شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۷:۱۰ - ۱۳۹۸/۰۹/۱۳

فرصت در غروب (شماره چهارم)/ نشریه کانون علمی و تربیتی جهان اسلام

...شاید بگویند مگر فقط زن در غروب به سر می‌برد که شما چنین نام نهاده‌اید ولی می‌گویم خیر، بلکه پسر یا پسران ما هم در غروبند ولی مسأله زنان مهم‌تر است...

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود شماره چهارم نشریه «فرصت در غروب» است که به سردبیری برادران اژه ای (حجت الاسلام جواد اژه ای، شهید علی اکبر اژه ای، حجت الاسلام مهدی اژه ای و محمد اژه ای) در کانون علمی و تربیتی جهان اسلام در سالهای ۱۳۵۱ و ۱۳۵۲ به چاپ می رسید.

زمانه شناسی ایجاب می‌کرد که این نشریه با هدفگذاری برای بانوان و با تشویق برای فعال شدن قلم آنها به چاپ رسد.

این نشریه بارها تجدید چاپ شد و در همان سالها توسط انتشارات قائم نیز به صورت یک مجموعه صحافی و تجدید چاپ شد.

کانون علمی و تربیتی جهان اسلام نقش موثری در برگزاری جلسات سخنرانی و کلاس های مذهبی و تربیتی برای نوجوانان و جوانان اصفهان در سالهای قبل از انقلاب اسلامی داشت که توسط ساواک در سال ۱۳۵۴ تعطیل شد.

علاقه مندان می توانند برای استفاده راحت تر از این متن فایل PDF آن را از اینجا دانلود کنند.

شماره های قبلی این نشریه را از اینجا ببینید.

***

فرصت در غروب (شماره چهارم)

اهداء:

به پدر و مادرانی که از خواب گران برخاسته و گرداب را در چند قدمی‌ یافته‌اند؛ به فرزندانشان که هنوز والدین خویش را عزیزترین مشاورین خود می‌دانند؛

و به شماها که تفاهم، همکاری، صمیمیت و در عین حال قانع نبودن را آشنا هستید؛

***

این کتاب در چاپخانه فردوسی اصفهان چاپ گردید. اردیبهشت ۱۳۵۲

فهرست…

***

«به نام خدا»

پوزشی به خاطر تأخیر

با تأخیری غیرقابل پیش بینی این شماره از سلسله انتشارات «فرصت در غروب» را زیر چاپ می‌فرستیم.

شاید خوانندگان ما را، انتظاری در برابر آنچه انتظار داشتند، تا حدی نسبت به چاپ شماره‌های بعدی مأیوس نمود، ولی به کمک خدای بزرگ مسیرمان را ادامه می‌دهیم، و در این ادامه‌ی مسیر، آنچه پس از او ما را یاری دهنده است، شما هستید؛

شما که برای ما مقالات خوبتان را ارسال می‌دارید، شما که نامه‌هایتان بازگو کننده دردهاست. حتی آن دوستی که بریده‌های مجله‌ای یا روزنامه‌ای را برای ما ارسال می‌دارد، این احساس همدردی در او به وجود آمده، که ما در زمینه‌ای وسیع‌تر اقدام به نشر مطالبی نموده‌ایم که نیاز به نشر آن حس می‌گردد.

دست همه‌ی شما را می‌فشاریم و از هم فکریتان، حتی از نامه‌هایی که سراپا نیش است ولی به خاطر درد نوشته می‌شود، بیشتر از تشویق نامه‌های بدون انتقاد لذت می‌بریم. چون دریافته‌ایم این سلسله انتشارات را از آن خود می‌دانید، پس باید این طور نیز انتظار داشته باشیم و با توجه به اینکه یک کتاب معمولاً کمتر از دو سال فروش نمی‌رود ولی شماره اول ما در ظرف سه ماه نایاب گردید، به طوری که مجبور شدیم بر اثر تقاضاهای مکرر، اقدام به چاپ مجددش نماییم، که خود نشان دهنده ‌این امر است که در این زمینه ما با چه فقری رو به رو هستیم.

به قول برادر عزیزمان قاسم تبریزی که از تهران نوشته‌اند:

«ندایی از حلقوم فرصت یافتگان در غروب، غروبی که نشان دهنده‌ی تاریکی و ظلمت است. این فریاد نه از «ته» چاه است و نه از «وسط» چاه شاید به قول جلال از «سر» چاه باشد…

در جامعه ما، زن به سرعت عوض شود، جبر زمان و… او را از آنچه هست دور ساخته و همه خصوصیات و ارزش‌های قدیمش را از او می‌گیرند تا او را موجودی سازند که می‌خواهند…

…شاید بگویند مگر فقط زن در غروب به سر می‌برد که شما چنین نام نهاده‌اید ولی می‌گویم خیر، بلکه پسر یا پسران ما هم در غروبند ولی مسأله زنان مهم‌تر است…»

اما آنچه باز در اینجا لازم است بازگویش نماییم، درباره ارسال مقالات شماست.

دوست عزیزی که «م-ص» نوشته خود را امضاء فرموده‌اند، مقاله بسیار جالبی در مورد آخرین پیشوای اسلام با خط زیبایشان که نهایت دقت و وسواس را نیز به همراه دارد، نوشته و ارسال داشته‌اند. از این دوست دانشمند تقاضامندیم، چنانچه رونوشتی از مقاله خویش دارند، منابع مورد استفاده در مقاله را در جهت هرچه بیشتر مستند بودن آن برای ما ارسال دارند و در صورت نداشتن رونوشت آن با ما مکاتبه کنند. ما خود در اصالت آنچه ایشان نقل نموده‌اند به هیچ وجه تردیدی نداریم ولی برای خوانندگان خود ذکر منابع را لازم می‌دانیم.

از دوشیزه «الف- موسوی» که مقاله کوتاهی از تهران ارسال داشته‌اند و همین طور از دوشیزه «م-ش-م» دانش آموز سال ششم ریاضی و تمام دوستان دیگری که با ارسال نامه یا مقاله اعلام همکاری با ما را نموده‌اند کمال تشکر را داریم.

دوشیزه «م-ش-م» در ضمن پیشنهاداتی داشتند که فکر می‌کنیم تا به حال خودشان متوجه گردیده‌اند که جنبه علمی آن ها منتفی گردیده است. ما ضمن تشکر مجدد از ایشان، از مقاله کوتاهشان نیز استفاده خواهیم نمود.

به علاوه از سایر همکاران انتشارات فرصت در غروب که اکنون بنا به عللی ارتباطمان با آن ها قطع شده، تقاضا می‌گردد با ارسال مقالات خویش همکاریشان را قطع ننمایند.

از دوستان دیگری نیز که قصد ارسال مقاله دارند، تقاضا می‌گردد با کمی دقت و حوصله و مرور سعی کنند مقاله‌شان در حد چاپ و به علاوه حتماً قسمت‌هایی که نقل می‌کنند با ذکر منبع نقل شده از آن همراه باشد. بار دیگر از تمام دوستان تشکر نموده‌ امیدواریم دیدارمان در این صفحات تکرار گردد.

ج- الف (اردیبهشت ماه ۱۳۵۲)

***

سه چهره از یک نفر

«وقتی دو نفر با هم روبرو می‌شوند در حقیقت شش نفر رو در روی همدیگر قرار می‌گیرند. آدم آن طور که خودش، خودش را می‌شناسد، آدم آن طور که دیگری او را می‌شناسد و بالاخره آدم آن طور که واقعاً هست.» (ویلیام جیمز فیلسوف معروف)

***

طرح‌های آزمایش شده؛

گفتگویی کوتاه با استاد ناصر مکارم شیرازی

در این شماره گفتگویی کوتاه با چهره‌ی درخشان حوزه علمیه قم، دانشمند بزرگوار و تلاشگر، آقای ناصر مکارم شیرازی صاحب امتیاز مجله پرتیراژ مکتب اسلام داریم.

آقای مکارم برای همه‌ آشناتر از آن است که بخواهیم در کوتاه جملاتی به معرفی ایشان پردازیم ولی به طور خلاصه همین قدر کافی است یادآور شویم که معظم له در سن ۲۴ سالگی از مراجع بزرگ نجف اشرف به دریافت «اجازه اجتهاد» نائل گردیده و هم اکنون از مدرسین طراز اول درس خارج فقه و اصول در حوزه علمیه قم می‌باشند، و با توجه به موقعیت خاصشان، از صاحب نظران وارد در مسائل اجتماعی محسوب می‌گردند.

برخوردهای ایشان با نسل جوان و به خصوص کار مطبوعاتی مدام ایشان دیدی وسیع در مورد مسائل مختلف- به خصوص مسائل مبتلابه نسل جوان- به ایشان داده که بر سندیت نظریاتشان دلالت دارد.

در این گفتگوی کوتاه درباره «مدارس مختلط» و «آموزش مسائل جنسی» در مدارس چند سوال مطرح گردیده است که ایشان به طور مختصر- با توجه به وقت کمی که بر اثر مشغله زیاد داشتند– پاسخ فرمودند.

ما به دنبال این گفتگو و در تأیید این نظریات، مقاله‌ی مستند دیگری را از یکی از مطبوعات آورده‌ایم که روشنگر واقعیت اینگونه طرح‌هاست.

– با عرض تشکر از قبول این گفتگو، اجازه می‌خواهم اولین سؤالم را مطرح کنم.

استاد مکارم: خواهش می‌کنم، بفرمائید.

سوال: اولین سوال من در مورد نظر حضرت عالی درباره «مدارس مختلط» و اثرات تربیتی آن است.

جواب: عقیده من بیشتر این است که حتی آن ها که طرح مدارس مختلط را می‌دهند، خودشان هم نه تنها به نتیجه کارشان ایمان ندارند، بلکه اثرات نامطلوب آن را پیش بینی می‌کنند. منتها چون این عمل به اصطلاح یک «ژست اروپایی» است، برای اثبات «روشنفکری کاذب وارداتی» خود از آن دفاع می‌کنند و مثلاً فکر می‌کنند اگر با آن مخالفت بورزند نام آن ها از لوحه‌ی مخصوص روشن فکران حذف خواهد شد!!

وگرنه کدام آدم عاقل و باشعور است که به زیان‌های این کار واقف نباشد: دو جنس مخالف جوان، که در اوج «طغیان غریزه جنسی» قرار دارند با لباس‌هایی که می‌دانیم و می‌دانید پهلو به پهلو در یک کلاس بنشینند. آیا ممکن است تنها به مسائل علمی بیندیشند و موجب هزار گونه وسوسه شیطانی نشوند؟!

محیط تحصیل و کلاس درس باید آنگونه باشد که فکر انسان را تنها در مسائل علمی متمرکز کند و نه چیز دیگر، و تمام اموری که موجب تقسیم نیروی تفکر و جلب آن به مسائل دیگر است زیانبخش است تا چه رسد به امری که تمام فکر و حواس یک جوان را می‌تواند به سوی خود جلب کند!

سوال: به عقیده شما آیا جای این دارد که روی این مسئله از نظر تربیتی آزمایشی انجام گیرد؟

جواب: راستی مضحک است- از یک سو هنگامی که می‌شنویم دختران و پسران به جای کلاس درس، راهی «کافه‌ها و تریاها» شده‌اند و در ساعات مدرسه در آن محیط آلوده و کثیف می‌لولند جار و جنجال ریاکارانه‌ای در جراید و غیر آن راه می‌اندازیم که: ای وای عفت عمومی جریحه‌دار شد، و جوانان فاسد شدند، و مأمورین غلاظ و شداد را برای کنترل این اماکن – طبق ادعای جراید- می‌فرستیم و پدران و مادران را از آینده خطرناکی که جوانانشان دارند با خبر می‌کنیم!

اما از سوی دیگر برای تبدیل مدارس به کافه تریاهای دائمی، ابلهانه کوشش می‌نماییم و آن را یک نوع افتخار می‌دانیم! کدام آزمایش؟ آیا چنین موضوع روشنی به آزمایش احتیاج دارد؟ اگر مدارس مختلط خوب است، تریاها با همه مفاسد و ننگشان چیزی زیادتر از مدارس مختلط ندارند، اگر آن موجب فساد است و نشانه انحطاط، چگونه این یکی ممکن است نشانه تمدن و روشن فکری باشد؟

سوال: بعضی معتقدند جوانان در اینگونه مدارس تشویق بیشتری به درس می‌شوند.

جواب: درست است که تشویق بیشتر به درس خواندن می‌شوند، اما کدام درس؟ همان درسی که به قول شاعر «در دفتر نباشد»! نه درس به معنی علم و دانش اندوختن. اتفاقاً آمارهایی که از اینگونه مدارس گرفته شده نشان می‌دهد سطح تفکر دانش آموزان مدارس مختلط به مراتب پایین‌تر از سطح تفکر دانش آموزان دیگر است.

دلیل آن هم روشن است، چه اینکه دسته اول گرفتار «پراکندگی استعداد» و تشعب و تجزیه «شخصیتند». بارها این مسأله تجربه شده مه مثلاً پرداختن رانندگان به مسافر جنس مخالف در کنار آن ها بوده عواقب شوم و دردناکی به بار آورده؛ چگونه ممکن است این حکم برای شاگردان مدارس مختلط نباشد؟

به علاوه اینچنین شاگردان بر اثر تحریک مدام جنسی، با دست به اعمال منافی عفت می‌زنند و یا اگر دسترسی نیابند به انواع انحرافات جنسی گرفتار می‌شوند.

بنابراین طرح مزبور- همانند طرح تعلیم مسائل جنسی در مدارس– یک طرح جنون آمیز است.

سوال: سخن از طرح «آموزش مسائل جنسی در مدارس» به میان آوردید، به عقیده شما عیب اساسی این طرح در چیست؟

جواب: به عقیده من این طرح، طرح خوبی است اما برای از هم پاشیدن خانواده‌ها و ویران ساختن بنیان اخلاق جوانان. و سرگرم ساختن آن ها به «مسائل سکسی» و بازداشتن از «مسائل اساسی و اصولی»! تعجب از آن ها است که به کشیده شدن جوانان به تریاها و یا مراکز فحشا اعتراض می‌کنند و بر آن اشک می‌ریزند اما مسأله آموزش جنسی را در مدارس به عنوان یک پیشنهاد مطرح می‌کنند.

خوب، اگر آموزش این مسائل را صحیح بدانیم پرورش آن را هم باید مباح بشماریم. خوب درس را باید یک جا پیاده و اجرا کرد. راستی چرا بعضی اینقدر بی حساب و بی مطالعه حرف می‌زنند؟ کسانی که تحت تلقین پاره‌ای از مجلات بی هدف به اصطلاح به فرزندان خود آموزش جنسی داده‌اند، داستان‌ها غم انگیزی از وضع آن ها نقل می‌کنند که انسان از شنیدن آن ها وحشت می‌کند و بر این مجلات نفرین می‌فرستد.

سوال: به عقیده شما دبستان‌های مختلط که معمولاً کودکان کمتر از ۱۲ سال در آن درس می‌خوانند نیز همین عیوب را دارد.

جواب: سوال خوبی کردید؛ اتفاقاً این امر خطرناک‌تر است. زیرا این دوران درست دوران کمون جنسی است و علم به ما می‌گوید که نوجوانان در این سن و سال برای دوران بلوغ آماده می‌شوند و تمام نیروی آن ها صرف ساختن روح و جسم آن هاست و اگر به طور مصنوعی، «غریزه جنسی» آن ها را تحریک کنیم گرفتار بلوغ زودرس و عواقب وخیم آن می‌شوند و در آینده خیلی زود فرسوده و پیر خواهند شد، بنابراین خوب است به جای این تقلیدهای کورکورانه جنون آمیز، به مسائلی اصولی‌تر برای آماده ساختن روح و جسم جوانان و نوجوانان در مسائل مثبت اجتماعی بپردازیم.

– بار دیگر از حضرت عالی تشکر می‌کنم.

***

 

چهل سال جبران؛

برای بیست سال اشتباه!!

بن بسته‌ای اخلاقی در آزادی‌های بدون قید و شرط.

ع– کبیری

هفته گذشته خانم «دورتی رالف» اجساد پسر چهارساله و دختر دو ساله و نه ماهه خود را صبح شنبه در حیات خلوت خانه‌ی همسایه پیدا کرد. قاتل و یا قاتلین پس از تجاوز به بچه‌ها گلویشان را بریده بودند!!

آسوشیتدپرس گزارش داد که: اجساد برهنه‌ی دو پسر بچه‌ی هفت ساله، سحرگاه روز یکشنبه در جنگلی در شمال آتلانتا پیدا شد. مقامات پلیس می‌گویند پیش از آنکه این بچه‌ها را خفه کنند به آن ها تجاوز کرده‌اند!!

انحراف «پدوفیل» یا بچه دوستی یک نوع ناراحتی روانی یا به تعبیر واضح‌تر جنون جنسی است که شخص منحرف به عوض آنکه مفعول جنسی خود را به طور متعارف انتخاب کند، از کودکان کم سال اعم از پسر یا دختر استفاده می‌نماید و به این وسیله است که میل جنسی و شهوی خود را ارضاء می‌کند. این انحراف اغلب در میان مردان وجود دارد و زنان به نسبت بسیار کمی به آن مبتلا می‌شوند و نوع شدید بچه دوستی وقتی است که این انحراف با «سادیسم» همراه گردد. در این صورت آن را «سادیسم پدوفیل» می‌نامند.

به طور کلی بیماری که دچار انحراف سادیسم باشد، تمایلات جنسی او جز به آزار و شکنجه به طرف، ارضاء نمی‌شود و ارتکاب این بیماران را به ضرب و جرح نباید به جنایت و تعدی ارادی تعبیر نمود، چون آن ها تنها به خاطر لذتی که از این نوع اعمال می‌برند، به هنگام اعمال جنسی مرتکب آزار و شکنجه و گاه قتل مفعولان جنسی خود می‌گردند.

میل جنسی که از جمله‌ی ضروری‌ترین امیال آدمی است اگر به صورت صحیحی به کار برده نشود خرد کننده ترین ضربات را بر پایه خوشبختی و سعادت آدمی خواهد زد و سرنوشت او و در نتیجه جامعه را دگرگون خواهد کرد به این معنی که نیروهای خلاقه آن ها را که چون غنچه‌های ناشکفته است، پرپر کرده و نابود خواهد ساخت و نبوغ و استعدادی که باید منشأ افتخارات فراوانی برای خود و اجتماع خود باشد به در خواهد داد و بشر را با تمام جلالی که دارد به پستی خواهد کشاند.

مثلاً از تمام بیمارستان‌های ایالات متحده آمریکا ششصد و پنجاه بیمارستان به امراض مقاربتی اختصاص داده شده در حالی که معادل یک و نیم برابر افرادی که در بیمارستان‌ها معالجه می‌شوند به پزشک‌های خصوصی و خانوادگی مراجعه می‌کنند و یا به طوری که مجله «سکسولوژی» در مقاله‌ی خود نوشته بود:

«مسأله افزایش اطفال نامشروع نسبت به سال‌های پیش موجب گرفتاری بزرگی برای دولت شده است. و همچنین بیلان کورتاژهای یک ساله‌ی ایالات متحده امریکا بالغ بر یک میلیون فقره است که ۶۵% آن مربوط به مناسبات نامشروع و روابط آزاد و ۵۰% آن مربوط به دختران شوهر نکرده است!!

می‌دانیم در کشور سوئد به جوانان آزادی کاملی در زمینه‌های جنسی در این مورد داده شده، اما آیا این آزادی چیزی از حرص و عطش آن ها کاسته برعکس قول معروف انسان به آنچه که منع گردد حریص‌تر خواهد شد. عملی گردیده؟ یا بالعکس موجب افزایش انواع جنون جنسی شده که دولت را سخت پریشان کرده است تا جایی که نخست وزیر آن کشور با صراحت می‌گوید:

برای جبران اشتباهی که در مدت بیست سال ادامه داشت مدت چهل سال وقت لازم است.

این نکته قابل توجه است که اغلب ترویج فحشاء از ناحیه‌ی کسانی صورت می‌گیرد که وظیفه آنان نجات جامعه از سقوط اخلاقی است و به جای اینکه مردم را به عفت و تقوی سوق دهند خود رهبر انحراف و ناپاکی شده و دستور گسستن قیود اخلاقی را صادر می‌کنند و تحت عنوان «روابط خصوصی قبل از ازدواج» و یا «رفیق قانونی» مفهوم ظاهری فحشاء را تغییر داده و به عنوان طرفداری از آزادی مطلق مردم را به ارتکاب آنچه مخالف شرف و تقوی و فضیلت است، تشویق می‌نمایند.

به این یک خبر نیز توجه کنید: روزی دختر جوانی در بخش مخصوص رادیو آلمان مشکل خود را به این شکل مطرح ساخت و تقاضای راهنمایی نمود:

«من دختر جوانی هستم که سال‌ها با پسری طرح دوستی ریخته‌ام اما با گذشت زمان و در اثر معاشرت‌های پی در پی مهر و عطوفتم نسب به او رو به نقصان گذارده است تصمیم گرفته‌ام باب معاشرت و ارتباط را با جوان دیگری باز کنم آیا می‌توانم با حفظ این رفیق؛ تصمیم خود را عملی سازم یا به همین جوان اکتفا کنم و از تجدید رفیق صرف نظر نمایم؟ و راهنما در جواب وی چنین گفت: شما تا قبل از سن بیست و هشت سال؟؟ با آزادی بدون قید و شرط با یک رفیق یا بیشتر معاشرت و آمیزش کنید و از این جهت هیچ گونه اضطراب به خود راه ندهید!!»

راستی جواب این دختر منحرف همین است که ضمن تأیید خطای اول او، راه را به شکل وسیع‌تری برای انحراف هر چه بیشتر او هموار نمایند و او را به سرعت بیشتر وادار به سقوط نمایند؟

انعکاس اینگونه اخبار به راستی زنگ هشدار برای ممالکی است که می‌خواهند روابط اجتماعی را به طور مطلق از غرب اقتباس کنند و هرگونه تجدید نظری در این فراگیری و اقتباس را، نمی‌پذیرند. در حالی که به رأی العین مشاهده می‌کنیم که باورهای فرهنگی آنان بیش از پیش موجب افزایش انحرافات جنسی در جامعه ایشان شده و خود مشکلات لاینحلی را برای آنان به وجود آورده است و یقیناً همین مشکلات دردناک و افزایش جنایات جنسی جوامع دیگر را که کشورهای غربی را «الگو» قرار داده‌اند ملزم می‌سازد که در روش خود تجدید نظر نمایند و اشتباهات آنان را مرتکب نشوند.

دقیقاً وظیفه اصلی در این مورد به عهده پدران و مادران است که عوامل لغزش و انحراف را ارزیابی کنند و آن را بشناسند. متأسفانه بعضی از اینگونه پدران و مادران به عنوان وجه تمایز با خانواده‌های سنتی، آزادی‌های بدون قید و شرطی را به فرزندان خود می‌دهند که معلوم است از عواقب شوم آن بی اطلاعند، و یا در امر ازدواج فرزندان خود موانعی به صورت اشکال تراشی‌های بیهوده، هزینه‌ها و تشریفات سنگین و زائد به وجود می‌آورند که آنان را به طرف نوعی روابط آزادتر سوق می‌دهد که تقلید کورکورانه از پدیده‌های خارجی- بلوغ جنسی پیش از بلوغ فکری- تزلزل پایه‌های اعتماد پسران و دختران نسبت به یکدیگر- روابط نامشروع و بی علاقگی به ازدواج و روابط سالم از پدیده‌های آن است.

(فردوسی شماره ۱۱۰۹)

***

خردمندترین:

«خردمندترین مردم کسی است که از خردمندان پیروی کند.» (از فرمایشات حضرت علی علیه السلام)

***

از میان نامه‌های شما

من دوشیزه «ح-ص» با اشک و آه و شوق و حرمان حرفی پوست کنده دارم، اما نمی‌دانم این همه درد را به که و چگونه بگویم. ولی شماها ای…… شما را به خدا این فریاد انسانی‌تان را رساتر کنید تا به گوش گران خوابان غرق در ماتم و اسیران تمدن کاذب نیز برسد….

آخر زن این موجود فرشته خصال حساس زودباور چه خاکی به سرش کند که اسیر رهبری‌های متضاد که همه نیز یقه‌ی دلسوزی و فریادرسی پاره می‌کنند، شده. آن مجلات یا آن همه سر و صدا و ضمناً تمدن بخشی یا به عنوان زن مدرن، زن ایده آل، وظیفه زن، زن و زندگی که در برنامه‌های رادیو و تلویزیون و گاهی سینما نیز تولید می‌شود؛ رهبری به سوی دنیایی می‌کنند که آن نویسنده به اصطلاح مذهبی و اخلاقی نیز به عنوان رهبری و دلسوزی راهی کاملاً خلاف مسیر دسته اول را تشویق می‌کند.

از طرفی آن روان شناس و حقوقدان، رهی سوای آن دو ارائه می‌دهد. بگذریم از خود جامعه که عملاً به سر این موجود شاید بی تقصیر چه ها آورده و می‌آورد. در این بین تنها شما را می‌بینم که راهتان انسانی و حقیقی است و گویا درد را حس کرده‌اید و بی غرض رهبری این انسان در حال مسخ را شیوه خویش قرار داده‌اید. عذر می‌خواهم کاش یقین داشتم کار شما نیز دام نیست، چون خاک برسرم، همه به لجن کشندگان ما، در بدو کار، دم از رهبری و حقوق حقیقی ما می‌زدند. ببخشید، از بس فریب دیده‌ام گفتم ولی منتظر شماره ۴ هستم. شما را به خدا روشتان را همین طور انسانی ادامه دهید و زودتر نیز به دست ماها برسد.

ضمناً از قول یک موجود اسیر و همه راهی رفته و سر به دیوار خورده به دیگران بگویید حیف از فرشته که دیو گردد یا آماده شود که دیوش کنند.

فرصت در غروب– نویسنده ناشناس این نامه آنچنان نوشته‌اش از دلی دردمند برخاسته که تمام آن را بدون حذف حتی عبارتی، برای شما خوانندگان خود آوردیم.

ما به او حق می‌دهیم و بیشتر به تردیدش. چون ما نیز با تردید- تردیدی که خودتان بیشتر از آن آگاهی دارید– شروع کردیم. و در این سنگلاخ مسیر، آرام آرام بیش می‌رویم. تنهاییمان را شما حس می‌نمایید و دستان شما، ادامه میسر ما را ممکن می‌سازد.

وقتی شما برای ما می‌نویسید برای خودتان در فضایی گسترده‌تر نوشته‌اید چون ما نیز منعکس کننده حرف‌های شما هستیم. پس برداشت‌هایتان را با دقت و حوصله بر روی کاغذ بیاورید و برای ما ارسال دارید که اگر این چنین مستقیماً در این جا نیاوریمش ولی از آن حتماً بهره خواهیم گرفت.

***

 

غیبت پارتی

پدیده تازه‌ای در میان زنان برگزیده

از: الف- نسیم

حکایت سقوط بنیادهای اخلاقی در زندگی ما، حکایت غم انگیزیست. و این حکایت را می‌توان به طور چشم گیر، در زندگی طبقه مرفه و برگزیده یافت. آن ها که جز مصرف نمودن درآمدهای نامشروع در راهی نامشروع‌تر کاری ندارند و هر روز در تدارک برنامه‌ای هستند تا به اصطلاح اضافه بار وقت خود را به شکلی در مرداب گذشت زمان ریزند. و در این تدارک از هیچ برنامه‌ای حتی در پائین ترین سطح از نظر اخلاق نیز رویگردان نیستند.

در محافلی که این به اصطلاح انتلکتوئل ها تشکیل می‌دهند به آنچه اندیشه راه نمی‌برد، ملاک‌های اصیل انسانی، اجتماعی و اخلاقی است. زمینه‌های مذهبی هم که جای خود دارند، از محیط فاسد و کثیف اینان دور باشند. تازه آن چنان تفاخری نیز نسبت به رفتار خویش دارند، که گویی رسالتی عظیم انجام چنین اعمالی را بر دوش این ها نهاده است. و همان طور که آمد؛ درآمدهای کلان و نامشروع خویش را در مسیرهایی مصرف می‌نمایند که به راستی فرد دچار شگفتی می‌گردد.

و دردآور برنامه بانوان عظیم الشأنی است که در تهران بزرگ، جدا از تمام مشکلاتی که گریبان گیر دیگر افراد است، به ترتیب دادن برنامه‌هایی دست می‌زنند که جز بازگویی فساد در عمق؛ چیزی را نمی‌رساند. و این ها سمبل و الگوی زن ایرانی هستند، و رنگین نامه‌ها با خبرنگاران جنگی خویش در خدمت ایشان. و اینکه تیترهای بزرگ صفحاتشان، این علیا مخدرات روشنفکر هستند که وقتی از زن طبقه متوسط صحبت می‌گردد، دستمال کاغذی مقابل بینی مبارکشان می‌گیرند تا بوی عقب ماندگی، جمود و کج فکری زن ایرانی، شامه ایشان را نیازارد.

اگر فرصت نیافتند جهت خرید لباس‌های جدید سری به پاریس بزنند، خداوندگاران مد و زیبایی و شیک پوشی را با تبلیغات سرسام آوری که تمام مسائل سیاسی خاورمیانه و جنوب شرقی آسیا را تحت الشعاع قرار می‌دهد- به تهران می‌آورند و در فلان هتل ترتیب برنامه‌ای می‌دهند و آگهی پشت آگهی، که جامعه برگزیده و شیک پوش بشتابند که فرصت‌ها از دست می‌رود و آن شهرستانی محروم را با این عبارات و این برنامه‌ها، که مجلات زنانه نیز بلندگوهای تقویتی آن ها هستند دچار عقده کم شیک‌پوشی می‌سازند.

و با توجه به زمینه‌های منحرف کننده دیگر، آن دختر دانش آموز معصوم و زن طبقه متوسط که این ها را در همین زرق و برق ظاهری می‌یابد، کورکورانه مسیری را دنباله رو می‌گردد که جز انحطاط و فحشا انتهایی برایش نیست. و این راه، راه تظاهر و تفاخر توسط اموری مبتذل، مسیری است که وظیفه هر فرد متعهد است تا برای خواهران خویش بازگو کننده و روشنگر آن باشد.

نمونه جالب یکی از جلسات هفتگی بانوان شیک پوش تهران را از یک مجله هفتگی می‌آوریم. این پارتی که در نوع خود جدید و بی نظیر است، البته در انواع جلسات و پارتی‌های دیگر نیز وجود دارد ولی از آنجا که هر چیز حیاتش به استقلال بسته است، جهت این برنامه نیز میهمانی و پارتی جداگانه‌ای ترتیب داده‌اند تا از نعمت استقلال برخوردار بوده و در ضمن بتوانند به راحتی در مسیر مشخصی طی طریق کنند، تا وقتشان بیهوده مصرف نگردد. این میهمانی غیبت پارتی نام دارد که آن مجله هفتگی این طور درباره‌اش نوشته است:

«تا به حال همه جور میهمانی و پارتی شنیده بودیم جز پارتی «غیبت». چند نفر از شیک پوش‌ترین و سرشناس‌ترین!! خانم‌های تهران روز چهارشنبه هر هفته گرد هم جمع می‌آیند. در این میهمانی که روی الفبای نام فامیل هر کس به نوبت هر بار در خانه یک نفر انجام می‌گیرد، نه از بازی ورق خبری هست و نه شوهران آن ها شرکت دارند. این میهمانی، برای این تشکیل می‌شود تا هرکس خبر دست اولی راجع به هر کس دارد در آن مجلس تعریف کند.

در این میهمانی که «غیبت پارتی» نام دارد، هر کس «موظف» است در هفته هر چه را که راجع به اشخاص می‌شنود و یا می‌بیند، در حافظه‌اش حفظ کند و روز چهارشنبه آن را مطرح نماید. بدین ترتیب این خانم‌ها هر چهارشنبه که به خانه‌های خود باز می‌گردند از تمام وقایعی که میان خانم‌های شیک پوش اتفاق می‌افتد با خبر هستند.» (پاورقی: سپید و سیاه، شماره ۱۰۱۴)

خوب به سقوط و انحطاط فکری زن شیک پوش تهرانی فکر کنید. برنامه‌ای ترتیب می‌دهد که وظیفه هر عضو، حفظ و گردآوری شنیده‌ها و دیده‌هایی است که مربوط به دیگران بوده و او بایستی برای اعضا بازگو نماید، تلاش برای به دست آوردن خبرهای دست اول در مورد زندگی خصوصی دیگران، و بازگو نمودنش بر سایر اعضا افتخار بر این سمبل‌ها و الگوها و افسوس بر آن ها که ایده آلشان این ها هستند. صد افسوس.

«شایستگی» یا رقابت مد و تجمل

به کار گرفتن معیارهای منحط غربی توسط مجلات زنانه‌ای که با وضوح در راه هر چه بیشتر به فحشا کشاندن دختران معصوم جامعه ما، مورد استفاده قرار می‌گیرد، از اقدامات چشمگیری است که اینگونه رنگین نامه‌ها به عنوان رکن چهارم مشروطیت به عمل می‌آورند.

اینگونه شایستگی‌ها و بایستگی‌ها جز نمایش مبتذلی جهت طبقه مرفه؛ چشم و هم چشمی در میان خانواده‌ها و حسرتی عمیق برای آنان که نمی‌توانند به این رقابت برخیزند، بازده دیگری ندارد.

به همین جهت است که صدای اعتراض افراد متعهد در قبال این خیمه شب بازی‌های هر سال رساتر می‌گردد. هر چند آن ها نیز پیگیرتر و با پشتکاری که معلوم است از کجا سرچشمه می‌گیرد برنامه تکراری خویش را ادامه می‌دهند.

جهت وضوح بیشتر به مقاله زیر که از شماره ۱۱۱۰ مجله فردوسی نقل می‌گردد توجه کنید:

این دکانی برای مؤسسات تجاری است که به عنوان مسابقه دختر شایسته، به جای آرتیست‌های فیلم‌های تبلیغاتی، از دختران زیبای خانواده‌ها برای معرفی کالای خود استفاده می‌کنند.

چرا وزارت آموزش و پرورش به جای اعتراض به این مسئله، به عنوان ژوری در این مسابقه صد درصد تجاری شرکت می‌نماید؟

از مسائل «موسمی» که ما پیدا کرده‌ایم این قضیه مسابقه دختر شایسته است که با رسیدن فصل اردیبهشت و علم کردن این مسابقه از طرف مجله مذکور، خوانندگان ما شیر دود می‌کنند به مجله و با نامه و تلفن، که: چرا اعتراض نمی‌کنید، چرا نمی‌نویسید و… و البته در سال‌های پیش هر بار خوانندگان عزیز اظهار نظر ما را خوانده‌اند، و دیدیم که آن ها هم دارند کار خودشان را می‌کنند و هر سال صف «شایستگان وطن» را پر رونق تر می‌نمایند و در معرفی توان وطن –از نوع دخترکان سیمین ساق و خوش منظر– مجدانه می‌کوشند. و سهمی هم از بابت «رونق بازار» می‌برند.

راستش امسال می‌خواستیم از قید این «سوژه موسمی» بگذریم که بدجوری هم مسابقه‌اش تکراری است و هم مطلبش– اما دوشنبه هفته گذشته خانمی ‌آمدند به مجله با کلی قال و مقال. ایشان سنی ازشان می‌گذشت و یک بغل اعتراض کتبی داشتند و دو سه ساعت جیغ و داد شفاهی.

اعتراضات بیشتر بابت دختر دم بختش بود و اینکه علاقه داشته در این مسابقه برود. ولی شرایط زندگی آن ها، درآمد شوهرش اصلاً با دنگ و فنگ این مسابقه جور نمی‌آید که سر و پز او را با چندین هزار تومان راست و ریست کنند و از طرفی اصلاً آن ها موفق نبوده‌اند که دخترشان در «صف ملکه زیبایی» قرار بگیرد مثل خیلی از خانواده‌ها که مخالف این مسأله اند.

این خانم مصر می‌خواست که اعتراضش را بنویسیم. بگوییم که این یک نمایش، یک موقعیت برای خانواده‌های پولداری است که می‌توانند قر و فر دخترشان را جور کنند و او را به این نمایش عمومی بکشانند یعنی شایستگی در مد و تجمل است نه چیزهای دیگر.

در این مورد «عیسی رئیس دانا» هم طی نامه‌ای متذکر شده است که: شرایط این «دختر شایسته» هر چه هست در ظاهر است. اینکه یک دختر چجور امروزی باشد. آن دامن‌های کوتاهشان، آن ادا و اطوارهای دلربایشان و بالاخره نمره‌ای که به خصوصیات جسمی آن ها می‌دهند و سوای اینکه برای دختر شرکت کننده مبالغ گزافی هزینه لازم است و باید شرایط خاصی را بپذیرد که داوران در مسابقه نهایی ارائه می‌دهند.

«محمود آریا نژاد» این مسابقه را دکانی برای کالاهای تجارتی می‌داند و اینکه یکی دو دستگاه تجاری از این مسابقه خیلی سهل و آسان بهره برداری تبلیغاتی می‌کنند و به جای دخترکان تبلیغاتی با این حقه دختر شایسته از دختران خانواده‌ها که بر و رویی دارند، برای اجناس خود استفاده می‌کنند. از ارائه کفش و کلاه گرفته تا اتومبیل و پیراهن و آدامس و غیره.

خانم «منیر اعظم احسانی» می‌نویسد: تا آنجا که من این مسابقه را دنبال کردم «شایستگی» یک عنوان ظاهری برای مسابقه ملکه زیبایی است و در طول این چند سال بیشتر دخترانی برنده شده‌اند که از نقطه نظر زیبایی سرآمد دیگران بوده‌اند نه آن ها که واقعاً از نقطه نظرهای دیگری «شایستگی» داشته باشند.

خواننده دیگر ما «م-ع-یاوری» که خودش را پدر سه دختر معرفی کرده است- در نامه‌اش به تفصیل مخارج زندگی فرزندانش را شرح داده و نتیجه می‌گیرد «این مسابقه‌ آشکارا مسابقه‌ای نمایشی برای طبقه مرفه این مملکت است. دختری که چند معلم خصوصی داشته باشد تا زبان خارجه او را تکمیل کنند و یا در موارد دیگر مسابقه او را آماده نمایند.

دختری که اجازه داشته باشد انواع رقص‌ها و ادا و اصول مدرن امروز را بیاموزد و امکان داشته باشد که هزینه گزاف انواع لباس برای شرکت در این مسابقه را تأمین کند.»

دوست دیرینه مجله «مهربان رحیمی» نامه مفصلی در این زمینه نوشته و معترض است که اینگونه مسابقات رواج چشم و هم چشمی میان عده‌ای دختر و در نتیجه حسرتی برای توده کثیری از دختران طبقات دیگر است. آن هایی که نه امکان مالی و نه امکان خانوادگی دارند که در اینگونه چهارشنبه بازارهای جنجالی شرکت کنند و این خود، نشان دهنده شکاف عمیق طبقاتی در جامعه است.

چه گناهی کرده است دختری که نه از لحاظ تعلیم و تربیت و نه از جهت مالی نمی‌تواند شایستگی خود را نشان بدهد و نظیر این دخترها به مؤسسه زیبایی و ماساژ برود. اندام خود را با الگوهای رایج میزان کند. آرایش خود را به صورتی ارائه دهد که آرایشگران بالای شهر برای «دردانه های اشراف» در نظر می‌گیرند و بابتش پول کلانی به کیسه خود می‌ریزند.

چه گناهی کرده است که او نمی‌تواند رژیم گزاف غذایی بگیرد و از مأکولات و اطعمه و اشربه ای استفاده کند که خصوصیات اندام او را چشمگیرتر سازد و از آن‌گونه وسایل گران آرایشی استفاده کند که چشم را برق می‌اندازد، لپ‌ها را گلگون می‌سازد؟

خواننده دیگر ما «ج-میرمهنا» دبیر دبیرستان‌ها مسأله را از جنبه دیگری عنوان کرده و ضمن اعتراض به خود قضیه و اینکه در شرایط کنونی ایران و از نقطه نظر خانوادگی چنین مسابقاتی را سودمند نمی‌داند، می‌نویسد این واقعیتی است که در میان عده‌ای از دانش آموزان مدارس، این جریان دختر شایسته مطرح است و این درست از زمانی شروع می‌شود که این دخترها باید به درس و مشقشان برسند و خود را برای امتحانات آخر سال آماده نمایند.

من از آن خانم رئیس دبیرستان و مسئول و مدیرکل آموزش و پرورش که در ژوری شرکت کرده‌اند می‌پرسم چرا به این عده از داوطلبان نگفته‌اند که دختر خانم با درس خود چه می‌کنید و در ساعاتی که باید سر کلاس باشید چرا آلت دست یک مجله شده‌اید و این طرف و آن طرف می‌روید، با لباس‌های گوناگون و در جاهای مختلف عکس می‌گیرید و شما را به این آرایشگاه و آن آرایشگاه و این مغازه و آن مغازه می‌کشانند و اینکه تمام فکر و ذکرشان اثبات شایستگی در این مسابقه و در واقع بازار عرضه کنیزهای مدرن و ارائه آنان به مشتریان است.

چرا مسئولین وزارت آموزش و پرورش به جای اعتراض؛ خود کمک می‌کنند که عده‌ای دانش آموزان دختر از درس خود غافل بمانند. پس فردا که این ها نمره کم می‌آورند و رفوزه می‌شوند، مسئولش کیست و چه دستگاهی است، مگر اینکه فلان مسئولی که در هیئت ژوری هم نشسته به مدرسه آن ها تکلیف کند که اینگونه شاگردان که در مسابقه دختر شایسته شرکت می‌کنند، نمره بدهند و این خود یک نوع تبعیض است.

خانم «گلوریا خیامی» در این مورد اعتراض خود را متوجه خانواده‌هایی که دخترشان در این مسابقه شرکت می‌کنند، کرده و می‌نویسد اصولاً این خانواده‌ها چه نیازی دارند که دخترشان را این طور به جامعه ارائه بدهند؟ درست است که هر دختر هوی و هوسی دارد. دلش می‌خواهد خیلی کارها بکند و به مقتضای سن و انگیزه‌های دیگر مورد توجه واقع شود ولی آیا باید واقعاً پدر و مادرها به هر ساز او برقصند؟

دختری که طعم «مسابقه دختر شایسته» را می‌چشد پس فردا هزار جور تقاضای دیگر دارد.»

در این شماره از فردوسی مقاله کوتاهی نیز به امضای «فرهاد» نوشته شده که بازگو نمودنش را جهت خوانندگان خود لازم داشتیم:

«رفتار جامعه رشد نیافته از نقطه نظرهای فرهنگی، بر منوال ارزش‌های نو پدید غربی، روشنگر موضع نامتعادل اجتماعی طبقات آن است. انگیزه اصلی در این تقلید به حساب ظاهر سازی فرهنگ در هم ریخته و بالا بردن سطح تمدن تا حدود تمدن فرنگی است، بدون توجه در امکانات بنیادی جامعه، برای پذیرفتن معیارهای بیگانه.

در این میان وسایل ارتباط جمعی استخوان بندی این تمدن نوپا و ناصواب را تشکیل می‌دهند که با ترویج روش تفکر ماشینی، سعی در گسترش مراحل مختلف تمدن بیگانه را دارند. قرار بر این است که ارزش‌هایی که اینان در جامعه گسترده می‌کنند مردم را از فرهنگ قبلی بیگانه و به سوی فرهنگ شهری غرب زده سوق دهد. از این رو مطبوعات آنچنانی نه تنها مسائل فرعی را اصلیت می‌بخشند «و زن را بر مرد می‌شورانند» و به خاطرش تبلیغات به راه می‌اندازند- تا افکار را از مسائل اساسی جامعه منحرف و به ظاهرسازی و تقلید از فرنگ بکشانند- بلکه با موجودیت بخشیدن به مسائل واهی و تأکید روی جنبه های نامفید آن ها، رویه تازه‌ای از رفتار نابخردانه، ملهم از رشد نیافتگی را شایع می‌سازند.

در کشورهای پیشرفته که مردم از انواع تفنن دل زده شده‌اند و هر شب و روز در پی تنوع و تازه جویی هستند، مرسوم است که برای هر موردی ملکه‌ای و سمبل انسانی را انتخاب کنند و بسازند که تا بی ارزش‌ترین چیزها کشیده می‌شود. علت یابی چنین رسمی مسأله ای جداست. لکن آنچه که مهم است رواج چنین شیوه ناصوابی به وسیله‌ی مطبوعه معلوم الحال در این مرز و بوم است، که دختران را یک سره از پشت نیمکت کلاس مدرسه بر روی سن هتل می‌کشانند، که یعنی کالایی است قابل عرضه و فردا معلوم نیست که تکلیف دخترانی که به خاطر «مسابقات دختر شایسته»!! از شهر و دیار خود، از درس و کتاب فاصله گرفته‌اند، چه خواهد شد. البته لازم است برای ظاهرسازی معیارها و ضوابطی با ترجمه‌ی ارزش‌های غربی در نظر گرفته شود. تا «تین ایجری» که برای مسابقه‌ی مربوط به فرنگ راهی می‌شود نامربوط از آب در نیاید.

جریده‌ی محترمه! برای توجیه این کار تبلیغاتی و از اصل بی اساس، زندگی ممالک پیشرفته را به رخ می‌کشد، آزادی نسوان و دخالت آنان را در امور اجتماعی! ولی باید پرسید که انتخاب دختر شایسته چه نفعی به حال اجتماع ما دارد، جز غربی کردن، جز بی ریشگی از فرهنگ قبلی و جز بی اعتنایی به معیارهای ملی و فرهنگ مذهبی.

ناگفته پیداست که این نوع کارها نظیر انتخاب دختر شایسته و امثالهم جز تحمیق علنی مردم و تحمیل معیارهای منحط غربی بر جامعه‌ای که امروز بیش از هر زمانی نیازمند آگاهی‌های اساسی اجتماعی است، چیز دیگری نمی‌تواند باشد.»

آنچه را برایتان آوردیم به راستی نمایشگر فضایی است که در آن چیزی که ارزش ندارد. شایستگی‌های نسل به بازی گرفته شده است. در مسابقه‌ای که به قول آن دوست، بازار عرضه کنیزکان مدرن است. البته یک نکته را هم نباید از نظر دور داشت و آن بی تفاوتی کسانی است که بایستی نسبت به این مسائل توجهی اساسی‌تر مبذول دارند.

تازه باید دید این دختران به اصطلاح شایسته چه گلی به سر دختران ایرانی خواهند زد چنآنچه در سطح بین المللی!! شایستگی بیشتری از خود نشان دهند و مگر سال قبل یکی از همین دختران شایسته، شایستگی خویش را با آن جنجال عشقی مسخره به اثبات نرساند. البته شاید گردانندگان محترمه آن مجله حق دارند، چون هر چه هست با فضای آزاد بیشتری در ارتباطند، به محیط‌های صمیمانه بیشتری رفت و شد دارند و از جمود و عقب ماندگی ایرانی زجر می‌کشند پس بایستی رسالت خویش را در آگاهی و پیشبرد ایرانی به طور کلی، جامعه‌ی نسوان به طور خاص با نهایت دقت و وسواس!! و در سطحی کاملاً جهانی و دنیاپسند به انجام رسانند.

این ها درک کرده‌اند که عقب ماندگی‌های نسل ما به خاطر خرده گیری‌های احمقانه‌ای است که سنتی‌ها در مورد بعضی مسائل روشن‌فکرانه و متجددانه و غرب دوست دارانه به عمل آورده و هنوز هم که هنوز است به عمل می‌آوردند گردانندگان چنین مجلات محترمانه‌ای بدون هیچ گونه دلهره و باپشتکار و مداومت هر چه بیشتر می‌خواهند ما را به سوی بهشت موعودی رهنمایی کنند که خود صاحبان و افراد فهیم آن از ابتذال موجود آن دچار وحشت شده و در جستجوی مسیری هستند تا از گرداب سقوط وارهند.و دختر معصوم جامعه‌ی ما بدون اینکه در ورای این ظاهر فریبنده و کلمات پر طمطراق چهره کریه و زشت واقعیت را همراه با اصالت گردانندگان آن در نظر گیرد، به رؤیاهایی کاذب کشانده می‌شود که بازده اولیه‌اش درگیری شدید والدین او با وی در صورت روشن فکر نبودن!! والدین و سقوط و انحطاط او و تکیه بر روی معیارهای منحطی که جز تحمیق نتیجه دیگری ندارد، خواهد گشت.

***

روز دادگری:

«در روز دادگری به ستمکار، سخت‌تر از روز ستم بر ستمدیده است». (از فرمایشات امام محمد تقی علیه السلام)

***

 

در غربت سکوت

تمام حادثه را،

در چشم‌های مضطربش؛

تلخیص کرده بود.

تبخیر اشک،

در تب آن نیم روز داغ،

بر گونه‌های ملتهبش

سایه می‌فکند.

و در عمق خانه چشمش

صد حرف داشت.

لیکن سکوت،

داستان سرا شده بود.

الف – نسیم (۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۲)

***

 

به دنبال هاجر؛

در گریز از سراب

یادداشت‌هایی از سفر حج (قسمت سوم)

از: نفیسه– ن.

در دو شماره قبل قسمت‌هایی از این یادداشت‌ها را برایتان آوردم. این یادداشت‌ها در دو دل‌هایی است که از یک دیدار شکوهمند و حرف‌هایی. در این شماره قسمتی دیگر از این یادداشت‌ها را می‌خوانید…

۵ شنبه ۳۰ دی ماه- ۳ ذی حجه ۱۳۹۱

می‌رویم به جستجوی «باغ صفا». بسیاری از مسافرین از آن به عنوان اقامتگاه سفرهای قبلی یاد می‌کنند. از دور نخل‌های سبز، وجود باغ را به ما هشدار می‌دهد. اما در آستانه‌ی ورود کثافت و آشغال، بوی غذاهای مانده و لجن‌زار چادرها، مشام را می‌آزارد. با ترس و لرز از لا به لای نخل‌ها عبور می‌کنیم. درون باغ تمیز است و جوی کوچک آبی برای اولین بار در طی این سفر، خاطره جوی‌های اصفهان را زنده می‌کند.

دو طرف جوی چادر زده‌اند که عموماً محل اقامت هندی‌ها و سیامی هاست. جلوتر، موتور آبی است و صفایی. می‌نشینیم کنار جوی آب و به صدای موتور و عبور آب و خش خش برگ‌ها و رفت و آمد مردم گوش می‌دهم.

در راه بازگشت صدای شیون زنی توجهم را جلب می‌کند. زن در مقابل دری بسته بر خاک افتاده و ضجه می‌زند. صورتش را نمی‌بینم، صدایش گرفته است و کلمات را به عربی ادا می‌کند. و از میان آن همه کلمات، گوش من فقط با «ایوب، ایوب» او آشناست. ایوب کیست و چه شده؟! کنجکاوی مرا بر جا میخکوب می‌سازد. کم کم نیمرخ او را می‌بینم و انگشت‌های سیاهش را که خاک زمین را می‌کند. چند مرد با قیافه‌های بهت زده به تماشای او ایستاده‌اند. تعجب می‌کنم پنج دقیقه قبل که از این راه می‌گذشتم هیچ کس نبود و آب از آب تکان نمی‌خورد، پس چه شده است؟ یکی از مردان به آن ها عقب‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید: «ولد…»

می‌روم رو به آن سو. مرد عربی قوی هیکل جلویم را می‌گیرد اما با وساطت دکتر اجازه می‌دهد.

اینجا مانند یک زباله دانی است. گونی پاره، چوب، پوسته پرتقال و هزار آشغال دیگر تلنبار شده است، و سه مستراح ردیف هم. مستراح‌ها به کثیف‌ترین وضعی است که در عمرم دیده‌ام. فقط زمین را کنده‌اند و یک چهار دیواری بد ترکیب بر آن ساخته‌اند.

جلوتر می‌روم با احتیاط درون اولین مستراح سر می کشم. روی زمین پسر ۱۵ ساله سیاه پوستی به حال نیمه نشسته به دیوار تکیه داده است. روی بشره سیاه و براقش زنگوله‌های آب می‌درخشد. لخت است و عورتش را یک تکه پارچه پوشانده است. چشم‌ها بسته، تو گویی خواب است. و مرگ همین است، پانزده سال زندگی و پایانی در گوشه‌ی یک مستراح.

چه مرضی باعث مرگ او شده و چرا این گوشه؟ تأسف می‌خورم که عربی نمی‌دانم. بر می‌گردم؛ زن هنوز ضجه می‌زند، بدون هیچ گونه اشکی؛ حالا چند تایی از هم وطنانش دورش را گرفته‌اند. زن‌ها گاه غمگین و گاه خندان!! دائم می‌گویند: فی الجنه، این به منزله‌ی دلخوش کنکی است ولی خون سردی آن ها برایم عجیب است. زن مات می‌شود، دیگر حتی صدایش نیز خاموش شده است. فقط انگشت‌های عصبی‌اش هنوز خاک را می‌کند.

زن‌ها جلو نمی‌روند، چیزی مرا تحریک می‌کند که بروم و او را در بغل بگیرم و دست‌هایش را بفشارم و وادارمش که اشک بریزد. فکرش را که می‌کنم، فکر ایوب پانزده ساله را در گوشه‌ی مستراح. فکر پسری که با هزار امید بار این سفر را بسته و اکنون به عوض اینکه در خانه خدا به طواف مشغول باشد آرام روی خاک افتاده و دفتر عمرش بسته شده است. لرزه‌ام می‌گیرد، حاصل این اندیشه‌ها فقط قطره اشکی است که روی صورتم می‌ریزد. جرئت جلو رفتن ندارم.

جمعه اول بهمن ۱۳۵۰

از صبح زود، جنب و جوش عجیبی در مسافرخانه برپاست. رفت و آمد، جمع کردن خرت و پرت‌ها و ماشین‌ها که نزدیک در به انتظار مسافرین ایستاده‌اند.

برای رفتن به مکه دچار هیجان عجیبی هستم، احتمالاً بقیه مسافرین، وضعی مشابه وضع من دارند. رئیس کاروان اجازه نمی‌دهد دکتر در ماشین سربسته بنشیند. او سرماخوردگی داشت و من واقعاً می‌ترسیدم که بدتر شود و باعث ناراحتی بگردد ولی شاید رأی خودش هم بی دخالت نبود، چرا که می‌گفت فکر می‌کنم در آن ماشین‌های سرباز، شور و هیجان بیشتر برپاست و از جنبه روحانی غنی‌تری برخوردار می‌باشد.

به نظر می‌آید که بعضی از این تعصب‌ها کار دین را سخت می‌کند. آن هم دینی که برای هر دردی دوایی قرار داده و برای کسانی که عذری دارند شرایطی سهل وضع نموده است. در ماشین ما سرانجام فقط دکتر «ب» بود و بقیه زن بودند با آفتابه‌هایی پرآب در دست و چند تا کیف به این دست و آن دست. من پهلوی خانم «ش» نشستم، حتی جای پا از بس این خانم خرت و پرت همراه آورده بود، نداشتم. این همان زنی بود که در مسافرخانه مدینه نزدیک بود جان بسپارد و حالا با این ناراحتی قلبی، این همه بند و بساط همراه آورده بود. از ضبط صوت گرفته تا شیشه‌های آبلیمو و پتو و…

از اینکه بگذریم آفتابه آوردن این زن‌های بی فکر و بعد ولو شدن آب‌ها کف ماشین و جیغ و ویغ آن ها و دعوا و مرافعه‌شان به خصوص وسواسی‌ها که دیوانه می‌شوند. بگذریم، خود را برای محرم شدن آماده می‌کردم و طبیعی است که باید چشم انتقاد را می‌بستم و همه‌ی این عیوب را با خوش بینی پذیرا می‌گشتم.

ساعت در حدود یازده صبح بود که به مسجد شجره رسیدیم. این مسجد فوق العاده سر و ساده و نسبتاً کوچک بود. جمعیت دسته دسته با لباس‌های رنگارنگ می‌رفت تو و سپس سپیدپوش باز می‌گشت. این محل یکی از «میقات» گاه‌های مکه است.

تمام راه در اندیشه یک مُحرم واقعی بودم، از این لحظه می‌باید زندگی رنگ عوض می‌کرد، شاید اینجا یک نمای مختصری از صحرای محشر بود. باید از زندگی می‌بریدم، باید حتی استعمال عطر، نگاه مهرآمیز بر پیکر همسر، جدال و دعوا و قسم را قطع می‌کردم و زندگی را می‌سپردم به دست احساس قوی نیایش بر درگاه خدا.

از ته قلب آرزو می‌کردم که موفق باشم و بتوانم جز در این اندیشه نباشم. زمینه آماده بود، با همه‌ی دنیا جدا بودم و با همه در عین نزدیکی بیگانه. حتی دکتر کنارم نبود تا بوی آشنایی‌اش را به من تحمیل کند. من، شاید می‌رفتم به سوی مرگ، مرگ زواید و تمایلات پوچ. شاید به سوی ابدیت، نمی‌دانم چه نامی بر آن بگذارم.

در عین حال که همه وجودم بر بیابان پهناور عربستان گسترده می‌شد و نگاهم نخل‌های سبز و درخت‌های وحشی کوه ساران را می‌بلعید. مثل یک نقطه ی کوچک جمع شده بودم، فشرده شده بودم. روی به سوی یک مبدأ. دلم می‌خواست برخیزم و برای این جماعتی که اکثراً بی اراده و بی هدف ریخته بودند داخل ماشین و دائم به جزئیات احرام یکدیگر ایراد می‌گرفتند بگویم که همه‌ی این جریانات محرم شدن هدف نیست؛ جوراب نپوشیدن، لباس دوخته نپوشیدن، افتراء نزدن و دروغ نگفتن و غیره هدف نیست، همه‌ی این ها وسیله‌ای است برای رسیدن به مقصود و «هدف غائی».

مکه جایی است که ره گم نشود     حاجی احرام دگر پوش و ببین یار کجاست.

اما چه فایده، با تأسف در می‌یافتم که برای کسی که زندگی معنایی جز خوردن و خوابیدن و پوشیدن نداشته، چگونه می‌شود معنای احرام را بیان کرد. احرام برای او فقط همین جنبه‌ی ظاهری مسأله است. دوباره این مسأله در جماعت زندگی کردن و با آن ها آمیختن و چه مسخره به نظر می‌آید – که هست– حرف خانمی که به خود می‌نازید که من در مکه جدا از مردم زندگی می‌کردم. در بهترین هتل‌ها و با بهترین ماشین سواری‌ها و غذای خصوصی رفتم مکه. و بعد دهانش را کج نموده می‌افزود: «نه با این مردم شلخته!!». (*)

(*پاورقی: فرصت در غروب- حجش مقبول که مضمون شعر: خر عیسی گرش به مکه برند را شامل است. چون آنکه به فراموشی سپارد پیام شکوهمند: گرامی‌ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست، را، آن هم وقتی که به سوی او می‌رود، بیشتر از این هم نخواهد بود بلکه این ها به راستی مشمول آیاتی هستند که از تفاخر و تکاثر در آن ها صحبت گردیده است: الهیکم التکاثر- آگاه باشید که شما مردم را زیادی مال و فرزند، سخت از یاد خدا و مرگ غافل داشته است. سوره ۱۰۲ کوثر آیه ۱)

فکر می‌کنم او معنی حج را در نیافته باشد- آخ از دست این کثافت‌ها که حتی در خانه خدا او را نمی‌جویند و او را نمی‌یابند، بلکه پیوسته خود را می‌جویند، خود کوچکشان را، این خود در مرز لجن و کمتر از آن را.

* * *

رفته رفته پرده‌ی قیرگون شب ما را در خود فرو می‌برد، حتی خواب نداشته‌ام، همه‌ی این روز طولانی خسته کننده را با چشم‌های باز، و با شور و هیجان، اما خاموش، روی صندلی ماشین زیک زده بودم. کسی گفت خانه‌های مکه!! ما آخرین لبیک را گفتیم و لب فرو بسته و چشم بگشوده به درون شب، خیره شدیم. یک نقطه قرمز چشمک زن ابتدای شهر را هشدار می‌داد و به دنبال آن رفته رفته چشم، از دیدن منظره‌ی روبه رو خیره می‌شد. آنجا، در انتهای افق و درون مخمل سیاه شب، خرده‌های رنگارنگ جواهر پاشیده بودند بالا و پائین و به سبکی بسیار بدیع و شگفت.

جلوتر، ساختمان‌ها پیدا شد که در دل کوه‌ها و دره‌ها بنا کرده بودند. من این شهرسازی مخصوص را تاکنون ندیده بودم. چشم‌ها را بستم چرا که نمی‌خواست آرام و تسلیم شده خود را به دست احساسم بسپارم یک احساس جدایی با مظاهر دنیا و در عین حال آمیختن با همه چیز.

ساعت ۹ شب بود که خسته و کوفته به خانه جدید در مکه رسیدیم. بسیاری از مسافرین تلاش می‌کردند که همان وقت اعمال را انجام دهند و راحت!! شوند. آقا گفت: زن‌ها را امشب نمی‌بریم؛ رفتم بالا و در تنهایی اتاق خوابیدم. بعضی از زن‌ها که خودشان را هر جور بود تحمیل کردند و رفتند. برای من مهم نبود که چه موقع می‌روم، مهم این بود وقتی باشد که حال و حوصله داشته باشم و در آن موقع خسته بودم و خشک و خالی.

نیمه شب با صدای دکتر بیدار شدم که می‌گفت: موقع برای رفتن به مسجد الحرام مناسب است. بلند شدم، وضویی گرفتم و همراه سیزده نفر دیگر از آن ها با آقای «ف» رفتیم به طرف مسجد. شاید اکنون آن لحظه‌ای حساس فرا رسیده بود. لحظه‌ای که من خود را دربست سپرده بودم به چیزی که جریان داشت. به یک جریان مدور پرشور. مثل حرکت خون در رگ‌ها و من که مثل گلبولی افتاده بودم در این جریان و می‌چرخیدم، و می‌چرخیدم و همه ذرات وجودم فریاد می‌کرد الله اکبر و دیگر مهم نبود که گلبول‌های دیگر خردم کنند و من له شده و آسیب دیده، به کناری بیفتم.

بعد؛ نماز طواف را در «مقام ابراهیم» خواندیم و نشستیم تا «آقا» نماز دیگری هم به نیابت ماها بخواند. چه اصراری دارند مردم در اینگونه مسائل. من که فکر می‌کنم نمازی که خود آن ها از صمیم قلب می‌خوانند قابل قبول‌تر از این دولا، رایت شدن اجباری است. یعنی چه، یعنی نماز به نیابت کسی دیگر که زنده است؟!! همه چیز دنیا را می‌شود خرید و فروش کرد، مگر حضور قلب و نیت را.

بعد رفتیم برای سعی «صفا و مروه». دلم می‌خواست لحظه‌ای می‌نشستم روی سنگ‌های کوه و به آن موقعی می‌اندیشیدم که هاجر در جستجوی آب، خسته و سرگشته و تشنه از این طرف به آن طرف می‌دوید. و اسماعیل کوچک در کنار زمزم فعلی در انتظار آب بود. اما جمعیت چنان سیل وار فرو می‌ریخت که مجال کوچک‌ترین تأملی نبود و باید گوسفندوار می‌افتادی درون جمع و سرازیر می‌شدی از این سو به آن سو. بعد «تقصیر» و رفتن به منزلگاه…

یک شنبه ۳ بهمن ۶ ذی حجه ۱۳۹۱

برای دیدن عمو تصمیم به رفتن به «ام الدود» می‌گیریم. به اتفاق دکتر «ب» و خانم عازم می‌شویم. راه‌ها بسته است، چه، ملک فیصل عازم رفتن به مسجد الحرام است. سالی یک بار می‌رود و پرده خانه کعبه را عوض می‌کند و جارو می‌نماید. راننده بچه سال «اجره» از بی راهه می‌زند و بگذریم که به شن زار فرو می‌رود و با چه دردسرهایی و خونسردی عجیبی عرق ریزان، ماشین را بیرون می‌آورد و ما را می‌رساند به ام الدود.

ام الدود در ۱۲ کیلومتری مکه قرار دارد. محل نسبتاً وسیعی را شیر و خورشید سرخ برای این کار برگزیده و ستون‌هایی و نیمه سقفی. یک چادر بزرگ در وسط برای ناهارخوری و در قسمت جلویی یک سری چادر که برای بخش‌های مختلف پزشکی و بستری کردن بیماران اختصاص داده شده. می‌روم به بخش قلب و عروق عمو نیستند و من از این چادر به آن چادر دنبالشان می‌گردم: یک بیمار آسمی بدحال دارند و همه در تلاش و بدو بدو. تعداد زیادی عرب جلو چادر بخش داخلی، صف کشیده‌اند. عمو مسئول این بخش است و سخت سرگرم سر و کله زدن و درد و دل کردن با بیماران، روپوشی سپید و سری کم مو شده و عشقی که ساکت و عمیق است همراه با صورتی درخشان و مهربان، وجود او را مشخص می‌کند. در این لحظه در می‌یابم میزان علاقه‌ام را به او تنها فشار دست‌ها بازگو کننده مهری است که بین ماست، کلام در اینجا به کار نمی‌آید:

اینجا بسیار خوش آب و هوا و تمیز است. در یک لیوان تمیز شربت آب‌لیمویی می‌خوریم که خیلی می‌چسبد و می‌ایستیم به دید زدن منظره‌ی کوه‌ها و شهر که از این جا بسیار خوش نماست.

در راه بازگشت، چشمم به تابلوی کاروان «ب» می‌افتد (کاروانی که بابا و مامان با آن آمده‌اند) پیاده می‌شوم و می‌روم به طرف هتلشان. چند تا از هم‌سفرهایشان روی نیمکت جلو در نشسته‌اند. می‌گویند بابا و مامانت نیستند و من هم ناچار می‌نشینم در نزهت گاهشان و به تماشای عرب‌هایی می‌پردازم که در جبل عمر به رفت و آمد مشغولند.

دلم می‌خواست من هم همراه آن ها در مسجد بودم. درست است که می‌شود در مسجد حرف نزد، دعایی نخواند و حتی طوافی نکرد. اما در درون با خدا و فکر او بود ولی دعاهایی که بابا با آن آهنگ و حال به خصوص می‌خواند اندیشه را به دورترین و عمیق‌ترین نقطه پرواز می‌دهد. دلم می‌خواست با آن ها بودم.

دوشنبه ۴ بهمن ماه ۱۳۵۰

نمی‌توانم تسلیم موقعیت موجود بشوم. با افسردگی در می‌یابم که آشفته، کلافه و عصبانی هستم. یک احساس ویرانگر و دردناک. عرب‌ها، کوچه‌های کثیف، هر گوشه که می‌ایستی زباله، و کسی نیست تا با او اقلاً، دقیقه‌ای گپ بزنی. حتی به یک بچه راضی‌ام تا با زبان بی زبانی، با نگاه، با تته پته، به حرفش بگیرم. اما بچه‌ای هم در موقعیت موجود وجود ندارد. چند تا هستند که لابه لای زباله‌ها می‌گردند و تا نزدیکشان بروی با چشم‌های وحشت زده می‌گریزند.

همسفرها هم در تکاپوی خرید یا حمام رفتن هستند. کسی نیست. دلم در آرزوی جنبشی است و نمی‌توانم تسلیم این رکورد شوم. دلم در آرزوی یک کتاب است. در آرزوی آن کلمات دلپسند که در رگ‌هایم جاری شود. در آرزوی چیزی هستم که فعلاً محال است، بی فکری‌ام قابل گذشت نیست. اقلاً کاش خسی در میقات را آورده بودم، حالا احتمالاً به کارم می‌خورد.

آه، که چه تلخ است تنهایی، اگر کتابی بود، آن کلمات آشنا، آن بوی مطبوع، آن سخن‌ها می‌توانست آرامم کند. اما نیست، نیست، دلم در آرزوی چه چیز است؟ چه می‌دانم، شاید اصلاً این دل تنگی‌ها بهانه‌ی دیدار بچه‌هاست و شاید چیزی دیگر، آخر این فضا، دگرگون کننده است و شاید من این طور می‌اندیشم.

دنباله دارد…

***

حربه فرومایگان

«مردم فرومایه، حربه‌ای جز یاوه سرایی و زشتگویی ندارند». (از فرمایشات امام محمدباقر علیه السلام)

***

 

دیدار

از پنجره کوچکم آن ها را می‌بینم؛

که شتابان به میعادگاه «عسل» می‌روند.

ارتعاش انگشتانم نمی‌گذارد چهره منحوسشان را بر روی کاغذ آوردم.

و سنگینی تمام زمین به روی سینه‌ام.

«باد» پنجره را می‌بندد.

و «طوفان» فریادش را از دور دست‌ها به گوش می‌رساند.

ناگهان کوچه را خالی می‌یابم.

اما نه!!

عسل خورده‌ها باز می‌گردند.

چه کسی دیگر گله را به گرگ‌ها خواهد سپرد؟

گوسفندها که عسل دوست ندارند.

الف- نسیم (۲۰ اردیبهشت ۱۳۵۲)

***

 

هشدار به دختران

از : شهناز- م

آیا این نقطه‌های پایان می‌تواند سرآغازی روشنگر باشد آنان را که هر لحظه امکان چنین موقعیتی برایشان وجود دارد، یا خود ناآگاهانه و در موارد زیادی آگاهانه به سوی آن پیش می‌روند؟

زن، آشکارا گریه می‌کرد، گریه تلخ ندامت بار…

تمام بدنش به شدت می‌لرزید، روسری خود را به صورتش کشیده بود که کشی چهره اشک آلود و چشمان ورم کرده‌اش را نبیند. آهسته در کنارش جای گرفتم و پرسیدم:

– چرا به دادگاه آمده است؟ و او که خود را مه لقا معرفی می‌کرد گفت:

– چندی قبل جوانی به نام ناصر تلفنی با من آشنا شد. ناصر با دستی به ظاهر نوازشگر و محبتی ساختگی سر راهم سبز شد. زبانش چرب و نرم بود و آنقدر از آینده طلایی و روزهای خوش با من صحبت کرد که بی اختیار مفتون حرف‌ها و خود ناصر شدم.

یک روز مرا به منزلشان که مادر و خواهرش مهمانی رفته بودند برد. در همین جلسه که من با ناصر تنها به منزلشان رفته بودم او مرا فریب داد. چند روز و چند هفته‌ای گذشت او مرتب با من در تماس بود و وعده می‌داد که به زودی به خواستگاریم خواهد آمد و با هم عروسی خواهیم کرد. بعد از مدتی فهمیدم حالا که او دامنم را آلوده کرده دیگر قصد ازدواج با من ندارد.

از غصه و ناراحتی، داشتم دیوانه می‌شدم. تصمیم گرفته بودم خود را بکشم. او در مقابل تهدیدات من، روزی به اتفاق مادر و خواهرش برای خواستگاری به منزل ما آمدند. پدرم راضی به این ازدواج نبود ولی من به مادرم گفتم که عاشق ناصر هستم و بالاخره پس از مراسم خواستگاری و عقد و ازدواج، من و او زن و شوهر شدیم.

ناصر از روزی که عقدش درآمدم می‌گفت دختری که خود را قبل از عروسی تسلیم کند، به درد زندگی نمی‌خورد و الآن مدتی است آن قدر مرا زجر می‌دهد و اذیت می‌کند که زندگی برایم جهنمی‌ شده است.

گفتم: شوهرت چه رفتاری با تو دارد؟

گفت: شب‌ها مست می‌کند و به منزل می‌آید و در جواب سلام من کشیده توی صورتم می‌زند و سپس با کمربند به جانم می‌افتد و می‌گوید تو زن خرابی هستی. او شدیداً نسبت به من بدبین و بدگمان است. هر موقع به او می‌گویم که این تو بودی که مرا فریب دادی، دیوانه‌وار به سویم حمله می‌کند و می‌گوید این هم تو بودی که خودت را تسلیم کردی! و آن قدر مشت و لگد نثارم می‌کند که بی‌هوش در گوشه‌ای می‌افتم. شوهرم مرا تهدید می‌کند که یا طلاق بگیرم و یا مرا خواهد کشت و امروز به دادگاه آمده‌ام تا قصه تلخ زندگیم را بگویم تا ببینم تکلیفم چیست؟…

و می‌خواهم به نامزدها و دختران ایرانی که دوست پسر دارند هشدار بدهم که مواظب خودشان باشند و کاری نکنند که مثل من یک عمر پشیمان بشوند و بسوزند.» (روزنامه اطلاعات- شماره ۱۴۰۲۲)

چیز جالبی در گفتگوی خبرنگار اطلاعات با این خانم به دادگاه مراجعه کرده جلب نظر می‌نماید همین هشدار آخر ایشان است، هشداری که در مواردی خیلی زیاد، و با عباراتی مشابه و در فضاهایی گوناگون، برای هنوز به انتها نرسیده‌ها از طرف افرادی نظیر این خانم بیان گردیده است:

«…و می‌خواهم به نامزدها و دختران جوانی که دوست پسر دارند هشدار بدهم که مواظب خودشان باشند و کاری نکنند که مثل من یک عمر پشیمان بشوند و بسوزند. و البته دیگر کسانی که تازه اول قضیه هستند و یا تازه می‌خواهند در چنین شرایطی قرار گیرند وقتی این هشدارها را می‌شنوند غش غش می‌خندند که: یارو و هالو بوده، سرش کلاه رفته. ما صد تا رو تشنه می‌بریم لب جو، تشنه بر می گردونیم. به علاوه بعضی‌ها تسلط ندارند…

و از این حرف‌ها اما چهار روز بعد ایشان را همچون دیگر فریب خوردگان دستمال در دست و اشک بر چشم و نفرین بر لب می‌یابیم که تکرار می‌کنند: فلانی با دستی به ظاهر نوازشگر و محبتی ساختگی سر راهم سبز شد، من مفتون حرف‌هایش شدم -آخه اصلاً به قیافه‌اش نمی‌خورد- یه روز تنها منو برد به خونه شون و فریبم داد و… و می‌خواهم به دخترهای جوان هشدار بدهم که مواظب خودشان باشند.

و این حکایت دردآور عصر ماست، حکایت فراموش شدن تمام ملاک‌ها و تنها برجای ماندن فریب. اما آیا مسأله فریب فقط عامل اصلی‌اش دوست‌های پسر هستند آن هم پسرهای کثیف. آیا دختران خود به نوع رفتار خویش اندیشه می‌کنند. این بی پروائی ها. این والدین را دشمن خود دانستن و این که همه چیزشان را همه کس بداند و با هر کس و ناکسی مشورت کنند جز عزیزترین کسانشان. البته بلوغ همراه با فلسفه مستقلی است برای شخص به بلوغ رسیده و همراه با یک جهان بینی خاص. ولی این جهان بینی در عین حال لبریز از زودباوری و سردرگمی و سراب را واقعیت پنداشتن است. و این دنیای تخیلی در فضای ذهنی دختران شکوه و جلالی خاص دارد.

به همین جهت است که در این سنین صداقت بیشتر برایش مطرح است تا دروغ، و باز به همین جهت است که سادگی و زودباوری فضای بیشتری را به جای اندیشه اشغال کرده است. البته شاید تعبیر سادگی چندان خوشایند نباشد ولی واقعیت این است که مجموعه حالات فرد را که در این سن بسنجیم با لفافی از صداقت پوشانده شده که به سادگی و جدا از سیاست بودن یا آشنا به سیاست نبودن -که در این معنی سیاست را همان حقه بازی‌ها و تزویرها به حساب آورده‌ایم- منتهی می‌گردد.

و وقتی به چهره کریه و زشت فریب  تجاوز آشنا می‌شود دیگر کار از کار گذشت است و آن وقت صورت‌هایی که قضیه پیدا می‌کند هر کدام قابل تأمل می‌باشد و تازه ‌این صورت نسبت به صورت‌های دیگر بهترین شکل را پس از فریب داشته است، یعنی دوست پسر ایشان از تهدید به خودکشی علیا مخدره کمی جا خورده و به اتفاق خواهر و مادرشان جهت خواستگاری آمده و خلاصه صورت قضیه جنبه محترمانه‌ای به خود گرفته است ولی از فردای ازدواج نگاه این دو نسبت به هم آیا همان نگاه‌هایی بوده که چند روز پس از آشنایی داشته‌اند؟

و آیا این نوع زندگی اصلاً می‌تواند دوام بیاورد و آیا خانه‌ای نبوده که بر روی شن ساخته باشند و در صورت پیدا کردن چند فرزند وضع آن معصومانی که در این آتش شور هیچ نقشی نداشته‌اند بچه صورت است؟ آیا این مجلات زنانه که این‌سان باد به غبغب می‌اندازند و از خیلی مسائل به راحتی نوشیدن یک چایی نه چندان داغ صحبت به عمل می‌آورند این گریه‌های تلخ ندامت بار را چگونه تفسیر می‌کنند، حتماً بی عرضگی امثال مه لقا خانم‌ها و رذل بودن ناصرها.

ولی چیزی که مطرح نیست فضائی است که به وجود می‌آورند و شرایطی که خیلی راحت امثال مه لقاها، بیگانه با والدین خود، خود به جستجوی ایده آل خویش که معمولاً در پیاده رو و یا توسط تلفن به دست می‌آید، بروند و بعد امید و نوید و خوش بینی ، خودباختگی و در نهایت گریه‌های تلخ ندامت بار. و یا آژیر آمبولانسی، که دست به خودکشی زده‌ای را به بیمارستان می‌برد و اشک‌هایی که بر گونه‌های ستم کشیده پدر و مادری می‌لغزد و احساس شرم ساری که گونه‌ها را سیاه می‌سازد.

اما از طرف دیگر نباید نقش بی تفاوت خیلی از پدر و مادرها را نادیده گرفت. آن ها بدون این که به طور منطقی و به صورت یک دوست با فرزندان خویش هم فکری نموده به طوری که این احساس را که: آن ها تنها پناهگاه واقعی فرزندانشان هستند – در ایشان به وجود آورند. فقط به این اکتفا می‌کنند که در مدرسه‌ای اسم آن ها را نوشته و لوازم التحریر و پوشاکی برایشان تهیه نموده و ایضاً پول تو جیبی و والسلام. برای اینگونه پدر و مادرها گویا آنچه بیشتر از همه چیز مطرح است منافع شخصی آن هاست و فرزندان، تنها مواردی به حساب می‌آیند که از منافع شخصی کنار گذاشته می‌شوند. در صورتی که در عین حال که هشداری اساسی برای جوانان لازم است، توجهی نیز از طرف والدین آن ها آمیخته با فضایی از دوستی و منطق و هم فکری و به دور از تعصب؛ بیش از پیش لازم به نظر می‌آید.

***

 

جامعه آزاد

«به اعتقاد من جامعه آزاد، جامعه‌ای ست، که در آن شخص بتواند در عین نامحبوب و مخالف بودن در امنیت کامل زندگی کند.» (ادلای استیونسن)

***

توجه و تقاضای همکاری

گروهی از خوانندگان این سلسله انتشارات، تقاضا داشتند از شرح حال خواهران یا خانواده‌هایی که انحرافات گوناگون باعث از هم پاشیدگی آن ها شده؛ مقالاتی تهیه و جهت هشدار دیگران چاپ گردد.

شما خوانندگان عزیز هر کدام چنین حوادث و عواملی را شاهد و آشنا بوده‌اید، به طور کامل و دقیق، بدون تحت تأثیر احساسات قرار گرفتن، برای ما بفرستید؛ تا ما پس از تنظیم، به ترتیب به چاپ آن ها اقدام کنیم.

مطمئن هستیم در این مورد از همکاری تمام برادران و خواهران خویش برخوردار خواهیم بود.

***

ستم

«بپرهیز از ستم بر کسی که جز خدا پشتیبانی ندارد». (از فرمایشات حضرت علی علیه السلام)

***

 

علل گریز از مذهب

از ملیحه – ذ. (دانشجوی رشته اقتصاد دانشگاه تهران)

نیازی که امروزه جامعه‌ی ما شدیداً احساس می‌نماید و هر تعقیب و جستجوی آن به هر سو کشیده می‌شود و موجب سعادت و نیک بختی بشر می‌باشد، دین است. زیرا دین در حقیقت کلید همه‌ی درهای بسته‌ای است که شخص در طول زندگی با آن ها مواجه می‌شود. ولی به شرط آن که برای شخص این مسأله کاملاً روشن گردد.

به قول جان ر. ایورث استاد دانشگاه کلمبیا:

«هیچ فرهنگ و تمدنی را نزد هیچ قومی نمی‌توان یافت مگر آن که در آن فرهنگ و تمدن، شکلی از مذهب وجود داشته باشد. ریشه‌های مذهب، تا اعماق تاریکی از تاریخ که ثبت نشده و به دسترس بشر نرسیده، کشیده شده است.

هر طوری که امور مذهبی را تشریح کنید و به هر شکلی که مفهوم شما واقع شود، مذهب گذشته‌ای داشته و اکنون نیز وجود دارد و بی شک در آینده هم وجود خواهد داشت.»(*)

(*پاورقی: J.R.Everth  مذهب در آزمایش‌ها و رویدادهای زندگی بشر- ترجمه مهدی قائنی ص ۹)

یافتن دین مستلزم «خواستن» آن است و این خواستن باید همراه با تحرک و جدیت و کوشش فراوان باشد. در حقیقت این خواستن در گرو فعالیت خواهنده است.

چنانچه کسی چیزی را نخواهد، در را به رویش نخواهد گشود و اگر خواست، کلیدی که با خود اوست در اختیار او قرار خواهد گرفت. در این صورت او می‌داند کجا و چگونه آن را به کار انداخته و درهای سعادت را بگشاید. یافتن دین و تمسک جستن بدان، علاوه بر این، مستلزم دانستن الفبای آن است. و همان طور که هر علمی الفبایی خاص خویش دارد، دین نیز چنین است. و ترکیب این الفبا است که به شناخت اصل و عمق مذهب اسلام فرد را می‌کشاند.

برتراند راسل فیلسوف انگلیسی می‌گوید:

«در آن روزگاری که اروپا در قعر توحش می‌زیست، علوم مختلفه. شعر و هنرهای زیبا در چین و کشورهای اسلامی رسوخ داشت. ولی اروپائیان با وقاحت تام این دوره را عصر تاریک می‌خوانند در حالی که تاریکی؛ فقط به اروپا منحصر بود و درست بگویم به اروپای مسیحی- زیرا کشور اسپانیا که در تحت تسلط مسلمانان قرار داشت، دارای تمدن و فرهنگ درخشانی بود.»(*)

(*پاورقی: مجله هلال، چاپ پاکستان شماره ۱۲ مقاله نظری به بیداری خاور زمین)

اسلام تنها مکتب ارشادی جامع الاطراف و ایدئولوژی غنی و پرمایه‌ای است که مسائل مادی و معنوی مورد نیاز بشریت را به موازات همدیگر بررسی و ارزیابی می‌کند و دستورات و قوانین روشن و به خصوصی در این زمینه‌ها می‌دهد. به قول مرحوم حسن البناء، مؤسس جمعیت اخوان المسلمین، اسلام عبارت است از: «عقیده و طرز فکر- پرستش و نیایش- میهن و ملیت- دین و دولت- سیاست و روحانیت –کتاب و شمشیر- نیرومندی و بخشش- فرهنگ و قانون».(*)

(*پاورقی: از رساله الی شباب چاپ ۲ صفحه ۱۵)

همان طوری که ملاحظه می‌فرمایید، دانشمندان و علمای غربی و شرقی، نظرات بدون تعصب خویش را نسبت به اسلام، ابراز نموده و آن را تنها مکتب قابل استفاده برای نجات بشریت از بدبختی‌هایی که گریبانگیرش شده است می‌دانند. ولی متأسفانه امروزه در جوامع اسلامی نظیر جامعه خودمان به جوانانی برخورد می‌نماییم که بدون آنکه ماهیت دین و اسلام را بشناسند از آن رو گردان شده‌اند.

البته این نکته را نباید از نظر دور داشت که مقصر اصلی در این مورد، اولیاء جوانان می‌باشند که وظیفه‌ای را که به عهده آنان محول بوده است به خوبی از عهده آن برنیامده‌اند، و در مورد این مسأله مهم کوتاهی کرده‌اند. آن ها هیچ موقع نخواسته‌اند از لاک خود بیرون آمده و سری هم به دنیای خارج بزنند. آن ها نخواسته‌اند از دنیای جوانان با اطلاع باشند و مطابق روز، مسائل را برای آن ها روشن نمایند. من در این جا سه دلیل می‌دانم مختصراً یادآوری می‌نمایم:

۱- یکی از عللی که موجب فراری شدن جوانان از مذهب می‌باشد، عمل نکردن خود به اصطلاح معتقدین به دستورات دین و مذهب و انجام ندادن وظایفشان است. اغلب بین آن چیزی که یک فرد در ذهن خویش دارد با آنچه که در جامعه حس می‌نماید، از زمین تا آسمان فاصله وجود دارد. در نتیجه کسی که از خارج به دین دار و متدین می‌نگرد، اغلب جز تظاهر، چیزی نمی‌بیند و این دو را به دو نتیجه متناقض می‌رساند. زیرا دین داران که از دین سخن می‌گویند، عملشان با حرفشان دوتاست و اینجاست که اگر یک امید بسیار مختصری هم در او می‌توانست وجود داشته باشد، به کلی محو و نابود می‌گردد و او طوری از دین روی گردان می‌گردد که حتی پشت سرش را هم یک بار دیگر نگاه نمی‌کند.

۲- دومین مسأله مهم، جدا کردن راه دین از راه جامعه می‌باشد و طبق این ضرب المثل که می‌گویند: خدا خوشی را در دنیا نیافریده است و یا اینکه: هر کسی در اینجا به او خوش بگذرد در آخرت جهنمی است و یا بالعکس هر کسی که اینجا در سختی و مشقت باشد (فقر و درماندگی بدون تلاش برای زندگی بهتر) در سرای دیگر بهشت از آن اوست راه گوشه گیری، مسیری است که رویاروی یک مذهبی قرار می‌گیرد، غافل از اینکه:

«الدنیا مزرعه الاخره» (پاورقی: جهان کشتزار آخرت است. حدیث نبوی)

اغلب متدینین‌ها، راهشان را از جامعه جدا کرده علاقه‌ای به تحرک اجتماعی و شرکت در بحث راجع به مسائل از خود نشان نمی‌دهند. حتی دانش آموزان و دانشجویان مذهبی نیز تا حد زیادی چنین‌اند. خیلی از افراد گوشه گیر و منزوی را در کلاس‌ها، متدینین تشکیل می‌دهند. آن ها سعی دارند از فعالیت‌های مختلف همچون فعالیت‌های ورزشی و اجتماعی و خدمات دسته جمعی به دور بوده و در همه حال خود را از دنیا برگشته نشان دهند.(*)

(*پاورقی: فرصت در غروب- البته این امر کلیت نداشته و نمی‌تواند داشته باشد و نویسنده مقاله نیز خود بدین امر وقوف کامل دارد ولی متأسفانه واقعیت در خیلی موارد چنین است.)

۳- سومین موضوع، بی خاصیتی و بی‌توجهی و عدم احساس مسئولیت ماست. «انّ الله لا یغیر بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم»

(پاورقی: پروردگار حال هیچ جامعه‌ای را دگرگون نخواهد کرد مگر زمانی که خودشان وضعشان را تغییر دهند- سوره رعد قسمتی از آیه ۱۱)

جامعه در گرو رفتار ماست. اگر گریزان بودیم، گریزانی بازدهش متوجه خود ما خواهد بود. این عدم احساس مسئولیت ما نسبت به آنچه که داریم باعث سردی در جوانان می‌گردد. آن ها تحرک و فعالیت را دوست دارند و چون دین و مذهب را اینگونه می‌بینند از آن گریزان می‌شوند.

پس نتیجه‌ای که می‌توان از این بحث گرفت این است که قبل از هر چیز خود، از خود انتقاد کنیم، قبل از اینکه مورد انتقاد واقع شویم.  اول خودمان را اصلاح نماییم تا شایسته اصلاح دیگران گردیم. و این خود باعث می‌شود که سرمشق دیگران قرار بگیریم و آن ها، تحت تأثیر رفتار ما، مسیر خویش را تغییر دهند.

بازده دیگر این است که بتوانیم این نسل گریزان از دین را با نسل متدین فراری از تجدد آشتی بدهیم.

***

انسان متمدن

«انسان واقعاً متمدن، آن کسی که وقتی با کسی بحث می‌کند، احساس کند او هم ممکن است حق داشته باشد.» (ژول رنار)

***

 

«بررسی کتاب»

نظامات اجتماعی اسلام

علی غفوری– چاپ اول- ۶+۱۶۰ صفحه- ۳۰ ریال – پخش از شرکت انتشار

آن ها که سروکاری  با کتاب دارند، غفوری عزیز را آشنایند، که اگر از تحرک، مثالی بخواهم بیاورم، نمونه‌ای است و الا از آن؛ و اگر تلاش را خواستار تجسم نمودن باشم باز او. و چه احساس خاصی به تو دست می‌دهد، آن زمان که بنشینی و به گفتار او – این چهره تلاشگر و دردمند- گوش دهی.

به همین دلیل است که در ورای کلمات او، آنچه را او خواهان بیان آن است، درست خود حس، با تمام ملموس بودنش، به فرد دست می‌دهد، و چون این حرف‌ها، از دل دردمندی برخاسته است لاجرم که بر دل نشیند.

معمولاً معرفی یک کتاب احتیاج به این تفاصیل ندارد ولی مگر می‌شود از این چند کلمه هم گذشت نمود، که حق عزیزی را نادیده انگاشتن، و پاس او را نداشتن خواهد بود. به هر حال کتاب «نظامات اجتماعی اسلام» را که تنظیم یافته ۵ سخنرانی ایراد شده از طرف ایشان است در دست داریم.(*)

(*پاورقی: یکی از همکاران فرصت در غروب نیز قسمت‌هایی از بخش نظام تربیتی اسلام این کتاب را جهت ما آماده نموده بودند که ضمن تشکر، از قسمت‌های انتخابی ایشان نیز استفاده شده است.)

مؤلف مطالعه این بحث را در مقدمه‌ای که خود در ابتدای کتاب آورده‌اند، از دو جهت لازم می‌دانند که در جهت دوم می‌خوانیم:

«… و یکی دیگر از این جهت که مسلمین با توجه به اصول منضبط و تربیتی که در اسلام در مورد مسائل مختلف زندگی وجود دارد، در وضع زندگی اجتماعی خود تجدید نظر کرده و سعی کنند تا حدود امکان مسائل زندگی خود را با اصول کلی و اساسی اسلامی منطبق سازند تا سر و سامانی متناسب با هدف‌های اسلامی بیابند به طوری که از روی برنامه‌ها و رفتارهای شخصی و تشکیلات اجتماعی آنان بتوان حکم کرد که آنان به درستی منسوب به اسلامند. ص ۲ »

و در دنباله همین نظر ادامه می‌دهند:

«و سپس به این مطلب توجه شود که چگونه باید بیندیشیم و عمل کنیم تا وضع موجودی ما – آری ما که خود را منتسب به اسلام می‌دانیم – بتواند معرف مکتبی باشد که خود را به آن نسبت می‌دهیم. ص ۳»

و باز آنچه محرک مؤلف در این زمینه بوده ر مقدمه بدین ترتیب بیان می‌گردد:

«غرض این است که چون هم از نظر علمی مطالب اساسی اجتماعی اسلامی در دسترس عموم قرار نمی‌گیرد. و هم از نظر علمی مقررات اصیل اسلامی در مظاهر زندگی مسلمین آن طور که باید تجلی و خودنمایی نکرده است. لازم است که در این زمینه در حدود امکان مطالبی یادآوری شود.

تا مسلمانان و به خصوص نسل جدید یعنی آنان که در معرض تبلیغات و تلقینات گوناگون مکتب‌های مختلف قرار گرفته‌اند با مقررات دین خود نیز آشنا باشند و تصور نکنند اسلام تنها یک سلسله مسائل خشک فقهی یا اعتقادی‌ای است که با مسائل زندگی و به خصوص زندگی گسترده امروزی سروکاری ندارد. صفحات ۷-۸»

پس از مقدمه، «هدف‌های کلی» مطرح می‌گردد و قبل از بحث درباره‌ی نظامات اجتماعی اسلام مقصود از کلمه نظام و نظامات، شرایط و ارکان یک نظام کامل بررسی می‌گردد.

در این بررسی وجود ۳ موضوع: هدف، طرح، برنامه در نظام‌های بشری مورد توجه قرار گرفته و به بررسی این سه موضوع در نظام اجتماعی اسلام می‌پردازد. من باب مثال در مورد هدف‌های کلی در نظامات اجتماعی اسلام، به بخش کوچکی از تاریخچه برخورد نماینده مسلمین با فرمانده سپاهیان ایران اشاره‌ای می‌گردد. این پاسخی است که نماینده‌ی یک مکتب آزادمنشی با کمال شهامت در مقابل این سوال که:

«هدف شما از اینکه به طرف ایران آمده‌اید و آماده مقابله با سپاه ما شده‌اید چیست؟ ص ۲۵٫» به فرمانده کل سپاه ایران می‌دهد:

«ما آمده‌ایم تا بندگان خدا را از بنده پرستی و اسارت رهایی بخشیم و به حق پرستی برسانیم و نیز از تنگ بینی و کوته نظری و نزدیک اندیشی آنان را بیرون آورده، به صعه صدر و همت عالی و دوراندیشی دعوت کنیم و بالاخره مردم جهان را از متشکی ها و محرومیت‌هایی که به نام دین بر آن ها تحمیل شده است خلاصی داده و به راه و روش عادلانه و انصافی اسلام آشنا سازیم. ص ۲۶٫»

ما در اینجا بیشتر گفتگویمان در مورد قسمتی است که «نظام تربیتی اسلام» را مورد بررسی قرار می‌دهد:

در امور تربیتی بسیاری از مردم جهان امروز هستند که از خودشان استقلال ندارند و تحت الشعاع طرز تربیت‌های دیگران قرار گرفته‌اند.

نسل جدید آنان طبق برنامه‌هایی که متضمن مصالح اربابان نامرئی است بایستی تربیت شوند.

خوراک‌های علمی و تربیتی آنان از لابه لای بلندگوها و نشریات و فیلم‌های دیگران بایستی تأمین گردد. ص ۲۷٫

و قبل از ورود به این بحث و در پیشاپیش آن سه موضوع اساسی که موجب عقب ماندگی اجتماعات بشری بوده و اسلام واقعی آن ها را کنار خواهد زد و در مقابل، راه‌های پیشرفت و رهایی را ارائه خواهد نمود مطرح می‌گردد:

«…یکی از آن سه موضوع بی شخصیتی افراد و کرنش در برابر صاحبان قدرت و مال و حالت ظلم پذیری و بندگی غیر خداست.

موضوع دوم: کوتاه بینی و خودخواهی و بی خبری از وسعت جهان آفرینش و اکتفا به خواسته‌های محدود شخصی و فامیلی و قومی است.

و سوم: گرفتار قیود زائد یک سلسله اباطیل شدن و به نام دین و مقررات مذهبی سرگرم به امور تشریفاتی گشتن و از اصل و روح دین بی خبر ماندن است. صفحات ۳۷- ۳۸٫»

به عقیده مؤلف نظام تربیتی، مادر و منشأ و مرجع تمام نظامات دیگر است و این فرد نیست که به وجود آورنده‌ی نظام تربیتی است. زیرا قبل از ولادت او اموری به عنوان خوب یا ناپسند شناخته شده و او بالاجبار بایستی با اصولی که والدین او با آن ها رشد کرده‌اند و محیط زندگی‌اش اقتضاء می‌کند رشد نماید. محیطی که اسارت‌های فکری در آن وجود دارد با محیط دور از این اسارت‌ها، کودکی را که در هر یک از این دو محیط به دنیا می‌آید، با جهان بینی خاصی همراه می‌سازد.

و به همین جهت است که به نظر مؤلف تربیت نسل جدید برای به وجود آوردن این دو فضا – آزادمنشی و استثمار- از نظر گروه‌های خیرخواه یا استعمارگر در درجه اول قرار دارد. آن ها که قصدشان ایجاد فضای خالی از اسارت‌های مرئی و نامرئی است و آن ها که نظرشان در طرح نقشه‌هایی است که اغفال و سرگرم ساختن گروه‌های مورد نظر را به دنبال دارد.

در اینجا اشاره بدین نکته در مورد معنی کلمه «تربیت» خالی از لطف نیست:

«کلمه تربیت از سه حرف «ر-ب-و» گرفته شده و آن معنای بلندی و بالا رفتن است (بنابراین کسانی که فکر می‌کنند ریشه این کلمه از رب است در اشتباهند. زیرا معنای رب؛ صاحب و مالک و مدبر است نه پرورش دهنده که عربی آن مربی خواهد شد.) ص ۴۱٫»

و به این ترتیب قرار گرفتن در شرایط معینی که باعث بروز همه یا بعضی از استعدادها گردد، تربیت نامیده می‌شود. و به همین جهت است که تربیت مفهومی نسبی می‌یابد و ممکن است کمال شخصی در یک نظام، نهایت نقص او در نظام دیگر به حساب آید. به علاوه باید دید مقامی که از نظر نوع تربیت بر فرد اولویت دارد چه کسی می‌تواند باشد؟

مادر به خاطر زحماتش، پدر به خاطر قدرت و سلطه‌اش و این که مسئول زندگی طفل است یا حکومت و قدرتی که عهده دار اداره امور سرزمین محل تولد اوست. و در مورد این آخری و طرز تفکر و انحرافات و سوء استفاده‌هایی که در گذشته از غریزه دین خواهی مردم به عمل می‌آمده بحث این طور ادامه می‌یابد:

«گاهی این طرز تفکر در زمان‌های گذشته به قدری در بعضی مردم بی خبر نفوذ پیدا می‌کرد که تصور می‌کردند حکم‌فرمایان و سلاطین از جانب قدرت آفرینش یعنی خدای بزرگ مأمور اداره امورند و به عنوان مالک و صاحب اختیار مردم از طرف خدا معین شده‌اند و مخالف آنان به هیچ وجه روا نیست. ص ۴۸٫»

«و گاهی این نادانی‌ها و بی خبری‌ها به حدی بود که امر بر خود صاحبان سلطه مشتبه می‌شد و کم و بیش خود را و قدرت‌های به کار رفته خود را در راه تحکیم موقعیت خویش و برقراری رژیم دلخواه خود با همه لوازم و مقدماتی که در بر دارد از کشت و کشتار و تبعیض و تهدید از جانب خدا می‌دانستند. ص ۴۹٫»

بعد از ارائه این مطالب، مؤلف نظر دین را در این مورد بیان می‌دارند:

«اما ادیان الهی عموماً و دین اسلام به خصوص انسان را متعلق به خدا و خودش می‌دانند… بنابراین می‌توان گفت بهترین راه تربیت از نظر خدایی همان راهی است که در آفرینش به کار رفته است که معمولاً آن را راه نظری می‌گوییم. ص ۵۰٫»

و با ذکر آیاتی که مسأله تعلیم و تربیت در آن ها مطرح شده‌اند (سوره ۲، آیات ۱۲۹ و ۱۵۴- سوره ۳ آیه ۱۶۴ و سوره ۶۲ آیه ۲) و توجه بدین امر که در اسلام به جای کلمه تربیت از واژه تزکیه استفاده شده، مسأله آموزش و پرورش را از برنامه‌های اساسی پیغمبر اسلام می‌دانند. با این تفاوت که از دیدگاه مکتب اسلام اصالت از آن تربیت است نه تعلیم و تعلیم تنها به عنوان یکی از مقدمات آن مورد توجه است؛ چیزی که متأسفانه به دست فراموشی سپرده شده است:

«محیط مدارس و حتی دانشکده‌ها غالباً تبدیل به محیط آموزش خشک و بدون توجه به پرورش شده است و حال آن که آنچه در مورد انسان خصوصاً مهم است مسأله پرورش است و تعلیم و آموزش به عنوان یک مقدمه برای پرورش صحیح بایستی مورد توجه باشد. ص۵۶٫»

سپس این سوال که:

«آیا سرنوشت انسان رو به نیکی و صلاح است یا متمایل به فساد و تباهی؟! ص ۵۶»

مطرح می‌گردد و شرایطی که او را به سوی نیکی یا بدی می‌کشاند با صور متفاوت آن بررسی می‌گردد. با توجه به این که از دیدگاه اسلام چنآنچه شرایط تربیت خانوادگی و وضع والدین و محیط‌های بعدی، آثار نامطلوبی بر روی فرد نگذارد، میلاد فرد آدمی پاک و بر مبنای راستی است. و علت اساسی توجه به تربیت فرزند حتی قبل از تولد وی و گزینش همسر همراه با ملاک‌هایی خاص؛ نمایان گر سهم مؤثری است که این عوامل در تکوین شخصیت نوزاد و کودک دارند.

در نظام تربیتی اسلام رفع موانع رشد صحیح و عدم ایجاد موانع از طرف والدین، مهم‌ترین عامل در جهان بینی فرد است. فضای خانه و محیط مدرسه ممکن است در فرد یک مشت حیرت‌ها و بلاتکلیفی‌هایی را که تزلزل شخصیت یابی شخصیتی را به دنبال دارند موجب شود.

اینگونه افراد با تقلیدی کورکورانه و بدون ارزیابی اساسی از خود و فضای پیرامونی خویش به زنجیر قیود و اوهامی گرفتار می‌گردند که چنانچه بخواهند برای شناخت خویش آن طور که واقعاً هستند اقدام کنند، جز بیزاری از خویش به نتیجه‌ای نمی‌رسند:

«قرآن کریم با بیانات مختلفی هشدار می‌دهد که مردم در یافته‌های خود از نسل‌های گذشته همیشه بیندیشند و مانند کسانی نباشند که وقتی به آنان گفته می‌شد راه بهتری را که به شما نشان داده می‌شود در پیش گیرید در جواب می‌گفتند: ما تنها و تنها از آنچه به وسیله پدران و نسل‌های گذشته به ما رسیده است پیروی می‌کنیم. ص ۶۰٫»

و در این مسیر تربیتی آنچه باز با دقت بایستی از آن دوری گردد «تعصب» است:

«مانع و پرتگاه مهیب دیگری نیز در راه تربیت صحیح انسانی قرار دارد که آن، تعصب نابه جاست، تعصبی که نمی‌گذارد آدمی راه صاف و بی غل و غش فطرت خود را تعقیب کند.

این حالت در هر فرد و ملتی که باشد مانع هرگونه پیشرفت فکری و پذیرش تحولات مطلوب می‌گردد.

قرآن کتاب تربیتی اسلام است، جداً درصدد است که ریشه این بلای خانمان برانداز از اعماق اندیشه‌های انسان‌ها برکنده شود. ص ۶۴٫»

آیاتی که در این قسمت – تعصب – آورده می‌شود نشان دهنده درگیری اسلام با عوامل اساسی فساد و تباهی است:

«… نظام تربیتی اسلام با سه عامل اساسی فساد یعنی تقلیدهای کورکورانه و اسارت‌های فکری و مکانی و مسأله تعصب شدیداً مبارزه کرده است و راه سعادت بشر را در دوری از این سه عامل می‌داند.

مکتب اسلام می‌گوید چون جهان، جهان عدل است، انسان تمام این بندها را می‌توان پاره کند و خود را آزاد سازد ولی به شرط این که خودش هم بخواهد در راه تأمین خواسته خود تحرک و قیام متناسب که نشانه خواست واقعی است داشته باشد.ص ۶۸٫»

سپس مسأله «تعهد» فرد نسبت به جامعه و امکانات خویش از نظر دینی مطرح می‌گردد و اینجاست که عبارت «لادین لمن لاعهد له» را در بردارنده مطلبی اصیل از نظر مسئولیت می‌یابیم. در زندگی اجتماعی مسئولیت و تعهد از دیدگاه اسلام بی نهایت مورد توجه است و بنابراین می‌بینیم فرد بدون تعهد یا گریزان از عمل به تعهد از دین بی بهره است. مؤلف یادآور شده بودند که «نظام تربیتی» مادر همه‌ی نظام‌هاست منتها این نظام در اجتماع ما آن طور که باید عملاً مورد توجه قرار نمی‌گیرد:

«در جامعه خود عملاً به گروهی بر می‌خوریم که برای تعینات و تجملات زندگی خود حتی برای حیوانات اهلی و برای گاو و مرغ… بیش از فرزندان و نیروی انسانی جامعه که سرمایه اصیل هر ملت و جمعیتی است اهمیت قائل هستند، مثلاً برای آن که این حیوانات مریض نشوند هزاران نقشه کشیده می‌شود و به نزد افراد متخصص دامداری می‌روند تا برای سلامت و بهبود نسل آنان دستور بگیرند و آن را هم دقیقاً به مورد اجرا می‌گذارند ولی ما هرگز به این فکر نیستیم که فرزندانمان در دامن چه کسانی تربیت می‌شوند.ص ۷۱٫»

و در همین نظام است که احترام کامل نسبت به فرزندان و این که آنان را امانتی بزرگ به حساب بیاورند که به دست والدین و مربی سپرده شده‌اند مورد توجه عمیق قرار دارد. در اینجا نقل آخرین صفحه از بخش نظام تربیتی اسلام خالی از لطف نیست:

«در نظام تربیتی اسلام به ما توصیه شده است: بهترین چیزهایی که باید به نوسالان آموخته شود مطالبی است که وقتی آن ها بزرگ شوند به آن ها نیاز داشته باشند و به اصطلاح به دردشان بخورد. ولی ما (آری ما مسلمانان) نه تنها به این توصیه عمل نمی‌کنیم، بلکه بر عکس مثل این که تعهد داریم آن ها را با چیزهایی آشنا سازیم که معمولاً به زیانشان تمام می‌شود و یا اساساً در آزادی و ترقی آن ها سهمی ندارد و آن ها را با یک مشت امور تخیلی و موهوم سرگرم می‌کنیم و نسل جدید را افرادی خسته و فرسوده و احیاناً بدبین و بی اعتنا تحویل جامعه می‌دهیم و با یک سلسله برنامه‌های تحمیلی ذوق و استعداد آنان را سرکوب می‌نماییم.

عجب این است که با این همه توقع داریم آن ها در آینده سعادتمند شوند. ص ۷۴٫»

همان طور که در ابتدا آمد قصد ما آوردن قسمت‌های اساسی از بخش نظام تربیتی اسلام این کتاب بود. پس از این بخش مؤلف به همین تیزبینی و دقت به بررسی نظام اقتصادی اسلام می‌پردازند. تعریف اقتصاد، تقسیمات آن از نظر کلی، «مال و ثروت از نظر اسلام»، «اسلام و مسأله کار»، «انحصار»، صنایع، «تعاون در نظام اقتصادی اسلام»، «مالیات در نظام اقتصادی اسلام» و «بازنشستگی در نظام اقتصادی اسلام»؛ مورد بررسی عمیق قرار می‌گیرد.

در «نظام حقوقی و قضائی اسلام» رئوس مطالب را «حقوق طبیعی و حقوق موضوعه» و سپس بررسی این حقوق در نظام اجتماعی اسلام و «قضا و نظام قضائی اسلام» در بر دارد.

آخرین بخش این کتاب که تا حدی مختصرتر به بررسی آن پرداخته‌اند، بررسی «نظام اداری و رهبری اسلام» است. در این بخش سیستم اداری اسلام به عنوان یک سیستم مسئولیت مشترک مورد بررسی قرار می‌گیرد.

جهت حسن ختام قسمتی از نامه حضرت علی (ع) را در فرمان خویش به مالک اشتر می‌آوریم:

«اگر خواستی عاملی برای محلی تعیین کنی؛ نخست باید او را آزمایش نمایی نه آنکه به میل خود هر شخصی را که خواستی به این منصب واداری. ص ۱۵۴٫»

در اینجا بررسی تفصیلی کتاب نظامات اجتماعی اسلام را به پایان می‌رسانیم. ضمن اینکه خواندن این کتاب خوب و عمیق را به تمام علاقه‌مندان به بحث‌های اساسی در زمینه اسلام شناسی توصیه می‌کنیم.

***

 

مسئله «بررسی ملاک‌های روانی» بیشتر ارتباطش با جوانان است و «مسئله» جوانان، ساده نیست مسئله نیروی فعاله جوامع است، نیروی فعال‌های که تلاشگر راه پاکی‌هاست و یا لااقل دوستدار آن.

از مقدمه کتاب بررسی ملاک‌های روانی در اسلام

نوشته محمدعلی گرامی- از نشریات انتشارات قائم

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق