شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۶:۴۷ - ۱۳۹۸/۰۹/۱۵

نشریه فرصت در غروب (شماره ۵)/ به قلم جمعی از دوشیزگان و بانوان

«کانون علمی و تربیتی جهان اسلام» مهم ترین مرکز فرهنگی دینی شهر اصفهان در دهه پیش از انقلاب اسلامی بود و توانست با انجام برخی فعالیت های فکری، آموزشی، دینی، تفریحی و ورزشی، جمعی از جوانان و دانشجویان و دیگر اقشار تحصیل کرده را جذب نماید...

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود شماره پنجم نشریه «فرصت در غروب» است که به سردبیری برادران اژه ای (حجت الاسلام جواد اژه ای، شهید علی اکبر اژه ای، حجت الاسلام مهدی اژه ای و محمد اژه ای) در کانون علمی و تربیتی جهان اسلام در سالهای ۱۳۵۱، ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ به چاپ می رسید.

زمانه شناسی ایجاب می‌کرد که این نشریه با هدفگذاری برای بانوان و با تشویق برای فعال شدن قلم آنها به چاپ رسد.

این نشریه بارها تجدید چاپ شد و در همان سالها توسط انتشارات قائم نیز به صورت یک مجموعه صحافی و تجدید چاپ شد.

«کانون علمی و تربیتی جهان اسلام» مهم ترین مرکز فرهنگی دینی شهر اصفهان در دهه پیش از انقلاب اسلامی بود. این مرکز فرهنگی توسط جمعی از متدینین نوگرای اصفهان تأسیس شد و توانست با انجام برخی فعالیت های فکری، آموزشی، دینی، تفریحی و ورزشی در یک خانه باغ در مرکز شهر اصفهان جمعی از جوانان و دانشجویان و دیگر اقشار تحصیل کرده را جذب نماید.

سخنرانان این کانون که بسیاری از آنها از متفکرین برجسته روحانی قم و تهران بودند به همراه سخنرانان روحانی و دانشگاهی در اصفهان، عمدتا در جهت اندیشه حاکمیت دین بر شئون اجتماعی تلاش می کردند.

علاقه مندان می توانند برای استفاده راحت تر از این متن فایل PDF آن را از اینجا دانلود کنند. (۴۶ صفحه)

همچنین شماره های قبلی این نشریه را از اینجا ببینید.

***

فرصت در غروب (شماره ۵)

به قلم جمعی از دوشیزگان و بانوان

چه می‌خواهیم؟!!

و چند مقاله دیگر

چاپ اول، زمستان پنجاه و دو

انتشارات فرصت در غروب- اصفهان- صندوق پستی ۵۹۲

پخش از انتشارات قائم- اصفهان، دروازه دولت

چاپ فردوسی- اصفهان

فهرست…

***

به نام خدا

دوازدهمین پیشوا

از: م.- ص.

مَنْ ماتَ وَ لَمْ یعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ مَاتَ مِیتَهً جَاهِلِیه.

(پاورقی: کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد، همانند دوران جاهلیت مرده است- حدیث نبوی)

چون کتاب مبین ما کتابی است طبیعی و ماوراء طبیعی و فرمانش بر اساس حکمت و فطرت استوار است همواره برنامه‌های دگرگون ناپذیر و منت‌های حق را مورد توجه قرار می‌دهد.

یکی از قوانین اصیل آفرینش قانون تکامل است. یعنی در جهان هر پدیده‌ای در این خط سیر، دائماً در حال حرکت است و این جنبش و جهش چه در جهان بی نهایت کوچک‌ها و چه در جهان بی نهایت بزرگ‌ها مسلماً وجود دارد.

«و الشمس تجری لمستقر لها، ذلک تقدیر العزیز العلیم- و القمر قدّرناه منازل حتی عاد کالعرجون القدیم لاالشمس ینبقی لها…» (سوره «یس» آیات ۳۹-۴۰-۴۱)

ولی درخشان‌ترین چهره افق هستی را چهره اصیل فناپذیر انسان تشکیل می‌دهد. و این چهره در خط سیر تکامل، سریع‌تر و با هیجان تر حرکت می‌کند. «امانوئل کانت» فیلسوف آلمانی می‌گوید: «چون همه موجودات در خط سیر تکامل حرکت می‌کنند بنابراین باید در منتهی الیه این خط سیر یک وجود کاملاً دور از منقصتی وجود داشته باشد که آن وجود ذات خداست».

و سرود حرکت کاروان انسان در این خط سیر چنین طنین انداز است:

« إِنَّ إِلى‌ رَبِّکَ الرُّجْعى»(*)، « وَ أَنَّ إِلى‌ رَبِّکَ الْمُنْتَهى»(**)

(*پاورقی: محققاً به سوی پروردگار بازخواهد گشت- سوره علق آیه ۸)

(** پاورقی: و کار خلق جهان به سوی خدا منتهی می‌شود- سوره نجم آیه ۴۲)

ولی انسان در این خط سیر دچار سقوط‌ها، گودال‌ها سرازیری‌ها و نابودی‌ها و مرگ‌ها می‌شود. برای اینکه انسان دچار این کوره راه‌ها نشود نیازمند به رهبرانی است که آن‌ها نسل انسان را از فرورفتن در مرداب‌های مرگ آسا نجات دهند.

در منطق کتاب آسمانی ما این رهبران به نام امام خوانده می‌شوند.

قرآن مجید می‌فرماید:

«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاهِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاهِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ»(*)

(*پاورقی: و آنان را پیشوای مردم ساختیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند و هر کار نیکو را (از انواع عبادات و خیرات) به خصوص بپا داشتن نماز و پرداخت زکات را به آن ها وحی کردیم و آن ها هم به عبادت ما پرداختند- سوره انبیاء آیه ۷۳)

و چون اساس دین ما بر وحدت نهاده شده است و هیچ برتری نژادی در بین توده‌های مسلم نباید وجود داشته باشد به مصداق:

«انّ هذه امتکم امتاً واحده و انا ربکم، فاعبدون»(*)

(*پاورقی: اینک طریقه واحد و دین یگانه شما آئین پاک اسلام است و من یکتا پروردگار و آفریننده شما هستیم، پس تنها مرا پرستش کنید- سوره انیباء آیه ۹۲)

بنابراین اساس اسلام برای نابود کردن عوامل افتراق و جدایی بوده است:

«لایلاف قریش- ایلافهم رحله الشتاء و الصیف- فلیعبدوا رب هذا البیت- الذی اطمعهم من جوع و آمنهم من خوف»(*)

(*پاورقی: برای آنکه قریش با هم انس و الفت گیرند– الفتی که در سفرهای زمستان و تابستان ثابت و برقرار بماند– پس به شکرانه این دوستی باید یگانه خدای کعبه را پرستند– که به آن ها هنگام گرسنگی طعام داد و از ترس و خطراتشان ایمن ساخت- سوره قریش)

این سوره قرآن بزرگ‌ترین درس را به بشریت می‌دهد، یعنی دو عامل بزرگ نابودکننده بشر: فقر و جنگ را معرفی می‌نماید.

تمدن امروز یک تمدن دکوراسیون و حباب صابونی است که هرگز بر یک تکیه گاه محکم و استوار نیست زیرا آماری از جنگ‌ها و جنایت‌هایی که به وقوع پیوسته است حاکی از این است که بشر آخرین مرحله سقوط را می‌پیماید. در جنگ جهانی دوم ۵۵ میلیون انسان کشته شده، ۵ میلیون ناپدید، ۲۰ میلیون ناقص الاعضاء، ۱۲ میلیون سقط جنین، ۱۸ میلیون لیتر خون به زمین ریخته، ۱۳۰ هزار مدرسه ویران، ۸ هزار لابراتوار و مراکز علمی در هم کوفته و ۴۰۰ هزار میلیارد گلوله منفجر شده است.

و اکنون نیز بودجه تسلیحاتی سالانه امریکا بالغ بر هزار میلیارد تومان است. در حالی که در جهان امروز ۵/۱ میلیارد گرسنه وجود دارد و در سال قریب ۶ میلیون کودک از گرسنگی می‌میرند.

مفاسد اخلاقی که دنیای امروزی را فراگرفته است بسیار وحشت آور است. اینجاست که می‌بینیم، هیچ مکتبی قدرت ندارد که بشر را به امن و امانت و صدق و صداقت واقعی فائق گرداند مگر کتاب مبینی که برخاسته از الهام پروردگار است.

و می‌بینیم که ملت‌های مختلف همگی به وجود آمدن یک حکومت واحد جهانی را آرزومندند به طوری که پلوتارک می‌گوید: مردم باید خود را جامعه واحدی بدانند و از یک قانون پیروی کنند.

والتر لیپمن می‌گوید: بشر در موقع مواجهه با مسائل سیاسی و اجتماعی نیازمند به قانون واحدی است.

برتراند راسل می‌گوید: علت فقدان حکومت واحد جهانی آن است که بشر مجری دانا و مقتدری نداشته است.

ژان ژاک روسو می‌گوید: تنها قوانینی قابل اجرا هستند که منشی مقدس داشته باشند.

و همان طوری که تاریخ گواه بر صدق گفتار ماست می‌بینیم که برهمنان در انتظار ویشنو هستند، همچنین ساکنین جزایر انگلستان در انتظار آرتور، مردم بالکان در انتظار مارکوب کرالی ویچ، نژاد ژرمن در انتظار یک سرباز، ایرانیان باستان در انتظار خجسته پهلوان و کیخسرو، یهود در انتظار عزیر، نصاری در انتظار مسیح و همچنین ما مسلمانان در انتظار مهدی (عج) هستیم.

دارمستراف می‌گوید: نقطه مشترک ادیان ظهور یک وجود فوق الطبیعه برای ایجاد نظم و عدالت است.

و می‌بینیم که سازمان‌های جهانی برای سامان بخشیدن به وضع دگرگون ملت‌ها به پا می‌شود تا بلکه بتواند یک صلح واقعی را در بین امت‌ها برقرار سازد. و سازمان ملل متحد و شورای امنیت و کنفرانس‌هایی هم چون کنفرانس ژنو و پاریس همگی ایجاد می‌شوند تا به بشر صلح عطا نمایند ولی در حالی که سازمان ملل ۲۸ سال از تأسیس می‌گذرد ملاحظه می‌شود که در خاورمیانه و هند و چین، جنگ‌ها و جنایت‌ها و خون ریزی‌ها در حال انجام است.

بنابراین به این نتیجه می‌رسیم که قوانین و دستوراتی که به وسیله فکر ناقص بشر به وجود می‌آید قدرت ندارد که یک صلح جهانی را مستوجب گردد.

اینجاست که یک حقیقت اصیل و مسلم روشن می‌شود و آن این است که رهبری این انقلاب عظیم باید به وسیله فردی دانا و توانا صورت گیرد.

و آن شخص با پایگاه عالی خلیفه اللهی و مقام مقدس بقیه اللهی انسان در ارتباط باشد پلی باشد بین ماده و معنی، انسان و سبحان، جهان طبیعت و عالم ماورای طبیعت و همچنین آن رهبر باید از کامل‌ترین و اصولی‌ترین قوانین زمان خود تبعیت نماید و چون امروز اصیل‌ترین و کامل‌ترین قوانین و ادیان، دین مقدس اسلام است بنابراین آن رهبر باید مسلمان باشد.

و بشارات به ظهور این رهبر را در گفته‌های پیشوایان دینی خود، به خوبی (و به کثرت) ملاحظه می‌کنیم. به طوری که در احادیث اسلامی ۶۰۰۰ حدیث درباره صاحب الزمان وجود دارد و این مسئله این قدر مهم است که مثلاً برای قوانین بزرگی همانند نماز در اسلام تنها ۴۴۰۰ حدیث وجود دارد و بعد از مسئله ولایت در اسلام که جانشینی حضرت محمد (ص) مختص پسرعموی ایشان حضرت علی (ع) گردید و درباره آن ۷۰۰۰ حدیث وجود دارد مهم‌ترین مسئله‌ای که چهره می‌نماید بشارت به ظهور مهدی (عج) است.

این مصلح جهانی به هنگام کثرت نابسامانی‌ها در زندگی بشری ظهور می‌فرماید و در آن موقع است که او تمام جهانیان را به پیروی از یک قانون مقدس واحد دعوت می‌نماید. و دستورات اسلامی در تمام جهان گسترش می‌یابد و آهنگ فضیلت خواهی همه جهان را فرا می‌گیرد.

این دین زنده و اصیل «انّ الدین عندالله الاسلام» جهانگیر می‌شود و حکومت جهانی واحد بشریت را در هاله ای از پاکی خواهد گرفت در آن هنگام است که:

«… وَلَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا یَعْبُدُونَنِی لَا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئًا»(*) عملی می‌شود و تمام جنگ و جنایت‌ها و خونریزی‌ها از میان بشر برداشته می‌شود و به جای آن صفا و پاکی خواهد نشست و ما در انتظار چنین روزی هستیم.

(*پاورقی: و به همه مؤمنان، پس از خوف و اندیشه از دشمنان، ایمنی کامل دهد که مرا بی گانگی بی هیچ شائبه شرک و ریا، پرستش کنند- سوره نور آیه ۵۵)

***

 

زن از دیدگاه اسلام

گفتگویی با فیلسوف و محقق بزرگ معاصر استاد مرتضی مطهری

در این گفتگو می‌خوانیم:

شخصیت واقعی زن، در زن بودن و زن ماندن است. و شخصیت کاذبش در تظاهر به مردی. و به عبارت دیگر در مرد نمائی است.

زن و مرد هرکدام به تنهایی ناقص و به وسیله دیگری و با دیگری کامل می‌شوند.

زن در قرآن و اسلام، همان زن در طبیعت است. من تردید ندارم که دیر یا زود طرح واقعی اسلام در مورد زن در جهان عملی خواهد شد.

***

در زمانی که کلمات، تهی از محتوای خویش به کار می‌روند و کاربردشان نیز فقط به همان قالب ظاهری آن‌ها منتهی می‌گردد؛ مشکل است کلمه «متعهد» را برای هر کس به کار گرفت. ولی در عوض در مقابل نام چهره‌هایی معدود، کلمات با تمام محتوای خویش کوچک می‌نمایند.

استاد مرتضی مطهری فیلسوف و پژوهشگر بزرگ معاصر از همین چهره‌های معدود به شمار می‌روند. این روحانی بزرگوار، به راستی به عنوان یک فرد متعهد و آگاه وظیفه خویش را در سطوح مختلف از تحقیق و تتبع گرفته تا نقد و بررسی مشکلات گوناگون و ارائه راه حل حلی منطقی به خوبی به انجام می‌رساند.

و حتی از درگیری قاطعانه با آن‌ها که با تیشه‌ی افکار فاسد خویش چه در رنگین نامه‌ها و چه از طریق وسایل ارتباط جمعی، سعی در ریشه کن ساختن اصالت‌های مذهبی و ملی ما دارند، واهمه‌ای ندارد. با وجود این، نه این بینش عظیم تکبری به همراه داشته است و نه ادعائی را. به همین جهت است که استاد مطهری نه به عنوان رئیس گروه فلسفه دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران، بلکه به عنوان شخصیتی استثنائی و فراتر از این عنوان‌ها در جامعه ما مورد توجه هستند.

آنچه وجود این مرد عزیز را در برگرفته تلاش است و همان طور که آمد تلاش در تمام سطوح، آن هم به عنوان انجام وظیفه. و به همین علت است که شاید بعضی‌ها با دید ظاهر بین خویش ناهماهنگی‌هایی در تألیفات ایشان می یایند. زیرا شارح توانای «اصول فلسفه و روش رئالیسم» را می‌بینند که با کتاب «داستان راستان» آن دانش آموز را نیز فراموش ننموده و در عین حال با مقالات مستند و کوبنده خویش در آن مجله زنانه، چگونه خانه‌هایی را که با زیربنایی از شن و ظاهری از فریب ساخته شده‌اند ویران ساخته، با قلم توانایی که بینش عمیق اسلامی را در خود نهفته دارد به پاسخ گویی یاوه‌های یک به اصطلاح قاضی مدعی شناخت، اقدام می‌نمایند.

همین درگیری‌ها و مشغله زیاد بود که فرصت زیادی برایمان باقی نمی‌گذاشت تا بیشتر سؤالاتی مطرح کنیم تا تو خواننده بهره بیشتری ببری. هرچند کتاب‌های ایشان که لیست بعضی از آن‌ها به دنبال این نوشته می‌آید، دریچه‌های گوناگونی از معارف اسلامی و مسائل و مشکلات اجتماعی را که مورد بررسی قرارداده‌اند، به روی خواننده می‌گشاید که بر هر پژوهشگری لازم است از آن‌ها نهایت استفاده را ببرد.

به علاوه باید متذکر شد پاره‌ای از این کتاب‌ها ده تا پانزده بار تجدید چاپ شده است که این خود استقبال عمومی را از آثار قلمی معظم له می‌رساند. حال قبل از اینکه متن این گفتگو را بیاوریم به ذکر نام چند جلد از آثار ایشان می‌پردازیم:

۱- پاورقی‌های مشروح بر کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم

۲- عدل الهی

۳- انسان و سرنوشت

۴- جاذبه و دافعه علی (ع)

۵- مسئله حجاب

۶- علل گرایش به ما دیگری

۷- خدمات متقابل اسلام و ایران

۸- داستان راستان (۲جلد)

۹- خورشید دین هرگز غروب نمی‌کند.

و این نیز متن گفتگوی ما:

سوال– خوب است سؤالاتمان را از اینجا شروع کنیم که مجموعاً تألیفات و آثار شما در چه قسمتی است و درباره چه موضوعی است؟

ج- آثار و تألیفات من در موضوعات مختلف است، جامع مشترک همه آن‌ها یکی نیست که در زمینه فرهنگ اسلامی است و دیگر اینکه همه آن‌ها در اثر یک احساس نیاز در جامعه امروز مسلمان ایران به وجود آمده است. این نیازها طبعاً گاهی با مسائل فلسفی سروکار دارد و گاهی با مسائل تاریخی و گاهی با مسائل فقهی و گاهی با مسائل اجتماعی با اخلاقی. این است که آثار من تنوع پیدا کرده است. برخی فلسفی است و برخی فقهی و برخی تاریخی و برخی اجتماعی که خودتان می‌دانید.

سوال– آثار و تألیفات خود را از کی آغاز کرده‌اید؟ اولین اثرتان کدام اثر است؟

ج– من در آخرین سال اقامتم در قم به عنوان مقاله و کتاب قلم به دست گرفتم یعنی در سال ۳۱ هجری شمسی. اولین مقاله‌ای که نوشتم در مجله‌ای بود که در قم به نام «مجموعه حکمت» منتشر می‌گشت و ظاهراً چند سالی بیشتر دوام نکرد. من اولین مقاله را در اولین شماره آن مجله تحت عنوان «محیط مساعد» نوشتم و بعد چند مقاله دیگر در تاریخ فلسفه که در بخش مخصوصی در آن مجله که عنوان بخش فلسفی داشت می‌نوشتم و در همان خلال یعنی در تابستان ۳۱ شمسی مقارن با نیمه شوال ۷۱ قمری پیش از ۱۵ سال و یک ماه قمری اقامت در حوزه علمیه قم به تهران منتقل شدم.

اولین اثر علمی به صورت کتاب در تهران منتشر شد و آن پاورقی‌های مشروح و مفصل بر مقالات پر مغز و فشرده حضرت استاد علامه آقای طباطبایی روحی فداه بود.

آن مقالات و پاورقی‌ها مجموعاً یک دوره خلاصه فلسفه است که به نام «اصول فلسفه و روش رئالیسم» نامیده شد.

استقبال فوق‌العاده‌ای که از آن پاورقی‌ها و از آن کتاب شد مشوق اولی من در کار تألیف بود.

سوال– از آن کتاب، تاکنون ۴ جلد یعنی اول، دوم، سوم و پنجم منتشر شده است ممکن است بفرمائید علت عدم انتشار جلد چهارم چیست؟

ج– این سؤالی است که خودم هم نمی‌توانیم به آن پاسخ بدهم، یعنی خودم هم درست نمی‌فهمم چرا این قدر به تأخیر افتاد، جوابی جز اینکه بگویم توفیق نصیبم نشده ندارم. ولی این قدر می‌توانم به علاقه‌مندان این کتاب مژده بدهم که ان‌شاء الله قبل از پایان امسال زیر چاپ خواهد رفت.

سوال– در سال ۴۶-۴۷ یک سلسله مقالات در مجله زن روز تحت عنوان: «زن در حقوق اسلامی» از جناب عالی منتشر شد که همان وقت علاقه‌مندان فراوانی در همه ایران پیدا کرد. ممکن است اولاً به اصطلاح شأن نزول آن مقالات را بیان کنید، ثانیاً بفرمایید چرا آن‌ها به صورت یک کتاب منتشر نشده؟

ج– اینکه می‌گویید شأن نزول آن‌ها چه بود لابد از این جهت که تعجب می‌کنید که چگونه شد و چه مناسبتی پیش آمد که من در مجله زن روز مقاله بنویسم. این تعجب به جا است. جریان خاصی پیش آمد و آن اینکه از طرف آن مجله در حدود دو ماه پیش از شروع آن مقالات، سمیناری تشکیل شده بود برای «مسائل خانواده و حقوق زن در جامعه امروز ایران» و بعد هم تصمیماتی اتخاذ شد خصوصاً یکی از سمینارچی ها یک قاضی دادگستری بود که قبلاً کتابی در این موضوع نوشته بود و من هم آن را خوانده بودم، بیش از دیگران حرارت به خرج می‌داد و یک طرح چهل ماده‌ای تهیه کرده بود که شاید بیش از نود درصد بر ضد مسلمات اسلام بود و آن طرح را در آن مجله چاپ و اعلام کرد که تدریجاً در یک سلسله مقالات از آن طرح دفاع خواهد کرد.

این طرح و آن سمینار و سایر سخنانی که از آن مجله و مجله‌های مشابه به گوش می‌رسید نگرانی زیادی در محافل مذهبی و روحانی به وجود آورد در همان ایام یکی از روحانیین مشهور و محترم به من تلفن کردند که آیا حاضری از نوشته‌های این مجله انتقاد کنی یا نه؟ من گفتم حاضرم اما نه به صورت حاشیه نویسی بر گفته‌های دیگران، بلکه به صورت یک سلسله مقالات منظم و اصولی. و گفتم آن آقای قاضی وعده کرده یک سلسله مقالات در دفاع از طرح خود بنویسد، من هم حاضرم در صفحه مقابل یک سلسله مقالات در دفاع از اصول اسلامی بنویسم.

بنا شد آن شخص محترم با اولیاء مجله تماس بگیرد و موافقت آن‌ها را جلب کند و خوشبختانه موافقت شد– ولی البته ابتدا با نوعی تلقی تلاش‌های مذبوحانه که بگذار حرف‌هایشان را بزنند تا خودشان بفهمند حرفی ندارند در سومین و یا چهارمین مقاله بود که مدیر مجله تلفن کرد که این مقالات عجیب انعکاسی پیدا کرده و جا بازنموده است. ۳۱ مقاله در این زمینه نوشتم.

اما علت چاپ نشدنش باز مربوط به خود من است. من به امید اینکه آن‌ها را تکمیل کنم با همه تقاضاهای زیادی که همیشه مواجه هستم از چاپ آن‌ها امتناع کرده‌ام ولی امسال چاپ شدن بعضی از آثارم بدون اجازه و اطلاع من سبب شد که اندرز شرکت انتشار را بپذیرم و برای چاپ بفرستم. فعلاً در اختیار شرکت انتشار است و شنیده‌ام مشغول مذاکره با چاپخانه برای قرارداد چاپند. البته در نظر دارم مقدمه‌ای مشروح بر آن بنویسم که تا حدی جبران کسری مسائلی که در آن مقالات طرح نشده است بشود.

سوال– ما با آثار چاپ شده شما آشناییم. ممکن است آثار چاپ نشده خودتان را اعم از آنکه فعلاً در دست تألیف است و یا کارش تمام شده ذکر کنید و ما را در جریان بگذارید.

ج من اثری که صد درصد تمام و آماده چاپ باشد ندارم. اگر صد درصد آماده بود چاپ شده بود ولی آثاری که نزدیک به اتمام است و طولی نمی‌کشد که کاملاً آماده چاپ خواهد شد عبارت است از:

۱- جلد چهارم اصول فلسفه

۲- مقالات «سیری در نهج البلاغه» که در مجله مکتب اسلام منتشر می‌شود و بنا است در قم چاپ شود.

۳- «مسئله بردگی» بحثی است مشروح درباره آزادی و بردگی، و خصوصاً بردگی از نظر اسلام. این بحث تکمیل شده درس‌هایی است در انجمن اسلامی پزشکان

۴- «اسلام و مقتضیات زمان»، این ها نیز تکمیل شده بحث‌هایی است که در انجمن اسلامی پزشکان و جاهای دیگر ایراد شده است.

۵- «مسئله امامت» این ها نیز تکمیل شده بحث‌هایی است در انجمن پزشکان.

۶- «سیره نبوی»

۷- «حماسه حسینی»

۸- «مسئله ربا»

این ها و یک سلسله یادداشت‌های دیگر در زمینه‌های مختلف. چیزی که خیلی مایلم فرصتی پیدا کنم و پس از یک بررسی چاپ کنم حاشیه‌ای بر «منظومه سبزواری» و تعلقاتی است بر «اسفار» تا خدا چه خواهد.

سوال– یکی از کتاب‌های شما «مسئله حجاب» است. بنابر آنچه قبلاً این کتاب نیز در اثر احساس احتیاج نوشته شده است، ممکن است درباره این کتاب توضیحی بدهید.

ج به طور کلی آنچه من در مورد وظائف یا حقوق زن نوشته‌ام زمینه اعتقادی دارد و لااقل زمینه اعتقادی‌اش بیش از زمینه عملی است.یعنی در اثر این احساس نوشته شده که مسئله زن در اسلام در اثر شناخته نبودن فلسفه اجتماعی اسلام و روشن نبودن برخی مسائل برای عموم از جنبه فقهی، سبب شده است که برخی از این رهگذر علیه معتقدات اسلامی نسل جوان خصوصا طبقه زن تبلیغ کنند.

به عبارت دیگر مقررات اسلام را به عنوان نقطه ضعفی از نظر اصالت الهی اسلام مورد حمله قرار دهند.این بود که بر خود وظیفه و واجب دیدم که منطق الهی و غیرقابل خدشه اسلام را در مسائل مربوط به زن روشن کنم. من احساس کردم که مسئله زن در اجتماع ما صرفا یک مسئله عملی نیست  بالاتر است با عقائد اسلامی سر و کار پیدا کرده است اگر تنها مسئله عمل مطرح بود من این قدرها احساس ضرورت نمی‌کردم.

سوال– شما که در مورد زن تحقیق و مطالعه دارید ممکن است بفرمائید شخصیت واقعی زن در چیست و شخصیت کاذب‌اند کدام است؟

ج شخصیت واقعی زن در زن بودن و زن ماندن است و شخصیت کاذبش در تظاهر به مردی و به عبارت دیگر در مرد نمائی است. در متن طبیعت نه مرد و نه زن به تصادف مرد یا زن نشده‌اند و چنین هم نیست که یکی از این دو کامل و دیگری ناقص آفریده شده است.

بلکه هر کدام به تنهائی ناقص و بوسیله دیگری و با دیگری کامل می‌شود، این دو مکمل یکدیگرند. از وقتی که گروهی از زنان- تحت تأثیر تبلیغات مردانی مزور که هدفشان شکار کردن زن بود- چنین معتقد شدند که مرد جنس کامل است و زن ناقص و زن باید این نقیصه خود را در جبهه مردان تکمیل کند این تظاهر به مردنمایی و شخصیت کاذب به وجود آمد.

زن و مرد در حکم اینکه هر دو انسانند استعدادهای مشترک علمی فنی مذهبی اجتماعی و انسانی دارند و هر دو باید این استعدادها را پرورش دهند ولی به حکم اینکه حساب شده مرد مرد شده نه زن، و زن زن شده نه مرد، در همه شئون علمی و فنی و مذهبی و اجتماعی تنوع استعداد جنسی مشهود است و هرکدام باید همان رسالتی را که خلقت بر عهده‌اش گذاشته انجام دهد.

به قول الکسیس کارل در هر سلول زن نشانه‌ای از جنسیت او هست، و لذا در هر سلول مرد هم نشانه‌ای از جنسیت او هست – زن در قرآن و اسلام همان زن در طبیعت است و هر راهی غیر از این منجر به تباهی زندگی خانوادگی و بالتبع زندگی اجتماعی می‌شود و سرنوشت نهایی هم شکست است. من تردید ندارم که دیر یا زود طرح واقعی اسلام در مورد زن در جهان عملی خواهد شد.

***

 

حکمت پذیران

«چه بسیار است پندها و عبرت‌ها و چه کم هستند حکمت پذیران» (از فرمایشات حضرت علی علیه السلام )

***

چه می‌خواهیم؟!!

«آن‌ها که چشمانشان از تقلید و بردگی کور شده است، نمی‌توانند حقایق بی پرده را درک کنند. این فرهنگ و تمدن نیمه مرده‌ی اروپایی چگونه می‌تواند کشورهای ایران و عرب را حیات نوین بخشد، هنگامی که خود به لب گور رسیده است؟» (علامه اقبال لاهوری)

تردیدی نیست، که نکات چشمگیری از رفتار ما، آن چنان که باید با موازین و اصول جامعه متحرک و روشن اسلامی وفق نمی‌دهد. این عدم توافق، نتیجه اولیه‌ی ناآشنا بودن ما با اصول اساسی دین مترقی‌مان، و در عین حال بی تفاوت بودن نسبت به آنچه آشنایش هستیم، می‌باشد.

تا حدی مشکل است کنجکاوی بیشتری در مورد علل، پاره‌ای وازدگی‌های مذهبی به عمل آید چون هم اکنون آنچنان عوامل در هم آمیخته گردیده‌اند، که تفکیک و مشخص ساختن همه‌ی آن‌ها تا حدی محال می‌نماید.

در یک ارزشیابی ابتدائی، پی می‌بریم که تا چه حد فراسوی واقعیات گام بر می‌داریم، و در این گام برداشتن همان طور که اشاره گشت، بی تردید عواملی در هم آمیخته؛ منتها با راه‌های ورودی مشخص، دخالت دارند.

تمایل به پیگیری علل رفتار نابهنجار اجتماعی تا حدی به خاطر ویژگی‌های عصر ما– همانند تمایل به بی خبری از آن هم اکنون به وجود آمده، منتها شناخت راه تصحیح مسیر، خود مشکلی تازه گردیده است. تفسیر و موجه نشان دادن رفتار و اینکه آیا آنچه از فرد– به عنوان فرد آشنا به مسیر- سر می‌زند در آن سویش انضباط و گذشت اجتماعی نهفته است یا خیر؛ در جداسازی رفتار مناسب و نامتناسب و همچنین متظاهرانه، ایجاد اشکال می‌نماید.

به علاوه سرزنش کنندگان اکثراً خود از روشی یکنواخت و طبیعی و قابل قبول برخوردار نیستند. و روشی یکنواخت و طبیعی و قابل قبول برخوردار نیستند. و این خود علتی اساسی در رویگردانی آنان که آماده پذیرش رفتار صحیح اجتماعی هستند، به حساب می‌آید.

پذیرش عجولانه‌ی ره‌آوردهای دنیای غوطه‌ور در آلودگی غرب، با توجه به شرایط زیستی و اجتماعی خودمان، و ترویج و گسترش و دامن زدن به آن، از طرف عواملی شناخته شده و مزدور، آن چنان در ایجاد یک برهم زنی غم انگیز مؤثر بوده و خواهند بود که تاوان آن را به این سادگی حتی در ذهن نمی‌شود پرداخت.

آینده چندان دوری را نخواهیم دید، اگر تحولی اساسی پیش نیاید، که دیگر بازشناسی نمونه‌های رفتار ما از آنچه اصیل و واقعی است با آنچه تحفه‌ی تمدن در حال مرگ غرب است، امکان پذیر نباشد و در این میان بازنده‌ی بزرگ ما هستیم که لااقل به آن درجه از تکنیک و فنی که غرب به آن رسیده است نیز نرسیده، ولی خصوصیات یک جامعه رو به سقوط را دارا گشته‌ایم.

اگر بخواهیم نمونه‌های رفتاری خود را از آن عروسک‌های وطنی، که خود ترجیع‌بند پوچ هرزگی‌های وارداتی را تکرار می‌کنند، اقتباس کنیم- همان طور که با کمال تأسف چون موریانه بر جدار خانواده‌ها راه یافته و نمونه‌اش سریال‌های سرگرم کننده!!! تلویزیونی است– دیگر به آنچه روزی می‌شد افتخاری برایمان بیاورد، بایستی به دیده‌ی حسرت بنگریم.

هر یک از ما– به عنوان یک فرد مسلمان، آن هم مسلمان متعهد در قبال جامعه، در تصحیح رفتار نابهنجار خویش در ابتدا، و تصحیح رفتار دیگران پس از آن مسئول هستیم و هیچ کدام از ما این حق برایمان به ثبت نرسیده است که دیگران را متهم به کجروی و رفتار ناشایست نماییم در صورتی که رهبر بزرگ ما خود دلی آکنده از درد و غم، به جهت رفتار ناشایست مدعیان پیروی از مسیر اسلام، در سینه دارد.

از سوی دیگر خلاصه شدن ایده آل های افرادی صرفاً در امور مصرفی – همانند پیروان ناخلف موسی– آن هم در یک تهاجم ناشناخته به مصرف هر چه بیشتر و نادیده انگاشتن نیازهای واقعی، از عواملی است که در صورت ادامه نمی‌تواند ترسیم کننده نمودار خوبی برای آینده ما باشد.

درگیر و دار تضاد با تمدن صادراتی و تکنیک، آنچه بدین جا می‌رسد بادروبه ایست مسموم که ناآگاه و مشتاق به استقبالش رفته و می‌رویم و در این امر تردیدی نباید روا داشت که با این نحوه گزینش راهی که می‌رویم به ترکستان است. و در اینجاست که به یاد نوشته محققی می‌افتم که فراتر از احساس، جامعه را نگریسته و در یکی از روزنامه‌های عصر تهران اینطور اظهار نظر کرده بود:

«اگر بخواهیم ظرف ده بیست سال آینده به پای کشورهای پیشرفته برسیم، حداقل بایستی هم اکنون در سطح ده بیست سال قبل آن‌ها باشیم» و در دنباله‌اش باید افزود و اگر آنچه را هم اکنون می‌گوییم پیشرفت بدانیم خیلی زودتر از آن‌ها سقوط خواهیم کرد، چون آن‌ها اگر هنوز برپای ایستاده‌اند به خاطر آن چیزی است که ما با آن سال‌ها فاصله داریم و از گذشته‌های شکوهمندمان نیز فقط سایه‌ای باقی مانده است که آگاهیم سایه‌ها، سایه‌اند. و شاید حرفشان این است:

در این غروب،

در این تلاقی دردآور،

در انتظار کدامین ستاره‌ای، ای دوست؟

باور نمی‌کنی

دریاچه‌های شرق

– آن بی‌کرانه‌های پسین-

استحاله به مرداب می‌شوند.

***

 

تربیت

«فرزندان خویش را احترام بگذارید و نیکو تربیتشان کنید.» (از فرمایشات رسول اکرم ص)

***

از یتیمی به خدا

از: منیژه – ط

برای آن‌ها که غربتشان را، تنهایی‌شان را و اشک‌هایشان را فقط دیوارهای سرد شاهدند و برای آن‌ها که از زوایای روح این گونه افراد، آگاهی ندارند.

***

این ترانه ایست بر حالت احتضاری که آرزوهای یک یتیم را فرا گرفته است…

و نگارشی است خفته، از احساسی تألم آور و دردناک،…

و این نامه‌ای است از یک یتیم به خدا…

خدایا…. با تو سخن می‌گویم. چون جز تو دیگری را شنونده قصه‌ی آلام خود نمی‌شناسم.

با تو راز و نیاز می‌کنم و برای تو قصه می‌گویم. قصه‌ای که خود بر آن آگاه‌تری.

تا یاد دارم از آن زمان که دست چپ و راست خود را شناخته‌ام جز «غم» هم آغوشی نداشته‌ام و اکنون چندی است که هم‌خوابه‌ای دیگر به نام بلوغ تار و پودم را بلرزه درآورده است.

با اینکه وجودم را نمک زاری بیش نمی‌دانستم ولی بادهای بهاری بلوغ، جنب و جوشی را در وجودم به وجود آورده. ابتدا پشیزی برای این مهمان ناخوانده قائل نبودم، چون برای اندوه زده‌ای چون من حرکت و سکون یکسان بود و من فقط منتظر بودم که به ایستگاه پایان‌ها برسم.

از چهره‌ی مادرم، چیزی به یاد ندارم. چون آن روز که او از دنیای ما زمینی‌ها گریخت؛ هنوز نمی‌توانستم تصویرها را در دیدگاه مغزم طوری جایگزین سازم که به خاطرم بماند. و موقعی هم رنج بی مادری بر سینه‌ام چنگ زد که آوای دهشتناک نامادری در قالب جملاتی به ظاهر معصومانه در گوش پدرم دمیده شد.

از آن روز تا به حال آرزو دارم یک روز نگاه پر عطوفت او را بر صورتم دوخته بینم.

اوه خدا… چرا مرا با مادرم نبردی؟ چرا مرا به ابدیت بزرگی که ورای این زندگی ست راه ندادی؟ برای چه؟ برای اینکه رنج کشم؟ برای اینکه گوشه‌ای از بار اندوه جهان را بر دوش خود حس کنم؟

اوه خدای من!!… گریه کنم، زاری نمایم، به بیابان‌ها سر نهم؛ نمی‌دانم چه کنم، نمی‌دانم…

خدایا مگر من با نابرادری و ناخواهری خود چه فرقی دارم که آن‌ها با قیافه‌های مضحکشان (نه اینکه بخواهم قیافه‌شان را مضحک ترسیم کنم به راستی مضحک هستند.) باید سر بر سینه پدر نهند؛ بر زانوی مادر نشینند، کلمات شیرین در گوششان زمزمه شود، لباسشان را آن طور که میل دارند تهیه کنند و بدون ناراحتی برایشان خریده شود.

ولی من… من در آرزوی نگاه پرمحبت پدرم بسوزم، شعله‌های حسرت محبت، حسرتی که حق مسلم هر فرزندی است تار و پودم را بسوزاند و بالشم مکنده اشک‌های بی پایان من باشد. اگر لباسی بخواهم با صدها حرف و کلمات از خنجر تیزتر و از زهر تلخ‌تر که به سویم سرازیر می‌گردد، آنچه را که خود می‌خواهند برایم تهیه می‌کنند.

فقط حرکات من است که مورد نقد واقع می‌گردد و حتی پدرم از درهم کوبیدن غرور من در نزد دیگران ابائی ندارد. چرا؟ برای اینکه من یتیم هستم. اگر کسی ادعا دارد که نیازی به محبت از طرف پدر و مادرش نداشته است این ادعای پوچی است.

یک یتیم تخته پاره‌ای است بر اقیانوس خشمگین و طوفانی اجتماع. آن هم اجتماعی که هر کس تکاپویش بر این است که گلیم خویش را از آب بیرون کشد.

اوه خدای من. من با تو سخن می‌گویم، چون می‌دانم کسی زبان مرا نمی‌فهمد. زبان من، زبان اندوه زده‌ای است که به جای قرار گرفتن سرش بر دامان مادرش، آغوش سرد سنگ‌های کنار حیاطشان برویش گشوده شده است. و او هم سیلاب اشک‌هایش را بر دامن بی احساس آن‌ها فرو می‌چکاند.

وای؛ خدای من از آن روز که دیوانگی می‌خواستم بکنم و چقدر متشکرم از تو که با دستی غیبی از ره انحراف، انحرافی که سقوط در گردابی دردناک‌تر از هر چیز را برایم به وجود می‌آورد، وارهاندیم. اما آخر خدای من، چرا پیک مرگ را برای بردنم نمی‌فرستی؟ چه احتیاجی است به تک درختی خشکیده در میان دشتی سرسبز؛ جز اینکه اندوه وجودش را از آنچه همه دارند و خود عاری از آن است درهم فشارد و وجود طوفان زده‌اش را در دریای ماتم غرق ساخته یابد.

خدایا صبرم به پایان رسیده است، دیگر جامی هستم که لبالب آن را شرنگ غم پر ساخته است. اگر بخواهم بر این سبوی پر از رنج دری قرار دهم، بالاخره فشار مواد درونی‌اش منفجرش خواهد نمود. و اگر بخواهم این چنین نکنم دیگر تحمل تمسخر دیگران را ندارم، نمی‌توانم غرورم را، تنها بازمانده وجودم را به دیواره جام احساسم بکوبم و هر دو را شکسته و در هم ریخته یابم.

خدای من، آیا تو را گناه کار بدانم؟ اوه – هرگز، نفرین ابدی آسمان‌ها بر من اگر چنین بیندیشم. ولی آخر تو هم دست رحمت خویش را از آستین آسمان‌ها به درآر و با سر انگشت عطوفت اقیانوس مانندت غریقی را از دریای اندوه وارهان، وارهان از این همه رنج و ببر او را به آسمان‌ها، به آنجا که جز صفا و پاکی نقشی نیست، تا از این دنیای زمینی‌ها رهایی یابد. تا تمسخرشان را دیگر نبیند، تا آن‌ها از دیدن اندوه او هر چه بیشتر بچه‌هایشان را به آغوش نکشند و در گوششان زمزمه ننمایند: «اوه… فرزندم الهی یتیم نشوی» و آنگاه نگاهی را که هرگز تاب تحملش را ندارد، یعنی نگاه ترحم را، ترحمی که به یک سگ هم می‌کنند، به رویش دوخته نبیند.

***

این محتوای یک نامه بود و نگارشی ناقص از آن محتوا. ما را با طرز فکر و برداشت نگارنده آن موافقت کامل نیست، ولی در اینجا آوردیمش تا شاید آنان که از دنیای این محرومان دور هستند گوشه چشمی نه به صورت «ترحم» بلکه به صورت «وظیفه» به این فضا افکنند که خود مقدمه‌ای بر احساس مسئولیت باشد.

***

 

وظیفه من، به عنوان یک دختر مسلمان

از: زهره – الف. (دانش آموز)

در این امر تردید نیست که دنیای ما به سوی فضائی دور از اخلاقیات چهار نعل پیش می‌تازد. و در این امر نیز تردیدی نیست که عواملی آگاهانه و تحت حمایت بیگانه، این مسیر را منطقی جلوه گر می‌سازند و گروهی نیز ناخودآگاه دنباله روی این طرز فکر هستند.

ضربات کوبنده‌ای که چند کلمه مانند: «امل»، «عقب مانده» و «مثل خاله خانباجی‌ها» بر طرز فکر افراد سطحی، بدون شناخت و دمدمی مزاج وارد می‌آورد، غیرقابل انکار است. و چون متأسفانه اکثر افراد به اصطلاح تحصیل کرده ما هم جز چند جلد کتاب درسی که آن هم تا حدی به اجبار می‌خوانند، مطالعاتی ندارند و خارج از این چند جلد کتاب، آن هم برای اظهار فضل، رنگین نامه‌های زنانه را که سراپا مروج بی بند و باری، غرب زدگی؛ کوبیدن اصالت‌های خانوادگی و به فحشاء کشاندن دختران معصوم است، مورد مطالعه قرار می‌دهند.

باید دید چرا این مسیر، این چنین پرطرفدار شده و حتی جوامع مذهبی نیز با درصد خالص نمی‌توانند از این عوامل فریب ارتباط جمعی به دور باشند.

والدین یکی از عوامی اصلی وازدگی از نقشی است که یک دختر مسلمان بایستی به عهده بگیرد. اینان را می‌توان به دو گروه اصلی تقسیم نمود. گروهی که خود در فضای عوامل فریب سیر می‌کنند که اگر به ندرت، آن هم بر اثر شرایط خاص محیطی، دختری از ایشان خواست به وظایف اصیل و اساسی یک دختر بیندیشد، مسخره‌اش می‌کنند و او بایستی فولاد باشد تا در مقابل ضربات پتک آسای نیشخندها و زهرخندهای آن‌ها و اقوامش مقاومت نماید و یا اینکه هم رنگ آنان گردد.

گروه دوم مذهبی‌ها هستند، که اینان را نیز می‌توان به دو دسته تقسیم نمود، اول آن‌ها که مذهبی هستند چون بعضی شرایط ایجاب می‌نموده. بنابراین آزادی و بی بند و باری فرزندانشان نوعی جبران به اصطلاح محدودیت‌های آن‌ها به حساب می‌آید و آن‌ها خود محرک این آزادی‌های بی حد و حصر و مشوق فرزندان خویش هستند. دوم آن‌ها که دلشان می‌خواهد دخترانشان در فضای اسلامی رشد کنند ولی چون خودشان عملاً مسلمان واقعی نیستند و در اعمال و رفتار و عقایدشان تضادهایی با مسیر اسلام یافت می‌شود، خواه ناخواه فرزندانشان در عمق، احساس آشنایی با اسلام نمی‌نمایند و جز مسلمان شناسنامه‌ای نمی‌توان بر آن‌ها نامی نهاد.

در ورای اینان، تعداد معدودی هستند که با شناخت کامل نسبت به مسائل اسلامی و جستجوگری و مطالعه دقیق، مسیر اساسی اسلام را شناخته و خود رهنمون عزیزان خویش هستند هر چند این فرزندان نیز در شرایط اغواء کننده به سختی می‌توانند مقاومت کنند.

روی سخن با آن‌هاست که می‌خواهند به مسیر این گروه آخر بپیوندند و نیز افراد همین گروه که سخت باید صخره باشند تا تاب امواج سهمگین مفاسد را آورده و با استواری علاوه بر مقابله، درهم شکننده‌ایم امواج فساد و تباهی باشند. باید به مطالعه صحیح اقدام کنند. عقاید، نظریات و مسائل طرح شده را همان طور که اسلام دستور می‌دهد با دقت بررسی کنند. از هر چیز قسمت مفید آن را گرفته و مظاهر مفسده انگیزش را به دور افکنند. فکرشان را در مسیر منطقی سیر دهند و از تزلزل در فکر و عقیده دوری جویند. به تمسخرهای آن‌ها که خود در بی پناهگاهی به سر می‌برند توجه نکنند و بدانند یک فرد غیر معتقد، هیچ گاه نمی‌تواند آرامشی را که یک فرد معتقد و مؤمن داراست، دارا باشد.

و در نهایت باید این امر را همیشه در نظر داشته باشند که آن که چون پر کاهی بر روی امواج افکار دیگران سیر می‌کند، و هر آن بازیچه دست این و آن است؛ هیچ گاه قابل مقایسه با آن شخص نیست که در سنگر مستحکم عقایدی منطقی به سر می‌برد. هرچند او آماده تحمل هرگونه ناراحتی و سختی است. زیرا در سرلوحه فکر و برنامه‌اش عبارت: انما الحیوه عقیده و جهاد (زندگی پیکار باشد در ره اندیشه ها) حک شده است.

***

 

اندیشه

«قبل از آنکه بر دشمن خود حمله کنی، اندیشه کن.» (از فرمایشات حضرت علی علیه السلام)

***

به دنبال هاجر؛

در گریز از سراب

یادداشت‌هایی از سفر حج «قسمت چهارم»

از: نفیسه – ن.

«این ها درد و دل‌هایی است از یک دیدار شکوهمند، و حرف‌هایی و برداشت‌هایی. قبلاً بخش‌هایی از آن را خواندید و اینک چهارمین قسمت آن از نظرتان می‌گذرد.»

عصر دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۵۰

دوباره در ماشین نشسته‌ایم و جای ناراحت، این کامیون کوچک یک مسافرت خسته کننده را نوید می‌دهد. از کوچه‌ها و خیابان‌های مکه، که می‌گذریم می‌افتیم در خیابان اصلی و جریان ماشین‌ها، که سیل وار به سمت عرفات در حرکتند.

اما زودتر از آنچه فکر می‌کردم چشمم به زمینی می‌افتد که چادر سپید برسرکشیده است. تا چشم کار می‌کند از این دامنه کوه‌ها تا آن دامنه، برجستگی چادرهاست. من انگار ذوق زده شده‌ام، پیاده می‌شوم و در طول جاده راه می‌افتم. مردم دسته دسته و ماشین ماشین، از راه می‌رسند. همه سرگرم، پر جنب و جوش و پر سر و صدا. چادرهای مخروطی، دشت را پوشانده و هر دسته مخصوص یک کاروان است. مطوف ما «طاهر فتحی مغازل» است که در چادر، غلیان به دست روی مخده گران بهایی لمیده است.

آسمان ابرآلود است، اما افق شعاع قرمز خویش را برکناره ابرها می‌پاشد. به جای پاهای مردی که روی کوه‌ها مانده است می‌اندیشم. او که از وحشی گری دشمنان به این کوه‌ها پناه آورده و به عمق زندگی سفر کرده است. اکنون من نیز چنین نیازی دارم. اما با اینکه به نزدیکی کوه‌ها رسیده‌ام، قدرت ندارم از کوه‌ها بالا بروم، حتی کوه نیز پر است از آدم‌هایی که مثل میخ روی آن کوبیده شده‌اند.

برمی‌گردم به چادرمان. زن‌ها به دعا و نماز مشغولند. پیرزنی از افراد کاروان گم شده و این مسئله‌ای است برای گفتگو و جیر و ویر بیشتر. مسئولین کاروان تا مدت‌ها از شب رفته به دنبال او می‌گردند. شب تا نزدیک سحر به دعا و نماز و نیاز می‌گذرد. این لحظه‌ها لذت بخش است و به من آرامش مطبوعی می‌بخشد. این نیایش گروهی. این سازندگی و صیقلی کردن گروهی. از هر گوشه چادر آهنگی برپاست و از هر گوشه چشمی، اشکی روان بر گونه‌ها.

صبح با جستجوی پیرزن گمشده آغاز می‌گردد. هوا خنک است. من شب را در آرامش و خنکی دلپذیر این هوای آزاد گذرانده‌ام و سرحالم. به هوای گردشی بامدادی و سیاحتی و جستجوی کاروان «ب» می‌روم بیرون. مردهایی که مسئول کاروان هستند با لحنی تمسخرآمیز مرا از این کار باز می‌دارند.

من راهم را عوض می‌کنم و اعتنایی نمی‌نمایم. گم شدن یعنی چه؟ همه خیابان‌ها اسمی دارد و وقتی چهارراه‌ها را در نظر بگیری دیگر گم شدن معنی ندارد. مدت‌های زیاد می‌روم. تمام بیابان غرق زندگی و شور است و تکه به تکه نام این کاروان و آن مطوف به چشم می‌خورد. سرانجام ماشین متعلق به «حج ب» به چشم می‌خورد. خسته‌ام ولی عشق به یافتن بابا و مامان مرا به هر سو می‌کشاند. درون انبوه چادرها ولو می‌شوم.

کامیون‌ها، ردیف بی شمار چادرها را از هم جدا می‌کند. دیگ‌های سنگین غذا را جلو چادرها برپا کرده‌اند و دود و دمی و رفت و آمدی، در این شلوغی است که چشمم می‌افتد به زنی که دو نفر بازویش را گرفته‌اند و تلاش می‌کند تا خودش را به من برساند. من او را می‌شناسم، آیا او همان زن نیست؟ همان زن گمشده کاروانمان؟ زن علیرغم ممانعت مردها به سویم می‌آید، به مردها می‌گویم اجازه دهید ببرمش، اما می‌ترسند او را به دست یک زن دیگر رها کنند. زن برای مردها موجود بی دست و پایی است. هر چند برایم رنج آور است ولی می‌گذارم تا آن مرد همراهمان بیاید.

بالاخره مامان و بابا را پیدا نمی‌کنم، اما عروس گمشده را با سلام و صلوات می‌رسانیم به چادرمان! عصر ساعت ۵ شام شن داری به خوردمان می‌دهند و بلافاصله حرکت به سوی مشعر. ماشین‌ها در سه راه اصلی در حرکتند، گویی ستاره‌های نورانی در جریانند و صدای بوق و توقف‌های پی در پی این خطوط نور این قطع نمی‌شود. این سه خط در دل کوه به یک نقطه نورانی می‌پیوندند که لحظه به لحظه بزرگ‌تر شده و راننده با اشاره انگشت می‌گوید: مشعر.

از دروازه مزدلفه (محل ورود به مشعر) به بعد ماشین‌ها چسبیده به هم کناره جاده را انباشته‌اند و بالاخره جایی پیدا می‌شود و ما همان جا کنار ماشین پتوها را پهن می‌کنیم و می‌نشینیم به ریگ جمع کردن. بیابان انباشته است از ماشین و قیل و قال مردم. ما خسته‌ایم و آسمان صاف و هوا مطبوع و شن‌ها نرم و همه چیز آماده برای خفتن.

این چند روز، هر لحظه که می‌خوابم و چشم‌ها را می‌بندم گویی درون مغزم ردیف ماشین‌هاست که می‌گذرد و شلوغی مردم. در این شب و زیر آسمان صاف عمیق با آرامشی مطبوع به خواب می‌روم نیمه شب که بیدار می‌شوم و به صداهای شب گوش می‌دهم. کسانی فریاد می‌زنند و گمشدگان را می‌طلبند. از نزدیک صدای گفتگویی می‌آید. مدتی گوش می‌دهم صدای دکتر است و یک مرد عرب که با انگلیسی و عربی درهم و برهم حرف میزند.

می‌نشینم. پای دود و دم اجاق، مردک مشغول پختن است. می‌روم و کنار آن‌ها به روی شن‌ها می‌نشینم. صورت مرد در نور آتش مهیب شده است. جوان است و تلاش می‌کند به هر نحو شده با انگلیسی بد لهجه‌ای حرف بزند. مرد معلم است، معلم شیمی و زن ندارد. سرانجام غذا که برنج و روغن و گوجه فرنگی و کنسرو ماهی است پخته می‌شود. بعد چای درست می‌کند و یک استکان به ما تعارف می‌نماید. مثل اینکه نعناع در آن ریخته‌اند. اما هر چه هست در خنک صبحگاهی و با بیسکوئیت‌های خشک می‌چسبد.

بعد از اذان حرکت به سوی «منی». باید از طلوع آفتاب از دروازه تحسر (دروازه خروج از مشعر) بگذریم. به این علت هجوم ماشین‌ها در این مدت تعیین شده (از اذان صبح تا طلوع آفتاب) بسیار کند است به طوری که رسیدن به منی کاری محال به نظر می‌رسد.

اکنون رسیده‌ایم. پای کوهی برایمان چادر زده‌اند و سراسر چادر را تشک ابری پهن کرده‌اند. به محض رسیدن آشپزها و قهوه‌چی‌ها عازم رفتن برای «رمی جمره» می‌شوند. دکتر نیز می‌رود و من نیز. آن‌ها ابتدا از بردن من اکراه دارند چون عجله دارند و می‌گویند تو پای ما نمی‌رسی. ناچار من نیز به تبعیت از آن‌ها کفش‌ها را درمی‌آورم و هالووار دنبالشان می‌روم. به دور یک تکه سنگ غلغله است و ریزه سنگ‌ها است که بر سر و کله‌اش می‌خورد. این سنگ سمبل شیطان است، وقتی مجبوری با فشار سرو دست و پا بروی جلو و سنگ‌ها را به شیطان بزنی حس می‌کنی رها شدن از خود را و کشیده شده توسط جمع را، خسته برمی‌گردیم. حالا دیگر می‌شود پس از ذبح قربانی از حال احرام به در آمد.

نزدیک ظهر دکتر صدایم می‌کند. آن پائین در چادر مردها. بابا و همسفرشان نشسته‌اند به اتفاق آن‌ها می‌روم به هتلشان، اتاق آن‌ها خنک است و می‌توانند از حمام استفاده کنند ولی با این حال چادر خودمان چیز دیگری است. در کنار مردم بودن می‌ارزد که گرمای چادر را تحمل کنی.

۴ شنبه در منی ۶/۱۱/۵۰

زندگی دسته جمعی درون چادر بزرگ مخصوص زنان، طعم شیرینی دارد. همه با هم آمیخته‌اند، همه با هم غذا می‌خورند، نماز جماعت می‌خوانند، با هم می‌خوابند و می‌گویند و می‌شنوند. صرف نظر از بعضی مسائل که مرا از آن‌ها جدا می‌کند از این نحو زندگی لذت می‌برم. شاید اگر قرار بود مدت زیادی این طوری زندگی کنم نمی‌توانستم تحمل کنم ولی در این زمان کوتاه برایم دلپذیر است. مدت بسیاری از عمرم به گونه‌ای گذشته است که از بالای یک پشت بام بلند به خیل جمعیتی که در پائین می‌گذرند نگریسته باشم، هرگز درون آن‌ها زندگی نکرده بودم. اکنون با چند نفر از زن‌های جوان بیرون چادر نشسته‌ام.

شب، گرچه بر همه جا گسترده است سیاه نیست و می‌شود همه اطراف را به خوبی از نظر گذرانید. روی کوه، در یک نقطه نسبتاً مسطح در حدود ده نفر مرد نشسته‌اند و ذکر می‌گویند. یک پیرمرد ریش سپید از حفظ می‌خواند و دیگران همراه با دست زدن او را همراهی می‌کنند منظره جالبی است و اگر پرحرفی زن‌ها بگذارد!! گیرایی اشعار و صداها انسان را غرق می‌کند.

وقتی به چادر بر می‌گردم شب از نیمه گذشته است. عجیب است که در این زندگی تازه، شب و روز معنایی ندارد. هر وقت هوس کردی می‌خوابی، ول می‌گردی، پرحرفی می‌کنی می‌اندیشی و… به حال خود هستی.

***

روز تمامی ناپذیر است. اولین روزی است که در طی این سفر گرما را با شدت تمام احساس می‌کنم، گوئی که روز و آسمان و هر چیز ایستاده است. معنای آفتاب عربستان را اکنون درک می‌کنم. قبل از ظهر به رمی جمره و دیداری از بابا و مامان گذشته است و بعدازظهر توی رختخواب افتادن و خوابیدن و کسل شدن. غروب می‌رویم کوهنوردی. چادرمان در دامنه کوه است و بالا رفتن از کوه نیز نسبتاً آسان، انگار که دست بشر سنگ‌ها را روی هم چیده است و اصلاً آن حالت طبیعی کوه‌های خودمان را ندارد.

هوا رو به سردی می‌رود. از  بالای کوه ردیف چادرها که در دشت نشسته‌اند نمایان می‌شود تو گویی بچه‌ها با گچ تپه‌های مخروطی منظم ساخته‌اند و خیابان‌ها که انباشته از نقطه‌های ریز سپید است و ماشین‌های رنگارنگ. در بالای کوه – محمد – پیش خدمت کاروان تنها نشسته است. او عرب است و خیلی خوب فارسی نمی‌داند و ما نیز عربی، ولی با کمک دکتر ب می‌نشینیم به صحبت با او.

نتیجه ‌این گفتگو مقداری تأثر است به حال او. نه پدر و مادر و عمه و خاله دارد و نه شغل معینی و نه به قول خودش هیچ گونه معارفی راجع به زندگی، خدا، مرگ و حتی سن و سال خودش. شاید من حق ندارم به حالش غم بخورم و او واقعاً زندگی راحتی دارد. یک جوان کم سن و سال ریش کوسه‌ای که در یمن به دنیا آمده و در مکه و مدینه مزدور است. همه زندگی‌اش در این یک ماهه که موقع حج است خلاصه می‌شود و دلش به همین شور و التهاب و مزد مختصر خوش است. حتی از خودش نمی‌پرسد این ها چرا این راه دور را آمده‌اند، کجا می‌روند، چه کار می‌کنند.

زن‌های چادر حتی در اینجا نیز دست از شوخی با این پسرک زرد چهره بر نمی‌دارند. در چه فکری است؟ او را به حال خود رها می‌کنیم و می آییم پایین و بعد از شام به اتفاق عمو محسن به گردش در راه‌های کثیف و گنداب‌های منی می‌پردازیم. کثافت این نواحی پایانی ندارد چرا که اینجاست که وقتی راه می‌روی گاه تا مچ پایت توی شکم یک گوسفند قربانی شده فرو می‌رود. با اینکه مسلخ گاه مفصلی ساخته‌اند و مواظبت می‌کنند ولی بسیاری از اعراب گوشت‌های گوسفندها را روی بند خشک می‌کنند و آن‌ها را در ظرف‌های حلبی می‌ریزند و لابد به وسیله نمک نگه می‌دارند و آشغال‌های گوشت را سر راه می‌ریزند و واقعاً اگر قرار بود دو سه روز دیگر در منی بمانیم گندمان می‌افتاد. بگذریم.

کوه‌های اطراف منی و خود شهر، به نحو عجیبی روشن است، گوئی که از چهار سوی افق نورافکن‌های بزرگ شعاع پرنور خود را بر آسمان شهر افکنده است. ماه تابش ملایمی ‌دارد و تک و توک ستاره‌ای، بوی مرطوب شب یاد شب‌های خانه‌ای را در من زنده می‌کند که می‌ایستادیم کنار گلخانه به نماز جماعت و آب پاشیده بودند و درخت‌ها سر به فلک کشیده و بوی یاس‌های درون گلخانه و احیاناً بهار نارنج‌ها را به همه وجود می‌نوشیدیم.

لحظه‌ای بعد دهان گشوده چادر مرا در سیاهی خود فرو می‌کشد. بستر آماده است و خواب نیز.

۷/۱۱/۵۰ در مکه

روی طاق بازار «صفا» ایستاده‌ام و تکیه داده‌ام به انتهای حصار مدوری که به دور صفا ساخته‌اند. از اینجا سیل مردمی که به سوی «مروه» در حرکتند در طرف راست و سیل مردمی که به «صفا» می‌رسند در طرف چپ مثل جریان آبی سرازیر است. من قیافه‌های آن‌ها را از دور نمی‌بینم. آنچه پیداست جهت حرکت است و بس. به دور حصار می‌گردم، اینجا، سنگ‌های بالا می‌روند و با تلاشی خستگی ناپذیر و با پاهایی برهنه.

در جستجوی چه چیزند؟ منظور از آبی که هاجر به دنبالش در این کوه‌ها سرگردان بود چیست، این آب در حقیقت سمبل چه چیزی است، این سرگردانی، این برهنه پایی. این توجه و نیاز و از خود بیخودی برای چیست؟ می‌شود سرود زندگی را در این هیاهو و جستجو دریافت؟

صدای هوهو یک لحظه قطع نمی‌شود. چقدر سر و صدا، گاه کلاه می‌شوم و گاه گم می‌شوم و گاه شوری تازه می‌یابم. خود تو در این راهروهای طولانی وسیع به دنبال چیستی، از سرگردانی و جستجو لذت می‌بری، یا به دنبال هدفی به این راهروی می‌پردازی؟ و یا هیچ یک از این ها. فقط اطاعت کورکورانه و نیاز و توجه. در حقیقت در جستجوی چیزی نمی‌توان بود. حتی در جستجوی خدا، او را همه جا می‌توان یافت. همه جا، حتی در بستر گرم و نرم خانه، حتی در کنار بچه‌ها و در مسیر زندگی. ولی اینجا حسابش جداست.

مغزم از این اندیشه ها پر است و پاهای برهنه‌ام مرمر نرم و خنک کف را طی می‌کند. از راه روهای بسیار می‌گذرم قسمت‌هایی از این راهروها هنوز در دست ساختمان و پر از ریگ و شن ریزه است. این راهروها سرانجام به کنار نرده‌هایی منتهی می‌شود که مسلط بر خانه کعبه است. هنوز چرخش مردم به دور این اطاق سیاه پوش قطع نشده است. هرگز، هرگز.

***

دیگر کاری نمانده است اعمال حج انجام شده است و حتی گاه گداری مستحباتش. احساس مسئولیت نکردن، فقط خوردن و خوابیدن و احیاناً در بازارهای تو در تو دنبال این و آن ولو شدن برایم خسته کننده شده است.

عصر که می‌شود با دکترها می‌رویم به پرسه زدن در خیابان‌ها. خیابان‌ها نسبت به چند روز قبل خلوت‌تر است. حالا بهتر می‌شود نمای واقعی شهر مکه را دریافت. گاه به کوچه‌های تنگ و باریکی همانند کوچه‌های مدینه بر می‌خوریم و اغلب به؛ آپارتمان‌های بلند و بی اسلوب. در این دو چیزی که کم یافت می‌شود ساخته دست خودشان است. از صنعت خبری نیست.

بسیار به ندرت و اتفاقی می‌شود یک اتوشویی پیدا کرد. از کفاشی، کارخانه و زراعت خبری نیست. اغلب فروشندگی می‌کنند. می‌شود فکر کرد که این فروشندگی نیز کار اصلی آن‌ها نیست و چون مدرسه‌ها در این مدت حج تعطیل است از معلم و شاگرد و فراش مدرسه همه به این کسب شریف! اشتغال دارند. بچه‌های کم سن و سال اغلب عهده دار مشاغل هستند. راننده‌ها، مأمور آسانسور،سپور محله، همه بسیار جوان هستند و با کمال تأسف اکثر گرفتار اعتیاد و عادت‌های دیگر، از بچه‌های ده ساله گرفته تا پیرمردها، هر چه هست ناهماهنگی تلخ دردناکی به چشم می‌خورد، ناهماهنگی زائیده استعمار.

«دنباله دارد…»

***

بلوغ و مذهب

«روان شناسان متفقاً عقیده دارند که بحران دوره بلوغ با یک جهش سریع احساسات مذهبی همراه است حتی در افرادی که تا آن موقع نسبت به تمام مسائل مذهبی بی تفاوت بوده‌اند تمایلی به مسائلی مذهبی دیده می‌شود.» (بلوغ – موریس دبس)

***

 

ضمانت اجرائی خوشبختی: با مهریه‌های کلان

چند ماه است که مشکلی همه گیر به سراغ بنده هم آمده است. مشکل و مسئله «مهر و کابین» در ازدواج که برای همه شده است در خیبری. البته مدتی است که بحث داغی بین روشنفکرانش در گرفته و دو آتشه هایش معتقدند که زبانمان لال دختر کالای تجارتی نیست که خرید و فروش شود، ولی پای عمل چه عرض شود و پای سفره عقد پته‌ها می‌ریزد روی آب – باز در «بله برون» مسئله تأمین آتیه دختر است و ضمانت اجرائی خوشبختی دختر و شئونات خانوادگی! چشم و هم چشمی هم که می‌آید روی آن.

صد هزار مرتبه شکر که با خارج شدن حق طلاق از ید و اختیار مرد و واگذاری آن به دادگاه حمایت خانواده مسئله ضمانت تأمین آتیه عروس خانم و شمشیر داموکلس بودن مهریه برای آقا داماد کافی است که پرونده را مختومه اعلام نماید!

با مساوی شدن حقوق زن و مرد هم که دلیلی نیست تا تساوی از نظر معنویات هم برقرار نباشد. فی المثل در لحظه طلاق همان تألمات روحی و نابسامانی که برای زن هست قطعاً برای مرد هم وجود دارد با این تفاوت که پرداخت مهریه برای مرد قوز بالا قوز است. در هر حال «مهریه» در سنت است و در شرع هم آمده و اصولاً نمی‌شود کاریش کرد ولی به چه مقدار؟ معمولاً خانواده عروس هنگام بله برون می‌گویند: «ای آقا، مهر را کی دیده، کی آن را داده و گرفته؟»

سپس اعداد نجومی را که برای آقای داماد رخوت آورده است پیشنهاد می‌کنند؛ شاه داماد هم که تصور می‌کرد نسیه است و کی جدایی را دیده می‌پذیرد و آن وقت است که به غیر از ازدواج مدیون هم می‌شود.

در حالی که از همان اول باید فکر جدایی را کرد و یقین داشت این جماعتی که در حال حاضر پشت در محاکم دارد سینه می‌زنند وجود خارجی دارند و گذر پوست یک روز به دباغ خانه می‌افتد. چه خوب است قانونی بگذرد مالیاتی مستقیم به صورت تصاعدی بر مهر بسته شود و در زمان ثبت ازدواج نقداً به نفع دولت اخذ گردد. خواه پولی رد و بدل بشود یا نشود!! آخر ازدواج هم به صورت معامله درآمده است.

فردوسی شماره ۱۱۵۰ محسن کمیلیان

***

 

راز دل

با همفکران و همراهانی که خواهان

یک بینش اسلامی و جنبش انسانی

در درون خود هستند.

از: شکوه – ش (فارغ التحصیل دانشگاه اصفهان)

آنچه مرا به نوشتن این سطور وادار کرد، خلأ و کمبودی است که در مورد شناسایی اسلام در درون خود و جامعه مان وجود دارد. اسلام راستین و حقیقی هنوز در فضای درونی و روح و روان حاکم بر جامعه مان نفوذ نکرده و راهی برای خود باز نکرده است. اسلام در نخستین روزهای پیدایش خود ابتدا موجد یک انقلاب اعتقادی گردید و سپس منجر به انقلاب اجتماعی شد.

به این معنی که در مرحله اول عقاید و افکار مردم را دگرگون ساخت و سپس با دادن ایده‌های مختلف در زمینه‌های متعدد، موجب یک انقلاب اجتماعی گشته و آن اسلام و مسلمین با عظمت قرون اول هجری را به وجود آورد. آنچه فعلاً ما مسلمین را در راه تجدید عظمت اسلام و به وجود آوردن مسلمانانی معتقد و پاک اندیشه و پیشرو کمک می‌کند، بازشناختن اسلام و مسیر تکامل آن است.

ولی اگر ما مسلمانان اسمی در قبال اسلام و راجع به مکتب اسلام و خصوصیاتش و اینکه تا چه اندازه – در این قرن تجدد و ترقی و تضاد و برخورد افکار و پیدایش مکاتب علمی و اجتماعی و تاریخی– می‌تواند جوامع بشری را یا لااقل جامعه‌های اسلامی را از جهات مختلف اداره کند، مورد پرسش قرار گیریم چه پاسخی خواهیم داد؟!

آیا ما مسلمانان که معتقد به اسلام هستیم و از بدو تولد تا مرگ سنگ افتخارش را بر سر و سینه می‌زنیم، و دوستدار آن و گاه معترض علیه مخالفینش هستیم، از اسلام و مسلمین حقیقی چه می‌دانیم؟ و آیا دانش و بینش ما درباره اسلام به چه صورت و در چه زمان و مکان باید صورت گیرد و به مرحله عمل برسد؟ و یا وظیفه و مسئولیت چه طبقه و گروه و صنف و دسته‌ایست؟ آیا جز این است که بگوییم طبقه تحصیل کرده و روشنفکر باید در صدد شناختن اسلام برآیند و چون دیگر پدیده‌های حیات به بررسی و تحقیق آن پرداخته، و احکام و قوانینش را در مورد مسائل مختلف زندگی به اجرا درآورند؟

و یا اینکه مسائل و قوانین اسلام را به صورت یک سری مطالب علمی و فلسفی در لابلای کتب قطور و خاک خورده در کنج کتاب خانه‌ها، منحصر به افراد معدود دانسته و بقیه را – یعنی تحصیل کردگان و روشنفکران زمان را – از فهمیدن و شناسایی و درک آن معاف بدانیم. معاف به این دلیل که طبقه جوان و تحصیل کرده ما از هنگام شروع مراحل علمی و کمالی تا سر حد رشد و کمال عقلی و علمی در مدارس و دانشگاه‌ها به تحصیل علوم مختلف و گاهی به تحصیل نظریات و تئوری‌های بیهوده و وقت گذرانی پرداخته و ذهن خود را با این فرضیه‌ها انباشته‌اند بدون اینکه نکته‌ای و یا رشته‌ای از هزاران رشته و شعب مختلف معارف اسلامی بیاموزند.

مگر نباید در همین مدارس و دانشگاه‌ها اسلام به شیوه علوم جدید بررسی و تحقیق و تحلیل و تدوین گردد تا جوانان و طبقه تحصیل کرده ما از ابتدا با اسلام راستین آشنا شده و با الهام از قوانین و دستوراتش به رشد عقلی و مراحل عملی آن نائل شوند؟ و از این مصیبت‌زاتر اینکه گاه به علت شیوه غلط و قدیمی تبلیغ و برداشت‌های نارسا و ناسازگار با دنیای فعلی نوعی انزجار و بیزاری در وجود عده‌ای از جوانان به اصطلاح متجدد نودوست و نوآور به وجود آمده و شاید هم تا اندازه‌ای می‌توانیم به آن‌ها حق بدهیم، زیرا اسلام را همسان پیشرفت سایر پدیده‌های زمان نشناخته و تصورهای محدود و مبهم –که اغلب از خانواده یا پدر و مادر بی سواد خویش شنیده‌اند در ذهن خود منعکس می‌سازند و براساس این انعکاس قضاوت کرده و اظهار میل و یا عدم رغبت از خود نشان می‌دهند.

نه آن که اظهار میل می‌کند و اسلام و مجاهدینش را چون پیامبر عالی قدر و یا علی بزرگ و دیگر ائمه دوست دارد می‌داند چرا؟ و نه آن که نمی‌شناسد و دوست نمی‌دارد. به هر حال این حب و بغض هر دو در پیشگاه اسلام یکسانند. ناشناخته ماندن اسلام و نداشتن مفهوم و تصوری صحیح و حیاتی از آن، چه علل و عواملی دارد و چه کسانی مسئول آنند؟

مسلماً علل بی شمار، و مسئولین متعدد دارد که یکی از این عوامل، جهل و عدم آگاهی به قوانین جامع و زندگی ساز اسلام و یکی از مسئولینش مسلمانان غافل و به خواب رفته‌اند. علم و آگاهی ما به قرآن- که اسلام مدون است- با خواندن سوره‌ای به نام «یس» پایان می‌پذیرد و عملمان نیز، زیرا مراحل عمل بر علم و شناختن امور مترتب می‌گردد. من که مسلمانم و از اسلام هیچ نمی‌دانم با آن که مسلمان نیست و از اسلام خبر ندارد برابر و یکسان هستم. زیرا مسلمانی به اسم و رسم و به نام و عنوان نیست، مسلمانی به ایمان و اعتقاد، به احساس وظیفه، به اندیشه و تفکر، و بالاخره به علم و عمل است.

آنچه فعلاً به صورت پیام و یا راز دل با خواهران دینی و یا هم فکران اجتماعی خود می‌گوییم این است که فعلا مسئولیت شناسائی اسلام راستین و معارف گسترده و پر دامنه‌اش به عهده من و شما نیز هست. هر کس در هر موقع و مقام فعلا نمی‌تواند از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کند. ما نیز به اندازه و موقعیت خود در این مورد سهیم خواهیم بود.

امید است با یک همکاری و کوشش همه جانبه ای بتوانیم به یک آگاهی و خلاقیت و حرکت معنوی رسیده و با استخراج علمی و فرهنگی اسلام، خود را از عقب ماندگی و فقر مادی و معنوی کنونی نجات بخشیم و به استقلال فکری و معنوی نائل آییم و در راه تجدید عظمت نخستین اسلام و دگرگونی اعتقادی- اجتماعی آن کوشیده و بینش اسلامی برای خود و جامعه به وجود آوریم.

***

 

مهربانی مدل غربی

«جلو کبوتر نان می‌ریزند، برای ماهی‌های دریاچه غذا می‌برند، برای پای شکسته یک لک لک مهاجر کمیته نجات تشکیل می‌دهند، و به جنایتکاران جنگی افتخار می‌کنند.» («یادداشت‌های دوردست- باقر عالیخانی»

***

افاضات علمی و جنسی

حضرت ابراهیم خان خواجه نوری روانکاو مشهور مدتی است که به امورات آنچنانی زنانه علاقه خاصی پیدا کرده است و مرتب در نشریات مختلف راه حل‌های روانکاوانه! برای ازدواج جوانان صادر می‌فرماید و از جمله درباره «ازدواج آزمایشی» کلی نظرات بکر و دست اول دارد که کافی است جامه عمل بپوشد تا آنچنان محافل «گرم» خانوادگی به وجود آید که از گرمایش همه شئونات زندگی زناشویی بسوزد و خاکستر شود.

در کانون فرهنگی ایران جوان، ساعت ۶ بعد از ظهر روز سه شنبه ۲۵ دی ماه جناب ابراهیم خواجه نوری درباره این عقاید تازه، سخنرانی مبسوطی تحت عنوان «معمای ازدواج‌های آزمایشی» ایراد کرد که باعث انبساط خاطر مستمعین شد و کلی اصول اخلاقی و اجتماعی نوین آموختند و از سخنان گهربار حضرت‌شان توشه‌ها اندوختند.

از جمله مسائلی که مطرح شد این بود که: قرن‌هاست که مردم در خصوص مسائل جنسی و جسمی زناشویی با ابهام و علم و اشاره و هیس هیس صحبت می‌کنند و یک موضوع کاملاً عادی پستانداران را- در آنجا که مربوط به زندگی انسان می‌شود- با صدها تعصب و غرورهای عجیب و مصیبت بار مخلوط می‌کنند و اینک وقت آن رسیده که این موضوع فارغ از غورها و پیش داوری‌ها و با دیدی علمی مورد توجه قرار گیرد. ان‌شاءالله مبارک است!!!

(فردوسی شماره ۱۱۴۸- ۱ بهمن ۱۳۵۲)

***

 

دانه‌ها و دام‌ها

مادری که دخترش هر شب به پارتی می‌رفت و تا نزدیکی‌های صبح باز نمی‌گشت، از دست دوست او شکایت کرد. او در توجیه شکایت خود گفت:

دخترم خدیجه بر لبه پرتگاه بد نامی قرار گرفته است. تا چندی پیش دختر سر به راهی بود تا اینکه« دختر بس» با او آشنا شد و او را از راه به در برد. (وقتی زنی چند شکم پیاپی دختر زایید، نام دختر آخری را به نیت آنکه فرزند بعدیش پسر باشد، «دختر بس» می‌گذارد). خانم احسان، مادر خدیجه که می‌گریست، همچنین به مأموران گفت:

بارها به «دختر بس» تذکر دادم که دست از سر دخترم بردارد. به او گفتم که خدیجه فقط ۱۴ سال دارد ولی او جواب می‌داد که خدیجه از سنش بیشتر می‌فهمد و این خود اوست که دلش می‌خواهد به پارتی و سینما برود. مادر دردمند، افزود: هر روز خدیجه تا چشم مرا دور می‌دید از خانه بیرون می‌رفت و دختر بس او را به سینما و پارتی می‌برد. بیچاره دخترم فریب خورده است و من این زن شیطان صفت را گناهکار می‌دانم.

خدیجه دختر ۱۴ ساله را در پزشکی قانونی معاینه کردند. مادرش حق داشت که نگران باشد. مأموران پلیس، دختر بس را که به دخی معروف است، دستگیر کردند. «دخی» ناگزیر به اعتراف بود. او گفت:

من هر شب خدیجه را به پارتی و سینما و گردش‌های خارج از شهر می‌بردم. «دخی» را به دادسرای تهران فرستادند. مادر خدیجه به خبرنگار ما گفت:

به همه مادرها اخطار می‌کنم که مراقب رفتار دخترشان و مخصوصاً دوستان آن‌ها باشند. یک دوست ناباب، کافی است تا دختر معصومی را به ورطه ننگ بکشد»

(اطلاعات – یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۵۲ – شماره ۱۴۳۱۶)

***

 

«بررسی کتاب»؛

انسان در افق قرآن از نظر فردی و اجتماعی

به ضمیمه:

مقدمه‌ای بر شناسایی اسلام

سیستم حقوقی اسلام و مقایسه‌ی آن با اعلامیه جهانی حقوق بشر.

محمدتقی جعفری– چاپ اول– ۱۷۶ صفحه– ۵۵ ریال – انتشارات کانون علمی و تربیتی جهان اسلام-

پخش از انتشارات قائم– اصفهان

***

کتاب مجموعه پنج سخنرانی است که در دو تابستان متوالی مؤلف محترم در اصفهان ایراد فرموده‌اند. با آشنایی که در زمینه تلاش‌های پی گیر تحقیقی با استاد جعفری داریم قسمت‌هایی از این کتاب خوب را برایتان می‌آوریم.

سخنرانی اول تحت عنوان «مقدمه‌ای بر شناسایی اسلام» با عنوان «یک اصل مهم در مکتب شناسی» شروع می‌گردد:

«یک اصل ضروری وجود دارد که در شناسایی هر حقیقتی خواه انسانی و خواه طبیعی بایستی مراعات شود. این اصل می‌گوید: معرفت هیچ حقیقتی بدون شناسایی کامل سه نقطه اساسی:

۱- علت یا انگیزه

۲- حقیقت مفروضه که برای شناسایی مطرح شده است.

۳- معلول یا نتیجه حقیقت، امکان پذیر نخواهد بود.

یک درخت هنگامی شناخته می‌شود، یا هنگامی شناسایی ما درباره درخت مثمر و همه جانبه خواهد بود، که دانه و ریشه آن در زیرزمین مشغول فعالیت است به اضافه خود درخت با وضع موجودش، و محصولی را که داده است، شناخته شود ص ۱۱٫»

و پس از این بیان به بررسی «علل به وجود آمدن مکتب اسلام» و «ریشه زمینه ظهور اسلام» می‌پردازند در این بررسی به سؤالاتی که به ذهن رخنه می‌کند پاسخ‌هایی با قاطعیت داده شده است:

«اگر بگوییم: پیشرفت حیرت انگیز اسلام از روی تصادف بوده است، با اینکه تصادف در رویدادهای جهان هستی به هیچ وجه قابل تصور نیست، آیا می‌توان پی ریزی یک سیستم حقوقی و فلسفی و اخلاق جهانی را نتیجه تصادف دانست؟ ص ۱۵»

در «نتایج مکتب» بیان ارزش‌های انسانی، تربیت افرادی که نمونه انسان برتر جوامع انسانی– در آن سرزمین «منهای انسان»– معرفی شوند. به وجود آوردن جامعه‌ای که قبلاً در منهای بی نهایت از انسانیت بوده و امروزه به صورت به اضافه بی نهایت درآمده، علم را از سقوط حتمی در قرون وسطی نجات می‌دهد. به نظر خواننده می‌رسد.

پس از آن عنوان‌هایی نظیر: «جلوگیری از اشتباهات در مکتب شناسی»، «عوامل انسانی و تأثیر آن در تطبیق مکتب با زندگی»، «رهبران علمی و اجراء کنندگان مکتب و روش مخصوص آن‌ها» مطرح و مورد بحث قرار می‌گیرد.

در «حقیقت واقعی مکتب اسلام» می‌خوانیم:

«باید توجه کرد که اختلافات در تفسیر اصول اساسی مکتب (توحید، نبوت و معاد) آن چنان نیست که فرد مکلف را در حال ابهام و حیرت غوطه‌ور نماید. اختلافاتی که مکاتبی از قبیل اشاعره و معتزله را به وجود آورده است طوری نیست که باعث دسته بندی‌های کورکورانه بوده، اسلام را به صورت ملت‌های متعدد و جداگانه‌ای درآورد. ص ۲۶-۲۵»

و به دنبال همین مطلب است که اصول اساسی اسلام (توحید، نبوت و معاد) مطرح می‌گردد:

«هیچ یک از مذاهب گوناگون مکتب اسلام در سه اصل مزبور تردید ندارند… اصل دوم و سوم در تمام ادیان حقه گذشته تثبیت شده است… ص ۲۸»

و در مورد دو اصل متمم دیگر یعنی عدل و امامت مطلب بدین ترتیب توضیح داده می‌شود:

«… ولی امروز می‌توان گفت اصل متمم اول، یعنی عدالت، تقریباً مورد اتفاق تمام ملل اسلامی است. به این معنی که امروزه نمی‌توان گروی از مسلمانان را پیدا کرد که خدا را ظالم بدانند ص ۳۱»

«شاید بتوان گفت شدیدترین مسئله‌ای که میان شیعه و اهل سنت مورد مشاجره و اختلاف بوده است، همین مسئله امامت می‌باشد… اصل دوم متمم اصول سه گانه (امامت) از آن جهت که ضرورت اجتماع اسلامی است، خللی به اتحاد تمام ملل اسلامی وارد نمی‌سازد و از نظر مخصوص که عبارت است از قبول این نکته که متصدی اجرا و تفسیر مکتب، بایستی «چهره الهی» داشته باشد که از عقاید حتمی جهان تشیع است، می‌توان گفت که عقیده حتمی جهان تشیع است، می‌توان گفت که عقیده مشخصی است که بدون اینکه باعث تفرقه در ملل اسلامی بوده باش بایستی با حوصله زیاد و صرف وقت و اجتناب از تعصب و هوس بازی‌ها مورد دقت قرار گیرد. ص ۳۴-۳۳»

انتهای این بخش از کتاب به «شناسایی تکالیف فردی و اجتماعی اسلام» اختصاص یافته است:

«بایستی این مطلب را که اسلام هم مانند بعضی از ادیان دیگر فقط به تعیین رابطه شخصی انسان با خدا اکتفا کرده است به کلی از ذهن دور ساخت، زیرا تمام موضوعات و رویدادهای زندگانی انسانی، در ایده اسلام مشمول حکم است و خلائی در این باره وجود ندارد. ص ۳۴»

در ابتدا بیان داشتیم که این کتاب تدوین پنج سخنرانی است. دومین و سومین سخنرانی که با فشردگی بیان شده به «بررسی سیستم حقوقی اسلام و مقایسه آن با اعلامیه جهانی حقوق بشر» می‌پردازد. بنا به بیان مؤلف در تمام دنیا سه قسم حقوق وجود دارد، یا سه قسم حقوق قابل تصور است:

۱- حقوق پیشرو خالص ۲- حقوق پیرو خالص ۳- حقوق پیشرو– پیرو. که در این میان سیستم حقوقی اسلام دارای دو جنبه پیشروی و پیروی است.

پس از توضیح این مطلب «اعلامیه جهانی حقوق بشر» به طور اختصار با «حقوق اسلامی» مقایسه می‌گردد. ما در این بررسی که سی ماده اعلامیه حقوق بشر همراه با نقاط ابهام، ضعف و عدم ضمانت اجرایی آن با حقوق اسلامی مقایسه گردیده است؛ به نقل موادی همراه با بیان ویژگی‌ها و فرازهای موجود در حقوق اسلامی می‌پردازیم در آوردن مواد اعلامیه حقوق بشر و توضیحات مؤلف از دیدگاه اسلام توضیحی نداریم تا بر این بیان منطقی بیفزاییم:

«ماده اول: تمام افراد بشر آزاد به دنیا می‌آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند. دارای عقل و وجدان می‌باشند، و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند. ص ۴۳»

مؤلف در شرح این ماده می‌افزایند:

«علی (ع) می‌فرماید: لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حراً، بنده دیگری مباش خدا تو را آزاد آفریده. این جمله علاوه بر توجه دادن به حریت ذاتی انسان متضمن این معنی است که بشر همیشه روح آزادی را در خود حفظ کرده و تضاد بندگی را با آزادی احساس نماید

همچنین علی (ع) در فرمان معروف به مالک اشتر می‌نویسد: «پروردگار با یک نظر در همه می‌نگرد و جامعه را چه توانگر و چه درویش، چه پادشاه و چه گدا، در برابر عدالت و قانون خداوندی خود مساوی و بی‌امتیاز می‌داند. از همین جهت است که ملت بر درگاه حکومت، مساوی؛ و در برابر قانون برابرند و هریک به نوبت خود بر گردن تو که در رأس ملت قرار داری حقی ویژه و ثابت دارند. ص ۴۴»

ایراد مؤلف به جمله آخر این ماده می‌باشد یعنی ایشان عقیده دارند– همان طور که عبارت نیز می‌رساند. این ماده که درباره آزادی است در دل خود اجبار و آمریت را نهفته دارد:

«جمله آخر این ماده: «… و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.» فارغ از این معنی است که رفتار برادرانه یک امر اخلاقی است. چون اخلاقیات فاقد ضمانت اجرایی می‌باشد. لذا کلمه باید که مفهوم اجبار و آمریت شدید دارد، در این جمله بی مورد است. ص ۴۵»

ماده پنجم و توضیح ایشان در مورد این ماده از دیدگاه اسلام با توجه به تعمیم این مورد فراتر از محدوده ذکر شده در اعلامیه مزبور جالب است:

«ماده پنجم: احدی را نمی‌توان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرارداد که ظالمانه یا برخلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد. ص ۴۹»

مؤلف در مورد این ماده چنین اظهار نظرمی فرمایند:

«شکنجه و رفتار غیر انسانی در دین اسلام در باره هیچ فرد از افراد جایز نیست.جنایت کارترین فرد تاریخ «ابن ملجم مرادی» قاتل علی بن ابی طالب است و درباره او چنین دستور داد که او را مثله (قطع اعضاء شریفه انسانی) ننمایید، و از این مرحله هم دین اسلام تجاوز نموده، شکنجه و اهانت بر حیوان را هم ممنوع ساخته است.

در «جامع الصغیر» سیوطی ذکرشده که رسول اکرم«ص»مردی را دید که برصورت اسب خویش تازیانه می‌نوازد فرمود: ای مرد تو به خاطر همین کار به دوزخ خواهی رفت. ص ۴۹»

ماده نهم: « احدی را نمی‌توان خودسرانه توقیف، حبس یا تبعید کرد ص ۵۳»

در مورد این ماده از حقوق بشر فرمایش حضرت امیر که می‌فرماید: «اگر بنا شود که امر میان دو چیز دایر شود

«تبرعه مجرم» یا «مجرم شناختن مبرا»؛ تبرعه مجرم سزاوارتر است. ص ۵۳» نقل شده و نظر حقوقدانان اسلامی را که معتقدند هیچ فردی را شئون دیگری تسلط نیست مگر در حدودی رفتاری که از آن فرد ناشی می‌شود، و ذکر اصلی از فقه اسلامی: «تدرء الحدود بالشبهات» (با امکان اشتباه و شبهه، کیفرها ساقط می‌گردد) دقت و جامعیت نظام حقوقی اسلام را یادآور می‌شوند.

در دنبال این بحث و در توضیح ماده دهم در مورد آئین دادرسی اسلام جریان شکایت یک یهودی علیه علی (ع) و تبعیض قائل شدن عمر بین آن حضرت و یهودی؛ و اعتراض حضرت علی (ع)، فضای دادگاه اسلامی را ترسیم می‌نمایند. با توجه داشت این اعتراض نسبت به ساده‌ترین شکل تبعیض و آن هم در چهارده قرن قبل بوده است.

در ماده چهارده می‌خوانیم:

«هر کس حق دارد در برابر شکنجه و آزار پناهی جستجو کند، و در کشورهای دیگر پناه اختیار نماید. ص ۵۸»

آیه ۶ سوره توبه در این مورد صریح‌تر سخن می‌گوید یعنی به پیامبر که رئیس حکومت اسلامی است تکلیف می‌فرماید که سرسخت‌ترین دشمنان اسلام، یعنی مشرکین را، پناه دهد:

«چنانکه یکی از مشرکین پناه خواست او را پناه ده تا گفتار خدا را شنیده و سپس او را به جایی که احساس امنیت و آسایش نماید برسان. این بدان خاطر است که آنان مسیر خوشبختی خود را نمی‌دانند. ص ۵۸»

مالکیت مسئله‌ای است که در ماده هفدهم مطرح شده است:

«۱- هر شخص منفرداً یا به طور اجتماع حق «مالکیت» دارد.

۲- احدی را نمی‌توان از حق مالکیت، خودسرانه محروم نمود. ص ۶۲»

هر چند بنا بر نوشته مؤلف– همان طور که در واقع نیز چنین هست– مالکیت از مسائلی است که بحث درباره آن نیازمند نگارش کتاب مفصلی است(*) ولی عبارات نقل شده از پیامبر همانند:

«حرمه ماله کحرمه دمه یعنی: احترام مال مؤمن همچون احترام خون اوست. و همچنین جمله معروف منقول از نبی اکرم که می‌فرماید: «الناس مسلطون علی اموالهم» یعنی: مردم حق تسلط و تصرف در مال خود را دارند، مؤید این مطلب است…

منتها اسلام به لحاظ آنکه «سیستم اقتصادی ارشادی» دارد، مالکیت را در بعضی موارد به خاطر منافع جامعه محدود می‌کند، و چنان که شخصی بخواهد از حق مالکیت خود سوء استفاده نماید آن حق را لغو می‌کند. چنانکه «سمره بن جندب» از حقوق ارتفاقی و مالکیت در یک درخت خرما که در باغ یکی از انصار داشت سوء استفاده کرده و باعث ناراحتی و آزار آن شخص می‌گشت، مالکیتش لغو شد و آزار آن شخص می‌گشت، مالکیتش لغو شد و این حکم در صورت یک قانون کلی صادر شد که: لاضرر و لاضرر فی الاسلام. ص ۶۳»

(*پاورقی: می‌توان از کتاب محققانه «اسلام و مالکیت» نوشته جناب آقای محمود طالقانی در این مورد بهره گرفت.)

ماده نوزدهم در مورد حق آزادی عقیده و بیان است:

در حقوق اسلام خود «آزادی» به عنوان هدف منظور نشده است بلکه به عنوان یکی از مهم‌ترین وسایل برای نمودار ساختن شخصیت افراد و مصالح اجتماعی تلقی گشته است. و این عقیده‌ای است که متفکرین زیادی از آن جمله «والتیمن» بدان معتقدند.

راجع به «آزادی بیان» نمونه ذیل در مورد نظر اسلام بیان می‌شود. عمر روزی در فراز منبر بود و پیراهنی از حله های یمانی بر تن داشت چون همه مسلمین از آن پیراهن نداشتند مسئولش قرار دادند. و امر او را در مورد جهاد نپذیرفتند و پس از آنکه ثابت شد که پیراهن مزبور را پسرش عبداله از قسمت خود به پدر بخشیده است سوء تفاهم رفع و اعتراض برطرف شد.»

مثالی که در بالا آورده شده شاید کمی ساده بنماید. ولی باید دانست عمر در اوج قدرت خود مورد سؤال واقع می‌گردد، آن هم نسبت به یک جمله ساده.

بند ۱ ماده بیست و نهم می‌گوید:

«هرکس در مقابل آن جامعه‌ای وظیفه دارد که رشد آزاد و کامل شخصیت او را میسر سازد. ص ۷۹»

و مؤلف دستور مشابهی را که اسلام به پیروانش صادر می‌کند چنین بیان می‌نمایند:

«قرآن کریم می‌فرماید: ولا تطیعوا امر المسرفین، الذین یفسدون فی الارض و لایصلحون (از تجاوزکارانی که به تباه کردن جامعه‌ای می‌پردازند، و هیچ گاه اقدامی در راه اصلاح امور اجتماعی معمول نمی‌دارند، فرمان نبرید.)

و بدین ترتیب تبعیت افراد، و مسئولیت آن‌ها را فقط در برابر جامعه‌ای محقق می‌داند که مسئولین آن جامعه اقدامات اصلاحاتی به عمل آورده، یعنی در راه تأمین حقوق و آزادی‌های مردم گام بردارند. ص ۸۰»

پس از نقل کامل مواد اعلامیه جهانی حقوق بشر و مقایسه آن با حقوق اسلامی، نظری اجمالی نیز در نهایت بحث آورده شده:

«۱- بزرگ‌ترین مسئله‌ای که در اعلامیه حقوق بشر، نظر بیننده محقق را جلب می‌کند؛ این است که در این حقوق، مفهوم «آزادی» آنچنان که بایستی توضیح داده نشده است، بلکه با یک نظر دقیق می‌توان به این نتیجه رسید که «آزادی» در اعلامیه حقوق بشر به عنوان یک هدف نهایی منظور شده است. در صورتی که این آزادی به قول آلفرد نورث وایتهد در مسائل اجتماعی و سیاسی، با اینکه جالب ترین کلمه است، تفسیر نشده و در شعاع خود با تناقضات تنفرآوری روبه رو گشته است؛

در صورتی که در اسلام نیروی آزادی با اعتراف به وجود و مطلوبیت آن، تحت نظارت خداوندی قرار گرفته و بدین جهت آزادی هیچ فرد نمی‌تواند مخل آزادی دیگران بوده باشد.

۲- این اعلامیه که در قرن اخیر با شرکت افراد زیادی از حقوقدانان ملل گوناگون عالم تنظیم شده است دارای هیچ گونه مطلبی نیست که در حقوق اسلام یا بالصراحه و یا به طور غیر مستقیم اشاره‌ای به او نموده نشده باشد. در صورتی که اسلام چهارده قرن پیش آن هم در سرزمینی که نه معنی زندگی را می‌فهمیدند و نه حقوق آن را، چنین قوانینی را آورده است. ص ۸۴»

قسمت دوم که اسم کتاب نیز از آن گرفته شده (انسان در افق قرآن) پیرامون دو مبحث مهم انسانی است که به صورت دو سخنرانی مورد بررسی قرار گرفته است «۱- طبیعت و قیافه‌های فردی انسان در قرآن، ۲- طبیعت و قیافه‌های اجتماعی انسان در قرآن.»

نقل قسمت‌هایی از پیش درآمد این قسمت که با وجود گستردگی بحث، بالاجبار به طور فشرده مطرح شده،خالی از لطف نیست:

«درست است که در قرآن مجید نمی‌توان مطالبی را درباره «فرد گسیخته از اجتماع» پیدا کرد و این خود عالی‌ترین منطق سرچشمه می‌گیرد که: فرد گسیخته از اجتماع پیدا کرد، و این خود از عالی‌ترین منطق سرچشمه می‌گیرد که: فرد گسیخته از اجتماع تقریباً قابل شناسایی مفید نیست؛ اما می‌توان گفت: طبیعت و قیافه‌هایی را که خداوند در قرآن برای انسان گفته است هر دو قلمرو را آشکار می‌سازد.

اگر به جلوه‌های گوناگون انسان از نظر طبیعی و روانی در قرآن توجه لازم و کافی شود، و اگر به آن بایستگی‌ها و شایستگی‌ها که قرآن برای انسان مقرر می‌دارد اطلاع لازم و کافی به دست بیاید، می‌توانیم انسان و قرآن را چنین معرفی کنیم: «قرآن کتاب انسان، انسان نیازمند قرآن». ص ۹۱»

«بدون تردید بدان شکل و شیوه‌ای که قرآن انسان را مطرح ساخته است، در هیچ مغز متفکر و در هیچ کتابی مطرح نشده است… تفاوت زیاد است میان آنکه یک حیوان معمولی بخواهد خود را درک کند، یا انسان آن حیوان را مورد شناسایی قرار دهد. بدینسان تفاوت فوق العاده زیاد است میان آنکه انسان خود را برای خویشتن مطرح بسازد، یا آفریننده او که مافوق اوست. ص۹۲»

البته منکر نیستیم که ما می‌توانیم با فعالیت‌های مغزی خود مفاهیم و سایه‌هایی بسازیم و در عالم خیال معامله واقعیت با آن‌ها بکنیم، ولی کیست که در حال اعتدال روانی و دقت لازم و کافی در محصول چنین سازندگی‌ها با نظر شک و تردید ننگرد؟

روی این ملاحظات مجبوریم انسان را از دیدگاه قرآن آخرین کتاب آسمانی مورد مطالعه قرار بدهیم. البته مقدمتاً اعتراف می‌کنیم که چنین کاری در حدود کامل از عهده معلومات یک دوران معین ساخته نیست. زیرا انسان‌ها و آن پدیده‌ها و طرق و نشیب و فرازهایی را که در قرون آینده سپری خواهند کرد امروز برای ما به طور روشن قابل پیشگویی قاطعانه نیست، در صورتی که قرآن با آن جملات مختصر و اعجاز آمیزش متکفل نشان دادن همان پدیده‌ها و طرق و فراز و نشیب‌ها نیز می‌باشد. بنابراین ما در این مباحث در حدود امکانات خود صحبت خواهیم کرد بدون اینکه حق درک انسان را به طور همه جانبه از قرآن به خود و انسان‌های امروزه اختصاص بدهیم. ص ۹۵

مؤلف مباحث انسان در افق قرآن را ضمن مسائلی نظیر:

«حقیقت انسان در قرآن»، «جریان طبیعی جسمانی انسان، در قرآن» و «حیات طبیعی و حیات ابدی» مطرح می‌سازند. در ضمن به ارزیابی مکاتبی که درباره انسان و موجودیت او، صحبت کرده‌اند، پرداخته در این بررسی می‌بینیم گاهی فرد و زمانی اجتماع به عنوان «زیربنا» در این مکاتب مطرح شده‌اند.

در یک جا طبیعت انسان «پاک و معصوم» است و در جای دیگر نه تنها معصوم نیست بلکه «خطرناک ترین جانوران» می‌باشد. این افراط و تفریط‌ها از طرف واضعان مکاتب درباره انسان است. در صورتی که می‌بینیم چهره واقعی انسان در قرآن بدین سان ترسیم نگشته است. اصول موجود انسانی که در قرآن آمده بدین شکل در کتاب بیان می‌گردد:

۱- اصول مربوط به حیاط طبیعی در زمینه خود طبیعی

۲- اصول مربوط به حیات طبیعی در زمینه خود انسانی

۳- اصول مربوط به حیات واقعی در راه ایده آل اعلی

این اصول با دقت و تیزبینی خاصی که از مؤلف سراغ داریم مورد بحث قرار گرفته‌اند. در زمینه «خود طبیعی» صفاتی که از قرآن در مورد انسان ذکر می‌نمایند بدین قرار است:

سودجو، فرار کننده از ضرر، حیله گر، طغیان کننده، شتابگر، ناتوان، بخیل، غیر معتدل، جدل پیشه و کفر ورز. سپس این صفات را به سه قسم تقسیم می‌نمایند:

اول صفاتی که با دخالت خود فرد و از روی اختیار به وجود می‌آید مانند: حیله‌گری، جدل پیشه بودن و کفر ورز.

دوم صفاتی که زمینه خلقت ایجاد می‌کند مانند: شتابگری، ناتوانی و غیر معتدل بودن.

سوم صفاتی که از زمینه خلقت وی ناشی نشده بلکه مجموعه واحدهای منجر به زمینه طبیعی‌اش مقتضی داشتن آن صفات است مانند: دوستدار مال دنیا بودن، گریزان از ضرر، طغیان در موقع احساس بی نیازی و بخیل بودن.

بعد از آن جلوه‌های نفس در جریان زندگی (ص ۱۱۹) و قیافه ایمانی انسان در قرآن (ص ۱۲۲) مطرح می‌گردد. در این قسمت می‌خوانیم:

«ای رهبران فکری دوران معاصر ما، شما می‌دانید وقتی که می‌گویید: آزادی مطلق، ایده آل نهائی انسان است، می‌خواهید بگوئید: تمام ذرات هستی در ارتباط کیهانی خود از قانونی تبعیت می‌کنند. اما شما انسان‌ها برای آن آفریده شده‌اید که «قانونی» نداشته باشید و با هرگونه قانون و اصل مبارزه کنید؟! ص ۱۲۴»

بعد از این قسمت، آخرین بخش کتاب که به بررسی «قیافه‌های اجتماعی انسان در قرآن» اختصاص دارد مطرح می‌گردد. مقدمه این قسمت عنوان: «در پدیده‌ها و ریشه‌های اجتماع قانون حکمفرماست» را دارد.

سپس بررسی سقوط و اعتلای جوامع و اینکه از دیدگاه قرآن این اعتلا و سقوط مربوط به کردار خود آن جوامع است (علت این است که، خداوند هیچ نعمت و آسایشی را که به اجتماعی عنایت کرده است تغییر نمی‌دهد مگر اینکه «خود آنان» تغییری در وضع ایجاد کنند سوره ۱۳ آیه۱۱٫ و یا: آن‌ها اجتماعاتی بودند که منقرض شدند، اندوخته‌های آنان برای خودشان تثبیت شد، شما هم اجتماعی هستید، اندوخته‌هایتان برای خودتان ثبت خواهد شد سوره ۲ آیات ۱۳۴ و ۱۴۱٫ می‌پردازند. و در دنبال همین بحث است که می‌خوانیم:

«بنابراین، ما بایستی برای هر اجتماع دو جنبه مشخص در نظر بگیریم: اول جنبه ثابت آن. در این جنبه سقوط و اعتلای هر جامعه‌ای وابسته به شخصیت‌های پیشرو آن جامعه است که برای افراد آگاه و خردمند جامعه مورد پذیرش قرار گرفته‌اند. دوم جنبه متغیر آن در این جنبه سیستم اجتماع باز بوده و موجودیت افراد کاملاً منشأ اثر خواهد بود. ص ۱۴۷)»

«جامعه ستمکار در معرض نابودی است» (ص ۱۴۷)، «اجتماع مشمول رأفت و رحمت الهی است» (ص ۱۴۹)، «ستمکارترین مردم کسی است که اجتماع را گمراه کند» (ص۱۵۲)، و «از نظر پشت پرده طبیعت، یک نفس انسانی مساوی تمام انسان‌هاست» (ص ۱۵۳)؛ عنوان‌های بعدی این قسمت است و در دنبال آن بحثی تحت عنوان: «تحقق بخشیدن به عدالت اجتماعی یکی از بزرگ‌ترین انگیزه‌های ارسال پیامبران است» (ص ۱۶۰) آورده می‌شود.

در اینجا نیز آیات زیادی در اثبات این موضوع نقل شده است مانند: و آنان که به قتل رسانند مردمی که خلق را به عدل و دوستی خوانند، ای پیغمبر آن‌ها را به عذابی سخت دردناک بشارت ده (سوره ۳ آیه ۲۱).»

«طبیعت تشکل اجتماعی انسان‌ها، این است که با یکدیگر خصومت بورزند» (ص ۱۶۳)، «هیچ اجتماعی بدون حجت و راهنما به سوی خدا وجود ندارد» (ص ۱۶۵)، «اجتماع مانند اغلب افراد معمولی هنگامی که از ناملایمات رهایی یافت یا احساس بی نیازی کرد بنای طغیانگری را می‌گذارد» (ص ۱۶۸) و «بایستی از اجتماع ستمکار و منحرف برکنار گشت» (ص۱۷۲) عنوان‌های نهایی کتاب است.

همان طور که آمد تمام این عنوان‌ها با ذکر آیات متعددی از قرآن مورد بررسی قرار گرفته‌اند. و ما این بررسی مفصل را با این گفته ویکتور هوگو که در صفحه آخر کتاب و به دنبال عنوان: «ظواهر فریبنده یک اجتماع نباید شما را خیره بسازد» آمده است به پایان می‌رسانیم:

«در میان جانداران هیچ حیوانی که برای کبوتر شدن زائیده شده است کرکس نخواهد گشت مگر انسان که کبوتر زائیده می‌شود و ممکن است کرکس شود. ص ۱۷۵»

***

 

قلمرو مذهب

«به دشواری می‌توان در فکر جوان، قلمرو ماوراء الطبیعه را از قلمرو مذهب جدا کرد زیرا تمام ارزش‌های معنوی با همدیگر در فکر او تلاقی می‌نمایند.» (بلوغ – موریس دبس)

***

مقصر کیست؟

«وقتی که مردان نمی‌توانند زن بگیرند، وقتی که زن نجیب در چادر است و هیچ کس برای نجابت او ارزش قائل نیست و هر دختری می‌بیند که دختر همسایه عشوه گر، مردی را جلب کرد و به تور کشیده، راه آن دختر را پیش می‌گیرد و دیگر برای نجابت و پاک دامنی داوطلبی باقی نمی‌ماند.

اما در این مورد کی مقصر است؟ خود دختران وزنان مقصرند. اگر همه دختران راه پاک دامنی و خودداری را پیشه می‌ساختند و مردان به آسانی به هدف نمی‌رسیدند چاره‌ای جز ازدواج نمی‌دیدند و همه دختران به مقصود می‌رسیدند و دیگر محرومیت وجود نداشت. در همه دنیا، توده محتاج راهنمایی است.

وظیفه دولت است که به این امور رسیدگی کند و از لباس‌های غیر متناسب با شئون اسلامی و تربیتی اجتماع جلوگیری کند.»

«گفت و شنود علمی- نصرالله حاج سید جوادی»

***

 

تجربه‌ای تازه در تعلیم و تربیت نوع فرانسوی

(*فردوسی، شماره ۱۱۴۹- ۸ بهمن ۱۳۵۲ – نوشته: باقر عالیخانی.)

گمانم قضیه تعلیم و تربیت مدل آمریکایی را شنیده باشید هر چه مدرسه‌ای بلبشوتر و شلوغ‌تر و بی نظم تر باشد یک پسوند «آمریکایی» هم دنبالش می‌کنند. تا آنجا که حقیر به یاد دارد توی خود آمریکا هم سیستم تربیتی مدارس آن قدر آمریکایی! نبود که مال ما. خب، این یکی را اینجا دیدیم.

اما چند روز پیش با مدل« فرانسوی» هم آشنا شدیم. بابت چشم و هم چشمی و عقب نماندن از «قافله آینده سازی»! ما هم دخترمان را گذاشته‌ایم مدرسه «ژاندارک». دلیل اش هم لااقل برای مادرش روشن است که باید دخترش آینده داشته باشد.

و قضیه شخصیت آینده دختر من هم چیزی نبود که بشود ساده و سرسری گذشت. اگر کوتاه می‌آمدم و مثلا پیشنهاد می‌کردم که مثل خود ما، به یکی از مدارس دولتی سرازیر شود که بغل دست برو بچه‌های محل که عاقبت ناچار به زندگی با آن‌هاست! کسب معلومات سمعی و بصری کند، طبیعتاً آینده بچه را خراب کرده بودم. بحث آینده سازی ما یک سر دیگر هم داشت که «بچه باید با سیستم فرانسوی تربیت شود» بابت دلخوری که از آمریکایی‌اش داشتم، لاجرم فرانسوی‌اش را پذیرفتم. و دیروز شاهد گوشه‌ای از این تعلیم و تربیت بودم.

رفته بودم دیدن دخترم که تازه از مدرسه آمده بود. وقتی آمدیم با هم چاق سلامتی بکنیم، روی لبش چهار تا خط سیاه دیدم که حکایت از چسباندن چیزی می‌کرد. فکر کردم در عالم بازی بچگانه دست به شیرین کاری زده است.

اما تا قضیه را گفت دیدم که اشتباه کرده‌ام. سیاهی روی لب بچه به سیستم تعلیم و تربیت فرانسوی مربوط می‌شود. برای پیاده کردن طرح فرانسوی هم مشکلی در کار نیست. میسیون مذهبی فرانسه مسئول اجرای قضیه است. دخترم شوکا با هم شاگردی بغل دستی‌اش صحبت می‌کرده، که حضرت علیه «سور» یا به تعبیری خواهر مقدس، و لابد مهربان،- از کشوی میزش نوار چسب را بیرون می‌آورد و لب هر دو بچه را می‌دوزد.

گفتم می‌دوزد، بابت اینکه اگر سوزن و نخی در کار نبوده، باید به حساب شانس دخترم گذاشت که تکنولوژی پیشرفته، می‌تواند برای دوخت و دوز لب بچه‌ها از نوار چسب استفاده سوزن نخ را بکند. زحمت خواهر مقدس هم کمتر بوده است.

تازه متوجه تفاوت سیستم‌های تربیتی شدم. اگر در گذشته، یعنی در آن سیستم کهنه (و لابد خیلی غلط) اشتباهی از ما سر می‌زد، دو تا خط کشی بود کف دست و فرضاً دو تا هم پس گردنی. خب، اینکه ممنوع شد، چرا که «پس گردنی قرون وسطایی بود و شخصیت بچه را خرد می‌کرد». حالا به حمد الله، به لطف میسیون های مذهبی، با متد جدید تعلیم و تربیت آشنا می‌شویم، که جای پس گردنی بی‌شخصیت کننده! دوخت و دوز با شخصیت! را جایگزین کنند.

کار ندارم که فلسفه وجودی میسیون های مذهبی در ایران چیست، و این «سورهای مهربان» دارند برای تعلیم و تربیت بچه‌های ما چه خون دلی می‌خورند، اما دوخت و دوز لب بچه‌ام، به خود من مربوط می‌شود. گرچه باید از قبل می‌دانستم که قرن‌ها اعتقاد به «انگیزسیون» قرن‌ها هم فراموش کردنش طول می‌کشد. جواب مسئول مدرسه ژاندارک هم جالب بود. وقتی تلفنی می‌پرسم چرا لب بچه‌ام را دوخته‌اید؟ خانم مربوطه هم جواب می‌دهد والله این کار «سور»هاست، و این سورها را ما نیاورده‌ایم، که ما بیرون شان کنیم!

لابد جواب قانع کننده‌ای است. اما می‌شود کسی به من جواب بدهد پس این سورهای مقدس لب دوز را چه کسی به ولایت ما آورده است؟

***

 

ارزش‌های مورد توجه جوانان

«در کنار ایده آل اخلاقی و گاهی هم آمیخته با آن، جوان ارزش‌های ماوراء الطبیعه را کشف می‌کند. دانشجویان جوان با کمال میل به عقاید و آراء فلسفی که توضیحی قابل قبول درباره جهان هستی و مسائل مربوط به سرنوشت انسان بدهد گوش می‌دهند. این نوع جستجوها پاسخ به احتیاج مبرمی است که آن‌ها برای کشف حقیقت دارند.» (بلوغ- موریس دبس)

***

 

فتنه گران، قاتلان نامریی

از: مهرانگیز- م (دانشجوی دانشسرای عالی)

«خواندن این مقاله را به آن‌ها که مدعی مسلمانی هستند و هر روز آشوبی در درون خانواده‌ها به پا می‌کنند توصیه نمایید

قرآن مقابلم قرار دارد و آیات شکوهمندش مرا در یک بی نهایت لبریز از صفا فرو برده است. آیاتی که ساخت سالم یک اجتماع را همگام با تمام زمینه‌های پیرامونی‌اش پی ریزی نموده است. در کنار هر کلمه ماندن، و در حد شناخت ناقص خود، بار سنگین مسئولیت را بر دوش حس کردن، چیزی است که هر فرد هنگام مطالعه قرآن برایش پیش می‌آید.

وقتی فرد به این فضا و به این کلمات می‌نگرد، حتی اگر در سر حد بی تفاوتی هم باشد، احساس مسئولیت می‌کند.

در یک بررسی ساده می‌توان به علت اینکه چرا در قران این مسئله به طور چشمگیری مورد توجه قرار گرفته است، پی برد. موارد استعمال این لغت به صورت مفرد، جمع، اسم، فعل و بیشتر در شکل آشنای کلمه فتنه دیده می‌شود. تقریباً در نزدیک به ۵۴ آیه‌ای کلمه و مشتقات آن آمده است و با تعبیراتی همانند آنچه عنوان این مقاله است که برگردان «فتنه عظیم‌تر از کشتن» (سوره ۲ بقره آیه ۲۱۶) می‌باشد و نظایر آن با توجه به اینکه هیچ گاه خداوند در مورد چیزی مبالغه نمی‌نماید، وضع «فتنه گر» را مشخص می‌سازد.

دردآور وقتی است که می‌بینیم گروهی از این فتنه گران، این صفت کثیف خودشان را منطقی جلوه می‌دهند. و تازه در یک بررسی عمیق می‌یابیم کسی که فتنه گر است برایش «غیبت» که با آیه کوبنده‌ای «به خوردن گوشت برادر مرده» تشبیه شده، مسئله‌ای پیش پا افتاده است. و باز برای اینان «تهمت زدن» که بنیان اجتماع خانواده‌ها و موجودیت افراد را به نابودی می‌کشاند چندان مشکل نمی‌نماید.

این ها طبق ضرب المثل معروف «چون که صد آمد نود هم پیش ماست» وقتی فتنه گری و فتنه انگیزی برایشان عادی باشد نمی‌توان متوقع بود از غیبت و تهمت رویگردان باشند. چون آنچه سبب عدم ارتکاب بدین اعمال است در آن‌ها یافت نمی‌شود، و آن چیزی جز ایمان نیست. حتی اگر مدعی آن ایمان و مدافع آن باشند. و باز می‌بینیم همین ها جزو گروه منافقین و دورویان و متظاهران هم قرار دارند. یعنی وقتی در تنگنا قرار می‌گیرند به دروغ متوسل می‌شوند و برای این دروغ نیز دلایلی می‌آورند که غیبت یک نفر را در بر دارد و تهمت زدن به دیگری را.

در میان این افراد کسانی هستند که برایشان خدا، کتاب خدا، فرستاده خدا، و دین خدا بازیچه و وسیله‌ای است برای رسیدن به هدف‌های غیر عاقلانه، غیر منطقی و حتی ضد مذهب و ضد اخلاق. بنابراین اگر این گونه افراد در مواردی دیده شده، مدافع و اجرا کننده برنامه مذهبی می‌گردند. می‌خواهند همانند یک پل عبور که به جاده رؤیاهایشان متصل است از این امور استفاده کنند.

و در این بهره گیری همان طور که می‌دانیم از متلاشی کردن گروه‌ها و خانواده‌ها و از بدنام کردن افراد زیادی و موارد مشابه آن ترسی ندارند. چون «ایمان» و مایه تعهد اجتماعی در ایشان نیست. چیزی که امروز مورد تائید و قبول و اعتماد ایشان قرار دارد (به واسطه نفعی قطعی یا احتمالی که برایشان دارد) فردا ممکن است مورد انکار واقع شود و چیزی که امروز بد، مذموم و ناپسند است فردا ممکن است ایده آل، خوب و منطقی به حساب آید. چون به قول معروف این ها نان را به نرخ روز می‌خورند. به همین دلیل است افرادی که هدف شان و ایده آلشان بهسازی اخلاقی و اجتماعی و آشنا نمودن مردم به اصالت‌های مذهبی است، در مقابل این افراد به سختی می‌توانند مقاومت کنند. چون انکار نمودن حرف روز قبل آن هم به کلی منکر شدن، دام نهادن برای روز بعد و قیافه حق به جانب گرفتن امروزشان ساخته کار هر کس نیست.

فتنه گران مانند موریانه‌اند جنایتکاران و قاتلان نامریی هستند. در هر موسسه، در هر شغل و در هر جا به سان عقرب که نیش او نه از ره کین است- بلکه اقتضای طبیعت و ذات او چنین می‌باشد، از شادی مختصر یک خانواده لبریز از اندوه، رنج می‌برند. جوانه یک هم فکری را در بین افراد یک یا چند خانواده نمی‌توانند شکوفا ببینند. شادی شان، اندوه دیگران و تفریح شان ایجاد ناراحتی و سختی برای دیگران است.

یعنی اینان کاخ ذهنی خوشی‌هایشان را بر روی خرابه شادمانی خانواده ای دیگر می‌یابند. و تازه وای بر وقتی که مشکلی برایشان ایجاد شود، به هیچ وجه برای این ها قابل قبول نیست که مثلا این مشکل در یک شکل طبیعی و عادی برای هر کس، آن هم بدون دخالت افراد مشخصی، می‌تواند به وجود بیاید.

هر کس را بتوانند متهم می‌نمایند و در متهم نمودن افراد، اول با آن‌ها طرف می‌شوند که در فکر خویش- نه در واقع- با منافع آنان تضاد دارند. این افراد بد شانس در اولین مرحله هدف تیر تهمت و افترای این فتنه گران قرار می‌گیرند. احساس غلط آنان، یعنی اینکه فکر می‌کنند فلان شخص در این کار به خصوص دخالت داشته- به عنوان یک دلیل قطعی به حساب می‌آید. و حتی از اینکه این احساس را به یک پرسش و جستجوی قطعی هم نسبت دهند و بگویند تحقیق کرده‌ایم- آن هم تحقیق در ذهن فاسد و خراب خودشان- و به این نتیجه رسیده‌ایم، واهمه‌ای ندارند.

و تازه آن‌ها که مورد تهمت و افترای این از خدا بی خبران جاه طلب که بنده «زر» و اسیر مصرف هر چه بیشتر هستند، قرار می‌گیرند وقتی به خود می‌آیند که به صورت گاز انبری از هر طرف محاصره شده و جز خون دل خوردن چاره‌ای ندارند. و در نهایت در صورت ثبوت افترا و تهمت این فتنه گران، چندان تغییری در رفتارشان به وجود نخواهد آمد زیرا روز از نو روزی از نو، مسئله‌ای دیگر و تهمتی دیگر.

اما وظیفه دیگران در قبال این گونه افراد مضر و متظاهر به خوبی، این است که در مشخص نمودن و نشان دادن و معرفی این افراد به هر صورت، آن هم به خاطر مصالح جامعه و خانواده‌ها خودداری نکنند. گرچه با کمال خوش وقتی دم خروس پیداست و پس از مدتی هر چقدر زرنگ و ریاکار باشند و در هر شغل و منصب و در هر شرایط سنی که باشند، عاقبت مشتشان باز می‌شود ولی باید توجه داشت که این ها شکارچیانی هستند که هیچ گاه فکر نمی‌کنند موجودی که هدف تیر این ها قرار می‌گیرد، چشم انتظاراتی نیز دارد.

به علاوه دام این ها هر روز به زیر پای افراد ناآشنایی پهن می‌گردد که در صورت آگاه شدن آن‌ها و تا بیایند خود را نجات دهند هزاران افسوس خواهند خورد و زمان زیادی بر این مسئله گذشته است.

به همین دلیل است که قرآن درجایی می‌فرماید: آنان که مردان و زنان با ایمان را به آتش فتنه و عذاب سوزاندند برای آن‌ها عذاب دوزخ و آتش سوزان جهنم مهیاست (سوره بروج آیه ۱۰) و در مورد کافران آنان که در مقابل اسلام ایستاده‌اند؛ به خاطر فتنه گری آنان فرمان درگیری و جهاد را می‌دهد.

و با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود و همه را آیین، دین خدا باشد و اگر از فتنه و جنگ دست کشیدند (با آن‌ها عدالت کنید) که ستم جز بر ستمکاران روا نیست. (سوره بقره آیه ۱۹۳)

در جایی فتنه گری فساد انگیزتر از کشتن(*) ذکر می‌شود و در جایی دیگر سخت‌تر از کشتن(**) و به همین جهت بود که در این مقاله فتنه گران را به پیروی از قرآن «قاتلانی نامرئی» نام بردم.

(*پاورقی: الفتنه اکبر من القتل- سوره بقره آیه ۲۱۷)

(**پاورقی: الفتنه اشد من القتل- بقره آیه ۱۹۱)

***

 

دینی فراتر از هر زمان

«در برابر «حق انحصاری آموزش و پرورش» برای طبقات ممتاز در نظام ساسانی، توده‌های مشتاق و اعتلاجو می‌شنوند، که مرد ایمنی بخش قوافل دل و دانش، از گرد راه، نارسیده، در منشور آزادی خلق‌ها، و لغو امتیازات طبقاتی قرن‌ها، تحصیل علم را، در جامعه‌ای که براساس اخوت و برادری بنیان ریزی شده است، نه تنها برای مردان، بلکه برای هر مرد و زن، از هر تیره و هر خاندان، آن هم نه فقط ممکن می‌شمارد، بلکه آن را فریضه و واجب می‌داند.» (دیباچه بر رهبری– دکتر صاحب الزمانی)

***

نشستی در درون خود؛

چه از دست داده‌ایم و چه به دست آورده‌ایم؟!!

از: ع. ا. ا.

این سؤال می‌تواند انگیزه‌ای باشد برای طرح مسائل فراوانی که از کنار آن نمی‌توان ساده گذشت.

هر انسان مآل اندیش و آزاداندیشی که بخواهد در راه پیشرفت و تکامل گام بردارد؛ ناچار است در مراحل خاصی به تجزیه و تحلیل این سؤال بپردازد و بنگرد واقعاً چه به دست آورده و در قبال آنچه به دست آورده چه از دست داده است؟

برای نمونه ذکر مثال‌هایی روشن کننده این مطلب خواهد بود که چگونه با اعماق تمدن و فرهنگ ممکت و ملتی می‌تواند در تماس باشد.

اروپای قبل از رنسانس و بعد از رنسانس را در نظر گیرید. یک نفر اروپایی واقع بین اگر بخواهد تجزیه و تحلیل نماید که چه از دست داده و چه به دست آورده با مسائل فراوانی روبرو می‌شود که به صورت کلی می‌توان در جملات زیر بیان کرد:

خرافات و «فشار وسیع و خطرناک کلیسا» را از دست داده و از طرفی جنبش علمی و پیشرفت صنعتی را به دست آورده است که این مطلب خود می‌تواند طرح کننده ده‌ها مسئله دیگر گردد و در پی آن برای بهره گیری مثبت، از آنچه به دست آورده و در عین حال تجزیه و تحلیل آنچه از دست داده به کاوش بنشیند.

در برابر اگر، شرق بنشیند و این سؤال را برای خود طرح کند درمی‌یابد درست کاری نقطه مقابل غرب انجام داده. یعنی عوامل حرکت و بیداری و جنبش را از دست داد و عوامل حقارت و پستی و استعمار و بدبختی را پذیرا گردیده است. به قول آن مجاهد بزرگ اسلام و آن بیدار کننده و تکان دهنده افکار، رهبر نهضت آزادی خواهی شرق سید جمال الدین اسد آبادی:

«اروپا انجیل را از دست داد و پیروز شد. و ما؛ قرآن را از دست دادیم و شکست خوردیم.»

اینجاست که یک پژوهشگر بایستی با ژرف اندیشی بنشیند و علل و عوامل این مسئله را تجزیه و تحلیل کند و ببیند چه مسائلی در این بحث نهفته است. لذا بیجا نیست در این باره کلام شکوهمند و شیوای مولا علی علیه السلام را که در واپسین دم حیات به فرزندان می‌فرماید:

«بر شما باد قرآن، که دیگران با عمل کردن به آن بر شما پیشی نگیرند» در نظر داشته باشیم و بی جهت نیست که گلادستون نخست وزیر یهودی انگلیس در مجلس آن کشور فریاد می‌زند:

«تا قرآن در میان مردم مسلمان هست ما هرگز بر آن‌ها مسلط نخواهیم شد.»

آیا راستی مگر قرآن از میان مسلمین رخت بربسته است؟

اگر رخت بربسته پس چرا تیراژ چاپ آن روز به روز بیشتر می‌شود؟

تازه مفهوم نبودن قرآن در میان مسلمین یعنی چه؟

اینجاست که بار دیگر در درون خود این سؤال را باید تکرار کنیم: چه از دست داده‌ایم و چه به دست آورده‌ایم؟

بلی قرآن هست ولی به صورت کتابی که مفهومش در جامعه با شکل واژگونه‌ای تعبیر می‌شود. قرآن هست ولی نه قوانین آن. قرآن هست ولی نه محتوای حیات بخش و جان بخش آن!

قرآن هست ولی نه عامل بیداری و حرکت و جنبش و تلاش!

قرآنی که فقط برای ثواب آخرت خوانده شود و کلماتی از آن بدون توجه به محتوای غنی آن ادا گردد چگونه می‌تواند روشنگر مسیر باشد. به علاوه همان طور که گفته شد پرسش ما می‌تواند در مورد مسائل فراوانی طرح شود. مثلاً زن مسلمان می‌تواند این پرسش را از خود بنماید. یا به طور کلی زن شرقی، که ببیند چه از دست داده و چه به دست آورده است.

آیا شرافت زن در این است که برای هرچه پرفروش‌تر بودن کالاهای تجارتی، مورد بهره برداری قرار گیرد. یعنی تبلیغ شیء به وسیله موجودی که تبدیل به یک چیز مصرفی شده است تا فلان پودر رخت‌شویی بیشتر به فروش رود یا آن لاستیک تقلبی و همین طور…

آیا شرافت وی در این است که آلت دست چند خبرنگار عکاس شهوتران شود برای اینکه کیسه آن رجاله لبریزتر شود.

آیا بر روی پای خودش ایستاده است یا بر روی دست شهوت‌رانانی که اگر چند صباحی گذشت و آب و رنگ خویش را از دست داد دیگر ارزش یک چیز ساده را برایش قائل نیستند.

مگر نه این است که به نام ملکه زیبایی و سرپوشی در این حدود، همانند بازار برده فروشان زن را در مقابل افراد هرزه‌ای به صف می‌نمایند تا وسیله‌ای برای ارضای شهوات خودشان باشد؟!!

یا همین دختر شایسته که شایستگی واقعی‌اش در چیزهای آن چنانی و باز با توجه به میزان کوتاهی دامن و عریانی هر چه بیشتر علیا مخدره است آیا نماینده دختر محجوب و سر به زیری است که به وفور یافت می‌گردد – و این دختر محجوب نیز بایستی برای اینکه مارک شایستگی بر پیشانی‌اش به خورد تغییر مسیر بدهد.

شاید صلاحیت این را که دستورالعمل برای کسی نوشته شود دارا نباشم بنابراین نمی‌توان گفت زن چه از دست داده یا چه به دست آورده بلکه خود باید بنشیند و «با نشستی در درون خود» پاسخ واقعی این سؤال را به دست آورده و به تجزیه و تحلیل نهایی بپردازد. هر چند بایستی هوشیار باشد که در این تجزیه و تحلیل، عوامل اغواء کننده وسایل ارتباط جمعی، فکر از پیش تهیه شده‌ای را به او القاء ننموده باشند و یا در صورت ثبوت چنین برداشت از پیش تهیه شده‌ای با آگاهی کامل به نقد و تحلیل آن بپردازد که شاید در نهایت «رسالت» خویش را دریابد و در این شناخت رسالت، احساس «مسئولیت» نماید.

***

 

بزه کاران خردسال

از: شهلا– د.  (دانش آموز)

وقتی صحبت از تربیت خردسالان و نوجوانان می‌گردد بلافاصله پدر و مادر به عنوان عوامل اصلی ذکر می‌شوند. در صورتی که اگر به یک بررسی عمیق‌تری بپردازیم متوجه خواهیم گشت که تا چه حد عوامل دیگر در بزهکاری جوانان مؤثر است. در این امر تردیدی نیست که چنآنچه والدین اسیر مواد مخدر و یا خود از مصرف کنندگان نوشابه‌های الکلی باشند نمی‌توان متوقع بود کودک تربیت شده در این فضا دارای سلامت روانی و فکری باشد یعنی بدون شک، و به جز در مواردی استثنایی – فرزندان افراد معتاد و منحرف به خاطر وضع تربیتی اسفناکی که دارند به عنوان یک عضو مفید و سالم اجتماعی، تحویل جامعه داده نمی‌شوند.

به علاوه تضادهای عاطفی در درون خانواده خود در ایجاد نابهنجاری‌هایی در کودک و نوجوان مؤثر است. عدم توجه والدین به رفقا، دوستان، و مطالعات و علایق منطقی نوجوان، او را به مسیر دلخواهش که با ناآگاهی و لبریز از تخیلات است می‌کشاند و در همین مسیر است که کودک سر به زیر و آرام دیروز یک مرتبه به صورت نوجوان شریر و کینه جویی می‌گردد که کنترل و اداره وی چندان آسان نمی‌نماید.

***

اما آیا باید تمام این نابهنجاری‌ها و بزه کاری‌ها را از طرف والدین دانست، بی انصافی است که اکنون والدین به عنوان عامل اصلی تربیتی ذکر کردند چون به خاطر فضای خاص کنونی، دیگر مربیان بی شماری کودک و نوجوان را هدایت می‌نمایند که پدر و مادر در درجه دوم از نظر تأثیرگذاری قرار دارند. این مربیان آن چنان آموزنده و در سطح بالا هستند که اگر راه بدین ترتیب ادامه یابد نوجوان هنجار و سالم کمتر می‌توان یافت.

«در جامعه‌ای که حصاری از پرده‌های نمایشی آنتن‌های تلویزیون و رادیو، اطراف آن کشیده شده است، تأثیر رفتار افراد خانواده بر ذهن نقش پذیر بچه‌ها دور از حوزه اقتدار پدر و نفوذ عاطفی مادر، رشد می‌کنند و مراجع تقلید خود را، فقط در میان بت‌های سینمایی – تلویزیونی روز می‌جویند که متأسفانه در ساختن و پرداختن چهره و وضع این بت‌ها، کمترین دلسوزی و احساس مسئولیت اجتماعی، به کار نمی‌رود.

نتیجه فعالیت‌های نمایشی به اندازه‌ای برای بچه‌ها، جذاب و فریبنده است که مکتب‌های مختلف تأدیبی و روان شناسی در مبارزه با آثار و تراوشات آن‌ها، در تمام دنیا ورشکسته شده و مبتکرین و پایه گذاران مکتب‌های ارشادی، در زادگاه همین مکتب‌ها، چنان در دام هرج و مرج تربیتی حاصله از اثرات وسایل نمایشی، گیج و غرق شده‌اند که بچه‌های جامعه خود را در زندان مواد مخدر و بی تفاوتی و بی بند و باری، اسیر می‌بینند.

به این ترتیب صحیح نیست که ما، ارشاد و اصلاح بچه‌های خود را از این عوامل و برنامه‌های بی اثر، انتظار داشته باشیم.» (*)

(*پاورقی: کیهان شماره ۸۰۹۱- از مقاله مهرانگیز کار)

بنابراین تردیدی نیست که عوامل ارتباط جمعی به خصوص فیلم‌های تلویزیونی با آن جذبه‌ای که در کودک و نوجوان ایجاد می‌نمایند نقش انکارناپذیری در بزه کاری نوجوانان دارند. فیلم‌های کاراته‌ای نیز نمونه بارز و جدید آن است. مگر چندی پیش نبود که کودکی با تقلید از یک فیلم کاراته‌ای هم شاگردی خویش را کشت. آیا او به راستی قصد کشتن هم سال خود را داشت. قطعاً خیر؛ ولی بدآموزی‌های این وسایل ارتباط جمعی جز این رفتار غیرعادی که تخیل کودکانه را لبریز ساخته است، نمی‌تواند بازدهی داشته باشد.

و ادامه این بدآموزی‌هاست که تشکیل باندهای گانگستری از طرف همین نوجوانان را موجب می‌گردد. به هر حال امروزه بیش از هر وقت برای کودکان و نوجوانان برنامه ریزی شده، کنفرانس داده می‌شود و ارائه راه حل می‌گردد ولی آنچه در سالن‌های کنفرانس مطرح می‌گردد و آنچه بر روی کاغذهای این کنفرانس‌ها می‌آید علاوه بر اینکه از دیوارهای محل تشکیل آن هم عبور نمی‌کند موقعیت واقعی کودک و نوجوانان را در نظر نگرفته و عوامل بزه کاری و ناسازگاری‌های ستیزه گرانه را در جایی جستجو می‌کند که به خیال خود عامل اصلی است. در صورتی که بدآموزی‌های نوجوان در فضای گسترده لبریز از آنتن‌های تلویزیونی همراه با تخیل واقعیت پندار وی از این صحنه‌های منحرف کننده، صورت می‌پذیرد.

***

 

کتاب برای شما:

خداشناسی

از آقایان: سید رضا برقعی– محمدجواد باهنر– علی غفوری– جیبی– ۱۱۲ صفحه– ۱۵ ریال

«کتابی عمیق و بسیار جالب برای دوست‌داران تحقیق در مورد توحید و مسائل مربوط به آن. با توجه به احاطه‌ای که تهیه کنندگان کتاب در این مورد دارند کتاب پاسخگویی خوبی برای آن‌هاست.»

نقشه‌های استعمار در راه مبارزه با اسلام

محمد محمود صواف ترجمه: سید جواد هشترودی جیبی ۳۳۶ صفحه – ۴۰ ریال

«سیمای اسلام و هیولای استعمار و نقشه‌هایی که در این مورد تهیه شده و ناآگاهی مسلمین و ده‌ها نمونه‌ای که در این مورد نقل شده، ترسیم کننده تصویر جالب و تکان دهنده‌ای برای خواننده پژوهشگر است.»

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق