یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۷:۴۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۲۳

اختصاصی ندای اصفهان؛

اثری ماندگار از سید علی اکبر پرورش/ پیشگامان کهف

در قسمتی از این سوره، به رزمندگان کهف اشاره می‌کند که چگونه با نیروی کم، بر ضد نظام حاکمشان عصیان کردند و چطور با تکیه بر حاکمیت خدا، با شرک و خرافه‌پرستی و جهل درافتادند و سرانجام با تلاشی توانمند اهریمن بی‌عدالتی و پندارگرائی را به زانو درآوردند

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود، کتاب «پیشگامان کهف» اثری ماندگار از مرحوم استاد سید علی اکبر پرورش است که با ارائه تفسیری اجتماعی از آیات قرآن و با ادبیاتی باشکوه، هیجان انقلابی را در جوانان بیدار می کند.

این کتاب که خوراک فکری و انگیزشی بسیاری از مبارزین قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بوده است، به بهانه تقسیر قرآن به محکوم کردن خودکامگان و طاغوتهای زمان همچون فرعون ها، نمرودها و دقیانوس ها می پردازد و درحقیقت مردم را به قیام علیه ظلم و کفر دعوت می کند.

(این کتاب در سالهای اخیر توسط انتشارات حدیث راه عشق با عنوان «مردان آنجلس» منتشر شده است.)

علاقه مندان و پژوهشگران می توانند سایر مطالب مرتبط با مرحوم سید علی اکبر پرورش را از اینجا مطالعه فرمایند.

همچنین می توانند جهت استفاده بهتر از این متن، فایل PDF آن را از اینجا دانلود کنید. (۸۴ صفحه)

***

پیشگامان کهف

انتشارات شفق- صندوق پستی ۵۵

شماره ثبت ۵۶۹- ۳۶/۸/۱۱

قم- خیابان صفائیه، جنب کوچه مسعود

تلفن ۸۵۵۹

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه

به  امتداد تاریخ  بنگرید، به گذشته‌اش، به حالش، حتی به آینده‌اش، چه می‌بینید؟ جز تعارض و تضاد، در این امتداد دو جویبار در جریان است که از تمامی پهنه‌ی تاریخ می‌گذرد، و همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها را مشروب می‌سازد، و این دو جویبار، چیزی جز دو جویبار تضاد نیست.

انسان، تا انسان بوده است، لحظه‌ای از عوامل متضاد فارغ نبوده و دمی را بی اندیشه‌ی تزاحم نزیسته است. زیرا این خواسته‌ی آفرینش و سنت خلقت است که تکامل انسان، از دل همین مبارزه‌ی با عوامل متضاد، پدید آید و کارایی و ارج و اعتبارش از گزینش راه صحیح در میان راه‌های گونه‌گون فزونی یابد.

**صفحه=۲@

بنابراین، اگر مکتبی سر رسید و نوید داد که روزی جامعه را به مرز بی تضادی می‌کشانم و راهی می‌گشایم که به‌طور کلی عوامل تعارض و تزاحم را برطرف کند، و جامعه‌ای بدون حکومت و بدون حاکم و محکوم و بدون رهبر و رهرو، تحویل می‌دهم، باید دانست که این سخنان افسانه و خیالی بیش نیست، زیرا رفع تضاد و برطرف نمودن تعارض، لازمه اش دگرگون کردن قوانین خلقت است و چون سنت‌های آفرینش با اندیشه‌ی ما و من تغییر نمی‌یابد، بنابراین، ارائه چنین مکتبی هم برخلاف نظام خلقت است.

اما اسلام از این خیال‌پردازی‌ها به دور است و از آنجا که حقیقت گراست و قانون و کتابش با قانون و کتاب آفرینش منطبق است، نمی‌تواند چنین نغمه‌های افسانه آمیزی سر دهد.

او در جامعه‌ی اسلامیش از رفع تضاد سخن نمی‌گوید، زیرا قرآن هرگونه جامعه‌ای را بی مرز تضاد، جامعه‌ای مرده می‌شناسد و یا جامعه‌ای می‌داند که از گردونه‌ی خلقت خارج است.

پس، از دیدگاه اسلام، نه رفع تضاد، بلکه حل تضاد و نه رفع تعارض بلکه حل تعارض مطرح است. اسلام، نفی رهبری و رهروی، نفی حاکم و محکوم و نفی فرمانده و فرمان‌بر نمی‌کند، بلکه میان این قشرهای اجتماعی، رابطه‌ای برقرار می‌سازد که هرکدام از این قشرها، با توجه به روابط و ضوابطشان در سیر یک قانون به نام قانون «الله» گام می‌نهند.

**صفحه=۳@

آنجا رهرو و رهبر هست، ولی از امتیازات موهوم رهبری و حقارت‌های ساختگی رهروی، اثری نیست.

آنجا فرمانده و فرمان‌بر هست، ولی از تفاخرات غلط فرماندهی و خفت‌های پوچ فرمانبری، خبری نیست.

آنجا حاکم و محکوم هست، ولی تضاد میان آنها با توجه به همان ضابطه‌ی دقیق و محکم خدائی حل می‌گردد.

در جامعه‌ی اسلامی، قشر رهبر و قشر رهرو، بی‌هیچ عزت و ذلتی در راه خدا و برای خدا که نتیجه‌اش در راه مردم و برای مردم، گام می‌نهند.

در جامعه‌ی اسلامی، همه‌ی مردم مانند لبه‌ی دندانه‌های شانه با هم برابرند که «الناس سواسیه کاسنان المشط» **زیرنویس=از پیامبر اکرم.@.

در اسلام، طبقه‌ای به نام کارگر و زارع وجود ندارد، بلکه کارگر و زارع خود قشری از اجتماعند که باید همگام با سایر قشرها و گروه‌ها، در راه تحقق آرمان‌های انسانی، تلاش کنند، و برای به ثمر رساندن نهال تکامل، بسیج گردند.

در جامعه‌ی اسلامی، نویسنده و خطیب و شاعر و پزشک و مهندس و روحانی و تاجر و کارگر و پیشه‌ور و زارع و… و… هر یک قشری از جامعه را تشکیل می‌دهند، که حاکمیت یک قانون به نام قانون خدا، تضاد بین آنان را حل می‌کند و همه را در

**صفحه=۴@

یک جهت و یک مسیر و به‌سوی یک هدف متعال حرکت می‌بخشد که «الیس الله باحکم الحاکمین». **زیرنویس=قرآن ۸/۹۵٫@.

آنارشیسم

آنارشیسم یعنی هرج و مرج طلبی، شرر انگیزی و آشوب‌طلبی، یعنی نهضتی که حکومت‌های گونه‌گون را به هیچ می‌گیرد و با هر نوع حکومتی شدیدا مخالف است.

به عقیده‌ی کارشناسان این رشته «آنارشیسم از زاویه‌ی دید تاریخ در حقیقت یک پدیده‌ی ناشی از سوسیالیسم و یا به‌عبارت‌دیگر اثری است که به خودی خود از سوسیالیسم پدید آمده و پس از آنکه مدت‌ها حکم پارسنگ و وزنه‌ی تعادل سوسیالیسم را داشته سرانجام آن پدیده‌ی اجتماعی را در خود مستهلک ساخته است.» **زیرنویس= ص ۱۱ کتاب آنارشیسم از هانری ارون ترجمه‌ی شمیم.@.

ژان ریشپن، عضو آکادمی فرانسه در نوشته خود به نام ترانه‌ی تهی دستان درباره‌ی آنارشیست‌ها چنین می نویسد:

«این است ترانه‌ی زمخت و خشن این ماجراجویان، این متجاسرین و این کودکان عاصی که جامعه درباره‌ی آنان نقش نامادری را بازی کرده و چون در پستان این نامادری بیرحم شیری

**صفحه=۵@

برای تغذیه خود نمی‌یابند، با  دندان گوشت بدن او را می درند تا گرسنگی خود را تسکین دهند.» **زیرنویس=ص ۱۳۸ آنارشیسم.@.

جنایات لافکادیو، آندره ژید و راواشل و اگوست وایان و دیگر آنارشیست ها، بزرگ‌ترین فاجعه این پدیده در قرن نوزدهم بود که بشریت از ضربات جانکاه آن هنوز آسوده نشده و پیوسته خسارات آن را می‌پردازد. پس آنارشیسم یعنی پدیده‌ی ضد حکومت، که اسلام، سخت با این طغیانگری ها مخالف است، اسلام حاکمیت را قبول دارد و حکومت را می‌پذیرد، ولی کدام حکومت را؟

۱- آیا حکومت فرد بر مردم را؟

کوس رسوائی این حکومت در تمام جوامع بشری زده شده است و ذلت ها و حقارت‌های ناشی از این نوع حکومت، بر هر انسان آزاد اندیشی روشن گشته است.

آخر چگونه ممکن است، اندیشمند آزاده ای بپذیرد که خودکامه‌ی اسیر تمایلی، بر سرنوشت و موجودیت او و دیگر مردم، حکم براند، و مقاصد شوم و نافرجام خود را در سطح جامعه پیاده کند.

آنجا که انوشیروان **زیرنویس=کتاب سیری در جامعه‌شناسی ایران در فصل حکومت ساسانیان، می نویسد که انوشیروان از دو واژه‌ی انوشه و روان یعنی نوشنده جان و روان انسان‌ها تشکیل شده است.@ که درخشان ترین ستاره دولت ساسانی است، در این نوع حکومت، آن‌چنان اسیر طبقات است

**صفحه=۶@

که به فرزند کفشگر اجازه‌ی آموختن نمی‌دهد **زیرنویس=شاهنامه‌ی فردوسی.@  و آنچنان طغیانگر است که در  یک روز فرمان قتل هزاران مزدکی را صادر می‌کند.

آنجا که شاه عباس صفوی، که عمری را به دین و زهد تظاهر داشته، در مقابل یک بی‌ادبی که از طرف گرجیان نسبت به ساحت اقدسش صورت گرفته و آن هم معلوم نیست که، چه بوده؟ و چگونه بوده؟ تمام سرزمین آنان را با خاک برابر می‌کند و از قتل و سوزاندن و غارت آنان فروگذار نمی‌کند و به شهادت مورخ آستان‌بوسش «آن دیار را به لیس فی الدار غیره دیار تبدیل می‌فرماید.» **زیرنویس=تاریخ عالم آرای عباسی جلد ۳ تألیف اسکندر بیک روملو، منشی شاه عباس.@ و حتی به خاطر هوی پرستی و برتری جوئیش از چشمان فرزندش هم نمی‌گذرد و «از او دیده می دوزد و دو دیده او را بر می‌گیرد.» **زیرنویس=تاریخ عالم آرای عباسی جلد ۳ تألیف اسکندر بیک روملو، منشی شاه عباس.@.

و خلاصه آنجا که در این نوع حکومت، دادگران و دیندارانش، این چنین اسیر و بسته ی تمایلات ناپاک خویشند و

**صفحه=۷@

متظاهرین به عدل و زهدش، این‌گونه محکوم و زبون خواسته‌های خویشند، آیا جلادان و جبارانش چه می‌کنند؟

آیا فرعون و نمرود و نرون و معاویه و یزید و ماکیاول و آتیلا و سایر خودکامگانش چه خواهند کرد؟

در این نوع حکومت است که می بینیم عمال فرعون برای آزمودن لبه‌ی شمشیر خود که آیا خوب بران شده است یا نه؟ از گردن و پای کودکان بنی اسرائیل استفاده می‌کنند، و نیز مشاهده می‌کنیم که نرون، پس از آن‌همه قتل و خونریزی که حتی نزدیکترین بستگانش هم از آن در امان نبودند،  می‌گوید «ای کاش همه‌ی  مردم یک گردن داشتند تا من یکدفعه می‌زدم و راحت می‌شدم» و یا شهر روم را با مردمش به آتش می‌کشد و فاتحانه گیتار می نوازد. **زیرنویس=کتاب چنین کنند بزرگان از ویل کاپی ترجمه‌ی دریابندری.@.

و می بینیم که معاویه و یزید و ماکیاول برای رسیدن به نیت های شومشان از هیچ قتل و جنایتی پروا ندارند.

و می نگریم که چنگیز در شهر نیشابور حدود هشت میلیون نفر را نابود می‌کند و خنده مستانه سر می‌دهد.

آنوقت است که ما با اندک نگرشی در آثار نافرجام این درندگان تبهکار در می یابیم که پیوسته این وجودهای تحمیلی، چگونه بر تاریخ انسانیت سنگینی می نموده و چطور به سرمایه‌ی

**صفحه=۸@

بشریت خسارت کوبنده وارد نموده‌اند، و چگونه از نفرت آزادگان تاریخ برخوردار بوده‌اند.

پس اسلام با این نوع حکومت، که نتیجه‌اش جهل و نادانی و قتل و جنایت و خلاصه مرگ و مسخ انسان است هیچ‌گونه  موافقتی ندارد.

۲- آیا حاکمیت مردم بر مردم را؟

یعنی گروهی منتخب بر مردم حکومت کنند؟ یعنی عده‌ای برگزیده، بنشینند و قانون وضع کنند و به مرحله‌ی اجرا درآورند؟ حال این سؤال پیش می‌آید که خود این گروه منتخب را،  چه کسی یا چه کسانی بر می گزینند، آیا خود مردم؟ تمامی مردم که نمی‌توانند بر انتخاب چند نفر محدود توافق کنند، پس ناگزیر مردم باید به کاندیداهای از قبل انتخاب شده، رای توافق دهند، و آن‌هایی را که عوامل پشت پرده از پیش برگزیده اند، برگزینند، پس باز تمام راه‌ها به رم ختم می‌شود…

پر سر و صداترین نوع این حکومت‌ها، که حکومت مردم بر مردم لقب گرفته، حاکمیت سوسیالیسم است که به عقیده کارشناسانش در مدخل کمونیسم قرار دارد، در این طرز فکر، عده‌ای از قبل برگزیده شده، برگزیده می‌شوند، تا با دیکتاتوری پرولتاریا، در تحقق آن مدینه فاضله ایده آلیستی تلاش کنند، و آن‌وقت برای درهم کوبیدن طبقات، طبقه‌ای جدید تشکیل

**صفحه=۹@

می‌دهند، که (میلوان جیلاس) در کتابی به همین نام «طبقه‌ی جدید» آن‌همه از ویژگی‌هایش سخن می‌راند.

وی که یکی از صاحب‌نظران این مکتب است و سال‌ها معاون حزبی مارشال تیتو بوده، در کتاب یاد شده، چنین می‌گوید: «پارلمان‌های کمونیستی قادر به اخذ کمترین تصمیمی نیستند، اعضای متملق و چاپلوس این پارلمان‌ها که با دقت فراوان از پیش وسیله‌ی حزب دست‌چین شده‌اند، نه امکان و نه جرات آن را دارند که مسائل را به دلخواه خویش چنانکه باید و شاید مورد بررسی و مداقه قرار دهند، چون انتخاب نمایندگان وابسته به آراء رای دهندگان نیست…» **زیرنویس=ص ۱۲۳ کتاب طبقه‌ی جدید ترجمه‌ی دکتر رضا.@.

و همچنین می‌گوید:

«… چون نظام کمونیستی بر پایه‌ی ریاست مآبی و تحمیل از بالا بنا شده است، لذا نمی‌تواند از بوروکراتیسم و سازمان متکی بر  سلسله مراتب شدید (هیرارشی) بر کنار بماند…» **زیرنویس=ص ۱۰۸ ماخذ قبل.@ و نیز می‌گوید:

«… انتخابات در کشورهای کمونیستی شبیه مسابقه‌ی اسب‌دوانی است که تنها یک اسب در آن شرکت دارد….» **زیرنویس=ص ۱۲۱ همین ماخذ.@.

**صفحه=۱۰@

در کتاب کمونیسم و دموکراسی از دکتر رضا **زیرنویس=ص ۵۶ و ص ۵۷٫@، چنین آمده:

«… درحالی‌که بدیهی‌ترین و عادی‌ترین حقوق انسانی پایمال شده است و دستگاه‌های شکنجه و عذاب طی سالیان دراز حتی نسبت به کمونیست‌ها و مسئولان امور دولتی از اختیارات وسیع و شگفت‌آوری برخوردار بوده‌اند، آیا باز از دموکراسی سیاسی در جوامع کمونیستی می‌تواند کمتر سخنی در میان باشد، هنگامی‌که حقوق اقلیت‌های ملی را پایمال می‌کنند و ملت‌هایی را گله وار از سرزمین گرم خویش بیرون و به مناطق سردسیر تبعید می‌کنند و هزاران زن و مرد و کودک بینوای ناتوان را در این نقل مکان‌های دهشت‌بار و در زیر فشار و شرایط زندگی غیرانسانی به چنگال سهمگین بیماری و مرگ می‌افکنند، دیگر چه جای سخن از دموکراسی سیاسی است… در کشورهای کمونیستی انتخابات کلیه‌ی دستگاه‌های حاکم از کوچک تا بزرگ صوری و فرمایشی است…»

هرگز، اسلام با این نوع حکومت هم روی خوش ‌نشان نمی‌دهد، زیرا که اولا حکومت مردم بر مردم، جز در مملکت خیال و توهم به وجود نیاید و ثانیا به نام مردم چه جنایت‌ها که به مردم نمی‌شود، و از طرفی «خفته را خفته کی کند بیدار؟»

**صفحه=۱۱@

پس اسلام چه حکومتی را می‌پذیرد؟

اسلام، حکومت قانون را بر مردم می‌پذیرد، ولی نه آن قانونی که زائیده‌ی مغز یک انسان باشد و بخواهد با محدودیت فکری خود برای همه‌ی انسان‌ها قانون وضع کند و به تمام مشکلاتشان سامان بخشد و نه قانونی که چند نفر انتخاب شده، تدوین کنند، زیرا در اولی استثمار فردی و در دومی استثمار دسته‌جمعی پدید می‌آید.

بلی، اسلام حاکمیت قانون الله را می‌پذیرد که (الیس الله باحکم الحاکمین). **زیرنویس=قرآن ۸/۹۵٫@.

قانونگذار اوست، او که بی‌نهایت است و بی‌نیاز، او که همه را خود آفریده است و از بهره‌کشی به نفع خویش مبری است، او که حکیم است و با توجه به خوی و سرشت‌ها و طبیعت‌های گونه‌گون، قانون وضع می‌کند.

پس در این حکومت، از استعمار و استثمار و استحمار انسان خبری نیست، انسان، انسان است و استحاله و مسخ برای او وجود نخواهد داشت.

در این حکومت سفیران الله یعنی پیامبران نقش بیانگری و اجرا دارند و بر قامت آنها لباس عبودیت پوشانده می‌شود تا از هر نوع خودخواهی و منفعت‌جویی برکنار باشند.

**صفحه=۱۲@

و ما اینک برای بازشناسی این مفهوم که پذیرش حکومت (الله) تا چه حد کارایی دارد و تا چه پایه به جامعه‌ای، گرچه اندک، توان و کوشش و جوشش می‌بخشد، به آیاتی چند از سوره‌ی کهف، مراجعه می‌کنیم.

در قسمتی از این سوره، به رزمندگان کهف اشاره می‌کند که چگونه با نیروی کم، بر ضد نظام حاکمشان عصیان کردند و چطور با تکیه بر حاکمیت خدا، با شرک و خرافه‌پرستی و جهل درافتادند و سرانجام با تلاشی توانمند اهریمن بی‌عدالتی و پندارگرائی را به زانو، درآوردند.

در قسمتی دیگر از فریادها و غریوها و نحوه‌ی حرکت و تلاش، این پیکارگران توحیدی، سخن می‌راند، تا به محمد (ص)  یعنی بزرگ‌ترین سفیر خداوندی و تمام مسلمانان جهان فرا دهد که باید حرکت کنید، اگرچه نیرویتان اندک باشد و باید بپا خیزید، اگرچه در برابر جباران مردمکش قرار گیرید، و باید مبارزه کنید و برای استقرار حق پی‌جویی نمایید اگرچه با پیچیدگی‌های جامعه‌ی شرک روبرو شوید.

در این داستان که برای بیداری همه‌ی نهضتگران اسلامی یاد شده، تعلیم می‌دهد که ای آزادگان تاریخ اسلام، بگوش باشید، که اگر نبرد و پیکار و جهادتان، رنگ خدائی به خود گرفت و از حاکمیت و قانون او، الهام پذیرفت جزء جزء حرکتتان دارای اثر خواهد بود، حتی خوابتان، عامل بیداری می‌گردد، و

**صفحه=۱۳@

فکرتان، عامل حیات و زندگی می‌شود.

در هشت آیه از آغاز این سوره، مقدمه‌ای را برای ورود به داستان اصحاب کهف، بیان می‌کند، که در این مقدمه به عبودیت محمد (ص) و استحکام ایدئولوژی و عقیده او یعنی قرآن و انذار و تبشیر و  عمل صالح اشاره می‌کند و به‌طور اختصار ولی گویا دو جامعه‌ی شرک و توحید را در برابر هم بر می‌نهد و آنجا که پیامبر در برابر پیچیدگی‌های جامعه‌ی شرک، آسیمه‌سر می‌شود، به طرح قانون تضاد می‌پردازد، و پس از آن به داستان یاران کهف، که از نظر زمان بر پیامبر مقدم بوده‌اند می‌پردازد و با یادی از آن پیشگامان توحیدی به محمد (ص) و یارانش، نیرو و حرکت می‌بخشد و به تمام جانبداران اسلام، بازمی‌نماید که راه شما، همان امتداد، راه رزمندگان گذشته است، آنها که با فریادهای عدالتخواهانه‌شان و حرکت‌های علمی و آگاهانه‌شان به جوامع بشری، نور و حرارت بخشیدند و در حقیقت عامل محرک تاریخ انسان‌ها گشتند.

و اینک به تفسیری بر آیاتی چند از سوره‌ی مبارکه‌ی کهف می‌پردازیم.

**صفحه=۱۵@

«الحمدلله الذی انزل علی عبده الکتاب…»

ستایش و حمد، سزاوار آن پروردگاری است که بر بنده اش محمد (ص) این کتاب (قرآن) را فرو فرستاد. در آغاز از عبودیت پیامبر (ص) سخن به میان می‌آورد، تا همان‌طور که قبلا بیان شد، هر نوع خودکامگی و سودجوئی شخصی را از او دور سازد، و او را در جامه‌ی بنده‌ای انتخاب‌گر ولی تسلیم معرفی نماید، آن‌چنان بنده‌ای که به اعتبار اختیارش فرمان‌بر واقعی خدا گشته و آن سان خدانگر شده که هیچ اثری از خودنگری در او نیست او (عبد) است و با توجه به اهمیت این لفظ، از دیدگاه قرآن، از هر نوع خودپرستی مبری است.

(عبد) یعنی رام  و مطیع یعنی آن‌کس که نهایت تعلل و

**صفحه=۱۶@

فروتنی را نسبت به معبود خود دارد.

(عبد) یعنی هموار، یعنی آن‌کس که تمام راه‌های وجودش را برای معبود هموار نموده است و متعبد الطریق یعنی هموار کننده‌ی راه. **زیرنویس=مفردات راغب اصفهانی واژه‌ی عبد.@.

حال اگر معبود (الله) بی‌نهایت باشد، بنده‌ی او عبدالله است و تمام راه‌های وجودش را برای آن ذات مقدس هموار نموده و در برابر قانون و فرمان او بدون کمترین خودبینی و خودپرستی نهایت خضوع و فروتنی را دارد و چون بنده‌ی بی‌نهایت است، خود بی‌نهایت گونه گشته. و اگر معبود شیطان و طاغوت باشد، بنده‌ی او، بنده‌ی شیطان و بنده‌ی طاغوت است که تمام راه‌های وجود خود را برای معبودش گشوده و هموار نموده و در برابر فرمان او نهایت خاکساری و ذلت را دارد.

ولی محمد (ص) عبد خدا و بنده‌ی الله است و درنتیجه تمام وجودش را در برابر خدا و قانون خدا، هموار نموده است.

قرآن کریم، نیز آنجا که می‌خواهد کامل‌ترین انسان‌های تاریخ را معرفی کند، آنان را با همین لفظ «عبد» یاد می‌کند. «لن یستنکف المسیح ان یکون عبدالله» **زیرنویس=قرآن ۱۷۲/۴٫@ (مسیح هرگز از اینکه بنده‌ی خدا باشد روی گردان نبود).

**صفحه=۱۷@

عبده زکریا **زیرنویس=قرآن ۲/۱۹٫@ – نوح انه کان عبدا شکورا **زیرنویس=قرآن ۳/۱۷٫@ – سلیمان نعم العبد **زیرنویس=قرآن ۳۰/۳۸٫@ – و اذکر عبدنا داود **زیرنویس=قرآن ۱۷/۳۸٫@ – و اذکر عبادنا ایوب **زیرنویس=قرآن ۴۱/۳۸ .@

و خلاصه ابراهیم و موسی و هود و صالح و شعیب و یعقوب و یوسف و اسحق و تمام طلایه داران کاروان توحید و سفیران راستین الهی با همین صفت یاد می‌شوند، زیرا به شهادت آخرین آیات سوره‌ی فجر، برای رسیدن به مرز عبودیت، باید از مرز اطمینان گذشت و از آن پس با راهوار نفس مطمئنه به‌سوی رضامندی از ساحت پاک خداوندی پیش تاخت تا از آن پس، رضایت خداوندی هم اعلام گردد و تازه صلاحیت ورود به مرز عبودیت صادر گردد که (یا ایتها النفس المطمئنه – ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی).

پس بندگی انسان از خدا، زیبنده ترین جامه‌ها و کامل‌ترین کسوت‌هاست که خدای انسان، بر تن رهروان این راه می‌پوشاند و آنان را از این رهگذر در اوج تکامل معرفی می‌نماید.

و محمد (ص) نیز یکی از این بنده‌هاست که در آغاز این

**صفحه=۱۸@

سوره با همین صفت از او یاد شده است، تا معلوم گردد که پیامبر اسلام (ص) همانند سایر مرزبانان توحید، از هر نوع (من پرستی) و (خودخواهی) و (خودکامگی) دور و بیزار است، این است ویژگی پیامبر (ص) که بر همین پیامبر، کتاب را فرو فرستاد.

اما کتاب

کتاب یعنی قرآن که خلاصه‌ی کتاب خلقت و کتاب علم خدا و منطبق با کتاب فطرت انسان است، گردآمده‌ی مجموعه‌ی ارزش‌هایی است که بر محمد (ص) فرو فرستاده شده، تا از رهگذر آن، معیارها و اصالت‌های یک انسان مترقی و یک جامعه‌ی توحیدی را بیان کند.

پس محمد (ص) در کنار کتاب، و سنت در کنار قرآن پس از او هم، عترتش در کنار کتاب.

کدام کتاب؟

الکتاب و لم یجعل له عوجا – قیما **زیرنویس=قرآن ۱/۱۸٫@.

کتابی را که دو ویژگی دارد:

۱-  لم یجعل له عوجا (هیچ کژی در آن نیست.)

۲- قیما (به‌پای دارنده است.)

**صفحه=۱۹@

در ویژگی اول، هر نوع کژی و ناراستی از آن دور گشته و در ویژگی دوم به قیامگری و کاربرد سازنده‌ی آن اشاره‌شده است.

در خصوصیت اول از کمال خود قرآن و در خصوصیت دوم از کمال بخشی قرآن یاد گشته است. و این دو خصوصیت، دو اصل ارزنده ای است که باید بر هر عقیده و آئین و روشی حاکم باشد، و این دو معیار، آن‌چنان ارزشمند است که می‌توان از طریق آنها، اصالت و صحت و استحکام و کارایی یک کتاب و محتوای یک عقیده را شناخت، هم کامل و هم کمال آفرین، هم بی‌عیب و هم عیب زدا، هم بی‌نقص و پابرجا و هم قیامگر و به‌پای دارنده.

حال بر بنده‌ای به نام محمد (ص) با آن صفات، کتابی بنام قرآن با این ویژگی فرو فرستاده شد.

برای چه؟

لینذر بأسا شدیدا من لدنه و یبشر المؤمنین **زیرنویس=قرآن ۲/۱۸٫@.

یعنی، تا از رهگذر این کتاب، گرفتاران را از گرفتاری شدید بیم دهد و گروندگان را بشارت دهد.

برای دو منظور، که این دو منظور، در تمامی رسالت انبیا و محتوای کتاب و عقیده‌ی آنان، متجلی و آشکار است.

۱- لینذر

**صفحه=۲۰@

۲- و یبشر

۱- برای انذار

۲- برای تبشیر

انذار یعنی بیم دادن و آگاه نمودن مردم از وضع فاسد زمانشان، یعنی ترساندن و آگاهاندن گرفتاران از نابسامانی و گرفتگی محیطشان و تبشیر یعنی بشارت دادن آنها به آینده‌ای درخشان و مژده دادن آنان به جامعه‌ای پاک و تکامل یافته. و این دو منظور که خلاصه‌ی رسالت تمامی  انبیا به‌ویژه محمد (ص) و فشرده‌ی کتب و عقاید آنان، به‌ویژه قرآن است،  دارای شرایطی است:

الف – شرایط انذار کننده (منذر)

۱- منذر باید از جامعه‌اش شناسایی کامل داشته باشد، یعنی به زیر و بم و فراز و نشیب محیطش، و تمام جریانات و حوادث و رویدادهای آن آگاه باشد، زیرا با بی شناختی و ناآگاهی نمی‌توان جامعه را از اوضاع و احوال داخلیشان بیم داد.

۲- بیم دهنده باید تباهی و تبهکار و همچنین مراکز فساد را خوب بشناسد به‌ویژه کارگردانان و عوامل تباهی را، آنها که هر لحظه با نقشه‌های پشت پرده‌ی خود، کانونی جدید برای فسادی جدید می‌زایند و هر آن، در رحم ناپاک  فکرشان. طرحی تازه برای آلوده‌تر کردن جامعه می‌پرورانند.

۳- ترساننده باید برای ریشه‌کن ساختن فساد و از اراده‌ای راسخ و عزمی پرتوان برخوردار باشد، که در برخورد

**صفحه=۲۱@

با پیچیدگی‌های و مشکلات جامعه و زجر و تهدیدهای گردنکشان آن نهراسد، نه بجای آنکه بترساند، خود بترسد.

ب-  شرایط بشارت دهنده (مبشر)

۱- بشارت دهنده باید از آئین و روشی خلاق و علمی و محتوایی غنی و کارآمد برخوردار باشد.

۲- باید برای پیاده کردن قوانین خود و اجرای آنها، طرح و نقشه‌ای دقیق و آگاهانه داشته باشد، تا بتواند از این رهگذر فرد صالح بسازد و از اجتماع افراد صالح، جامعه‌ای صالح پدید آورد. و آنگاه فرد و جامعه‌ی صالح با معیارها و اصالت‌های نوین خود، به‌سوی تعالی و تکامل راستین حرکت کند.

این است رمز انذار و تبشیر و میزان کاربرد آنها که بر رسالت تمامی انبیا و محتوای کتب و عقایدشان، حاکم بوده است. حال محمد (ص) با کتابی فرستاده شده که هیچ نقصی ندارد تا بتواند نقص‌ها را بزداید و قیم است تا بتواند قیام و حرکت بخشد و علاوه بر آن آمده است تا مردم را از وضع موجود زمانشان از فسادشان، از ظلمتشان و از ذلتشان بترساند و آگاه کند و از آن پس، سخن پذیران و گروندگانی را که به گفتارش گوش فرا می‌دهند و با زمینه‌ای درون جوش به راهش دل می‌بندند، به جامعه‌ای پاک و متعال بشارت دهد و البته این بشارت ویژه آن‌هایی است که زمینه پذیرش دارند و عاشقانه برای نابود کردن

**صفحه=۲۲@

عوامل تباهی تلاش می‌کنند یعنی در حقیقت صالح‌اند و به صلاح عمل می‌کنند.

و یبشّر المؤمنین الذین یعملون الصالحات (و بشارت دهد پذیرندگانی را که به صالحات عمل می‌کنند).

عمل صالح چیست؟

از جانب کژ اندیشان بر پیکر هیچ مفهومی، همچون عمل صالح، تاکنون ضربه وارد نیامده و هیچ مفهومی هم مثل معنای راستین عمل صالح، تاکنون بر پیکر کژ اندیشان وارد نساخته است.

چرا؟

برای این به مفهوم عمل صالح، تاخت و تاز شده که هر کس از هر راهی می‌رسید و ناآگاهانه دست به هر کاری می‌زد، با یک توجیه ساختگی آن را صالح می‌پنداشت، مثلا، در گوشه‌ای می‌خزید و در زاویه‌ای فقط به ذکر و وردی مشغول می‌شد، از خلق می‌برید و بی‌هیچ مسئولیت اجتماعی زیست می‌کرد، از فقر و گرسنگی و درد و غم جامعه بی‌خبر بود، و از زجرها و شکنجه‌ها و تهدیدها و تبعیدها و کشتارهایی که از رهگذر غارتگران حرفه‌ای بر مستضعفین جامعه می‌رفت، ناآگاه و بی‌اطلاع بود و آنگاه هم که خبردار می‌شد با لفظ (پناه بر خدا)یی کارش را می‌ساخت.

**صفحه=۲۳@

یا حریصانه به جمع مال می‌پرداخت و زراندوزانه بی‌هیچ فکر حرام و حلال بر روی هم می‌انباشت و گه گاهی هم جلسه‌ای و هیأتی برپا می‌کرد و سوری می‌داد و سوری می‌خورد و همه را به حساب «کلوا من طیبات ما رزقناکم» می‌گذاشت و از این‌رو، خود را صالح می‌پنداشت و یا آنگاه که می‌خواست برای یک امر اجتماعی قیام کند، بدون آنکه بداند صهیونیسم بین‌المللی با هستی او چه می‌کند، و پنتاگونیسم جهانی، برای ربودن موجودیتش چه نقشه‌ها در سر می‌پروراند؟ بپا می‌خواست.

ولی برای چه؟ برای انتقام نه برای انتقاد،

برای تهمت زدن و دشنام دادن و اهانت نمودن و خلاصه عقده خالی کردن، برای کوبیدن مراد دیگری و دوستی به مراد خود چسبیدن و درنتیجه از جهان‌بینی اسلامی و فرهنگ قرآنی دور ماندن.

و خلاصه از هرکدام هم که می‌پرسیدی، عمل خود را صالح می‌پنداشت و اعمال کودکانه‌ی خود را خدائی اعلام می‌داشت. و از همین جهت بود که ضربات جانکاه و کوبنده‌ای از سوی این کژاندیشان بر پیکر مفهوم عمل صالح وارد می‌شد. ولی شناخت قرآنی و حقیقی این لفظ، آن‌چنان حرکت بخش و سازنده است که پای هر توجیهی را می‌بندد و هر دستاویز غلطی را قطع می‌کند و بر پیکر هر کژاندیش و پندارگرائی ضربات کوبنده وارد می‌سازد.

عمل صالح، در معنای قرآنی‌اش یعنی عمل بجا و ثمربخش

**صفحه=۲۴@

توضیح- قوانین اسلامی، بر دو دسته است:

قوانین پیشرو – قوانین پیرو

قوانین پیشرو، آن‌هایی است که ثابت است و غیرقابل تغییر، یعنی همه زمانی است و همه مکانی.

ولی قوانین پیرو، به اعتبار معیارهای کلی اسلامی، در زمان‌های گونه‌گون و با شرایط مختلف تغییر می‌کند، مثلا اصل وجوب نمازهای شبانه‌روز، از قوانین پیشرو و ثابت است، ولی وقت و نحوه‌ی خواندن آن در شرایط گونه‌گون فرق می‌کند، گاهی نماز اول وقت مستحب و گاهی آنجا که کار ضروری‌تری در پیش است، حرام می‌باشد.

وجوب روزه و حج و سایر عبادات اسلامی، اصلی ثابت و پیشرو است ولی نحوه‌ی آن با توجه به ضوابط اسلامی در زمان و مکان و شرایط مختلف تغییر می‌یابد. پس نمی‌توان با قاطعیت گفت که کدام عمل صالح است و کدام عمل فاسد، بلکه باید بر زمان و مکان و شرایط و کیفیت انجام آن کاملا آگاهی داشت، و لذاست که باید گفت لازمه‌ی عمل صالح، آگاهی و علم است، و این نوع عمل است که به اعتبار نو بودنش، اسلام را در تمام زمان‌ها و مکان‌ها، پویا و سازنده و زنده و زاینده می‌سازد و از ایستائی و مرگ نجات می‌بخشد.

پس عمل صالح یعنی عمل بجا و عمل ثمربخش، و مسلم است آن‌کس که بخواهد عملش بمورد باشد باید از شناخت همه‌جانبه ای برخوردار باشد، زیرا ممکن است انسان مؤمن ولی

**صفحه=۲۵@

بی شناخت عملی را انجام دهد که به خیال خود صد درصد عمل صالح است. لیکن از آنجا که از شناخت و آگاهی بی‌بهره بوده است، این عمل بیجا صورت گرفته و بجای عمل صالح عملی فاسد انجام داده باشد، علی (ع) می‌فرماید: «من اتجر بغیر علم فقد ارتطم فی الربا ثم ارتطم». **زیرنویس=شرح لمعه.@.

یعنی آن‌کس که بی شناخت به تجارت پرداخت حتما بگرداب ربا فرو خواهد رفت- بنابراین عمل صالح یک مفهوم کلی است که در شرایط گوناگون و زمان‌ها و مکان‌های مختلف قیافه‌های مختلف به خود می‌گیرد، زیرا عمل صالح دارای یک بعد تنها نیست که با توجه به رویدادهای گونه‌گون اجتماعی به‌صورت یکنواخت و تکرار انجام گیرد، بلکه دارای ابعاد گونه‌گون است که در برابر پدیده‌های مختلف چهره‌های گوناگون می‌یابد.

یکی از مسائلی که در اسلام مورد تائید و تأکید است و هم‌اکنون ترک شده مسئله‌ی اعتکاف است که از عبادات پر ارج اسلامی بشمار می‌رود. اعتکاف یعنی چند روزی را در مسجد بسر بردن، روزها به روزه و شب‌ها به قیام و دور از غوغای ماده گرایی‌ها به تزکیه خویشتن پرداختن و در حضور خداوند و در سرزمینی مقدس آمادگی بیشتر یافتن و با روحی پاک‌تر و روانی تابناک‌تر به درون جامعه آمدن و خلاصه این اعتکاف یعنی مرخصی

**صفحه=۲۶@

چند روزه از دنیای مادیگری و تجدید قوا در کنار دریای بیکران معنویت‌ها و سرشار شدن و مجددا برای کار و فعالیت و خدمت به جامعه بازگشتن، اعتکاف یعنی در جوّی مقدس با خود خلوت کردن و خویشتن را شناختن و از خلأهای خود آگاه شدن و به بازآفرینی خود پرداختن، و بنا به نیاز فرد، در هر ماه یا هر سال یا حداقل چند بار در دوران عمر انجام می‌گیرد.

حسن بن علی(ع) در حال اعتکاف بود، آخرین لحظات اعتکاف را می‌گذراند، که انسان پریشان‌حالی به مسجد آمد و در مورد حوائجش از او استمداد کرد و از حسن بن علی(ع) خواست که هم‌اکنون به کمک او بشتابد، امام اعتکاف را شکست و برای انجام نیاز آن مرد از مسجد خارج شد. قبل از خروج از مسجد شخص دیگری که با امام به اعتکاف پرداخته بود، راه را بر امام سد کرد، و گفت دمی چند بیشتر نمانده است که زمان اعتکاف پایان‌پذیرد، این مرد را رها کن و برای اینکه در شماره معتکفین محسوب شوی و از ثواب و اجری زیاد برخوردار گردی به او و خواسته‌هایش اعتنا مکن، ولی امام که در برابر نیاز یک مسلمان قرار گرفته بود، اعتکاف را که تا لحظه‌ای پیش برای او عملی صالح بود، هم‌اکنون ادامه‌اش را عملی فاسد می‌شناسد، و برای رفع نیاز آن مسلمان، که فعلا عمل صالح همین است، از مسجد خارج می‌شود، و در هنگام خروج چنین می‌فرماید که از پدرم شنیدم که او از رسول اکرم (ص) نقل کرد. «هر کس حاجت

**صفحه=۲۷@

برادر مؤمنش را برطرف کند، همچون کسی است که ۹ هزار سال عبادت خدا را بکند درحالی‌که روزها به روزه و شب‌ها به دریوزه باشد» **زیرنویس=سفینه البحار در لغت حوج.@.

حج یکی از بزرگ‌ترین عبادت‌های اسلامی است که اگر با بینش اسلامی صورت گیرد، قادر است از موجودی ددمنش و حیوان صفت انسانی والامقام بسازد، که بتواند در جایگاه انبیا بایستد و کار پیامبرانه انجام دهد **زیرنویس=برای اطلاع بیشتر به آخرین قسمت از خطبه‌ی ۱ نهج‌البلاغه مراجعه فرمانید.@ و همچنین این توان را دارد که انسان تعالی یافته را متعالی‌تر نماید.

و اینک حسین بن علی (ع) به‌عنوان یک عمل صالح به مکه آمده است، تا در این کنگره عظیم اسلامی شرکت کند، و از این خانه‌ی مقدس به نام مسجدالحرام و این سرزمین‌های ساده ولی شکوهمند به نام عرفات و مشعر و منی که یادآور بندگی‌ها و نیایش‌های بیداردلانی همچون ابراهیم (ع) و اسماعیل (ع) و محمد (ص) و علی (ع) بوده است، توشه‌ها برگیرد و خود را در زیر بارش فیض‌ها و رحمت‌های خداوندی بارورتر سازد. ولی آنگاه که می‌یابد، یاوگیان اموی بسیج شده‌اند تا به امر حاکم پلیدشان یعنی یزید در این سرزمین پاک یعنی در سرزمین بندگی خدا او را به بندگی

**صفحه=۲۸@

یزید دعوت کنند، و در این مأمن آزادی او را به اسارت کشند، و اگر تن به ذلت و خواری نداد او را بکشند، و از طرفی می‌یابد که کشته شدنش در این خانه، امنیت دیرینه آن را می‌شکند، و اختناق و رعب را از طرف دژخیمان اموی بر مردم بیشتر می‌کند و هم‌اکنون زنده بودنش عمل صالح است تا چندی دیگر بماند و راه را برای تمام انقلابیون تاریخ هموار کند، و راه و رسم آزادی و آزادگی را به آزادگان تاریخ بنمایاند، و شیوه‌ی فریاد کشیدن و  غریو سردادن را به تمام مظلومان و مستضعفین تاریخ بیاموزد.

لذا حج را نیمه‌تمام می‌گذارد، زیرا که اتمام حج در این حال عمل غیر صالح است، و ماندنش هم‌اکنون در این سرزمین، فساد را توجیه می‌نماید، آن‌هم در کنار زاهد نمایان حرفه‌ای و ناآگاهی که بی شناخت حوادث به ذکر و ورد خود مشغول‌اند و بی درک این نکته که دزد به خانه آمده است، تا هستی آنها را ببرد، به نماز و نیاز بی‌روحی که سپر ورشکستگی آن‌هاست اشتغال دارند.

و نه فقط او چنین کرد بلکه پیامبر اکرم (ص) نیز آنگاه که می‌یابد ماندنش در مکه عملی غیر صالح است، از همین سرزمین دور می‌شود، و از این پایگاهی که یادآور هجرت ابراهیم و اسماعیل و هاجر و قبل از آنها آدم ابوالبشر است، به محل دیگر هجرت می‌کند. آری این است رمز عمل صالح که با توجه به‌کلی بودن مفهومش و جهت‌گیری‌ها و تغییر و تبدیل‌های گونه‌گونش در زمان‌ها و مکان‌های مختلف از فرسودگی و پوسیدگی تکرار در امان است و

**صفحه=۲۹@

حالت دینامیکی و پویائی خود را در تمام شرایط حفظ می‌کند.

حال اگر کسی بر تکرار و یکنواخت بودن اعمال ظاهراً اسلامی ایراد گیرد، در حقیقت به یکنواخت بودن اعمال یک دسته از مسلمانان حرفه‌ای ایراد گرفته است که بی‌هیچ  شناخت علمی یکسری از اعمال را بی‌توجه به شرایط زمانی و مکانی گوناگون مرتباً تکرار می‌کنند، و شگفتا که تصور هم می‌کنند، عمل صالح انجام می‌دهند. درحالی‌که عملشان عین فساد است، آخر چگونه ممکن است در جای سکوت، سکوت عمل صالح باشد، و در موقع فریاد هم، سکوت، عمل صالح باشد. و در موقع صلح، صلح عمل صالح باشد و در زمان جنگ هم، صلح عمل صالح باشد.

و با ضرورت ماندن، ماندن عمل صالح باشد و با ضرورت هجرت باز هم ماندن عمل صالح باشد. ولی می‌بینیم که عمل صالح چنین نیست و به اعتبار و ابعاد گوناگون و جلوه‌های متعددش پیوسته تحرک و نشاط و خلاقیت و پویائی خود را حفظ می‌کند و اجازه نمی‌دهد تا مرگ ناشی از توقف و پوسیدگی او را به کام خود بکشاند، که در غیر این صورت عمل هست ولی نه با قید صالح بلکه با قید فاسد و بدیهی است که خداوند عمل تبهکاران را اصلاح نخواهد کرد، «ان الله لایصلح عمل المفسدین» **زیرنویس=قرآن ۸۱/۱۰٫@.

«ام نجعل الذین امنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین

**صفحه=۳۰@

فی الارض». **زیرنویس=قرآن ۲۸/۳۸٫@

آیا گروندگانی را که به اعتبار حاکمیت ایمانشان عمل صالح انجام می‌دهند، با تبهکاران در زمین یکسان قرار داده‌ایم؟ البته نه. آیا آنها که به علت ایمان راسخشان از شناخت صحیح و درنتیجه عمل صالح برخوردارند، با آنها که در اثر خام پروری و ناآگاهی خود عمل فاسد انجام می‌دهند برابرند؟ هرگز.

در جامعه‌های انسانی انواع گرایش‌ها و آمیزش‌ها وجود دارد، گرایش‌های اقتصادی، نسبی، سببی، و اختلاط‌های خانوادگی، قبیله‌ای، نژادی و غیره و به دنبال این اختلاط‌ها و گرایش‌ها هزاران نوع عمل پدید می‌آید و هزاران پدیده و رویداد صورت می‌گیرد.

قرآن کریم غالب این گرایش‌ها و اختلاط‌ها را مردود و باطل و ناشی از تباهی و ظلم می‌داند، به‌جز گرایش‌های یک دسته آن‌هم کسانی که ایمان آورده‌اند و به اعتبار شناخت ایمانی‌شان عمل صالح انجام می‌دهند که البته تعداد این دسته را هم اندک می‌داند، یعنی آنها که با آگاهی کاملی به میدان عمل وارد می‌شوند و با شناخت ویژگی‌های زمانی و مکانی حرکت می‌کنند.

«وان کثیرا من الخطاء لیبغی بعضهم علی بعض الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم». **زیرنویس=قرآن ۲۴/۳۸٫@.

**صفحه=۳۱@

و همانا بسیاری از آمیزندگان یک جامعه بر یکدیگر ظلم می‌کنند مگر کسانی که ایمان آورده‌اند و عمل صالح انجام می‌دهند درحالی‌که تعداد آنها اندک است.

پس مشکل این نیست که ما در اعمال خود خشن یا مهربان باشیم، و مهم نیست که عملی انجام دهیم، بلکه مهم آن است که عمل صالح انجام دهیم.

ارزیابی عمل صالح

در میان انبوه آیاتی که از آثار و سرانجام عمل صالح سخن  می‌گوید، ۶ آیه در ارزیابی فردی عمل صالح و یک آیه در ارزیابی اجتماعی عمل صالح بچشم می‌خورد و بقیه از سرانجام شکوهمند عمل صالحی که فرد یا جامعه‌ای انجام می‌دهد سخن می راند.

حال اگر فرد یا جامعه‌ای عمل صالح انجام داد و به دنبال کارآئی‌اش این نتایج پدید آمد، عمل آن فرد یا آن جامعه صالح بوده است و اگر این آثار بروز ننمود، اعمال آن فرد یا جامعه غیر صالح و غیرمنطقی بوده است و نتیجه‌اش درد بالای درد، سختی بالای سختی و عذاب بالای عذاب خواهد بود. «زدناهم عذابا فوق العذاب بما کانوا یفسدون». **زیرنویس=قرآن ۸۸/۱۶٫@.

**صفحه=۳۲@

آثار فردی عمل صالح

۱- ایمان و عمل صالح باید انسان را در مسیر تکامل هدایت کند، مفاهیم: چه کنم؟ چه کنم؟ چه باید کرد؟ چه باید شد؟ آنگاه که به‌عنوان یک شک سازنده، در مدخل عمل صالح قرار نگیرد و در حقیقت توقفگاه باشد نه گذرگاه، فرزندان خلف یأس و ناامیدی خواهد بود و پیداست که انسان مأیوس یعنی انسان بی‌تحرک.

گر مرد رهی میان خون باید رفت++

از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس++

خود راه بگویدت که چون باید رفت **زیرنویس=عطار نیشابوری.@.

پس اگر عمل انسان صالح باشد باید ایمان حاکم بر عملش پیوسته راه گشا و راهنمای آن فرد به‌سوی هدایت کامل‌تر گردد که:

«ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات یهدیهم بربهم بایمانهم.»

(همانا کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، پروردگارشان بهمان ایمانشان هدایتشان خواهد کرد.) (قرآن، ۱۰/۹)

۲- ایمان و عمل صالح باید وسیله‌ی خروج از مرز ظلمت و ورود به مرز نور گردد، آری نور، یعنی والاترین سلاح برای

**صفحه=۳۳@

درهم شکستن سپاه ظلمت یعنی مهم‌ترین وسیله‌ی دیدن و دریافتن و چه زیبا می‌گوید «یکی از خصایص طلوع آفتاب این است که  ما را به همه‌ی وحشت‌های شبانه‌مان می‌خنداند، زیرا چیزی که هنگام شب ترس است، هنگام روز کنجکاوی است» **زیرنویس=بینوایان ویکتور هوگو ص ۴۸۸ ترجمه‌ی مستعان.@ پس ایمان و عمل صالح ظلمت شکن است و نور آفرین.

«لیخرج الذین آمنوا و عملوا الصالحات من الظلمات الی النور» (تا اینکه آن‌هایی را که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، از تیرگی‌ها به‌سوی نور خروج بخشد).

۳- ایمان و عمل صالح باید پوششگر زشتی‌ها باشد.

گاهی سخن از مسخ انسان و تبدیل او به حیواناتی همچون بوزینه و خوک است و زمانی سخن از کمال انسان و تحولش از درنده‌خوئی به فرشته‌خویی است و این هر دو تحول مولود دو نوع عمل فاسد یا صالح است، مسخ انسان نتیجه‌ی عمل فاسد، یعنی عمل بی‌ثمر است و کمال انسان نتیجه‌ی عمل صالح، یعنی عمل ثمربخش است.

ایمانی که عمل صالح به همراه دارد همچون سرپوشی است که پلیدی‌ها را محو و مستور می‌سازد و همانند اکسیری است که سیئات را به حسنات و بدی‌ها را به نیکی‌ها تبدیل می‌کند.

الف- والذین آمنوا و عملوا الصالحات لنکفرن عنهم سیئاتهم **زیرنویس=قرآن ۷/۲۹٫@

**صفحه=۳۴@

آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ما سیئات آنان را می‌پوشانیم.

ب- من تاب و عمل عملا صالحا فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات **زیرنویس=قرآن ۷۰/۲۵٫@ آنها که از راه باطل خود بازگشت نمایند و با ایمان بپروردگار، عمل صالح بجای آورند، پس خداوند سیئات آنان را به حسنات مبدل خواهد کرد.

۴- ایمان و عمل صالح باید هر نوع ظلم و نقصی را از انسان دور سازد.

مهم‌ترین عامل بازدارنده‌ای که راه عدل و کمال را بروی انسان می‌بندد و او را از ورود به حریم عدالت و تکامل بازمی‌دارد ترس از ظلم و هضم است، ظلم یعنی ستم- تبهکاری- باطل و هر چیز که در موضع حقیقی خود قرار نگرفته است، و هضم یعنی نقص، کم شدن کمبود و هر شکستگی و شکافی که سستی و نقصان ایجاد کند (الهضم شدح ما فیه رخاوه) **زیرنویس=مفردات.@ – (النقص) **زیرنویس=مجمع البیان.@ پس ظلم ضد عدل و هضم ضد کمال است و انسان مؤمنی که عمل صالح انجام می‌دهد باید از ظلم و هضم نهراسد زیرا اگر هراس

**صفحه=۳۵@

داشته باشد چگونه می‌تواند در رفع ظلم و هضم قیام کند- نهضتگران بزرگ تاریخ که برای نابود کردن ظلم و از بین بردن هضم بپا خواستند و بر ارکان وجود تبهکاران و نقصان گران لرزه افکندند، بدان جهت بود که از ظلم و هضم وحشتی نداشته‌اند، زیرا باوجود ایمانی سرشار و توانمند از عمل صالح نیز برخوردار بوده‌اند.

«و من یعمل من الصالحات و هو مؤمن فلا یخاف ظلما و لا هضما» **زیرنویس=قرآن ۱۱۲/۲۰٫@ و آن‌کس که باوجود ایمان از عمل صالح نیز بهره‌مند‌است از هیچ ظلم و هضمی نمی‌هراسد.

۵- ایمان و عمل صالح باید زندگی پاکی را برای انسان به ارمغان آورد.

تولستوی در کتاب «اعترافات خود» زمان قبل از ایمانش را به خدای بزرگ چنین بازگو می‌کند: (احساس  می‌کردم که همه‌چیز در زندگی من در حال ویرانی است، حتی پایه و اساس اعتقادات من در حال فروریختن بود و احساس می‌نمودم که رو به ویرانی می‌روم، در زندگی من هیچ جریان مساعدی وجود نداشت، به پروردگار ایمان نداشتم بدین جهت هر شب قبل از خوابیدن اطمینان حاصل می‌کردم که طنابی در اطاقم وجود نداشته باشد، زیرا می‌ترسیدم که نیمه شب خود را بدار بزنم، به شکار نمی‌رفتم، زیرا

**صفحه=۳۶@

بیم داشتم که تصادفا به زندگی رقت‌بار خود پایان دهم) **زیرنویس=به نقل از صفحه‌ی ۲۴۷ کتاب ندای سیاه تألیف لوتر کینگ ترجمه‌ی کیا.@.

آری فرار از نابودی و وصول به یک حیات نوین که در آن از ناپاکی‌ها اثری نباشد،  همیشه به دنبال ایمان و عمل صالح پدید می‌آید و ورود به سرمنزلی که در فضایش پاکی و جاودانگی موج زند، جز از رهگذر ایمان و عمل صالح امکان‌پذیر نیست.

پس باید ایمان و عمل صالح چنین حیات طیبه‌ای را به همراه داشته باشد و اگر انسان به این سرزمین قدس رهنمون نشد باید بداند که ایمانش ایمان راستین نبوده و عملش با قید صالح صورت نگرفته است، زیرا که «من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینه حیوه طیبه». **زیرنویس=قرآن ۹۷/۱۶٫@.

(هر انسانی اعم از زن و مرد که مؤمن بود و عمل صالح انجام داد او را به‌سوی حیات پاک و شکوهمند زنده می‌سازیم).

۶- ایمان و عمل صالح باید دوستی خداجویانه ایجاد کند، چرا انسان‌ها فطرتا از اعمال بزرگ رادمردان لذت می‌برند، و از شنیدنش به هیجان می‌آیند، این شور و حرارتی است که از ایمان راسخ آنان و عمل صالحشان ایجاد می‌گردد، همانا رمز ایمان و کاربرد عمل صالح است که تا واپسین حیات سینه‌ی زمان را می‌شکافد

**صفحه=۳۷@

و به جلو می‌راند. گونه‌های مثبت تاریخ را می‌سازد و بازشناسانش را به حرکت وامی‌دارد. ابراهیم- موسی- عیسی- محمد (ص)- علی و حسن و حسین (ع) هم‌اکنون در میان ما نیستند ولی کارایی ایمان و عمل صالحشان شورآفرین دل‌های خفته و حیات‌بخش جان‌های مرده است و این است رمز دوست داشتن آنها و حب و عشق شدید به آنها که نتیجه‌ی ایمان پاک و اعمال تابناکشان می‌باشد. «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا» **زیرنویس=قرآن ۹۶/۱۹٫@ (همانا کسانی که ایمان آوردند و به عمل صالح پرداختند، به‌زودی خدای رحمان آنان را محبوب گرداند).

آری بشریت به رادمردان گذشته عشق می‌ورزد و در برابر عظمت و جلالشان فروتنی می‌کند، اگرچه نمرودها و فرعون‌ها و قیصرها و ابوجهل‌ها و معاویه‌ها و یزیدها برای نابودی نام و کتمان فضائلشان همراز و همساز گردند.

فکر آن باشد که بگشاید رهی++

راه آن باشد که بنماید شهی

شاه آن باشد که از خود شه بود++

نی به مخزن‌ها و لشگر شه شود

تا بماند شاهی او سرمدی++

همچو عزّ دین ملک احمدی

**صفحه=۳۸@

تا قیامت نیست شرعش را زوال++

گشته دور از ملک او عین الکمال **زیرنویس=دیوان مثنوی جلد ۲ صفحه‌ی ۱۸۴٫@.

 

این‌ها بود آثار ایمان و عمل صالح که با توجه به توضیحات یاد شده این‌چنین خلاصه می‌گردد:

۱- ایمان و عمل صالح راهنما و راه گشای فرد به‌سوی هدایت برتر می‌شود.

۲- ایمان و عمل صالح وسیله‌ی خروج انسان از ظلمت به‌سوی نور می‌گردد.

۳- ایمان و عمل صالح دم بدم سیئات را محو و به حسنات تبدیل می‌کند.

۴- ایمان و عمل صالح هرگونه هراس از ظلم و هضم را نابود می‌سازد.

۵- ایمان و عمل صالح انسان را به حیات طیبه رهنمون می‌گردد.

۶- ایمان و عمل صالح برای انسان محبوبیت ایجاد می‌کند.

پس اگر ایمان و عملی این آثار و نتایج را به دنبال داشت، آن ایمان، ایمان حقیقی وان عمل، عمل صالح است والا نه. وانگاه که افرادی با ایمان و با عمل صالح به وجود آمدند، جامعه‌ای با ایمان و با عمل صالح پدید خواهد آمد، و علاوه بر آنکه از اثرات فردی آن بهره‌مند می‌گردند، اثرات اجتماعی عظیمی را

**صفحه=۳۹@

نیز به همراه خواهد داشت، که البته به اعتبار جهان‌شمول بودن آن باید نتایج آنها را آثار اجتماعی ایمان و عمل صالح دانست.

آثار اجتماعی عمل صالح

در یک آیه از اثرات اجتماعی و تکاملی ایمان و عمل صالح سخن به میان آمده است و ۳ اثر عظیم را برای جامعه‌ای مؤمن که به اعتبار حاکمیت ایمانش عمل صالح نیز انجام می‌دهد بازگو نموده است:

«وعدالله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم» **زیرنویس=قرآن ۵۵/۲۴٫@.

(و خداوند به کسانی که از شما ایمان آرند و عمل صالح نمایند وعده‌ی خلافت در زمین داده است، بمانند خلافت پیشینیان صالح شما.

«و لیمکنن لهم دینهم الذی دینهم ارتضی لهم» **زیرنویس=قرآن ۵۵/۲۴٫@. (و علاوه بر آن خلافت، دین پسندیده آنان را تمکن و تسلط بخشند.» و لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا» **زیرنویس=قرآن ۵۵/۲۴٫@.

(و انواع هراس‌هایشان را به امنیت مبدل نماید).

۱- استخلاف در زمین بمانند استخلاف امت‌های صالحه‌ی

**صفحه=۴۰@

گذشته.

مراد از استخلاف خلافت آن‌کسانی است که پس از ایمان به عمل صالح قیام می‌کنند، و دست یافتن آن گروه توانمند است بر خزائن زمین. خلافت از که؟ از جانب خدای بزرگ  و بمانند  که؟ بمانند امت‌های صالح گذشته و این است ویژگی ایمان و عمل صالح که این‌چنین مجتمع شوکتمند و با اقتداری را که از چنان خلافت عظیم و اقتدار سرشاری برخوردار است پدید می‌آورد.

۲- تمکن و استقرار دین و روش پسندیده آنها

مقصود از تمکن ثبات و استقرار چیزی است بدون اندکی تزلزل و اضطراب- در مرحله‌ی دوم سخن از استقرار دین و حاکمیت عقیده‌ی آنها است سخن از چیرگی و غالبیت ایدئولوژی و ثبات فکر و فرهنگ و تمدن آن خلافت یافتگان در زمین است و این پیروزی عقیده به اعتبار بهروزی ایمان و عمل صالح است.

۳- مرحله‌ی سوم مرحله‌ی تبدیل ناامنی‌های آنان به امنیت و تبدیل خوف‌ها و ترس‌هایشان به اطمینان و ایجاد هر نوع آرامش  برای آنان است. بدانسان که از هیچ دشمن داخلی و خارجی نهراسند و هیچ منافقی از درون، و هیچ کافر و مشرکی از برون نتواند ارکان پرتوان این اجتماع عظیم را فرسوده سازد و بر موجودیت آنان لرزه افکند.

حال تصور کنید چنین جامعه‌ی توحیدی که از طرفی بال‌های قدرت خویش را بر فراخنای زمین افکنده و عقیده‌ی توانمند خود

**صفحه=۴۱@

را حاکمیت بخشیده و از طرفی به تمام وحشت‌ها- اضطراب‌ها- تردیدها- دلهره‌ها- و تمام ناامنی‌ها دورباش داده و خلاصه از درون خود حل تضاد نموده و با صفوفی منظم و گروه‌هایی متشکل همچون (بنیانی مرصوص) از نفوذ مکرها- خدعه‌ها- و تهاجم‌های دشمن جلوگیری نموده چگونه جامعه‌ای ست؟ جامعه‌ای است که بی‌هیچ یک از مظاهر خودپرستی می‌توان در آن به خداپرستی پرداخت و اجتماعی است که بی‌هیچ تظاهری از شرک می‌توان در آن به عبادت الله اشتغال یافت و بدین‌جهت است که پس از بحث درباره‌ی حالات سه‌گانه‌ی آن جامعه یعنی:

الف- خلافتشان در زمین

ب- استقرار و انتشار عقیده‌ی موردپسندشان

ج- تبدیل ترس‌هایشان به امنیت

بلافاصله می‌فرماید «یعبدوننی لایشرکون بی شیئا» **زیرنویس=قرآن ۵۵/۲۴٫@. یعنی باوجود این ویژگی‌های بپرستش من قیام کنند و هیچ‌چیز را شریک برای من قرار ندهند – و چنانچه می‌بینیم «شیئا» به‌صورت نکره آمده است که هر نوع شرک را به‌طور عموم و به‌طور مطلق در بربگیرد، یعنی بی‌هیچ نوع شرک بپرستش خدا برخیزند.

البته از دیدگاه جامعه‌شناسی قرآن وجود چنین جامعه‌ای تحقق خواهد یافت زیرا که وعده‌ی خداست و وعده‌های خدا

**صفحه=۴۲@

تخلف‌ناپذیر است که «ان الله لایخلف المیعاد» **زیرنویس=قرآن ۹/۳٫@.

لیکن از طرفی چنین جامعه‌ای پدید نخواهد آمد مگر اینکه مردان و زنان با ایمان که از کاربرد عمل صالح نیز برخوردارند گرد هم آیند و چنین جامعه تکامل‌یافته‌ای را به وجود آورند و اگرچه تشکیل چنین جامعه‌ای برای امت اسلامی در هر زمان که صالح گردند، امکان‌پذیر است، ولی مصداق اعلای این مجتمع پاک به‌طوری‌که در روایات اسلامی هم دلالت بر آن دارد در زمان حکومت حقه‌ی الهیه یعنی زمان ظهور مهدی (ع) که والاترین نوع رهبری جهانی برای او ذکر شده تحقق خواهد یافت.

و اینک به مختصری از انبوه آن روایات اکتفا می‌کنیم از آن جهت تا بدانیم که:

۱- خلقت انسان بیهوده نیست و بر طبق نظام سنت، حکومت باطل از بین رفتنی است.

۲- حکومت خودکامگی با تمام ساز و برگش در برابر ایمان و عمل صالح زبون و ناتوان است.

۳- اگر از عدل خشنودیم و از ظلم ناخرسند باید مقدمات آن نهضت راستین را فراهم کنیم، زیرا که انتظار حکومت حق یعنی انزجار از حکومت باطل و انزجار از باطل یعنی مبارزه و پیکار با آن، برای استقرار حق.

۴- باید در غیبت آن پیشوای حق به تشخیص خود تکامل

**صفحه=۴۳@

بخشیم که این خود از عالی‌ترین فلسفه‌های غیبت امام زمان است.

۵- باید بذر امید را در وجود انسان پاشید  تا نهال امید از نهاد او جوانه زند، زیرا که انسان موجودی است فطرتا منتظر، وانسان بی انتظار یعنی انسان مرده، پس توجه دادن انسان به حکومت حق، جهت دادن صحیحی است به انتظار فطری او.

و اینک چند روایت:

۱- در صفحه‌ی ۴۲۹ کتاب «ینابیع الموده» تألیف شیخ سلیمان حنفی که از علمای اهل سنت است از امام باقر (ع) نقل شده که در ذیل آیه‌ی اعلموا ان الله یحیی الارض بعد موتها **زیرنویس=قرآن ۱۷۹۵۷٫@ فرمود: «یحیها بالقائم فیعدل فیها فیحیی الارض بالعدل بعد موتها بالظلم **زیرنویس=به نقل از ص ۴۷۸ منتخب الاثر تألیف صافی.@یعنی خداوند زمین را بقائم زنده می‌کند و او در پهنه‌ی زمین به دادگری می‌پردازد پس زمین پس از مرگش به ظلم، زنده می‌گردد به عدل.

۲- امام احمد جنبل که از دانشمندان بزرگ اهل سنت است در صفحه‌ی ۳۷ جلد ۳ مسند خود از پیامبر اکرم (ص) نقل می‌کند که آنحضرت فرمود «ابشرکم بالمهدی یبعث فی امتی علی اختلاف من الناس و زلازل فیملا الارض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما یرضی عنه ساکن السماء و ساکن الارض یقسم المال صحاحا

**صفحه=۴۴@

فقال له رجل ما صحاحا فقال بالسویه بین الناس» **زیرنویس=به نقل از ص ۱۴۷ منتخب الاثر.@.

یعنی شما را به مهدی بشارت می‌دهم که او در زمان اختلاف‌ها و زلزله‌های اجتماعی از میان امت من برانگیخته می‌شود پس زمین را از دادگری و عدالت پر می‌سازد همانسان که از ظلم و ستم پر شده بود، تمام ساکنان زمین و آسمان از او خشنودند، مال را به‌طور صحیح تقسیم می‌کند، کسی پرسید که: به‌طور صحیح چگونه است؟ حضرت فرمود: «به‌طور مساوی بین مردم» در روایت مزبور از اقتصاد علمی و سالم اسلامی سخن گفته شده است.

۳- در کتاب غیبت شیخ طوسی به نقل از امام صادق (ع) آمده: «ما تستعجلون بخروج القائم فوالله ما لباسه الا الغلیظ و ما طعامه الا الشعیر الجشب» **زیرنویس=به نقل از ص ۱۳۷ و ۳۰۷ منتخب الاثر.@.

(چه تعجیل می کنید بخروج قائم (ع) به خدا سوگند که لباس او جز لباس خشن و غذای او جز نان جو خشک نیست.

یعنی به آن محتکران اموال عمومی و به آن ثروت‌اندوزانی که حقوق دیگران را برای خود انباشته می‌کنند و خود را در زمره‌ی مسلمین می‌دانند و برای پوشاندن شیادی‌های خود چنین می گویند که: «زندگی هر کس باید به‌اندازه‌ی شأن و مقامش باشد «آری بین‌ها بگوئید، چرا العجل العجل می‌کنید؟ به خدا لباس قائم، خشن

**صفحه=۴۵@

و طعام او ساده است و اگر جز این باشد در این فقر و گرسنگی عمومی و جهانی چگونه می‌تواند حکومت عدل را برقرار سازد، زیرا انتظار عدالت از کاخ‌نشینان مسرف و مبذر بسیار احمقانه است.

۴- در کتاب اکمال الدین شیخ صدوق از امیرالمؤمنین نقل شده «المنتظر لامرنا کالمتشحط بدمه فی سبیل الله» **زیرنویس=به نقل از صفحه‌ی ۴۹۶ منتخب الاثر.@ منتظر امر ما همچون تلاشگری است که در راه خدا در خون خود غوطه ور باشد.

آیا فرصت‌طلب بزدلی که فقط یکی دو ساعت از شب و روز جمعه را به یاد امام زمان (ع) می‌افتد و زانو زنان و العجل گویان خود را منتظر آن حاکم دادگر  می‌پندارد، همان کسی است که گوئیا در راه خدا در خون خود غوطه می‌خورد. آیا آن حرفه‌ای دوره‌گردی که برای  گرم  کردن بازارش  در حضور مستمعین حرفه‌ای‌تر از خودش فریاد میزند که ای امام زمان (ع)  اگر حاجت این زن و مرد را  برنیاوری من منکر وجود تو می‌شوم و می گویم تو نیستی.

و اولا امام را هدف قرار می‌دهد نه وسیله رفع حاجت و ثانیا آن امام عدالت‌گستر را به‌صورت یک مستخدم پرکاری جلوه می‌دهد که باید در طول هفته به نیاز این و آن رسیدگی کند تا جمعه دیگر برسد و حوائج و نیازهای جدید به او عرضه شود و ثالثا پس از گذشتن این یکی دو ساعت هم مرید و هم مراد سر خویش می‌گیرند و به دنبال کار خود می‌روند- این‌ها همان منتظرین ظهورند که گونیا

**صفحه=۴۶@

در راه خدا در خون خود غوطه‌ورند.

عجبا از این پندارهای مسخ شده و شگفتا از این انتظار استعماری!

شگفتا، آیا، منتظر حکومت حق کسی است که شبان و روزان بی غم خواب و خوراک برای تهیه مقدمات آن نهضت عظیم تلاش می‌کند و انتظارش برای حق از انزجارش به باطل حکایت می‌نماید و تنفر و کینه و خشم انقلابی‌اش همه برانگیزنده‌ی او بر ضد ظلم  و ظالم است و در پدید آوردن راه‌ها و ایجاد نقشه‌ها برای مبارزه با طاغوت، لحظه‌ای آرامش ندارد و پیوسته برای نیل به آن حکومت پرشکوه و سهیم بودن در استقرار عدل و دادگری و نجات توده از بیدانشی و جهل و مبارزه بر ضد خرافات و غفلت زدگی‌ها دمادم در کشش و کوشش است و در تمام تلاش‌هایش گونیا تلاشگر فی سبیل اللهی است که در خون خود غوطه می‌خورد؟

یا آن ثروت‌اندوزان خر رنگ کن و خرافی و یا آن پول‌پرستان قائل به شأنیت؟ و معلوم نیست که چرا این مفهوم پوچ و بی‌ارزش و ضد اسلامی شانیت را فقط این پول‌پرستان متکبر با چند نفر مراد سورچرانشان فهمیده و از متون اسلام استخراج نموده‌اند ولی علی علیه السلام نفهمیده و استخراج نفرموده؟ و معلوم نیست که چرا این شأنیت قراردادی را که ساخته‌ی ذهن طماعشان می‌باشد به اسلام عزیز و گرانقدر نسبت می‌دهند؟ و شگفتا از این همه بی درکی و بی شناختی و بی‌دینی و… و… و…

**صفحه=۴۷@

آری این‌ها مطالبی چند پیرامون ایمان و کارایی فردی و اجتماعی عمل صالح بود و اینک سرانجام اخروی ایمان و عمل صالح.

سرانجام ایمان و عمل صالح

تقریبا در تمام آیاتی که در زمینه‌ای‌مان و عمل صالح سخن می‌گوید از سرانجام آن نیز سخن رفته است و از پاداش‌ها و اجرهای آن بحث‌ها به میان آمده و ما به‌صورت بسیار  فشرده به پاره‌ای از عنایت‌ها و مواهب خداوندی که برای ایمان و عمل صالح مقرر شده است اشاره می‌کنیم و در پایان این بحث ره یافتن تمام مسلمین را بدین مجتمع عظیم که دربردارنده‌ی این چنین سرانجام‌های نیکوست از خدای بزرگ خواستاریم. فرد یا جامعه‌ای که از ایمان راسخ و عمل صالح برخوردار است به چنین الطاف بیکرانی نائل خواهد آمد.

الف- پاره‌ای از آیاتی که دلالت دارد بر اینکه خداوند پاداششان را عطا خواهد فرمود:

۱- فلهم اجرهم عند ربهم ۶۲/۲

۲- فله جزاء الحسنی ۸۸/۱۸

۳- فیوفیهم اجورهم ۱۷۳/۴

۴- فلا کفران لسعیه ۹۴/۲۱

۵- فلهم اجرا غیر ممنون ۶/۹۵

**صفحه=۴۸@

۶- فاولئک لهم جزاء الضعف ۳۷/۳۴

۷- لهم مغفره و اجر عظیم ۹/۵

۸- لهم مغفره و اجر کبیر ۱۱/۱۱

۹- انّ لهم اجرا حسنا ۲/۱۸

۱۰- لهم مغفره و رزق کریم ۵۰/۲۲

ب- پاره‌ای از آیاتی که دلالت دارد بر رضایت خداوندی از آنها:

۱- فاولئک لهم الدرجات العلی ۷۵/۲۰

۲- فیدخلهم ربهم فی رحمته ۳۰/۴۵

۳- اولئک هم خیر البریه ۷/۹۸

۴- یزیدهم من فضله ۲۶/۴۲

۵- طوبی لهم و حسن مآب ۲۹/۱۳

ج- تعدادی از آیاتی که دلالت دارد بر آرامش آنان در دارالسلام بهشت:

۱- انّ لهم جنات تجری من تحتها الانهار ۲۵/۲

۲- اولئک اصحاب الجنه ۸۲/۲

۳- کانت لهم جنات الفردوس نزلا ۱۰۷/۱۸

۴- فی جنات النعیم ۵۶/۲۲

۵- لنبوئنهم من الجنه غرفا ۵۸/۲۹

۶- فهم فی روضه یحبرون ۱۵/۳۱

**صفحه=۴۹@

۷- فلهم جنات المأوی ۱۹/۳۲

۸- فی روضات الجنات ۲۲/۴۲

۹- فاولئک یدخلون الجنه ۶۰/۱۹

۱۰- یرزقون فیها بغیر حساب ۴۰/۴۰

۱۱- سندخلهم جنات ۵۷/۴

۱۲- و هم فی الغرفات آمنون ۳۷/۳۴

به دومین آیه از سوره‌ی کهف بازمی‌گردیم- پیامبر اکرم (ص) در کسوت عبودیت خداوند (عبده) و با یک برنامه بی‌عیب (لم یجعل له عوجا) و یک عقیده‌ی نهضتگر و تکامل‌بخش (قیما) بپا می‌خیزید تا با خصوصیات یاد شده جامعه را از وضع فاسدشان انذار کند (لینذر) و آن‌هایی را که آمادگی گرایش و ایمان دارند و عمل صالح انجام می‌دهند به پاداشی نیکو که در آن جاودانه می‌زیند بشارت دهد (و یبشر المؤمنین الذین یعملون الصالحات انّ لهم اجرا حسنا ماکثین فیه ابدا).

این طرح جامعه‌ی توحیدی بود که با طلایه داری محمد (ص) و ایدئولوژی قرآنی و با عضویت مؤمنین و صالحین تشکیل می‌گردد و در برابر جامعه‌ی شرک که در آیات بعد بیان می‌شود قرار می‌گیرد.

ویژگی‌های جامعه‌ی شرک

تمام مرزبانان توحید یعنی پیامبران و تلاشگران راستین پیوسته بر آن بوده‌اند تا خدا را به تنهائی و یکتائی تبلیغ کنند

**صفحه=۵۰@

و تمام مشکلات و مصائب و شکنجه‌ها و آزارها و تبعیدها و تهدیدهایی که می‌دیدند همه بدان جهت بود که از خدای واحد سخن می‌گفتند و تمام شریکان را از ساحت مقدس او دور می‌ساختند.

ابراهیم خلیل (ع) و یارانش از بزرگ‌ترین حماسه‌سرایان توحیدند و قرآن مجید آنها را به‌عنوان رهبران جاودانی که تمام رهروان توحید باید به دنبالشان گام نهند معرفی می‌کند. آنها به قوم مشرک خود چنین گفتند.

«اذ قالوا لقومهم انّا برآؤا منکم و مما تعبدون من دون الله کفرنا بکم و بدا بیننا و بینکم العداوه و البغضاء ابدا حتی تؤمنوا بالله وحده» **زیرنویس=قرآن ۴/۶۰٫@.

(هنگامی‌که به قوم مشرک خود گفتند که ما از شما و خدایانتان بیزاریم، به شما کفر می ورزیم و در میان ما و شما عداوت و دشمنی جاودانه است مگر آنکه خدا را به تنهائی باور کنید.

می بینیم که بیزاری و خشم ابراهیم (ع) و یارانش به آن قوم مشرک و کینه و نفرت انقلابی‌شان فقط بدان جهت است که آن قوم خدا را «وحده» یعنی به تنهائی پرستش نمی‌کردند و می‌یابیم که دستور پیروی از ابراهیم (ع) و یارانش فقط به اعتبار یکتاپرستی او و جانبداران موحدش می‌باشد.

هود پیامبر (ع) که از دیگر پاسداران توحید است آن‌چنان

**صفحه=۵۱@

تبلیغ یکتائی خدا را می‌کند و آن‌چنان ضربات کوبنده بر سر و روی بت‌های قومش فرود می‌آورد که در حال تعجب از او می‌پرسند:

«قالوا اجئتنا لنعبدالله وحده و نذر ما کان یعبد آباؤنا» **زیرنویس=قرآن ۷۰/۷٫@ (آیا ای هود تو بدان جهت به‌سوی ما آمده ای تا ما خدا را به یکتائی بپرستیم و معبودهای پدران خود را واگذاریم)، و نیز تو ای محمد (ص) ای معلم توحید و ای طراح بزرگ‌ترین جامعه‌ی توحیدی

«اذا ذکرت ربک فی القرآن وحده ولوا علی ادبارهم نفورا» **زیرنویس=قرآن ۴۶/۱۷٫@.

(آنگاه که از رهگذر قرآن پروردگارت را به تنهائی یاد کنی مشرکین روگردانده و گریزان می‌شوند.)

حال این سؤال پیش می‌آید که چرا سفیران الهی این چنین در معرفی خدا به‌صورت «وحده» و در پرستش آن وجود مقدس به‌طور «یکتائی و تنهائی» تلاش می‌کرده‌اند؟ از آن جهت که آن ذات بی‌نهایت است و پرستش بی‌نهایت- بی‌نهایت گونگی ایجاد می‌کند و تمام ریشه‌های خودپرستی را می‌سوزاند.

و باز این سؤال پیش می‌آید که چرا سردمداران هر قومی یعنی  «ملأ» با این طرز تفکر انبیاء با آن شدت و خشونت به مبارزه برمی‌خاستند؟ از آن جهت که:

**صفحه=۵۲@

پرستش خدا بدون خدایان

و نیایش الله بدون تمام الهه‌ها

و خواستن رب بدون تمام رب‌النوع‌ها

دیگر جایی برای نقش خدایان و بت‌ها و اصنام که سالیان دراز وسیله‌ی غارت و چپاول آن سردمداران بوده است بجای نمی‌گذارد و دیگر از بت و رب‌النوع و ظل الله و فرزند خدا اثری نمی‌گذارد تا آن شیادان بتوانند سفره‌های خود را رنگین‌تر و کیسه‌های خود را پرتر نمایند.

ماسک رب‌النوعی

هم‌اکنون با صدای توحید دریده می‌شود و دیگر نمی‌توانند با آن نقاب دروغین از دسترنج توده‌های جاهل بخورند و بیارمند و عیاشی کنند- ولی اگر اسم خدا باشد و در کنارش بتوان جایی برای هبل و لات و منات بازگرد- اگر نام الله باشد و در آغوشش بتوان بت‌های گونه‌گون را جای داد- و اگر اسم «رب» باشد و بتوان حاکمیت و مالکیت اربابان را با او درآمیخت، آن‌وقت کار تمام است، زیرا از نام «الله» برای تخدیر توده و خام کردن و خواب نمودنشان بهره‌کشی می‌کنند و از نام الهه‌ها و بت‌ها برای سرازیر شدن صدقات و نذورات به جیب خودشان استفاده می‌نمایند که البته این دیگر توحید و خدا را به‌طور «وحده» پرستیدن نیست.

اما آیا این اندیشه‌ها و سخن‌های نابجا یعنی فرزند تراشی

**صفحه=۵۳@

برای خدا و جا بازکردن بت‌ها در کنار «الله» که بر جامعه سنگینی می‌کند و نتیجه‌اش دروغ‌پردازی و لافزنی و پیچیدگی و دل‌مردگی مردم است چگونه پدید می‌آید؟

و آیا این فکر غلط که حاصلش جز غارت و یغماگری طراران نیست از کجا ناشی می‌شود؟ آیا این بت‌های گونه‌گون، فرزندان هرزه کدامین رحم ناپاکند؟ برای جواب برگردیم به آیات ۴ و ۵ سوره‌ی کهف که همچون پاره‌ای از آیات دیگر راز آن را برای ما بازگو می‌کند.

«و ینذر الذین قالوا اتخذوا الله ولدا – ما لهم به من علم و لا لآبائهم»

(و پیامبر انذار کند کسانی را که گفتند خداوند فرزند برگرفته است، نه خودشان از علم و آگاهی بهره‌مندند و نه پدرانشان.) می‌بینید که سخن از این نیست که خداوند فرزند می‌زاید و توالد و تناسل می‌کند زیرا این مفهوم را هر ساده‌دلی می‌فهمد و حتما باور نمی‌کند، بلکه سخن بر سر آن است که خداوند فرزند گرفته است، یعنی شخص خاصی را ظل الله قرار داده است یعنی چوب و سنگ مخصوصی را مورد عنایت بیشتر قرار داده است و این فکر را از آن جهت پدید می‌آوردند و تبلیغ می‌کردند که احتیاج به استدلال زیاد نداشت و می‌شد به‌سادگی مردم را به این اندیشه عادت داد همان‌طور که هم‌اکنون می‌شود و بعد از این هم خواهد شد.

پس بحث بر سر فرزند تراشی برای خداست تا جایی برای

**صفحه=۵۴@

بت‌های مختلف اعم از سنگی و چوبی و گوشتی بازگردد و آن‌وقت که بت‌ها حاکمیت یافتند، بت داران حاکمیت یافته‌اند وآن‌وقت است که:

این مردمان که بینی یک مشت زر پرستند++

بیرون ز زرپرستان یک مشت شر پرستند

بیرون ز شر پرستان یک مشت خر پرستند++

بیرون ز خر پرستان جمعی هنر پرستند **زیرنویس=ادیب الممالک.@.

قرآن کریم در آیه یاد شده زایش این فکر هرزه و این مولود غلط را از رحم ناپاک جهل و تقلید کورکورانه می‌داند که (ما لهم به من علم) یعنی بی‌دانشانی جاهلند و (لالآبائهم) و مقلدانی ناآگاه و با توجه به اینکه تقلید غلط را نیز از فرزندان جهل می‌داند پس ریشه‌ی تمام این مفاسد و پیچیدگی‌های جامعه و استحمارها جهل است و جهل- وآن‌وقت که مردم اندیشیدن را از دست دهند همه‌ی چیزشان را ازدست‌داده‌اند.

پس جامعه‌ی شرک یعنی جامعه‌ی جاهل، جامعه‌ی مقلد، جامعه‌ی بت‌پرست، جامعه‌ی خودخواه، جامعه‌ی فاسد، جامعه‌ی زبون، جامعه‌ی بی‌قانونی جامعه‌ی هرزه، جامعه‌ی بوزینه صفت، **زیرنویس=اشاره به آیه‌ی کریمه «و جعل منهم القرده و الخنازیر».@ جامعه‌ی خوک منش، **زیرنویس=اشاره به آیه‌ی کریمه «و جعل منهم القرده و الخنازیر».@ جامعه‌ی رسوا، جامعه‌ی هراسناک، جامعه‌ی شهوت زده، جامعه‌ی

**صفحه=۵۵@

تاریک و خلاصه جامعه‌ای پر از تمام پلیدی‌ها که فقط گاه‌گاهی فروغ کم‌رنگی از سیمای بیداردلانش که هنوز رنگ فطرت را نباخته‌اند سوسو می‌زند.

و اینک محمد (ص) در برابر این جامعه است و از میان همین‌جامعه برانگیخته شده است تا مردم را از وضع فاسد موجودشان انذار کند و آنها را به حیاتی پاک و هدایتی تابناک بشارت دهد- محمد (ص) تنهاست و در برابر این همه ناپاکی جامعه روحش بشدت اندوهگین ولی مصمم است و راسخ- اولین برنامه‌اش این است که تشنگان این جامعه را دریابد اگرچه اندکند و البته آنها را خوب می‌شناسد، زیرا که سیمای اندوه‌بارشان را بارها از نظر تیزبین خود گذرانده و فریادها و غریوهای تک‌تکشان را بارها شنیده لذا با آنها مخفیانه تماس می‌گیرد و روح عطش‌مندشان را که کم کم می‌رفت که فرسوده شود سیراب می‌کند و بین‌ها توان و رمق می‌بخشد و آنان را با نغمه‌های روح‌القدس و قانون فیض بخش و آسمانی خود حیات مجدد می‌دهد.

محمد (ص) به باز کردن گره‌های جامعه می‌پردازد ولی مگر یکی دو تاست و مگر به این سادگی گشوده می‌شود، خصوصا که سردمداران جامعه از فکر بیدارکننده‌ی محمد (ص) آگاه شده‌اند و موجودیت خود را بر باد فنا می‌یابند، لذا مردم را به طغیان واداشته‌اند و هر لحظه خفتی بر خفت‌ها و گره‌ای بر گره‌ها می‌افزایند، ولی محمد (ص) مصممانه پیش می‌راند، خون از انگشتانش جاری

**صفحه=۵۶@

است، ولی گره‌ها را می‌گشاید، پیکرش فرودگاه سنگ‌هاست، ولی لحظه‌ای از پای نمی‌نشیند، روحش آماج دشنام‌هاست، ولی پیروزمندانه با این نظام جاهلیت مبارزه می‌کند- درست است که روح خود پیامبر دریاست و دشنام‌ها و آزارهای شخصی را به‌سادگی می‌تواند محو سازد، ولی با فشارها و شکنجه‌ها و آزارهایی که در اثر جهل مردم به دوستانش می‌رسد چه کند؟ با شلاق‌هایی که بر پیکر بلال وارد می‌شده چه سازد؟ با گوشت هائی که از بدن صهیب سوخته می‌شود چه نماید؟ با ضرباتی که بر اندام نحیف یاسر و همسرش سمیه وارد می‌گردد چه سازد؟

این‌ها همه بر روح محمد سنگینی می‌کرد تا جایی که با آن همه‌جاودانگی و عظمت روح نزدیک بود قالب تهی کند- البته نه به خاطر خود بلکه به خاطر جهل و بیدانشی مردم که چرا تا این حد در کام شهوت فرورفته‌اند؟ و چرا تا این اندازه در ظلمت سرای خویش خزیده‌اند که هم‌اکنون یارای دیدن نور را ندارند. از یک طرف حرص فراوان پیامبر بر هدایت انسان‌ها که «حریص علیکم» **زیرنویس=قرآن ۱۲۸/۹٫@ و از سوئی جهل حاکم بر توده مردم نزدیک است پیامبر را از پای درآورد.

«فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفا» **زیرنویس=قرآن ۶/۱۸٫@.

**صفحه=۵۷@

(ای پیامبر نزدیک است از آن جهت که مشرکین بر این قرآن ایمان نمی‌آورند تو جان گرانقدرت را از راه اندوه و تأسف از دست دهی) صحیح است که روح محمد (ص) بزرگ است ولی از دیدن این‌همه فشار سخت اندوهگین است و دردمند لذا باید از منبعی بزرگ تسلی یابد تا روحش تقویت شود و از حرکت بازنماند و این کدامین سرچشمه است که می‌تواند او را تسلیت دهد؟ جز منبع بی‌نهایت- از این‌رو خدایش به تسلیت او می‌پردازد و با طرح دو مسئله به او توان و نیرو می‌بخشد.

۱- طرح قانون تضاد

۲- شرح تلاش‌های مبارزان پیشین

۱- قانون تضاد

با طرح قانون تضاد که در آغاز ذکر شد، خداوند به پیامبر آگاهی بیشتر می‌بخشد که ای پیامبر واضع این قانون خود ما هستیم ما خود اراده کرده‌ایم که خلقت شما با تضادها و تعارض‌ها آمیخته باشد، ما خود اجازه‌ی اختیار و انتخاب عطا کرده‌ایم، فتنه و بلا از ماست، آزمون از ماست، شیطان را ما سر راه شما قراردادیم- دو صف تضاد را ما خود پدید آوردیم، قانون مبارزه را ما خود خواستیم، میل‌ها و گرایش‌های گونه‌گون را ما مقرر داشتیم، وجدان و عقل و پیامبر را هم ما فرستادیم- پس زمین یعنی گردونه تضاد و خلاصه «انّا ما جعلنا علی الارض زینه لها» **زیرنویس=قرآن ۷/۱۸٫@ یعنی ما خود

**صفحه=۵۸@

زینت را بر پهنه‌ی زمین قراردادیم». چرا؟ «لنبلوهم» برای اینکه مردم را بیازمائیم و باز چرا؟ تا معلوم گردد که: کدامین انسان از اختیار و انتخابش به نحو صحیح بهره‌برداری می‌کند تا روشن شود کدامین انسان خواسته‌ها و گرایش‌های نامطلوبش را کنترل می‌کند و خلاصه «ایّهم احسن عملا» (که کدامین انسان نیکوتر و بهتر بر مبنای قوانین هدایتی ما عمل می‌کند، زیرا خواسته‌ایم که تکامل از دل تضاد برخیزد و از طرفی ما خود نیز زمانی تمام این برنامه‌ها را درهم می‌کوبیم و تمامی آنچه را که بر صفحه است به خاک تبدیل می‌کنیم. «و انّا لجاعلون ما علیها صعیدا جرزا» **زیرنویس=قرآن ۸/۱۸٫@ (و ما آنچه را بر پهنه‌ی زمین است به ویرانی می کشانیم).

پس آنچه مسلم است این‌ها همه حکمت ماست و شما هم محکوم این قوانین هستید- چه موحد باشید چه مشرک چه معترف باشید چه منکر، چه از دین و عقل و وجدان بهره‌مند گردید و چه اسیر شهوت و زینت باشید، شما محکوم سنت مائید و اگر خواستار تکاملید حتما باید پنجه در پنجه حریف افکنید و نظام توحید مبارزه کنید. پس ای پیامبر حال که چنین است اندوهگین مباش و به مبارزه‌ی خود ادامه ده زیرا آن زمان که از تلاش

**صفحه=۵۹@

و جهاد باز ایستی از تکامل بازایستاده‌ای چون تو پیامبری نه سنت آفرین و علاوه بر آن هر کس که قرآن را پذیرفت، قوانین ما را پذیرفته است و آن‌کس که با تو و قرآن به مخالفت برخاست از قوانین ما سر باز زده است، پس تو غمگین مباش و حرکت و هدایتت را دنبال کن، هر کس خواست بپذیرد و هر کس نخواست نپذیرد، ما بر سرانجام هر دو گروه حکم می رانیم.

۲- شرح تلاش‌های مبارزان پیشین

در سراسر قرآن مبارزه‌ها و مجاهده‌های مرزبانان توحید به‌گونه‌ای مختلف یاد شده و از نبردهای آدم و نوح و هود و صالح و شعیب و لوط و ابراهیم و موسی و عیسی و سایر انبیا با جباران زمانشان به صورت‌های مختلف سخن رفته است- اما… اما در این سوره یعنی سوره‌ی کهف برای تسلیت خاطر و تقویت اراده‌ی پیامبر پس از طرح قانون تضاد، به ذکر اصحاب کهف و مبارزه آنان با اهریمنان قومشان پرداخته.

چرا؟ شاید از آن جهت که به پیامبر و تمامی مسلمین در طول تاریخ باز گوید که این جوانمردان باوجود کمی عددشان در آن جو دردآلود و اختناق آمیز از حرکت بازنایستادند و خداوند هم به اعتبار این گذشت بی‌دریغشان خواب و خوراک و اعتزال و خلاصه همه‌ی تلاش‌هایشان را در خدمت هدفشان قرار داد، تا جایی که سکونشان به جامعه حرکت بخشید و خوابشان مردم را بیدار کرد

**صفحه=۶۰@

و اعتزالشان از شرک، انسان‌هایی موحد به وجود آورد.

پس تو ای پیامبر از چگونگی این داستان پندگیر و باوجود اینکه سرمایه ات غنی تر است باوجودی سرشار از امیدها و با روحی گسترده‌تر از دریاها و با سینه‌ای پهناورتر از دشت‌ها و با عزمی راسخ‌تر از کوه‌ها به رسالت خود ادامه بده و تازه بدان که این داستان از آیات عجیب ما نیست و در میان آیات ما از این داستان مهم‌تر و طوفانی‌تر بسیار بوده است. یاران کهف و رقیم.

«ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا» **زیرنویس=قرآن ۹/۱۸٫@.

(ای پیامبر آیا قصه‌ی اصحاب کهف و رقیم را از آیات عجیب ما می‌پنداری)

۱- استفهام در آیه استفهامی است تقریری، یعنی جواب آن در دل خود سؤال است و مفهومش چنین است که «نه» این داستان در مقابل این‌همه اسرار و آیات عظیم خلقت و تلاش مبارزان تاریخ چندان هم عجیب نیست.

۲- رقیم بر وزن فعیل به معنی مرقوم است، یعنی نوشته‌شده- یعنی این داستان به اعتبار اهمیتش بر دل‌های مردم نوشته‌شده و در کتاب‌های آنان ثبت گردیده است و اگرچه به علت نقل و انتقال قسمت‌هایی از صورت حقیقی آن یا فراموش‌شده یا دگرگون

**صفحه=۶۱@

گشته ولی نام داستان و پاره‌ای از جزئیات آن هنوز نقش دل‌هاست پس بدین‌جهت این داستان مرقوم است و نوشته‌شده.

۳- عده‌ای از مفسرین برآنند که داستان اصحاب کهف و رقیم را دو جریان تاریخی و جدا از هم بدانند، ولی روش کلام هیچ‌گونه دلالتی بر دو گونگی آن ندارد، زیرا چگونه ممکن است خدای بزرگ در آغاز  کلام عنوان دو داستان را ذکر کند و به شرح یکی از آنها یعنی اصحاب کهف بپردازد و از دیگری یعنی اصحاب رقیم کوچک‌ترین بیانی ننماید، پس همان‌طور که سیاق قرآن دلالت دارد این در حقیقت یک داستان است **زیرنویس=المیزان ج ۲۶۴/۱۳٫@ منتها با دو نام و دو عنوان و هرکدام از این عناوین بازگوکننده یک مفهوم خاصی است که در عنوان اصحاب کهف ورود آنان به غار کوه و سنگر گرفتنشان در آن کهف و سایر جریاناتی که در داخل این غار کوچک به وجود آمده مطرح است و در عنوان اصحاب رقیم، پدید آمدن گوشه‌ای از تاریخ و ثبت آن جریانات و ضبط نحوه‌ی حرکتشان و کیفیت موضع‌گیری‌شان و درنتیجه نوشته شدن فرازهایی از این نوع مبارزه در نظر می‌باشد.

برکت در متن حرکت

«اذا اوی الفتیه الی الکهف فقالوا ربنا آتنا من لدنک رحمه

**صفحه=۶۲@

و هیئی لنا امرنا رشدا» **زیرنویس=قرآن ۱۰/۱۸٫@.

(در نظر گیر زمانی را که آن جوانمردان در غار سنگر گرفتند و گفتند: پروردگارا رحمتت را از جانب خود به‌سوی ما سرازیر کن و در کار ما و برای ما رشد و تکامل راستین را فراهم ساز).

۱- فتیه جمع فتی است و یکی از معانی آن جوانمرد است و لغت فتوت به معنی جوانمردی از همین لغت و همین مفهوم است، در قرآن کریم درباره‌ی ابراهیم از زبان دشمنانش آمده که «قالوا سمعنا فتی یذکرهم یقال له ابراهیم» **زیرنویس=قرآن ۶۰/۲۱٫@  و همچنین درباره‌ی دوست جوانمرد موسی آمده است «اذ قال لفتاه» **زیرنویس=قرآن ۶۰/۱۸٫@ یعنی آنگاه که موسی به رفیق جوانمردش چنین فرمود…

و نیز در روایات اسلامی آمده است که پیامبر فرمود: «انا الفتی ابن الفتی اخ الفتی» **زیرنویس=سفینه البحار لغت فتی.@ و نیز درباره‌ی علی بن ابیطالب آمده است که «لافتی الا علی» **زیرنویس=سفینه البحار لغت فتی.@ و از قول امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود: «جوانمرد کسی است که به خدا ایمان آورد و تقوی پیشه کند و از این جهت است که خداوند اصحاب کهف

**صفحه=۶۳@

را (فتیه) یعنی جوانمرد نامید.» **زیرنویس=سفینه البحار لغت فتی.@.

اما اصحاب کهف از چه زمان به این تاج کرامت افتخار یافتند و در زمره‌ی جوانمردان محسوب شدند؟ آیا در آن زمان که حاشیه‌نشین دربار دقیانوس بودند؟ هرگز. بلکه از آن لحظه که به‌عنوان منحصرترین راه، جامعه‌ی دقیانوسی را ترک گفتند و از آن زمان که به‌عنوان اعتراض این جامعه‌ی زبون و شرک زده را رها کردند و حرکت توحیدی خود را آغاز نمودند.

۲- آیا زاویه‌ای را گزیده سکوت کردند و در بیغوله‌ای خزیده و برای رفع ظلم به دعا پرداختند؟ نه این‌گونه ادعاها که هرگز پذیرفته نخواهد شد- پس چه کردند؟ به‌عنوان اعتزال اعتراض کردند و آنجا که جز این چاره‌ای نداشتند گریختند و البته اعتزال خود نوعی حرکت است که در آینده به شرح آن خواهیم پرداخت.

چون راه دیگری نداشتند پس، از آن فضای آلوده خارج شدند تا در مسیر جو حاکم نمانند و در حین خروج و در دل حرکت از پروردگار خود تقاضای رشد و تکامل و برکت کردند و این است دعائی که بر اجابت اصابت کند، نه همچون بیچارگانی که خودشان ظالم را می‌پرورند و برای رفع شرش به چله می‌نشینند و سر کتاب باز می‌کنند.

**صفحه=۶۴@

خواسته‌ای مستجاب

«فضربنا علی آذانهم فی الکهف سنین عددا» **زیرنویس=قرآن ۱۱/۱۸٫@.

(پس ما به دنبال تقاضایشان کار آنان را آسان ساختیم و سالیانی چند بر گوش های آنان، پرده‌ی خواب افکندیم).

۱- جمله‌ی فضربنا علی آذانهم شاید گویای این نکته باشد که پرده‌ی خواب را بر گوش های آنان افکندیم **زیرنویس=مجمع البیان.@ و شاید گویای این لطیفه باشد که همچون مادران مهرگستری که برای خواباندن و آرامش دادن به کودکانشان دست مهر بر گوشه‌ای آنان می‌کشند، ما نیز از راه رحمت دست عنایت خود را بر گوش های آنان کشیدیم. **زیرنویس=المیزان.@.

هر چه هست مفهوم فوق بازگوکننده‌ی لطف خداوندی است بر آنها، و بیانگر آرامش و آسایش آن‌هاست از جانب خدا، آن‌هم پس از آن‌همه خستگی و تشنگی و گرسنگی و رنجی که در اثر فرار و گریختن از چنگال گزمه‌های دقیانوسی، بر آنان فرود آمده و علاوه بر آن ترس از بازگرداندنشان و نابود ساختنشان که نتیجه‌اش خاموش گشتن آخرین اشعه‌های توحیدی است، به‌سختی روحشان را آزار داده، که در این حال نیاز شدیدی به آرامش دارند و این

**صفحه=۶۵@

آرامش پس از طوفان توجه دادن به بعدی از سنت آفرینش است و آن اینکه تمام تکاپوگران راه عدالت و همه مبارزان حق‌خواه تاریخ بدانند که با هر شدتی آسایش و با هر رنجی آرامش وجود دارد و این سنت خداست و تغییرناپذیر، که «انّ مع العسر یسرا- فانّ مع العسر یسرا» **زیرنویس=قرآن ۵/۹۴ و ۶٫@ یعنی همانا با هر دشواری راحتی‌هاست و عجیب است که «العسر» معرفه است و «یسرا» نکره، که در اولی محدودیت عسر و سختی را برساند و در دومی انواع راحتی‌ها و آسانی‌ها را در برگیرد، بنابراین گاهی خواب آرامش پس از سختی است و زمانی کشته شدن و موج ایجاد کردن، رسیدن به حیاتی جاودانه است و موقعی هم پیروزی ظاهری و باطنی بر دشمن و مهار کردن بینی ظالم در حکومت عدل، فرج بعد از شدت است ولی هر چه هست این اصل مسلم است که آرامش و آسایش نهضتگران راستین پس از مبارزاتشان و گاهی در دل مبارزاتشان حتمی است.

سنجش کارایی

«ثمّ بعثناهم لنعلم ای الحزبین احصی لما لبثوا امدا» **زیرنویس=قرآن ۱۲/۱۸٫@.

(سپس آنان را از خواب برانگیختیم تا روشن گردانیم کدام یک از

**صفحه=۶۶@

دو گروه مدت درنگ آنان را در غار بهتر شمارش می‌کند).

۱- «ل» در لیعلم لام تعلیل یا لام غایت است، یعنی لامی است که علت یا سرانجام برانگیخته شدن را بیان می‌کند، و نعلم یعنی آگاه کردیم ما که آگاه شدن خدا یعنی ظهور فعل و تحقق آن در خارج، زیرا خداوند بزرگ بی‌نهایت است و بر تمامی اسرار و رموز خلقت آگاهی محض دارد و معنی ندارد که بگوییم که او زمانی نمی‌دانست و بعد آگاه شد.

پس «لنعلم» بروز علم خدا را از رهگذر واقع شدن فعل در خارج می‌رساند و این خصوصیت به گونه‌ی بسیار ساده‌اش در خود ما نیز هست مثلا امری که صد درصد برای ما روشن است ولی هنوز واقع نشده است ما به فعلیت می‌رسانیم و قیافه‌ی عملی‌اش را بروز می‌دهیم تا چگونگی ظهور آن روشن گردد.

۲- حزبین یعنی دو گروه، دو دسته و حزب جماعتی را گویند که در آنان برای امری شدت باشد، شاید مراد از حزبین دو حزب مردم باشد، زیرا پس از خروج اصحاب کهف و اعتزال اعتراض‌آمیزشان مردم دو گروه شدند، دسته‌ای که از حرکت آن جوانمردان و نوع جهادشان با سردمداران حاکم آگاهی یافتند و بیدار شدند، یعنی گروه مؤمنان، و دسته‌ای دیگر که پرده‌های جهل بر گوش و چشم جانشان افتاده  بود و همچنان کور و بی‌نور در مسیر جو حاکم بازماندند، یعنی گروه کافران، و شاید هم مراد از حزبین دو حزبی بوده که خود اصحاب کهف را تشکیل

**صفحه=۶۷@

می‌داده، زیرا آنها باوجود یکپارچگی هدف، از نظر اندیشیدن در دو سطح بودند و اگرچه درحرکت خویش وحدت جهت داشتند و در آیات بعد از همبستگی کامل آنان سخن بمیان می‌آید، ولی دو سطح بودن بینش و دانش آنان نیز مورد بحث قرار می‌گیرد.

به هر جهت علت برانگیخته شدن آنان برای این بوده تا معلوم گردد کدامین یک از این دو گروه قادرند تا زمان درنگ اصحاب کهف را شمارش کنند و از رهگذر این شمارش بر آیات و نشانه‌های قدرت خداوندی و کاربرد و تأثیر حرکتشان در میان مردم و آرامش بعد از مبارزه و نبرد و اثر هجرت و اعتزال و ناپایداری قدرت‌های مغرور و خودکامه و نتایج بسیار دیگر آن آگاهی یابند، و خلاصه آن جوانمردان از آن خواب طولانی انگیخته شدند تا پس از شناخت قدرت خداوندی میزان کارایی آنان، هم برای جامعه شأن و هم برای آیندگانشان روشن گردد و عجبا که این میزان کاربرد برای همه‌ی انسان‌ها در دو گونه‌ی مثبت و منفی‌اش همراه با امتداد تاریخ وجود داشته- زیرا ما در نمایشنامه‌ی بزرگ وجود هم بازیگریم و هم تماشاچی. **زیرنویس=ص ۱۳۶ کتاب جهان و انیشتین از قول نیلس بوهر.@.

تا اینجا طرح کلی داستان بود که به‌صورت خلاصه و در خلال چند آیه مطرح گردید.

از عنوانشان و حرکتشان و تقاضایشان و آرامش و خوابشان

**صفحه=۶۸@

و بیداری و بیدار کردنشان به‌طور فشرده سخن رفت ولی از آیه بعد مفاهیم بالا مورد ارزیابی بیشتر قرار می‌گیرد و به ذکر جزئیات داستان پرداخته می‌شود که البته این طرح کلیات و پس از آن ذکر جزئیاتش خود نوعی از فنون بلاغت است.

صعود بر قله‌ی هدایت

«نحن نقص علیک نبأهم علیک بالحق انّهم فتیه آمنوا بربهم و زدناهم هدی» **زیرنویس=قرآن ۱۳/۱۸٫@.

(ای پیامبر ما به حقیقت قصه‌ی آنان را برای تو بازگو می‌کنیم، آنها رادمردانی بودند که به پروردگارشان گرویدند و ما هم پیوسته بر هدایت آنان افزودیم).

۱- قصه‌ها بر دو نوع است، نوعی که برای خواب کردن مردم و تخدیرشان پرداخته می‌شود و نوع دیگر که برای بیدار کردن آنها و تنویرشان بازگو می‌گردد. مادران برای خواب کردن فرزندانشان به قصه می‌پردازند و مادرنمایان نیز برای خام نمودن فرزندان یک جامعه قصه‌ها سر می‌دهند، با این فرق که آنها مادرند و مهرگستر و این‌ها مادر نمایند و استعمارگر-آنها به‌قصد تجدید قوای فرزندانند و این‌ها به فکر غارت ثروت‌های آنان- آنها به امید بیدار شدن فرزندانند و این‌ها در آرزوی میراندن آنها.

**صفحه=۶۹@

خلاصه این نقاب‌داران استعماری برای خواب کردن و خام نمودن جامعه به‌ویژه نسل جوان گاهی به نقالی می‌ایستند، و زمانی به قصه‌پردازی می‌نشینند- رمان‌های جنائی و پلیسی، فیلم‌های بدآموز و سکرآور، تمایلات شهوت زا، هروئین، ال- اس- دی، بیهودگی و بیچارگی و بیگانگی و سرانجام پوچی و پوچگرائی، این‌ها همه پدیده‌های هرزه این نوع قصه‌هاست و تازه آنجا که با فکری دروغین می‌خواهند جوانان جامعه را به یاد دلاوری‌ها و مردانگی‌ها بیندازند، از پهلوانان افسانه‌ای و گرزهای آهنین چند صد منشان سخن میرانند، آن‌هم نه در میدان جنگ و مبارزه بلکه در قهوه‌خانه و کنار بساط چای و قلیان و دود و دم-

ولی ای پیامبر این داستان حق است، داستان بیداردلانی است که برای بیدار شدن شما بازگو می‌کنیم، داستان مبارزه‌هاست، داستان بت‌شکنی‌هاست و نه فقط این داستان بلکه تمامی قصه‌هایی که در قرآن بیان شده است، به همین منظور است، آری داستان‌های قرآن قصه‌ی فریادها و غریوها و نبردها و طاغوت کشی‌هاست، قصه‌ی نور است و عدل، قصه‌ی دانش است و آگاهی- و این شما و این هم مبارزات راستین پیامبران و مرزبانان توحید از نظر قرآن:

پس ای پیامبر این داستان حق است، افسانه نیست، اسطوره نیست و به‌منظور لمیدن و نشئه شدن نیامده، داستان جوانمردان است، که برای بیدار شدن نازل گردیده، آن‌هم کدام جوانمردان، آنها که به اعتبار کوشش و جوششان دمادم بر

**صفحه=۷۰@

ایمانشان افزوده می‌شد و امواج هدایتشان فزونی می‌گرفت و شعاع نورشان گسترده‌تر می‌گشت. چرا؟ برای اینکه میزان هدایت بستگی کامل به میزان عمل صالح دارد- آنسان که بزرگ‌ترین انقلابی تاریخ فرموده «انّ الحیوه عقیده و جهاد» یعنی درست است که حیات همان عقیده است و جدا- ولی مفهوم وسیع‌ترش آنکه درصد عقیده به جهاد وابسته است یعنی اگر جهاد کسی پنج درصد باشد عقیده‌ی او نیز پنج درصد است و اگر پنجاه درصد باشد عقیده نیز پنجاه درصد و اگر صد درصد باشد عقیده نیز صد درصد خواهد بود،

اگر کسی جهاد نمی‌کند بدان جهت است که عقیده ندارد پس فزونی هدایت اصحاب کهف وابستگی کامل به افزونی عمل و کاربرد صحیح آن دارد، پس این مفهوم که ما پیوسته بر هدایتشان می‌افزودیم بدین معنی است که آنها پیوسته درحرکت توحیدی خود بودند و هر چه کار بر آنان سخت‌تر می‌شد بر عمل خود می‌افزودند، درنتیجه ما هم به میزان عملشان بر ایمان و هدایتشان می‌افزودیم.

کاربرد قیام

« وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَ مِنْ دُونِهِ إِلَهًا لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا» **زیرنویس=قرآن ۱۴/۱۸٫@.

**صفحه=۷۱@

(با قیام آن جوانمردان بر قلوبشان پیوند و ثبات افکندیم و آنان این‌چنین ترانه‌ی توحید بردادند که پروردگار ما پروردگار آسمان‌ها و زمین است و ما به جز او دیگری را برنخوانیم که در غیر این صورت از مسیر حق منحرف خواهیم شد).

آیا جوانمردان یاد شده قبل از قیامشان چه می‌کردند؟ آیا به تدارک کار می‌پرداختند؟ و آیا نسبت به رویدادها بی‌تفاوت بودند؟ سیاق قرآن بیانی ندارد فقط در بعضی تفاسیر آمده که آنها به کار صرافی اشتغال داشتند، اگرچه در تفسیر صافی ذیل همین آیه از حضرت صادق نقل شده که «کانوا صیارفه کلام و لم یکونوا صیارفه دراهم» بله آنها صراف بودند ولی نه صراف درهم و دینار بلکه صراف کلام یعنی سخن سنج بودند و سخن‌شناس.

آری هر چه کردند و هر چه بودند قابل ذکر نبوده که قرآن از آن یادی نکرده، آنچه مهم است و قابل دقت، ارتباط قلبی آنان و پیوندهای درونی و ثبات و شدت عزمشان بهنگام قیام آن‌هاست. آن‌هم قیام در لوای توحید و با این شعار که پروردگار ما و پروردگار آسمان‌ها و زمین یکی است، یعنی با یک جهان‌بینی دقیق، قیام برای اثبات خدا و نفی تمام خدایان، قیام برای تثبیت حاکمیت الله و محکومیت تمام الهه‌ها.

و در این قیام است که قلب‌ها محکم و استوار خواهد شد و از ارتباطات درونی بهره‌مند خواهد گشت، در این قیام است که خدا مطرح است نه خود.

**صفحه=۷۲@

و اگر عده‌ای را می‌بینید که بنام دین خواستار امتیازند و خود را از دیگران برتر می‌دانند- بدانید که این‌ها دین فروشند نه دین‌باور، و اگر عده‌ای را می‌شناسید که در کارهای فردی و اجتماعی‌شان تظاهر می‌کنند و پیوسته از خدا دم می‌زنند ولی جانشان در ریا فرورفته از تعاون و انفاق و کمک به مردم سخن می گویند، ولی فکرشان جز فریب و سالوس مردم نیست، بدانید که این‌ها خود خواهند نه خودخواه- زیرا در قیام برای حق، ما و منی نیست، زیرا آنجا که به خودخواهی‌ها و خودبینی‌ها دورباش داده شد، به تمام مفاسد و پلیدی‌ها دورباش داده شده است.

نردبان خلق این ما و من است++

عاقبت زین نردبان افتادن است

هر که بالاتر رود ابله‌تر است++

استخوان او بتر خواهد شکست**زیرنویس=دیوان مثنوی.@

 

پس اگر از کارهای فردی و اجتماعی ما گاهی بوی عفونت به مشام  می‌رسد این بوی ناپاک شرک است و خودکامگی، زیرا که در قیام برای خدا جز ثبات و پیوند، جز پاکی و طراوت راه ندارد و این است ویژگی یک جامعه باز و در حال رشد، یک جامعه‌ی زنده و زاینده – اگرچه اقلیت را تشکیل دهد، زیرا اجتماع افرادش همچون اعداد است در کنار یکدیگر، و اگر چند عدد پهلوی هم

**صفحه=۷۳@

قرار گرفت با توجه به ارتباطات درونی‌اش تشکیل اجتماعی سنگین را خواهد داد ولی تجمع شرک و خودکامگی همچون صفرهاست در کنار هم اگرچه اکثریت را تشکیل دهد، هیچ‌گونه ارزش و اعتباری ندارد، زیرا میلیون‌ها صفر مساوی است با صفر و صفر یعنی هیچ و هیچ یعنی عدم و این چنین جامعه یعنی جامعه‌ای بسته و مرده.

پس ارتباطات نهائی و ثبات و پیوند درونی فقط در قیام است، آن‌هم قیام برای حق اگرچه تعداد نهضت گرانش کم باشد و حتما پیروزی نهائی از آن‌هاست چه هفت نفر باشند همچون اصحاب کهف و چه هفتاد نفر باشند همچون حسین (ع) و یارانش و چه ۳۱۳ نفر باشند همچون پیامبر (ص) و مبارزان «بدر» و چه همین حدود باشند در حکومت جهانی واحد.

آنجا که خدایان حاکم شوند

«هولاء قومنا اتخذوا من دونه الهه لولا یأتون علیهم بسلطان بین فمن اظلم ممن افتری علی الله کذبا» **زیرنویس=قرآن ۱۵/۱۸٫@.

(لیکن این قوم ما، حاکمیت خدایان را پذیرفتند در صورتیکه هیچ‌گونه دلیل روشنی در دست ندارند، پس ستمکارتر از آن‌کسی که به خداوند افترا می‌بندد و دروغ سر می‌دهد چه کسی است؟)

ای هواهای تو هوی انگیز++

وی خدایان تو خدا آزار

**صفحه=۷۴@

ره رها کرده‌ای از آنی گم++

عز ندانسته‌ای از آنی خوار **زیرنویس=سنایی.@.

 

۱- آنگاه که از حکومت خدای بی‌نهایت سرباز زنیم، لاجرم حاکمیت خدایان متعدد را خواهیم پذیرفت و این قوم که بی‌هیچ دلیل آشکاری عبته بوس خدایان شده‌اند و بت‌های تراشیده خود را گردن می‌نهند، سخت در افترا و دروغ دست و پا می‌زنند. جامعه‌ای که بت‌های مصنوع خود را می‌پرستد یعنی بت قدرت، بت ثروت، بت ریاست، بت شهوت و یا اصنام بی روح و جامد را نیایش می‌کند، جامعه‌ای است که از دروغ و نیرنگ و تزویر و افترا مالامال است- زیرا دروغ و افترا را مهم‌ترین وسیله برای دست‌یازی به معبودهای خود می‌داند و چون این معبودها اصالتی ندارند، هر لحظه بر دروغ و افترایش می‌افزاید و پیوسته گرفتارتر، زبون‌تر و بیمارتر خواهد شد، آن‌هم کذب و بهتان بر ساحت مقدس خداوندی-

پس این جامعه با این خصوصیت‌های رسوایش همچون حبابی است بر سر سراب، ولی ناگفته نماند با یک نگرش توحیدی است که جامعه‌ی شرک این چنین زبون و رسوا می‌نماید و درنتیجه سردمدارانش زبون‌تر و رسواتر و با یک حرکت توحیدی است که می‌توان چنین جامعه‌ای را بی‌ارزش دانست و از مردمش و حاکمش و جو پر اختناقش و شکنجه‌ها و تهدیدهایش نهراسید.

**صفحه=۷۵@

و در یک قیام توحیدی است که می‌توان آن‌چنان شیردل گشت که هیچ نیرویی را جز نیروی بی‌نهایت به رسمیت نشناخت، والا موش‌های زبون این جامعه پیوسته از گربه‌هایش و گربه‌هایش از سگ‌های دوره گردش سخت هراسانند و بیمناک‌اند.

اعتزال به‌عنوان اعتراض

«و اذا اعتزلتموهم و ما یعیدون الا الله فاووا الی الکهف ینشر لکم ربّکم من رحمته و یهیی لکم من امرکم مرفقا»

(و آنگاه که از این قوم مشرک و تفکر غیر خدائیشان اعتزال کردید پس به‌سوی غار مسکن گزینید که پروردگارتان رحمت خود را به‌سوی شما می‌گستراند و از رهگذر معامله به لطف کار شما را آسان خواهد گرداند).

۱- اعتزال یعنی بریدن و گسستن از چیزی یا کسی یا جامعه‌ای و این بریدن می‌تواند زمانی، مکانی یا فکری و عقیدتی باشد و این خود نوعی هجرت است، با این فرق که در هجرت مکانی، منطقه‌ی مهاجرت از قبل ارزیابی شده و مشخص گردیده، ولی در اعتزال مکانی، فقط بریدن معین است منتها پس از این گسستن به کجا باید رفت؟ از کدام راه باید طی طریق کرد؟ معلوم نیست.

پس اینکه قرآن در اینجا گسستن اصحاب کهف را از جامعه شرک و معبودهای آنان با لفظ «اعتزال» یاد می‌کند نه با لفظ

**صفحه=۷۶@

هجرت شاید به همین منظور است، زیرا آنها از قوم مشرک خود و افکار ناپاکشان بریدند ولی پس از گسستن از آنها حال باید کجا بروند؟ منطقه‌ای انتخاب نشده ولی چاره نیست باید برید و دور شد، زیرا که در این سرزمین، دیگر یارای ماندن و نفس کشیدن و نام زنده بر خود نهادن نیست، ماندن در این منطقه یعنی فسیل و سوختن و مردن و از آن پس در زباله‌دان تاریخ دفن شدن پس باید تمام علائق و عوامل بازدارنده را گذاشت و به‌عنوان «اعتزال»، «اعتراض» کرد.

رمز اعتزال

از این نوع اعتزال‌ها در طول تاریخ برای مبارزان راه حق وجود داشته است.

البته بدیهی است این شیوه در همه‌وقت و همه‌جا مؤثر و کارگر نخواهد بود، بلکه باید با ارزیابی علمی و شناخت و دقیق اجتماعی همراه باشد تا ثمربخش گردد.

و این گریز علمی و این دور شدن فقط در آن موقع است که دیگر یارای فریاد کشیدن و غریو سردادن نمانده و مجال حرکت‌های زیربنائی و غیرقابل رؤیت نیست، لذا باید موضع را عوض کرد و به محل و سنگر دیگری انتقال یافت در محل دیگر که اقلا این فشار شدید و این اختناق مرگ‌آفرین نباشد تا بتوان نفسی کشید

**صفحه=۷۷@

و گامی برداشت، ولی اگر این گسستن بی ارزیابی علمی  باشد و بی شناخت و تاکتیک صورت گیرد، دیگر هجرت نیست، اعتزال اعتراض‌آمیز نیست، فرار است و ترس و دیگر اثرات هجرت و اعتزال را به دنبال ندارد.

در آنجا که بنی اسرائیل را یارای غریو و حرکت در منطقه‌ی اختناق آمیز فرعونی نیست و گزمه‌های حکومت هر نوع فریادی را درهم می‌شکنند و هر نوع حرکتی را خنثی می‌سازند، ناگهان فریاد وحی سر می‌رسد و بر موسای بزرگ چنین راه گشائی می‌کند:

«و لقد اوحینا الی موسی ان اسر بعبادی» **زیرنویس=قرآن ۷۷/۲۰٫@ یعنی به موسی وحی نمودیم که شبانه بندگان مرا حرکت ده – لذا موسی شبانه هجرت کرد همچنان که بعدها نیز اصحاب کهف هم اعتزال کردند و پیامبر اسلام هم هجرت نمود.

ولی هم اصحاب کهف، هم موسی، هم محمد و هم تمام هجرت کنندگان تاریخ باید بدانند که از تعقیب عناصر حکومتی در امان نیستند و عوامل دقیانوسی و فرعونی و ابوجهلی حتما برای یافتن وانتقام گرفتن، آنان را دنبال خواهند کرد. چرا؟ برای اینکه این نوع اعتزال‌ها و هجرت‌ها و حرکت‌های علمی آن‌چنان مؤثر است که جباران حاکم و ظالم نمی‌توانند از آن غافل بمانند حال باید اثراتش را ارزیابی کرد تا معلوم گردد که چرا

**صفحه=۷۸@

پیشوایان صف توحید آنقدر برای نوع هجرت و اعتزال ارزش قائل بوده‌اند؟ و چرا سردمداران صف شرک تا آن اندازه از این حرکت‌های علمی جلوگیری می‌کرده‌اند.

و اینک اثرات اعتزال

۱- گریختن از زیر بار فشار حاکم و درنتیجه کم کردن نیروهای او، زیرا قدرت یک حاکم عبارت است از تجمع نیروهای افراد در یک فرد و آنگاه که عده‌ای از منطقه‌ی اختناق بیرون رفتند در حقیقت از نیروی حاکم ظالم کاسته‌اند.

۲- یافتن موضعی دیگر و تهیه‌ی تدارکات برای مبارزه

۳- انتشار فکر و عقیده‌ی هجرت کننده در منطقه‌ای دیگر

۴- ایجاد موج در میان افراد بجای مانده و طرح سؤال‌ها و چراهای زیادی که پس از هجرت پدید می‌آید و این‌ها همه موجب آگاهی مردم خواهد شد. پس می  بینیم اثرات این‌گونه هجرتها و اعتزال‌های علمی تا چه حد زیاد است و چگونه لرزه بر پیکر جبار و حکومت جابرانه اش می‌افکند و چسان عیش و نوش‌ها و خوشی‌هایش را به عزا مبدل می‌کند و سطوت و قدرتش را درهم می‌کوبد-

و بی‌جهت نیست که پس از سفر شبانه‌ی موسی، فرعون پر نخوت شدیدا به دست و پا می‌افتد و آن‌چنان پریشان می‌شود که به تمام شهرها متحد المآل صادر می‌کند و برای بازیافتن و بازگرداندن موسی و بنی اسرائیل سپاهیان زیاد گسیل می‌دارد.

**صفحه=۷۹@

«فارسل فرعون فی المدائن حاشرین» **زیرنویس=قرآن ۵۳/۲۶٫@ و تازه به این قانع نمی‌شود و خود فرماندهی سپاهی عظیم را بعهده می‌گیرد و به تعقیب آنان می‌پردازد «فاتبعهم فرعون بجنوده» **زیرنویس=قرآن ۷۸/۲۰٫@.

و آن‌چنان از هجرت موسی و حرکت قومش خشمگین می‌شود که با تمام نخوت و غرورش این چنین می‌گوید «ان هولاء لشر ذمه فلیلون و انّهم لنا لغائظون» **زیرنویس=قرآن ۵۵/۲۶٫@ یعنی همانا این گروه اندک با این حرکتشان ما را به خشم آوردند، و چرا فرعون به خشم نیاید؟ و دهانش کف نکند؟ و از چشمانش شرر نبارد؟ زیرا که با هجرت موسی و گروهش مردم زیر سلطه او بیدار می‌شوند و با بیدارشدنشان ارکان حکومت ظالمانه‌ی فرعونی فرو می‌ریزد.

و باز بی‌جهت نیست که سردمداران نظام جاهلیت پس از هجرت پیامبر و یارانش به مدینه و حبشه، لحظه‌ای از تعقیب آنان دست برنمی‌دارند و برای بازگرداندنشان از تمام امکانات خود بهره‌برداری می‌کنند.

و نیز بی‌جهت نیست که دقیانوس و قداره‌بندهایش در به در به دنبال یاران کهف می‌گردند و برای یافتنشان تلاش می‌کنند و از هیچ کوششی فروگذار نمی‌نمایند ولی…

این بیچارگان نمی‌دانند که این خشم‌ها و دست و پا زدن‌ها

**صفحه=۸۰@

بیجاست، زیرا سنت آفرینش است که این‌گونه هجرت‌ها و حرکت‌ها به مردم خفته و مرده، روح و توان بخشد و در آنان جنبش و جوشش ایجاد کند وآن‌وقت آگاه شدن مردم همان و غرق شدن و نابود شدن جباران همان.

بهر جهت جوانمردان زمان دقیانوس دیدند، در این جو اختناق آمیز، ماندن آنها یعنی مسخ شدن و زندگی جانوری داشتن، یعنی میمون شدن و خوک گشتن- لذا بپا خاستند و ارتباطات معنوی خویش را محکم کردند و با ارزیابی علمی، راه منحصربه‌فرد را در اعتزال دیدند، این بود که از این جامعه و جو شرک آمیزش بریدند تا با این روش آگاهی بینش مردم را بیفزایند و از رهگذر این تاکتیک سکوت دهشت‌بار جهل را در هم شکنند و آنگاه که عوامل حکومتی را در تعقیب خود یافتند به غاری پناهنده شدند تا لختی بیارمند و با ارزشیابی بیشتر راه خود را ادامه دهند و شگفتا که می‌دانستند این نوع قیام‌ها و حرکت‌های حقجویانه است که رحمت بیکران خداوندی را متلاطم می‌کند و بحر بخشایش او را بجوش می‌آورد،

لذا با فراست کاملی دریافتند که باید به این کهف داخل شوند و گونیا فهمیدند که این کهف آبستن حوادثی خواهد بود  که آن حوادث بیانگر رحمت بی‌پایان خداوندی است لذا با خود گفتند «فاووا الی الکهف» در دل این غار مسکن گزینید «ینشر لکم ربکم من رحمته» که پروردگارتان رحمت خویش را به‌سوی شما گسترده گرداند و بدین اعتبار که حق‌پویانه دست از

**صفحه=۸۱@

زندگی و خانه و کاشانه خود کشیدید و حقجویانه خود را به کام خطرات افکندید شما را در حریم لطف و عنایت خویش بار دهد و «مرفق» یعنی معامله‌ی به لطف، یعنی نه اینکه خداوند بر شما منتی می‌نهد بلکه حرکت توحیدی شما را بازخرید می‌کند و با شما معامله‌ی به لطف می‌نماید.

همرازان خلقت

«و تری الشمس اذا طلعت تزاور عن کهفهم ذات الیمین و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال و هم فی فجوه منه ذلک من آیات الله من یهدالله فهو المهتد و من یضلل فلن تجد له ولیّا مرشدا» **زیرنویس=قرآن ۱۷/۱۸٫@.

بارها شده که این سؤالات شما را به خود مشغول داشته است که من کیستم؟ چیستم؟ از کجا می‌آیم- در کجایم- به کجایم؟ و نه تنها شما بلکه تمامی متفکران جهان از نیش این‌گونه پرسش‌ها در امان نبوده‌اند.

روزها فکر من این است و همه شب سخنم++

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده‌ام؟ و آمدنم بهر چه بود؟++

بکجا می‌روم آخر؟ ننمائی وطنم؟

**صفحه=۸۲@

مانده‌ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا؟++

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم؟ **زیرنویس=مولوی.@.

 

و یا

بار خدایا اگر ز روی خدائی++

طلعت انسان همه جمیل سرشتی

طلعت هندو و روی ترک چرا شد؟++

همچو دل دوزخی و روی بهشتی

چهره‌ی رومی و طلعت حبشی را++

علت خوبی چه بود و مایه‌ی زشتی؟

چیست خلاف اندر آفرینش عالم++

چون همه را دایه و مشاطه تو گشتی؟

نعمت منعم چراست دریا دریا؟++

محنت معنی چراست کشتی کشتی؟

از چه سعید او فتاد و از چه شقی شد؟++

زاهد محرابی و کشیش کنشتی؟ **زیرنویس=ناصر خسرو.@.

 

و یا

«این میلیون‌ها ستارگان سرد و آرام که اکنون برابرم در آسمان نیلگون مانند خرده‌های الماس می‌درخشند چرا به وجود

**صفحه=۸۳@

آمده‌اند؟ این پرسشی است که قرن‌های متمادی بشر از خودکرده و هنوز به پاسخش نائل نیامده» **زیرنویس=ص ۱۴ سرگذشت تألیف کرلی انگلیسی ترجمه‌ی شهباز.@.

ولی هیچ می‌دانید که این‌گونه سؤالات چه وقت بسرا چه ذهن انسان وارد می‌شود؟ آنگاه که انسان خود را تنها و غریب حس کند و آن لحظه که خود را بیگانه بیابد- آری در آن موقع که اندوه تنهائی جانش را می‌خورد و چنگال غربت روحش را می‌فشارد آنگاه به یاد می‌افتد که فلسفه‌ی وجود چیست؟ راز حیات کدم است؟ و چرا هستم؟

و در همان لحظات است که عفریت یأس و بدبینی او را در آغوش می‌کشد وآن‌وقت همه‌ی انسان‌ها را یک مشت سایه و مسخره و رجاله می‌داند **زیرنویس=صفحه‌ی ۱۱ بوف کور اثر صادق هدایت.@ آدم‌ها را احمق می‌شناسد **زیرنویس=صفحه‌ی ۱۳ بوف کور اثر صادق هدایت.@ و زندگی خود را سمج می‌یابد **زیرنویس=صفحه‌ی ۱۱ زنده‌به‌گور اثر صادق هدایت.@ خویشتن را اصولا خودخواه و نچسب و میکروب جامعه و زیان‌آور می‌بیند **زیرنویس=صفحه‌ی ۲۵ زنده‌به‌گور اثر صادق هدایت.@ نوشته‌هایش را مزخرف و خواننده آش را مزخرف‌تر می‌شمارد. **زیرنویس=صفحه ۳۸ زنده‌به‌گور اثر صادق هدایت.@.

**صفحه=۸۴@

وآن‌وقت است که «به‌عنوان مدعی و مدعی علیه و قاضی و متهم این طبیعتی که او را برای رنج بردن به وجود آورده است محکوم می‌کند» **زیرنویس=ص ۱۵۰ افسانه‌ی سیزیف اثر آلبرکاموا.@ و سرانجام برای او یک فلسفه واقعا جدی وجود دارد وان‌هم خودکشی است **زیرنویس=ص ۵۱ افسانه سیزیف.@ و با هجوم همان عجزها و ناکامی‌هاست که می‌گوید:

 

آنقدر بار کدورت بدلم آمده جمع++

که اگر پایم از این پیچ‌وخم آید بیرون

لنگ لنگان دم دروازه‌ی هستی گیرم++

نگذارم که کسی از عدم آید بیرون **زیرنویس=از مسیح کاشی.@.

و دامنه‌ی بدبینی‌اش تا به آنجا می‌رسد که وصیت می‌کند که بر روی سنگ گورش چنین  بنویسند که «این قبر محصول جنایت ازدواج زنی با مردی است، ولی صاحب این قبر به هیچ‌کس جنایت نکرده، یعنی ازدواج ننموده» **زیرنویس=از ابوالعلاء معری.@ و خود پیداست که ثمره‌ی این بیگانگی‌ها و  غربت‌ها نگرشی این چنین به زندگی ایجاد می‌کند که:

زندگی چیست؟ بمانند راه رفتن پیرمرد قراضه‌ای در کنار

**صفحه=۸۵@

پیاده‌رو- زندگی چیست؟ بمانند کشیدن سیگاری در فاصله‌ی رخوتناک دو هم‌آغوشی **زیرنویس=از فروغ فرخزاد.@ و بازتاب این فکرهای غربت‌زده است که فلسفه‌ی «پوچی» و بدبینی را به وجود می‌آورد و گروه‌هایی را به پوچی و هرزگی و خودکشی سوق می‌دهد.

پس طرح این سؤالات در موقع هجوم غم‌ها و اندوه‌هاست و الا آنگاه که سرشار از باده‌ی لذتیم و با دوستان خود به چمیدن و خرامیدن مشغولیم و یا در کنار سفره‌های رنگین نشسته‌ایم و در سرمستی‌ها و عیش‌ها به سر می‌بریم از این پرسش‌ها خبری نیست؟ و از راز حیات و علت زندگی و اصولا فلسفه‌ی وجود جویا نمی‌شویم؟

آری ای عزیز این مفاهیم چیزی جز احساس نیست و فقط در مواقع بیگانگی و غربت انسان طرح می‌شود- قطره تا آنگاه که تنهاست پیوسته از فلسفه‌ی خود سؤال می‌کند و تا آنگاه که دور از اقیانوس می‌زید از فلسفه‌ی حیات خویش می‌پرسد؟

و نیز انسان در آن موقع که تنهاست و دور از کاروان خلقت بسر می‌برد دمادم جویا می‌شود که از کجاست و به‌سوی کجاست؟ ولی آنگاه که با سایر اشیاء آفرینش همراز و همساز شد و با حرکت خلقت هم مسیر و هم آهنگ گشت طعم ابدیت را می‌چشد و راز جاودانگی را می‌یابد و آن زمان که همنوای قافله‌ی وجود شد و بی‌نهایت گونه گردید، نه فلسفه‌ی حیات را می‌خواهد و نه از راز

**صفحه=۸۶@

وجود می‌پرسد، زیرا که لذت بی‌کرانگی را دریافته و از خودآگاهی و حیات و جاودانگی برخوردار شده است.

قطره را تا که به دریا راهیست++

پیش صاحب‌نظران دریائیست

ور ز دریا به کنار آید زود++

شود آن قطره‌ی ناچیز که بود

قطره دریاست اگر با دریاست++

ورنه او قطره و دریا، دریاست

 

سایه‌ی خورشیدسواران نگر

«و تری الشمس اذا طلعت تزاور عن کهفهم ذات الیمین و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال و هم فی فجوه منه» **زیرنویس=کهف آیه‌ی ۱۷٫@.

(و مهر فروزان را می‌بینی که هنگام طلوع به آرامی از جانب راست غارشان تمایل پیدا کرد و بگاه غروب از جانب چپشان از آنان می‌گذشت و ایشان از حرارت و تابش مستقیم خورشید در آرامش بودند).

۱- خلقت و عوامل آن در مسیر حق است و آنجا که گروهی هم در مسیر حق باشند با کاروان آفرینش همرازند.

۲- آن هدایت یافتگان بر مبنای هدایت فطری‌شان غاری

**صفحه=۸۷@

را برای آسایش و تجدید قوای خود برگزیدند که هیچ‌گاه خورشید با نور مستقیمش به درون آن نمی‌تابید و آسایش آنان را با حرارت زیاد خود آشفته نمی‌ساخت و آنجا که بر اساس حکمت خداوندی قرار بود که با خوابی گران و طولانی آرامش خود را پس از آن‌همه مبارزه و طوفان بازیابند، همه‌ی عوامل خلقت به خاطر نبرد پر از حقیقتشان با آنها همگام شد. دهانه‌ی غار آن‌چنان از قبل تنظیم شده است که امروز به‌راحتی بتواند مبارزان راه حق را در خود جای دهد و برای آنان آسایشگاهی گردد و خورشید فروزان آن‌چنان با آنها هم‌نواست که تابش مستقیمش را از آنان بازمی‌دارد که حرارت شدیدش آسایش آنان را به هم نزند و سگشان آن‌چنان با دست‌هایی گسترده در آستانه‌ی غار نشسته تا از طرفی برای اصحاب کهف دیده‌بانی کند و از طرف دیگر با طبیعی نمودن صحنه از ورود پیگردان دقیانوسی جلوگیری نماید.

و خلاصه این نیز یکی دیگر از سنت‌های عظیم آفرینش است که خلقت با تمام عواملش با حق‌گرایان همراز است- زیرا که خلقت حق است و رزمندگان در راه عدالت اجتماعی نیز حق‌اند و حق همیشه همراه حق است- پس ذکر همگامی نهانی خورشید و کوه و غار و سگ با اصحاب کهف در این آیه از نشانه‌های خداوندی است و از قوانین مسلم آفرینش.

«ذلک من آیات الله من یهد الله فهو المهتد و من یضلل فلن تجد له ولیّا مرشدا» **زیرنویس=کهف آیه‌ی ۱۷٫@.

**صفحه=۸۸@

(این از آیات خداوندی است و هر که را خدا هدایت کند او به حقیقت ره‌یافته و هر که را خدا گمراه سازد هرگز برای او یار و رهبری نخواهد بود).

آری دو عنصر خیر و شر دو قطره تلاشگرند، با این فرق که اولی تلاش می‌کند تا به اقیانوس عظیم بپیوندد و دومی تلاش می‌کند تا از آن اقیانوس فرار کند- اولی به کاروان فطرت می‌پیوندد و دومی از کاروان فطرت می‌گریزد و خلاصه اولی در حال پیوستن است و دومی در حال گسستن.

 

خواب بیداری بخش

«و تحسبهم ایقاظا و هم رقود»

(و تو ای پیامبر آنان را بیدار پنداری درحالی‌که خواب بودند).

 

گفت یار بد بلا آشفتن است++

چونکه او آمد طریقم خفتن است

پس بخسبم باشم از اصحاب++

به ز دقیانوس باشد خواب کهف

یقظه شأن مصروف دقیانوس بود++

خوابشان سرمایه‌ی ناموس بود

**صفحه=۸۹@

خواب بیداریست چون با دانش است++

وای بیداری که با نادان نشست

۱- ازجمله‌ی «توانان را بیدار پنداری درحالی‌که خواب بودند» دو مفهوم استنباط می‌شود؛

الف- اینکه ممکن است در موقع خواب چشمشان باز بود.

ب- ممکن است در موقع نشستن خواب آنان را در ربوده است.

که در هر دو صورت بیننده گمان می‌کرده است که آنان بیدارند ولی مفهوم یاد شده هر چه باشد گویای این نکته است که آنان در حال نگرانی بخواب رفته‌اند، نگرانی از جامعه‌ی خود، نگرانی از آینده خویش، نگرانی از اینکه مبادا به دست عوامل ستم‌پیشه بیفتند و آخرین شعاع‌های توحیدی خاموش گردد، نگرانی از اینکه مبادا نهضتشان بارور نگردد و آگاهی و بیداری جامعه به عقب بیفتد.

۲- مطلب دیگر اینکه آن‌کس که در برابر دشمن قرار گرفته و در حال مبارزه برای گسترش عدالت است چگونه می‌تواند آرام و بی‌خیال بخوابد، امیرالمؤمنین علی (ع) بزرگ‌ترین رزمنده تاریخ بشری در آن هنگام که مردم به او روی می‌آورند تا با وی بیعت کنند به مطالعه در این امر می‌پردازد و جوانب کار را بررسی می‌کند، تا جایی که خود می‌فرماید «و قد قلبت هذا الامر بطنه و ظهره حتی منعنی النوم» **زیرنویس=خطبه‌ی ۵۳ نهج‌البلاغه.@ یعنی آنقدر ظاهر و باطن این بیعت را که

**صفحه=۹۰@

هم‌اکنون از طرف مردم پیشنهاد می‌شد سنجیدم تا جایی که از خواب بازم داشت و نیز در سفارشی که به لشکریان خود می‌فرماید و آنان را بر نحوه‌ی موضع‌گیری‌شان در برابر دشمن آگاه می‌کند، چنین بیان می‌دارد:

«اذا غشیکم اللیل فاجعلوا الرّماح کفه و لا تذوقوا النوم الا غرارا او مضمضمه» **زیرنویس=نامه ۱۱ صفحه‌ی ۸۴۵ نهج‌البلاغه.@ یعنی و چون شب پرده‌ی سیاه خود را بر شما افکند نیزه‌ها را گرداگرد خود قرار دهید و جز به مقدار کم یا به‌اندازه آب در دهان گرداندن خواب را نچشید.

و این از ویژگی‌های این انسان پویا و هر انسان تلاشگر دیگری است که نه فقط در میدان جنگ بلکه در تمام میدان‌های اجتماعی دست از تلاش نمی‌کشد و حتی تا آخرین لحظات حیات خود به یاد غم‌های بشری بیدار است و برای درمان دردهای جامعه به چاره‌جویی مشغول است – در آن شب که سحرگاهش برق شمشیر جنایتکاری درخشید و بر فرق علی بن ابیطالب (ع) فرود آمد، بگوید که «ملکتنی عینی و انا جالس» **زیرنویس=خطبه‌ی ۶۹ نهج‌البلاغه.@ یعنی درحالی‌که نشسته خواب به چشمانم مسلط شد.

پس این خصوصیات تمام مبارزان راستین حق است که

**صفحه=۹۱@

پیوسته خود را در برابر دشمن می‌بینند و اندیشه و فکرشان همیشه در راه بارور ساختن اهداف عالی انسان مصروف می‌گردد، و لذا با چنین اندیشه‌های گران چه جای خوابیدن بی‌خیال و آسودن بی‌تفاوت است.

۳- در پایان این آیه به یک اصل روانشناسی اشاره‌شده، آنجا که می‌فرماید «اگر بر چگونگی احوال ایشان آگاه می‌شدی، از آنان می‌گریختی و رعب تو را فرا می‌گرفت».

و آن اصل این است که اگر انسان با رویدادی سهمگین و هراسناک روبرو شود، پس از دیدن یا مطلع شدن از آن رویداد اول واکنش نشان می‌دهد و پس از آن دچار ترس می‌گردد و در این آیه قرآن کریم با ذکر لفظ (فرار) اول از واکنش در برابر حادثه سخن گفته و پس از آن با لفظ (رعب) از ترس بعد از واکنش سخن رانده است و لذا می‌فرماید «لو اطلعت علیهم لولیت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا»

بازتاب تسائل

«و کذالک بعثناهم لیتسائلوا بینهم» **زیرنویس=قرآن ۱۹/۱۸٫@.

(و این چنین آنان را بر انگیختیم تا میان آنان سؤال کردن پدید آید).

**صفحه=۹۲@

۱- «ل» در لیتسائلوا لام علت است، یعنی از انگیزه‌ی بعثت و انگیزش آنان بیان می‌کند، بدین معنی که آنان را برانگیختیم تا تسائل و پرسش نمودن از هم در میانشان پدید آید، خلاصه یعنی انگیخته شدند برای سؤال کردن.

۲- تسائل یعنی سؤال کردن از یکدیگر، از هم پرسیدن مسئله‌ی تسائل باید بسیار حائز اهمیت باشد که به‌عنوان برانگیخته شدن اصحاب کهف بیان گردد و چرا چنین است؟

تسائل پس از بعثت خود نمودار یک تسائل تشکیلاتی است، و سؤال تشکیلاتی بزرگ‌ترین عامل جریان بخش به فکر و عمل خواهد بود، سؤال علمی، والاترین محرک فکر و مؤثرترین نوشداروست که فکر و اندیشه را از مرگ و رکود نجات می‌دهد- حرکت و تلاش و پویائی ایجاد می‌کند و فکر را قوی‌تر و عمل را پرثمرتر می‌سازد.

و این نه فقط خاصیت فکر است که پیوسته باید در جریان نوگرائی باشد، بلکه این خصوصیت برای تمام عوامل آفرینش است که باید دم بدم نو شود و از کهنگی و فرسودگی که با مرگ برابر است برهد.

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است++

مصطفی فرمود دنیا ساعتی است

هر زمان نو صورتی و نو جمال++

تا ز نو دیدن فرو میرد ملال

**صفحه=۹۳@

هر نفس نو می‌شود دنیا و ما++

بی‌خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نو نو می‌رسد++

مستمری می‌نماید در جسد **زیرنویس=دیوان مثنوی.@.

اگر فکر در جریان سؤال کردن و سؤال شدن نباشد، همچون آب راکدی است که در برکه‌ای می‌ماند و سرانجام کثیف و بدبو می‌شود، ولی اگر همان فکر با سؤالات خو گرفت، در مدخل تکامل قرار می‌گیرد.

 

فکر چون آب است تا باشد روان++

فیض‌ها یابند از آن خلق جهان

چند روزی گر کند یکجا درنگ++

گنده و بی‌حاصل است و تیره‌رنگ

آری سؤال است که مسئولیت را نیز به همراه دارد و آن فکر و اندیشه‌ای که در بوته‌ی سؤال قرار نگیرد و ضربات کوبنده سؤال بر او وارد نشود، از مسئولیت هم هیچ نمی‌فهمد- پس فکر بی سؤال یعنی فکر بی‌مسئولیت-  ولی کدام سؤال؟ سؤال سازنده و سؤال آگاهی‌بخش، علی (ع) می‌فرماید «سل تفقها و لا تساءل تعنتا» **زیرنویس=نهج‌البلاغه حکمت ۳۱۲٫@ یعنی بپرس برای آگاه کردن و آگاه شدن نه

**صفحه=۹۴@

برای تظاهر و زورآزمائی، زیرا هم سؤال از علم خیزد هم جواب. برای انسان بی سؤال یعنی انسان بی مسؤولیت و جامعه‌ی بی سؤال یعنی جامعه‌ی مرده.

سؤال و تسائل است که جریان فکری می‌آفریند و جریان فکری است که اعتلای فرهنگی می‌بخشد و اعتلای فرهنگی است که شعور و درک اجتماعی خلق می‌کند و شعور و درک اجتماعی است که به تمام بهره‌کشی‌ها و تجاوزها و ذلت‌ها و زبونی‌ها پایان می‌بخشد- و این ویژگی تسائل است که قرآن مجید آن را علت برانگیخته شدن اصحاب کهف ذکر می‌کند و از این رهگذر به تمام جمعیت‌های تشکیلاتی یاد می‌دهد که چگونه از اصل تسائل غفلت نورزند و خود را از فرسودگی و مرگ تشکیلاتی نجات بخشند و با طرح تسائل پیوسته نوگرائی و نوآوری کنند و از انجماد و رکود برهند.

علی (ع) می‌فرماید: «اضربوا بعض الرأی ببعض یتولد منه الصواب» یعنی افکار و اندیشه‌ها را به یکدیگر عرضه کنید تا از میان آنها اندیشه صواب تولد نماید.

و ای کاش به جای واژه‌ی «روشنفکر» لغت «نو فکر» جانشین می‌شد تا رمز پویائی و زنده بودنش در طول تاریخ بیشتر حفظ گردد.

پس «بعثناهم لیتسائلوا» یعنی آنان را برانگیختیم تا مادر «تسائل» پیوسته برای آنان افکار نو و اندیشه‌های جدیدی بزاید و با این فرزندان نوخاسته و تازه‌نفس بر میزان کارایی آنان افزوده گردد.

**صفحه=۹۵@

تسائل باید در مدخل تکامل باشد.

«قال قائل منهم کم لبثتم، قالوا لبثنا یوما او بعض یوم قالوا ربکم اعلم بما لبثتم» **زیرنویس=قرآن ۱۹/۱۸٫@.

(یکی از آنها گفت آیا چه مدت درنگ کرده‌اید؟ چند نفر پاسخ دادند: یک روز تمام یا قسمتی از روز و چند نفر دیگر گفتند: پروردگار شما به مدت درنگتان آگاه‌تر است.

۱- از تسائل و بازتابش سخن رفت، ولی آیا هر سؤالی این ویژگی و کاربرد را به همراه دارد؟ هرگز.

پیامبر فرمود:

«ان الله یحبّ معالی الامور و یبغض سفسافها» **زیرنویس=در ذیل لغت سفساس فرهنگ نفیسی.@.

(خداوند امور بلندپایه را دوست می‌دارد و از چیزهای بی‌ارزش بیزار است).

پس سؤال هم باید از امور گرانقدر و ارزشمند باشد، سازنده و زاینده و حرکت بخش و تکامل آفرین باشد نه بی‌ارزش و سست و بی‌روح. در آغاز آیه‌ی فوق یک نفر از اصحاب کهف از مدت درنگ و توقفشان در غار سؤال می‌کند و بلافاصله چند نفر آنان که شاید حداقل سه نفر بوده‌اند**زیرنویس=قالوا دلالت بر جمع دارد و کمترین عدد آن سه است.@ به پاسخ برمی‌خیزد که شاید یک روز

**صفحه=۹۶@

یا برخی از روز را درنگ کرده‌ایم، ولی چند نفر دیگر که شناخت و آگاهی تشکیلاتی‌شان از بقیه بیشتر است، با کمال دقت و ظرافت این سؤال و جواب را که هم‌اکنون نه طرحش ارزش دارد و نه پاسخش، برمی‌گردانند و با جمله‌ای گویا به این قیل و قال بازدارنده خاتمه می‌بخشند و لذا می‌گویند: «ربکم اعلم بما لبثتم» یعنی بر زمان درنگ شما پروردگارتان آگاه‌تر است و حتی رب را به خود آنان اضافه می‌کنند تا هیچ‌گونه دلسردی و وازدگی تشکیلاتی ایجاد نگردد.

آری به عقیده آن گروه آگاه‌تر نباید از مقدار خواب اصحاب کهف سؤال گردد، بلکه باید از مقدار بیدار شدن مردم و بازتاب موجی که اعتزال آنان در جامعه شرک ایجاد کرده سؤال شود.

سؤال نه از خواب بودن خودشان، بلکه سؤال از بیدار شدن مردم، و سؤال نه از اینکه چقدر خوابیده‌ایم، بلکه سؤال از اینکه چقدر مردم بیدار شده‌اند.

پس باید از سؤالات بازدارنده و قیل ‌و قال‌های بی‌سرانجام دست کشید و خود را با این پاسخ و پرسش‌های بیجا مشغول نساخت که دشمن همین را می‌خواهد که شما سرگرم باشید و به مطالب بی‌اساس چنگ زنید تا از این غفلت شما بهره‌برداری کند و تمام منابع و منافع شما را برباید.

پس چه باید کرد؟ این سؤال از تلاش جدید است نه از توقف گذشته، سؤال از راه نو است نه از خواب دیرینه و چون

**صفحه=۹۷@

سؤال علمی ‌شد، باید گروه آگاه‌تر به جواب علمی مبادرت ورزند و راه نو و کار نو را عرضه کنند، و آن ارزیابی دقیق و موشکافانه است از مبارزه‌ی اصحاب کهف و بازیابی و اثرات اعتراضشان.

بعثت پس از بعثت

«فابعثوا احدکم بورقکم هذه الی المدینه»

(یک نفر را با سکه‌های خویش به‌سوی شهر برانگیزید).

پیامبر اسلام در سن چهل سالگی به رسالت مبعوث می‌گردد و تمام مرزبانان توحید در سنین مختلف به رسالت برانگیخته می‌شوند- ولی آیا این بعثت‌ها پایان کار آن‌هاست؟ هرگز.

پیامبر اسلام که رسالتش عظیم‌ترین رسالت‌هاست و بعثتش بزرگ‌ترین بعثت‌ها، کارش به همین‌جا خاتمه نمی‌یابد، او پیوسته بعثتی پس از بعثت و انگیزشی پس از انگیزش قبلی‌اش دارد.

«و هو الذی بعث فی الامیین رسولا» **زیرنویس=قرآن ۲/۶۲٫@ یعنی اوست خداوندی که رسولش را در میان توده‌ی مردم برانگیخت- ولی بعثت رسولش پایان‌پذیر نیست و با هر بندگی و عبودیتی جدید برای او نیز بعثتی جدید که گذرگاه مقام محمود است پدید می‌آید. «و من اللیل فتهجد به نافله لک عسی ان یبعثک ربک مقاما محمودا» **زیرنویس=قرآن ۷۹/۱۷٫@.

**صفحه=۹۸@

یعنی و پاره‌ای از شب را بیدار باش و به عبادت قیام کن، باشد که پروردگارت ترا به «مقام محمود» مبعوث گرداند. پس می‌بینیم که پس از بعثت در غار «حرا» پیوسته بعثتی جدید و انگیزشی نو برای اوست آن‌هم بعثتی که پیوسته او را به‌سوی مقامی پسندیده برمی‌انگیزد، آن‌هم مقامی که تمام ابعاد پاکی و آراستگی و ستودگی را به همراه دارد. و لذا صدرنشینان کهف پس از بعثتشان، برای تسائل همگام و همراز می‌گردند تا یک نفر را برای ارزیابی دقیق‌تر از وضع مردم از میان خود مبعوث کنند و این است بعثت پس از بعثت که لازمه‌ی حیات و بقای یک موجود زنده و یک جامعه‌ی پویاست.

بازشناسی بیشتر

«فلینظر ایّها ازکی طعاما فلیأتکم برزق منه» **زیرنویس=قرآن ۱۹/۱۸٫@.

(و باید بنگرد که کدامین طعام پاک‌تر است، تا برای خوراک شما از آن فراهم آورد، پس یک نفر را از میان خود برانگیزید تا با سکه‌های موجودتان به شهر رود و از رهگذر معامله‌ی با مردم شهر (که خود پوششی جالب است) اوضاع آن جامعه‌ی شرک زده را بازشناسی کند و از نزدیک بنگرد، تا کدامین انسان از دل آن جامعه بیدار شده است و خود را از حرام خوراکی‌های جوّ حاکم

**صفحه=۹۹@

رهائی داده و به‌سوی پاکی‌ها و طیبات رخ نموده و کدامین فرد به‌سوی کسب و تجارتی نیکو و غیر آلوده روی آورده و این است راز سنخیت در عالم هستی که «ما کان الله لینذر المؤمنین علی ما انتم علیه حتی یمیز الخبیث من الطیب» **زیرنویس=قرآن ۱۷۹/۳٫@ یعنی خداوند هرگز مؤمنان را بدین جو آلوده وانگذارد تا ناپاک را از پاک جدا سازد.

نوریان مر نوریان را طالبند++

ناریان مر ناریان را جاذبند

صاف را هم صافیان طالب شوند++

درد را هم تیرگان جاذب شوند

رنگ را هم‌رنگیان باشند یار++

روم را با رومیان افتاد کار **زیرنویس=دفتر دوم مثنوی.@.

 

رازداری و نهان کاری

«ولیتلطف و لایشعرن بکم احدا»

(آن فرد باید با دقت و ظرافت عمل کند تا کسی بر کار شما آگاه نگردد).

از مهم‌ترین اصول اساسی در مبارزات علمی دو اصل رازداری و ابتکار است، زیرا با توجه به این دو اصل است که یک تشکیلات

**صفحه=۱۰۰@

علمی می‌تواند بی‌آنکه دشمن از موضعش و نحوه‌ی حرکتش آگاه گردد، بکار خود ادامه دهد و این هر دو اصل در مفهوم پر توان (و لیتلطف) مندرج است، یعنی باید ارزیابی آن فرد پر از دقت و ریزه‌کاری باشد و از این جهت قرآن کریم این بینش علمی و تشکیلاتی یاران کهف را بازگو می‌کند، تا به تمام تلاشگران و نهضتگران تاریخ که می‌خواهند با نیروهای پر عرض و طول حاکمان ظالم به نبرد برخیزند، درس آموزنده فرا دهد، و به آنان تفهیم کند که انسان نوفکر و آگاه آن کسی نیست که در چنین فضاهای آلوده و اختناق‌آور گرد و خاک بپا کند و غریو خروش‌های سبکسرانه سر دهد، بلکه نهضتگر مسئول و پر بینش کسی است که واقعیت‌های موجود زمانش را بپذیرد و برای بارور کردن نهال حقیقت و تبلور موجودیت خویش و اثبات و تثبیت حکومت عدل اصول رازداری و نهان کاری را شعار خود سازد و آنگاه که مصلحت دید و نیروهای خود را ارزیابی کرد و ضرورت را دریافت، آنوقت به مبارزه آشکار برخیزد وآن‌وقت است که از نهان‌کاری‌های زمان مخفی‌اش ناگهان انفجار پدید آید و از بارش‌های آرام نهانی‌اش سیلی به راه افتد و بنیاد ظالم و تبهکار را ویران کند و موجودیتش را بر باد فنا دهد.

گفت پیغمبر هر آنکو سر نهفت++

زود گردد با مراد خویش جفت

دانه چون اندر زمین پنهان شود++

سر آن سر سبزی بستان شود

**صفحه=۱۰۱@

زر و نقره گر نبودندی نهان++

پرورش کی یافتندی زیر کان **زیرنویس=دیوان مثنوی.@.

نهضتگر بزرگ تاریخ که هم قهرمان حرکت‌های نهانی و هم فاتح نبردهای رو در روست یعنی امیرالمؤمنین علی (ع) چنین می‌فرماید: «و قد ارعدوا و ابرقوا و مع هذین الامرین الفشل و لسنا نرعد حتی نوقع و لا نسیل حتی نمطر» **زیرنویس=خطبه‌ی ۹ نهج‌البلاغه.@.

(سست عنصران گزافه گو) رعد و برق عجیبی بپا کردند، ولی با آن‌همه در هنگام عمل و پیکار سخت درمانده و ناتوان بودند، ولی ما تا آنگاه که زمان نبرد فرا نرسد خروشی نمی‌کنیم و تا آنگاه که آرام نباریم سیلی جاری نخواهیم ساخت.

ملت چیست؟

ملت از لغت املاء گرفته شده، و اصل املاء املال بوده است، «وامللت الکتاب». یعنی «القیت للکاتب ما یکتبه» **زیرنویس=مفردات راغب.@ امللت می‌شود: املیت، زیرا مضاعف به مثال یائی تبدیل می‌شود، مانند: احصصت، که می‌شود: احصیت، اگرچه گاهی هم مضاعف حذف می‌گردد، مانند: ظللتم، که می‌شود: ظلتم، و در قرآن کریم «فظلتم تفکهون» آمده است- پس ملت یعنی مجموعه‌ی عقایدی که از ورای یک جمعیت برای آنان املاء می‌شود تا ثبت کنند و بر مبنای آن عمل نمایند ملت ابراهیم یعنی مجموعه‌ی

**صفحه=۱۰۲@

عقایدی که از جانب خداوند به ابراهیم املا شده، تا آن پیشوای گرانقدر هم خود عمل کند و هم به جامعه‌ی خویش املا کند، تا آنان نیز عمل کنند «فاتبعوا مله ابراهیم حنیفا» **زیرنویس=قرآن ۹۵/۳٫@ و همچنین است ملت اسحق و یعقوب «و اتبعت مله آبائی ابراهیم و اسحق و یعقوب» «و یا ملت مسیح» ما سمعنا بهذا فی المله الاخره» **زیرنویس=قرآن ۷/۳۸ .@ و نیز ملت نوح و موسی و ملت اسلام که مجموعه این ملت‌ها را، ملت توحید و یکتاپرستی نامند.

و نیز ملت شرک

یعنی مجموعه عقایدی شیطانی که از ورای یک جمعیت به آنان املا می‌گردد تا آنان ضبط کنند و بدان عمل نمایند.

«سردمداران جبار به شعیب و نوح و بسیاری از پیامبران گذشته و یاران یکتاپرست شأن گفتند: ما شما را از شهر خود خارج می‌کنیم یا اینکه به ملت ما باز گردید. (او لتعودن فی ملتنا)**زیرنویس=قرآن ۸۸/۷ و ۱۲/۱۴٫@ خدای بزرگ به پیامبر اسلام خطاب می‌فرماید که: «و لن ترضی عنک الیهود و لا النصاری حتی تتبع ملتهم» **زیرنویس=قرآن ۱۲۰/۲٫@ یعنی یهود و

**صفحه=۱۰۳@

نصاری هیچ‌گاه از تو خرسند نخواهند شد، مگر آنکه از ملت آنان پیروی کنی.

پس ملت توحید یعنی ملتی که املا کننده‌ی قوانینش خداست و انبیای او.

و ملت شرک یعنی ملتی که املا کننده‌ی برنامه‌هایش شیطان است و اولیای او.

و بی‌جهت نیست که دقیانوس و نظام حاکمش سخت برآنند تا کهف نشینان یکتاپرست و مبارز را به ملت خویش درآورند، زیرا که ملت توحید واژگون کننده‌ی بت‌های قدرت و ثروت و شهوت و ریاست است و با نظام قدرت‌طلب و زراندوز و شهوت‌پرست و ریاست‌خواه دقیانوس‌های هر زمان به‌کلی مخالفت دارد.

۲- از نکات جالب دیگری که در این دو آیه ۱۸ و ۱۹ به چشم می‌خورد، تکرار ضمیر «کم» است که دلالت تام بر پیوستگی و ارتباطات درونی و تشکیلاتی اصحاب کهف دارد (ربکم- احدکم- بورقکم- فلیاتکم- بکم- علیکم- یرجموکم- یعیدوکم)

کارآمد حق

«و کذالک اعثرنا علیهم لیعلموا ان وعد الله حق و انّ الساعه لاریب فیها اذ یتنازعون بینهم امرهم» **زیرنویس=روایت از پیامبر اکرم (ص).@.

و همچنان مردم را بر حال اصحاب کهف آگاه ساختیم، تا کسانی که در مورد آنان به منازعه برخاستند بدانند که وعده‌های

**صفحه=۱۰۴@

خداوند حق است و در مورد قیامت هم هیچ‌گونه تردیدی راه ندارد).

الف- اعثرنا علیهم یعنی مردم را بر یاران کهف آگاه نمودیم بی‌آنکه خود بخواهند.

ب- و این خود پیداست، مردم جهل زده‌ای که با تمام وجود در غرقاب فساد دست و پا می‌زنند، کجا درصدد فهمیدن‌اند و اگر هم درصدد باشند، کجا جو حاکم اجازه می‌دهد که بفهمند. و این حقیقتی است که سگان ولگرد به آسمان آبی و چشمک اختران نمی گرند، زیرا که اسرار و عظمت عالم بالا استخوان نیست که سگ بتواند آن را بخورد، ولی با این‌همه چه می‌توان کرد، سنت خداست که «ما کان الله ینموا» **زیرنویس=روایت از پیامبر اکرم (ص).@

آنچه برای خداست خود نمو می‌کند و همه‌جا را به زیر سایه‌ی خود می‌کشاند- و چه می‌توان کرد، اراده‌ی خداست که دوران ظلم و تباهی درهم نوردیده شود و بینی ظالم و تبهکار مهار گردد، و مشیت آفرینش است که فرعون‌ها و نمرودها و دقیانوس‌ها با تمام سطوت و شوکتشان روزی به زیر شلاق‌های مرگ کشیده شوند و در آن لحظه صورت سیاهشان از سیاهی مرگشان حکایت کند- و عجبا اگر تمام عشاق سینه‌چاک قیافه‌ی معشوقشان را پس از مرگ می‌دیدند، برای همیشه لغت ع- ش- ق از قاموس بشری بیرون می‌افتاد، و شگفتا اگر تمام قدرت زدگان زبون چهره‌ی خدایانشان را پس از مرگ می‌نگریستند، برای همیشه واژه‌ی

**صفحه=۱۰۵@

ت- ر- س از فرهنگ انسانی خارج می‌شد- پس خدا می‌فرماید:

«ما که خداوندگار خلقتیم بر مبنای سنتمان مردم را بر راز کهف نشینان و حرکت‌ها و نبردهایشان آگاه ساختیم، برای چه؟ «لیعلموا»- (تا بدانند) که چه؟

تا بدانند «انّ وعدالله حق» (وعده‌ی خدا تخلف‌ناپذیر است.) تا بدانند که باطل نابودشدنی است و حق پیروز است، تا بدانند جباران زمان آنها که نامشان بر دل‌های زبون لرزه می‌افکند، خود اسیر و مقهور سنت مایند و در گردونه‌ی زرین زمان همچون گوی‌های حیرانی بیشتر نیستند.

آری، آن فرد منتخب از میان اصحاب کهف به‌سوی  شهر آمد، ولی چه شهری؟ کاخ‌هایی که روزی منزلگاه غرورها و نخوت‌ها و بدمستی‌ها بوده هم‌اکنون عشرت‌سرای بوم‌های شوم است- و عمارت هائی که روزی وسیله‌ی کبرها و نازها بوده هم‌اکنون فرودگاه جغدهای ویرانه نشین است- به دکانی نزدیک می‌شود که با سکه اش کالاهایی بخرد، ولی به‌زودی درمی‌یابد که این سکه از رواج افتاده و صاحب نام آسمان قدرت و کیهان شوکتش سال‌هاست که در مغاک خاک بازیچه‌ی موریانه‌های زمان گشته است و تردید نیست که این خواب طولانی یاران کهف و بیداری‌شان و اسرار رمز سرگذشتشان از مهم‌ترین بازیگری‌های خلقت حکایت می‌کند و حاوی درس‌ها و پندهای زیاد است، تا کدامین مبارز از آن درس مبارزه را بهتر بگیرد و کدامین گردنکش از آن بهتر پند آموزد و کدامین انسان به آثار و نشانه‌های خداوندی

**صفحه=۱۰۶@

بیشتر آگاه شده و کدامین موجود الفبای خلقت را بهتر فراگیرد و با زبان سنت بیشتر آشنا گردد و کدامین کس به قیامت و حسابگاه آن بهتر واقف گردد.

تا ببینیم آن سیاست‌های حق++

در قرون ماضیه اندر سبق

استخوان و پشم گرگان عیان++

بنگرید و پند گیرید ای مهان

عاق از سر بنهد این هستی و بار++

چون شنید انجام فرعونان و عاد **زیرنویس=دفتر اول مثنوی.@.

 

پایگاه امتیازات، پایگاه اعتقادات

«فقالوا ابنوا علیهم بنیانا ربهم اعلم به هم قال الذین غلبوا امرهم لنتخذن علیهم مسجدا»

(گروهی از مردم گفتند که باید برای آنان بنائی بسازید که پروردگارشان برای آنان آگاه‌تر است، ولی گروه دیگری که در کار اصحاب کهف یا در امر مردم چیرگی داشتند، گفتند: که حتما برای آنان مسجدی ایجاد خواهیم کرد).

نماینده اصحاب کهف به‌سوی شهر آمد و همه‌چیز را دگرگون یافت، خانه‌ها- کاشانه‌ها- راه‌ها- بازارها و حتی فکرها و

**صفحه=۱۰۷@

اندیشه‌ها را جز آنچه بود دید؛ عفریت شرک را بی‌جان و نسیم توحید را وزان دید، هیولای کفر را مرده و ترانه‌ی ایمان را گوش‌نواز یافت، پایگاه‌های خودپرستی را ویران و پایگاه‌های خداپرستی را افراشته یافت- با خود اندیشید که: چگونه بدین دیار که روزی منزلگاه شرک و کفر بود راه یافته است؟ و پس از آن دریافت که در مدتی که او و یارانش بخواب بوده‌اند، چگونه سنت آفرینش بیدار بوده است و جریان طبیعی خود را طی کرده است.

یکتاپرستان امروز شهر که قصه‌ی اعتزال و مبارزه‌ی دیروز اصحاب کهف را شنیده بودند، آنگاه که او را شناختند و به دنبال اراده‌ی خداوندی بر او آگاهی یافتند، از او خواستند تا آنها را با سایر رازداران کهف آشنا کند و او نیز که سرشار از این‌همه امید شده بود، قبول کرد تا آنها را به ایشان بنمایاند.

گروه زیادی برای دیدن این سدره نشینان حریم ملکوت بسیج شدند تا با دیدارشان بر قوّت و قدرت خویش بیفزایند، ولی اراده‌ی خدا جز این بود و شاید می‌خواست که آنان به درون جامعه نیایند و در دل جامعه هضم نشوند، تا نامشان همیشه در خاطره‌ها باقی بماند و رازشان همیشه یادآور قهرمانی‌ها باشد.

او به درون غار رفت تا دیگر یاران خود را از آن‌همه تحول و دگرگونی آگاه کند، ولی آنگاه که به درون کهف قدم نهاد در اثر تحولی راه غار پنهان شد و تلاش مردم هم برای یافتن آنان

**صفحه=۱۰۸@

بی‌نتیجه ماند- لذا گروهی از مردم که از بینش کمتری برخوردار بودند، خواستار آن شدند که برای آنان یادبودی بنا شود و آرامگاهی ساخته گردد و از این رهگذر بر آنان ارج نهاده شود. ولی گروه دیگر، یعنی آنان که بر راه یاران کهف بیشتر آگاهی داشتند، یعنی نوفکران و اندیشمندان آن جامعه به‌زودی این طرز فکر را که از جهان‌بینی توحیدی برخوردار نبود، رد کردند و بلافاصله اظهار کردند که ما خود به یاد آنان مسجدی بنا خواهیم کرد.

چرا مسجد؟

زیرا که مسجد پایگاه اعتقادات است و آرامگاه و بقعه و بارگاه امتیازات؛ و اسلام با بناهای فلان قبیله و فلان خاندان موافقتی ندارد، و با آرامگاه‌های ابدی خلدآشیان و جنت‌مکان فلان مرحوم که بازماندگانش ابدیت او را در این محل و در این چند متر گودی می‌یابند و گاهی اجرام خودپرستی از در و دیوار آن نمایان است توافقی ندارد- و عجبا از این انسان آنگاه که خودپرست می‌شود، می‌کوشد که پس از مرگ نیز خودپرستی خود را حفظ کند.

سؤال- آیا نباید بر گور میتی بقعه و بارگاه ساخت؟ هرگز

و نباید میتی را ارج نهاد؟ تا میت که باشد؛ اگر ثروتمند بوده که پایگاه ثروت نداریم، اگر قدرتمند بوده که پایگاه قدرت

**صفحه=۱۰۹@

نداریم، اگر رئیس بوده که پایگاه ریاست نداریم. ولی اگر میت در زمان حیاتش تقوی داشته، فکر داشته، عقیده داشته، حرکت داشته، باید برای فکر و عقیده و حرکت و جهاد او پایگاهی بنا نمود تا یادآور راه او، روش او، و اعتقاد او باشد و اسلام هم این پایگاه را جز مسجد به معنی سجده‌گاه نمی‌شناسد- زیرا پایگاه‌های امتیازاتی یادآور امتیازات میت است و پایگاه‌های اعتقاداتی یادآور اعتقادات او، و آن‌کس که فقط امتیازش ثروت او، ریاست او و قدرت اوست، آنگاه که مرد، همه‌ی آن تعنیات ساختگی نیز می‌میرد، ولی آن‌کس که فکر و حرکت و جهاد توحیدی داشته است، او هرگز نمی‌میرد و باید با ایجاد پایگاه اعتقادی برای او پیوسته فکر و جهاد توحیدی او را زنده‌تر و جاودانه‌تر ساخت.

«هرودت» مورخ بزرگ در تاریخ خود می‌نویسد: «کئوس (سازنده‌ی اهرام مصر) اعلام نمود، هر مردی سنگی بر بنای اهرام افزود، دختر پادشاه یک شب به‌عنوان جایزه در اختیار او خواهد بود.» **زیرنویس=ص ۲۷ کتاب فحشا و واسطگی، از سری چه می‌دانم؟.@.

کالیگولا که از امپراطوران پر قساوت روم در سال‌های ۳۷ تا ۴۱ میلادی بود، اسب خود را مقام قنسولی داد، و نامش را «انستیانوس» قنسول نهاد و برای او قصر رفیعی بنا نهاد و خدم

**صفحه=۱۱۰@

و حشم زیاد بر او گماشت» **زیرنویس=ص ۳۰۷ بینوایان «هوگو» ترجمه‌ی مستعان (پاورقی).@.

باستان‌شناسان فرانسوی در خرابه‌های کاخ داریوش متنی پیداکرده‌اند که در آن چنین نوشته:

«این کاخی که من در شوش بنا کرده‌ام، تزئینات آن از راه دور آورده شده، حفر زمین و انباشتن محل آن با ریگ درشت و قالب‌گیری آجر کار بابلیان است، چوب سدر آن را از کوه موسوم به جبل لبنان آورده‌اند و قوم آشور آنها را تا بابل آورده و از بابل تا شوش هم کاریان و ایونیان آن را حمل کرده‌اند… طلائی که در اینجا بکار رفته از سادص و بلخ آورده شده- سنگ لاجورد و عقیق که در اینجا استعمال شده از خوارزم آورده‌اند… هنرمندانی که سنگ را حجاری کرده‌اند، ایونیان و ساردسیان بوده‌اند، زرگرانی که طلا را کار کرده‌اند، مادی و مصری بودند- کسانی که ترصیع کرده‌اند، از مردم ساردس و مصر بوده‌اند- آن‌هایی که آجرهای مینائی (با تصاویر) ساخته‌اند، بابلی بودند- مردانی که دیوارها را تزئین نموده‌اند، مادی و مصری بودند- اینجا در شوش دستور ساختن ساختمانی باشکوه داده شد و آن به طرزی عالی تحقق یافت…» **زیرنویس=ص ۳۱ سیری در جامعه‌شناسی ایران تألیف دکتر صبحی.@.

این‌هاست نمونه‌ای از پایگاه‌های امتیازاتی که هر سنگش

**صفحه=۱۱۱@

حکایتگر بی‌رحمی‌ها و قساوت‌هاست و نقش و نگارش نمایشگر اشک‌ها و خون‌ها و طراحی‌اش نشانگر انواع هوی پرستی و خودکامگی‌هاست

این نغز کاخ‌ها که به ایوان کشیده سر++

خاکش ز اشک چشم یتیمان سرشته‌اند **زیرنویس=صائب تبریزی.@.

این‌هاست بناهایی که به شهادت قرآن «اسس بنیانه علی شفاجرف هار» **زیرنویس=قرآن ۱۰۹/۹٫@ یعنی برکنار آب بنا شده و آرام آرام پایه‌های آن در اثر ضربات امواج فرومی‌ریزد – و این‌هاست بناهایی که به دنبال هوس‌ها و شک‌ها و تردیدها بنا شده و حتما واژگون خواهد شد، که: «لایزال بینانهم الذی بنوا ریبه فی قلوبهم» **زیرنویس=قرآن ۱۱۰/۹٫@.

مساجد

لیکن مساجد جایگاه فکر و پایگاه اندیشه‌ی توحیدی است، فقط از آن خداست و احدی نباید در آن شرکت داشته باشد، که: «ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا»  **زیرنویس=قرآن ۱۸/۷۲٫@ و اگر قرآن در سوره‌ی کهف برنامه نوفکرانی را که می‌خواسته‌اند، به یاد اصحاب کهف مسجدی بنا کنند، تصویب نموده است، از این جهت است

**صفحه=۱۱۲@

که یاران کهف فکر و ایدئولوژی توحیدی داشته‌اند، جهاد و مبارزه با اهریمن شرک داشته‌اند و این پایگاه فکری به یاد آنان خود می‌تواند در میان جامعه نقش سازنده و فعال داشته باشد و در حقیقت در خدمت اندیشه و عقیده مردم باشد و به تعالی و عظمت آنان کمک کند، نه همچون پایگاهی امتیازی که نیروهای مردم را به بیگاری می‌کشد، تا جایگاهی برای عیاشی‌ها و هوسرانی‌های یک نفر سبک‌سر آماده گردد-

و در اسلام مسجد از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، پایگاه اتفاق و اجتماع است، جایگاه برادری و اتحاد است، منزلگه صفا و برابری و همدردی و همبستگی است، محل تعلیم و تربیت است- صفوف آراسته و متحد باید در آن به وجود آید و گروه همبسته و متشکل باید در آن نمودار گردد «ان بلالا کان لسوی الصفوف» **زیرنویس=از امام احمد حنبل به نقل از ص ۳۷۵ دعوه التقریب.@ بلال به فرمان پیامبر (ص) صفوف مسلمین را منظم می‌کرد «و کان رسول الله یحث اصحابه علی تعلم الرمی بالنبال فی المسجد لیکونوا دائما علی استعداد لعدوهم و یتحدوا فی آلات حربهم» **زیرنویس=ص ۴۱۷ دعوه التقریب مقاله عبدالوهاب حموده.@ یعنی پیامبر اکرم پیوسته یارانش را به آموختن تیراندازی در مسجد تشویق می‌کرد، از آن جهت که پیوسته برای ملاقات با دشمن آماده و در مورد ابزار و ادوات جنگی همرزم باشند- علی (ع) خانه زاد مسجد ویژگی‌های مسجد را

**صفحه=۱۱۳@

چنین بیان می‌کند که «من اختلف فی المسجد اصاب احدی الثمان اخا مستفادا فی الله او علما مستطرفا او آیه محکمه او رحمه منتظره او کلمه ترده عن ردی او لیسمع کلمه تدله علی هدی او یترک ذنبا خشیه حیاء» **زیرنویس=مجالس شیخ صدوق و مجالس شیخ مفید.@

یعنی آن‌کس که به مسجد رفت و آمد می‌کند، باید حداقل به یکی از هشت فضیلت نائل آید:

۱- برادر همگامی را که در راه خدا به او بهره برساند بیابد.

۲- علم تکامل دهنده‌ای بیاموزد.

۳- نشانه‌ی محکمی بر مبنای توحیدی پیدا کند.

۴- رحمت مورد انتظاری او را فرا گیرد.

۵- سخنی که او را از هلاکت برهاند بیاموزد.

۶- سخنی که او را بر هدایت دلالت کند بشنود.

۷-گناهی را از راه خشیت خداوند ترک کند.

۸- عمل ناصوابی را به اعتبار حیای اجتماعی رها نماید.

آری، این‌هاست نمونه‌ای از سرشاری و ویژگی‌های مسجد، و آنجا که استعمار اثرات این پایگاه را دانست و دریافت که یک مسجد ساده‌ی اسلامی آنگاه که از روح و غنای مخصوصش برخوردار گردد قادر است که معظم‌ترین کلیساها و کنیسه‌ها را از رونق بیندازد، و مهترین پایگاه‌ها را تحت‌الشعاع فضیلت‌های خود نماید، آنوقت کوشید تا مساجد بزرگ اسلامی را به مراکز تشریفاتی و

**صفحه=۱۱۴@

مساجد کوچک را به مخروبه‌های بی‌روحی بدل کند و بدیهی است، آنگاه که پایگاه فتح شد، همه‌چیز فتح شده است، و آنگاه که ما جایگاه اجتماع و اتحاد خود را از دست دادیم، همه‌ی موجودیت خود را از دست‌داده‌ایم «و من اظلم ممن منع مساجد الله ان یذکر فیها اسمه و سعی فی خرابها» **زیرنویس=قرآن ۱۱۴/۲٫@ یعنی و کیست تبهکارتر از آن‌کس که از برپا داشتن نام خدا در مساجد جلوگیری می‌کند و از این رهگذر در خرابی آنها تلاش می‌نماید-

پس می‌بینیم که اگر مسجدی بر اساس تقوی بنا گردید، و از کفر و تفریق مسجد ضراری خالی شد، تا چه اندازه در پیشبرد جامعه‌ی اسلامی و اعتلای فرهنگ و تمدن و اتحاد و اتفاق آنان مؤثر خواهد بود، و از این جهت است رمز کار آن آگاهانی که در صدد برمی‌آیند، تا برای جوانمردان کهف یادبودی عقیدتی بنام مسجد بسازند.

بحث‌های فرسایشی

«سیَقُولُونَ ثَلاثَهٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَهٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سَبْعَهٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ قَلیلٌ» **زیرنویس=قرآن ۲۲/۱۸٫@.

(به‌زودی می‌گویند که عده اصحاب کهف سه نفر بود و سگ آنها

**صفحه=۱۱۵@

چهارمین بود، و نیز از راه پندار می‌گویند پنج نفر بودند و سگشان ششمین بود، و همچنین می‌گویند هفت نفر بودند و سگ آنان هشتمین بود، بگو پروردگار من به عده آنان آگاه‌تر است جز گروه اندکی به راز آنان واقف نیست.

میل هر جانی به‌سوی تن بود++

هر تنی از روح آبستن بود

تا از این طوفان بیداری و هوش++

وارهیدی این ضمیر و چشم و گوش

غار با تو یار با تو در سرود++

مهر بر چشم است و بر گوشَت چسود

کاش چون اصحاب کهف آن روح را++

حفظ کردی یا چو کشتی نوح را

ای بسا اصحاب کهف اندر جهان++

پهلوی تو پیش تو هست این زمان

بازدان کز چیست این روپوش‌ها++

خشم حق بر چشم‌ها و گوش‌ها **زیرنویس=دیوان مثنوی.@.

۱- از عدد ۳ تا ۸ بدون تکرار و در کمال بلاغت در آیه فوق سخن رفته است.

۲- چون اعداد ۳ و ۴ و ۵ و ۶ را در  مورد اصحاب کهف

**صفحه=۱۱۶@

پندار گوئی می‌داند، ولی بعد از ذکر عدد ۷ دیگر لفظ (رجما بالغیب) را بیان نمی‌فرماید عده‌ای از مفسرین بر آن شده‌اند که: قرآن کریم به طور غیرصریح تعداد آنان را ۷ نفر بیان فرموده، لیکن از سیاق آیه روشن می‌گردد که، قرآن به مفهوم کمیت آنان بی اعتناست و از تعداد آنان به‌طور جزم و صریح ذکری ننموده است، تا خود درسی باشد، برای تمام نهضتگران تاریخ، که درحرکت برای حق عده مطرح نیست، عده مطرح است.

حضرت علی (ع) می‌فرماید: «لاتستوحشوا فی طریق الهدی لقله اهله» (از کمی نفر در راه هدایت نهراسید).

قرآن کریم عده جوانمردان کهف را به‌طور جزم بیان نفرموده تا مبادا کسی بگوید نصاب برای مبارزه و تلاش در راه حق تعداد آن‌هاست، و ای پیامبر به آن فرسایشگران ناآگاه که فقط گرد یکدیگر می‌نشینند و درباره‌ی عده اصحاب کهف سخن می‌گویند، و به آن پندارگرایان بی‌خبر که بر سر عدد سه و چهار و پنج و شش و هفت وقت خود را تلف می‌کنند، بازگو که (ربی اعلم بعدتهم) یعنی پروردگار من بر تعداد آنان آگاه‌تر است- یعنی بر سر کمیت آنان به بحث ننشینید و بر تعداد و مقدار آنان به منازعه نایستید، که این خیال‌پردازی‌ها و پندارگرائی‌ها، راه شناخت آن جوانمردان نیست، پس از چه باید گفت؟ از عقیده‌ی آنان، فکر آنان، اندیشه‌ی آنان.

و چه را باید شناخت؟ تلاش آنان را، نبرد آنان را، و پیکار آنان را

**صفحه=۱۱۷@

و به چه باید عمل کرد؟ به راهشان، به رفتارشان، و به کردارشان.

ابوذر و عمار دو نفر از یاران علی (ع) بر سر موضوعی به گفتگو پرداختند، و هرکدام از راهی و نحوه‌ی حرکتی سخن می‌راندند، و چون به نتیجه‌ی نهائی نرسیدند، داوری را به علی (ع) واگذار نمودند.

حضرت فرمود: «رحمک الله یا ابوذر رحمک الله یا عمار» یعنی رحمت بی‌پایان خداوندی بر هر دوی شما باد «لا الحق بواحدا او اثنین و لکن لا تسکتوا عن بیان الحق» یعنی حق با یک نفر و دو نفر بپا نخواهد خاست، اما به هیچ عنوان هم نباید از بیان حق ساکت باشید.

پس اصحاب کهف هر چه بودند ۶ نفر یا ۷ نفر، بحث و جدل ندارد، سخن پراکنی و غیب‌گوئی ندارد، شما باید همبستگی و تعاون و حرکت و گذشت آنان را بنگرید و بکار بندید که هدف از ذکر این‌گونه داستان‌ها که از زبان وحی بیان می‌شود، همین نکات زنده و زاینده‌ی آن است، و الا بحث‌های کاغذ پر کن عده‌ای از مفسرین که تعداد آنها را با اسامی عبری و سریانی و عربی و غیره نقل نموده‌اند، یا محل کوه و کیفیت غار و ارتفاع آن از سطح دریا و جز آن را بیان داشته‌اند، کجا می‌تواند به جوامع اسلامی شور و تلاش بخشد و چگونه می‌تواند جمعیتی را بیدار کند و روح مبارزه و نبرد با ظالم و طاغوت را در آنان بدمد؟

**صفحه=۱۱۸@

پس ای پیامبر به این حاشیه‌نشینان لفظ فروش و به این مجامله پردازان یاوه‌سرا بازگو که پیرامون این مباحث بی‌ارزش نگردند، آنها که با هزاران ناز و نخوت دهان باز می‌کنند، تا بگویند بنا به دلائلی تعداد اصحاب کهف ۳ نفر بوده و طرف مقابلشان نیز با دنیائی از غرور و جاه طلبی جواب می‌دهند که: خیر، بنا به شواهدی ۵ نفر بوده، و بعد از بحث‌های زیاد و خوردوخوراک‌های بسیار اعلام تنفس می‌کنند و دنباله‌ی مذاکرات علمی خود را به روز بعد موکول می‌نمایند تا در جلسه‌ای و نشستی دیگر به این دردهای بی درمان بشری خاتمه بخشند، زیرا اگر روشن نشود، که اصل لغات غضرفوط و خندیریس چه بوده؟ و یا معلوم نگردد که هزار ملائکه، نوک یک سوزن جای می‌گیرند یا نه؟ و یا مسلم نشود که نام کوه یا محل غار یا اسم سگ اصحاب کهف چه بوده، دردهای بشری بی درمان مانده است.

«فلا تمار فیهم الا مراء ظاهراً و لا تستفت فهم منهم احدا» (ای پیامبر درباره‌ی آنان به مجادله نایست، مگر آن مقدار که برای تو ظاهر گشته است، و از هیچ یک از افراد درباره‌ی آنان فتوی مخواه- یعنی ای پیامبر در این داستان ابعادی که به تکامل فرد و جامعه کمک می‌کند، برای تو بازگو شد، و از آن اندازه که در پیشبرد انسان‌ها مؤثر بود برای تو بازشناسی و تحلیل گردید و نیازی به‌جز آنچه گفته شد، نیست، پس تو برای جلوگیری از نابودی نیروها، از بحث‌های فرسایشی اجتناب کن و از مسائل

**صفحه=۱۱۹@

دیگری که دانستنش به کمال فرد و جامعه سودی نمی‌رساند، احتراز نما، زیرا بحث پیرامون جز آنچه در این داستان بیان شد، از عوامل بازدارنده است، که دمادم بر بازماندن انسان از مقصد و مقصود کمک می‌کند.

آنچه را در پیگیری ظاهری از ماجرای این جوانمردان فهمیدیم، قادر است که از ما جامعه‌ای متعادل بسازد که هیچ‌گاه زنگار ذلت و خواری بر سر و روی آن ننشیند و بدیهی است که دیگران نیز در صورت تحقیق بیشتر ابعاد وسیع‌تری از این سرگذشت را در خواهند یافت.

و ما با توجه به برداشت اندک خود تاکنون از این داستان دریافته‌ایم که:

۱- عبد کیست؟

۲- رسالت قرآن چیست؟

۳- رسالت پیامبران و نقش انذار و تبشیر آنان چگونه است؟

۴- کاربرد عمل صالح در فرد و جامعه‌ی شرک چیست؟

۵- ویژگی‌های جامعه‌ی توحیدی و جامعه‌های شرک چیست؟

۶- قانون تضاد جهت تکامل فرد و جامعه وضع شده است؟

۷- باید در متن حرکت تقاضاگر رشد و برکت بود.

۸- جوانمرد راستین کسی است که به خاطر خالق و برای نجات خلق بپا می‌خیزد.

۹- آن‌کس که به خاطر حق قیام کند، دمادم بر ایمان و

**صفحه=۱۲۰@

هدایتش افزوده می‌شود.

۱۰- قلوب نهضتگران واقعی از پیوندی نهانی و الهی سرشار است، تا جائی که هیچ‌گونه تزلزلی در آنها راه ندارد.

۱۱- اعتزال و خواب و بیداری یاران کهف چون به خاطر حق بود، عامل نفوذ در دل جامعه شد.

۱۲- آن‌کس که برای حق قیام نمود، تمام عوامل خلقت با او همراز است.

۱۳- در مسیر هدف باید وجود انسان از خشم و کینه‌ی علمی نسبت به دشمن مالامال باشد.

۱۴- باید برای پیشبرد هدف از طرح مسائل ابتدائی و پیش پا افتاده، احتراز نمود.

۱۵- باید در مبارزه با دشمن تاکتیک و ابتکار و رازداری را فراموش نکرد.

۱۶- باید دانست که تمام پایگاه‌های امتیازاتی و تفاخرات جاهلانه بر باد خواهد رفت.

۱۷- باید دانست که تمام سکه‌های رایج زمان به‌زودی دستخوش فرسودگی خواهد شد.

۱۸- و خلاصه باید آگاه بود که سنت آفرینش بیدار است، و روزی بینی ظالم را مهار کرده و به آبشخور حق و فضیلت می‌کشاند.

**صفحه=۱۲۱@

آری، این‌ها شمه‌ای از ابعاد گویای این ماجرای عظیم بود، و شما ای خوانندگان گرانقدر، حتما به این مختصر قناعت نورزید و با مطالعه و دقت عمیق‌تر ابعاد و جوانب دیگر آن را دریابید و بازنمائید و نه فقط این داستان، بلکه تمام وقایع قرآن را تحلیل کنید و بازگو نمایید که امروز ما بیشتر از هر زمان دیگر به شناخت قهرمانان راستین تاریخ و الهام گرفتن از پیکارها و مبارزه‌ها و نبردهای آنان نیازمندیم.

با یاد او

«و لا تقولن لشیء الی فاعل ذلک غدا الا ان یشاء الله و اذکر ربّک اذا نسیت و قل عسی ان یهدین ربّی لا قرب من هذا رشدا»

(ای پیامبر هرگز مگو که فردا چنین و چنان خواهم کرد، مگر آنکه اراده‌ی خدا را در نظر داشته باشی و آنگاه که فراموشی به تو رو آورد، پروردگارت را به یاد داشته باش و بگو چه بسا که پرورنده‌ام مرا به اسرار و رموز برتر و والاتر از این قصه دلالت فرماید).

۱- اصلی که برای هیچ‌کس قابل انکار نیست، این است که ورای (می‌خواهم) انسان (می خواهم) دیگری هم حکومت دارد، یعنی آنگاه که فرعون باوجود سرشار از می‌خواهم های گونه‌گون به تعقیب موسی می‌پردازد تا او را به چنگ آورد و نابود کند و به می‌خواهم های خود جامه‌ی عمل بپوشاند، ناگهان موجی چند

**صفحه=۱۲۲@

به دهان او ضربت می‌زند و کفی چند از آب دریا به تمام موجودیتش خاتمه می‌بخشد، و آنگاه که «ناپلئون بناپارت» تمام مقدمات را فراهم آورده تا سیمای پیروزی را در «واترلو» بنگرد، ناگهان قطعه ابری کوچک خرامان سرمی‌رسد و تمام آرزوها و خواسته‌هایش را نقش بر آب می‌سازد- و آنگاه که «آنتوان» سردار بزرگ روم تمام موجودیتش را بذل می‌کند تا عشقش را به خاک پای «کلئوپاترا»، ملکه‌ی قصر تقدیم نماید و با هزاران امید و آرزو دل به دیدار او می‌بندد، و با دیدن تجلیات طبیعت به یاد چشم‌های او و با دیدن آتشفشان به یاد لب‌های او می‌افتد و از یاد بینی زیبایش رائحه‌ی حیات استشمام می‌کند و در محراب ذهن خود سجده‌ها بر قامت دل انگیزش می‌نماید، ناگهان پنجه‌ی مرگ تمام این خواسته‌ها را درهم می‌نوردد و از آن‌همه زیبایی و طراوت کلئوپاترا چنان موجودی می‌سازد که آنتوان سینه‌چاک، از دیدن چشم‌های گود رفته و بی رمق او وحشت می‌کند و چشم‌های خود را می‌بندد و از دیدن قیافه‌ی سیاه و بی فروغ او لب‌های خود را از شدت حسرت می‌گزد و با استشمام عفونت بدنش بینی خود را می‌گیرد.

و این بینی گرفتن آنتوان بجای آن بینی زیبای کلئوپاترا و این لب گزیدن او بجای آن لب پر نوش و این چشم بستن او بجای آن چشم شهلا و همه‌ی این‌ها یادآور (می خواهم) های بر باد رفته‌ی آنتوان.

و این‌ها نمونه‌های اندکی بود، و الا این مطلب آن‌چنان

**صفحه=۱۲۳@

روشن و آشکار است که نیازی به شرح زیاد ندارد- آری، ورای (می‌خواهم من) می‌خواهم دیگری حاکم است، این است حکمی ملموس و تجربه شده، چه در نظام مادی و ماتریالیسم، و چه در نظام توحیدی. با این فرق که در نظام توحیدی انسان یکتاپرست ورای (می‌خواهم) خود اراده‌ی خدا را حاکم می‌شناسد، و در نظام ماتریالیسم انسان مادی خواسته‌ی طبیعت را حاکم می‌یابد.

و پیداست که پنداره هائی نظیر:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم راند++

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک **زیرنویس=دیوان حافظ.@.

حماسه‌ای بیشتر نیست، شعر است و فرزند احساس، زیرا خود این شاعر در جای دیگر آن‌چنان خود را زبون می‌یابد که حتی انتخابگری خویش را هم فراموش می‌کند و می‌گوید:

رضا به داده بده و ز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادند **زیرنویس=دیوان حافظ.@.

پس بهتر است که نه آن چرخ بر هم زنی اول را توهم کنیم و نه این زبونی دوم را، زیرا در صورت اول این چنین تصور شده است که می‌توان به تمام مرادها و خواسته‌های بی مرز و بی انتهای

**صفحه=۱۲۴@

انسان جامه‌ی عمل پوشاند و در صورت دوم باید انتخابگری انسان را فراموش نمود.

کجاست انسانی که هزاران بار در طول زندگی خود حکومت اراده‌ی برتری را فوق می‌خواهم‌هایش در نیافته باشد- پس در هر نظام که باشیم به چنین می‌خواهم برتری باید معتقد باشیم، چه خدا و چه طبیعت و چه تاریخ و چه اقتصاد و جز آن.

۱- حال اگر یک نفر غیر الهی بر اسلام خرده بگیرد که وابستگی به اراده‌ی خدای اسلام خلاقیت انسان را نابود می‌کند و او را به موجودی بی اراده تبدیل می‌نماید؛ باید گفت که: اگر چنین ایرادی وجود داشته باشد، برای تمام مکتب‌های مادی است، زیرا هیچ مکتب علمی وجود ندارد که انسان را «فعال مایرید» و برآورنده‌ی تمام خواسته‌های خود بداند- مگر نه این است که مکتب ماتریالیسم که معتقد به جبر مادی است، کلیه‌ی حرکات انسان را مادی می‌داند که اگر انسان برمی‌گزیند و یا رد می‌کند، جز آن نمی‌توانسته انجام دهد؟

و مگر در مکتب سوسیالیسم که معتقد به جبر اجتماعی است، اراده‌ی انسان را مربوط به اراده‌ی جامعه نمی‌شناسد؟ و مگر در مکتب مارکسیسم اکونومیسم اقتصاد را خالق و سازنده‌ی انسان نمی‌شناسد؟ و مگر در مکتب اگزیستانسیالیسم انسان را آفریدگار و پرورده‌ی ماهیت خود نمی‌پندارد؟ و مگر در مکتبی که به جبر تاریخ شدیدا معتقد است انسان را تحت اراده‌ی تاریخ نمی‌داند؟ پس اگر مکاتب مادی

**صفحه=۱۲۵@

و غیر الهی وجود خالق بی‌نهایت را بر جهان نمی‌پذیرد، نه معنی‌اش این است که خود را از چنین اعتقادی رها کرده‌اند و در حقیقت از همه‌ی قیدها آزاد شده‌اند، بلکه باید گفت: «از حریم خدای بی‌نهایت خارج شده‌اند، ولی متأسفانه سر بر آستان خدایان محدود سائیده‌اند، و به هزاران مفهوم ذهنی و خیالی اعتقاد کرده‌اند، و الا اگر انسان بتواند خود را از قید خدایان گونه‌گون آزاد کند و سر ارادت بر آستان هیچ معبودی نساید وآن‌وقت خود انسان، بی‌نهایت است و دیگر احتیاجی هم به آفریدگار بی‌نهایت ندارد. و در آن زمان است که از نظام تضاد و گردونه‌ی علت و معلول خارج شده است، ولی ظاهراً چنین آزادی مطلقی حتی در وهم و خیال هم برای او میسر نخواهد بود.

پس اگر قرار است که انسان محکوم باشد، پذیرش حاکم بی‌نهایت به مراتب عقلی‌تر و علمی‌تر است از گزینش حاکم محدود و اگر قرار است که انسان خالق داشته باشد، خالق بی‌نهایت، بهتر و عالی‌تر می‌تواند، فضائل و عظمت‌های او را بارور سازد، و به او آزادی و حریت بخشد تا خود او و اگر قرار است، انسان احتیاج داشته باشد، احتیاج به بی‌نهایت بهتر می‌تواند به تعالی و تکاملش کمک کند، تا اصل احتیاج به احتیاج.

پس تمام مکاتبات الهی و مادی انسان را از مرز نظام علیت خارج نمی‌دانند، و همه متفق‌اند که با بودن انسان در گردونه‌ی علت و معلول هیچ‌گاه نمی‌توان به تمنیات و خواسته‌های بی مرزش

**صفحه=۱۲۶@

لباس عمل پوشاند.

و اما انسان اسلام انسانی است، انتخابگر و گزیننده که از رهگذر علم و قدرتش می‌تواند مسیر علت‌ها را عوض کند و علتی جدید بیافریند و هر چه علم و قدرتش افزون گردد، خالقیت و خلاقیت او هم افزون خواهد شد- انسان اسلام می‌تواند پدید آورد، ناپدید کند، بیندیشد، حرکت کند، کشف کند، استخراج نماید، کوه‌ها را برکند، قوای سرکش طبیعت را مهار نماید، ولی نمی‌تواند از نظام علیت خارج شود.

انسان اسلام می‌تواند کاشف قوانین علی باشد، ولی واضع قوانین علی نیست- انسان اسلام بر تغییر دادن مسیر علت‌ها قادر است، ولی نمی‌تواند از حریم علت و معلول بیرون رود- و در کوتاه سخن انسان از دیدگاه اسلام قادر است بر خدای خود طغیان کند و از حکومت او سرباز زند، ولی هرگز قادر نیست از حکومت او خارج شود- و این است اوج عظمت انسان انتخابگر و قله‌ی رفیع انتخابگری انسان.

۲- مکاتب مادی اعتقاد به آخرت را دلیل ثبات جویی و درماندگی انسان در مکاتب الهی می‌دانند، درحالی‌که این فکر ۱۸۰ درجه از مسیر حقیقیش انحراف یافته است.

این اعتقاد به آخرت نیست که انسان را، آن‌هم در اوج انتخابگری الهی‌اش زبون و عاجز می‌سازد، بلکه عدم اعتقاد به آخرت و سرانجام است که در مکاتب مادی انسان را با کادری بسته

**صفحه=۱۲۷@

روبرو می‌سازد، و او را بی اندیشه‌ی کیفر، به مرز خودخواهی‌ها می‌کشاند.

نرون و چنگیز و آتیلا و معاویه و حجاج را که با جهانی بسته روبرو می‌شوند، چه چیز از جنایاتشان بازمی‌دارد؟

و همچنین هزاران نفر جنایتکار و جلاد را، یعنی آنها که سرزمینی را به خاک و خون می‌کشیدند، و بر روی اجساد انسان‌هایش سفره‌ی طعام می‌گستراندند. آنها که شهری را با مردمش به آتش می‌کشیدند و با دیدن منظره‌ی آتش گیتار می‌زدند. آنها که در کاسه‌ی سر قربانیان هوس‌هایشان شراب خون می‌نوشیده‌اند. آنها که از سرهای مردم مناره‌ها می‌ساختند، و در مقابل آوردن چشم‌های بیشتری از مردم به سپاهیان خود جایزه‌ی بهتری عطا می‌کردند. و خلاصه آنها که غارت کردن و نابود ساختن انسان‌هایی، در برابر یک حکم جنون‌آمیزشان کاری سهل و ساده بوده است.

پس این اعتقاد به آخرت نیست که انسان را زبون می‌سازد، بلکه عدم اعتقاد اوست که او را گستاخ و ماکیاولیست تربیت می‌کند.

آری، ایمان به آخرت با بیان الهی و اسلامیش نه تنها با اندیشه‌ی ساختگی پاره‌ای از معتقدین ناآگاه، چشم‌انداز انسان را در جهان‌بینی‌اش ابدی می‌سازد و او را از توقف و ایستائی رهائی می‌بخشد، و به مرز حرکت و پویائی می‌کشاند.

۳- مفهوم «الا من یشاء الله» یعنی مگر اینکه اراده‌ی خدا باشد، که در آیه‌ی قبل یاد شده و در بسیاری از جاهای دیگر قرآن

**صفحه=۱۲۸@

نیز به آن اشارت رفته است.

«یغفر لمن یشاء»- «یختص برحمته من یشاء»- «ینفق کیف یشاء»- «تعز من تشاء»- «تذل من تشاء»- «ترزق من تشاء»- «و ما تشاؤون الا ان یشاء الله»- و ده‌ها نظائر آن همه گویای این نکته است که خداوند بزرگ با توجه به اینکه خود قوانین آفرینش را خلق نموده، و خود نظام علت و معلوم را پدید آورده، و خود قانون تضاد را ایجاد کرده است، ولی در عین حال خود او محکوم قوانین خودش نیست، زیرا او آفریدگار این نظام‌ها بوده و معنی ندارد که این نظام‌های خلق شده خود خالق را نیز شامل شود. پس خدای بی‌نهایت خالق و علت ندارد، زیرا اگر خالق و علت داشته باشد، خود مخلوق و معلول است، و دیگر بی‌نهایت نیست.

علی (ع) بزرگ‌ترین خلاق مفاهیم یکتاپرستی در یکی از عظیم‌ترین سخنان توحیدی‌اش چنین می‌فرماید: «بتشعیره المشاعر عرف ان لا مشعر له و بمضادته بین الامور عرف ان لا ضد له و بمقارنته بین الاشیاء عرف ان لا قرین له» **زیرنویس=نهج‌البلاغه.@ یعنی با ایجاد شدن ابزار حواس بوسیله‌ی خداوند شناخته می‌شود، که او از چنین ابزار و حواسی بی‌نیاز است، و با پدید آوردن قانون تضاد در میان امور عالم معلوم می‌گردد که خود او از این قوانین مستغنی است،

**صفحه=۱۲۹@

و با ایجاد تقارن و ترکیب بین اشیاء جهان روشن می‌شود که خود آن ذات مقدس، از قانون تقارن و ترکیب بی‌نیاز است.

بنابراین اراده‌ی مطلق او  بر تمام جهان هستی، در نظام توحیدی اسلام استغنای او را از محدودیت و محکومیت نسبت به تمام قوانین آشکار می‌کند.

کجا هستند آن دسته از فلاسفه‌ای که برای آن ذات بی‌نهایت علت می‌طلبند، درحالی‌که غافلند، اگر وجودی علت داشته باشد، دیگر بی‌نهایت نیست، بلکه خود معلول است، و اگر خدائی آفریننده داشته باشد، دیگر خالق نیست، بلکه مخلوق ذهن همان دسته از مادی‌گرایان می‌باشد، و آنان اگر برای او علت می‌یابند، برای مخلوق ذهن خود علت یافته‌اند، و اگر انکار می‌کنند، ساخته‌ی ذهن خود را انکار نموده‌اند.

در اینجا بی‌مناسبت نیست که چند بیت از «ابن ابی الحدید» معتزلی را که گویای این لطیفه است و در ذیل اولین خطبه‌ی توحیدی علی (ع) در نهج‌البلاغه آورده است، بازگو کنیم:

الحمد لله بقدر الله++

لا قدر وسع العبد ذی التناهی

الحمدالله الذی برهانه++

ان لیس شأن لیس فیه شأنه

الحمدالله الذی من ینکره++

فانّما ینکر من یصوره **زیرنویس=جلد ۱ شرح نهج‌البلاغه، ص.@.

یعنی ستایش خدا را آنسان که در خور قدر اوست، نه آنسان

**صفحه=۱۳۰@

که درخور بنده‌ی محدود اوست.

حمد پروردگاری را که دلیل وجودش این است که هیچ کاری نیست که اراده‌ی او در آن نباشد.

سپاس آفریدگاری را که آن‌کس که انکار وجود او می‌نماید، در حقیقت انکار پنداره‌های ذهنی و تصورات خود را نموده است (نه آن ذات بی‌نهایت را، زیرا که ماهیت آن ذات به مغز انسان محدود خطور نمی‌کند، و فقط انسان می‌تواند وجود مطلق را وجدان کند، نه چگونگی آن را).

ذکر

«واذکر ربّک اذا نسیت» **زیرنویس=قرآن ۲۴/۱۸٫@.

(و آنگاه که پرده‌های نسیان می‌خواهد ضمیر تو را بپوشاند، پروردگارت را به یاد داشته باش). کمال ذکر یعنی به یاد داشتن نه به یاد افتادن- ولی به یاد افتادن آنگاه که در مدخل به یاد داشتن قرار می‌گیرد، صحیح است و روشنگر، و الا فقط به هنگام هجوم مشکلات به یاد خدا افتادن و پس از رفع آنها، خدا را فراموش کردن، خود یک نوع سوداگری و تجارت بیش نیست- پس به یاد افتادن‌های پیاپی باید ما را به حریم به یاد داشتن رهنمون کند.

**صفحه=۱۳۱@

حال ذکر خدا یعنی چه؟

از آنجا که انسان شبانه‌روز در طول حیاتش در کادرهای مختلف زندگی قرار می‌گیرد، مثلا کادر گفتن، شنیدن، خوردن، خوابیدن، توالد و تناسل کردن، لباس پوشیدن، معامله کردن، تجارت و زراعت کردن، تعلیم دادن، تعلم نمودن و هزاران کادر دیگر. اسلام برای هرکدام از این کادرها فرهنگی ویژه‌ی آن وضع نموده است؛ یعنی در اسلام کادر گفتن و شنیدن و خوردن و خوابیدن و معاشرت و مباشرت، هرکدام فرهنگی مخصوص به خود دارد و هر کس که در کادرهای گونه‌گون قرار می‌گیرد، باید فرهنگ ویژه‌ی آن کادر را بداند و بر مبنای آن عمل کند، و عمل کردن به این فرهنگ‌های اسلامی و قوانین الهی در کادرهای مختلف، عبارت است از ذکر خدا.

بدین توضیح آنگاه که، مثلا انسان در کادر خوردن قرار می‌گیرد، فرهنگ قرآنی صریحا به او اعلام می‌کند که: «لا تطغوا فیه» **زیرنویس=قرآن ۸۱/۲۰٫@ یعنی در طعامت طغیانگری مکن، هم در مقدار خوردنت، و هم در چگونه خوردنت، یعنی هم از نظر کیفیت و هم از نظر کمیت، زیرا آنگاه که در نوع غذا طغیان نمودی، و باوجود انسان‌هایی فقر زده و گرسنه سفره‌ی خود را از خورش‌های گونه‌گون سرشار ساختی، و یا در مقدار غذایت طغیان

**صفحه=۱۳۲@

نمودی و آزمندانه معده‌ی خود را از خوراک پر ساختی، بدان که آفریدگارت می‌فرماید «غضب من بر تو خواهد بود» و نیز اضافه می‌کند «غضب من بر هر که فرو ریزد، خوار و تباه خواهد شد.» و این غضب از آن جهت است که، چرا بی یاد فرهنگ خدا و بی‌توجه به مرز آدمی غذا خورده‌ای.

و یا آنوقت که در کادر پوشیدن قرار می‌گیری، بدان  که، هر کس لباس را برای تظاهر و خودنمائی بپوشد، و از رهگذر لباس، ناز و نخوت کند و فخر بفروشد، در جهنم با قارون هم‌نشین خواهد بود. **زیرنویس=من لا یحضر از پیامبر اکرم (ص).@ زیرا اولین فرومایه‌ای که از راه لباس خود را برتر از دیگران می‌پنداشت هم او بود، و یا در آن زمان که انسان مسلمانی درصدد تهیه مسکن است، باید از فرهنگ خانه ساختن آگاه باشد، زیرا بفرموده‌ی پیامبر (ص):

«اگر کسی به‌منظور شهرت و آوازه بنائی ایجاد کند، خدای بزرگ در حسابگاه قیامت آن بنا را تا آخرین عمقش به آتش گدازان تبدیل نماید، و بر گردن آن شهرت‌طلب آوازه خواه بیفکند، و بدین هیأت او را به دوزخ کشاند و هیچ‌چیز مانع ورود او به انتهای دوزخ نخواهد بود، مگر اینکه از عمل خود توبه نماید. **زیرنویس= من لا یحضر از پیامبر اکرم (ص).@.

علی (ع) می‌فرماید: «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا». **زیرنویس=شرح.@ یعنی آن‌کس که بدون علم و آگاهی و بی شناسایی فرهنگ تجارت، تجارت کند، محققا به ربا کشیده می‌شود.

این‌هاست نمونه هائی اندک از انبوه فرهنگ‌های اسلامی در کادرهای گونه‌گون، و آنچه مسلم است، هر انسانی که در چنین کادرهای مختلف قرار می‌گیرد، باید با فرهنگ‌ها و معارف آن کادر نیز آشنا شود، و بین‌ها عمل کند، و همچنان که یاد شد، عمل کردن به این قوانین و فرامین اسلامی ذکر است، و در این صورت است که، انسان در تمام دوران حیاتش به یاد خداست، و لحظه‌ای نیست، که از ذکر او غفلت ورزد، و البته این ذکر و این یاد آن‌چنان توانمند است، که می‌تواند قلب دارنده‌ی خود را سرشار از اطمینان‌ها و ثبات‌ها و جاودانگی‌ها نماید، که «الا به ذکر الله تطمئن القلوب» **زیرنویس=قرآن ۲۸/۱۳٫@.

«وَ لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَهٍ سِنِینَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً»

(آن جوانمردان در کهف خود مدت ۳۰۹ سال درنگ نمودند.)

اینجا پایان کار جوانمردان کهف و آغاز کار پیامبر (ص) و تمامی رهروان راه خداست، اینجاست که دسته‌ای از مرزبانان توحید وسیله‌ی مبارزه خود را به دست دسته‌ای دیگر از مرزبانان توحید

**صفحه=۱۳۴@

می‌سپارند، تا این گروه تازه‌نفس به نبرد و تلاش بی امان خویش در راه یکتاپرستی ادامه دهند، و راه آنان را دنبال کنند.

«ای پیامبر، بدان که رازداران کهف قیام کردند، و گذشت نمودند، اعتزال کردند، و هجرت نمودند، خوابیدند، و بیدار شدند، و این‌ها همه قیافه‌های گونه‌گون مبارزه و پیکار با اهریمنی‌ها و ناپاکی‌ها بود، با کمی نیرو از پای ننشستند، و از زیادی نیروی دشمن نهراسیدند و عوامل بازدارنده، نتوانست که آنان را در کام خود کشد و از راه خدایشان بازدارد.

ای پیامبر (ص)، بدان که این مدت ۳۰۹ سال درنگ اول آنها در مغازه‌ی کوه بود، ولی به ادامه‌ی درنگ آنان و مدت راستینش خدای بزرگ آگاه‌تر است، زیرا کلیه‌ی اسرار آسمان‌ها و زمین به دست اوست، و او بی مرز زمان و مکان بینا و شنواست.

آگاه باش که جز پیوند با او پایدار نیست و در فرمان او هیچ‌کس شرکت ندارد، و نیز پیامبر آنچه را که از زبان وحی بدان دست‌یافتی، و آنچه را که از کلمات خدا بر تو نازل گردید، بر دیگران فرو خوان».

کدام وحی و کدام کلمات؟ آنها که بر مبنای نظامی دقیق تدوین‌یافته و هیچ دگرگونی و تبدیل در آن راه ندارد.

کدام خدا و کدام بیانگر؟ آن ذات عظیمی که جز او پناهی برای بی‌پناهان نخواهی یافت، و حریمی جز آستان او برای آرمیدن فروماندگان و مستضعفین نخواهی شناخت.

**صفحه=۱۳۵@

«پس ای پیامبر بدان که جوانمردان، رسالت خطیر خود را با موفقیت به انجام رساندند، و اینک نوبت توست، که بپا خیزی و با رسالتی خطیرتر، کار خود را شروع کنی. آری، اینک زمان توست، که آنچه را از حرکت جوانمردان کهف بازشناختی، به کار بندی و حرکت آنان و راه آنان و مبارزه‌ی آنان را در سطحی گسترده‌تر تعقیب کنی.

پاک‌باختگان

«وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاهِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» **زیرنویس=قرآن ۲۸/۱۸٫@.

(ای پیامبر نفس خویش را به معیت با کسانی که در پگاه و شامگاه پروردگارشان را می‌خوانند، و جز او را نمی‌طلبند، وادار کن. ای پیامبر، جانت را با صبری الهی درهم بیامیز و خود را با چنین صبری که جز در عمل میسر نیست، پیوند ده، زیرا که صبر یعنی شکیبایی جهت چاره‌جویی و تمرکز یافتن جهت بهتر مبارزه کردن و البته چنین صبری است، که از عنایات و کرامات بی‌پایان خداوندی سرشار است.

آری، ای پیامبر، پیوند خود را با چنین صبری محکم ساز، زیرا کلید پیروزی و بهروزی در دست با کفایت چنین صبر خدائی

**صفحه=۱۳۶@

است، با چه کسانی؟ با آن پاک‌باختگان بیدار دلی حرکت کن، که روزان و شبان جز قرب او نمی‌جویند، و جز راه او نمی‌پویند، و با آن سوختگانی که جز سودای او در سر ندارند، و جز ترانه‌ی عشق او سر نمی‌دهند.

با آنها که فکرشان، ذکرشان، حرکتشان، جوششان، کوششان، تلاششان، نبردشان، پیکارشان، خواب و بیداری‌شان خورد و خوراکشان و… و جز برای او نیست، و قلبشان جز به خاطر او نمی‌تپد. آنها که خودآگاهند، و خداجو و خودساخته‌اند و خداگو.

اگر جز این شد؟

اگر جز این شد، به کام دنیاپرستی فرو خواهی شد، و هر لحظه مظاهر فریبنده آش دل از تو خواهد ربود، وآن‌وقت هوی پرستی، نه خداپرست. و خودخواهی، نه خداخواه.

پس، ای پیامبر، چشم از این بیداردلان بر مگیر، جز با این حق جویان، با دیگری پیوند مزن، و بغیر از این پاسداران توحید، از کس دیگری کمک مخواه.

نه خودباختگان

«و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هویه و کان امره» **زیرنویس=قرآن ۲۸/۱۸٫@.

**صفحه=۱۳۷@

(ای پیامبر، با آنها باش که دل در گرو مهر خدا دارند، نه با آنها که اسیر خویشند و گرفتار هوی، راه خود را با آن سرایندگان ترانه‌ی توحید دنبال کن، نه با این یاوه‌سرایان شیطان زده، و بدان که این‌ها از بندگی خدا غفلت ورزیدند، تا بنده‌ی خود باشند، و سر بر آستان او نسائیدند، تا عتبه بوس هوس‌ها و آرزوهای خویش گردند.

آری، از آنها نفر گیر، تا بر این‌ها ظفر گیری، و از آنها نصرت خواه، تا بر این‌ها قدرت‌یابی، زیرا که آنها برای تحقق اهداف توحیدی، تا آخرین لحظه با تواند، و این‌ها هیچ لحظه به نفع خدا و خلق بار به منزل نمی‌برند.

دو راهی

«و قل الحق من ربکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر» (ای پیامبر، بگو که حق از جانب پروردگار شماست، هر کس خواست می‌گرود، و هر کس خواست کافر می‌گردد).

حال ای خواننده‌ی عزیز، ای برادر مسلمان، اینجاست که من و شما بر سر همان دوراهی از پیش‌ گفته شده، قرار می‌گیریم، همانسان که اصحاب کهف قرار گرفتند، و در راه توحید، رسالت

**صفحه=۱۳۸@

خویش را به پایان رساندند، و همان‌گونه که محمد (ص) و یاران پاک‌باخته آش قرار گرفتند، و در مسیر حق وظیفه‌ی خود را انجام دادند.

و همان‌طور که نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و علی و فاطمه و حسن و حسین و تمامی مرزبانان حق قرار گرفتند، و شکوهمندانه پیمان و تعهد خود را به آخر رسانیدند.

و اینک در برابر دیدگان من و شما، همان دو راه، دو جویبار، یعنی دو راه شرک و توحید، و دو جویبار حق و باطل گشوده است، تا ما کدامین را برگزینیم، و در مسیر کدامین قدم نهیم.

بیائید ای عزیزان، تا فرصت از دست نشده، به خود آئیم-  بیندیشیم- و تصمیم بگیریم.

هان، کدام راه را برگیریم؟

راه بهشت و جاودانگی را؟ راه حق و عدالت را؟ راه پیروزی و بهروزی را؟ و خلاصه، راه تابش و نور را؟

یا

راه دوزخ و زبونی را؟ راه باطل و ضلالت را؟ راه تباهی و سیه‌روزی را؟ و خلاصه، راه آتش و نار را؟

و خود پیداست که، اندیشمندان آگاه، ابدیت را به ذلت نخواهند فروخت.

**صفحه=۱۳۹@

در پایان درود بر تمام حق پویان؛

و درود بر روز ولادتشان، و بر روز مرگشان، و بر روز برانگیخته شدنشان.

**صفحه=۱۴۰@

 

فهرست پاره‌ای از انتشارات شفق

مجموعه مقالات:

حقوق مرد، زن، پدر، مادر و فرزند از دیدگاه اسلام

مجموعه مقالات (۱)

مجموعه مقالات (۲)

انگیزه قیام امام حسین (ع) (مقالاتی درباره امام حسین علیه السلام)

سری ویژه دانش‌پژوهان:

۱- انسان از دیدگاه قرآن

۲- ایمان از دیدگاه قرآن

۳- توکل از دیدگاه قرآن

۴- صبر از دیدگاه قرآن

۵- سرنوشت از دیدگاه قرآن

۶- تقوی از نظر اسلام

۷- نقش شخصیت‌ها در تاریخ

**صفحه=۱۴۱@

اسلام و مسئله آزادی- آیه الله سید ابوالفضل موسوی زنجانی

پیامبر در مکه- علی اکبر پرورش

علی در مدینه- علی اکبر پرورش

پیشگامان کهف- علی اکبر پرورش

جاذبه اسلام- مریم جمیله- ترجمه سید غلامرضا سعیدی

المنطق المقارن- محمد علی گرامی

نگاهی به بردگی- محمد علی گرامی

مبارزات ایدئولوژیکی اسلام با جاهلیت- دکتر احمد بهشتی

معتادات و روزنه‌های امید- دکتر احمد بهشتی

پاسداران عفت- مهدی مشایخی

نماز آرام‌بخش قلب و روح- مهدی مشایخی

روزه دریچه‌ای به دنیای نور و پاکی- مهدی مشایخی

لقمان حکیم پدری نمونه- داود الهامی

روشنفکر و روشنفکرنما- داود الهامی

بازیگران قرون- رضا گلسرخی

مردآفرینان- رضا گلسرخی

ابوریحان بیرونی- علی اکبر مهدی پور

انسان و ایدئولوژی- علی اکبر اژیه

پرتوی از نماز- محسن قرائتی

تشیع و انتظار- محمد خلجی

**صفحه=۱۴۲@

زنده باد آزادی- علی وافی

نامه‌رسان مبارز- علی وافی

داستان‌های رنگی برای کودکان و نوجوانان:

چوپان فداکار- علی وافی

نیرنگ بخیل- علی وافی

سرانجام خیانت- علی وافی

قورباغه دوراندیش- علی وافی

پسرک بازیگوش- علی وافی

ماهیگیر خوشبخت- علی وافی

کیسه‌های طلا- علی وافی

قهرمان شجاع- م – امیدوار ع. کیارنگ

خون فروش- حسین تمنائی

پسرک حسود- حسین تمنائی

چه تفریحی- حسین تمنائی

آشنائی با زندگی پیشوایان- یعقوب جعفری

راه و نیمراه- امید امیدوار

فداکاری حمید در آفریقا- امید امیدوار

خلاصه توضیح المسائل- (با حواشی آیات عظام)

**صفحه=۱۴۳@

 

سیری در تاریخ:

۱- امام علی علیه السلام- امید امیدوار

۲- فاطمه زهرا علیه السلام- امید امیدوار

۳- امام حسن علیه السلام- امید امیدوار

۴- امام حسین علیه السلام- امید امیدوار

۵- امام زین العابدین علیه السلام- امید امیدوار

۶- امام محمدباقر علیه السلام- امید امیدوار

۷- امام جعفر صادق علیه السلام- امید امیدوار

۸- امام موسی کاظم علیه السلام- امید امیدوار

۹- امام رضا علیه السلام- امید امیدوار

۱۰- امام جواد علیه السلام- امید امیدوار

۱۱- امام هادی علیه السلام- امید امیدوار

۱۲- امام عسکری علیه السلام- امید امیدوار

۱۳- امام زمان علیه السلام- امید امیدوار

۱۴- جنگ جمل- امید امیدوار

۱۵- جنگ صفین- امید امیدوار

۱۶- بنی امیه- امید امیدوار

۱۷- بنی عباس- امید امیدوار

۱۸- خوارزمیان- امید امیدوار

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق