جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: اجتماعی
چاپ خبر
۱۶:۱۹ - ۱۳۹۸/۰۶/۲۴

بار کج به مقصد نمی رسد!

گردشگری و تجربه سفر به روستاهای اصفهان

مسیر باریک و خطرناک و عبور من در کنار جاده خودروها را اذیت می کند. صدای ترمز شدیدی را پشت سرم شنیدم واقعا خطرناک است و جاده فاقد شانه. باید در پلیس راه توقف کنم تا قمقمه ها را آب کنم...

ندای اصفهان- فرشاد فروزش (ایرانگرد)

بعد از ناکامی در سفر قبلی برای رسیدن به شهرکرد بخاطر خرابی دوچرخه کنندل چینی اینبار دوباره هوس سفر کردیم و با توجه به رسیدن ایام عزاداری سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدلله الحسین علیه الاسلام و تعطیلات تاسوعا و عاشورا موقعیت مناسبی برای گردشگری مذهبی را فراهم شد.

اما با این دوچرخه نمی شود؛ دست به کار شدم و از شر دوچرخه قبلی راحت شدم و آن را فروختم و دست در جیب مبارک نموده و کیسه های سکه را شل نمودم و اینبار سراغ مدل دیگر چینی یعنی دوچرخه جاینت رفتم البته می گویند اصالتا تایوانی است اما به دنیا آمده و بزرگ شده چین است و اکنون هم در ایران تشریف دارند.

به هر حال بجای مدل توریستی اینبار دوچرخه دومنظوره ی کوهستان- شهری مدل الیت را انتخاب کردم و با توجه به تجربه سفر سال قبل زیباشهر و خولنجان در سرمای شب کیسه خواب نظامی خودم را هم برداشتم و البته مشکل این کیسه خواب بزرگ بودن و بدباری آن است که انشاالله باید بعد از این سفر به فکر کیسه خواب جدیدی باشم.

ساعت نه و سی دقیقه روز دوشنبه هفدهم شهریور هزار و سی صد و نود و هشت مصادف با روز تاسوعای حسینی حرکت خود را شروع کردم.

از همین ابتدا مشخص است که بار مبنا سنگین است. سعی می کنم موارد را جزء به جزء برای دوچرخه سواران تازه کار جهت تجربه مطرح کنم.

قصد دارم مسیر را برای شهرکرد دور بزنم تا در مسیر، روستاهای بیشتری را ببینم یعنی جاده شهرضا- دهاقان- بروجن

این مسیر اتوبان کشوری کاملا سربالایی است و سرعت دوچرخه را کاملا کند می کند: سرعت حدود پنج کیلومتر است.

هوا هم گرم و مصرف آب زیاد. مسیر وارد گردنه لاشتر می شود و دیگر نمی توانم با دوچرخه رد شوم باید با پای پیاده گردنه را رد کنم چون بار دوچرخه سنگین است.

مسیر باریک و خطرناک و عبور من در کنار جاده خودروها را اذیت می کند. صدای ترمز شدیدی را پشت سرم شنیدم واقعا خطرناک است و جاده فاقد شانه.

باید در پلیس راه توقف کنم تا قمقمه ها را آب کنم. لباس ها و سر و صورتم کاملا خیس شده است. انصافا سفر با دوچرخه بسیار سخت و پرفشار است و قوای بدنی زیادی می خواهد، احساس می کنید تمام راهها سربالایی است.

در پلیس راه از یک ستوان دوم کادر و یک سرباز سراغ آب را گرفتم و آن دو بزرگوار با کمال لطف و محبت از آب خنک خودشان به من دادند. با جناب ستوان مشورت کردم چون الان ساعت یازده ظهر است و دو ساعت تمام تا پلیس راه طول کشیده است. ستوان می گوید به سمت مبارکه تغییر مسیر بدهم و با توجه به اینکه نزدیک ظهر است باید برنامه سفرم را تغییر بدهم؛ بعد از تشکر فراوان مسیر را سمت مبارکه تغییر دادم. اینبار صدای دلخراش ترمز و بوق شدید را پشت سر خودم شنیدم، سریع به خاکی کشیدم، بله درست است بخاطر من بوده البته من چاره ای ندارم جاده باریک و شلوغ است راننده ای سر من داد می کشد بسیار عصبانی است.

روستای ده سرخ

نزدیک اذان ظهر است به روستایی به نام ده سرخ رسیدم و بعد از سوال آدرس منزلی را نشان دادند برای صرف ناهار نذری.

دوچرخه را بدون هیچ قفل و بستی با تمام امکانات در حیات منزل همسایه آنجا گذاشتم و وارد خانه شدم.

کفش ها به صورت منظم و جفت شده چیده شده است.

وارد خانه شدم و همان دم نشستم. ظاهر افراد جالب است شاید فقط در روستاها می شود ظاهر قدیمی را هنوز دید، موهای بلند و فرفری با سیبیل های دسته دار و پایه ریش تا بناگوش و کمربندهای چرمی و پهن و شلوارهای پلی دار و دم پا گشاد و کفش های قیصری نوک تیز و البته ظاهرهای امروزی…

 

 

جالب است که با لهجه خاصی با یکدیگر صحبت می کنند، می پرسم چه لهجه ای است؟ می گویند ترکی؛ می گویم شما ترک قشقایی هستید؟ می گویند نه؛ ترکِ فارس، منظور استان فارس. از شاخه های ترک های دره شوری ولی تاکید دارند که قشقایی نیستند ولی به نظر من تماما ترک های این مناطق قشقایی هستند. بعضی هاشان کاملا فارسی صحبت می کنند و بعضی دیگر مخلوط ترکی و اصفهانی. جالب است بیخ گوش اصفهان تجمعی از ترک و لر وجود دارد.

بعد از اقامه نماز و صرف ناهار و پذیرایی بسیار خوب، حرکت را دوباره شروع کردم. ساعت حدود سه ظهر و بسیار گرم است. هنوز از روستا خارج نشدم. اول جاده مبارکه ایستگاه اتوبوس مسقف است و راه ورودی دارد. دوچرخه را وارد اتاقک کردم و روی صندلی آنجا دراز کشیدم و حدود نیم ساعتی یک خواب راحت رفتم و خستگی را به در کردم.

روستای خولنجان

مسیر را ادامه می دهم و رسیدم به دوراهی خولنجان. توقف کوتاهی کردم و آبی نوشیدم قرار ندارم به خولنجان برم اما خودروهایی که به خولنجان می روند توقف می کنند و با دست اشاره می کنند بیا بیا. راستش خودم هم نمکگیر آنجا هستم؛ چشم، مسیر را به سمت حسینه با عظمت خولنجان ادامه دادم و وارد آنجا شدم. بچه ها سریع آمدند و گفتند شما همانی هستید که پارسال هم آمدید(+). یک خانواده هم که اصفهانی بودند ولی در آنجا نذری می دادند سریع دعوت کردند و گفتند برای فردا نذری داریم و شما هم بیایید گفتم امشب نمی مانم و تشکر کردم. باز محجر بسیار بزرگ و سنگین روی شانه های تعدادی وارد حسینیه می شود، رفتم که عکس بگیرم ولی با دیدن عکاسی من کاملا ایستادند تا من عکس بگیرم با این کار سنگینی بیش از حد محجر را روی شانه هایم حس کردم، سریع عکس گرفتم و به کناری آمدم.

در غرفه ای دیگر چند جوان نشستند و با صدای بلند می گویند بفرمایید چایی، بفرمایید. گفتم چشم.

در بین آنها نشستم و یک چایی نبات دبش خوردم و حسابی گلویم حال آمد و با مقداری خوش و بش دوباره به راهم به سمت شهرکرد ادامه دادم. واقعا خولنجان را دوست دارم.

از زیباشهر که خارج شدم متاسفانه یک تریلی هجده چرخ به اصطلاح کمرشکن شده است دقیقا در تقاطع، باد تندی می وزد که با سنگینی بار واقعا طاقت فرساست.

ساعت هفت عصر است، وقت زیادی ندارم باید جایی برای اسکان شب پیدا کنم، روستایی در مسیرم نیست و سرعت هم کم.

شهر طالخونچه

تابلوی طالخونچه را می بینم و خیلی خوشحال شدم، مسیر را از بروجن کج می کنم و می روم سمت آنجا، وای که طالخونچه چقدر از جاده دور است، هرچقدر می روم نمی رسم.

واقعا خسته شدم پاها و کمر و نشیمنگاه دیگر کشش ندارد و هنوز به طالخونچه نرسیده ام چقدر از دوراهی دور است.

بالاخره به میدان ورودی رسیدم.

دو موتور که چهار پسر بچه روی آن نشسته اند با صدای بلند من را صدا می کنند آقا آقا بیایید نذری بخورید در مسجد ما، گفتم کجاست؟ گفتند مسجد سجاد (ع).

یکی از موتورها که دو پسر بچه بسیار با محبت هستند جلو رفتند و من به دنبال آنها تا به مسجد رسیدیم و یکی از آنها دوید و مردی را صدا کرد که مهمان آمده است. آن مرد هم فراتر از تصور آمد و گفت خوش آمدی امشب نه مشکل غذا دارید و نه مشکل اسکان همه را مهمان امام حسین ع هستید. واقعا خوشحال شدم چون خیلی خسته ام هشتاد کیلومتر در یک روز با بار سنگین رکاب زدم.

باور کنید تعدادی پیرمرد از مسجد بیرون آمدند و دوچرخه را بلند کردند و گذاشتند در حیات خانه ای و گفتند با خیال راحت به مسجد بروید و آن مرد هم پی در پی در تماس و تلاش برای هماهنگی اسکان.

در مسجد نشسته ام و مراسم عزاداری. اینحا عجب جایی است. مثل خولنجان هر کسی می رسد تعارف می کند که امشب را در منزل او بیایم و با چایی و شربت و گز و غیره پذیرایی می کنند. پیرمردها بسیار با صفا و با محبت هستند. بالاخره آن مرد شریف که نامش را هم نمی دانم  کار خودش را کرد و یک نفر آمد و گفت جای خواب شما آماده است. تشریف بیاورید که یکی از پیرمردها گفت تا شام نخورند که ما نمی گذاریم بیایند، گفتم بله تا پایان عزاداری در مسجد می مانم. سه روحانی پشت سر هم سخنرانی کردند.

روحانی که وارد مسجد شد پسربچه ای جلوی پای ایشان بلند شد بدون اینکه آن روحانی اصلا او را ببیند و تا مادامی که روحانی نشست آن پسربچه کماکان ایستاده بود.

بعد از صرف شام نذری آقای طاهری نامی از شهرداری سریع آمد دنبال من که برویم.

اول رفتیم به یک خانه بوم گردی به نام خانه نیازی ها؛ دربش بسته بود متاسفانه بر عکس ترکیه مکان هایی برای اقامت دوچرخه سواران وجود ندارد اصلا از نظر گردشگری بسیار ضعیف هستیم، باز هم خداراشکر که این مدارس هست البته فقط ایام نوروز و تابستان.

به آقای طاهری گفتم در مسجد یا حسینیه هم می شود اقامت کرد، نگاهی کرد و گفت بریم، رفتیم در مسجد قدیمی شهر، با یک استقبال خیلی خوبی مواجه شدم، خادم مسجد درب شبستان را باز کرد و گفت بفرمایید، گفتم دوچرخه ام چی، گفت اینجا امن امن است ولی اگر دلنگرانی اشکال ندارد چرخت را هم ببر داخل، چرخ را هم بردم داخل شبستان، جوانی سریع پتو آورد، جوانی دیگر دم پایی آورد، جوانی دیگر سریع قمقمه ها را آب کرد و دیگر پسربچه ها هم ریختند دور دوچرخه و از مشخصات آن پرسیدند و جوان دیگر آمد و گفت بگذارید استراحت کند و آنها را متفرق کرد، پرسیدند شام خورده اید یا برایت بیاوریم؟ گفتم خورده ام ممنون.

به راحتی و بدون هر مشکلی خوابیدم و صبح بیدار شدم و پس از اقامه نماز پسر نوجوانی سریع رفت و صبحانه با نان محلی آورد. لطف بزرگی کرد. ساعت هفت صبح حرکت را به سمت بروجن شروع کردم.

حرکت به سمت بروجن

هوا بسیار خوب و مطبوع است و جاده ی خوب.

به میدان مجلسی رسیدم، ماشینی پرسید به کجا می روی؟ گفتم بروجن. گفت مگر تاکسی نیست که با دوچرخه می روی و خندید. بعد ادامه داد نمی توانی از تنگه با دوچرخه رد شوی شیبش خیلی زیاد است و رفت. رفتم در جاده اصلی از همینجا شیب سربالایی است و عزم راسخ من.

متاسفانه فنر نگهدارنده ی بار خم شده است و بار عقب مدام به سمت راست متمایل می شود و این باعث می شود دوچرخه مدام لمبر بردارد و نشستن روی زین را دشوار کند آن هم با این شیب سربالایی.

هوا گرم و فشار زیاد است و حرکت کند.

ذخیره آب رو به اتمام است.

مجبورم مدام از روی دوچرخه پیاده شوم و پیاده راه برم.

شیب تندی را می بینم.

بار کج شده و فنر خمیده.

آفتاب مستقیم به صورتم می تابد.

عینک مخصوص دارم.

آب تمام شد.

نشستم روی جدول کنار جاده. عملا دیگر نمی توانم بنشینم.

نه آب دارم نه می توانم روی دوچرخه بنشینم.

جاده خلوت است و هیچ وانتی رد نمی شود.

یک کامیون از دور چراغ می زند.

دست گرفتم و ایستاد، گفت کجا می روی، من تا قمیشلو می روم، گفتم می آیم.

پیاده شد و چرخ را با ارتفاع زیاد کمپرسی بالا برد و بست.

تا قمیشلو حدود دو کیلومتر راه است، البته تا سه راهی آن، نه تا خود روستا.

راننده می گوید شیب تنگه خیلی زیاد است و تا تنگه هم حدود ده کیلومتر سربالایی هست که با دوچرخه شاید نمی توانی عبور کنی.

به هر حال سه راهی پیاده شدم و بدون آب راه افتادم.

سه راهی قمیشلو

لب هایم دچار آفتاب سوختگی شده است و البته صورت و مچ دست.

دوچرخه سواران تازه کار در نظر داشته باشند حتما با لباس آستین بلند و شلوارِ راحت سفر کنند.

به علت تعرق بالا کرم ضد آفتاب آنچنان اثر ندارد.

مسیر بدجور سربالایی و پر پیچ و خم است.

و الآن مشکل تشنگی هم بر مشکلات قبلی اضافه شد.

فکر کنم حدود دو کیلومتر آمده ام.

یک معدن سنگ در سمت راست است می روم آب تهیه کنم.

در میان پارس سگ ها نگهبان بیرون آمد و قمقمه را بالا گرفتم او هم سگ ها را آرام کرد و با خوش رویی قمقمه ها را آب کرد و باز بعد از سوال و جواب گفت نمی شود به آسانی از شیب تند تنگه عبور کرد. به هر حال به راهم ادامه می دهم.

عملا دیگر نمی توانم روی زین بنشینم.

نشیمنگاه بر اثر درد غیر قابل نشستن شده است.

پیاده راه می روم.

درد دو زانو هم اضافه شد.

احتمال پارگی مینیسک زیاد است.

حدود دو کیلومتر آمده ام.

دیگر نمی توام نه پیاده بروم نه با دوچرخه.

دو سیاه چادر عشایر را می بینم.

نزدیک ظهر است.

آیا می شود بین آنها رفت؟

آیا غذا به اندازه کافی دارند؟

جاده ای برای رسیدن به دامنه و سیاه چادر نمی بینم، احتمالا از فاصله دورتر وارد جاده خاکی شده اند که من با دوچرخه نمی توانم بروم. خیلی دوست داشتم به جمع آنها بروم.

دیگر از ادامه مسیر ناامید شده ام.

به یکباره برگشتم!

به یکباره برگشتم. مسیر سرازیر است و دوچرخه با سرعت حرکت می کند.

الآن رسیدم به سه راهی قمیشلو

به روستا بروم یا نه؟

نزدیک اذان است، می روم به سمت روستا.

از خودروی عبوری پرسیدم چند کیلومتر تا روستا راه است؟

گفت حدود پنج کیلومتر.

مجبورم که به روستا بروم.

پیاده حرکت می کنم، نمی توانم روی زین بنشینم.

وانتی رسید و سوارم کرد، خداراشکر.

اول روستا چند نفری با دیدن من به استقبالم آمدند و سریع پرسیدند ناهار خورده ای؟ گفتم نه.

مردی جلوی موتوری را گرفت و گفت به مسافر همین الآن ناهار بده، نگذار برای بعد از اذان.

خانه ای در سربالایی!

گفت برو خانه ما بپرس خانه اصغر ایاذ،

و باز خانه او در سربالایی است، خدایا این دنیا چقدر سربالایی دارد.

در بین راه یک موتور جلویم را گرفت که از کجا می آیی و به کجا می روی؟

حس خوبی ندارم…

موتور دیگر رسید و گفت آقا به مسیرت ادامه بده.

حتما آن جوان را می شناسد و تاکید دارد توقف نکنم، مسیر را ادامه می دهم.

در کوچه ای دیگر مردی با موتور آمد و یک دختر کوچولو هم جلوی موتورش نشسته است؛

می گوید آقا هر چی پول داری بده!

(کاملا مشخص است که شوخی می کند)

گفتم چقدر می خواهی؟

دستش را داخل جیب شلوار دبیت گشادش کرد و چاقویی در آورد و گفت همه را،

و بعد خندید،

گفت چرا نترسیدی؟

گفتم تابلو بود شوخی می کنی.

گفت دنبالم بیا برای ناهار.

دنبالش رفتم و درب خانه ای باز است و مردم قابلمه به قابلمه نذری می برند.

به اهالی خانه گفت مهمان مسافر داریم و با سفارش رفت.

اهای خانه برایم ناهار آوردند، خورشت لوبیا سبز و ماست و موسیر و دوغ. پذیرایی گرمی بود.

اصغر ایاذ هم با موتور آمد. پیرمرد است.

گفت برو در اتاق استراحت کن.

داخل اتاق دونفر نشسته اند و یکی مسن و یکی جوان تر است؛ لری حرف می زنند، اصغر ایاذ ترکی.

می پرسم اینجا ترک هستند یا لر؟

می گوید اینجا قبلا لر بختیاری بودند که با اسکان عشایر قشقایی ترک شده اند. ما بختیاری های ترک هستیم و ترکی هم حرف می زنیم.

مرد مسن لر با دبیت گشاد مدام شوخی می کند، از زن و بچه من می پرسد.

می گوید هفده بچه دارد؛ می پرسم از یک زن؟

می گوید ها بله از یک زن.

مرد جوان شش بچه دارد و باز از یک زن.

می گویم با شما موافقم در بلوچستان بیست بچه از چهار زن دیدم.

از شغلم می پرسند و من گفتم.

پیرمرد لر می گوید چرا با دوچرخه می روی؟ باید تن را بیاسایی و راحت زندگی کنی.

هلاکم؛ یک ساعتی می خوابم.

بیدار شدم و نماز ظهرم را خواندم.

خاطرات اصغر ایاذ

اصغر ایاذ آمد داخل اتاق.

عکسش به دیوار است، جوان با لباس رزم در کنار دو نفر بر در جبهه.

می گوید در زمان محمدرضا شاه دو سال به علت فعالیت انقلابی فراری بوده است.

از اینجا وارد خاطرات بسیار زیبای او می شویم.

می گفت من انقلاب را از ارتشی ها یاد گرفتم، بر عکس اینکه می گویند انقلاب از روحانیون شروع شد من می گویم از ارتش شروع شد، روحانیون آن را رهبری کردند. خدمت من در هنگ ژاندارمری آبادان بود، برای افسران ناهار آوردم دیدم دارند در مورد جشن های دوهزار و پانصد ساله حرف می زنند و به شاه فحش می دهند. من شاه دوست بودم از جمع آنها فاصله گرفتم، یک افسر اصفهانی گفت چرا رفتی آن طرف؟ گفتم چون شما دارید نان شاه را می خورید و به شاه توهین می کنید.

بعد پرسید مقلد چه کسی هستی؟

گفتم آیت الله خمینی.

گفت آقارو باش! مگر می شود هم زمان هم شب باشد هم روز؟

مگر می شود مقلد خمینی بود و شاه دوست بود؟

بعد هم اینکه ما نان شاه را نمی خوریم، ما نان مملکت را می خوریم خود شاه هم نان مملکت را می خورد.

بعد آمد و گفت چه ساعتی نگهبانی؟ گفتم یازده تا یک.

گفت پنهانی رادیو گوش کن، سخنرانی مصطفی خمینی.

موقع نگهبانی داشتم سخنرانی ایشان را گوش می کردم که استوار سر رسید من هم فورا موج را تغییر دادم، سوسن شروع به خواندن کرد. استوار گفت تو مشکوکی، اولا که سر نگهبانی حق گوش کردن به رادیو نداری دوم اینکه داشتی مصطفی خمینی گوش می کردی و جزو خرابکارها هستی.

دستور بازداشت و تبعید من صادر شد به ژاندارمری سوسنگرد.

آنجا آمدند و گفتند چه کسی سوارکاری بلد است برای جشن های دوهزار و پانصد ساله؟

گفتم من بختیاری هستم و بلدم.

اسمم را یادداشت کرد.

فردا افسر ژاندارمری آمد و گفت اسمت را دیدم، تو فکر کردی برای سوارکاری و رژه تو را به آنجا می برند؟ تو احمقی؟ سوارکارهای آنجا مخصوص هستند و از مدتها قبل گزینش شده اند تو را می خواهند که فضولات اسب ها را جمع کنی و به بیابان بیندازی.

گفتم آهان پس که اینطور!

روز بعد گفتم اسم من را خط بزنید من سوارکاری بلد نیستم چون می خواستم از بازداشت رها بشوم دروغ گفتم.

آنها شکشان بیشتر شد و من را به یک روستای دورافتاده در جنوب خراسان تبعید کردند و ماشین آمد دم بازداشتگاه و سوارم کرد و یکراست به جنوب خراسان برد. در جاده ای صعب العبور من را پیاده کردند و گفتند خودت بقیه ی راه را برو.

پاسگاه ژاندارمری در میان یک کوه قرار داشت و دو روز تا آنجا راه بود و بدون هیچ غذایی و در ضعف شدید به آنجا رسیدم.

خودم را معرفی کردم؛ روستا کنار پاسگاه بود و یک باغ هم داشت که متعلق به فرمانده ژاندارمری آنجا بود. خود فرمانده حضور نداشت.

سربازی آمد و گفت باید بروی برای بی بی در باغ کار کنی.

گفتم بی بی کیست؟ گفت همسر فرمانده پاسگاه که زن مسنی بود.

سربازان جدید باید می رفتند در باغ کار می کردند.

گفتم نمی روم، من به اینجا نیامده ام که برای بی بی کار کنم!

به بی بی گزارش کردند که نمی آید.

او هم عصبانی شده بود و به محض بازگشت همسرش گزارش کرد.

فرمانده پاسگاه دستور بازداشت در مشهد را صادر کرد.

فرمانده گروهان مخالفت کرد و گفت خدمت در اینجا از هر زندانی سخت تر است.

اما افسران ژاندارمری بسیار تحصیلکرده و باشخصیت بودند و البته اکثر آنها انقلابی بودند و این یک حقیقت است.

از اصغر ایاذ تشکر و خداحافظی کردم.

زن ها به طور دسته جمعی در حیاط مشغول شستن دیگ ها هستند و حسابی مشغولند؛ اثری از غیبت و گناه نیست.

راه برگشت سرازی است.

به سمت اصفهان: بار کج و نشیمنگاه دچار مشکل

به سختی به راهم ادامه می دهم، به سه راهی می رسم، دو سربالایی را هم پیاده رد کردم.

آرام آرام مسیر را به سمت اصفهان ادامه می دهم؛ در این فکرم که شب را در کجا اتراق کنم.

هنوز به شهر مجلسی نرسیده ام.

نشستن روی زین بسیار سخت و دشوار است و بار کج.

صدای بوق کامیونی را از پشت سر می شنوم، به منتها الیه سمت راست جاده میروم.

کامیون از کنارم رد شد، حدود پنجاه متر جلوتر توقف کرد.

علت چیست؟!

به کامیون می رسم.

همان مرد است که آمدنه من را تا سه راهی قمیشلو آورد.

می خندد.

می گویم به کجا می روی؟

می گوید بهارستان.

و من هم می خندم.

در بین راه از زندگیش می گوید. می گوید اصغر ایاذ یعنی اصغر پسر ایاذ مثل اصغر بن ایاذ.

فامیل خودش هم تاتلی بیگی بوده که تغییر داده است.

در بهارستان پیاده شدم،

پولی قبول نمی کند، بسته کوچک خرما را به او دادم.

آخ! کلاه دوچرخه سواری در کامیون جا ماند.

کنار خیابان ایستاده ام و او هم رفت.

ده دقیقه ای می گذرد؛ ماشین سمندی بوق می زند.

خود اوست! کلاه را آورده است. خداراشکر که همدیگر را پیدا کردیم.

به مسیر بر می گردم.

سواره و پیاده

زیر پل راه آهن توقف می کنم،

نمی شود به صورت مداوم حرکت کنم.

خودروی پرایدی در جاده کناری توقف کرد و راننده به سمت من می دود.

جاعینکی به علت کج بودن راه افتاده است و راننده پراید دیده و به زحمت آن را برداشته و به من می رساند.

البته جاعینکی شکسته است اما از او تشکر کردم. همه مردم هم بد نیستند.

به مرکز آموزش هوانیروز شهید وطن پور رسیدم. سربازان قمقمه ها را آب کردند.

حتما باید با خورجین و کیسه خواب کوچک سفر کرد که آنها را تهیه خواهم کرد.

افتخار می کنم که روستاگرد هستم. تجربه سفر به روستاهای ایران بسیار عالیست.

بار کج به مقصد نمی رسد.

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , , ,

مطالب مرتبط

  1. جزایری گفت:

    خیلی کارت درسته

  2. مهدی گفت:

    خیلی جالب

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق