یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۲۱:۱۱ - ۱۳۹۸/۰۹/۱۱

فرصت در غروب (شماره سوم)/ نشریه ای به سردبیری برادران اژه ای

در این شماره: یادی از عاشورای حسینی، گفتگویی با استاد محمد تقی جعفری، گفتگویی با بزرگ بانوی مجتهده معاصر حاجیه خانم امین، سفرنامه حج و...

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود شماره سوم نشریه «فرصت در غروب» است که به سردبیری برادران اژه ای (حجت الاسلام جواد اژه ای، شهید علی اکبر اژه ای، حجت الاسلام مهدی اژه ای و محمد اژه ای) در کانون علمی و تربیتی جهان اسلام در سالهای ۱۳۵۱ و ۱۳۵۲ به چاپ می رسید.

زمانه شناسی ایجاب می‌کرد که این نشریه با هدفگذاری برای بانوان و با تشویق برای فعال شدن قلم آنها به چاپ رسد.

این نشریه بارها تجدید چاپ شد و در همان سالها توسط انتشارات قائم نیز به صورت یک مجموعه صحافی و تجدید چاپ شد.

کانون علمی و تربیتی جهان اسلام نقش موثری در برگزاری جلسات سخنرانی و کلاس های مذهبی و تربیتی برای نوجوانان و جوانان اصفهان در سالهای قبل از انقلاب اسلامی داشت که توسط ساواک در سال ۱۳۵۴ تعطیل شد.

علاقه مندان می توانند برای استفاده راحت تر از این متن فایل PDF آن را از اینجا دانلود کنند.

شماره های قبلی این نشریه را از اینجا ببینید.

***

فرصت در غروب، سلسله انتشاراتی است که با همکاری گروهی از دوشیزگان و بانوان زیر نظر گروه نویسندگان تهیه و تنظیم می‌گردد. انتقادات، پیشنهادات و مقالات خود را به آدرس اصفهان صندوق پستی ۵۹۲ ارسال دارید تا در دگر شماره‌ها از آن ها بهره برداری گردد. قبلاً از این همکاری متشکریم.

شماره ۳ و ۴ با مقالاتی جالب و آموزنده منتشر گردید.

انتشارات کانون علمی و تربیتی جهان اسلام

مرکز پخش: اصفهان، دروازه دولت، انتشارات قائم

فرصت در غروب (شماره ۳)

یادی از عاشورای حسینی، گفتگویی با استاد محمد تقی جعفری، گفتگویی با بزرگ بانوی مجتهده معاصر حاجیه خانم امین و…

این شماره:

به آنان که نبود خویش را با بود دیگران آذین می‌بندند.

به آنان که ریشخندشان بدرقه راه پویندگان اصالت‌هاست و خود درون پوسته‌ای تهی، که ره آورد دیگران است، احساس غرور می‌کنند.

به آنان که نمی‌دانند چه می‌خواهند و در این ندانستن سدی هستند فرا روی دیگران.

به آنان که خیلی از مسائل، آن ها را وسوسه‌ای است نه مسئله‌ای.

و بالاخره به آنان که انتقاد می‌کنند تا اظهار وجودی کرده باشند و خرده‌گیری تنها محتوای فضای ذهنی‌شان را در برگرفته است، اهدا می‌گردد.

از این کتاب چهار هزار نسخه در چاپخانه فردوسی اصفهان چاپ گردید. محرم ۱۳۹۳- بهمن ماه ۱۳۵۱- شماره فرهنگ و هنر ۲۴۵

***

فهرست…

***

به نام خدا

درودی و سپاسی

در سادگی عباراتی از یک نامه، و آن حالت معصومانه‌ای که می‌توان از نگارنده‌اش، در ذهن ترسیم نمود؛ گاهی به راستی شادمانه احساسی، سریع و ناگهانی، سراپای وجود را فرا می‌گیرد،که خستگی را به عزلت می‌راند و شوق، جوشان و خروشان، دشت تن را سیراب می‌کند. در این گونه نامه‌ها، نه عبارت پردازی به چشم می‌خورد، که تفاخری را برساند، و نه تظاهری به بیشتر دانستن، بلکه لبریز است از سادگی و اصالت حرف‌هایی که حبس شده و به همان سادگی بر روی کاغذ آمده است:

«شماره یک و دو از «فرصت در غروب» را به وسیله دبیر شیمی‌مان به دست آوردم، و از خواندنش هم خودم و هم مادرم و دوستان و آشنایان خوشحال شدیم. ولی شماره‌های بعدی را نتوانسته‌ام به دست آورم؛ دبیر شیمی ما هم منتقل شده و کتابخانه‌ای هم در شهر نداریم که بتوانم از شماره‌های دیگر استفاده کنم. شما به من بگوئید چگونه شماره‌های بعدی را به دست آورم. و چون هیچ گونه دسترسی ندارم، خواهش می‌کنم، به هر قیمتی شده از هر شماره یک جلد برای من بفرستید، من بهای کتاب و خرج پستی آن را حتماً حتماً!! برایتان می‌فرستم….»

این قسمتی از نامه خواهر دانش آموزی است از یکی از شهرستان‌های استان فارس، پاسخ این خواهر را جداگانه فرستاده‌ایم، و او اطمینان یافته است که تا آن زمان که «فرصت در غروب» انتشار یابد؛ دریافت کننده‌اش خواهد بود. ولی همین نامه‌هاست که ما را بر می‌انگیزد، تا انتشار «فرصت در غروب» را ادامه دهیم، و مشکلات را، که اساسی‌ترینش تنها بودن است، نادیده انگاریم. وقتی دبیر عزیزی که در آبادان «فرصت در غروب» را در اختیار خواهرانمان قرار می‌دهند نوشته‌اند:

«… دانش آموزان دختر، مراجعه نموده و ادامه «فرصت در غروب» را خواستار شده‌اند؛ بعضی از دختران نیز که از ناحیه پدرانشان احساس محرومیتی می‌کردند، از کتاب مزبور استناد نموده، با پدرانشان مناظره نموده بودند… من از همکاری و توزیع و تبلیغ این کتاب، نه تنها دریغ نداشته بلکه بسیار استقبال می‌کنم…»

باز این مسئولیت است که هشدار می‌دهد، در این مرداب، در کمترین شکلش، بایستی سنگی باشیم افکنده شده به آن، که موجی را مولد باشد، و چه بسا که این حداقل نیز، دوامی‌یابد و سرآغازی باشد، در دیگر جایی؛ که ما را هدفی جز این نیست. هر چند قصدمان قناعت به این حداقل نیز نمی‌باشد.

امثال این نامه‌ها، نوید دهنده‌این مژده است، که فرصت در غروب توانسته، بدون گسستن پیوندهای سنتی خانواده‌ها، به وجود آورنده پلی از هم فکری و تفاهم، در بین اعضا خانواده باشد: اعضا خانواده‌ای که، به خصوص در جامعه ما، گاهی بیش از دو یا سه نسل را شامل می‌شود. و این مشکل بزرگی است که در عین این که از سنت‌های بیهوده روی گردان هستیم، زداینده تضادها و تصادم‌های ناروا، در بین افراد خانواده باشیم و اسلام اصیل را که رسالت اجتماعی‌اش برتر از هر چیز بوده؛ و در این مسیر، وحدت و توجه به «توحید» را سرلوحه برنامه‌اش قرار داده، شناسا شده، و به دیگران بشناسانیم.

نامه‌های دیگر از شیراز، همدان، آباده و… -همراه با تشویق‌هایشان مسیر ما را- انتقادهای بسیار به جایی را در بر داشت که سعی شده در رفع آن ها اقدام گردد. امیدواریم موفق شده باشیم.

و در اینجا ذکر نکاتی لازم است:

اول این است که همان طور که در شماره‌های قبل آمد «فرصت در غروب» متعلق به خوانندگانش می‌باشد. پس این شما هستید که با نامه‌هایتان از نواقصمان می‌کاهید و بر پشتکارمان می‌افزایید و ادامه انتشار این نشریه را یاور هستید. به ندایمان پاسخ گویید.

دو، دیگر این که ارسال مقالات شما – که همگام و در سطح این نشریه باشد- به نشانی :

«اصفهان صندوق پستی ۵۹۲»، جهت چاپ در شماره‌های دیگر، نیروهای پراکنده و برداشت‌های متفاوت، از مسائل اجتماعی را که با آن درگیر هستیم، در یکجا متمرکز نموده، که نمی‌توان اثرات مثبت آن را نادیده انگاشت. در این شماره یکی از این مقالات ارسالی را چاپ نموده‌ایم.

سه، دیگر اینکه تعدادی از خوانندگان عزیزمان ایراداتی به سبک نگارش بعضی مقالات داشته‌اند. حرفی نیست که جهت دانش آموزان سال اول و دوم دبیرستان شاید «فرصت در غروب» سنگین باشد، ولی فکر نمی‌کنیم پائین آوردن سطح آن، از آنچه اکنون چاپ می‌شود، مورد پسند همه باشد.

به علاوه؛ مواردی که نویسنده مقاله خود می‌خواهد – با وجود مفهوم بودن و صحیح بودن جمله- جمله‌اش را قطع کند، که اثر این نوع نگارش خالی از لطف نیست؛ پس آن دوستانی که منتظرند در جملات به ترتیب قید، نهاد و گزاره و بند و یا… بیابد ما را خواهند بخشید.

البته آنان که دست اندر کار چاپ و نشر کتاب هستند، خود آگاهند که در مواردی – آن هم پس از چاپ – اشتباهات چشمگیری، به نظر می‌آید که نمی‌شود چاره‌ای جهت آن اندیشید.

در انتظار دریافت مقالات، پیشنهادات و انتقادات شما.

***

 

مرگ سیاه، نه!!

مرگ سرخ، آری!!

یادی از عاشورای حسینی(ع)

از: ج.ا.

 

در آن نیم روز داغ؛

آن هنگام که خورشید بر سقف آسمان، میخکوب شده بود،

آن بیایان لخت، شاهد جدالی بزرگ بود.

رزمندگان این پیکار شکوهمند؛

نهال به زودی گرائیده‌ای را آبیاری کردند،

که دستگاه فاسد یزید؛

در اندیشه ریشه کن ساختنش بود.

و آن ها؛

-که نمی‌توان عظمت رسالتشان را در کوتاه جمله‌ای، بیان نمود –

سرافکنده ساختند لاله‌های صحرا را.

چون از خونشان؛

-خونی که سالیان درازست می‌جوشد-

شقایق‌هایی روئید؛

که رسالت واقعی انسان را؛

– انسان محو شده در «هدف»؛

هدفی که «انسانیت» را بر پیشانی‌اش حک نموده باشد-

رویارویش قرار دادند.

این پیکار شکوهمند؛

سرافکندگی ابدی به دنبال داشت،

آن ها را که استواری موقعیتشان را؛

در لگدکوب نمودن «آزادی» می‌دانستند.

و شکوه ابدی بخشید؛

آنان را که به آبیاری نهال آزادی؛ همت گماشتند.

افتخار آن را که این مسیر گزیند.

و شرمساری از آن کس؛

که با این مسیر ستیزد.

کناره خونین فرات، در سرآغاز آن سال طوفانی، هیچ گاه خاطره آن ها را که «مرگ سرخ» را بر «زندگی  ننگ آور» ترجیح دادند، فراموش نمی‌کند.

کناره خونین فرات، شکوه آن جدال را- که عظمت انسان لایق سجده فرشتگان را جلوه گر می‌سازد- در آن ببازی گرفتن هستی‌ها در مقابل به بازی گرفته نشدن اصالت رسالت‌ها، هیچ گاه از یاد نمی‌برد.

در آن روز، وارثان رسالت انبیاء، با رودی از خون، فرات خروشان را شرمنده ساختند، و آن ریگزارهای تفته را با نهال‌هایی که از اجساد خویش غرس نمودند، به مصفا باغی مبدل ساختند که رهنمون است آن ها را که مسیر انسانیت را، رهروند.

رسالت مردان عاشورا، عاشورای اولین ماه سال ۶۱ هجری، رسالت انسان مسئول و متعهد، در قبال دیگر انسان‌هاست. رسالتی که ساحل فرات با تمام فرازهایش شاهد آن بود، که اگر فرات به اقیانوس می‌پیوندند، آن خروشان رود، در مسیر یک ابدیت – ابدیت تحرک آور تاریخی- در حرکت است.

رسالت مردان عاشورا، رسالت رها شدن و رها ساختن، رسالت «نه» گفتن و به غرامت نیندیشیدن. رسالت اندیشیدن و تعهد، نه از زیر بار مسئولیت گریختن و رسالت خون‌های خروشان، بر ریگ زار تاریخ و به هدر نرفتن آن هاست.

رسالت عاشورا، با شعار پرفراز: «زندگی پیکار باشد در ره اندیشه‌ها»

رسالت: «یکسان نیستند رزمندگان راه خدا، با نشستگان…»،

رسالت: «گمان مکنید آن ها که در راه خدا کشته شدند مردگانند…»،

رسالت: «برتری عظیم پیکارجویان بر نشستگان»

و رسالت رسولی بود که اسلام را نجاتبخش انسان دانست و قرآن او رحمتی و بشارت دهنده‌ای بود مسلمین را.

و اگر فردای عاشورا، آن کاروان با کاروانیانش می‌رفتند تا سرود پیروزی را، به گوش آن خفتگان در حجاب شب ناآگاهی خویش، برسانند. کسی که این رسالت را به انتها رساند، زینب بود. صحبت از کدام پیروزی می‌توانست باشد، و چه کسی مدعی راستین این پیروزی بود.

آیا «زینب» فرصت گریستن داشت، گریستن بر چه چیز؟ نه!! او نمی‌رفت تا زاری یک زن را بر درگاه بندگان زر سر دهد. او نمی‌رفت که شیون نماید بر از دست دادن عزیزانش. او می‌رفت، که این تراژدی شکوهمند را نقطه پایانی نهد، که سرآغازی باشد متحول و حیاتبخش، مسیر آینده تاریخ را.

او می‌رفت، به عنوان یک انسان راستین، انسان متعهد، تا تعهد خویش را در قبال رسالتی که به عهده‌ی برادرش و او و دیگران -که آن تعهد را به فراموشی سپرده بودند- واگذاشته شده بود، به انجام رساند.

زینب چهره‌ی راستین یک زن، که باید مردی و مردانگی را از او آموخت، یک بال از عقاب شکوهمندی است که بر قله پیکار عاشورا و روزهای بعد از آن، بال و پر گشود. عقابی که عظمت پوشالی و شکوه احمقانه‌ی بندگان زر را، چون موش کوری در چنگال‌های نیرو گرفته از، ایمان، شناخت  و هدف، در هم فشرد و به زباله دانی تاریخ افکند.

زینب، نیمه دوم مسیر، نیمه‌ی دوم قیام حسین و دنباله رو و روشنگر و هستی بر باد ده آن خداوندگاران فریب.

زینب، فراز یک زن، خواهر حسین و هر دو فرزندان زهرا و علی. آه که در مقابل نام هر یک از این ها به تنهایی، تاریخ وا‌می‌ماند. با آن اوراق ننگ آلودش با آن اوراق لجن رنگش، با آن اوراق لبریز از خدعه و فسادش.

و اینک، این بارگاه یزید است که می‌لرزد، نه آن اطفال هراسناکی که به مسیر تازیانه‌ها چشم دوخته بودند.

و اینک، این به خواب رفتگانند، زندگان مرده، مردگان متحرک، نه حتی متحرک؛ در حال تقلا؛ که از خواب خرگوشی بر می‌خیزند و در همان بحبوحه‌ی پیروزی کاذب رجاله ها، جان به راه هدفی می‌دهند که خواهر حسین (ع) به خاطرشان آورده است.

و اینک این یزید است که برخورد می‌پیچد، و در شگفت از این همه گستاخی و جسارت، در نشان دادن کوچک‌ترین واکنشی وا‌می‌ماند.

و اینک این زینب است که در بازار شام و در بارگاه جلادان تاریخ و بندگان ابلیس، لب به سخن گشوده است، گویا زهر است در مسجد پیغمبر و یا علی است در غزوه‌ی احد و یا حسین در آن نیم روز داغ. و خنجر کلماتش، بر سرتاسر وجود کاخ‌نشینان می‌لغزد، می‌درد و پیش می‌رود. حامیان اسلام، جانشینان پیغمبر این ها دیگر کلماتی نیستند که رجاله ها بتوانند در پناه آن ها، فریاد از دل تاریخ برخاسته‌ی زینب را در طمطراق طنین جغدآسای خویش محو سازند. و اکنون:

«تو ای زینب،

ای زبان علی در کام؛

با ملت خویش حرف بزن.

ای زن!

ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت.

زنان ملت ما، اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می‌افکند.

به تو محتاجند،

بیش از همه وقت.

جهل از یک سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و ذلت تازه‌شان می‌کشاند و از «خویش» و «تو» بیگانه‌شان می‌سازد.»

«ای زبان علی در کام؛

ای رسالت حسین بر دوش

ای که از کربلا می آبی؛

و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قداره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می‌رسانی.

زینب؛

با ما سخن بگو.

مگو که بر شما چه گذشت.

مگو که جنایت، آنجا تا یک جا رسید.

مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی،

مگو که خداوند، آن روز، عزیزترین و پرشکوه ترین ارزش‌ها و عظمت‌هایی را که آفریده است، یک جا، در ساحل فرات، و بر روی ریگ زارهای تفتیده‌ی بیابان تف، چگونه به نمایش آورد.

و بر فرشتگانش عرضه کرد،

تا بدانند که چرا می‌بایست بر آدم سجده می‌کردند.»…

***

 

گفتگویی با فیلسوف و محقق تلاشگر: استاد محمدتقی جعفری

درباره‌ی شخصیت بزرگ بانوی مجتهده معاصر

شناسایی و شناساندن چهره‌های بزرگ، با اشکالات عمده‌ای روبروست، که از جمله می‌توان به خوبی از عهده‌ی معرفی بر نیامدن آن چهره را ذکر نمود.

گروه نویسندگان فرصت در غروب، با کسب اجازه قبلی ترتیب گفتگویی، با بزرگ بانوی مجتهده معاصر، «حاجیه خانم امین» را داد، که پس از پیاده شدن متن آن مصاحبه از روی نوار، و به تصحیح معظم لها رسیدن، تقریباً آماده‌ی چاپ بود. ولی از نظر این گروه، بایستی اقدام به معرفی چهره درخشانی می‌گردید، که تاریخ اسلام از به تکرار آوردنش در این حد، آن هم در جامعه‌ی زنان، عقیم بوده است.

سادگی این مصاحبه- که اصالت کلمات، اصالت حرف‌ها و غنای محتوا، سرتاسر آن را در برگرفته است. همراه با آن خضوع و فروتنی این بانوی به درجه اجتهاد نائل شده – یعنی والاترین درجه علمی جامعه شیعه- آنچنان ما را در گیجی فرو برده بود، که درآوردن جملاتی به سبک آن رنگین نامه‌ها، با کلماتی تکراری، چیزی مقدمه‌وار آوریم، و بعد طرح سؤالاتی و به دنبال، پاسخ‌ها، و در نهایت، پاس بزرگی را بدین بی‌توجهی دادن.

اما، ناگهان یاد تلاشگر عالی قدر، و محقق گران مایه، «استاد محمدتقی جعفری» ما را مشتاقانه به سوی ایشان کشاند، چه کسی بهتر از ایشان می‌توانستیم بیابیم. و آن زمان هم که مراجعه نمودیم، می‌خواستیم گفتگویی کامل داشته باشیم و فرصت کم بود و اشتغالات استاد زیاد.

ولی با وجود این می‌دانستیم رو به کدام سوی آورده‌ایم. در حالی که شرمنده از این تا به هنگام بر هم زدن برنامه سنگین کارهای استاد بودیم…

تا بتوانیم شخصیت معینی از زن که اوج روحیش در بدو نظر، حالت استثنائی خالص می‌نماید، آشنا شویم.

سوال از لطف شما نهایت تشکر را داریم؛ مسلماً این یک روش منطقی است که حضرت عالی درباره موضوع مصاحبه پیشنهاد می‌فرمایید. ما با کمال علاقه خواستار نظریات شما درباره موجودیت روحی صنف زن می‌باشیم.

استاد جعفری: تا آنجا که مطالعات لازم درباره زن اجازه می‌دهد، ما با دو مسئله بسیار با اهمیت روبرو هستیم. یکی این که تحولی را که شناسایی و ارزیابی شخصیت زن در امتداد تاریخ به خود دیده است در صنف مرد نمی‌بینیم. مگر همان تحولی را که درباره شناخت و ارزیابی شخصیت انسان به طور کلی صورت گرفته است. تحول مزبور چه علت داشته است؟ دوم اینکه می‌توان درباره شناسایی و ارزیابی زن به یک نظریه قاطعانه نهایی رسید یا نه؟

اما درباره مسئله اول. تحولات حاکمه درباره موجودیت زن، یک جریان تاریخی بوده که ناشی از خصوصیت‌های عارضی مانند برتری قدرت و اختصاصات جغرافیایی و روابط و مسائل اقتصادی و چگونگی ارزیابی سیستم خانوادگی و پدیده‌های اخلاقی و عقیدتی به طور عموم بوده است. جدا ساختن شخصیت انسانی زن و از مرد، و سپس آن را به عنوان یک حقیقت دیگر در مقابل مرد بر نهادن، به هیچ اصل اساسی تکیه نمی‌کند.

سوال اگر به نظر حضرت عالی آن همه دگرگونی‌ها در تلقی موجودیت زن اصل اساسی نداشته است. پس چه علت داشته است که خصوصیات تلقی شده زن آن همه پایدار و منشأ اساسی موقعیت‌های متنوع برای زن بوده است؟ آیا به نظر شما مشاهده این پدیده‌های ریشه دار درباره زن نمی‌تواند اساسی بودن اصل جدایی دو صنف مرد و زن، از یکدیگر بوده باشد؟

استاد جعفری- البته نه، زیرا تاریخ بشر حداقل از آن زمان که ناروائی جنگ و ستیزه‌ها را درک کرده است… [متن مفقود]

سوال آیا منظور استاد معظم این است که دو صنف مرد و زن هیچ تفاوتی ندارند، و تفاوت‌های مشهود تاکنون ساختگی بوده است؟

استاد جعفری هرگز من چنین نظریه خلاف محسوس نمی‌توانم داشته باشم. بلکه مقصودم از تساوی زن و مرد، تساوی در شخصیت انسانی آن دو صنف است. اگر ما بخواهیم در شخصیت انسانی مرد گفتگو کنیم همان مطالب را مطرح خواهیم کرد که درباره شخصیت انسانی زن.

این اصل تساوی را عظمت‌ها و سقوط‌هایی که در هر دو صنف دیده می‌شود، اثبات می‌کند. به توضیح این که شخصیت واقعی انسانی، چنان که بارها متذکر شده‌ام، با بیرون آمدن از شکم مادر و غلطیدن در نوسانات و امواج ماده؛ شروع نمی‌شود. بلکه شخصیت واقعی انسانی، از موقعی منعقد می‌شود، که هدف عالی حیات برای او مطرح شود. و آنگاه عمل به بایستگی‌ها و شایستگی‌های لازم، در وصول به آن هدف عالی، نیروی حرکت بار ببخشد.

در به دست آوردن این شخصیت واقعی هیچ تفاوتی میان مرد و زن وجود ندارد و ملاک ارزش آدمی هم فقط و فقط وابسته‌این شخصیت است.

قرآن مجید هم در ارزیابی انسان از هر صنف که باشد، به همین اصل تکیه کرده و می‌گوید:

«یا ایّها الناس انّا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباً و قبائل ان اکرمکم عندالله اتقاکم

(ای مردم ما شما را از یک مرد و زن آفریده و شما را شعبه‌ها و قبائل گوناگون قرار دادیم. به تحقیق با عظمت‌ترین شما در نزد خداوند با تقوی ترین شماها است.)

همچنین آیات فراوانی در قرآن وجود دارد که مسیر این دو صنف را رو به منزلگه «لقاء الله» متحد، گوشزد می‌کند، وقتی که می‌خواهد اوصاف عالی انسانی را از عبودیت واقعی و کردارهای شایسته و مقتضیات ایمان، بیان کند، گاهی به طور عموم و گاهی صراحتاً از دایره ارزش انسانی به دور است. ابراهیم خلیل (ع) ارزش خود را از موهبت‌های ضروری الهی در نیافته است بلکه شخصیت ابراهیم (ع) در آن کلمه «فاتهمن» است که خداوند سر می‌دهد:

«و اذا بتلی ابراهیم ربّه بکلمات فاتهمن قال انّی جاعلک للناس اماماً

و همچنین عظمت سایر پیشوایان ماورای طبیعی و اولیاء الله و قهرمانان پیشتاز بشری.

بنابراین وقتی که می‌گوییم: موجودیت زن دارای احساس نیرومند و موجودیت مرد دارای قدرت انتزاع کلیات و تطبیق آن ها به مورد و توانایی بیشتر برای تجرید رویدادها می‌باشد، مانند این است که می‌گوییم: پروتون فلان خاصیت را دارد، و الکترون فلان خاصیت را.

هیچ یک از دو خاصیت طبیعی برای صاحبش ارزشی را جلب نخواهد کرد، مگر از آن موقع که به عنوان وسیله‌ای در هدفگیری‌ها به کار بیفتد. پس در حقیقت نیروها و مزایای متفاوت زن و مرد مادامی که خود آن پدیده‌ها مطرح  است چیزهایی بی طرفی هستند و بیرون از منطقه ارزشند. و اختلافات محدودی که زن و مرد از نظر حقوق اسلامی‌دارند ناشی از عوامل فوق است که به موجب کوچک‌ترین ارزش انسانی برای هیچ یک از طرفین نمی‌باشد.

سوال: بنابراین به نظر استاد معظم، اختلاف حقوقی زن و مرد در فقه اسلامی نمی‌تواند تعیین کنند. ارزش برای هیچ یک از طرفین بوده است.

استاد جعفری- البته، یقیناً چنین است، و این اختلافات چنانکه گفتم مقداری مربوط به اختلاف طبیعی دو صنف، و مقدار دیگر مربوط به موضوع تشکیل سیستم خانوادگی است. که بدون آن بشر از خود و دیگران بیگانه به بار می‌آید، چنان که در بعضی از کشورهای به اصطلاح پیشرفته می‌بینیم.

سوال از بذل توجه استاد معظم فوق العاده سپاسگزاریم. اکنون اجازه می‌خواهیم که سؤالاتی را درباره شخصیت بزرگ بانوی معاصر و دانشمند ارجمند «خانم امین» مطرح نماییم.

استاد جعفری: مانعی ندارد. بفرمایید.

سوال به نظر حضرت عالی آیا مقامات علمی و روحانیت را که خانم امین نائل شده‌اند، یک جهش استثنائی است و برای زن‌های دیگر این جهش امکان پذیر نیست؟

استاد جعفری می‌توانم بگویم: با نظر به تشویق و تمجیدی که آیین واقع‌بین اسلام درباره دانش و بینش و رشد روحی انسان‌ها به طور عموم نموده است شخصیت «خانم امین» روی اصل و قاعده بوده و آنان که توانایی پیشرفت روحی داشته‌اند، و در همان وضع «خود طبیعی»‌شان میخکوب شده‌اند چه زن و چه مرد استثنایی می‌باشند. مخصوصاً نسبتگیری صحیح صورت بدهیم.

شماره ۳۰۰۰ زن فاضله و دانشمند و رادزن(*) در مقابل شماره فضلاء و دانشمندان و رادمردان صنف مرد، با در نظر گرفتن اختلافات طبیعی و تصنعی، به خوبی نشان می‌دهد که در فرهنگ اسلامی و تمدن واقعی آن شخصیت‌هایی مانند خانم امین، نه تنها استثنائی نیست بلکه چنانکه گفتیم: قاعده فرهنگ و تمدن اسلامی بروز عظمای سازنده از صنف زن را به طور طبیعی اقتضاء می‌کرده است.

(*پاورقی: شماره فوق (۳۰۰۰) مربوط به تتبع آقای کحاله و بعضی دیگر از مورخین است که مسلماً حتی یک دهم فضلاء و دانشمندان صنف زن را نتوانسته‌اند از دستبرد حوادث روزگاران و از زیرخاک‌های انبوه تاریخ بیرون بکشند.)

هم اکنون گروه فراوانی از بانوان و دوشیزگان در کشور خودمان و در سایر کشورهای اسلامی با تمام خلوص و صفا مراحل بسیار عالی از دانش و بینش و رشد روحی را به دست آورده آثار قلمی گران بهایی را تقدیم جامعه بشری می‌کنند.

سوال آیا روش علمی «خانم امین» را می‌توان با روش علمی علمای بزرگ مقایسه کرد؟

استاد جعفری البته- با نظر به آثار قلمی که از خانم امین در دسترس ما قرار گرفته است، به طور قطع می‌توان ایشان را یکی از علمای برجسته عالم تشیع معرفی نمود و روش علمی ایشان هم کاملاً قابل مقایسه با سایر دانشمندان بوده، بلکه با نظر به مقامات عالیه روحی که ایشان موفق شده‌اند، باید ایشان را از گروه نخبه‌ای از دانشمندان به شمار آورد که به اضافه فراگرفتن دانش به «تولد جدید» در زندگانی نیز نائل می‌شوند.

کتاب «سیر و سلوک» تالیف آن عالمه معظمه، شاهد روشنی است به اینکه معارف و فلسفه‌های حرفه‌ای روح ایشان را نساییده است، بلکه آن نوع دریافت‌ها و معارف ایشان را جلب کرده است که دانستن آن ها غالباً با شدن‌ها همراه است. اشراف و آگاهی خانم امین در کتاب سیر و سلوک به واقعیات قابل اهمیت، توأم یا نوعی وجدان علمی که متأسفانه افراد کمی از دانشمندان موفق به داشتن آن می‌شوند، به خوبی آشکار است.

سوال درباره شخصیت روحی این بانوی بزرگوار چه نظری دارید؟

استاد جعفری– البته مطالبی را که درباره شخصیت آن عالمه معظمه ابراز داشتم، مستند به آثار قلمی ایشان بود که دیگران نیز می‌توانند مورد مطالعه قرار بدهند. ملاقات من با ایشان؛ در حدود یک ساعت بوده است مسلماً آن یک ساعت گنجایش نمودار ساختن وضع روانی ایشان را نداشته است، ولی مطلبی که می‌توانم بگویم این است:

با اینکه مسائل بسیار محدودی در آن جلسه مطرح شد، ولی طرز گفتارشان، از یک سلطه و اشراف عالی، به مغز آن مسائل، کشف می‌کرد، که به خوبی نشان دهنده اعتلای روحی ایشان بود. این یکی از خواص ارواح رشد یافته است که در میان طوفانی از اندیشه‌های مطرح شده با به کار بردن جمله بسیار کوتاهی، می‌توانند برتر قرار گرفتن خود را از آن طوفان اثبات کنند. به علاوه اینکه در چنان موقعیت‌های پر نوسان و تلاطم، که مقتضی تقلای سخت روانی و ابراز مقصود، با حماسه پرهیاهو است آرامش روانی و ابراز معتدلانه مطلب، فوق العاده با اهمیت بوده بهترین دلیل برای طی مراحل کمالات علمی و وجدانی است.

موفقیت روزافزون ایشان را که چراغی فرا راه علم و ایمانند، از خداوند بزرگ مسئلت می‌داریم و آرزوی ما این است که بانوان دیگر هم با مشاهده آن نمونه بارز دانش و بینش و ایمان، پای از پرتگاه جهل و بی اصلی کنار بکشند، و سهم خود را در به وجود آوردن یک تمدن انسانی ایده آل ایفا نمایند.

– استاد بار دیگر از اظهار لطف شما سپاسگزاریم.

***

در اینجا گفتگویمان با «استاد جعفری»، پیرامون شخصیت روحی زن به طور کلی، و هم چنین درباره خانم امین به پایان رسید. حال با هم به دیدار این بانوی بزرگوار، چهره‌ی یگانه‌ی تاریخ معاصر خویش، برویم. باشد که این گفتگو، روشنگر باشد مسیری را که یک زن مسلمان بایستی بپیماید، مسیری که ناخودآگاه و در موارد زیادی، آگاهانه، به انحراف کشانیده شده است.

***

– با تشکر و سپاس از قبول زحمت این گفتگو، اجازه می‌خواهیم اولین سؤالمان را مطرح کنیم.

خانم امین: بفرمایید.

سوال: میل داشتیم قبل از هر چیز، در مورد زندگی‌تان، تحصیلاتتان و به طور کلی گذشته‌ای که عقیده داریم سراپا افتخار است شرح کوتاهی بشنویم.

خانم امین: شرح زندگی‌ام خیلی عادیست، و حادثه مهم و چشمگیری نداشته است. در ۱۵ سالگی ازدواج کردم و مشغول خانه داری و بچه داری شدم. در ضمن به خواندن کتاب از همان کودکی عشق می‌ورزیدم ولی نه هر کتابی، بلکه کتاب‌هایی که جنبه معنویت آن ها زیاد بود. درست به یاد دارم در اوقاتی هم که با بچه‌های همسن بودم، مثل آن ها تفریح و گردش نمی‌کردم، بلکه مشتاق بودم بیشتر تنها باشم، تا بهتر بتوانم فکر کنم زیرا گمشده‌ای در وجود خود داشتم. و اگر در مجالس عمومی هم می‌رفتم، باز در حال تفکر بودم و در مقام اینکه پا از جاده‌ی شریعت بیرون نگذارم.

در میان علوم به «خداشناسی» و علومی که مربوط به خداوند بود بیشتر علاقه داشتم و دائم در طلب حقیقتی پویان بودم، تا سرانجام درصدد برآمدم زبان عربی را بیاموزم، شاید از این راه گمشده خود را پیدا کنم و به خدا نزدیک شوم.

در حدود یازده، دوازده سالی به تحصیل زبان عربی پرداختم ولی همواره لطف پروردگار بدرقه راهم بود و حین تحصیل هم گاهی، حالات خوش و نورانی نصیبم می‌شد. تا این که به نوشتن کتاب «اربعین» موفق شدم. علمای نجف که از نوشتن اربعین اطلاع حاصل نمودند، سؤالاتی راجع به فقه کتباً از من نمودند و پس از آنکه جواب ایشان را دادم «درجه اجتهاد» به من عطا فرمودند.

از آن به بعد مشغول تالیف کتاب بوده‌ام و به ترتیب کتاب‌های: «مخزن اللئالی»، «سیر و سلوک»، «معاد»، «روش خوشبختی»، «اخلاق» و سرانجام به تألیف تفاسیر (تفسیر «مخزن العرفان») پرداختم و هنوز هم مشغول هستم. در تمام این مراحل از تفضلات و الطاف الهی برخوردار بوده‌ام و گاه و گاه جرقه‌های نورانی نصیبم می‌گردد و محظوظم می‌کند. «و هذا من فضل ربی»

سوال: آیا علم شما بیشتر از راه آموختن بوده، یا به شما الهام هم می‌شود؟ در مورد علم و نور علمی توضیحی برایمان بدهید.

خانم امین: آنچه در علوم و معنویات، غیر از بحث الفاظ فهمیده ام، بیشتر از همین راه‌ها بوده و در نوشته‌هایم کمتر از امور خارجی کمک گرفته‌ام. نمی‌گویم از غیب خبر دارم و از حال و باطن کسی، اما اغلب معنویات و معارف خود را از استاد فرا نگرفته‌ام، بلکه از این حالات آورده‌ام و غالب نوشته‌هایم با ارشاد خدا و کمک او بوده است.

اما علم آن طور که حضرت رسول (ص) می‌فرمایند سه قسم است:

۱- «آیه محکمه» که علما تعبیر نموده‌اند مقصود علم «خداشناسی» است.

۲- «فریضه عادله»، که مقصود علم «اخلاق» است.

۳- «سنه قائمه» که مقصود علم «احکام» است و غرض از «نور علمی» همین نور معرفت به خدا و معرفت به اخلاق خوب و بد و معرفت به احکام است.

سوال: این نور علمی چگونه به دست می‌آید؟

خانم امین: ابتدا باید تحصیل علم نمود، تحصیل مقدمه‌ای است برای به دست آوردن این نور «معرفت» و سپس در مقام به دست آوردن علم اخلاق و در مقام عمل برآمدن و تزکیه نفس و مبارزه با هواهای نفسانی و خواهش‌های دل، و تمام صفات ناپسندی که در انسان وجود دارد، از قبیل: حسد، کبر، طمع، محبت دنیا و دور ساختن این ها از خود و درصدد برآمدن در کسب ایمانی با دلیل و برهان و استدلال، و سپس در مقام عمل برآمدن، واجبات را، و ترک محرمات نمودن.

سوال: بهترین کتابی که خوانده‌اید چه کتابی بوده است؟

خانم امین: بهترین کتاب درسی که برای من خیلی مفید و قابل استفاده بوده «اسفار ملاصدرا» است که در چهار جلد است و من تنها دو جلدش را مطالعه نموده‌ام و روحیه‌ام کاملاً با آن کتاب، مناسب بوده است. کتاب حاوی یک سلسله معارفی است و برای فهمیدن آن باید حتماً یک دوره حکمت خوانده باشید بعد از این کتاب بیشتر به کتب اخبار و احادیث و تفسیر علاقه‌مندم مخصوصاً تفاسیری هم چون مجمع البیان.

سوال: آیا می‌توان گفت مردان بهتر از زنانند و بر ایشان یک نوع برتری و تفوق دارند؟

خانم امین: به هیچ وجه نمی‌توان چنین حرفی را زد که همه مردان به طور کلی از زنان برتر هستند. ما زنانی چون فاطمه (س) خدیجه و مریم و بسیاری زنان دیگر را داریم که از خیلی مردها بهتر بوده‌اند. تفوقی که در بعضی مسائل، خداوند برای مردان قائل شده یک مسئله کلی به کلی است نه فرد به فرد منقصه‌ای که در قرآن برای زنان ذکر شده، یکی آیه‌ای است که در آن بیان شده زنان نمی‌توانند فسخ خصومات کنند و اگر در طرف حکم واقع شوند از عهده‌ی مجاب کردن دیگری بر نمی‌آیند.

منقصه‌ی دیگر او این است که زن دارای یک حالت جلوه گری و خودنمایی است و کمتر به کمالات نفسانی می‌پردازد. و البته این غریزه‌ای است که خداوند در او قرار داده و حکمت حجاب هم مسلماً روی همین اصل است. ولی این ها مطالبی است کلی و البته بعضی زن‌ها هستند که از این حالات مستثنی هستند و درباره‌ی همه افراد زن به طور کلی صدق نمی‌کند. مثلاً ممکن است زنی پیدا شود که بتواند فسخ خصوصیات کند یا قضاوت نماید

سوال: آیا این حالت خودنمایی در زنان باید کشته شود؟

خانم امین: در مورد حلال و محرمشان خوب است ولی در موارد دیگر باید تا حد امکان با آن صفت مبارزه کنند چون باقی بودن به این صفت، باعث انحراف او می‌شود، زیرا نوعی از شهوت است. در اینکه خداوند این صفت را در زن قرار داده است حکمتی است که مردان به آن ها راغب شوند و ازدواج و در نتیجه تولید نسل زیاد شود و در ثانی زنان تحت سرپرستی و مدیریت مردان قرار گیرند.

سوال: به نظر شما در عصر حاضر بهترین جهاد برای زنان چیست؟

خانم امین: در موقعیت امروز آنچه برای زنان در درجه اول اهمیت قرار دارد، این است که با نفس و دلخواهی‌های خود، در مورد زر و زیور و طرز لباس پوشیدن خود و به مدل‌های گوناگون درآمدن، مبارزه کنند. یا اینکه این کار مشکل به نظر می‌رسد ولی در نتیجه به کمالات معنوی زودتر نائل می‌شوند. پس بهترین جهاد حفظ پوشش زنان است.

سوال: در پایان تقاضامندیم، اگر پیامی برای دختران جوان و این که شرط رستگاری آنان در چیست دارید؛ بفرمائید.

خانم امین: همان طور که در کتاب «روش خوشبختی» نوشته‌ام، سعادت شما به دو جنبه جسمانی و روحانی بستگی دارد، که باید مراقب هر دو باشید. راجع به جنبه‌ی روحانی، قبلاً گفته شد که باید درصدد تکمیل صفات نیک و انسانی برآیید و از صفات بارز زن همان پاک دامنی و عفت است، به طوری که علمای اخلاق گفته‌اند: عمده شرافت زن در رفعت، و مهم شرافت مرد در شجاعت است. زنان تا حد امکان باید خود را در مقابل چشم مردان ناپاک و پلید قرار ندهند. زیرا شرافت زن نزد تمام عقلا، در جامعه، در عفت او است.

من مخالف تحصیل کردن خانم‌ها نیستم، تحصیل کنند و علم بیاموزند، لکن با حفظ نفس و آبروی اسلام. پاره کردن حجاب در حقیقت پاره کردن اوراق قرآن است. چون قرآن به حجاب حکم می‌کند و خلاف آن را عمل کردن، حکم خدا و پیامبر را زیر پا گذاشتن است.

لازمه‌ی مسلمانی، معتقد بودن و عمل کردن به دستورات قرآن است و سعادت شما نیز در این کار است.

در مورد سعادتمند شدن، فیثاغورث گفته: کمترین از مردم راه خوشبخت شدن را می‌شناسند. اکثریت بازیچه هوی و هوس شده و نوبت به نوبت دستخوش امواج مخالف گشته و در روی دریایی که ساحل ندارد، چرخ می‌زنند و مانند کوران در مقابل طوفان، نه حس مطاوعت دارند و نه تاب مقاومت.

امر مهم دیگر در انسان مخصوصاً در زن‌ها مبارزه با صفات مکر و حسد است که بیشتر در آنان وجود دارد و باید حتی الامکان سعی شود که این صفت مذموم را از خود دور کنند.

در پایان باید بگویم: ای بانوان و دوشیزگان عزیز، بدانید که هیچ خوشبختی به قدر آرامش دل نیست، و سعادت حقیقی بر روی فضیلت بنا شده است. آیا فضیلت و آرامش روح را چه وقت می‌توان به دست آورد؟ البته زمانی چنین سعادتی نصیب انسان خواهد گردید که در این دریایی بی پایان زندگانی دنیا، دست آویزد به ریسمان محکم توحید. همان طور که قرآن می‌فرماید:

«…و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقی، انفصام لها، والله سمیع علیم- الله ولی الذین امنوا، یخرجهم من الظلمات الی النور، والذین کفروا اولیاؤهم الطاغوت، یخرجونهم من النور الی الظلمات، اولئک اصحاب النارهم فیها خالدون

(هر کس ایمان بیاورد به خدای یکتا، به تحقیق چنگ زده است به دست آویزی استوار، که نیست هیچ شکستی او را، و خدا شنوا و داناست– و خدا یاور کسانی است که ایمان آوردند، بیرون می‌آورد ایشان را از تاریکی‌های جهالت به روشنایی ایمان، و آنان که کافر شدند، دوستان ایشان شیاطین‌اند، بیرون می‌آورد ایشان را از نور ایمان به سوی تاریکی‌های ضلالت. این گروه یاران دوزخند و در آن جاودان- سوره ۷ آیات ۲۵۶ و ۲۵۷)

سعادت واقعی در اثر ایمان و یکتاپرستی و تقوی پدید خواهد آمد و اگر شما خواهان سعادت دنیا و دنیای ابدی دیگر که به نام آخرت خوانده شده هستید، پیرو قرآن گردید و قدم به قدم به سوی حق گذارید آن وقت خوشبختی را احساس خواهید کرد.

***

 

تو به پرواز می‌اندیشی

از: ا- نسیم.

تو مپرس

که چرا خستگی و تنهائی،

در خویش فشارد تن من؟

تو مپرس

که چرا

از الفبایی دیگر؛

سخنم مایه گرفتست؟

تو مپرس

که چرا باید از شهر گریخت؟

که چرا باید تأیید نمود

ابتدایی که از آن آگاهیم؟

***

تو خودت می‌دانی

تو خودت می‌دانی که پرستوها را،

فصل کوچ است.

تو خودت می‌دانی

که قناری‌ها در فصلی خاص؛

روی آرند سکوت.

پس چرا می‌پرسی

زغمی، که دلت لانه‌ی اوست؟

پس چرا می‌پرسی

تو ز آزادی آن خیل کبوترهای سپید؟

***

تو مگر سردی آهن؛

بر دستت نیست؟

تو نمی‌بینی آن نخ

که مهاریست کبوتر را

تا لب بام فزون‌تر نپرد

-تازه دست آموزست –

تو به پرواز می‌اندیشی،

من قفس می‌بینم.

و کمی آن سوتر؛

دانه‌هایی با دام.

دست خالی تو نیا؛

این فضا آلودست

و تمامی کسانی که در آن می‌لولند

به هوائی دیگر،

محتاجند.

به هوائی دیگر

محتاجند.

شنبه – ۷ مرداد ۱۳۵۱

***

 

برده داری در عین بردگی!!

از: مینا – ت (دانشجوی دانشگاه تهران)

«… شاید آنچه را برایتان ارسال داشته‌ام با توجهی سطحی از آن بگذرید، که تکراری است در تکرارها. و شاید مشتاقانه به چاپش اقدام کنید؛ و شاید هیچ یک از این ها. ولی خواندن اولین شماره از «فرصت در غروب»، این احساس را در من زنده کرد که می‌توانم برایتان حرف‌هایم را بازگو کنم و دیدن دومین شماره آن، جنبه‌ی عملی داد به آنچه در ذهنم می‌گذشت. اسمی برای مقال ارسالی ننهاده‌ام، اگر مورد پسندتان واقع شد، خود چیزی را برایش برگزینید…»

مینا- ت

***

فرصت در غروب: با کمال خوش وقتی مقاله خواهرمان «مینا- ت» را، با کمی دستکاری از نظر دستوری در این شماره می‌آوریم. همکاری دوستانی این چنین، ما را غنیمتی است.

***

از مادربزرگ قصه‌ها به یاد دارم. قصه‌های چسبیده با ابهام، رؤیا و در خیلی وقت‌ها تخیلات شادمانه‌ای که کودک شنونده را– من به دنیای زیبای فواره‌ها، پرستوها، بهار شکوفه باران و بادبادک‌های رنگارنگ می‌کشاند.

شاید لطف این قصه‌ها در به خواب کشاندن کودک، همین جنبه تخیلی آن ها باشد. چیزی که آن روزها در موقع شنیدنش، همه‌اش را واقعیت می‌پنداشتم و اکنون رگه‌هایی از واقعیت را در ورای آن می‌بینم. و باز هر چند کودک – در آن دنیای کودکانه‌اش– با چشمان باز به راحتی می‌تواند به دنیای خیال قدم نهد، در آن سیر کند، حرف بزند، بزرگ شود؛ چیزی در حد پدرش یا مادرش و مسلط بر خواهر بزرگ‌تر یا برادر بزرگ‌تر که به او فرمان می‌دهند؛

ولی باز هم لحظاتی را –که نمی‌شود به خوبی آن را مشخص نمود– در قصه می‌توان یافت که همین کودک نیز میل دارد چشمانش را بر هم نهد تا بهتر در آن دنیای تخیلی سیر کند؛ و با دستان کوچکش، بزغاله‌ای را که از گله گوسفندان جدا شده لمس نماید. گونه‌هایش را به گونه او بنهد، و از چوپان –که آن چوب قطور را برای گرگ‌ها بر روی شانه نهاده– بخواهد که بزغاله را به او بدهد تا مال او باشد- اگر برادر یا خواهر بزرگ‌تر آن را از او نگیرند. و در همین رؤیاهای شیرین است که دیگر مادربزرگ زحمت شنیدن بهانه‌های کودکانه او را ندارد– او در خواب با پرستوها پرواز می‌کند.

***

از مادربزرگ قصه‌ها به یاد دارم– در بعضی از این قصه‌ها دلم نمی‌خواست چشمانم را بر هم نهم. چون خیلی از زمینه‌های قصه– که مادر بزرگ آن ها را بدیهی تلقی می‌نمود- برایم مبهم بود. می‌خواستم او بیشتر توضیح دهد. حتی اگر ساعت دیواری آنقدر زنگ می‌زد که ضربه‌هایش به تعداد انگشتان کوچکم می‌رسید؛ یعنی دیگر من بایستی خیلی گذشته باشد- ولی من بیشتر می‌خواستم بدانم و این تمنای من بیشتر از داشتن آن بزغاله کوچک و پرواز با پرستوها با آن جاها که زمستان‌ها گرم است، بود.

این حالت را بیشتر زمانی احساس می‌کردم که مادربزرگ قصه‌ی فروش آن کودک را در بازار می‌گفت. کودک سفیدی که در چاه ذهن گمراه دیگران می‌افتد و کسی از اهل یک کاروان او را می‌یابد. چه برده جالبی- شاید مادربزرگ در حین گفتن این قصه، به چیزهای دیگری می‌اندیشید ولی من نیز علاوه بر اینکه این سؤالات ذهن کودکانه‌ام را در بر گرفته بود:

– آیا او لباس‌هایش در ته چاه خیس نشد؟

– راستی طناب در وسط راه پاره می‌شد؟

– اگر آن ها –آن کاروانیان– از آنجا عبور نمی‌کردند او تا کی در ته چاه می‌ماند؟

– حتماً مادرش به فکر سرماخوردگی او نبود!

– آیا او اسباب بازی داشت؟ یقین اسباب بازی‌هایش را برادرانش برداشتند؟

به فکر چیزهای دیگری هم بودم. چیزهایی که آن روز نمی‌توانستم اسمی بر آن نهم، و به عنوان یک تصویر یا تصور حاشیه‌ای، بر پهنای تخیلات کودکانه‌ام نقش می‌گرفت. با این که آن روز به راحتی می‌توانستم باور دارم که می‌شود همه چیز را خرید. حتی پدری دیگر – که اخم نمی‌کرد – مادری دیگر، که غرغر نمی‌زند. با این حال فکر می‌کردم اگر روزی مرا نیز چون آن کودک بفروشند، حتماً پدرم با پاسبان می‌آمد– همان پاسبان که صبح‌ها به او سلام می‌کرد– و مرا از آن ها می‌گرفت. گاهی ترس برم می‌داشت پدر که خیلی کار دارد ولی شاید برای این کار او بیاید.

* * *

از سؤالاتم مادربزرگ –یا همه حوصله‌اش- گاهی اوقات از کوره در می‌رفت ولی با این حال از گفتن باز نمی‌ایستاد. چون همان قدر که مرا در شنیدن اشتیاقی بی پایان بود، او را گفتن. و من می‌خواستم قصه آن کودک را بیشتر بشنوم که در بازار می‌فروشندش و خوشحال بودم که دیگر – بنا به گفته مادر بزرگ- کسی را نمی‌فروشند و برده- چیزی که مفهوم ذهنی آن با آنچه اکنون در ذهنم می‌گذرد تفاوت اساسی داشت- و برده فروشی دیگر خنده آور است.

پس حتی لزومی نداشت پدرم از پاسبان کمک گیرد. مادربزرگ با اطمینان می‌گفت: دیگر این قصه‌ها تکرار نخواهد شد. این ها مال خیلی وقت‌ها پیش است. مال خیلی وقت‌ها پیش…

* * *

صفحه حوادث کیهان ۱۲ دی ماه، یک مرتبه مرا به دنیای کودکانه گذشته می‌کشاند. «داماد ۶۰ ساله دختر جوانی را کیلویی عقد کرد» و در فکر فرو می‌روم؛ گمان نمی‌کنم آن روزها کیلویی می‌فروختند، پیرامونم هیچ گاه پیرامون سال‌های دور نیست و فضا تغییری اساسی کرده است.

ذهنم به جاهای دیگر پر می‌کشد. با اینکه اگر این حادثه و نظایر آن، زن را اینطور مظلومانه نشان می‌دهد؛ باید با نگرشی عمیق نسبت به این مسئله توجه نموده، زوایای دیگر را نیز بررسی نمود. حادثه‌ای دیگر از یک قرارداد ازدواج؛ با پرداخت روزی سیصد تومان حکایت می‌کند. و آنچه باعث شده این دو حادثه را- نظیر دیگر حوادث- در صفحه حوادث بخوانیم، نتیجه این نوع ازدواج‌ها و قراردادهاست.

نزاع، عدم توافق واقعی و اجبار و بالاتر از همه این ها توقعات احمقانه، باعث کشانده شدن آن ها به دادگاه است.

اما به راستی، آیا زندگی زناشوئی فقط در چنین مواردی بر پایه‌های لرزان، غیرمنطقی و وحشتناک قرار دارد؟ ذهنم؛ به تحلیل این موارد می‌پردازد ولی در نگارش، از نوشته «مهرانگیز کار» کمک می‌گیرم، چون او نیز این دو حادثه جلب نظرش را نموده است و خیلی گویاتر از آنچه راجع به این مسئله در ذهنم می‌گذرد، نقادی و بررسی نموده است:

«… اما نمونه‌های مشابه آن با ارقام درشت و گیج کننده، در خانواده‌های بسیار مرفه که به روش‌های زندگی غربی و جنبه های ظاهری آن الفت دیرینه دارند، به کرات اتفاق می‌افتد. و به علت فقدان رابطه با خبرنگاران صفحات حوادث، که ضرورتاً در محدوده‌ی خاصی کسب خبر می‌کنند، برای ابد در پرده‌ی اختفا باقی می‌ماند و نتیجه‌این که، به گمان اخبار حوادث، فقط فقرا و طبقات متوسط در حفظ اصول برده داری در زندگی زناشویی، مصر و مؤثر هستند.

برخلاف آنچه تصور می‌رود، مبادله زن با پول در همه قشرهای اجتماعی (فقیر- متوسط و مرفه) همچنان مورد توجه و اعتقاد است و تاکنون با همه برابرطلبی های زنان درس خوانده و مدعی، گروه کثیری از این دخترها، با ارقام و اعداد ثبت شده در عقدنامه حتی در شرایطی که امکان وصول ارقام مذکور و تبدیل آن به پول، به کلی محال است، عشق ورزی می‌کنند و آن را وسیله تظاهر و تفاخر قرار می‌دهند، زیرا عمیقاً معتقدند که ارزش وجود و تحصیلات خود را با ارقام درشت مهریه به اثبات برسانند و هر چه مدرک تحصیلی والاتری داشته باشند، در شکار مهریه بیشتری هستند. به طوری که روز به روز رابطه مهریه و تحصیلات در جامعه متظاهر ما، بیشتر می‌شود.

بر اساس آنچه گذشت، برده داری در زندگی زناشوئی تا زمانی که آرزو و خواسته خود زن‌هاست همچنان ادامه خواهد داشت– و هیچ کس نمی‌تواند کسانی را که خودشیفته و دل باخته نظام برده داری و مبادله «آغوش» با «پول» و «سند مالکیت» و جواهر هستند، از قیودی که خاص این نوع طرز تفکر است نجات دهد.

خرید و فروش زن، هر آینه «کیلویی» انجام پذیرد، با خرید و فروش براساس مدرک تحصیلی و پایگاه خانوادگی، در اصل، تفاوتی ندارد و آنکه به اتکا مدرک تحصیلی، مهریه بیشتری می‌خواهد، از آنکه به کمک «مهریه» عقده‌های زندگی خانوادگی و آرزوهای ابتدایی زندگی خود را رفع می‌کند، عقب افتاده‌تر، وامانده‌تر، عاجزتر و در صفات خاص بردگی، جلوتر است.

و همین زن که در واقع برده‌ی آگاه و تحصیل کرده‌ای است، در تحقیق افراد جامعه و حفظ مفاهیم غلط اجتماعی، و پایداری چهارچوب‌های موهن، سهم و گناه نابخشودنی دارد.» (پاورقی: مجله فردوسی- شماره ۱۰۹۷، ص ۷- انواع بردگی.)

و اینجاست که درباره‌ی این نوع بردگی به فکر فرو می‌روم بردگان به اصطلاح تحصیل کرده و آگاه، برده‌هایی که در قصه‌های مادربزرگ وجود نداشتند و او باور نمی‌کرد، بعداً وجود خارجی پیدا کنند. تازه «عقده» را هم مادربزرگ در کلماتی دیگر بیان می‌کرد.

این جامعه متظاهر، جامعه‌ای که برده بودن و بردگی در زندگی زناشویی‌اش هر روز رنگی خاص به خود می‌گیرد، و بلوف‌ها و حقه‌ها و نیرنگ‌ها در شکل‌های مختلفش به طور گسترده‌ای در مسئله ازدواج و زندگی زناشویی جای پای خود را باز کرده است، چه مدعی دروغینی است که خود را آگاه از تمام ریزه کاری‌های روشن‌فکرانه!!

واماندگان بیچاره‌ای که، مهرورزی با مهریه، نمونه‌ای از پیشرفت و ترقی فکری آن هاست.

و به تکرار آورم آخرین جمله‌ای را که قبلاً آمد:

«… و همین زن که در واقع برده‌ای آگاه و تحصیل کرده است، در تحمیق افراد جامعه و حفظ مفاهیم غلط اجتماعی در پایداری چهار چوب‌های موهن، سهم و گناه نابخشودنی دارد.»

***

 

به دنبال هاجر

در گریز از سراب «قسمت دوم»

یادداشت‌هایی از سفر حج

از : نفیسه – ن.

در شماره قبل قسمتی از این سفرنامه را خواندید و اینک دنباله‌ی آن.

یکشنبه ۲۶ دی ماه ۱۳۵۰

آن موج نفرت بار بیهوده، گاه فرا می‌رسد. من وقتی وجود آن را در می‌یابم که رسیده است، و مرا در خود غرق کرده و دیگر راه چاره‌ای نیست مگر پذیرش آن و با آن ساختن و حلاجی‌اش کردن و بالاخره به دست زمانش سپردن، تا چیزی پیش آید و موج نفرت بار را با خود ببرد.

همان وقت که در آن دست و پا می‌زنم و بالا و پائین می‌روم، از خودم می‌پرسم به چه چیز شبیه است، به تنهایی، به اندوه، به شکست؟!! جواب به هر حال منفی است. هر یک از این ها، حداقل حدود مشخص و معین و انگیزه‌ای روشن دارند، بنابراین نمی‌توانند به احساس کنونی من شبیه باشند. این احساس متأسفانه ویرانگر است و ملال آور.

بپردازم به بررسی. از صبح شروع می‌کنم که از خواب برخاستم. نه؛ بروم عقب‌تر بروم به روز پیش. به نظر می‌آید که روز قبل یک روز بارور و اقناع کننده بود. من برخاسته بودم و بعد از گرفتن دوش، رفته بودم سراغ پدر و مادر و بعد همراه آن ها به «مسجد النبی».

مسجد پیغمبر را برای اولین بار می‌دیدم، دسته‌ی کبوترهای خاکستری رنگ روی سیل طلائی گندم‌ها، که مردم جلویشان می‌ریختند، به ما خوش آمد گفته بود. من خودم را سپرده بودم به دست احساسم، و احساسم یک احساس غنی بود، وقتی درون جمعیت گم شدم، می‌اندیشیدم:

گم شدم در خود چنان، کز خویش ناپیدا شدم. شبنمی بودم ز دریا، غرقه در دریا شدم.

و بیهوده است گفتار، یک چیزهایی هست که حتی نمی‌شود به زبان آورد، چه رسد به قلم. یعنی حیفم می‌آید این کار را بکنم، حس می‌کنم در صورت نوشتن، ویژگی و اصالت آن احساس را از بین می‌برم، می‌گذارمش به حال خود.

دور تا دور حیاط، غرفه‌های بسیار بزرگ است بالای هر یک از آن ها نام یکی از بزرگان عرب نوشته شده، در این سری نام‌ها، نام ائمه اطهار، خلفای راشدین و خلاصه صبحانه نزدیک پیغمبر دیده می‌شود.

روی شن‌های کف، یک عده زن سیه چرده که قیافه‌هایشان به اهالی «نیجریه» شبیه است، دست در دست هم دایره‌ای را تشکیل داده‌اند. زنی در وسط حرکاتی رقص گونه دارد و کلماتی را با آهنگی تند و حزین می‌خواند. آن ها که به دورش حلقه زده‌اند این کلمات را تکرار می‌کنند، و زن وسطی آن قدر می‌گوید و می‌رقصد که از هوش می‌رود.

درون صحن، هنوز گیج هستم و نمی‌توانم موقعیت زمانی و مکانی خویش را دریابم. جمعیت چنان زیاد است که به جایی راه ندارم. تازه مگر به کجا می‌خواهی برسی؟ از همین دور هم پیغمبر پیام تو را در خواهد یافت.

روز پیش بدین گونه گذشته بود و مسلماً ملال کنونی من از دیروز نبود، پس برگردم به امروز صبح؛ می‌بینیم که مثل هر روز آغاز شده، همان از خواب برخاستن، صبحانه‌ای درون اتاق تنگ بی هوا خوردن، از این طرف به آن طرف افتادن و روز که هی کش می‌آمد و خلاصی نداشت، و من که هیچ کاری نمی‌کردم. برای رفتن به مسجد پیغمبر آمادگی نداشتم و نمی‌توانستم خودم را راضی کنم که بدون داشتن شور و حال، قدم به خانه او بگذارم.

دلم می‌خواست این دیدار وقتی صورت گیرد که هم من با عشق به دیدارش روم و هم او مرا پذیرا شود. حتی به دیدار بابا و مامان هم نرفتم، کمی در بازار مدینه پرسه زدم. این سرگرمی هم بیهوده و زودگذر بود.

دوشنبه ۲۷ دی ماه

فکرم متوجه بچه‌هاست و بدتر از همه این است که ظهر موقع نهار یکی از همراهان یک بزغاله کوچولو تو بغل گرفته بود، گذاشتش وسط اتاق، بزغاله رنگ قهوه‌ای دوست داشتنی و چشم‌های درشت و گیرایی داشت.

به گریه افتادم، «چشم‌ها» یاد «فیروزه» دخترم را در من زنده می‌کردند. فیروزه با آن چشم‌های زنده و شفاف:

«مامان، زود برگرد»، آیا حالا چکار می‌کند؟

بچه‌ها، بچه‌ها!!

در آغوشم احساس خلأ می‌کنم، بازوهایم کشیده می‌شود و مورمور می‌شود:

«نفیسه» قرار بود دنیا را کنار بگزاری؟؟!

بچه‌ها به هر حال کاری خواهند کرد. بی تو نیز زمین روی مدار خود خواهد گشت.

قبل از ظهر خانم «ش» از طبقه بالا آمد پائین و افتاد روی تخت بهداری. قلبش مثل گنجشک پرپر می‌زد، و نبض انگار نه انگار، چنان که گویی مرگ بالای سرش پرواز می‌کرد دائم می‌گفت:

«اگه مردم تو سنی‌ها خاکم نکنید ببریدم قبرستان بقیع» و ترس چنان بر او حاکم شده بود که راستی خودش را سپرده بود به دست مرگ. یادم افتاد به آن شب در فرودگاه مهرآباد. پسر این خانم آمد نزد دکترها و سفارش که؛ مواظب حالش باشید و از همان شب معلوم بود. که این زن حال و احوال خوشی ندارد. به هر حال این گونه بیماران باعث دردسر و ناراحتی برای بقیه می‌شوند. برای پسر محترم این خانم که کاری ندارد، پای تلفن نشسته و زنگی، و لطفاً پاسپورتی برای مادر من بفرستید اداره، و البته معاینات پزشکی و این دنگ و فنگ ها هم که هیچ و شاید چیزی همانند هیچ.

سه شنبه اول ذی‌حجه ۲۸ دی ماه

صبح با پدر و مادر می‌روم حرم. و برنامه عصر رفتن به کوه احد و… است.

سه بعد از ظهر با بلندگو احضارمان کردند. هفت اتوبوس نزدیک در صف کشیده بودند، و ما را چپاندند توی آن ها. پنج کیلومتری بیرون شهر، اتوبوس ایستاد. دورتادورمان کوه‌های قهوه‌ای بلند سر به آسمان کشیده بودند. روی یک تپه، چهار دیواری وسیعی ساخته بودند و درون این چهار دیواری بایر یک گوشه، چند تا تکه سنگ ردیف هم چیده بودند. سنگ‌ها سیاه بود و یک تابلو بالای سرشان «از بوسیدن آن ها خودداری شود». اینجا قبر حمزه و شهدای احد بود.

زیر آفتاب داغ بعد از ظهر، از پشت نرده‌ها زیارتی خواندیم. نفهمیدم معنی آن تابلو را، چرا که ظواهر امر نشان می‌داد کسی را اجازه ورود نمی‌دهند. پس از این راه دور چه چیز را بوسید؟!!

حمزه عزیزترین یار پیغمبر و عموی او بوده است. فکر می‌کنم لازم است مطالعه‌ای در شرح احوالاتش بنمایم، اما در این دیار به جز عربی جات چیزی نمی‌یابی و تو هم که سواد عربی خواندن نداری– بعد نمازی در مسجد و حرکت به طرف مسجد قبلتین. اینجا یک مسجد ساده‌ی سفید بود با مناره‌های بلند. کسی گفت:

«به این علت نامش را قبلتین نهاده‌اند که در زمان پیغمبر یک نفر در این محل نماز خواند و قبله را اشتباه گرفته بود، دستور رسید که در این مکان به دو قبله می‌شود نماز خواند!!؟»

بعد دوباره سوار اتوبوس بودیم و خواب چنان بر من غلبه کرده بود که بی اختیار سرم فرو می‌افتاد و کسی که پشت سرمان نشسته بود مدام به ضبط صوتش ور می‌رفت و از توی این قوطی سیاه رنگ پیوسته صدای ضجه و گریه شنیده می‌شد و دیگر حتی نه حرفی. یکی گفت:

«آقا خاموشش کن.» مرد گفت: «به!! از این سفر مکه فقط همین یادگاری هاش برام می مونه؛ این مال قبرستون بقیعه و…» و صدایش را موج خواب ربوده بود و هنوز به عمق دنیای خواب نرسیده، اتوبوس ایستاد.

کوه و کوهساری بود و تک و توک درختی و چند بنای مختصر. ابتدا به مسجد الفتح رفتیم که ۲۰،۳۰ پل در دامنه کوه بالا می‌رفت و روی این پله‌ها دخترکان قد و نیم قد از ۵ ساله گرفته تا دم بخت نشسته یا ایستاده بودند و با آوازی خوش «یا علی» و «یا رسول» می‌خواندند و دست‌هایشان را در طلب پول دراز می‌کردند. گفتند این ها دختران نخاوله(*) هستند.

(*پاورقی: نخاله‌ها سادات ساکن مدینه را گویند.)

بعد رفتیم به دیدار مسجد سلمان فارسی، مسجد عمر، مسجد ابوبکر و سرانجام مسجد علی (ع). همه این مساجد با کمی مسافت روی کوه پراکنده بودند.

غروب نزدیک می‌شد. و یک منظره از مقابل چشمانم عقب نمی‌رفت: مردی تنها، تنگ غروب، درون این محوطه‌ی کوچک خاموش، در دل کوهستان به نماز ایستاده است. نیاز، منظره نیاز.

***

دوباره در اتوبوسیم و رو به طرف شهر. بعد از گذشتن از خندقی که برای زمان جنگ جلو شهر کنده‌اند می‌رسیم به نخلستان‌های قشنگ. در اینجا هوا لطافت و نرمشی مبهم دارد و ساختمان‌های بلند مدرن، از لابه لای نخلستان‌ها به چشم می‌خورد. معمولاً نمای بیرونی ساختمان‌های قدیمی که در مدینه دیده بودم به صورت یک دیوار بسیار بلند صاف بالا رفته بود و اینجا و آنجای این دیوار بلند، پنجره‌های چوبی مشبک، شبیه به پیشخوان مغازه‌ها گذارده بودند.

و وحشتناک بود عبور از کوچه‌های بسیار باریک مدینه که گاه تا یک متر عرض داشت و ۳۰ تا پله می‌خورد و یک وقت می‌رسیدی به جایی که دو دیوار بلند ساختمان، در دو طرف به آسمان رفته بود. و حس می‌کردی که هوا به ریه‌هایت نمی‌رسد و می‌خواهی خفه شوی و یا الآن دستی از توی یکی از خانه‌های کثیف بودار دراز خواهد شد و تو را فروخواهد کشید.

سرانجام می‌رسیم به مسجد قباد با مناره سپید و بلندی بر سر و کنگره‌های شکیل خاصی بر لبه دیوارها. وقت تنگ است، فقط بخواندن نمازی می‌رسیم. بعد از نماز لحظه‌ای می‌نشینم روی مرمرهای کف. کنارم یک عده که به نظر گرجی می‌آیند دور هم به پرگویی مشغولند و دخترکی دستش را انداخته روی زانوی یکی از زن‌ها و لمیده است. با نگاه چشم‌ها و لبخند لب‌ها با او صحبت‌هایی و محبت‌هایی رد و بدل می‌کنم. دخترک به مرجان دخترم می‌ماند. آغوش گرمای وجود کوچکش را می‌طلبد اما افسوس بچه‌ها….!!!

چهارشنبه ۲۹ دی ماه ۱۳۵۰

بعد از صبحانه برای اولین بار بحث و گفتگویی جدی با دکتر «ب» دارم یک هفته‌ای هست که شبانه روز را با او می‌گذرانم، اما هنوز موقعیتی پیش نیامده تا افکار یکدیگر را بسنجیم می‌گوید:

«می‌بینی که زندگی به هر حال همین است، خوردن و خوابیدن و کوشش برای برآوردن مایحتاج زندگی و چه خام هستند کسانی که برای سلب مسئولیت‌های عادی زندگی آرزو دارند به خارج از کشور سفر کنند، من سال‌ها فقط فکرم درباره رفتن به سفر فرانسه دور می‌زد و به هر ناملایمی که بر می‌خوردم می‌اندیشیدم، فرانسه، فرانسه می‌تواند آن جای دلخواهی باشد که من آرامشم را بازیابم.

بعد از تحصیل طب رفتم فرانسه و از فردا صبح که از خواب برخاستم دیدم همان آش است و همان کاسه، زندگی کردن یک چیزی است که در هر دیار که باشی باید به آن ادامه دهی.»

من نمی‌توانستم به این گونه مطلق درباره زندگی فکر کنم. می‌گویم:

– «درست است که زندگی برآوردن همین نیازهای طبیعی است، اما آیا بشر می‌تواند مثل یک ماشین بخورد و پس بدهد و راکد بماند، یا مجبور است در جستجوی زندگی بهتری باشد. در حرکت باشد؛ در رشد و آگاهی باشد؛ و فرق است بین کسی که به همین نیازهای طبیعی زندگی‌اش آگاهی و آشنایی و تسلط دارد، یا کسی که برده‌وار به آن چه در راهش هست تن در می‌دهد.»

– «این راست است. فکر می‌کنم به همین علت چه ساعت‌ها از زندگی‌مان که بیهوده و بی بار تلف شده است و چه آرزوهای رنگ و روغن زده و پوشالی برای خویش آفریده‌ایم. بحث به طول می‌انجامد، در می‌یابم که گرچه می‌توانم ببینم و احساس کنم ولی نیاز شدیدی دارم برای مطالعه فروان تر در راه منطقی کردن این احساسات، و چه راه طولانی پر پیچ و خمی.»

* * *

می‌روم حرم به اتفاق مامان و بابا، بعد از زیارت هر یک به گوشه‌ای می‌رویم و به حال خود مشغول. آن ها را نمی‌دانم در چه فکری هستند. گاه قرآن می‌خوانند و گاه به راز و نیاز می‌پردازند. من می‌ایستم کناری و به خیل مردم می‌نگرم که از روی پله‌های سکوی مکبر بالا می‌روند و هول می‌زنند و دست به دیوارها می‌مالند و دیوانه می‌شوند و گوئی هدفشان تنها بهتر بوسیدن و بهتر بوئیدن است با خود می‌گویم:

– چقدر افراط می‌کنند. عده بسیاری از این ها معنای واقعی زیارت را نمی‌دانند و حتی معنای به حرم آمدن و محرم شدن را. آقا دیشب می‌گفت:

– در حال احرام اگر چشم مردی به صورت زن نامحرم بیفتد گناه کرده است و چنان مردم را می‌ترساند و مو را از ماست می‌کشید که توجه مردم از اصل قضیه بازگرفته می‌شد. همراهم می‌گوید :

«شاید یک آدم محرم، آدمی است که از پوشش دنیوی در آمده و با ساده‌ترین وضع و با همه وجود و فکر و خیالش به سوی معبود پیش می‌رود. در چنین حالی که تو دیگر جز او نبینی، حتی اگر چشم‌هایت به روی زنی بیفتد نگاهت او را نخواهد دید».

همراهم ادامه می‌دهد:

– «من که در سفر گذشته‌ام شاید بین هزارها زن حرکت می‌کردم و چنان بی خود بودم که حتی یک زن ندیدم.» با این صحبت‌هاست که از حرم می‌آیم بیرون. مامان از فکرهایی که درباره من کرده‌اند، سخن می‌گوید:

– به بابات گفتم شاید نفیسه بیشتر به خاطر دیدن این مراسم آمده باشد نه عشق به انجام وظیفه‌ای در راه خدا. البته بعدها از این فکرم ناراحت شدم و این است که با خودم در میان گذاشتم. مامان شاید حق داشته درباره من این طور فکر کند. من با همه پرحرفیم بسیار کم می‌توانم از اندیشه‌های تنهاییم با آن ها سخنی بگویم. تنها کسانی که من به خودم حق نمی‌دهم جلو رویشان بزرگ باشم، اراده نشان دهم و از اندیشه‌های وسیع سخن بگویم، بابا و مامان هستند، من هنوز در برابر آن ها خود را بچه‌شان، یعنی در حقیقت بچه‌ای احساس می‌کنم.

شاید لازم بود قبلاً فکر خود را درباره‌ی این سفر برایشان روشن می‌کردم. واقعاً اگر مسئله فقط دیدن باشد، از توی فیلم‌های سینما و تلویزیون این کار به مراتب بهتر انجام می‌گردد. شاید بهتر بود می‌گفتم که: این سفر را برگزیده‌ام، به این امید که سرآغازی باشد زندگیم را و یا در حقیقت مرا محکم‌تر و بااراده‌تر کند در عقیده و ایمانم.

شک نیست که من مسلمانم ولی شک هم نیست که این دین را تقریباً چشم و گوش بسته پذیرفته‌ام، یعنی در یک محیط اسلامی بزرگ شده‌ام و خود به خود، همه چیز را از چنین دیدی می‌بینم ولی بر خود لازم می‌دانم که خود به جستجو برخیزم، تجربه کنم، آگاه شوم و بپذیرم.

«پایان قسمت دوم»

* * *

 

نگاهی به کتاب خوب و محققانه:

خدمات متقابل اسلام و ایران (قسمت دوم)

از: استاد مرتضی مطهری– چاپ اول– نشریه انجمن اسلامی مهندسین با همکاری شرکت انتشار. ۴۶+۷۶۰ صفحه– ۶۰ ریال.

* * *

در شماره پیشین نیمی از کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» را به طور فشرده در صفحاتی چند از نظرتان گذراندیم و اکنون نگاهی به بقیه این کتاب خوب و جالب بیفکنیم.

***

«مزدیسنا و ادب پارسی» که نام کتابی از دکتر محمد معین می‌باشد، نام بخشی از کتاب را به خود گرفته است؛ در مورد گزینش قسمتی از این بخش یا آوردن فشرده‌ای از آن –به علت فشردگی و مهم بودن خود بحث… به راستی با اشکال روبرو می‌شویم.

این بخش ۲۵ صفحه‌ای، حرف‌هایی دارد و پاسخ‌هایی که مؤلف به راستی با دست نهادن به نقاط حساس آن روشنگر بوده‌اند موضوع را، و زداینده، هر ابهامی را. باز از خود کتاب بیاوریم آنجا که پورداود(*) در مقدمه این کتاب، عامل اصلی و مؤثر در روحیه‌ها را اقلیم و نژاد و زبان می‌داند:

«زندگی و طرز فکر، مانند نژاد و زبان ما دنباله زندگی و اندیشه و نژاد و زبان مردمانی است که خود نیاکان ما در چند هزار سال پیش بشمارند. ص ۳۵۲»

(]پاورقی: در مورد حضرت پورداود از جلال عزیز بیاوریم؛ آنجا که می نویسد: «در شأن استاد محترم حضرت پورداود نیست که به جای کرسی استادی بر کرسی موبدی نشیند و نوحه سرای زمانه سرآمده ای باشند که دیگر رفت… اما چه می گویید از تعصب یک آخوند زردشتی آن هم در لباس استادی دانشگاه؟ که با زبانی پر از ناسزا در حضور تمام تظاهری که به منشور ملل متفق و دیگر قضایا می شود مدافع تعصب های نژادی و فرهنگی و مذهبی است؟ آن هم در مقدمه بیژن و منیژه نفتی- دستپخت کنسرسیوم؟» کارنامه سه ساله، ص ۱۴۱-۱۴۲- کتاب زمان)

و مؤلف در دنباله اش می آورند:

«من می گویم زندگی و طرز فکر ما، مانند نژاد و زبان ما و خیلی بیشتر از نژاد و زبان ما به کلی دگرگون شده و تحول یافته است. استعداد و هوش خداداد ایرانی، خرافات ثنوی، آتش پرستی، هومه پرستی، آفتاب پرستی، انسان پرستی و هزاران چیز دیگر از این قبیل را در پرتو تعلیمات اسلامی به دور افکنده است. ص ۳۵۳»

و در آنجا که وی (پورداود) تعبیرات عرفانی سرایندگان ایرانی را اظهار تمایلی به خرافات گذشته و منسوخ شده توجیه می‌نماید در پاسخ می‌خوانیم:

«اما آن ها که پورداود از آن ها به پیر مغان تعبیر می‌کند، قرن‌هاست که ایرانی به آن ها تیپا زده و از محیط ایران بیرونشان کرده است. اشتباه است که بگوییم دست کسی به دامان آن ها نمی‌رسد، دست آن ها به دامن ایران و ایرانی نمی‌رسد و اگر دست هیچ کس به دامان آن ها نمی‌رسد، دست آقای پورداود که خوب به دامان آن ها رسید، سالیان دراز با پول سرشار آن ها که از جیب ملت ستم دیده هند در اثر سازش با استعمار انگلیس به دست آورده‌اند متنعم بود، از پشت به ملت نجیب و شریف ایران خنجر می‌زد و می‌خواست از نو دست و پای این ملت را به زنجیرهای پوسیده‌ی آتشدان و به رسم چین و هومه ببندد. ص ۴۵۵»

«نظام اجتماعی» ایران زمان ساسانی و نقل قولی از کتاب تاریخ اجتماعی ایران نوشته سعید نفیسی خالی از لطف نیست:

«از اختلافات دینی و طریقتی که بگذریم؛ چیزی که بیش از همه در میان مردم ایران نفاق افکنده بود امتیاز طبقاتی بسیار خشنی بود که ساسانیان در ایران برقرار کرده بودند…. ایران ساسانی ناچار حدود صد و چهل میلیون جمعیت داشته است، اگر عده افراد هر یک از هفت خاندان را (هفت خانواده اشراف) صد هزار تن بگیریم شماره ایشان به هفتصد هزار نفر می‌رسد و اگر فرض کنیم که مرزبانان و دهگانان که ایشان نیز تا اندازه‌ای از حق مالکیت بهره‌مند بوده‌اند نیز هفتصد هزار نفر می‌شده‌اند، تقریباً از صد و چهل میلیون یک میلیون و نیم حق مالکیت داشته‌اند… ص ۳۸۲»

و در «نظام خانوادگی» دوره ساسانی می‌خوانیم:

«شوهر بر اموال زن ولایت داشت و زن بدون اجازه شوهر حق نداشت در اموال خویش تصرف کند. به موجب قانون زناشویی، فقط شوهر شخصیت حقوقی داشت. ص ۳۹۵»

«شوهر حق داشت یگانه زن خود را، با یکی از زنانش را به مرد دیگری- بی آن که تصوری کرده باشد – که محتاج شده بود بسپارد (عاریه بدهد). ص ۳۹۶»

و از قول کریستن سن در مورد ازدواج با محارم می‌خوانیم:

«با وجود اسناد معتبری که در منابع زرتشتی و کتب بیگانگان معاصر عهد ساسانی دیده می‌شود، کوششی که بعضی از پارسیان جدید برای انکار این عمل، یعنی وصلت با اقارب می‌کنند بی اساس و سبکسرانه است. ص ۴۰۱»

و جالب‌تر این نقل قول است:

«مرحوم مشیرالدوله در کتاب نفیس خود (ایران باستان) از سترابون مورخ قدیم یونانی درباره هخامنشیان نقل می‌کند که این ها (مغ‌ها) موافق عاداتشان حتی با مادرانشان ازدواج می‌کنند. ص ۴۰۲»

با «تعلیم و تعلیم زنان»، «نظام اخلاقی» و «کارنامه اسلام در ایران» بحث‌های آخر بخش مربوط خدمات اسلام به ایران به پایان می‌رسد.

سومین بخش این کتاب «خدمات ایران به اسلام» است. «وسعت و گستردگی خدمات» ایرانی، «تمدن کهن ایرانی»، «صمیمیت ایرانیان نسبت به اسلام»، «انگیزه‌های ملل اسلامی»، «خدمات ایرانیان از کی آغاز شد؟»، «عکس‌العمل‌ها»، «نشر و تبلیغ اسلام»، «سربازی و فداکاری»، «علم و فرهنگ»، «ذوق و صنعت» تیترهای اساسی این بخش به حساب می‌آیند.

به راستی وسعت و گستردگی خدمات ایرانی به اسلام؛ آن هم خلق شاهکارهایی که به خاطر خدمت به این دین و در راه آن بوده، نمی‌تواند جز نیروی عشق و ایمان از چیز دیگری سرچشمه گرفته باشد؛ خدماتی که به یک جهت خلاصه نشده بلکه در جبهه های متفاوت صورت گرفته است.

در این قسمت‌ها پس از بررسی «تمدن ایران» خدمتی که این تمدن کهن به تمدن جوان اسلامی نموده است را یادآور شده است، به گذشته ایران قبل از اسلام و ویژگی‌هایش در زمینه‌های نظم اداری، نیروی دریایی، صنایع عهد ساسانی، نساجی آن عهد، صنعت سفال سازی و نظایر آن اشاره می‌شود. مؤلف در ضمن نگاهی گذرا ولی دقیق به این مسائل، مقصود خویش را از بازگو کردن این مطالب در تأکید دو نکته می‌داند:

«یکی این که ایران قبل از اسلام، از تمدنی برخوردار بوده است و این تمدن یکی از مایه‌های تمدن اسلامی است. دیگر این که اسلام به ایران حیاتی تازه بخشید و تمدن در حال انحطاط ایران به واسطه اسلام جانی تازه گرفت و شکلی تازه یافت. ص ۴۶۹»

و به دنبال همین مطلب که به «صمیمیت و اخلاص» و ایمان ایرانی در این خدمات با نقل نظریات متضادی که آورده شده، آشنا می‌شویم. شروع خدمات ایرانی به اسلام، مبارزه ایرانیان با یک مرند در زمان نبی اکرم؛ مبارزه ایرانیان یمن با گروهی از مرتدین عرب، که قبل از حمله عرب به ایران است، شاهد بزرگی بر پذیرش ایرانیان است اسلام را، با آغوش گشوده.

در ایران پس از حمله عرب، فعالیت اسلامی ایرانیان در هند، اسلام در کشمیر، اسلام در چین، اسلام در جنوب شرقی آسیا و آفریقای شرقی، خدمات اسلامی ایرانیان در مغرب و شمال آفریقا، نام حکام خراسانی در مصر و آفریقای شمالی در تأیید نظریه فوق  آورده می‌شود.

بررسی عکس‌العمل‌هایی که ایرانی در جریان‌های مخالفی که از اوایل قرن دوم هجری در زمینه اصول و مسائل اسلامی رخ داده نشان دهنده میزان صمیمیت و خلوص وی می‌باشد. مؤلف سه جریان مخالف را در آن عصر ذکر می‌نماید:

«یکی جریان زندقه و زنادقه است، زنادقه طبقه‌ای بودند که از اوایل قرن دوم ظهور کردند و از ریشه با توحید و سایر اصول اسلامی مخالفت می‌ورزیدند و در تخریب مبانی اعتقادی اسلامی سخت می‌کوشیدند. دیگر جریان عنصرپرستی عربی است که امویان سلسله جنبان آن بودند و مهم‌ترین اصل اجتماعی را عملاً زیر پا گذاشتند، سوم شیوع لهو و غنا و عیاش است که آن نیز به وسیله امویان رایج شد و در زمان عباسیان بیشتر توسعه یافت. ص ۵۳۴»

و در اینجا مشاهده می‌شود آن که رویاروی این جریان‌ها می‌ایستد و با این گروه‌ها پیکار می‌کند ایرانی است و باز هم ایرانی است که به مبارزه بر می‌خیزد تا این سه جریان را که مربوط به اصول اعتقادی و اصول اجتماعی و اصول اخلاقی و علمی اسلام است، نگذارد شکل بگیرد یا تلاش بر عدم تأیید آن می‌نماید.

مورد دیگری که دستاویز مبلغان مسیحی قرار گرفته و از آن سعی در بهره برداری نموده‌اند نحوه‌ی «نشر و تبلیغ اسلام» است. مؤلف در اینجا باز با ذکر شواهدی خط بطلان بر عقیده آنان که پیشرفت اسلام را در سایه شمشیر می‌دانند کشیده و در این میان سهم ایرانی را در اسلام آوردن نزدیک به یک سوم مسلمانان جهان که در اندونزی، پاکستان و هند زندگی می‌نمایند در نظر می‌گیرند.

در اینجاست که دین اسلام را همچون چشمه ساری می‌یابیم که خود با اثر نهادن در دل توده، راه را برای گزینش دیگران باز می‌سازد:

«مسئله مهم در نشر دعوت اسلامی که اسلام را از مسیحیت و مانویت و سایر دعوت هائی که انتشار وسیع یا سریع داشته‌اند ممتاز می‌کند این است که عوامل تبلیغ اسلام، توده مردم بوده‌اند نه یک دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی. ص ۵۶۰»

«سربازی و فداکاری» ایرانیان در راه اسلام عزیز و فعالیت‌های فداکارانه آنان، اعم از آن ها که نتیجه مثبتی را به همراه داشت و یا آن ها که علیرغم تلاش‌های خالصانه اینان، بازده درخشانی از آن به چنگ نیامد، یکی از درخشان‌ترین صفحات روابط ایران و اسلام است که در بخش خدمات ایران به اسلام با آن برخورد می‌کنیم:

«اگر سرداران و سربازان مسلمان ایرانی نبودند محال بود که قوم عرب بتواند قیامی که در آذربایجان در قرن سوم به وسیله بابک خرم دین رهبری می‌شد با تلفاتی در حدود دویست و پنجاه هزار نفر سرکوب کند. هم چنین است سایه قیام‌هایی که به وسیله المقنع یا سنباد یا اسنتادسیس رهبری می‌شد. ص ۵۹۱ »

«علم و فرهنگ» وسیع‌ترین و پرشورترین صحنه خدمات ایرانی به اسلام است. هرچند در این مسیر شرکت طبقات مختلف اجتماع و اشتراک مساعی ملل گوناگون را نیز به همراه دارد ولی نقش ایرانی در این مورد چشم گیر است. مؤلف «علل و عوامل سرعت» مسلمین را در این زمینه‌ این طور تشریح می‌نماید:

«یکی از علل پیشرفت مسلمین در علوم این بوده است که در اخذ علوم و فنون و صنایع و هنرها تعصب نمی‌ورزیدند. ص۶۰۶»

و باز در مورد شروع تدوین و تالیف کتاب در صدر اسلام نظریه غالب مستشرقین را که مدعی‌اند در صدر اسلام یعنی در زمان خلفای راشدین تدوین و تالیف کتاب علاوه بر عدم رواج، ممنوع بوده، بی اساس دانسته می‌نویسند:

«از مطالعه دقیق‌تر در آثار صدر اسلام معلوم می‌گردد که کتابت و یادداشت از زمان پیغمبر اکرم معمول شد و ادامه‌یافت. ص ۶۱۶»

و در مورد نقطه شروع حرکت علمی مسلمین «نخستین موضوع» در این حرکت را «قرآن» و خواه ناخواه نخستین معلم نیز شخص رسول اکرم خواهند بود.

«علم قرائت، تفسیر، کلام، حدیث، رجال، لغت، نحو، صرف بلاغت و تاریخ و سیره که جزء نخستین علوم اسلامی است به خاطر قرآن و سنت به وجود آمد. ص ۶۱۸»

و در نقشی که ایرانی در این مورد داشته و سهم وی به نقل از ادوارد براون می‌خوانیم:

«اگر از علومی که عموماً به اسم غرب معروف است، اعم از تفسیر و حدیث و الهیات و فلسفه و طب و لغت و تراجم احوال و حتی صرف و نحو زبان عربی، آن چه را که ایرانیان در این مباحث نوشته‌اند مجزا کنید بهترین قسمت آن علوم از میان می‌رود. ص ۶۲۴»

سپس به تفصیل در مورد علومی چون قرائت و تفسیر، حدیث، فقه، ادبیات، کلام و فلسفه و تلاش ایرانی در راه این علوم و به کار انداختن فکر و اندیشه وی در راه اسلام و تمدن اسلامی بحث شده است. به علاوه خدمات ذوقی و احساسی ایرانیان که وضوح بیشتری نسبت به خدمات فرهنگی‌شان در نشان دادن احساسات پاک و خالصانه ایشان نسبت به اسلام دارد، جز عشق و ایمان چیزی را نمی‌رساند:

«یکی از مظاهر خدمات ذوقی و احساسی ایرانیان به اسلام خدماتی است که از راه زبان فارسی به اسلام کرده‌اند، ادبا و عرفا و سخنوران ایرانی، حقایق اسلامی را با جامعه‌ی زیبای فارسی به نحو احسن آرایش داده‌اند، حقایق اسلامی را با تمثیلات لطیف مجسم و معانی قرآن را در قالب حکایاتی شیرین بیرون آورده‌اند، مثنوی مولانا بهترین شاهد این مدعاست. ص ۷۴۸»

در اینجا بخش سوم کتاب پایان می‌پذیرد بپردازیم به آخرین قسمت این کتاب خوب که با عنوان «دو قرن سکوت» مشخص شده است.

مؤلف در این قسمت باز با نقل قول‌های متفاوت این مسئله را که تا دو قرن پس از استیلاء عرب بر ایران، ایرانی فاقد زندگی علمی و معنوی بوده است، مورد بررسی قرار داده‌اند. بعضی از مستشرقین من جمله سرجان ملکم، دو قرن اول ایران اسلامی را –از نیمه قرن اول هجری تا نیمه قرن سوم- به اعتبار وابستگی کلی ایران به قلمرو خلافت، دوره سکوت و سکون و احیاناً دوره بردگی ایرانیان نامیده‌اند.

مؤلف این مسئله را از دو دیدگاه مورد توجه قرار می‌دهند، دیدگاه اول موافق سرجان ملکم است که در آن توده ایرانی نادیده گرفته می‌شود و هم چنین تحولات فرهنگی و غیرفرهنگی ثمر بخش که در این دو قرن رخ داده است، به آن توجهی نمی‌شود. دیدگاه دوم را خود این طور توضیح می‌دهند:

«اما اگر توده ملت ایران را یعنی موزه گر زاده‌ها و کوزه گر زاده‌ها را، همان‌ها که سیبویه‌ها و ابوعبیده‌ها ابوحنیفه و آل نوبخت‌ها، و بنی شاکرها و صدها افراد دیگر از میان آن ها برخاستند در نظر بگیریم که استعدادهاشان شکفت و توانستند در میدان یک مسابقه آزاد فرهنگی شرکت کنند و گوی افتخار را بربایند و برای اولین بار در تاریخ ایران به صورت پیشوای ادبی، علمی و مذهبی ملل دیگر درآیند و آثاری جاویدان از خود باقی بگذارند – این دو قرن، در قرن خروش و نشاط و جنبش و نغمه و سخن است.  ص ۷۲۹»

دو قرن سکوت می‌خواهد بگوید برخلاف نظر مغرضین، این دو قرن، دو قرن شکوفایی است، شکوفایی فرهنگ ایران و اسلام، در این دو قرن اسلام حماسه آزادی توده‌ها به شمار می‌رفت، توده‌ها مردم در همین قرون تحت تأثیر جاذبه جهان بینی اسلام با آغوش گشوده آن را پذیرا می‌شوند و آنچه در این دو قرن مشخص کننده است، بالاجبار نمی‌تواند ارائه دهنده افرادی نظیر ابومسلم خراسانی باشد، چون این دو قرن در راه سازندگی فرهنگ، در راه توده‌ها و برای توده‌ها بود، دو قرنی که سیبویه‌ها، کسائی‌ها، آل نوبخت‌ها، واصل ابن عطاها و صدها دانشمند بزرگ ایرانی دیگر را، در دامن اسلام پرورش داد:

«آری این است دو قرنی که آن را دوره رکود و سکون و سکوت ایران نامیده‌اند. ص ۷۴۱»

* * *

کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» با این بخش پایان می‌پذیرد، کتابی که به راستی روشنگر است خیلی از مسائل را، مسائلی که از طرف گروهی از مغرضین و بیگانه پرستان با تحریک احساسات منفی ناسیونالیستی و نادیده انگاشتن ایدئولوژی انترناسیونالیستی و جهان وطنی اسلام– آنچنان واژگونه نشان داده می‌شود که جز انحراف، بازدهی ندارد. ما به تمام کسانی که تکاپویشان در راه شناخت حقیقت است، خواند این کتاب را توصیه می‌نماییم.

***

 

مطالعه- کتاب انسان در افق قرآن

از استاد محمدتقی جعفری

و کتاب:

زندگی، اسلام و دانش امروزی

از دکتر ابوتراب نفیسی

استاد دانشکده پزشکی اصفهان را

به همه روشنفکران متدین توصیه می‌کنیم.

انتشارات قائم– اصفهان، دروازه دولت، تلفن ۲۲۱۷

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق