‌شود.

خدایی که بندگی به او و پیوستگی به او در نهایت، استقلال و آزادی ما را مطرح می‌کند. خدایی که پایداری ما را در همه شرایط زیستی در برابر همه موانع پیشرفت تشویق و تقویت می‌کند. و خدایی که خواستار عزت– قدرت– اراده– تکامل– تمدن– پیشرفت– عظمت– شوکت– جلال– جبروت– آزادی– عدالت اجتماعی– برابری– برادری– یکسانی و یکرنگی می‌باشد و خواستار پیکار با همه عوامل بازدارنده جهت رسیدن به این آرمان‌های عالی بشری می‌باشد.

در اینجا به بحث خاتمه داده و شما می‌توانید از منابع زیر در این زمینه استفاده بیشتری بنمایید:

۱- نقش ایمان در زندگی انسان (نشریه ویژه دانشجویان) رایگان از دارالتبلیغ اسلامی قم

۲- ایمان به کدام مکتب (نشریه ویژه دانشجویان) رایگان از دارالتبلیغ اسلامی قم

۳- محمد خاتم پیامبران (مقاله استاد مرتضی مطهری درباره ختم نبوت)

۴- زندگی ایده آل و ایده آل زندگی (استاد محمدتقی جعفری)

***

 

طعمه‌های مصرف

کاظم جمشیدیان

مرد، از زن خود به خاطر متابعت از دستورات آگهی‌های تبلیغاتی گله داشت و معتقد بود که اگر حد و حدودی برای این نوع آگهی‌های کاسب کارانه تهیه نگردد، زن ایرانی، ملعبه مطامع تولیدکنندگانی قرار می‌گیرد که از هر طریق و به هر عنوانی دست اندر کار بر هم زدن بنیادهای اخلاقی و اجتماعی می‌باشند. و در این میان بیشتر زن‌ها بهره جویی می‌کنند. برای چای و قهوه و سوس و هر نوع ابزار و وسیله و اغذیه و اشربه و حتی مصالح ساختمانی و توالت، پای زن را به میان می‌کشند و پایین آوردن او تا درجه‌ی یک وسیله، که ضمناً مصرف کننده‌ای بی هوش و حواس هم هست.

از جمله این آگهی‌های رختشویی و ظرف شویی و دیگ زودپز و تلویزیون است که شعار مانند با دغل بازی و تزویر بر صمیمی‌ترین خصوصیت زن ایرانی لکه ننگ می‌زند و مدام بر روی او تکیه می‌کند و او را هدف قرار داده است. این آگهی‌های خر رنگ کن و تبلیغات عریض و طویل بر سخیف‌ترین اشارات و امثال استوار است و اگر زن ایرانی، روشن بینی و اصالت خود را در تبلیغات مصرفی به دست سوداگران پول و ثروت بدهد دیگر چیزی برای او نمی‌ماند.

 سیخ و سه پایه و پودر الگویی به دست تبلیغات کنندگان مواد مصرفی داده است که از او در تمام زمینه‌ها استفاده نامربوط می‌کنند. زن او که تا آن وقت ساکت و آرام به انتقادات شوهر خود گوش فرا می‌داد با خشم و غضب تحکم کرد:

«غلط کرده هر کسی که خواسته از ما به عنوان وسیله و ابزار استفاده کند. مگر ما علف خرس هستیم. از این گذشته این مردها هستند که بیشتر از این آگهی لذت می‌برند. تو خودت بیشتر از همه گول این مزخرفات را می‌خوری!!»

«فردوسی– شماره ۱۱۷۱»

***

 

زن و فاطمه (س)

«این بار به جای «بررسی کتاب»، قسمت‌هایی از چند کتاب را که درباره زهرای عزیز نگاشته شده و در آن اشاره‌ای به نقش اصیل و نقش‌های غیر اصیل زن در جامعه ما دارد؛ می‌آوریم.

این قسمت‌ها به انتخاب دوشیزه «زهرا- ح» بوده و ما از ایشان به خاطر این گزینش و ارسال، با توجه به تقارن چاپ کتاب با زادروز بانوی اول اسلام، سپاس مندیم»

در جامعه ما زن به سرعت عوض می‌شود جبر زمان و دست روزگار او را از آنچه هست دور می‌سازد و همه خصوصیات و ارزش‌هایش را از او می‌گیرد. تا از او موجودی بسازد که می‌خواهد و می‌بینیم که در کار خود موفق شده‌اند و این است که می‌بینیم بالاترین مسئله برای یک زن آگاه این است که چگونه باید بود زیرا به خوبی آگاه است بدین گونه که هست نمی‌ماند و نمی‌تواند بماند زیرا شخصیتش را هر روز به نحوی ببازی می‌گیرند و از او موجودی بی ارزش می‌سازند.

به هر جهت در جامعه ما که مسلمانیم زن جامعه ما می‌خواهد چگونه بودن و چگونه زیستن را بیاموزند و خود را به سر حد استقلال و انتخاب برساند و در ضمن نمی‌تواند نسبت به اسلام و مسئله آن بی تفاوت بماند و همواره این سخن برای او پیش می‌آید که: مردم ما که همیشه دم از اسلام و فاطمه (س) می‌زنند و هر سال دهه‌ها برای او عزاداری بر پا می‌کنند.

او کیست؟ چه می‌کرده؟ چه می‌اندیشیده؟چه می‌گفته و چگونه می‌زیسته و در تاریخ چه نقشی داشته؟ مکتبش چه بوده؟ در برابر چه فکری و جناحی و نظامی و رژیمی قرار گرفته و چگونه مبارزه می‌کرده و نقش او برای پیشبرد اهداف عالیه اسلامی چه بوده و چه می‌باشد؟

قبل از اینکه سیری کوتاه در زندگی فاطمه را شروع کنم به اقسام زن در جامعه امروزی اشاره‌ای کنم:

می‌توان گفت زن در جامعه ما به سه دسته تقسیم می‌شود:

۱- سنتی ۲- متجدد و اروپایی مآب ۳- فاطمه، که به شرح مختصری درباره هر یک اکتفا می‌کنیم:

۱- سنتی:

به طور کلی زن سنتی در جامعه ما ارزشش را تا حد یک ماشین رخت شویی و ارزش انسانیش را در شکل مادر بچه پایین آوردند و حتی از آوردن نام او عار می‌کردند و او را به اسم فرزندانشان می‌خواندند. در جنبه‌های آموزشی هم بحث می‌شد که آیا می‌تواند خط داشته باشد یا نه و استدلال می‌کردند که اگر احیاناً زن خط داشته باشد به نامحرم نامه می‌نویسد و خطش را نامحرم می‌بیند. به طور کلی زن زندانی بود زیرا نه حق داشت به مدرسه برود و نه به جامعه.

در مجالس مذهبی و فعالیت‌های دینی از قبیل قرآن و تفسیر و حدیث و فلسفه و عرفان و تاریخ راهی نداشت. فقط در مجالس روضه آن هم برای گریه کردن که البته در ابتدا سخنگو مطالب به اصطلاح علمی خود را برای مردها بیان می‌داشت زیرا به تصور او زن فهم و مدرک و سوادی نداشت. فقط در بعضی موارد زن‌ها مورد خطاب گوینده قرار می‌گرفتند و این مورد خطاب عبارت بود از: «خانم حرف نزن– ساکت باش– بچه‌ات را خاموش کن» و در انتها وقتی واعظ می‌خواست روضه بخواند طبق معمول رو به زن‌ها کرده و با التماس و دعا که امیدوارم سینه‌ات سرطان نگیرد، برای زهرا به سینه‌ات بزن، داد بزن  گریه کن، فریاد کن و خلاصه در این مجلس زن نقشش به سر و سینه زدن و گرم کردن در روضه می‌باشد.

پس به طور کلی می‌توان گفت که زن در خانه کارش تولید بچه بود و در جامعه تولید اشک. و اینجاست که می‌بینیم که زن را از همه چیز حتی از شناخت اسلام محروم کردند.

زن سنتی چون سواد نداشت باید غیبت می‌کرد و یا شله می‌پخت و ابوالفضل پارتی می‌داد و بسیار پر واضح است که فرزندانی که از چنین مادرانی به وجود می‌آیند چه نقشی در اجتماع خواهند داشت.

۲- اروپایی مآب و متجدد:

غرب تصمیم گرفت به خاطر نابودی اسلام و برای استعمار مردم و بردن معادن در شرق، آن جوامع را متزلزل کند. برای این کار مهم‌ترین راه یعنی نابود ساختن شخصیت زن را انتخاب نمود.

از او موجودی ساخت که نه تنها بتواند بیندیشد و نه راه زندگی خود را انتخاب کند و حتی لباس پوشیدن آنان را تحت نظر خود درآوردن و زن اروپایی مآب و به اصطلاح متجدد را طوری فکرش را استعمار نمود که هرگاه برنامه‌ای خواه مفید و ضروری و یا غیرضروری از طرف آنان امضاء شد. آن را بی چون و چرا قبول کند و حتی انتخاب خوراک (مثلاً افتخار کردن یک جوان ایرانی به خوردن خوراک خرچنگ) و انتخاب وسایل زندگی را و اسم گذاری برای فرزندان و بقیه امور و… همه را طوری انتخاب می‌کند که آن‌ها آن را تائید نموده باشند.

به هر جهت این نوع زن در جوامع ما کار خارج ندارد چون تحصیل کرده نیست، فکر نمی‌کند. چون نیاموخته، صنعت و هنری ندارد. و چون نوکر دارد خرید خانه نمی‌کند. چون دایه دارد تربیت فرزند نمی‌کند. چون آشپز دارد غذا نمی‌پزد. و بالاخره چون اف اف دارد دیگر در را بر روی شوهرش باز نمی‌کند. حال این سؤال برای ما پیش می‌آید که نقش چنین زنانی در جامعه ما چیست؟!!

خلاصه زن امروزه آزاد شدن را با کتاب  ایجاد دانش و فرهنگ و روشن بینی و بالاخره بالا رفتن سطح فکر و شعور و سطح جهان بینی نمی‌داند. بلکه پیشرفت خود را در یک چیز دیده آن هم در قیچی کردن چادر! و خرید لوازم آرایش و طبق آمار از سال ۱۳۳۵تا ۱۳۴۵مصرف خرید لوازم آرایش در ایران ۵۰۰برابر شده ! و اینجاست که با این حقیقت دردناک مواجه می‌شویم که زن جامعه ما با حقیقت چقدر فاصله دارد و چگونه از مسیر اصلی خود خارج شده و در مسیر انحرافات و بی عفتی‌ها و استعمار فکری(زیربنای هر نوع استعمار)قرار گرفته.

۳ـ فاطمه

قبل از اینکه درباره زندگی فاطمه(س) سخنی بیان آید بهتراست برای درک محیط زیست فاطمه، درباره جاهلیت قبل از اسلام و موقعیت اجتماعی دختر چند سطری بنویسیم.

در زمان قبل از ظهور پیامبر اکرم (ص) در عربستان صعودی و شهرهای طرف آن بزرگ‌ترین ننگ برای یک خانواده وجود یک دختر می‌بود به قول بزرگان آن زمان تنها راه چاره این ننگ قبر بود و فقط در نظر آنان این امکان بود که می‌توانست این ننگ را برای آنان محو سازد.

در چنین موقعیت اجتماعی پیامبر اسلام (ص) دارای سه دختر بود. همه در انتظار چهارمین فرزند محمد (ص) که شاید دختر یا پسری می‌بود بودند. اما چندی گذشت و چهارمین فرزند رسول خدا که باز هم دختر بود به دنیا آمد نام این دختر را فاطمه نهادند و این دختر تنها فرزند پیامبر اکرم بود که بعد از مرگش در حیات بود.

در تولد فاطمه که آیا قبل از بعثت یا بعد از بعثت محمد بوده مورخین اختلاف در آن دارند ولی ما با تولد فاطمه کاری نداریم با خود فاطمه کارداریم و حقیقتی به نام فاطمه(س).

وقتی مردم دیدند که چهارمین فرزند رسول اکرم دختراست گفتند محمد ابتر می‌باشد(یعنی بی دم و دنباله) که البته جواب آنان را خداوند چنین داد:

«انّا اعطیناک الکوثر* فصلّ لربک و انحر* انّ شانئک هو الابتر» (سوره کوثر)

همانا به تو خیر بسیار دادیم، پس برای پروردگارت نماز بگذار و شتر بکش، بی‌گمان دشمن تو همو، دم بریده، بی دنباله و بی خیر است.

البته مفسرین برای «کوثر» معانی زیادی قابل هستند ازجمله (۱ـ نبوت ۲ـ کثرت و زیادی پیروان اسلام ۳ـ علم و فضیلت ۴ـ کثرت اولاد ۵ـ حوض یا نهر بهشتی)

ببینید چگونه اسلام در جامعه‌ای که ننگ دختر بودن را فقط  گور پاک می‌نمود و بهترین دامادی که هر پدر برای فرزند دخترش آرزو می‌کرد نامش قبر بود. یک چنین مذهبی مانند اسلام در چنین موقعیتی می‌خواهد این چنین زن را آزاد کند که یک دختر وارث تمام ملاک‌ها و ارزش‌های اخلاقی و اجتماعی پدر شود. در همچون جامعه‌ای که پدر هیچ علاقه‌ای نسبت به فرزند دخترش ندارد اغلب دیده شده که پیامبر درباره فرزندش فاطمه می‌فرمود:

«فاطمه پاره تن من است هرکس او را اذیت کند مرا اذیت کرده و هرکس مرا بیازارد خدا ر آزرده.»

هنگام سفر، پیامبر آخرین کسی را که وداع می‌نمود زهرا (س) بود و در مراجعت اولین کسی را که ملافات می‌کرد او بود. اغلب دیده شده بود که پیامبر دو دست و چهره فاطمه را می‌بوسید و همواره عزیزترین کس در دنیا نزد او فقط فاطمه بود.

زندگانی فاطمه را می‌توان به دو دوره، دوران قبل از ازدواج و دوران بعد از ازدواج تقسیم نمود.

آنچه مسلم است فاطمه در ابتدای عمر خود در مکه تنها ماند زیرا که خواهرانش با شوهران خود زندگی می‌کردند و فاطمه در آن عصر مزه تنهایی را به تلخی چشیده. در ضمن، به دنیا آمدن فاطمه با تمام شدن ثروت خدیجه همراه بود و لذا هنگامی که فاطمه به دنیا آمد زمانی بود که پیامبر اکرم تمام ثروت خدیجه همسرش را به فقرا و مساکین بخشیده بود.

فاطمه در هنگام کودکی بعضی از مواقع از خانه بیرون می‌آمد و در کوچه و بازار شهر همراه با پدرش گردش می‌کرد و در این زمان با موج عظیمی از کینه و دشمنی مردم آن زمان و اذیت‌ها و آزارها که به پدرش می‌رساندند آشنا شد.

تاریخ یاد می‌کند روزی در مسجدالحرام او را به دشنام و کتک گرفتند و نیز روزی که شکمبه گوسفندی را روی سر پدرش انداخته و او خودش را به پدر رسانیده و با دست‌های کوچک و مهربانش سرو روی پدر را پاک می‌کرد و از این نوع مهربانی‌ها بسیار از او در مورد پدرش دیده شده به طوری که مردم به او لقب «ام ابیها» (مادر پدرش) لقب دادند.

از وقایع دیگر در این عصر زندانی شدن مسلمانان و پیامبر و فاطمه به دست کفار در دره‌ای در بیرون از شهر مکه می‌باشد در این مدت که سه سال به طول انجامید اغلب مسلمانان مرگ را به چشم خود مشاهده کردند و مسلماً اگر غذایی در کار بود و باید بین مسلمانان تقسیم می‌شد سهم پیامبر و خانواده‌اش کمتر از بقیه بود زیرا آنان اغلب قسمتی از غذای خود را به بقیه مسلمانان که ضعیف‌تر بودند می‌بخشیدند به همین جهت در اواخر این سه سال بود که همسر پیامبر اکرم یعنی خدیجه مریض شد و چند سال بعد در گذشت و این بار فاطمه علاوه بر رنج‌های این سه سال با غم بی مادری هم روبرو شد.

اکنون موقع هجرت مسلمانان فرا رسیده دیگر دوران حصار و شکنجه مکه به سر رسیده اکنون فاطمه با خواهرش سوار بر مرکب به طرف شهر مدینه در حرکت بودند که یکی از کفار خود را به آنان رسانیده و چنان فاطمه و خواهرش را به زمین کوفت که تا چند سال اثر دردش بر فاطمه خودنمای می‌کرد.

پس از چندی وضع تغییر کرد و علی(ع) به خواستگاری فاطمه آمد و در این هنگام است که این ودیعه محمد(ص) دوران دوم زندگی خود را شروع می‌نماید.

فاطمه را علی (ع) با چهار صد مثقال نقره به عقد خود در آورد آنگاه ظرف خرما آوردند و بین مسلمانان به عنوان شیرینی عروسی تعارف نمودند جهیزیه فاطمه عبارت بود از «یک دستاس، یک کاسه چوبی، یک زیلو.»

هنگامی که زهرا به خانه شوهر می‌رفت یعنی شب عروسیش بود فقیری از زهرا تقاضای کمک نمود. و دختر رسول اکرم پیراهن نوی عروسی را به فقیر می‌دهد و پیراهن کهنه برای خود نگاه می‌دارد. بزرگی و عظمت روح را ببینید تا چه حد است فاطمه پیراهن کهنه را برای خود نگاه می‌دارد. بزرگی و عظمت روح را ببینید تا چه حد است فاطمه پیراهن کهنه را برای خود نگاه می‌دارد و پیراهن نو عروسیش را در راه خدا به فقیر می‌دهد.

***

فاطمه در خانه نان می‌پخت، کار می‌کرد، بارها او را دیده بودند که از بیرون آب می‌آورد و عبادت به معنی شناخت کامل انجام می‌داد.

وظیفه شوهر داریش را هم به نحو احسن انجام می‌داد. بعضی از مواقع پیامبر بر خانه دخترش وارد می‌شد و از او بازدید می‌کرد و در امور مسائل عدالت اجتماعی اسلام خیلی بر او سخت می‌گرفت و اغلب به او می‌گفت: «فاطمه کار کن که فردا، هیچ کاری برای تو نمی‌توانم بکنم.»

ملاحظه می‌کنید که چه فرقی میان این اسلام و آن اسلام که می‌گویند (گریه برای امام حسین و امام حسن)، اگر گناهان از ریگ بیابان‌ها و ستارگان بیشتر باشد بخشیده خواهد شد.

و قضیه کاملا عکس است و عجیب و جدی به طوری که حتی پیامبر اغلب به دخترش می‌گوید: (فاطمه کار کن که فردا، من هیچ کاری برای تو نمی‌توانم انجام دهم.)

فاطمه باید خودش فاطمه شود. دختر محمد بودن آن جا به کارش نمی‌آید اینجا در دنیا موقتاً می‌تواند به کارش آید. اگر احیاناً اینجا هم نشد که باخته است و شفاعت یعنی این، نه پارتی بازی و تقلب و قوم و خویش در آوردن.

شفاعت در اسلام «شایستگی نجات است نه وسیله نجات ناشایسته.»

پس با این حساب پیامبر اکرم حق داشت که بگوید فاطمه یکی از چهار زن بزرگ عالم است (مریم- آسیه- خدیجه- فاطمه). و اما فاطمه چرا در آخر، زیرا کامل‌ترین حلقه زنجیر تکامل در موجودات در آخر است.

ارزش آسیه به مواظبت از موسی و جلوگیری از کشته شدن او، ارزش مریم به مادر بودن عیسی، ارزش خدیجه به محمد(ص) و اما ارزش فاطمه به چه؟ به داشتن فرزندانی چون حسن یا حسین یا زینب که هر کدام زیر بنای بزرگ‌ترین انقلابات عالم را می‌توانند در بر گیرند یا به اینکه فرزند محمد است و مادر چون خدیجه دارد؟ و یا احیاناً ارزش او به شوهرش علی(ع)؟ و بهتر است که بگویم ارزش فاطمه به خودش می‌باشد.

به هر حال زمانی بگذشت و فاطمه دارای اولین فرزند به نام حسن و دومین به نام حسین شد. در این زمان رفت و آمد پیامبر اکرم(ص) به خانه زهرا به خاطر دیدن حسن و حسین بیشتر شد اغلب محمد فرزندان فاطمه را بغل می‌نمود و می‌بوسید و آن چنان به آنان اظهار عشق و علاقه می‌نمود و می‌بوسید و آنچنان به آنان اظهار عشق و علاقه می‌نمود که به دخترش سفارش می‌کرد مواظب باش فرزندانم گریه و زاری نکنند زیرا من طاقت شنیدن صدای گریه آنان را ندارم.

روزی محمد(ص) از در خانه فاطمه رد می‌شد صدای گریه حسین را شنید وقتی به خانه دخترش وارد شد خطاب به او چنین فرمود. مگر نمی‌دانی که من طاقت شنیدن صدای گریه حسین را ندارم و از این گونه احساسات و علاقه نسبت به حسن و حسین خیلی از پیامبر دیده می‌شد.

چند سال بعد از اینکه پیامبر در سفر «حجه الوداع» علی را به جانشینی خود انتخاب نمود در بستر مرگ افتاد در آخرین ساعات عمرش طلب قلم و کاغذ برای نوشتن وصیت و جانشینی خود نمود که عمر و ابوبکر مانع شدند از اینکه کسی قلم و کاغذ بیاورد. پیامبر بدرود جهان گفت.

در هنگامی که علی مشغول غسل دادن و کفن کردن پیامبر اسلام بود عمر و ابوبکر طبق نقشه‌های قبلی جانشینی پیامبر را با وجود (غدیر خم) و حدیث ثقلین« من دو امانت در بین شما به جای می‌گذارم یکی قرآن و دیگر عترت است» در حضور مردم به نفع خود خاتمه دادند و این ها همه غمی بر دل آگاه و مسئول فاطمه است.

هیچ دلی قادر نیست بفهمد که اکنون رنج و غم با دل و احساس و جان فاطمه چه می‌کند زیرا از طرفی پدر و مادر و خواهرانش را از دست داده بود و از همه مهم‌تر اسلام را به دست یک مشت ارتجاعی می‌بیند و از طرف دیگر به شوهرش علی می‌اندیشد و می‌بیند که چگونه حق و عدالت و شجاعت خانه نشین شده و این همه را فاطمه خوب می‌داند خوب می‌شناسد او یک خانه نشین بی آگاه نیست.

فاطمه راه رفتن را در مبارزه آموخته است و سخن گفتن را در تبلیغ و کودکی را مهد خواهان نهضت به سر آورده است. اکنون او باید تاکتیک‌ها برای بیداری مردم در پیش می‌گرفت و می‌بینیم چنین کرد. از میان روش‌هایی که فاطمه برای بیداری مردم انجام داد فقط ذکر چند نمونه آن اکتفا می‌کنیم.

اولین کار زهرا برای آگاهی مردم در روز هشتم رحلت رسول الله بود در این روز فاطمه با سخنانی آتشین در مقابل قبر پدرش رسول الله و با گریه و زاری فراوان و شکایت بی حد از دستگاه موجود در مقابل مردم و اعلان مظلومیت نمودن و تحریک احساسات مظلوم پرستانه جمعیت را به نفع اسلام تحریک کرد که پس از چندی اشک‌ها از دیده روان، و ناله‌ها و غریوها بلند و خلاصه دل‌ها نرم گردید و آمادگی برای پذیرش هر نوع سخن و فرمانی پیدا کرده بودند. در این هنگام فاطمه فرمود «فمنبرک بعدک مستوحش» پدر پس از تو منبر و جایگاه حکومت بر اثر اشغال نا به کاران وحشت زده شده است.

اکنون او دست حسن و حسین را می‌گرفت و در زیر درختی نزدیک دروازه شهر با فرزندانش می‌نشست و گریه می‌کرد.

بلی او گریه می‌کرد تا با این کار همواره این سؤال برای مردم پیش آید. مگر پیامبر اسلام بعد از مرگش غیر از فاطمه فرزند دیگری داشت مگر اغلب درباره فاطمه نمی‌فرمود:

«فاطمه قلبی و روحی التی بین جنبی فمن آذاها فقد آذانی» فاطمه جان من است که در کالبد قرار گرفته هر کس زهرا را بیازارد مرا آزرده است.

پس چرا و به خاطر چه اکنون فاطمه باید در این موقع روز بنشیند و گریه کند و باز متوجه این حقیقت عظیم می‌شویم که گریه فاطمه هم در راه ارشاد و جهت راه حق به مردم می‌بود.

علاوه بر آن اغلب فاطمه شخصاً به خانه یک و یک افراد مسلمان می‌رفت و آنان را با حقایق اسلام آشنا برعلیه نقشه‌های تجاوزکارانه عمر و ابوبکر آشنا می‌نمود و برای شوهرش علی (ع) تبلیغ می‌نمود.

مهم‌ترین وسیله دیگری که زهرا برای شناساندن حق و حقیقت برای مردم به کار می‌برد مال الاجاره فدکش بود.

مقدار مال الاجاره فدک در سال ۸۰۰۰۰ دینار طلا به پول و ارزش آن زمان بود که البته به پول امروز سی و دو میلیون ریال می‌شود این مال عظیم و هنگفت را (که ارزش واقعی آن در آن زمان چندین برابر حالا بود) در اختیار شوهرش می‌گذاشت و علی این پول را در راه تبلیغ و شناساندن راه و جهت حق به مردم، خرج می‌نمود.

در این هنگام عمر و ابوبکر که بزرگ‌ترین پایگاه ضدیت خود را در خانه فاطمه یافته بودند متوجه شدند یکی از بزرگ‌ترین علل گرایش مردم به خانه زهرا مال الاجاره فدک فاطمه می‌باشد لذا درصدد برآمدند آن را به نفع خود غصب نمایند به همین خاطر بود که با زور فدک زهرا را اشغال نمودند و ای کاش کار را به همین جا خاتمه می‌دادند و دیگر در خانه او را آتش نمی‌زدند.

آتش زدن در خانه فاطمه با بلند شدن فریاد او همراه بود ناله‌ای که تمام اندوه عالم را در برداشت.

از این پس دیگر فاطمه در بستر مرگ افتاد. در بستر مرگ هم فاطمه دست از مبارزه علیه این تجاوز کاران ارتجاعی برنداشت و روزی که زنان مدینه تصمیم گرفتند به عنوان بزرگ داشت از شخصیت شاه دخت اسلام یک عیادت دسته جمعی از حضرتش به عمل آورند فاطمه چنان سخنانی ایراد فرمود که زنان مهاجر و انصار غضبناک و شیون کنان به نزد همسرانشان روانه شدند و سخنان یگانه دخت گرامی پیامبر اکرم را بر شوهرانشان بیان نمودند به طوری که عموم مردم با اضطراب و پریشانی به نزد فاطمه آمدند و اظهار داشتند؛ ای دختر گرامی پیامبر اگر قبل از اینکه ما با عمر و ابوبکر بیعت کنیم شوهرت علی حاضر بود و این کلمات را می‌فرمود ما هرگز سر از اطاعت علی بر نمی‌تافتیم.

فاطمه در مقابل عذر آنان چنین فرمود: از من دور شوید، بعد از این تقصیر و خطای بزرگ شما در مقام عذرخواهی پذیرفته نخواهد بود. به هر حال این واقعه هم سپری شد، عمر و ابوبکر تصمیم به عیادت زهرا گرفتند آن‌ها هم بنا به دستور علی وارد خانه فاطمه شدند فاطمه از پشت پرده به آنان چنین فرمود: آیا شما اغلب از پیغمبر اکرم نشنیدید که می‌فرمود: «فاطمه بضعه منی من اغضبها فقد اغضبنی» فاطمه پاره تن من است هر کس او را به غضب آورد مرا خشمناک نموده. شیخین پاسخ دادند آری و ما از اینگونه بیانات فراوان از پیامبر اسلام شنیدیم.

آنگاه زهرا فرمود: من خدا و فرشتگان را گواه می‌گیرم که شما دو نفر مرا به خشم و غضب آوردید و من از شما راضی نیستم و هرگاه پدرم را ملاقات کنم از شما نزد وی شکوه خواهم نمود.

آخر عمر فاطمه نزدیک بود، دیگر به مردنش چیزی نمانده که به شوهرش باز آن هم برای آخرین هشدار و زنگ خطر به توده مسلمین نفهم فرمود یا علی من دلم می‌خواهد صدای «بلال» مؤذن پدرم را بشنوم. علی به بلال امر فرمود و بلال با وجود اینکه شرط کرده بود تا حکومت حقه و جانشینی اصلی اسلام روی کار نباشد، هرگز اذان نگوید این امر را پذیرفت زیرا این دستور از منبع حق صادر شده بود.

بلال تا کلمه اشهد انّ محمداً رسول الله را خواند، خبر به او دادند ساکت باش زیرا زهرا با شنیدن نام پدر غش کرده. صدای بلال که در شهر مدینه بلند شد تمام مردم اعم از مرد زن بزرگ و کوچک با تعجب از خانه‌های خود بیرون آمدند و درصدد علت آن برآمدند از هم می پرسیدند چه شد بلالی که اعتصاب کرده اعتصاب را شکست، به چه علت اذانش را ناتمام گذارده؟ جواب می‌شنیدند بلال فرمان فاطمه را امتثال نموده است. به چه علت اذانش را نیمه تمام گذاشت؟ می‌گفتند فاطمه به خاطر شنیدن نام پدر و مقام رسالت جهانی او و با توجه به ظلم‌ها و جنایاتی که پس از پدر از مردم و حکومت دیده است برای او خفقان ایجاد نمود.

و این سؤال دهان به دهان گشت تا از مدینه خارج شد و در بین تمام قبایل مسلمان به عنوان یک حادثه و اتفاق و خبر دست اول نقل می‌شد و افکار متوجه مظلومیت فاطمه می‌گشت و این امر او سه نتیجه داشت:

۱- غیررسمی بودن حکومت وقت از نظر یک فرد صاحب منصب منحصر به فرد اسلام. زیرا با این جریان در درجه اول مردم متوجه اعتصاب بلال شدند.

۲- شرافت و فضیلت خانوادگی و نسبی فاطمه.

۳- مظلومیت وی به نحو قسم دوم (حقوق خانوادگی و امتیازات شخصی وی که مقام وحی و نبوت بود) رسول الله فرموده بود: «پاداش نبوت من منحصر در نیکی به نزدیکان من است» و اما، آخرین تاکتیکی که زهرا برای آگاهی مردم انجام داد این بود که به شوهرش وصیت نمود شبانه مرا غسل و کفن کن و قبرم را مخفی نگاه دار تا دشمنانی که با اعمال خود حقایق اسلام را مسخ نمودند و در ضلالت و استحمار مردم نقش رهبری داشتند بر جنازه من نماز نخوانند و محل قبر مرا ندانند تا بعد از پانزده قرن این سؤال برای جامعه مسلمین اعم از شیعه و سنی پیش آید راستی چرا باید قبر دختر رسول اکرم که اغلب سفارشش را به مردم می‌نمود پنهان باشد، به خاطر چه و کدام دستگاه ظالمی؟

درود بی حد و بی پایان ما به روان پاک چنین زنی که زندگی‌اش– گریه اش– سخنش– گفتارش– کردارش– آرزویش– رفتارش– فرزندانش و حتی قبرش هم نقش رهبری برای آگاهی و بیداری مردم داشته و آن‌ها را مسیر حق و حقیقت رهنمون می‌سازد.

***

 

غوطه‌وری در شهوت

از: ج – الف.

سقوط ارزش‌های اخلاقی و حایل هایی که از شرم و حیا لبریز می‌باشد چیز غیرقابل انکاری است. وسایل ارتباط جمعی هر یک به گونه‌ای خاص در این سقوط و نابود ساختن نقش چشم گیری دارند. چیزی که برای کشورهای عقب نگه داشته شده یا کشورهایی که در دوره‌ی مونتاژ به سر می‌برند در زمینه‌ای وسیع و با عناوین گوناگون؛ نمی‌توان ساده‌اش انگاشت.

این امر برای جامعه‌ی ما، که در یک ناآگاهی ناآگاهانه از زمینه‌های اصیل و واقعیت‌های غیرقابل انکار به سر می‌برد؛ امری است حساس و مهم. وقتی نیروی جوان بر روی مسائلی  متمرکز گردد که جز هرز آب رفتن، از خود بیخود شدن و فراموشی رسالت خویش بهره‌ای ندارد. نمی‌توان از او خواست تا وظیفه اصلی خویش را به یاد آورد و در مسیری که تعالی بخش یک جامعه می‌تواند بود، قرار گیرد.

وقتی تمرکز فکر یک جوان تماماً بر روی مسائلی دور بزند که منتهی به یک راه، آن هم ارضای غریزه جنسی در هر شکل و در هر زمان و با هر وسیله باشد و دیگر جوان نیز همین طور و بالاخره یک نسل این طور بیندیشد، آیا بر گور پیشرفت آن جامعه یک گل کاغذی رنگ پریده نباید قرار داد؟

تردیدی نیست که ما با آن بی هدفی جوان غربی فاصله زیادی داریم. این امر به خصوص در شهرهای کوچک اگر تهران و چند شهر را که مشتاقانه دنبالش می‌کنند، کنار گذاریم به وضوح دیده می‌شود. ولی همان طور که در ابتدا آمد آیا وسایل ارتباط جمعی نظیر مطبوعات، رادیو و به ویژه تلویزیون هدایت کننده این نسل به کدامین راه هستند؟

پاسخ برای هر فرد متعهد مشخص است و مضحک آنجاست که کثافتکاری‌ها را به عنوان هشدار به نسل جوان و اینکه «از این کارها نکنید» و نظایر آن، آن چنان با آب و رنگ و عکس‌های آن چنانی و خبرنگاران جنگی که عشرتکده‌ها را میدان سوژه‌های داغ و تغذیه خویش قرار داده‌اند، منعکس می‌سازند که هر بی تفاوتی را شرمگین می‌کند.

اگر مجله‌ی «تایم» جامعه‌ی امریکا را با خصوصیات یک جامعه بیمار همانند می‌داند نباید شگفت زده گشت. چرا؟ چون وقتی جامعه‌ای رسولان آگاه کننده‌اش خود بیمار باشند از درمان چگونه می‌توان سراغی گرفت. هفته نامه تایم جامعه غرق در آلودگی و شهوت امریکا را این‌سان نشان می‌دهد:

«امریکا با انفجار شدید اخلاقی و اجتماعی رو در روست. ضابطه‌هایی که در دویست سال گذشته ایالات متحده را به عظمت رساند. منظماً، زیر فشار آزادی بی لگام جنسی در هم شکسته می‌شود. به نام آزادی و روا داری، امریکا در گرداب «شلیفه نگاری» (پورنوگرافی) غرق می‌شود. جامعه بیمار همین است…

«با افتتاح تئاترهای برهنه، رنسانس شهوی یا به گفته برخی، فساد شهوی بر امریکا مستولی گشته است. امریکایی‌های امروز، از برکت محیطی که هر روز، کار تازه‌ای را مجاز می‌شمرد، و به لطف «پرهیزدانه»، بیش از نسل‌های پیش، از آزادی جنسی برخوردارند. سکس، امروزه به گونه ورزشی پر تماشاگر در امریکا در آمده است. اینکه امریکایی‌ها چه کارهایی در زمینه سکس انجام می‌دهند، چندان تکان دهنده نیست، آنچه وحشت بار است چیزهایی ست که می‌بینند، می‌شنوند و می‌خوانند».(*)

(*پاورقی: مجله فردوسی، مقاله حسین مهری، شماره ۱۱۷۲)

و این ره با کمال تأسف در مقابل پای جوان شرقی با گسترده‌ترین وضع قرار گرفته است که عوامل قرار دهنده نیز مشخص هستند. خود باختگی در مقابل مسائل شهوی و جنسی و تقلید بی امان از غرب آنچنان سرگیجه آور شده است که هواداران سینه چاک این مسئله را به شرم کشانده است به طوری که اگر فروید زنده بود یک تجدیدنظر اساسی در زیر بنای عقیده‌ای خویش می‌نمود!!

و در توجیه و تفسیرهایش زمینه‌ای دیگر را در نظر می‌گرفت گرایش‌های همه جانبه شهوی در امریکا- این منبع صادرات به کشورهای عقب مانده پایه‌های اخلاقی‌اش را می‌تراشد به طوری که تمام کسانی که آینده نگر هستند وحشت زده در جستجوی چاره هستند. هر چند تاوان سختی را جامعه امریکا به خاطر این بی بند و باری خواهد پرداخت و هم اکنون نیز دست به گریبان مشکلاتی بزرگ در این زمینه است ولی بدبخت آن جامعه‌ای که به هیچ جا نرسیده آن ته مانده اصالت و نجابت خویش را فدای تظاهر احمقانه به روشنفکری مدل خاص و اموری اینچنین نماید و خوش به حال مسئولانی که بار این رسالت را به دوش دارند و در خلاف مسیر شتابان می‌تازند.

***

 

تحولات نظام ارزش‌ها

از: ر.-خ.

مدتی است که به قول مدیر یک روزنامه این قلم خشکیده یا شکسته و یا اصلاً قلمی نبوده و به دروغ لاف صاحب قلم بودن زده‌ایم که این از همه اولی تر و به حقیقت نزدیک‌تر.

می‌بینید که نظام صنعتی و دنیای ماشینی چگونه آدمی را اسیر کرده و به قول «هربرت مارکوز» آدم‌هایی شده‌ایم تک ساحتی یا یک بعدی. اشتغالات ذهنی مان شده است مسئله گوشت منجمد و غیر منجمد و پنیر بلغاری و کره هلندی و مسئله تاکسی و سیمان و سیمان قاچاق و اطاق اصناف و مجله بوردا و مجلات خارجی پورنو گرافی و مراد برقی و فوتبال و لوازم آرایش و این همه مسائل تن است و دلیل بر اینکه جامعه ما جامعه تن است و مصرف! از معنویات خبری نیست.

نگاه کنید به ویترین مغازه‌ها توی خیابان‌ها، تبلیغات تلویزیون و سینما و رادیو و دیواره اتوبوس‌ها و توی تاکسی‌ها و سراسر کوه و دشت خارج از شهرها از هر صد مغازه، هزار مغازه یکی در بند پرورش روح نیست.

همه تابلوهای نئون، تو را و در حقیقت عقلت را به جانب تن و نیازمندی‌های تن رهبری می‌کنند و تو ای انسان عجیب غریب افتاده‌ای.

توی عجب دنیایی زندگی می‌کنیم، دنیای نقش‌ها و رنگ‌ها و نیرنگ‌ها دنیای سراپا وحشت، وحشت از جنگ وحشت از بمب‌های مخوف، وحشت از کمبود غذا و ازدیاد جمعیت وحشت از ماشین پیکان که آدم را زیر نگیرد. وحشت از سایه خودت از همسایه‌ات از شاگردانت، وحشت آدم از آدم که این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید. و تو ای انسان عجیب غریب افتاده‌ای.

و زمان ما زمان تضاد ارزش‌هاست، و مفهوم ارزش دچار تحولات عجیبی شده، راستی چه چیز ارزشمند است؟ هرگز به طور جدی اندیشیده‌اید تا پاسخی قانع کننده بیابید. گفته شده است آن چیز که رفع احتیاج کند با ارزش است. و احتیاجات آدمی به قول همه حکما و علما مادی و معنوی است. تأمین احتیاجات مادی برای نیل به مقاصد معنوی است تلاش و کوشش بشر در جهت بهبود و شرایط زندگی و فراهم آوردن ثروت و خانه و اتومبیل و پارک و خیابان برای حفظ حقوق و شئون انسان است. برای آدم شدن است و تزکیه نفس و تقرب به ساحت قدس الهی.

اگر عقیده‌ای در کار باشد وگرنه حداقل برای رفاه معنوی همین انسان است، و می‌بینید که اکنون ارزش‌ها از بنیاد دگرگون شده. همه سعی و کوشش انسان و تجاوز به ابناء نوع و ساختن هواپیمای فانتوم و موشک سام و تانک چیفتن و بمب ناپالم و مسلسل دستی و کشف اتم و اشعه ایکس و امواج الکترونیک برای خدمت به تن و الزاماً و اجباراً نابودی تن‌های دیگر است.

سازمان ملل اعلامیه حقوق بشر را تجدید چاپ می‌کند، کنفرانس حقوق بشر تشکیل می‌شود. فیلسوفان بزرگ روشن فکران نشریات مستقل، اعلامیه می‌دهند. فرزندان اسرائیل پیغامبر مزامیر تورات و ده فرمان موسی را به بانگ بلند می‌خوانند و هواپیماهای فانتوم هدیه ناقابل ناپالم را بر سر آوارگان عرب فرو می‌ریزد.

انجیل یا بشارت به صلح و صفا و دوستی حاوی پیغام و روایات پولس مقدس در دست رهبانان و گلوله توپ و بمب میکروبی و استثمار اقتصادی در دست صاحبان زور و زر، کارتل ها و تراست.

همه جا آسمان همین رنگ است از شرق تا غرب، نظام حکومتی کاپیتالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا، اینجا و آنجا دام یکی و دانه یکی است، شکل زندگی و شکل کلمات فرق می‌کند در رموز و استعارات همه راه‌ها به یک جا ختم می‌شود. و انگشتت را که نشان دهی عدد ۲ را چین و ژاپن و عرب و عجم و ماوراء بحار و مادون خشکی‌ها همه یک جور استنباط می‌کنند و تو خیال می‌کنی آن سر دنیا بهشت موعود است که نه، حافظ ارض موعود است همه جا چشم‌ها از وحشت برون جسته وحشت جلی و وحشت خفی و بیچاره انسان! انسان اسیر دست تبلیغات انسانی که مفهوم ارزش را گم کرده و به طور عجیبی در سراشیب منجلاب سقوط می‌کند. سقوط اخلاقی، این گفته جناب «اوتانت» دبیرکل پیشین سازمان ملل است که: هرگز اخلاق جهان به این درجه از پستی نرسیده است.

ارزش‌های اخلاقی با دلار و لیره استرلینگ و نفت و مس و کاکائو خرید و فروش می‌شود، نظام اخلاقی حکومت‌ها، خانواده‌ها، مدرسه‌ها، وسایل ارتباط جمعی و همه آنچه حاکم بر سرنوشت بشر است تغییر جهت داده، کتاب‌ها و آثار نویسندگان و بشر دوستان، آن‌ها که هنوز ارزش خواندن دارد مسکنی است بر صدع و صرع اخلاقی بشریت تورات و تلمود با چاپ عالی در قفسه کتابخانه‌ها، انجیل به ده‌ها زبان ترجمه شده قرآن کلام الهی زیباتر و بهتر چاپ شده، فارسی، عربی و انگلیسی برای مهریه دخترهای مسلمان و افتتاح مغازه و تعویض خانه و «الله» به گردن بچه‌ها و زیور خانم‌ها و حافظ اتومبیل‌های سیاه ۶ متری که به قول دکتر محمود عنایت افرادی همچون فرعون و بخت النصر بر صندلی عقب آن تکیه زده‌اند.

و فقرا روز به روز قدرت خرید کمتر دارند و بسیاری از کشورهای جهان هنوز حتی روزنامه ندارند. غم نان دارند که فی الواقع غم جان. و این ها همه محصول تضاد و تحول ارزش‌های اصیل اخلاقی است. قرن‌ها پیش نویسنده یکی از ستون‌های ادبی کهن نوشته می‌بینم که کارهای جهان میل به ادبار دارد… پنداری این سیر طبیعی به طرف کمال به طرف سقوط نیز هست. با همه تلاش مصلحین بشریت با همه فداکاری‌ها و مجاهدت‌های انسان‌های بزرگ، اکثریت دچار بی سرو سامانی عجیب فقدان ارزش‌های اخلاقی شده‌اند.

و در نهایت باید منتظر معجزه بود و این بار ظهور این اعجاز به دست دیوانه‌ای خواهد بود بر فراز زمین مسلط بر یک فروند هواپیما با تعدادی بمب اتم! و آنگاه نابودی همه الخناسان روزگار همه آن‌هایی که شاهد اعمال آنان بودند و به سکوت یا همکاری رضا دادند سپس خداوند به وعده خود وفا خواهد کرد و بر مستضعفین مقاوم ترحم خواهد نمود که خود فرمود:

« وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ»

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق